رمان همسر دوم من

رمان همسر دوم من پارت37پایان جلد اول

رمان همسر دوم من پارت اخر

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_فرصت میخوام‌!
نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_برای چی ؟!

_جبران گذشته.
آهی کشید و با ناراحتی گفت:
_دیره.

_نیست.
پوزخندی زد و گفت:
_هست!
بدون اینکه بزاره حرفی بزنم با گفتن خوشبخت باشید رفت نگاهم و به آرشام دوختم که شونه ای بالا انداخت و رفت از حرص و ناراحتی دستام و مشت کردم

همش تقصیر نیایش و آرشام شاید اگه این دوتا نبودن.با شنیدن صدای فاطمه به سمتش برگشتم و نگاهم بهش دوختم که گفت:
_ناراحت نباش درست میشه.

پوزخندی زدم و گفتم:
_چی میخواد درست بشه.

_فرشته میبخشتت اما منتظره تا تو خودت رو بهش ثابت کنی.

_ندیدی چی گفت ؟!

_حرفاش از ته دلش نبود.

_امیدوارم همینطور که تو میگی باشه.

با اومدن نیایش اخم هام رفت تو هم چقدر ازش متنفر شده بودم دیگه اون خواهر خوب و دوست داشتنی نبود فقط یه چهره ی منفور تو ذهنم داشت و بس.

با تحقیر نگاهی به فاطمه انداخت و با لحن بدی گفت:
_بهت تبریک میگم تونستی مخ داداش ساده ی من رو زدی وگرنه توی کلفت رو چه به خانواده ما!

با عصبانیت لب زدم:
_نیایش مواظب حرفات باش تا دندونات رو داخل دهنت خورد نکردم فهمیدی ؟!

_بخاطر این دختره ی هرزه…

سیلی محکمی بهش زدم که پرت شد روی زمین همه با تعجب به ما خیره شده بودند بابا به سمتم اومد و با عصبانیت داد زد:
_چه غلطی کردی تو؟!

پوزخندی زدم و گفتم:
_کاری که لیاقتش بود رو کردم بهتره القاب خودش رو به زن من نچسپونه زن من از هرزه ای مثل اون بهتره.

_آرسام اون خواهرته میفهمی چی میگی ؟!

به چشمهای عصبی بابا خیره شدم و لب زدم:
_دیگه خواهر من نیست اون به زن من توهین کرد انگار به خود من توهین کرد.

دست فاطمه رو گرفتم و خواستم اولین قدم رو بردارم که صدای بابا بلند شد:
_وایسا؟!

به سمتش برگشتم‌ و سئوالی بهش خیره شدم که گفت:
_یا از نیایش عذرخواهی میکنی!یا..

ساکت شد پوزخندی زدم و نگاهم و‌ بهش دوختم و لب زدم:
_یا چی ؟!

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_تو دیگه پدر من نیستی.

_بخاطر دختره هرزه ات چشم روی همه بستی دختری که جلوی چشم همتون وقتی زن آرشام بود رفت با رفیقش خوابید اما شماها همتون کور بودید الان هم اومدید تا زندگی فرشته رو خراب کنید اما کور خوندید!هیچوقت نقشتون عملی نمیشه.

جلوی چشمهای بهت زده ی بقیه دست فاطمه رو گرفتم و‌ ادامه دادم:
_من برای همیشه شما رو‌ ترک میکنم از این به بعد پسری مثل من ندارید!

و به سمت بیرون حرکت کردم از خونه که خارج شدم صدای پر از ترس فاطمه بلند شد:
_کجا میریم آرسام؟

به سمتش برگشتم ‌‌‌و‌ در حالی که لبخند میزدم با صدای گرفته ای لب زدم:
_میریم خونه خودمون!

_خونه خودمون؟!
_آره خونه ی خودمون از هیچی نترس عزیزم من کنارتم.

بهت زده به رفتن آرسام و فاطمه خیره شده بودم انگار همه شکه شده بودند هیچکس توقع نداشت آرسام این حرف ها رو بزنه نگاهم و به نیایش دوختم که

خیلی خودخواهانه نشسته بود و بدون اینکه حتی ذره ای پشیمونی داخل چهره اش باشه به مسیر رفتن آرسام نگاه میکرد

یه آدم چقدرمیتونست بد و خودخواه باشه صدای آرشام کنار گوشم بلند شد:
_برو داخل اتاقت!

نگاهم و بهش دوختم و آروم لب زدم:
_باشه.

خواستم اولین قدم رو بردارم که صدای عصبی و پر از کینه ی بابا بلند شد:
_همش تقصیر این دختره ی نحس.

با شنیدن حرفش بغض کردم چرا هیچوقت کارهاش یادم نمیرفت چرا داشتم یاد گذشته ی تلخم میفتادم!

این عذاب کی تموم میشد کی میخواستن تمومش کنن خسته شده بودم بسکه همیشه بهم میگفتن نحس خسته شده بودم از شنیدن این لقب دیگه تا کی باید تحمل میکردم.

_عمو!
صدای بلند آرشاویر باعث شد دلم گرم بشه که هنوز یکی هست براش مهم باشم پشتم باشه که حسرت نخورم.

_چیه مگه دروغ میگم؟!

_عمو بهتره تمومش کنید!

به عقب برگشتم و رو به آرشام لب زدم:
_نه بزار بگه!

بابا پوزخندی زد گفت؛
_همش تقصیر تو چرا از زندگی آرشام و نیایش نمیری بیرون ؟!
دلم نمیخواست دیگه سکوت کنم و تو سری خور باشم دلم میخواست جوابش رو بدم و حالش رو بگیرم جوری که تا آخر عمرش یادش نره و هیچوقت دیگه

جرئت نکنه این شکلی با من صحبت کنه با عصبانیت پوزخندی زدم و گفتم:
_چرا باید بخاطر دختر هرزه ی شما زندگیم رو خراب کنم؟!

با عصبانیت داد زد:
_خفه شو!

_چرا باید ساکت بشم هان دختر شما خودش آرشام رو نخواست خودش خواست زیرخواب دوست آرشام بشه حالا چیشده دوباره یادش افتاده عاشق آرشام ؟!

_ازت متنفرم!

با شنیدن صدای نیایش به سمتش برگشتم و با تحقیر نگاهی بهش انداختم و لب زدم:
_بدبخت تر از اونی هستی که بخوام حرفی بهت بزنم.

_تو یه آشغالی.

به سمتم حمله ور شد که آرشام جلوش و گرفت و هولش داد نیایش با تنفر لب زد:
_ازت متنفرم میفهمی ؟!

فقط با پوزخند به حال و روزش خیره شده بودم خیلی بدبخت بود دلم براش میسوخت.

نگاهم و به آرشام دوختم و لب زدم:
_هنوزم عاشقشی؟!
به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد و با صدای محکمی گفت:
_نه.

به چشمهاش خیره شدم صداقت چشمهاش نمیتونست دروغ باشه من به این مرد اعتماد کامل داشتم من عاشقش شده بودم.

_بهش بگو دوستش نداری ناامیدش کن تا بره با این کار هاش هم خودش هم ما رو نابود میکنه دلم میخواد زندگی آرومی با بچه هامون داشته باشیم.

_چند روز منتظر بمون همه چیز درست میشه درست مثل روز اولش.

چند هفته گذشته بود خبری از آرسام و فاطمه نشده بود همه نگرانشون بودند حتی پدر آرسام هم دنبالش بود و نگرانش بود اون هم پسرش رو دوست داشت انگار تازه داشت متوجه

اشتباهاتش میشد و اما تنها کسی که تغیر نکرده بود نیایش بود هنوز هم خودخواه بود و دنبال انتقام نمیدونستم اینبار چیکار میخواد بکنه داخل اتاق نشسته بودم که صدای در اتاق اومد.

با صدای آرومی لب زدم:
_بیا داخل!

در اتاق باز شد با دیدن نیایش متعجب بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_اومدم باهات حرف بزنم.

کنجکاو بهش خیره شدم که اومد روی تخت کنارم نشست نگاهی بهم انداخت و گفت:
_با اینکه قل منی اما هیچ شباهتی به من نداری.

_اومدی اینارو بگی ؟!

_نه اومدم در مورد آرشام صحبت کنم.

منتظر و سئوالی بهش خیره شدم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_فکر میکنی آرشام من و فراموش کرده و دیگه عاشقم نیست ؟!

ساکت بهش خیره شدم خودش جواب سئوالش رو میدونست آرشام عاشق نیایش نبود شاید یه زمانی عاشقش بود اما الان نه آرشام نیایش رو فراموش کرده بود درست بعد از خیانتی که کرده بود.

بعد از مدت طولانی که گذشت خودش ادامه داد:
_میخوام برای همیشه برم اما قبلش باید یه کاری بکنم و از تو کمک میخوام تا با خیال راحت برم.

متعجب لب زدم:
_چه کمکی؟!

به چشمهام خیره شد و گفت:
_به آرشام زنگ زدم قراره فردا همه رو بفرسته مهمونی جایی و من و اون تنها باشیم تا حرف هامون رو بزنیم میخوام تو هم اینجا باشی اگه آرشام من و خواست برای همیشه بی سر و صدای بری و اگه نخواست من بی سر و صدا برای همیشه میرم.

بهت زده لب زدم:
_چی داری میگی؟!

_مگه نگفتی آرشام عاشقته مگه به عشقش مطمئن نیستی پس از چی میترسی؟!

_من به آرشام شک ندارم و به عشق و علاقه اش نسبت به خودم مطمئنم اما به تو و نقشه های کثیفت شک‌ دارم.

_من هیچ نقشه ای ندارم اگه مطمئنی قبول کن و فردا شب حتما بیا.

محکم لب زدم:
_باشه ولی بعدش باید برای همیشه بری این حرفی که خودت زدی.

چشمهاش برقی زد و گفت:
_باشه.

استرس داشتم دلشوره عجیبی داشتم من که از آرشام مطمئن بودم پس این دلشوره چی بود که افتاده بود به جونم داخل سالن قدم میزدم نمیتونستم بخوابم همش به فردا فکر میکردم فردا

چی میشد آرشام نیایش من!
یعنی اگه آرشام نیایش رو میخواست من باید برای همیشه بدون سر و صدا میرفتم پس بچه هام چی.

نه فرشته ساده نباش آرشام هیچوقت بهت خیانت نمبکنه هیچوقت من بهش اعتماد دارم مطمئنم اون من و انتخاب میکنه اون گفت هیچ حسی نسبت به نیایش

نداره پس مطمئنم نیایش فردا برای همیشه از زندگی ما میره با شنیدن صدای بنفشه به عقب برگشتم با دیدنش لبخندی زدم که صداش اومد:
_چرا بیداری ؟!

_خوابم نمیاد.
_چرا؟!

_نمیدونم دلشوره دارم!

_شاید بخاطر رفتن آرسام و فاطمه اس نگران نباش اونا خونه ی آرسام هستن.

متعجب لب زدم:
_خونه ی آرسام؟!

_آره بعد از اون دعوای روز عقد آرسام فاطمه رو برد خونه ی خونش و قراره برای همیشه اونجا زندگی کنن.

امروز روز مهمی بود برای من قرار بود ببینم آرشام بین من ونیایش کی رو قراره انتخاب کنه واقعیتش میترسیدم ترس داشتم آرشام نیایش رو انتخاب کنه امشب نابود بشم خدایا خودت به من کمک کن.

_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرشام به سمتش برگشتم و گیج لب زدم:
_بله؟!

_خوبی ؟!

_آره خوبم چیزی گفتی ؟!

بیتفاوت ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بهت گفتم امشب زود آماده باش قراره همراه بقیه بری.

متعجب لب زدم:
_کجا؟!

_انگار واقعا حالت خوب نیستا من دارم بهت میگم چندساعت نشنیدی یعنی ؟!

_ببخشید متوجه نشدم.

_من امشب مهمون دارم همراه بقیه خانواده میری بیرون رستوران شب زود آماده باش.

_مهمونت کیه؟!

_کاریه.

مهمونش نیایش بود چرا داشت این و از من قایم میکرد چرا میخواست من هم همراه بقیه برم این آتیش چی بود افتاده بود به جونم خدایا قراره چه اتفاقی بیفته قراره زندگی من چی بشه.

شب شده بود همه آماده بودیم و به گفته ی آرشام باید خونه رو ترک میکردیم وقتی همگی سوار ماشین شدند به بنفشه گفتم حالم بد شده من نمیتونم بیام شما خودتون

برید با رفتن بنفشه و بقیه با استرس داخل خونه شدم صدای آرشام و نیایش به وضوح شنیده میشد قلبم داشت از جاش کنده میشد

فقط میخواستم حرفاشون رو بشنوم فقط دعا میکردم اون چیزی که نیایش میخواست نشه.

نزدیک در اتاق رفتم که صدای آرشام واضح اومد:
_خوب چی میخوای از من چرا گفتی امشب تنها باشیم؟!

نگاهی به نیایش انداختم که لباس خواب کوتاه و قرمزی پوشیده بود و آرایش غلیظ و دلربایی که دل هر مردی رو میبرد و کسی نمیتونست جلوش طاقت بیاره نیایش به

آرشام نزدیک شد با صدای پر از نازی گفت:
_گفتی عاشق من نیستی!گفتی دیگه برات جذاب نیستم میخوام ببینم واقعا برات مهم نیستم واقعا باور کنم دیگه عاشقم نیستی ؟!

صدای خشدار آرشام بلند شد:
_تو خیلی وقته برای من مردی!

نیایش به چشمهاش خیره شد و گفت:
_مگه عاشقم نبودی پس چیشد اون همه عشق؟!

_وقتی زیرخواب دوستم شدی برای همیشه برای من تموم شدی!

_یعنی دیگه دوستم نداری ؟!
صدای عصبی آرشام بلند شد:
_آره.
لبخندی روی لبام نشست که با دیدن دست نیایش روی سینه ی آرشام نفس تو سینه ام حبس شد صدای پر از ناز نیایش بلند شد:
_میخوام باهات باشم!
صدای خشدار آرشام باعث شد پاهام بیحس بشه.
_میدونی که من با رابطه عاشقت نمیشم یا نیستم!
صدای نیایش اومد:
_میدونم.
_پس بهتره هر چه زودتر از این اتاق بری تا کار دستت ندادم.
_میخوام امشب کار دستم بری.
دستش نیایش که زیر لباسش رفت صدای بم و خمار آرشام بلند شد:
_خودت خواستی لعنتی.
لباش و روی لبای نیایش گذاشت و شروع کرد به بوسیدن دستش زیر لباس خواب نازک نیایش رفت که صدای آه پر از لذت نیایش بلند شد با گریه به نیایش و آرشام خیره شده بودم که مشغول معاشقه بودند و فقط صدای آه های پر از لذت نیایش داخل اتاق پیچیده بود با دیدن اینکه آرشام لباس های نیایش رو در آورد چشمهام رو با درد بستم
از اتاق فاصله گرفتم ‌و سریع از خونه خارج شدم چمدونم رو که از قبل آماده کرده بودم برداشتم نگاهی به خونه انداختم با گریه و دلی شکسته من فرشته دختر هفده ساله ای بودم که بخاطر اجبار خانوادم همسر دوم آرشام شدم آرشامی که من و فقط برای انتقام و بدنیا آوردن وارث میخواست و حالا مجبور بودم برای همیشه بچه هام و آرشام و ترک کنم چون آرشام بهم خیانت کرد آرشام عاشق من نبود هنوزم عاشق نیایش بود اگه
نبود به همین راحتی باهاش همخواب نمیشد خدایا باید چیکار میکردم داشتم برای همیشه همه چیز رو ترک میکردم

خودت مواظب بچه هام باش!
نگاهی به خونه انداختم و آروم زمزمه کردم؛
_آرشام دوستت دارم میدونم مواظب بچه هامون هستی یه روزی شاید دوباره برگشتم روزی که مطمئنم بچه هام بزرگ شدند ولی من و به عنوان غریبه میبینن مادرشون من نیستم بچه هام تو آغوش نیایش هستند و بهش میگن مامان.

با درد ادامه دادم:
_بخت من همیشه بد بود و هست زندگی من همیشه تلخ بود و هست درد های من همیشه هستند امیدوارم هیچوقت زندگی من رو هیچکدوم از بچه هام نداشته باشند.طرد شدم چون بختم سیاه بود چون نحس بودم کسی عاشقم نشد کسی دوستم نشد میرم تا همه بدون من خوشبخت باشید.

پایان 

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 4.2/5. From 24 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن