خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت11

رمان حاکم پارت11

رمان حاکم

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

حوریه با لبخند سر تکان داد و جمله ی امیربهادر را پای توجهش گذاشت..
همین که از تیراس نگاه او کنار رفت و پا به خانه گذاشت امیربهادر نفسش را عصبی فوت کرد و همانطور که سرش را از روی بلاتکلیفی تکان می داد با حرص قاشقی مملو از پلو به دهان برد..

نگاهش روی سبد سبزی چرخی زد و با اینکه وسوسه شده بود چند برگ ریحان از رویش بردارد باز هم چون پیش کش ِ حوریه بود و خوردنش باعث سوتفاهم می شد با زیرکی آن را با پشت دست پس زد و سینی را رو به جلو هول داد..

مابقی غذایش را خورد..
اما به نوشابه لب نزد..ظاهرا مادرش یادش نبود برای او لیوانی آب بیاورد..
غرورش هم اجازه نمی داد پابه آشپزخانه بگذارد و عمه خانم ِ جارچی اش را متوجه خود کند..

با اینکه به شدت عطش داشت تا آن نوشابه ی خنک را بالا ببرد ولاجرعه سر بکشد از روی تخت بلند شد و سمت شیر آب رفت..
دو سر شلوارش را از روی زانو کمی بالا کشید و روی پا نشست و آن را باز کرد..

دهانش را زیر شیر گرفت و جرعه جرعه نوشید..
کمی گرم بود..
اما بهتر از پیش کش ِ دردانه ی عمه جانش بود که بعد بخواهد یک عمر اسیرش کند..

همان موقع صدای زنگ ِ در بلند شد..
سر بلند کرد..
حینی که با پشت دست روی دهان ِ خود می کشید تا خیسی آب را بگیرد شیر را بست و سلانه سلانه سمت در رفت..

جلوی تیشرتش کمی خیس شده بود..با دو انگشت گرفت و کشید..با هر تکان از رطوبتی که داشت سینه اش خنک می شد..

در را باز کرد..
سرش پایین بود و نگاهش به یقه ی تیشرتش که آرام چشمش را بالا کشید و همزمان صدای “سلام” دختری که بیش از حد صدایش برای امیربهادر آشنا بود در گوش جانش نشست..

با تعجب سرش راکامل بالا گرفت و همین که نگاهشان در نگاه هم گره خورد امیربهادر زمزمه کرد: سلام..

پریزاد که از حضور ِ او آن هم در خانه ی حاج صادق تعجب کرده بود کمی چشمانش را گرد کرد..
امیربهادر لبخند زد و پریزاد بی اختیار بدون اینکه حواسش باشد پرسید: تو چرا اینجایی؟!..

حق داشت تعجب کند..
امیربهادر ماه ها پا به خانه ی پدرش نگذاشته بود و پریزاد توقع نداشت به این سرعت او را مقابل خود ببیند..

امیربهادر بی هوا جلو رفت..
سینه به سینه اش ایستاد..
پریزاد به ناچار عقب کشید و نیم نگاهی به کوچه انداخت..
سر ظهر بود و قاعدتا خلوت و مسکوت از هر عابری..

امیربهادر هوشیارانه پرسید: مادرت نیومد؟..
پریزاد با سر انگشت به انتهای کوچه اشاره کرد..
بی آنکه نگاه از امیربهادر بگیرد ساده و بی حاشیه جواب داد: به هوای پروانه وسط راه برگشت یه چیزی جا گذاشته بود رفت بیاره..منم خواستم باهاش برم ولی..گفت خودم..بیام و…..

نگاه ِ بهادر باز هم موج می انداخت میان نفسش..
نهایت سرش را زیر انداخت و صدای شیطنت آمیز و پرکنایه ی بهادر را شنید: عجب شانسی..خوب کرد تو رو جلو فرستاد….
و با لحن خاصی زمزمه کرد: که من چرا اینجام آره؟..

زیر چشمی بهادر را پایید..
دست و پایش را گم کرده بود اما جسارتش پا بر چا بود..
—فقط تعجب کردم..همین..

و نگاهش را از کنار بازوی بهادر به داخل حیاط انداخت: حالا میذاری برم تو؟..

امیربهادر همچنان ایستاده بود و نگاهش می کرد که صدای مادرش را از پشت سر، درست جلوی در ورودی ساختمان شنید: کیه بهادر؟..اگه مهمونه راه بده بیاد تو، هوا گرمه هلاک شد..

امیربهادر لبخند زد..
چشم از پریزاد نمی گرفت..
در همان حال کمی سمت در مایل شد تا او از مقابلش رد شود..
پریزاد نیم نگاهی به صورتش انداخت وحینی که از جلوی بهادر می گذشت نجوای او را شنید: بفرما تو خانم خانما..گرما که سهله..خودم هلاکت نکنم فقط….

پریزاد که پشت به او و رو به حیاط ایستاده بود با تعجب برگشت و نگاهش کرد..
امیربهادر با آن نگاه شرربار و لبخند مرموزش قدمی پیش گذاشت و در را پشت سرش بست..

–خوش اومدی دخترم..بیا تو ..
پریزاد با لبخند برگشت و به مادر امیربهادر نگاه کرد: سلام خاله سادات..
زن با لبخند و رویی باز از او استقبال کرد..
—سلام به روی ماهت دخترکم..

پریزاد دست او را به گرمی فشرد وصورتش را جلو برد و گونه ی گوشت آلود و برجسته اش را بوسید: نذرتون قبول باشه خاله..
—قبول حق خاله جان..پس مادرت کو؟..

با لبخند به در اشاره زد: الانا میاد..گوشیشو خونه جا گذاشته بود رفت که بیاره..پروانه هم باهاشه..

مادر بهادر با لبخند سر تکان داد و دستش را روی بازوی پریزاد گذاشت: بیا تو..اینجا نمون گرمه..
پریزاد تشکر کرد و با لبخند همراه زن سمت در ورودی قدم برداشت..
در همان حال نگاهش به ظرف غذای امیربهادر که روی تخت بود افتاد و پرسید: داشتین ناهار می خوردین؟..انگار بدموقع مزاحم شدم..
—نه دخترم مزاحمت کدومه؟..امروز کلی کار داریم همین الان سبزی رو گذاشتیم رو اجاق..از وقت ناهار دیگه گذشته اما بچه ها گرسنه بودن..

حینی که کفش هایش را در می آورد چشمش روی چند جفت کفش زنانه ثابت ماند..
پس مهمان داشتند..
امیربهادر پشت سرش بود اما به خاطر مادرش هر جمله ای که سر زبانش می آمد را درسته می بلعید که بی هوا به کام دخترک نریزد..

پریزاد از راهرو رد شد و مادر امیربهادر با لبخند گفت: برو بشین تو هال، منم الان میام..
پریزاد که معذب بود با این حال سر تکان داد و گفت: اگه کمک می خواین بگین..تعارف که نداریم خاله..
—نه دخترم میرم آب بیارم..تو بشین..

پریزاد سری جنباند و نیم نگاهی به امیربهادر انداخت..
نگاه از او نمی گرفت و همانطور میان درگاه ایستاده بود..
مردد بود که وارد خانه شود یا نه؟..
با وجود عمه خانم؟..

اما بهنام هم آنجا بود..
پریزاد را با او تنها بگذارد؟..
دندان هایش را از اینکه می خواست خلاف خواسته اش عمل کند روی هم سایید و با طمانینه کفش هایش را در آورد..
پریزاد وارد ِ هال شد و از همان ابتدا گرم و صمیمی با فخرالسادات و دختران و عروس هایش سلام و احوال پرسی کرد..
همه ی آن ها پریزاد را می شناختند..

بهنام با دیدن پریزاد سر به زیر از جایش بلند شد و حینی که لبخندی محو گوشه ی لب داشت به او خوش آمد گفت..

پریزاد محجوبانه گفت: ممنونم..خواهش می کنم بلند نشین..
بهنام زیر چشمی نگاهش می کرد..
همان لحظه امیربهادر حینی که آستین های تیشرتش را تا نزدیک آرنج لا می زد پشت سر پریزاد وارد شد..
بهنام با تعجب نگاهش کرداما خیلی زود یاد جر و بحثی که ساعاتی پیش داشتند افتاد و با حرص نگاه از او گرفت و سر به زیر کنار سفره نشست..

پریزاد بی خبر از همه جا گوشه ای جای گرفت و به پشتی تکیه داد..
خدا رو شکر بهنام به خاطر کمبود جا پشت به او نشسته بود..
اما نگاه های سنگین عمه خانم، رنگ به رخش دوانده بود..
با گونه های گلگون سرش را پایین گرفت..
چشمان امیربهادر هر لحظه روی یک جای از صورت غرق در شرم دخترک تامل می کرد..

چیزی که برایش لذت داشت همین شرم و حیای دخترانه ی پریزاد بود که سربزنگاه بروز می کرد تا مثل برق گرفته ها ماتش ببرد ومیان راه خشکش بزند..

با صدای کنایه آمیز عمه خانم به خودش آمد و نگاهش را چرخاند..
—چه عجب عمه جان..بالاخره افتخار دادی ببینیمت..نکنه جنی و ما بسم الله که تا اسممون سر زبون میاد فرار می کنی؟..

اخم کرد..
دستش را از روی آستینش برداشت و پنجه هایش را از سر کلافگی پشت موهایش کشید و حینی که سمت پریزاد می رفت به همان رکی کنایه زد: تا شما اینجایی جن غلط کنه سر و دم نشون بده عمه خانم..غذاتو بخور شما..
—الله اکبر..
-والا..

و راست به راستی که پریزاد نشسته بود خم شد و نشست و به پشتی که جفت ِ پریزاد بود تکیه داد..
پریزاد از تیکه ای که امیربهادر در حین خونسردی انداخته بود به سختی لبخندش را جمع کرد..
بهنام سر به زیر می خندید..

امیربهادر ازگوشه ی چشم نگاهی به پریزاد انداخت که همزمان یکی از همان نگاه ها را هم پریزاد به او و فاصله ی بینشان انداخت و کمی جمع و جور تر نشست..
لبخند ماتی گوشه ی لب امیربهادر جای گرفت..

همان نگاه را تیز و حساب شده روی عمه اش چرخاند..
خونسرد وبی خیال غذایش را می خورد..
حوریه کنار مادرش بود و هر از گاهی سرش را بالا می گرفت و بی پروا به بهادر نگاه می کرد..

وقتی که امیربهادر خواست نگاه از فخرالسادات بگیرد لحظه ای با دخترعمه اش چشم در چشم شد..
اما حوریه سرش را زیر نگرفت و به او زل زد..
امیربهادر اخم کرد و با حرکت چشم رو به پایین، به او فهماند که نگاهش را درویش کند..
صورت ِ حوریه به سرعت از شرم سرخ شد..

امیربهادر اهل بی محلی نبود..
صاف و پوست کنده جواب ِ هر نگاهی را می داد..
اینکه با بی تفاوتی چشم از ته تغاری ِ عمه اش بگیرد باعث می شد دخترک دفعه ی بعد باز هم کارش را تکرار کند..
شاید هم با سکوتش او بیش از پیش به بهادر دل ببندد..
برای همین ترجیح می داد پاسخ ِ هر واکنشی را به روش خودش بدهد..

با عکس العمل ِ امیربهادر حوریه دیگر سرش را بلند نکرد..
توقع نداشت امیربهادر اینطور غیرمستقیم او را نادیده بگیرد..

مادر امیربهادر با یک پارچ آب یخ داخل آمد و آن را دست بهنام داد: بذار تو سفره پسرم..اون پارچ خالی رو هم بده ببرم..
—نمی خواد مامان، بشین غذاتو بخور..

زن که هنوز غذایش مانده بود سر تکان داد و با لبخند کنار بقیه نشست..
نگاهی به پریزاد انداخت .. در سکوت نشسته و صفحه ی خاموش ِ تلویزیون را تماشا می کرد، بی آنکه بداند او در افکار خودش غوطه ور است لبخند زد و گفت: دخترم تو هم بیا یه لقمه بخور..اینجوری که خوب نیست رفتی کنار نشستی..

پریزاد با تواضع به او نگاه کرد و لبخند زد: ممنونم خاله، سیرم..شما بفرمایین، نوش جان..
—تعارف نکنی دخترم..
—نه خیالتون راحت..

مادر امیربهادر سری جنباند و مشغول شد..
پریزاد نگاهش را از او گرفت و ناخودآگاه به امیربهادر انداخت..
همانطور به او خیره مانده بود..
گوشه ی لبش را نامحسوس گزید و وقتی دید کسی حواسش به آن ها نیست با چشم و ابرو به بقیه اشاره کرد که کمی مراعات کند..

اما امیربهادر از سر بی خیالی شانه ای بالا انداخت و بی آنکه صدایش بلند شود لب هایش را تکان داد: از خدامه ببینن..

پریزاد باز هم به قوه ی لب خوانی اش متوسل شد..
چپ چپ نگاهش کرد و به ناچار چشم از او گرفت..

امیربهادر لبخند زد ..
دستی به دور لب هایش کشید و از آنجایی که نمی توانست آرام بگیرد و به قول مادرش در همه حال باید یک آتشی می سوزاند حینی که زانویش را خم کرده و آرنجش را به آن تکیه داده بود، با تک سرفه ای خطاب به عمه اش گفت: شب ِ خواستگاری ِ یاشار نبودی عمه خانم..سراغ گیریتو نکردم راستیَتِش ولی یادت بودم..کدورت مدورتی میون شما و عمه فریده که نیست خدایی نکرده؟..

صدای افتادن قاشق از دست ِ مادر امیربهادر داخل بشقاب، همزمان با بالا آمدن چشمان ِ عمه خانم از سر بشقابش تا چشمان ِشرور و تخس ِ امیربهادر شد..
پریزاد با تعجب نگاهشان می کرد..

فخرالسادات حیران پرسید: کدوم خواستگاری؟..مگه یاشار رفته خواستگاری؟..سادات بهادر چی میگه؟..

مادر ِ امیربهادر که از فرط دستپاچگی به سرفه افتاده بود سری تکان داد و تند گفت: هیچی خواهر..امیربهادر داره سر به سرت میذاره..

و نیمرخش را جانب ِ پسرش گرفت و چشم غره ای به او رفت که به نوعی خاکستر سر آتش ِ چشمان ِ بهادرش پاشیده باشد..
ولی با یک مشت و دومشت هم آن شعله های رقصان از شیطنت درون نگاه ِ پر شرر ِ امیربهادر رو به خاموشی نمی رفت..
بی شک تا خودش نخواهد کسی حریفش نیست..

صدای معترضانه ی عمه خانم بلند شد و تیرش را سمت بهادر نشانه رفت: وا..پسر مگه من هم قد و قواره ی توام که سر به سرم میذاری؟یه نگاه به موی سفیدم کن..یه لحظه ترسیدم گفتم لابد داری راست میگی..از یاشار بعیده که بخواد زن بگیره و به من نگه..

امیربهادر نیشخند زد و بی توجه به نگاه ِ ملتمسانه ی مادرش گفت: به من میاد بخوام با شما شوخی کنم عمه خانم؟..اینکه خواهرزاده ات بهت نگفته و چرا نگفته بماند..ولی عروس همینجا نشسته..حرف ِ من واسه ات حجت نیست؟ بیا از خودش بپرس..

و با حرکت ِ سر به پریزاد که کنارش نشسته بود اشاره کرد..
چشمان پریزاد از تعجب گرد شد..
اما وقتی سنگینی ِ نگاه ِ بقیه را روی خود دید تا بناگوش سرخ شد و حینی که در دل امیربهادر را مورد عنایت قرار می داد دستی به شال ِ خودکشید و کمی در جایش تکان خورد..
—آره دخترم؟..یاشار اومده خواستگاریت؟..

پریزاد سر بلند کرد..
نگاهش روی تک تک ِ آن نگاه های متحیر و گنگ چرخی زد و در جواب عمه خانم زیر لب گفت: بله..

صدای نفس عمیق مادر امیربهادر و بهنام همزمان با لبخندی شد که عریض و پهن روی لبان امیربهادر جای خوش کرد..
اینبار با اشتیاق چهارزانو نشست و انگشتانش را در هم گره زد..

گلوله ی آتشی که کمی بوی انتقام می داد را در زمین ِ یاشار انداخته بود..
حالا او می ماند وعمه فخرالسادات ِ متعصبش..

به تلافی ِ اینکه زبانش را پیش ِ پریزاد باز کرده و از اختلافی که با حاج صادق داشت به او گفته بود..بی آنکه از اصل ماجرا خبر داشته باشد..

—خوشم باشه سادات..حالا ما غریبه بودیم؟..خواهرم نباید یه توکه پا می اومد یه خبر به ما می داد ؟..ناسلامتی بزرگ تری گفتن، کوچیک تری گفتن..

—استغفرالله اینو نگو فخرالسادات..حتما خواستن تا قطعی نشده کسیو خبر نکنن..به ماهم به هوای حاجی گفتن که اون بنده خدا هم رفیقش افتاده بود تو بستر بیماری مجبور شد بره بالا سرش..می دونی که آقا کمال بیچاره زن و بچه هم نداره هوادارش باشن، بنده خدا محتاج بود..منم به احترام حاجی پاشدم رفتم..

عمه خانم آشکاراپوزخند زد و دست از غذا کشید: خوبه والا، دیگه چی؟..درسته با فریده از مادر جداییم ولی جفتمون اولاد سدآقا هستیم..عجب زمونه ای شده..از یاشار توقع نداشتم..یه بارکی عقد و عروسی رو هم می گرفت بعد یاد خاله اش می افتاد..

امیربهادر اخم ِ کمرنگی روی پیشانی نشاند و با همان صدای بلند و مردانه گفت: عقد ِ چی؟ کشک ِ چی عمه؟..پریزاد که به وصلت رضا نیست..

پریزاد با تعجب سر بلند کرد..
بقیه هم دست ِ کمی ازاو نداشتند..
عمه خانم رو ترش کرد و گفت: حساب ِ یاشار باشه وقتی که دیدمش..اما چرا پریزاد بخواد یاشارو رد کنه؟..مگه از اون بهترم داریم؟..

امیربهادر حق به جانب با لحنی کوبنده جواب ِ عمه اش را داد: داریم اونم چه داشتنی..منتهی مراتب اول با……..

صدای زنگ ِ در بلند شد..
مادر امیربهادر بی آنکه صبر کند بلند شد و زیر لب گفت: من باز می کنم..

و برای اینکه زودتر از مهلکه بگریزد دستی به روسری اش کشید و سمت حیاط رفت..
پریزاد هم به هوای مادرش و اینکه از زیر آن همه چشم ِ کنجکاو و پر گلایه فرار کرده باشد با لبخندی مصلحتی حینی که از جایش بلند می شد گفت: فکر کنم مامانم باشه..ببخشید..

و از مقابل پای امیربهادر رد شد و خودش را به درگاه رساند..
نگاه ِ بهادر او را تا وقتی که از کنار ستون رد نشده بود دنبال کرد..

دست دست می کرد که از جایش بلند شود و دنبال پریزاد برود..
بالاخره این بهانه با ورود ِ پریچهر و پروانه دستش آمد..
باآمدن ِ آن ها باز هم بازار ِ سلام و احوالپرسی گرم شد..
صدای همهمه باعث شد امیربهادر کلافه از جایش بلند شود..
کسی حواسش به او نبود و چه بهتر که نبود..

به مادر پریزاد سلام کرد و او هم به گرمی جوابش را داد..
پریزاد همراهش نبود..
نگاهش را دور هال چرخاند..
نبود..
کنار پنجره ایستاد و پرده ی حریر را با دو انگشت گرفت و کمی کنار زد..
پریزاد روی تخت نشسته و به پر ریحانی که دستش بود نگاه می کرد..

سریع پرده را انداخت و دستی به صورت و گردن خود کشید..
در آن میان هیچ کس به جز حوریه حواسش به او نبود..

همه به احترام پریچهر ایستاده بودند..
اما همین که با تعارف ِ سادات نشستند امیربهادر از کنار ستون رد شد و خودش را به حیاط رساند..
پریزاد سر به زیر با آن پر ریحان ور می رفت..
اصلا حواسش جمع نبود..
به حدی در افکارش غرق بود که صدای قدم های امیربهادر را هم نشنید..

امیربهادر به لب تخت تکیه داد..وقتی عکس العملی از پریزاد ندید فهمید که هنوز متوجه حضور او نشده است..
لبخندی خاص و معنادار روی لب هایش نشست..
نگاهش را اطراف ِ آنجا چرخاند..
اول به فکرش رسید که لیوان ِ نوشابه را روی سرش خالی کند..
اما نه..
الان جای افراط گری نبود..
آن هم با وجود عمه خانمی که ذاتا دنبال سوژه بود..

با تک سرفه و صدای بلند هم که جواب نمی داد..
نه آنقدر که روان شاد شود..
اما همین که نگاهش به بالای تخت افتاد لبخند نرم نرمک روی لبانش کش آمد و نگاهش غرق در شیطنت شد..
کمی خودش را مایل کرد تا دستش به بالای تخت برسد..
حسن ِبلندقد بودنش هم شاید به همین بود..

پریزاد در فکر فرو رفته بود..
مثل یک مجسمه، صاف و صامت..
اگر امیربهادر مقابل همه احساسش را برملا کند؟..
به مادرش چه جوابی بدهد؟..
نازیلا چه فکری درباره اش می کند؟..
یا نه، پدرش..
راضی کردن او به همین راحتی ها نبود..
یعنی امشب امیربهادر با حاج صادق حرف می زند؟..
حتما برای همین هم بعد از مدت ها سر و کله اش این اطراف پیدا شده، وگرنه امیربهادر و چه به………….

سرش زیر بود و نگاهش به ریحانی که میان انگشتانش گرفته بود که ناگهان با افتادن ِ یک چیز ِ سیاه نسبتا بزرگ ِ توپی مانند و گرد روی ساق دستش “هعی” کشید و درجا پرید و ساعدش را تکان داد..
محکم به دستش چسبیده بود..

اما وقتی آن حشره ی سمج روی مچش شروع به حرکت کرد بند دلش پاره شد و باسیخ شدن تمام موهای تنش بلند و گوش خراش جیغ کشید و دیوانه وار دستش را در هوا تکان داد..

امیربهادر همانطور ایستاده و با لبخند ِ بزرگی نگاهش می کرد که تا پریزاد جیغ زد، سمتش خیز برداشت که جلوی دهانش را بگیرد اما دیگر دیر شده بود..
همین که پریزاد دستش را محکم روی ساعدش می کشید تا از شر ِ آن موجود ِ رقت انگیز خلاص شود پریچهر و بهنام و مادر ِ امیربهادر سراسیمه خودشان را به حیاط رساندن و مات و مبهوت به آن دو نگاه کردند..

امیربهادر نزدیک ِ پریزادایستاده بود و او با ترس نفس نفس می زد..
حینی که به لکنت افتاده بود و به سختی نفس می کشید گفت:ر..رو..رو..رو دسـ..دسـ..دستم..سـ..سو..سو………….
—سوسک آقا سوسک..سوسک بود پریزاد، دایناسور که نبود..

و با خونسردی نفسش را فوت کرد و با دست به زمین اشاره زد..
نگاه ِ بهنام به سوسک ِ سیاه و بزرگی که گوشه ی گلدان ایستاده بود افتاد: واسه این اونجوری جیغ زدی؟..

پریزاد که هنوز از ترس می لرزید با همان لکنت در جوابش گفت: نف..نفهمی..نفهمیدم..که اُفـ..افتـ..افتاد..رو..رو دسـ………
باز هم میان حرفش آمد و جمله ی نصفه و نیمه ی پریزاد را قیچی کرد: دختر ِ داره از ترس پس می افته وایسادی اصول ِ دین می پرسی؟..بپر آب بیار..

پریزاد نفس عمیق کشید و آب دهانش را فرو داد و با رنگ و رویی پریده به حالت عصبی سمت امیربهادر چرخید و گفت:خو..خود..خودم..می..می تو..تونم..جـ……..
—می تونی خودت جواب بدی؟خب بده..منتهی انقدر وقت نداریم تا تو آروم شی و ل..لک..لکنتت بند بیاد….پس چی شد اون آب؟..

با صدای ِ داد ِ امیربهادر مادرش انگشت سر بینی اش گذاشت و گفت: هیسسسس..سر ِ ظهر ِ مردم خوابن..چته ؟..
—چِم نیست؟..داره پس می افته..لابد اون یه نیمچه زبونی هم که داشت این سوسکه بی پدر و مادر ازش گرفت..

جدی بود..
با اخم و حالتی کلافه دست به کمر ایستاده بود که زیر لب نجوا کرد: چه می دونستم انقدر می ترسه؟..

کسی جز پریزاد صدایش را نشنید..
آن هم چون کنارش ایستاده بود..
با تعجب به بهادر نگاه می کرد که بهنام با لیوان ِ آب رسید و آن را دست پریزاد داد: آب قند ِ ..

پریزاد تشکر کردو و جرعه ای از آن نوشید..
در حالی که تمام حواسش به امیربهادر بود..
از خشم دوست داشت فریاد بزند..
تلافی ِ اینکه جواب ِ تلفنش را نداده، این چنین از بغلش در آورده بود؟..

پریچهر با نگرانی جلو رفت و به صورت دخترش نگاه کرد: خوبی مادر؟..
پریزاد سر تکان داد :خوبم..

مادر ِ امیربهادر به بهانه ی جمع کردن سفره داخل رفت و بهنام را هم صدا زد..
پریچهر نیم نگاهی به صورت ِ پریزاد انداخت و گفت:بریم تو، گرمه..
پریزاد سرش را بالا انداخت: تو نمیام همینجا خوبه..

بهانه اش عمه خانم و سوال های عجیب و غریبش بود..
مادرش با شک پرسید: چرا؟..چی شده؟..
—هیچی مامان..فقط می خوام یه کم هوا بخورم..
—اگه حالت خوب نیست بریم خونه..
—نه خوبم..چیزی نیست..

و لیوان را دستش داد..
همان موقع پروانه میان درگاه ایستاد و مادرش را صدا زد: مامان؟..بابابه گوشیت زنگ زده کارت داره..میای؟..

پریچهر نگاه از او گرفت و سر تکان داد و سمت پروانه رفت: چکار داره دخترم؟..
—نگفت..فقط گفت مامانتوصدا کن..
پریچهر گوشی را از دست ِ دخترش گرفت و وارد خانه شد..

امیربهادر سمت حوض رفت و مشتی آب به صورت ِ خودپاشید..
سرش را خم کرد و مشتی دیگر برداشت و پشت سرش ریخت..
درست روی گردن وکمرش..

نفس زنان از کنار حوض بلند شد: تابستون که نیست جهنمه..
—حکمشم اینه همین الان هولت بدم پرت شی تو حوض..

امیربهادر لبخند زد..
برگشت و نگاهش کرد و با حاضرجوابی گفت: تو بیا هول بده نامردم اگه جلوتو بگیرم..
پریزادبا اخم نگاهش کرد: همینجوریشم ته ِ هر چی نامردی در آوردی..
لبخند از روی لبان امیربهادر محو شد وبا لحن جدی پرسید: منظور؟..
—می دونم خوشت میاد منو اذیت کنی..ولی نمیذارم هرکاری که دلت می خواد بکنی و فکر کنی بعدش هیچ کاری به کارت ندارم و سکوت می کنم..

امیربهادر نیشخند زد و دستانش را به پهلو برد و انگشتانش را لب ِ کمربندش گرفت..
نگاهش با شیطنت سراپای پریزاد را کاوید: کار به کارم داشته باش..مگه من میگم نداشته باش؟..
—خیلی بی حیایی..
—کم و زیادش دست خودته..

و چشمکی همراه با لبخند حواله ی نگاه ِ اخم آلود و ناراحت ِ پریزاد کرد..

حرصش را بالا آورده بود: چرا از دستت آرامش ندارم؟..جدیدا هر جا میرم باید تو هم اونجا باشی؟..
-بعد از این همینی ِ که هست..بیداری که سهله، حتی تو خوابتم باید بهادرو ببینی..
—چی از جونم می خوای بهادر؟..
-یه کلام فقط تو رو..

بر خلاف ِ اشتیاقی که در قلبش از اعتراف امیربهادر حس می کرد، نیش دار و عصبی گفت: ولی من تو رو نمی خوام..
-یه بار دیگه هم گفتم..انقدر می خوامت که واسه هردومون بس باشه..

پریزاد نیم نگاهی به اطراف انداخت..
کمی صدایش را پایین آورد و رو به او کنایه زد: تا دیروز خواستگار ِ صمیمی ترین دوستم بودی..حالا چی؟!..توقع داری باور کنم که منو می خوای؟..

امیربهادر شانه ای بالا انداخت و رک جواب داد: فقط می دونم که می خوام..و تا چیزیو که می خوام به دست نیارم ول کنش نیستم..

پریزاد حرص زد: من هر چیزی نیستم..
لبخند امیربهادر در چشمان ِ پر گلایه ی دخترک شیطنت کرد: نچ..تو پریزادی..همونی که شده اراده ی امیربهادر..

پریزاد نفسش را فوت کرد و صورتش را لحظه ای با دست پوشاند..
وقتی سرش را بالا گرفت همچنان نگاه ِ امیربهادر را روی خود دید..

لب هایش را با غیظ فشرد و سرش را تکان داد: اینجوری نمیشه بهادر..من باید هر چه زودتر رک و پوست کنده باهات حرف بزنم..خیلی چیزا هست که اینجا جاش نیست اما باید بهت بگم..

امیربهادر از خدا خواسته دست از کمر کشید و سر تکان داد: کِی و کجا؟..
پریزاد مانده بود چه جوابی بدهد..
قطعا خانه ی امیربهادر نه..

اما همین که آمد لب از لب باز کند صدای زنگ ِ در بلند شد..
نگاهش سمت راست کشیده شد..
امیربهادر سرخورده از اینکه بحثشان نصفه مانده بود، غرولند کنان چند قدم پیش رفت و در را باز کرد..

عمه فریده با دیدن امیربهادر آن هم در حیاط ِ خانه ی برادرش با تعجب پرسید: وا..بسم الله..تو هم که اینجایی عمه؟..

امیربهادر که می دانست فریده چندان میانه ی خوبی با او ندارد سر تکان داد و با لحن جدی گفت: والا عمه تا جایی که من می دونم جلوی اسم “پدر” تو شناسنامه ام نوشته سید صادق طباطبایی..همون اسم پای سند شیش دونگ این خونه هم خورده..قاعدتا حکمش اینه خونه ی بابامه، رو چه حسابی تعجب کردی؟..

دهان زن بیچاره از حاضر جوابی امیربهادر باز مانده بود و گاهی لب هایش بی هدف تکان می خوردند که همان موقع صدای یاشار ازپشت سر مادرش شنیده شد: چرا وایسادی اینجا؟برو تو دیگه مادر ِ من..پختیم زیر ِ آفتاب..

فریده برگشت و نیم نگاهی به او انداخت..
او هم ذاتا لغزخوانی را از خواهر بزرگش به ارث برده بود..
با نیشخند به امیربهادر که جثه اش را میان در گرفته و راه را سد کرده بود اشاره کرد: خواستن که می خوام برم، منتهی اگه صاحبخونه بذاره..

یاشار با تعجب به امیربهادر نگاه کرد..
لبخند زد و گفت: به به، چه عجب پسر..خوب شد دیدمت..
امیربهادر لبخندی کج روی لب نشاند و حینی که از در فاصله می گرفت و راه را برای فریده باز می کرد گفت: عجب از من نیست از شماست..خبرشو دارم یه ماهی میشه اینورا نیومدین..بفرما تو عمه خانم خوش اومدی..

هر دو که پا به حیاط گذاشتند امیربهادر در را بست و فریده چادر مشکی اش را از روی سر برداشت و حینی که با پر شال صورتش را باد می زد گفت: نگه داشتن ِ مهمون این وقت روز اونم وسط کوچه و زیر ِ آفتاب گناه داره..کی می خوای اینا رو بفهمی آخه؟..
-دور از جون، هزار سال عمرت باشه عمه خانم ولی هر کیو تو گور خودش میذارن..گناه ِ من پای خودمه..شما هم بفرما تو اینجا نمون گرمه..

یاشار که او را خوب می شناخت و به لحنش عادت داشت،می خندید..
باز هم فریده را با آن زبان تند و تیزش کیش و مات کرده بود..

امیربهادر این جماعت را خیلی خوب شناخته بود..
اگر جلویشان سر خم می کرد هر حرفی را بارش می کردند..
ولی به حد ِ کافی روی برادرزاده ی تخس و شرشان شناخت داشتند که زیاد به پر و پایش نپیچن و او را به حال خود بگذارند..
هر چند، گاهی کنترل زبان از دستشان در می رفت..

پریزاد روی تخت نشسته بود و به آن ها نگاه می کرد..درخت ِ توت با آن شاخه های پر و برگ های پهن و بزرگش روی موزاییک ها سایه انداخته بود و چون پریزاد آن سوی حیاط درست رو به باغچه نشسته بود کسی در نگاه اول متوجهش نمی شد..
اما با دیدن فریده و یاشار ادب حکم می کرد بایستد و سلام کند..

ازاین رو وقتی از در حیاط فاصله گرفتند و به تعارف ِ امیربهادر سمت خانه راه افتادند پریزاد از روی تخت بلندشد و سلام کرد..
نگاه ِ هر سه نفر سمت ِ چپ کشیده شد..
درست قسمت ِ سایه بان ِ خانه..

فریده با دیدن پریزاد گل از گلش شکفت و لبخند روی لبان یاشار رنگ گرفت..
فریده که سمتش قدم برداشت پریزاد آرام و مردد جلو رفت..
—سلام به روی ماهت عروس خانم..

و پریزاد را به نرمی در آغوش کشید و بوسید..
پریزادشوکه بود..
هیچ فکر نمی کرد فریده با دیدنش این عکس العمل را نشان دهد..
از سر شانه ی او نگاهش به صورت ِ درهم ِ امیربهادر افتاد که با اخم به آن ها زل زده بود..
در مقابل چشمان ِ یاشار از شور و شعف ِ خاصی لبریز بود که با دیدن ِ پریزاد سر از پا نمی شناخت..

از آغوش ِ فریده بیرون آمد و گفت: ممنونم خاله..خوش اومدین..
پریزاد او را هم خاله خطاب می کرد..
فریده با همان لبخند ِ گشاد روی لبانش پرسید: مامانتم اینجاست؟..
—بله، تو نشسته..

فریده سر تکان داد و حینی که چادرش را تکان می دادو تا می زد گفت: خب پس جمع ِ خانما حسابی جمع ِ چون صدای خواهرمم داره میاد….نمیای تو؟..

پریزاد با لبخند ِ کمرنگی که روی لب داشت سرش را طرفین تکان داد: داخل یه کم شلوغه اینجا هواش بهتر ِ ..

دیگر رویش نمی شد که بگوید به هوای فخرالسادات است که پا به آن محفل نمی گذارد..
مخصوصا الان که مادر ِ یاشار هم همراه او شرف یاب شده بود، دیگر وضع بدتر می شد..
و با آن جوابی هم که امیربهادر داده بود بی شک سوال پیچش می کردند..

فریده با خوشحالی وارد خانه شد..
همان بدو ورود مادر ِ امیربهادر به استقبالش آمد..
یاشار همچنان کنار امیربهادر ایستاده بود که پریزاد زیر لب به او هم سلام کرد..

امیربهادر با زیرکی هردوی آن ها را زیر نظر گرفته بود که یاشار سرتکان داد و با لبخند گفت: قسمت بود اینجا ببینمت..باید باهات حرف می زدم..

پریزاد دست و پایش را گم کرده بود..
نه برای اینکه یاشار می خواست با او حرف بزند..
فقط وقتی نگاهش به صورت و نگاه ِ عصبی ِ امیربهادر می افتاد حرف در دهانش خشک می شد و ضربان قلبش اوج می گرفت..

امیربهادر تا آمد دهان باز کند پریزاددر جوابش گفت: میشه اینجا نباشه؟..جلوی بزرگ ترا درست نیست..
—به خاطر ِ خاله فخرالسادات؟..می دونم خبر نداره اما مشکلی نیست من باهاش حرف می زنم..
—نه..خبر که……
—چی؟..
—هیچی..مهم نیست..

امیربهادر دخالت کرد و با لحن جدی گفت: اتفاقا خیلی هم مهمه..بالاخره بحث ِ یه عمر زندگی ِ ..
و دستش را با لبخند سر شانه ی یاشار زد: بد میگم اخوی؟..

یاشار که متوجه ِ دوجهته بودن ِ رفتار و نگاه ِ امیربهادر نشده بود لبخندش را پای رفاقتش گذاشت و سر تکان داد:نه والا..منم همینو میگم..ما که سال هاست همو می شناسیم پس خجالت و این چیزا رو بذار کنار..هم مامان ِ من، هم مادر ِ تو و زن دایی سادات کامل در جریانن..قرار هم نیست اتفاقی بیافته فقط دو کلام حرف ِ ساده ست..

چشمان ِ نگران ِ پریزاد هر لحظه یک سو می چرخید..
یا روی صورت ِ آرام ِ یاشار و یا چشمان ِ عصبی و مضطرب ِ امیربهادر..
دو دل مانده بود..
عجب دوراهی ِ سختی..

اما در این بین رفتار ِ امیربهادر را درک نمی کرد..
برعکس چیزی که از او تصور داشت در مقابل یاشار بیش از حد آرام و خونسرد بود..

در نهایت وقتی نگاه ِ منتظر ِ یاشار را روی خود دید سرش را به نشانه ی قبول ِ درخواست ِ او تکان دادو به سرعت فک ِ امیربهادر منقبض شد..

یاشار که حالا رضایت پریزاد را گرفته بود به امیربهادر نگاه کرد: می خوام خصوصی باهاش حرف بزنم..میشه؟..
یک تای ابروی امیربهادر بالا پرید و هوشمندانه جواب داد: مگه نمیگی دو کلوم حرف ساده ست؟..
—آره..
-حرفای ساده رو تنها و خصوصی نمی زنن اخوی..

پریزاد لبخندش را به سختی جمع کرد..
یاشار مانده بود چه جوابی بدهد..
—شاید واسه تو یا بقیه ساده باشه..اما برای خودم و پریزاد نه..

امیربهادر با همان خونسردی که نشان از آرامش ِ قبل از طوفانش داشت سر تکان داد و لب هایش را روی هم فشرد و به کُندی نگاهش را سمت پریزاد چرخاند: خب اینو بگو..پس زیادی خصوصی ِ ..

و دستانش را از روی عادت به کمر گرفت و خطاب به پریزاد با اخم ملایمی گفت: فکر کردم حرفای خصوصیتونو همون شب ِ خواستگاری زدین..ولی می بینم این قصه همچنان سر دراز داره..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
آن نگاه ِ شرور و شیطانی را فقط پریزاد بود که می شناخت..
درست مثل همان شبی که فریب ِ امیربهادر را خورده و به خانه اش رفته بود..
از فکرش هم چهارستون بدنش می لرزید..
کاش پیشنهاد ِ یاشار را قبول نمی کرد اما دیگر برای صرف نظر کردن از قرار گرفتن در آن مهلکه دیر شده بود..

امیربهادر نگاهش به پریزاد بود و نگاه ِ یاشار به پریزاد که از پشت ِ سر ِ یاشار رد شد و با لحن ِ خاصی گفت: منم که از اینجور قصه ها خیلی خوشم میاد..هر چی طولانی تر بهتر..خوش باشی اخوی..فقط زیاد نگیرش به حرف..هنوز اونقدرام بین بزرگترا جا نیافتاده..

و دستش را به ظاهر دوستانه به بازوی یاشار زد..
با لبخند به صورت ِ آرام ِ امیربهادر نگاه کرد: اگه رو حساب ِ خاله فخرالسادات ِ که اینو میگی می دونم چجوری از دلش در بیارم..اگه به خاطر ِ بابا نبود حتما دعوتش می کردم..ولی نظر اون مهمتره..

لبخند ِ کجی که گوشه ی لب ِ امیربهادر بود نشان می داد خواب های زیادی برای او دیده که کم کم به زمان تعبیرشان نزدیک می شوند..

آخرین نگاه را هم همانطور معنادار به پریزاد انداخت و سمت خانه رفت..
به حدی چشمان تیره و نگاه گرفته و ناراحتش کشش داشت و سنگین بود که انگار دو طناب ِ قطور از آن به پای پریزاد کشیده باشند، همین که چشم از او گرفت و داخل رفت پریزاد بی اراده یک قدم پیش گذاشت اما خیلی زود متوجه ِ عکس العمل ِ خود شد و ایستاد و به یاشار که مقابلش بود نگاه کرد..

—بشینیم؟..
یاشار به تخت اشاره می کرد..
پریزاد آب دهانش را فرو داد و نیم نگاهی به در خانه انداخت و روی تخت نشست..

سینی ِ غذای امیربهادر هنوز هم آنجا بود..
حتما برای اینکه از دست عمه اش فرار کرده باشد ناهار خوردن در این هوا را به ماندن زیر ِ خنکای کولر ترجیح داده بود..

دستش را به سینی کشید و آن را کمی رو به عقب هول داد تا یاشار بنشیند..
اما هنوز نگاهش به قاشق امیربهادر بود..

همین که پا به خانه گذاشت صدای مادرش را با عمه فخرالسادات از آشپزخانه شنید..
دستی به صورت و چانه ی خود کشید و با لبخند ِ خاصی پا به آشپزخانه گذاشت و رو به مادرش که سبزی ها را داخل کیسه ی نخی می ریخت گفت: یه لیوان آب میدی؟..

زن با مهربانی نگاهی به پسرش انداخت و پارچ آب را برداشت و برایش یک لیوان ریخت و به دستش داد..
-قربون ِ دستت..

و یک نفس محتویاتش را سر کشید..
تا جگرش که از گرما آتش گرفته بود خنک شد..

اما همین که لیوان را پایین آورد فخرالسادات رشته ی کلامی که با ورود بهادر پاره شده بود را دست گرفت..
منتهی اینبار مخاطبش امیربهادر بود: این پسر ِ چرا نیومد تو؟..گفتم الان میاد دست بوسی و یه معذرت خواهی می کنه..صاف رفت نشست ور ِ دل دختر مردم؟!..

امیربهادر لیوان را روی میز گذاشت و زیر چشمی نگاهی به مادرش انداخت..
نامحسوس با اشاره ی چشم و ابرو به او می فهماند که چیزی نگوید..
ولی مگر ممکن بود؟..
باید یک جوری ترکش این رقابت را به حریفش می زد یا نه؟!..

کمی اخم هایش را جمع کرد و حق به جانب به دفاع از فخرالسادات برآمد: همینو بگو عمه خانم..به قول شما بزرگتری گفتن، کوچیک تری گفتن..البته از حق نگذریم شایدم روحساب ِ باباش شما رو دعوت نگرفته..الله اعلم..

فخرالسادات رو ترش کرد: واه واه..بلا به دور..خیلی بیخود کرده واسه خاطر ِ اون مردک بخواد خاله شو نادیده بگیره..هر دوتاتون یه کف دست قد داشتین که تو بغل من بزرگ شدین..

و کف دستش را پیش ِ چشمان ِ امیربهادر گرفت و حرص زد..
بهادر نگاهی به دست ِ عمه اش انداخت و گفت: فعلا که همینقدرم شعور واسه اش نمونده..عشق ِ پریزاد عقل از سرش پرونده..
—پریزاد مثل یه تیکه جواهر ِ ..آرزوی هر خانواده ای ِ که یه همچین دختری عروسشون بشه اما یاشار حق نداره حرمت بشکنه..من همه رو از چشم ِ اون می بینم..دیگه مردی شده واسه خودش..

مادر ِ امیربهادر میان مکالمه یشان پرید و گفت: خواهر حرص نخور..ولشون کن جوونن دیگه..به نظر من اگه می خوای جوابتو بگیری باخود ِ فریده حرف بزن..یاشار بنده خدا که تابع ِ مادرش ِ ..

امیربهادر که می دید ریسمانی که رشته بود تا به کمک عمه فخرالساداتش حساب ِ رقیبش را برسد با یکی دو جمله از جانب ِ مادر همیشه خوش قلب و ساده اش کم کم دارد از دستش رها می شود سریع آن را دو دستی چسبید و رو به عمه اش گردن کشید: باور نکن عمه..اینا همه اش حرف ِ ..خود ِ من اگه قرار بود برم خواستگاری و انقدر به خاله ام نزدیک بودم رد خور نداشت که نرم و دعوتش نکنم..ناسلامتی بزرگ تری..پس حرمت و احترام چی میشه؟..بر فرضم شوهر عمه اجازه نداده و خواسته با این قد و هیکل به حرف ِ باباش باشه، بازم هنوز از گرد ِ راه نرسیده دختر ِ مردمو کشیده تو حیاط به حرف و میگه خودم بعدا جواب خاله فخری رو میدم..بیا عمه جان..بیا اینم از پسر بزرگ کردنت..

و با خونسردی یک خیار از داخل ِ ظرفی که روی میز بود برداشت و سر وصدا کنان گاز زد و حینی که آن را می جوید و انگار نه انگار که هیزم لای آتش شده و عمه اش را علیه یاشار شورانده و او را به مرز انفجار رسانده، سمت در رفت و از پشت سر عمه اش چشمکی نثار ِ نگاه ِ متعجب ِ مادرش کرد و آشپزخانه را با آن همه مهمات و باروت آماده ی انفجار ترک کرد و در دلش شمارش معکوس آغاز شد: “سه..دو..یک..”

همین که پایش به پله ها رسید صدای فریاد عمه اش به آسمان رفت..
یقینا به گوش یاشار هم رسیده بود..

و این یعنی هر حرفی هم که با پریزاد داشته، از صدای معترضانه ی عمه خانم رشته ی کلام به کل از دستش پاره شده و حرف هایشان نصفه و نیمه باقی مانده است..
چه چیز از این بهتر؟..

نفس عمیق کشید و حینی که با آرامش خیارش را می خورد از پله ها بالا رفت و زیر لب گفت: هنوز نمی دونی یه رقیب گردن کلفت تو این خونه داری اخوی..اگه می دونستی یا حواستو پیشش جمع می کردی که سوتی ندی..یا از پریزاد دست می کشیدی و فراموش می کردی که خاطرخواهشی..حالا مونده تا بفهمی، که اگه بفهمی جنگ اصلی رو تازه اون موقع ست که راه میندازم..

و اینبار گاز محکم تری از خیارش زد و همه ی حرصش را سر فک و دندان هایش خالی کرد..
در دل لب به اعتراض گشود: که زیرآب منو پیش ِ پریزاد می زنی؟..فکر کردی نمی فهمم اون همه حرف از کجا اومده که رفته تو مخ این دختر تا بیافته به جونم و فکر کنه چه کافری ام من؟..بچرخ تا بچرخیم اخوی..

و با خشم دستگیره را گرفت و در اتاق خودش را باز کرد..
ماه ها می گذشت که پا به آنجا نگذاشته بود ..
احساس غریبی داشت..
یک جور دلتنگی..
یک حس ِ گنگ ..
شاید هم ناشی از تنهایی پر سوز و سرمای روزهایی بود که همه او را با بی رحمی به فراموشی سپرده بودند..
شاید حالا وقتش بود که خودش را به تک تک آن آدم ها ثابت کند..تمام کسانی که پشت سرش به دروغ صفحه گذاشتند و از سکوتش به نفع خودشان استفاده کردند..
دست تک تک شان به مرور رو می شد..این سکوت دیگر از روی تظاهر نبود..

هنوز چند دست لباس آنجا داشت..
در کمدش را باز کرد و حوله اش را همراه یک دست لباس که شامل تیشرت آستین کوتاه سفید و شلوار جین ِ ساده ی مشکی می شد برداشت و روی تخت انداخت..

نگاهش را دور اتاق چرخاند..
همیشه همینقدر ساده و معمولی بود..
درست برعکس اتاق ِ بهنام..
اهل بریز و بپاش نبود..
در عوض همه ی آن هایی که برایش دلخوشی بودند و از نگاه حاج صادق دست آویزی برای به گناه افتادن و کافر شدن، همه و همه را با خود از اینجا برده بود..
سیستم صوتی و تصویری..
میز و لب تاب و صندلی اش..
سی دی های آهنگ و فیلم و هزار و یک چیز ِ دیگر که حاج صادق آن ها را جهنمی می خواند و امیربهادری که دل بهشان بسته بود را از مریدان شیطان خطاب می کرد..

آنقدر که کم کم این مرید شدن و مرید ماندن در ذهنش جای افتاده و با خلق و خویش عجین شده بود که شاید حاج صادق راست می گوید و او خود ِ شیطان است..

اما مگر شیطان هم خدا را پرستش می کرد؟..امیربهادر هم از رگ و ریشه ی حاج صادق طباطبایی بود..
او هم خدا را داشت..
تحت هر شرایطی..
هر چند بسته به شرایطش در خیلی از مواقع تابع ِ برخی دستورات دینی اش نبود، اما کافر هم نبود..
شاید همین افراط گری ها بود که باعث می شد با همه ی ایمانش خود را جدای از اهالی آن خانه بداند..

نفسش را از سر کلافگی فوت کرد و سرش را تکان داد و لحظه ای چشمانش را بست..
فکر کردن به آن روزهای پر از یأس و ناامیدی هم برای ترک برداشت یک گوشه از قلب ِ سرما زده اش کفایت می کرد..
ترک روی ترک می نشست و دردش کشنده تر از قبل پنجه به سینه می کشید…

با خوردن می و شراب سعی بر فراموشی داشت و با کشیدن سیگار در پی تسکین آن درد..
خودش را گم کرده بود..
و فکر می کرد در عالم بی خبری می تواند لحظه ای بماند و ردی از آرامش پیدا کند..

شاید اگر حاج صادق کمی درکش کرده بود هیچ وقت به این حال و روز نمی افتاد که هر کس از کنارش بگذرد امیربهادر را از تبار ِ شیطان بخواند و بگوید که حاج صادق به حق، او را نادیده گرفته است..

اگر محکم نبود و جلوی آن جماعت قد علم نمی کرد خیلی زودتر از این ها شکسته بود..

چشمانش را باز کرد..
با حرص خم شد و حوله اش را چنگ زد و از اتاق بیرون رفت..
وقتی بیش از حد عصبانی بود تنش گر می گرفت و فقط یک دوش آب سرد حالش را جا می آورد..

داخل اتاقش حمام نداشت اما هم طبقه ی بالا و هم طبقه ی پایین، دو حمام مجزا قرار داشت که یکی از آن ها همانجا انتهای راهرو بود..

کمتر کسی طبقه ی بالا می آمد چون فقط اتاق خودش و بهنام آنجا بود..
و البته یک زمانی برادر بزرگ ترش بهزاد..
جای خالی او هم خود به خود یک غم بزرگ روی قلبش بود..
برادری که با منطق درست و دل مهربانش از هر کسی به امیربهادر نزدیک تر بود..

بعد از یک دوش ده دقیقه ای وقتی که حس کرد کمی حالش بهتر شده است و از فکر و خیال ِ یاشار و حاج صادق بیرون آمده، حینی که حوله اش را پوشیده بود و کلاهش را روی موهایش انداخته و با حرکت ِ عجولانه ی سرپنجه هایش به روی آن سعی داشت خیسی موهایش را بگیرد، سلانه سلانه سمت اتاقش قدم برداشت..

اما همین که در را باز کرد و بی هوا وارد ِ اتاق شد صدای «هعی» بلند ِ دختر و افتادن ِ شیء ِ محکمی روی زمین باعث شد چشمش را سریع بالا بگیرد وبه او نگاه کند..

پریزاد مات و سرگردان به لب ِ پنجره ی اتاق تکیه داده و با رنگی پریده دستش را از ترس روی قفسه ی سینه اش گذاشته بود که با دیدن ِ امیربهادر در آن هیبت و لباس، فوری چشمانش را بست و نفسش را حبس کرد..
قلبش دیوانه وار می زد..

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *