رمان بن بست

رمان بن بست پارت اخر

Rate this post

رمان بن بست پارت آخر

جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید

رضا اون را خيلی دوست داشت و تصميم گرفته بود با آوريل ازدواج کنه .

از رضا خواستم تا آوريل را دعوت کنه تا با همه خانواده آشنا بشه اينجا يک عروسی بگيريم بعد اگر دلش خواست در آمريکا هم يک عروسی مفصل بگيره.

رضا گفت در مورد پيشنهادم فکر ميکنه و با آوريل مطرح ميکنه.

دير وقت بود رضا خميازه کشيد از اون خواستم تا به اتاقش بره، من هم به اتاقم رفتم از پشت در را قفل کردم نميدانم چرا ميترسيدم کيوان سر و کله اش پيدا بشه.

برخلاف تصورم تا صبح هيچ خبری نشد.

تمام روز را با رضا گذراندم اخلاق رضا خيلی بهتر شده بود و با من رفتار معقولی داشت .

از کينه و انتقامی که قبلا در رفتارش بود اثری ديده نميشد.

بعد از ظهر حوصله مان سر رفت.

رضا پيشنهاد کرد با ماشين چرخی بزنيم .

مادر و پسر سوار ماشين تازه من شديم رضا خنده ای کرد و گفت: يک ماشين بهتر نميشد بخری؟  گفتم: همين برای من خوبه مدتهاست رانندگی نکردم نميتوانستم ريسک کنم و ماشين خوب بخرم .

بيشتر خيابانهای تهران را گشتيم تا هوا تاريک شد.

رضا برای آذين يک ماشين خريد وقتی بزرگ بشه سوارش بشه.

اون گفت: هميشه دلم ميخواست يکی از اين ماشينها را داشته باشم ولی فرصت نشد .

از يک شيرينی فروشی کلی شکلات و شيرينی خريد.

رضا از شيرينی هايی که ديد تعجب کرد و گفت: من فکر ميکردم فقط در آمريکا ميشود همچين شيرينی هايی پيدا کرد ايران کلی شيرينی پز ماهر داره.

بعد از کلی خريد به سمت خانه آقای هاشمی راه افتاديم.

رضا خيلی خوشحال بود و شوخی ميکرد .

به من هم خوش گذشت .

دم در ماشين را نگه داشتم رضا پياده شد و زنگ زد .

در باز شد و من با ماشين وارد حياط شدم .

رضا از صندوق عقب، ماشين و شيرينی ها را درآورد .

دو تايی وسايل را داخل برديم.

آقای هاشمی با روی باز از ما استقبال کرد .

عليرضا هنوز نيامده بود.

الهه لباس زيبايی پوشيده بود مادرش اصرار ميکرد توی اتاق استراحت کند ولی الهه دلش ميخواست کنار ما باشه .

کاناپه بزرگ را مرتب کردم و گفتم: دخترم مادرت درست ميگه تو بايد استراحت کنی .

مادر الهه ملافه آبی گلداری را آورد و روی مبل کشيد و گفت: فرشته جون راست ميگه لااقل اين جا بخواب .

الهه تسليم شد و روی مبل دراز کشيد.

رضا آذين را از اتاق خواب برداشت و پيش ماشين برد و مثل بچه ها ماشين را نشان داد و گفت:

عموجان زودتر بزرگ شو تا سوار بشوی.

اگر توانستی با اين ماشين خوب رانندگی کنی قول ميدهم برات از اون ماشين های گرانقيمت بخرم.

همه به حرفهای رضا خنديديم. پرسيدم عليرضا کجاست؟ الهه گفت: از صبح زود که رفته سرکار هنوز برنگشته.

آقای هاشمی با تمسخر گفت: اين پسر شما اصلا حرف گوش نميکنه.

پدر عليرضا اونقدر ثروتمند هست که عليرضا که سهله نوه و نتيجه اش هم نبايد کار کنه.

گفتم: پدر عليرضا برای خودش داره .

عليرضا بايد کار کنه مخصوصا حالا که بچه دار شده .

الهه گفت: عليرضا هم همين را ميگه اما بابا قبول نداره .

مادر الهه معلوم بود کلی کار کرده و قيافه خسته ای داشت .

رضا آذين را به الهه داد و همراه من به خانم هاشمی کمک کرد .

عليرضا هم از سر کار برگشت به قيافه اش نگاه کردم خيلی سرحال بود .

سرگرم چيدن ميز بودم که صدای آشنايی دلم را لرزاند…..

صدای کيوان در سالن پيچيد. تمام تنم لرزيد .

عليرضا که تا قبل خنده به لب داشت لبهاش بهم چسبيد برگشت و ديد که کيوان از اتاق خواب بيرون آمده .

کيوان با خنده گفت: دلم نيامد اين مجلس بدون من برگزار بشه .

عليرضا پرسيد: کی آمديد؟ کيوان گفت: من از وقتی که ايران آمدم اينجا مهمان آقای هاشمی هستم ايشان خيلی مهمان نواز هستند .

عليرضا رو به آقای هاشمی کرد و گفت: از شما انتظار نداشتم!

قبل از اينکه آقای هاشمی حرفی بزند کيوان گفت: من از ايشان خواهش کردم به شما حرفی نزند.

کيوان با لحن تندی به من گفت: خانم شما به بچه ها نگفتيد؟  نميتوانستم يک کلمه حرف بزنم زبانم بند آمده بود .

آقای هاشمی گفت: پس شما فکر ميکنيد در اين مدت کم اين پانزده طبقه چطور بالا رفته آقا کيوان با سرمايه هنگفتی که در اختيارم گذاشت توانستم خونه ويلاييم را بکوبم و سريع در عرض يک سال اين آپارتمانها را بسازم.

پذيرايی از آقا کيوان کوچکترين خدمتی بود که از دستم برميامد .

بعد به کيوان تعارف کرد و با عزت و احترام او را به سالن راهنمايی کرد و کيوان روی مبل نشست.

الهه هم جا خورده بود با اينکه آنجا بود از حضور کيوان خبر نداشت .

عليرضا به سمت کيوان رفت و گفت: ميدانی بايد حساب پس بدهی؟ کيوان خونسرد گفت: چه حسابی؟

اگر اينجا کسی بايد حساب پس بدهد فقط فرشته است.

رضا خنده عصبی کرد و گفت: هنوز هم حرفهای کينه دار!!

عليرضا خيلی عصبانی شده بود دليلش هم خواندن خاطرات من و ليلا بود. عليرضا به سمت کيوان رفت و گفت: تو به چه حقی به مادرم صدمه زدی؟  کيوان به من نگاه کرد و گفت: چغلی کردی؟ لااقل راستش را ميگفتی!

نفسم به شماره افتاده بود از حالت عليرضا و کيوان خوشم نيامد هر آن ممکن بود دعوا بشه .

عصبی دست در جيب لباسم کردم، دستم به گوشی تلفن خورد، آخرين شماره ای که گرفته بودم صديقه بود سعی کردم دوباره شماره بگيرم دگمه ای را فشار دادم .

آقای هاشمی برای اينکه جو را عوض کند به عليرضا گفت: عليرضا الان وقت گله و شکايت نيست!

عليرضا آقای هاشمی را کنار زد و گفت: اتفاقا الان وقتشه!

کيوان بلند شد و سيلی محکمی به گوش عليرضا زد و گفت: فکر نمی کردم اينقدر بی تربيت بار آمده باشی.

آقای هاشمی دوباره ميانجی شد و گفت: شما ببخشيد .

عليرضا آقای هاشمی را هل داد و يقه کيوان را گرفت و گفت: کثافت .

يکهو رضا از جا پريد و گفت: تو ديگه شورش را درآوردی و عليرضا را هل داد.

از موقعيت استفاده کردم و آرام دست الهه را گرفتم و به اتاق خواب بردم از الهه خواستم پيش بچه بماند .

الهه از رفتار عليرضا شوکه شده بود گفت: مامان بگذار بروم پيش عليرضا اون اعصابش بهم ريخته بايد کنارش باشم .

گفتم: الان در اين موقعيت کاری از دستت بر نمياد تو تازه زائيدی بهتره از اين بحثها دور بمانی نگران نباش الان به صديقه زنگ ميزنم همه چيز حل ميشه .

گوشی را از جيبم درآوردم و شماره صديقه را گرفتم موقعی که ارتباط وصل شد صدای دعوا بالا گرفت اين دفعه عليرضا و رضا درگير شدند.

صديقه گفت: قطع کن همين الان خودم را ميرسانم .

گوشی را قطع کردم از الهه قول گرفتم از اتاق بيرون نياد .

به سالن رفتم و ميان عليرضا و رضا قرار گرفتم و گفتم: خواهش ميکنم گره ای را که با دست ميشه باز کرد ، با دندان باز نکنيد .

عليرضا کنار رفت ولی رضا هنوز ميخواست عليرضا را بزند که مانع شدم.

کيوان دستم را گرفت و گفت: می بينی نتيجه کارهای احمقانه توست!

دستم را از دستش بيرون آوردم و گفت: کارهای من يا تو؟

رضا عصبانی فرياد زد: بسه ديگه چقدر گناه را به گردن هم می اندازيد؟ گناهکار ما بوديم که بچه های شما شديم .

کيوان گفت: ميدانستم پسرم را بر عليه من کوک ميکنی .

عليرضا عصبانی به طرف کيوان حمله کرد و گفت: کثافت احمق روزی که مادر بيگناهم را کشتی بايد فکر اين روز را هم ميکردی من تا انتقام مادر بيگناهم را نگيرم دست از سرت برنميدارم.

کيوان جا خورد و گفت: من در مرگ مادرت تقصيری ندارم اينها ساخته ذهن بيمار فرشته است .

رضا جلوی عليرضا ايستاد و گفت: چی گفتيد؟  مرگ مادرت!

چرا بايد بابا زنی را که آنقدر دوستش داشت بکشه؟

عليرضا گفت: مادرم به دست اين کثافت کشته شده اون هم به خاطر پول!!

همان پولی که داری توی آمريکا خرج ميکنی و کيفش را ميبری!!

رضا گفت: اين غير ممکنه پدرم آزارش به يک مورچه هم نرسيده .

عليرضا گفت: خبر نداری اين پدر بی آزارت چند نفر را کشته و چقدر آدم را بد بخت کرده .

خواهرهای بيچاره ام فکر ميکردم خوشبخت شدند و خارج از کشور زندگی خوبی دارند، تحصيل کرده اند و هزار تا چيز خوب .

از حرفهای عليرضا تعجب کردم. پرسيدم: در مورد خواهرهات چی ميدانی؟  چی شده؟

عليرضا گفت: آقا رضا ميدانی مقدار زيادی از ثروت پدرت از فروش دخترهای جوانی که به کشورهای عربی صادر ميکرده است؟ رضا عصبانی گفت: دروغ نگو .

عليرضا گفت: من هم خبر نداشتم اين ثروت عظيم چطور يک جا جمع شده تا اينکه ازدواج کردم و خواهرهام برای عروسی آمدند و ارتباطم با آنها شروع شد همين چند روز پيش وقتی به لاله گفتم قاتل مادرمون کيه!

اون اعتراف کرد سالها پيش وقتی از ايران فرار ميکرديم پدر اونها را به قايقرانی ميسپارد تا آنها را به دوبی برساند قايقران به خيال اينکه اين دخترها از دختر های فروشی هستند آنها را دوبی ميبره و تحويل قاچاقچيانی ميدهد که برای پدر کار ميکنند .

سالهاست آنها تن فروشی ميکنند و از ترسشان به کسی حرفی نزدند .

کيوان فرياد زد: نه اين دروغه و به عليرضا حمله کرد.

عليرضا در حالی که سعی ميکرد خودش را از دست کيوان نجات بدهد گفت: چرا دروغ باشه مگه کارت فروش دخترهای چهارده پانزده ساله مثل خواهرهای من نبود چرا تعجب کردی؟  به خاطر اينکه دخترهات قربانی کارهای کثيفت شدند؟

دست کيوان را به کناری زد وهلش داد. رو به رضا ادامه داد: اين کارهای کوچيک پدرمان بوده قاچاق مواد مخدر، قاچاق دلار و هزار تا کار خلاف ديگه … رضا عصبانی يقه عليرضا را گرفت و گفت: اول پدرم را متهم به قتل مادرت کردی حالا هم هر کار کثيف را به اون نسبت ميدهی، پدرم در مورد شما حق داشت .

عليرضا گفت: من هم جای تو بودم باورم نميشد از بس اين مرد زرنگ و مخفی کار با مهارت کارهاش را انجام داده معلومه باورت نميشه.

کيوان از فرصت استفاده کرد و آرام آرام داشت کنار ميرفت که عليرضا متوجه شد و با مشت به صورت کيوان کوبيد و گفت: مزه اش چطوره وقتی مادرم را ميزدی.

رضا ، کيوان وعليرضا درگير شدند و هرچه من و آقای هاشمی سعی کرديم نتوانستيم آنها را جدا کنيم .

گوشم به در بود تا صديقه از راه برسد .

ضربه ای به در خورد که فقط من شنيدم .

با عجله در را باز کردم صديقه با چند تا مامور وارد شدند.

صديقه اسلحه به دست رو به کيوان گفت: بازی تمام شد .

کيوان از کمرش اسلحه اش را درآورد و روی سر رضا گذاشت و گفت: اگر ميخواهی اين زنده بماند برو کنار صديقه گفت: بلوف نزن تو پسرت را نمی کشی!

کيوان گفت: زياد هم مطمئن نباش و اسلحه را به سر رضا فشار داد.

رنگ رضا پريده بود .

صديقه به ماموران دستور داد عقب بروند .

رضا شوکه به اطراف نگاه ميکرد .

عليرضا با شجاعت گفت: خاله بزن مغزش را داغون کن نگران نباش اجازه نده اين بار هم از دستت فرار کنه .

صديقه دو دل شده بود .

فرياد زدم: صديقه به حرفش گوش نکن اون جوان و نادانه بگذار اون وحشی بره!

صديقه اسلحه اش را پايين آورد.

کيوان به زور رضا را به سمت در هل داد ماموران عقب رفتند .

کيوان با صدای بلند گفت: همه تون اسلحه ها را زمين بگذاريد .

يکی يکی ماموران اسلحه ها را زمين انداختند.

صديقه هم اسلحه اش را زمين گذاشت .

کيوان رضا را محکم گرفته بود با پا اسلحه ها را به کناری زد و عقب عقب رفت .

در باز بود با رضا از در بيرون رفت صديقه سريع اسلحه اش را برداشت و به بقيه گفت تا دستور ندادم بيرون نياييد و پشت سر آنها از در بيرون رفت .

صدای درگيری صديقه و کيوان در پله ها پيچيد بعد هم صدای شليک گلوله!!

الهه از اتاق بيرون آمد و پرسيد: صدای چی بود؟  کسی تکان نميخورد .

الهه از در بيرون رفت و ما هم پشت سرش رفتيم.

الهه با ديدن خونی که روی پله ها ريخته بود جيغ زد پله ها خونی بود.

از صديقه يا کيوان و رضا خبری نبود .

معلوم نبود کی گلوله خورده…. !

همگی با عجله به طرف آسانسور رفتيم .

شماره آسانسور هم کف را نشان ميداد .

ماموران با سرعت از پله ها پايين رفتند .

من و بقيه منتظر آسانسور شديم اما آسانسور در طبقه ما توقف نکرد .

عليرضا و آقای هاشمی هم از پله ها پايين رفتند .

چشمم روی شماره آسانسور بود طبقه پانزدهم ايستاد .

هنوز جلوی آسانسور بودم چراغ خاموش شد دوباره کليد را زدم و منتظر آمدن آسانسور شدم.

الهه را با خانم هاشمی به خونه فرستادم .

بالاخره آسانسور آمد و درش باز شد .

و صديقه غرق به خون داخل آسانسور افتاده بود .

با زحمت صديقه را بيرون کشيدم.

صديقه نيمه جان گفت: فرشته برو بالا ببين کجا رفتند .

گفتم: تو چی؟

گوشی تلفن را نشانم داد و گفت: الان به اورژانس زنگ ميزنم آسانسور هنوز در طبقه ما بود.

سوار شدم و طبقه پانزهم را زدم خيلی ميترسيدم ولی بايد مطمئن ميشدم .

در آسانسور باز شد و پياده شدم .

گوشم را تيز کردم تا شايد صدايی بشنوم .

در راهرو يک در بيشتر نبود.

گوشم را به در چسباندم صدايی نمی آمد .

برگشتم تا سوار آسانسور بشوم که صدايی توجهم را جلب کرد .

دوباره گوشم را به در چسباندم اين بار صدای رضا را شنيدم که گفت: بابا تو خيلی زرنگی!

کيوان لبخندی کرد و گفت: تو هم کمک خوبی هستی!

رضا خنديد و گفت: من که کاری نکردم .

کيوان گفت: چرا همين که از من طرفداری کردی خودش کار بزرگی بود .

رضا گفت: آخه ميدانستم همه حرفهايی که عليرضا ميزنه دروغه!!

کيوان هل شد و گفت: بله!

بله!

همه اش دروغه!!

ميخواستم در بزنم و همه چيز را به رضا بگويم.

لحظه آخر پشيمان شدم .

بی صدا از پله ها پايين رفتم .

طبقه دهم سوار آسانسور شدم و خودم را به خونه رساندم از الهه پرسيدم: خاله صديقه چی شد؟ گفت: همين الان اورژانس آمد و با آمبولانس بردنش بيمارستان!

تلفنم را برداشتم و شماره صديقه را گرفتم .

چند تا بوق خورد تا يکی گوشی را برداشت .

پرسيدم: ميخواستم با … هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای صديقه را شنيدم که گفت: گوشی را بده حتما کار مهمی داره .

کسی که گوشی را برداشته بود گوشی را به صديقه داد .

صديقه گفت: باز هم فرار کرد نتوانستم بگيرمش!

با صدای آرام گفتم: خبر مهمی برات دارم اون طبقه پانزدهم خونه داره رفته آنجا .

صديقه گفت: مطمئن هستی؟  گفتم: بله .

پنت هاوس اينجا را خريده و در تمام مدت آنجا زندگی ميکرده.

صديقه گفت: من توی آمبولانس هستم وقتی رسيدم بيمارستان چند تا از مامورها را ميفرستم تا آنها را دستگيره کنند .

گفتم: رضا در کارهای پدرش تقصيری نداره!

صديقه گفت: ميدانم اون از همه چيز بيخبره خيالت راحت باشه با اون کاری ندارم. با صدای عليرضا از جا پريدم عليرضا پرسيد: مامان تو ميدانی آنها کجا هستند؟  گفتم: ترسيدم!!

نه من نميدانم کجا هستند داشتم با صديقه حرف ميزدم اون تير خورده توی آمبولانس است .

عليرضا گفت: ولی من شنيدم گفتی پنت هاوس !!منظورت همين جاست؟ گفتم: نه عزيزم نگران نباش صديقه ترتيب همه کارها را ميدهد.

ولی عليرضا باور نکرد .

مثل مرغ پر کنده بال بال ميزد .

توی سالن راه ميرفت و با خودش حرف ميزد.

الهه غمگين به عليرضا نگاه ميکرد .

خانم هاشمی کنار الهه ايستاده بود و مات ومبهوت به آنچه گذشته بود فکر ميکرد .

آقای هاشمی بيخيال تر از همه توی آشپزخانه پشت ميز نشسته بود و غذا ميخورد.

الهه به صدای قاشق و چنگال برگشت و به پدرش گفت: خوبه شما اشتها داريد؟

آقای هاشمی گفت: کاری از دست ما برنمياد شما هم بياييد غذا بخوريم گشنگی از هر چيز بدتراست .

برای اينکه عليرضا و الهه آرام بگيرند گفتم: حق با آقای هاشمی است از دست ما کاری برنمياد بهتره همگی شام بخوريم .

دست عليرضا و الهه را گرفتم و به خانم هاشمی هم اشاره کردم همه بطرف آشپزخانه رفتيم .

خانم هاشمی غذا را دوباره گرم کرد و روی ميز چيد عليرضا با غذا بازی ميکرد .

گفتم: پسرم الهه شير ميدهد ببين چقدر ترسيده و ناراحته!

به خاطر بچه ات و الهه بايد به خودت مسلط باشی .

عليرضا چند قاشق غذا خورد و از الهه هم خواست تا غذا بخورد .

تقريبا همه چيز به حال عادی برگشت .

بعد از شام آقای هاشمی از همه عذر خواهی کرد و به اتاق خواب رفت من هم از الهه و خانم هاشمی خداحافظی کردم ميخواستم به خونه ام برگردم .

عليرضا لباس پوشيد و گفت: من هم با شما ميام نميخواهم امشب تنها باشی .

چاره ای نداشتم قبول کردم .

الهه را به اتاق فرستادم تا به بچه برسد خانم هاشمی هم خيلی خسته شده بود خواب از چشمهاش که سرخ شده بود ميباريد.

با عليرضا از آپارتمان بيرون آمدم و در را بستيم .

عليرضا گفت: مامان قبل از اينکه شما را برسانم بايد جايی برويم.

گفتم: کجا؟

گفت: پنت هاوس اينجا!

گفتم: نه پسرم نميشه!

عليرضا گفت: خوب هم ميشه، بايد مطمئن بشوم اونها اينجا نيستند .

در آسانسور باز شد و دوتايی وارد آسانسور شديم .

عليرضا طبقه پانزدهم را زد .

باز هم دردسر!

نميدانم چرا از مامورهای صديقه خبری نبود.

آسانسور توقف کرد و ما از آن پياده شديم.

عليرضا به در آپارتمان اشاره کرد و گفت: اينجاست؟

ميدانستم دست بردار نيست گفتم: بله همين جاست بيا برويم الان مامورها ميرسند ممکنه وجود ما کار را خراب کند .

عليرضا گفت: من حرفم با پدرم تمام نشده و اگر نتوانم با اون حرف بزنم تا آخر عمر خودم را نمی بخشم.

جلوی در ايستاد و در زد .

هيچ صدايی نميامد.

داشتم به اين فکر ميکردم که اونها رفته اند که در باز شد و کيوان در چهار چوب در نمايان شد .

کنار رفت تا ما داخل بشويم انگار از قبل منتظر ما بود .

اول عليرضا وارد شد .

من هم با ترس پشت سر عليرضا وارد شدم. کيوان در را بست .

رضا روی مبل لم داده بود با ورود ما جا به جا شد .

عليرضا روی مبل نشست. من هم کنارش نشستم .

کيوان روبروی ما ايستاد .

رضا از اتاق بيرون آمد و سلام کرد .

جواب سلامش را به سردی دادم .

کيوان گقت: کدامتان به پليس زنگ زديد؟  عليرضا سينه سپر کرد و گفت: چطور مگه؟

کيوان عصبی گفت: برای اينکه خائن به سزای عملش برسد .

عليرضا پوزخندی زد و گفت: راست گفتی خائن بايد به سزای عملش برسد .

رضا گفت: اگه آمدی دعوا راه بندازی حوصله ندارم برو بيرون!

کيوان گفت: رضا راست ميگه اگر دنبال دعوا ميگردی اينجا جاش نيست .

عليرضا گفت: من دنبال دعوا نيستم بلکه ميخواهم … رضا گفت: ميخواهی به بابا تهمت بزنی گم شو از اينجا برو!

عليرضا گفت: رضا تو واقعا احمق و بی دست و پا هستی اين مرد کثيف خوب توانسته تو را گول بزند .

بعد رو به کيوان کرد و گفت: تو به پايــــــان خط رسيدی بهتره قبل از مرگت همه چيز را اعتراف کنی و همه را راحت کنی .

کيوان با صدای بلند خنديد و گفت: لابد يک ظبط صوت هم توی جيبت قايم کردی و ميخواهی اعترافات من را ظبط کنی اينطور نيست بچه جان؟

عليرضا خودش را کنترل کرد و گفت: من دفتر خاطرات مادرم را خواندم و ميدانم با هزار نقشه ای کثيف )با دست من را نشان داد( اين زن بيچاره را گول زدی و توانستی از اون مثل يک نردبان ترقی استفاده کنی.

من همه چيز را ميدانم .

رو به رضا گفت: تو بی غيرت هم اجازه دادی مادرم را اين بی همه چيز شکنجه بدهد .

رضا ناباورانه گفت: بابا هرگز دست روی مامان بلند نکرده .

عليرضا لباسم را بلند کرد و جای زخمم را نشان داد و گفت: ميبينی اين جای شکنجه است .

بابا… خجالت ميکشم بابا صدات کنم اين کثافت تمام مدت مامان را توی زير زمين زندانی کرده بود و تو نفهم مراقب مادر نبودی .

رضا گفت: نه اينطور نيست اونها با هم خيلی خوش بودند!!

نه اين حرفت بی ربط و بی معنی است. عليرضا گفت: تو که تمام مدت پيش آنها نبودی.

کيوان گفت: پسرم اين زن تو را گول زده به حرفهای اون اعتماد نکن .

عليرضا گفت: نه اون تنها کسی است که بهش اعتماد دارم و ميدانم تمام عمرش به من دروغ نگفته .

کيوان پوزخندی زد و گفت: چرا نگفته تمام حرفهاش دروغه محضه اون من را متهم به قتل کرده چطور دروغ گو نيست؟

عليرضا يقه کيوان را گرفت و گفت: بازی تمام شده. اعتراف کن شايد بهت رحم کنم .

کيوان عصبانی شد و دست عليرضا را از يقه اش کنار زد و گفت: برو گم شو تو ميخواهی چی بدانی که اين زن بهت نگفته؟

عليرضا گفت: ميتوانی از ثروت بی حد و حسابت شروع کنی چطور به دستش آوری؟  کيوان گفت: من بابت آن زحمت کشيدم سختی های زيادی تحمل کردم…..

کيوان گفت: کتمان نميکنم ثروتم را زير سايه فرشته به دست آوردم اون خيلی کمک کرد تا من به اين جا رسيدم .

من با سرمايه اون شروع کردم تو فکر ميکنی اينهمه برای تو خرج کرده از کجا آورده؟ همه اش از پولی است که سالها پيش از من دزديد .

عصبانی گفتم: تو با استفاده از شرکت من شروع به تجارت غير قانونی کردی شرکت و سرمايه من بهانه بود!

وقتی متوجه شدم سرمايه شرکتم را جدا کردم .

اما تو از راه خلاف به اين ثروت رسيدی به ثروتی که بوی خون ميدهد .

ميدانی چند نفر را قربانی کردی تا به اين ثروت برسی؟!

کيوان با عصبانيت گفت: من کسی را قربانی نکردم .

گفتم: فريد که يادت نرفته؟ ليلا را چطور؟

جلوی چشمهای من کشتی اين را هم به گردن نميگيری؟ کيوان گفت: کشته شدن ليلا يک تصادف تلخ بود .

عليرضا باور کن کاملا تصادفی بود .

گفتم: باور نکن اون برای اينکه ليلا اسرارش را فاش نکنه بيرحمانه کشتش!!

اونم با اين دستهای کثيفش .

کيوان ديگه نيمخواست بحث را ادامه بدهد .

صورتش را برگرداند .

عليرضا به زور کيوان را چرخاند کيوان داشت اشک می ريخت .

کيوان اشکش را پاک کرد و گفت: شما فکر ميکنيد برای من آسان بود؟

آسان بود با همه بجنگم تا به قدرت برسم تا از شما حمايت کنم من فقط شماها را داشتم بايد برای شما ميجنگيدم .

رضا که تا آن لحظه ساکت بود گفت: تا جايی که من يادم مياد ما زندگی خوبی داشتيم احتياجی به اين همه ثروت نداشتيم چرا همه را آواره کردی؟

از بچگی هام چيز زيادی به ياد ندارم ولی اين را مطمئنم مامان دلش نميخواست از من جدا بشود تو به زور ما را از هم جدا کردی .

کيوان با بی اعتنايی گفت: تو ديگه شروع نکن .

برای تو هم مادر بودم هم پدر!

عصبانی تر شدم و گفتم: اون مادر داشت تو حق نداشتی اون را بی مادر بگذاری .

کيوان خشمگين به سمتم برگشت و گفت: تو خفه شو هر چی ميکشم از دست توست .

همه اين بلاها را تو سرم آوردی .

يادت مياد پولم را برداشتی و از خونه بيرون رفتی و من را با هزار تا خلافکار تنها گذاشتی نزديک بود کشته بشوم تا اينکه رحم کردی و نصف پولم را برگرداندی از همان موقع به فکر افتادم دست به هرکاری بزنم تا قوی و قدرتمند بشوم کسی نتواند خردم کنه.

عليرضا گفت: به همين خاطر دست از خواهرهای من شستی و آنها را به فحشا کشاندی؟ گفت: نه … من آنها را به دست کسی سپردم که برای من کار ميکرد اون احمق نفهم دخترهای کوچيکم را فروخته بود اون نميدانست اونها دخترهای من هستند.

اون به سزای عملش رسيد .

رضا گفت: پس دروغ نبود؟

عليرضا گفت: نگاه به مظلوم نمايی اون نکن اون يک قاتل بيرحم و پست فطرته .

کيوان حالت طبيعی نداشت گفت: نه پسرم من کسی را نکشتم فقط ليلا اونهم کاملا تصادفی!

عليرضا گلوی کيوان را گرفت و فشار داد و با حرص گفت: بمير پست کثافت!

دست عليرضا را که با تمام قدرت داشت گلوی کيوان را فشار ميداد گرفتم و با التماس گفتم: ولش کن اون نبايد به دست تو از بين بره اون را به دست قانون بسپار .

اجازه نده به خواسته اش برسه اون ميخواهد تو قاتل بشوی و تمام عمرت در عذاب باشی اون ميخواهد نشان بدهد که تو مثل اون هستی ولی پسرم تو هرگز مثل اون نميشوی!

نگذار به خواسته پليدش برسه .

رضا به کمک آمد و گفت: داداش نکن بگذار زنده بمونه و سزای عملش را ببينه.

البته بعد از اينکه همه حقايق را گفت .

عليرضا دستش را شل کرد .

کيوان نفس تازه کرد و گفت: من به خاطر شما زحمت کشيدم تا به اينجا برسم باشه همه چيز را اعتراف ميکنم .

روی زمين نشست و شروع کرد. من و مادرت ليلا با عشق ازدواج کرديم اون خيلی سال بود که با فرشته دوست بود.

فرشته زن موفقی بود و ليلا به اون غبطه ميخورد و هميشه در مورد فرشته با من حرف ميزد اونقدر تعريف کرد که

دلم خواست اين زن را از نزديک ببينم همانجا بود که پای فرشته به خونه ما باز شد و صميميتی بين ما و فرشته ايجاد شد.

اون زن تنهايی بود که کسی را در اين دنيا نداشت و طعمه خوبی برای اطرافيان بود همه در مورد اون مثل يک بانک صحبت ميکردند .

اونموقع که من به خاطر چهار پنج هزار تومان حقوق ماهانه سگ دو ميزدم اون روزی چهار هزار تومان درآمد داشت .

خيلی وسوسه کننده بود هميشه در مورد فرشته با ليلا حرف ميزديم اونقدر که ليلا هم وسوسه شد ثروت فرشته را تصاحب کند و به من پيشنهاد کرد به جای اينکه آدمی مثل کاظمی با فرشته ازدواج کنه و ما را محروم کنه من با فرشته رو هم بريزم و سرنوشتمان را عوض کنم.

ليلا هر روز با فرشته صميمی تر ميشد و از احساسش نسبت به کاظمی خبر داشت من هنوز نتوانسته بودم با فرشته ارتباط برقرار کنم کاظمی خواستگار فرشته شد و درست همان شبی که فرشته ميخواست به کاظمی جواب مثبت بدهد سر و کله فريد پيدا شداون قوز بالا قوز بود البته فريد باعث شد فرشته به کاظمی جواب مثبت ندهد ولی بايد اون را از زندگی فرشته بيرون ميکردم به هتل محل اقامتش زنگ زدم و قرار گذاشتم به خاطر فرشته قبول کرد اون را به جای خلوتی بردم و بعد از اينکه نامه ای را ديکته کردم و اون نوشت کشتمش .

رضا ناباورانه به کيوان نگاه ميکرد.

بعد نامه را به هتل بردم و با کارت شناسايی فريد اتاقش را خالی کردم از اين موضوع حتی با ليلا هم حرفی نزدم.

حالا ديگه موقعش رسيده بود که با فرشته صميمی بشوم .

با کمک ليلا نقشه ورشکستگی را کشيديم ليلا خيلی کمک کرد اون فرشته را دوست داشت و از اينکه شوهرش را با اون تقسيم کنه ناراحت نبود ولی من از دستش خيلی ناراحت بودم اون ديگه من را دوست نداشت مطمئن بودم اون بجز پول و ثروت به چيز ديگه ای فکر نميکرد .

فرشته به من پناه داد کمکم کرد و بالاخره در شرکتش جای پا باز کردم و شدم همه کاره شرکت با آدمهای مختلفی آشنا شدم با پيشنهاد های مختلف!

همه آنها سودهای کلانی برايم داشت روز به روز وضع ماليم بهتر ميشد و فاصله ام از ليلا بيشتر!

تا اينکه مادر ليلا مچ من و فرشته را گرفت و سکته کرد و مرد ليلا نه تنها ديگه من را دوست نداشت بلکه از من متنفر شده بود و من رو مقصر ميدانست و بعد از اينکه به ظاهر مچ من و فرشته را وقتی تو را حامله بود گرفت از من فرار کرد.

پنچ سال تمام از شما خبر نداشتم به حساب ليلا پول ميريختم ولی اون از آن پول استفاده نميکرد با من لج کرده بود.

پنج سال از بچه هام دور بودم ولی با فرشته زندگی شيرينی داشتم .

عاشق و معشوق بوديم روزهای خوشی را سپری ميکرديم .

من روز به روز ثروتمند تر ميشدم تنها اشتباهم اين بود که از حساب مشترک شرکت استفاده کردم .

فرشته با برگشت ليلا از من سرد شد آخه مثل سابق نميتوانستم با اون باشم ليلا هم لجبازی ميکرد و ميخواست ما را از هم جدا کنه تازه يادش افتاده بود شوهرش هستم .

مثل سابق به اون علاقه نداشتم ولی هر چی باشه اون مادر بچه های من بود خيلی رعايتش را ميکردم.

آن روز لعنتی هم بهرام برادرم چاقو را روی ميز گذاشته بود انگار ميدانست لازم ميشه.

ليلا ميخواست خودش را بيگناه نشان بدهد و فرشته را از من سرد کنه بين ما اختلاف انداخته بود ولی هنوز دلش خنک نشده بود.

فرشته هم مشتاق بود ببينه ليلا چی ميگه تا عذاب وجدانش را سبک کند .

ليلا خونم را به جوش آورد به من حمله کرد من ناچار از خودم دفاع کردم اون چاقو را توی شکمم فرو کرد متاسفانه من توی قلبش فرو کردم کاملا تصادفی!

عليرضا عصبانی بود و صورتش سرخ شده بود ولی ميخواست اعتراف کيوان تمام بشود با اشاره من آرام شد و کيوان ادامه داد: ليلا از زندگی ما خارج شد ولی فرشته اعتمادش را نسبت به من از دست داد و همه پولی که توی حشابمان بود را خالی کرد و من را با شريکهام تنها گذاشت تهديد به مرگ شدم مدتها دنبال فرشته گشتم بالاخره معلوم شد با يک پليس به اسمه بهادری فرار کرده خيلی از دستش عصبانی شدم ولی فايده ای نداشت آخر سر فرشته راضی شد نصف پول را برگرداند.

به موقع بود اعتماد همه را دوباره به دست آورد و کارم را وسيع تر کردم اين بار ديگه فرشته و پولش نبود همه اين ثروت را خودم به تنهايی به دست آوردم و با کلکهايی که بهادری به من زد ناچار شدم بيام آمريکا اينجا سرمايه گذاری کردم و موفق شدم ميلياردها دلار پول در بياورم.

کينه من نسبت به مادرت از وقتی شروع شد که فهميدم بهادری به اون علاقه دارد…..

گفتم: اين يک دروغ محضه!

کيوان ادامه داد: هر روز نقشه ميکشيدم اين دو تا عاشق و معشوق را چطور از بين ببرم. ميخواستم هر دوی آنها را بکشم.

ميخواستم جانشان را بگيرم!

شما خوب ميدانيد سزای خيانتکار مرگه!

به خاطر شرايط خاصی که داشتم خودم مستقيم نميتوانستم وارد عمل بشوم و با دست هام سزای عملشان را بدهم .

مگر در مورد فرشته که عاشق و وابسته پسرش بود آخه رضا تنها کسی بود که از گوشت و خونش بود .

اون رضا را ميپرستيد و به خاطر رضا ميدانستم دست به هر کاری ميزند .

جدا کردن فرشته از رضا گوشه ای از انتقامم بود.

اين را هم بگويم که فرشته خودش به فکرم انداخت تا رضا را ازش جدا کنم .

ميدانيد چطور؟

اون بچه های من را برداشت و فرار کرد اون حتی دخترهای من را با خودش برد!

گفتم: من با بچه ها فرار نکردم تو در شرايط بدی قرار داشتی و نميتوانستی از آنها مراقبت کنی اگر ميگذاشتی دخترها پيشم بمانند به وضعی که افتاده اند مبتلا نميشدند .

تو حتی به دخترهات هم رحم نکردی .

کيوان گفت: دخترهای من هيچ مشکلی ندارند اين حرفها هم که عليرضا گفت من بايد در موردش تحقيق کنم ممکن نيست آنها دچار مشکل شده باشند من مرتب با آنها در تماس هستم .

کيوان عصبی به حرفهاش ادامه داد: در مورد فرشته نقشه ام وسيع تر بود ولی با دخالت بهادری موفق نشدم.

اون بايد تک و تنها ميشد اما بهادری يک پليس سمج بود که از رو نميرفت و دنبالم بود .

به فکرم رسيد آدم کش اجير کنم و بکشمش بعد پشيمان شدم و تصميم گرفتم از راه ديگری وارد بشوم .

اونقدر پول خرج کردم تا دکترهای معالجش را خريدم!

بالاخره هر کس قيمتی دارد و من بابت بهادری قيمت گزافی پرداختم.

آنها مريضش کردند و بالاخره با سکته به درک واصل شد .

هنوز دلم خنک نشده بود.

دنبال فرشته گشتم اما اون خودش را خوب مخفی کرد سالها دنبال رد پايی بودم تا بتوانم انتقامم را بگيرم .

متاسفانه دستم به فرشته نرسيد. فرشته با فرارش به من دوباره ضربه زد اون پسر کوچولوی من را با خودش برد .

ميدانستم اين پسر بزرگ ميشود و از فرشته ميخواهد تا با من تماس بگيرد .

خيلی انتظار کشيدم تا بهرام با من تماس گرفت اون برادر مهربان و وفاداری است برای من هر کاری انجام ميدهد .

ازدواج عليرضا بهترين بهانه شد تا آنها با من تماس بگيرند و من پيروزمندانه برگشتم و با زرنگی تمام فرشته را با خودم بردم .

ميخواستم ذره ذره جانش را بگيرم همانطور که اون ذره ذره من را از بين برده بود.

فرشته خيلی زرنگ تر از چيزی است که من فکرش را ميکردم.

فکر همه چيز را کرده بودم يک ويلا خارج از شهر خريدم تا کسی مزاحم کارم نشود .

به ايران آمدم و با زنده کردن احساس فرشته نسبت به خودم گولش زدم و راضيش کردم تا همراهم بياد .

ولی نقشه ام ايراد داشت و موفق نشدم اون از دستم فرار کرد .

دوباره دنبالش آمدم تا انتقامم را تکميل کنم ولی اين بار زن بهادری مانع کارم شد و نتوانستم .

شما بايد به من حق بدهيد فرشته زندگی من را داغون کرده اون نبايد با بهادری فرار ميکرد و تنهام ميگذاشت .

اون به خوبی ميدانست چرا ليلا را کشتم مگه ميشه يک زن از پيش شوهرش فرار کنه؟ وقتی اين حرفها را ميزد چشمهاش کاسه خون شده بود .

فرشته بايد مجازات بشود و اين کار شماست.

شما پسرهای من هستيد و خون من توی رگهای شما جريان دارد.

رضا مات و مبهوت پدرش را نگاه ميکرد.

او هم متوجه شده بود کيوان حالت عادی ندارد .

کيوان محکم با صدای بلند گفت: رضا من تو را برای همچين روزی تربيت کردم تو خودت فرشته را به سزای عملش برسان .

عليرضا از روی ميز چاقويی برداشت و رو به رضا و کيوان ايستاد و گفت: يک قدم برداريد اين را توی شکمتون فرو ميکنم. خيلی ترسيده بودم.

باورم نميشد کيوان رضا را عليه مادرش تحريک کنه .

عليرضا اشاره کرد و از من خواست پشت سرش بروم .

جرات تکان خوردن نداشتم بيشتر از اين ميترسيدم رضا به حرف پدرش گوش بدهد و من را که به اون زندگی دادم، آسيب برساند .

خدا ميداند از مرگ نمی ترسيدم.

رضا تکان نمی خورد کيوان عصبانی فرياد زد: رضا بکشش!!

رضا اشکی را که از گوشه چشمش چکيد را با دست پاک کرد و نگاهی به من انداخت بعد پدرش را نگاه کرد .

نميتوانستم فکرش را بخوانم آخه من اون را بزرگ نکرده بودم!

عليرضا گفت: فقط همين مانده بود!

رضا تکان نميخورد .

کيوان رضا را هل داد و گفت: اگر نميتوانی خودم کارش را يکسره کنم؟!

رضا نعره ای زد و گفت: نه!!

نه!

من هم به اندازه تو صدمه ديدم .

عليرضا متعجب برادرش را نگاه ميکرد.

رضا گفت: برو کنار .

عليرضا گفت: برای اينکه به مادرم برسی بايد از جسد من رد بشوی .

کيوان ديوانه وار حرف ميزد و رضا را تحريک ميکرد .

رضا در حالی که کيوان فرياد ميزد به عليرضا نزديک شد .

عليرضا چاقو را نشان رضا داد .

رضا خنده ای کرد و گفت من با اين جور چيزها نترسون!!

عليرضا مثل شير درنده غريد .

رضا با حرص عليرضا را هل داد .

تعادل عليرضا بهم خورد .

کيوان مرتب به رضا دستور ميداد: بکشش!!

رضا به من نزديک شد چشمم را بستم نميخواستم رضا را در آن حالت ببينم .

گرمی نفس رضا را روی صورتم حس ميکردم .

رضا تکانم داد و گفت: چشمهات را باز کن .

چشمم را باز کردم .

رضا گفت: حس کردی؟ ترس را حس کردی؟

از صدای بابا ترسيدی؟

من سالهاست با اين صدا انس گرفتم.

زبانم بند آمده بود .

رضا گفت: فکر کردی من به تو آسيب ميرسانم؟  اونهم الان که همه چيز را فهميدم!!

کيوان نعره زد: به تو گفتم بکشش!

رضا برگشت و کيوان را هل داد و گفت: بسه ديگه تو خيلی گقتی حالا بشنو .

سالها از ترس تو همه اش گفتم چشم .

اما ديگه بسه!

کيوان از کمرش اسلحه ای را در آورد و به سمت رضا گرفت.

رضا سينه اش را سپر کرد و گفت: بزن خلاصم کن .

عليرضا خودش را جمع کرد و مقابل رضا ايستاد.

گفت: اول من را بکش .

شجاعت آنها دلم را لرزاند هر دو را کنار زدم و گفتم: اگر کسی بايد بميرد من هستم بزن .

کيوان با مسخره گفت: چقدر احساساتی دلم به رحم آمد!!

درست عين سالهای گذشته من بودم و دوتا پسرها و در مقابل کيوان .

لحظات به سختی ميگذشت هر دقيقه مثل يک قرن سنگينی داشت .

کيوان ماشه را کشيد صدای گلوله همه را تکان داد.

صورتم خيس شد چشمم جايی را نميديد همه جا سياه شد.

روی رضا افتادم.

صداهايی ميشنيدم عليرضا فرياد ميزد خواهش ميکنم آمبولانس بفرستيد…آمبولانس بفرستيد!!

ديگه چشمم نميديد فقط گه گاه صدايی به گوشم ميرسيد .

مامان همه چيز درست ميشه و اينکه يک نفر ميگفت فشارش بد جوری افتاده توی سرمش سرنگ را خالی کن و من حس ميکردم با برانکار جا به جا ميشوم اين حالت هم زياد طول نکشيد و به کل از هوش رفتم.

عليرضا بالای سرم حرف ميزد ولی من چيزی از حرفهاش نميفهميدم .

عليرضا رفت و رضا شروع به صحبت کردن از حرفهای اون هم چيزی سرم نشد سعی ميکردم هوشم را جمع کنم و به حرفهای آنها گوش بدهم ولی ممکن نبود نميتوانستم خودم را تکان بدهم .

نميتوانستم يک کلمه به زبان بياورم.

خيلی سخت بود .

کم کم حواسم را به دست آوردم و توانستم دستم را تکان بدهم صدای شادی رضا توی اتاق پيچيد.

به آرامی چشمم را باز کردم چند تا دکتر مشغول معاينه بودند .

عليرضا دستم را گرفت و گفت: دکتر ببين به هوش آمده .

دکتر چشمهام را با دست باز کرد و نور چراغ قوه را توی چشمهام انداخت نور اذيتم کرد .

دکتر لبخندی زد و گفت: توانسته بحران را رد کنه .

تا دو روز زبانم را نميتوانستم حرکت بدهم با هزار زحمت از عليرضا پرسيدم: گلوله به کجام خورد؟ عليرضا خنده ای کرد و گفت: بابا گلوله را توی مغز خودش خالی کرد تو گلوله نخوردی.

با تعجب پرسيدم: پس اينجا چی کار ميکنم؟

عليرضا گفت: آخه شما سکته کردی به همين خاطر اينجا هستی شما سکته مغزی کردی ولی خدا را شکر خطر رفع شد .

رضا هم وارد اتاق شد و گفت: الان برای بردن مامان می آيند .

عليرضا رو به من گفت: الان شما را ميبرند اتاق خصوصی آنجا بهتر به شما ميرسيم .

خوب خوب ميشوی .

انتقالم به اتاق تا به دست آوردن سلامتيم دو ماه طول کشيد و حالا من کنار پسرهام زندگی ميکنم کمی کندی حرکت دارم ولی اصلا ناراحت نيستم چون در تمام عمرم همه اش در حرکت بودم.

پــــــــــــــــا يـــــــــــــــــا ن

 دوستان عزیز بعد از خوندن رمانها از یک تا پنج ستاره امتیاز بدید اخر هر پست,, و خواهشا نواقص و مشکلات سایت رو در قسمت نظرات بازگو کنید تا هر چه سریعتر رفع کنیم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن