رمان بن بست

رمان بن بست پارت شانزده

رمان بن بست

جهت مشاهده به ترتیب رمان بن بست اینجا کلیک کنید

از خونه صديقه به هتل رفتم و چند تا تراول درشت به رزوشن دادم طرز رفتار و چهره اش تغيير کرد و با عزت و  

احترام تا آسانسور همراهم آمد .

پول!

تو چه ها که نميکنی!

با حرفهايی که بين من و صديقه رد و بدل شد ترس به دلم افتاد کيوان دست از سرم برنميداره اون حتما به سراغم مياد .

خيلی ترسيده بودم همه جوانب را در نظر گرفتم .

بايد هر راهی که به دست يابی کيوان به من بود را می بستم .

کم کم به ترسم غلبه کردم و اين باعث شد بهتر فکر کنم.

به احتمال قوی اون عليرضا را برای صدمه زدن به من طعمه قرار ميداد و من نبايد با اون ارتباط برقرار کنم.

با اينکه دلم برای ديدنش لک زده بود پا روی دلم گذاشتم و ديگه زنگ نزدم .

من و عليرضا توی يک شهر نفس ميکشيديم ولی نميتوانستم به ديدنش بروم.

با صدای ضربه ای که به در خورد از جا پريدم هر چيز کوچکی باعث ترسم ميشد.

از پشت در پرسيدم: کيه؟  

مرد جوانی گفت: منم سرويس اتاق، چيزی لازم داريد؟ بدون اينکه در را باز کنم جواب دادم: نه .

تنم ميلرزيد قلبم درد گرفت اينهمه هيجان را نميتوانست تحمل کنه تا اينجا هم خوب همراهيم کرده بود .

ساعت به کندی ميگذشت کنار پنجره رفتم و آنقدر از پنجره بيرون را نگاه کردم تا خسته شدم و تاريک شد .

هيچ خبری نبود.

رستوران در بالاترين طبقه هتل بود.

مانتو روسری پوشيدم در اتاق را بستم و به سمت آسانسور رفتم .

مرد جوانی از پشت سر صدام کرد و گفت: من مسئول سرويس دهی اتاق هستم هر وقت کاری داشتيد کافيه توی راهرو صدام کنيد فورا ميام.

چشمکی زد .

دلم هزار راه رفت اين کيه؟  

مامور صديقه است يا واقعا توی هتل کار ميکنه، يا اينکه از آدمهای کيوان!!  

از اين فکر تنم لرزيد .

نگاه تندی به مرد جوان انداختم و داخل آسانسور شدم .

توی رستوران سفارش غذا دادم اما حواسم پرت بود دقت کافی نداشتم با مرد ميانسالی برخود کردم و ناچار هزار بار عذر خواهی کردم .

از همه ميترسم و بايد احتياط کنم.

مرتب اين جمله را تکرار ميکردم بايد احتياط کنم.

غذا بهم نچسبيد .

شماره اتاقم را روی صورت حساب نوشتم و امضاء کردم .

با عجله خودم را به اتاقم رساندم و در را پشت سرم قفل کردم .

تلفنی که صديقه به من داده بود توی کيفم زنگ ميزد .

گوشی را برداشتم صديقه بود خبر بدی برايم داشت بهرام جلوی خونه کشيکم را ميکشيد و من ديگه نميتوانستم به خونه بروم و عليرضا را ببينم.

اما صديقه گفت: من بدون اينکه عليرضا متوجه بشه ترتيب ملاقات شما را ميدهم .

ميدانم چقدر دلت برای اون تنگ شده و اين را ميدانم تا عليرضا را نبينی خيالت راحت نميشه و نميتوانی به من کمک کنی .

از صديقه برای کارهايی که انجام داده بود تشکر کردم .

يکهو ياد اون مرد جوان افتادم و گفتم: مرد جوانی خودش را به عنوان کارمند هتل معرفی کرده که تمام رفتارش مشکوک به نظر مياد .

صديقه خنده ای کرد و گفت: نترس اون مامور منه مراقب توست .

گفتم: از کجا مطمئن بشوم؟

گفت: وقتی خودش را معرفی کرد يک چشمک زد؟  اينطور نيست؟……  

صديقه بارها سفارش کرد به کسی اعتماد نکن .

بهش گفتم: خيالت راحت باشه اونقدر از کيوان ميترسم که به سايه خودم هم اعتماد ندارم .

صديقه پرسيد: وقتی تو از پيش کيوان فرار کردی اون نمی توانسته بفهمه تو برای کی بليط گرفتی!  

برای من سئوال شده کيوان از کجا ساعت ورودت را فهميده و بهرام را به خونه ات فرستاده؟ ياد آوريل افتادم و گفتم: مهماندار هواپيما دوست دختر رضا بود شايد اون خبر دقيق پرواز را به رضا داده فقط اون ميتوانسته.

صديقه گفت: به احتمال قوی اون گفته.

در هر صورت مراقب باش و با کسی تماس نگير مخصوصا تاکيد ميکنم عليرضا.

قول دادم تا به عليرضا زنگ نزنم ولی از صديقه خواهش کردم ترتيب ملاقات من و عليرضا را بده .

صديقه قول داد خيلی زود اينکار را انجام بده .

پنج روز از ورودم به ايران ميگذشت توی هتل مثل يک زندانی زندگی ميکردم از ترسم بيرون نميرفتم به همه شک داشتم .

تنها برای غذا خوردن از اتاق بيرون ميرفتم .

صديقه هر شب به من زنگ ميزد .

گوشی تلفن را از خودم جدا نميکردم .

فقط زمانی که آن را شارژ ميکردم پيشم نبود هر لحظه منتظر تلفن بودم .

هر شب خاطراتم را مينوشتم تنها سرگرميم بود.

روز ششم صبح زود از خواب بيدار شدم لباس پوشيدم.

کيفم را برداشتم و برای خوردن صبحانه به کافی شاپ هتل رفتم .

مردميانسالی را ديدم که با ديدنم سرش را به نيت سلام تکان داد .

من هم با سر سلامش را پاسخ دادم.

دنبال ميز خالی و کوچيکی ميگشتم که مرد ميانسال از پشت ميز بلند شد و به طرفم آمد و خواست تا سر ميزش بشينم و صبحانه بخورم .

فکر کردم تنها هستم و اشکالی نداره .

اما ياد صديقه افتادم که هزار بار گفت: به کسی اعتماد نکن .

از مرد عذر خواهی کردم و کلا از خوردن صبحانه منصرف شدم. و از کافی شاپ بيرون رفتم.

رزوشن صبح با کسی به من اتاق داده بود فرق داشت از اون خواهش کردم برای من اتومبيل بدون راننده کرايه کند.

نيم ساعت بعد ماشين جلوی هتل بود .

سوئيچ را گرفتم و سوارماشين شدم مردی که ماشين را آورده بود پرسيد: ماشين را کی برميگردانيد؟  

گفتم: تا بعد از ظهر حدود ساعت پنج و شش!  

مرد لبخندی زد و گفت: پس من ساعت شش اينجا هستم.

پايم را روی پدال گاز فشار دادم و از هتل خارج شدم و توی خيابانهای شهر گردش کردم هر چه بيشتر رانندگی ميکردم بيشتر دلم ميخواست يک ماشين داشته باشم.

به همين خاطر بانک رفتم و يک چک بانکی از حسابم گرفتم تا يک ماشين بخرم .

چند تا نمايشگاه رفتم تا توانستم ماشين دلخواهم را پيدا کنم .

ماشين شسته رفته بود همان روز سندش را به نام زدم و چون ماشين زير پام بود نتوانستم ببرمش سوئيچش را گرفتم و گفتم: يکی را ميفرستم تا ماشين را بياره.

مرد فروشنده گفت: خوب با اين برويد من ماشينی که سوارش هستيد را ميفرستم .

گفتم: نه اين دستم امانته نميتوانم امشب يا فردا ميام ميبرم .

خريد هميشه خوشحالم ميکرد .

مدتها بود خريد بزرگی نکرده بودم. به هتل برگشتم و سر ساعت شش ماشين را پس دادم از کرايه ای که گرفت جا خوردم هنوز به ارقام جديد عادت نکردم .

به اتاقم رفتم .

شکمم قارا قور ميکرد از صبح چيزی نخورده بودم .

زنگ زدم و غذا خواستم. غذا را همان مرد جوان که صديقه حرفش را زده بود برايم آورد.

دوباره چشمکی زد و رفت. حس کردم تيک دارد!  

صديقه هر شب به من زنگ ميزد و اخبار ميگرفت .

آن شب خبر خريد ماشينم را به صديقه دادم اولش خوشحال شد ولی بعد گفت: دختر جان حواست را جمع کن همه جا دارند دنبال تو ميگردند نبايد زياد آفتابی بشوی .

گفتم: خيالت راحت باشه زياد بيرون نميروم برای مبادا خريدم .

در مورد عليرضا پرسيدم و گفتم: چه خبر هنوز قرار نگذاشتی؟

صديقه با خنده گفت: چرا قرار گذاشتم بدون الهه فردا ناهار بياد خونه ام تو هم بيا اينجا خيلی دلم ميخواهد شما دوتا را پيش هم ببينم .

از خوشحالی بال درآوردم هزار بار از صديقه تشکر کردم.  

صديقه گفت: ميدانستم اينقدر خوشحال ميشوی انشالله امشب ديگه راحت بخوابی.

دوباره تشکر کردم و گوشی را گذاشتم .

دلم برای عليرضا يک ذره شده بود .

شب زود خوابيدم ولی تا نزديک صبح خوابم نبرد.

وقتی بيدار شدم ظهر بود با عجله لباس پوشيدم و سوغاتی هايی که برای عليرضا و زنش خريده بودم را برداشتم و سوار ماشينم شدم و به سمت خانه صديقه رفتم .

ديگه چيزی بجر ديدن عليرضا برايم مهم نبود بدون توجه به اطراف وارد ساختمان شدم و خودم را به آپارتمان صديقه رساندم. در را صديقه باز کرد .

پرسيدم: آمده؟  گفت: هنوز نه .

با دستهای پر وارد شدم. صديقه گفت: به به سوغاتی آوردی؟ خجالت نميکشی برای من چی آوردی؟  

راستش هيچی برای اون نياورده بودم يکی از بلوزهايی که برای الهه خريده بودم را به صديقه دادم .

صديقه خنده ای کرد و گفت: شوخی کردم .

گفتم: تو برای من و بچه ام خيلی زحمت کشيدی اين که قابل تو را ندارد.

مشغول گپ زدن بوديم که زنگ در به صدا درآمد .

توی اتاق مخفی شدم عليرضا که وارد آپارتمان شد بوی خوش ادکلنش همه جا پيچيد .

صديقه تعارف کرد و عليرضا روی مبل نشست .

عليرضا به صديقه گفت: ببين خاله ميدانم من را برای چی به اينجا کشاندی تو ميخواهی سر نخی از پدرم به دست بياوری ولی اين را خوب بدانيد که من اگر هم چيزی از پدرم بدانم به شما نميگويم .

صديقه گفت: ازت خيلی دلگير شدم من برای تو هديه ای دارم تو از بی وفايی حرف ميزنی؟!

با صدای بلند گفت: فرشته جان ميتوانی بيايی پسرت را ببينی .

عليرضا خنده ای کرد و گفت: مامانم توی آمريکا داره کيف ميکنه صدات به اون نميرسه .

از اتاق بيرون آمدم عليرضا با ديدنم جا خورد به طرفش رفتم و بعد از مدتها به آرزوی دلم رسيدم و بغلش کردم بوسيدمش، بوش کردم عليرضای عزيزم پيشم بود .

عليرضا هم محکم بغلم کرد و من را بوسيد.

صديقه خودش را توی آشپزخانه سرگرم کرد تا ما با هم صحبت کنيم .

عليرضا با تعجب پرسيد: چطور بيخبر آمديد؟  ديشب با بابا حرف ميزدم چيزی نگفت!  

ترس به دلم رخنه کرد و گفتم: پسرم از آمدنم با پدر حرفی نزن .

عليرضا شوکه گفت: مگه بابا از آمدن شما خبر نداره؟  باز هم دعوا کرديد؟

دستهای کبودم را نشانش دادم و گفتم: اينها را که ميبينی خوب شده!  

پدرت آن آدم سابق نيست يک ديوانه به تمام معنی شده.

عليرضا نيش خندی زد و گفت: من چند ماهه دارم با اون تلفنی حرف ميزنم هر چی که گفته و من به اون عمل کردم همه اش درست بوده شما اغراق ميکنيد .

همين ديشب با اون حرف زدم گفت: کارهای دعوتنامه تمام شده و يکی از دوستهای امريکايی بابا آن را ميفرسته تا خيلی زود من و الهه برويم آنجا بعد شما ميگويی ديوانه شده اون مغز اقتصادی که پدرم داره ، اون خانواده دوستی که اون داره باور نميکنم صدمه ای به شما زده باشه.

فکر نميکردم عليرضا من را باور نکنه کيوان حسابی روی اون کار کرده بود و رای اون را زده بود .

عليرضا بی مقدمه گفت: حرفهای الهه در مورد شما درست بود.

پرسيدم: الهه در مورد من چی گفته؟

اون که من رو نميشناسه؟  عليرضا گفت: الهه دفتر خاطرات مادرم را خوانده اون همه چيز را به من گفت شما باعث از هم پاشيدن خانواده ما شديد .

شما از دوستی مادرم سوءاستفاده کرديد و پدرم را وادار به ازدواج کرديد بعد هم با به دنيا آمدن رضا که باعث شد شما و پدرم لو برويد و مادر بيچاره ام از دست شما سر به غربت گذاشت.

اينها کارهايی بود که شما در حق من و خواهرهايم کرديد و حالا ميخواهيد پدرم را به ضرب و شتم و ديوانگی متهم کنيد؟!

بسه ديگه حنای شما پيشم رنگی نداره .

بعد از ماهها حرفهايی که از دهن عليرضا ميشنيدم باعث رنجشم شد غم عالم به دلم نشست .

عليرضا با لحن تند ولی خيلی يواش پرسيد: مگه من خونه ندارم که شما خونه بزرگترين دشمن پدرم آمديد؟

ديگه تحمل زخم زبان و حرفهای عليرضا برايم سخت شد قلبم تير ميکشيد .

دستم را روی سينه ام گذاشتم .

عليرضا اخمی کرد و گفت: رل بازی نکنيد. بلند شد و بدون خداحافظی رفت .

مطمئن بودم صديقه همه حرفهای ما را شنيده .

از آشپزخانه بيرون آمد و گفت: رفت؟ گريه ام گرفته بود سينه ام ميسوخت .

با صدايی گرفته گفتم: آره رفت .

صديقه متوجه حالم شد سريع به اورژانس زنگ زد .

روی تخت صديقه دراز کشيدم رنجی که از رفتارهای کيوان کشيده بودم در مقابل حرفهای عليرضا چيزی نبود….  

با چند تا آمپول و اکسيژنی که به من وصل کردند حالم بهتر شد. از صديقه خواهش کردم اجازه ندهد من را بيمارستان ببرند .

صديقه هم قول گرفت آنشب را پيشش بمانم با دکتر اورژانس صحبت کرد و يک سری دستور گرفت و قول داد اگر حالم بد شد حتما من را به بيمارستان برساند .

دکتر هم با نوشتن چند تا دارو از خانه صديقه رفت .

صديقه زنگ زد و سرايدار را خواست تا داروهای من را تهيه کند.

خودش هم به پرستاری از من مشغول شد.

در حالی که ملافه را صاف ميکرد پرسيد: ميدانستی سکته کردی؟  گفتم: بار اولم نيست.

اون دفعه حالم خيلی بدتر بود .

صديقه گفت: اين يکی را به همان خاطر زود رد کردی .

همه عقيده دارند اگر زنده بمانی و سکته سوم را رد کنی ديگه مشکل قلبيت از بين ميرود.

خنديدم و گفتم: آره اگه زنده بمانم!  

صديقه هم خنديد و از حرفی که زده بود عذر خواهی کرد .

گفتم: حرف حق زدی چرا عذر خواهی ميکنی .

بعد از ظهر بود دلم ضعف رفت از صديقه که خودش هم ناهار نخورده بود خواستم برايم غذا بياورد .

صديقه گفت: با اين وضعيتت نميدانم چی برات تهيه کنم .

گفتم: هر چی داری بياور .

صديقه از غذای خوشمزه ای که پخته بود برای هر دويمان کشيد و توی اتاق خواب خورديم .

صدای زنگ در آمد صديقه گفت: حتما سرايدار داروهای تو را آورده .

در را باز کرد عليرضا و الهه پشت در بودند .

همان موقع سرايدار هم رسيد و داروها را به دست صديقه داد.

عليرضا از صديقه پرسيد: اين داروها چيه؟  مال کيه؟  صديقه گفت: بعد از رفتن تو فرشته سکته کرد اورژانس آمد ميخواستند ببرنش بيمارستان فرشته نگذاشت .

من هم نگرانش بودم ازش خواستم اينجا بماند .

عليرضا پرسيد: مگه مادرم کجا زندگی ميکنه؟  

صديقه گفت: توی هتل امروز هم برای ديدن تو آمده بود اينجا .

اون نميخواست مزاحم کسی بشود مخصوصا شما که تازه عروس داماد هستيد.

عليرضا خجالت کشيد .

الهه وارد اتاق شد و با چرب زبانی گفت: خدا مرگم بدهد مامان شما بيخبر آمديد!

بايد با ما به خونه اتون بياييد .

من آنجا را همانطور که شما درست کرديد نگهداشتم .

با ضعف گفتم: نه عزيزم اون خونه شماست من راحتم .

الهه گفت: چيزی به تمام شدن قرار داد آپارتمان ما نمانده ما ميرويم خونه خودمان شما هم توی خونه ات ميمانی.

البته بايد قلبت را معالجه کنی شما خيلی کار داری .

گفتم: من ديگه هيچ آرزوی ندارم همه چيزم را به شما ميدهم تا با هم خوش زندگی کنيد.

الهه لبخندی زد و گفت: شما حتی نميخواهی بچه عليرضا را ببينی؟  دستی به شکمش کشيد .

حسابی بزرگ شده بود موقعی که وارد اتاق شد من اصلا حواسم نبود.

اين بهترين خبری بود که به من دادند .

نيم خيز شدم و بوسش کردم و تبريک گفتم .

الهه با خوشحالی گفت: بابا کيوان هم قول داده برای به دنيا آمدن بچه اينجا باشد .

از شنيدن اين خبر رنگم پريد .

صديقه و عليرضا هم توی اتاق آمده بودند و حرف الهه را شنيدند.

عليرضا گفت: بابا حرفی زده ولی فکر نکنم بتواند بياد اون خيلی کار دارد .

الهه گفت: البته من هم باورم نميشه بتواند بياد با اين حال اميدوارم.

و از اينکه شما آمديد بيشتر خوشحالم .

از وقتی که اين بچه را حامله شدم شما را بهتر درک ميکنم .

مادر شدن کار خيلی سختی است .

نگاهی به دست و پای کبودم انداختم و گفتم: حتما کار خيلی سختی است .

عليرضا کنار تخت نشست و گفت: مامان شما الان بايد بيمارستان باشيد آنجا از شما بهتر مراقبت ميکنند .

گفتم: وقتی از اينجا رفتی تمام اميدم را از دست دادم ولی حالا خيلی اميدوارم و برای خوب شدن تلاش ميکنم من را ببر بيمارستان.

عليرضا دستم را بوسيد و از صديقه خواست آمبولانس خبر کند .

صديقه سريع زنگ زد و يک ساعت بعد من درسی سی يو بيمارستان دی بستری شدم .

ديگه صبر نداشتم بايد عليرضا را متوجه اوضاع ميکردم وقتی ميخواست از اتاق بيرون برود صداش کردم و گفتم: برای اينکه از گذشته واتفاقاتی که در اين سالها برای من و همه ای خانواده افتاده با خبر بشوی بايد دفتر خاطرات ليلا و من را بخوانی .

دفتر خاطرات مادرت توی صندوق امانات توی بانک گذاشتم کليدش را زير کشوی آشپزخانه مخفی کردم با چسب چسباندم .

تو ميتوانی اون را بگيری و بخوانی دفتر خاطرات من هم توی چمدان توی اتاقم توی هتل گذاشتم .

از توی کيفم کارت اتاق را بردار آن را هم بخوان.  

شايد در کشف حقايق کمکت کند .

در ضمن چمدانم را با خودت ببر و اتاق را تحويل بده .

عليرضا وسايل شخصيم را برداشت و از اتاق بيرون رفت .

همان شب دفترم را از هتل به خونه برد و خواند.

صبح زود دفتر ليلا را از صندوق امانات درآورد و آن را هم خواند .

بعد از ظهر که به ديدنم آمد چهره اش فرق کرده بود با حقايقی آشنا شده بود که باورش برايش غير ممکن بود .

فقط از من پرسيد: همه چيزهايی که شما و ليلا نوشتيد واقعيت دارد؟ گفتم: همه اش مو به مو اتفاق افتاده .

عليرضا گريه کرد اشکهايی که برای مادر از دست رفته اش ميريخت روی دستم سر ميخورد و روی ملافه ميريخت .

گريه سبکش کرد و گفت: مامان قول ميدهم انتقام هر دوی شما را از اون قاتل بيرحم بگيرم.

دستم را روی لبش گذاشتم و گفت: اون به ما بد کرده ولی انتقام چيز خوبی نيست .

عليرضا گفت: شما نگران چی هستيد؟  من خودم را فدای شما ميکنم .

گفتم: نه من هرگز دلم نميخواهد تو فدا بشوی.

تو منتظر بچه ات هستی بايد صبور باشی و کيوان را به خدا بسپاری.

بالاخره عاقبت کارهاش را ميبيند.

عليرضا صورتش را روی دستم گذاشت.

ياد رضا افتادم پسر بی عاطفه ام!!  

از عليرضا قول گرفتم تا زمانی که من زنده هستم دفتر خاطراتم را به رضا نشان ندهد .

اون بايد از امتحانی که در پيش رو داشت سر بلند بيرون ميآمد اون بايد ثابت ميکرد يا من يا کيوان .

همه چيز را به دست تقدير سپردم .

آن روز از من آنژيوگرافی کرده بودند و نتيجه ان هم عمل قلب بود برای اينکه زنده بمانم و بچه عليرضا را ببينم قبول کردم دو روز بعد تحت عمل جراحی قرار گرفتم .

يک هفته هم در بيمارستان بستری شدم حالم خيلی خوب بود.

الهه هم هر روز به ديدنم ميامد و اصرار داشت برويم خونه اجبارا” قبول کردم به شرطی که وقتی آپارتمان خالی شد من از پيش آنها بروم و مستقل زندگی کنم.

عليرضا قبول کرد اون هم شرطی برايم داشت و گفت: تا وقتی حالت خوب خوب نشده نبايد از پيش ما بروی و تا به دنيا آمدن بچه بايد پيشمان بمانی .

الهه هانطور که گفته بود به هيچ چيز دست نزده بود اتاقم مثل روزی که از آنجا رفته بودم دست نخورده بود حتی گردنبندی که برای زن رضا خريده بودم توی کمد بود .

روزهای خوشی را توی خونه داشتيم اتاق بچه را الهه با سليقه چيد .

روزها به شماره افتاده بود عليرضا دور از چشمم با کيوان ارتباط داشت و مرتب از اون خواهش ميکرد برای به دنيا آمدن بچه ايران باشد .

از رفتار عليرضا متوجه شدم کيوان قبول کرده و برای ديدن بچه ريسک را قبول کرده.

اين دفعه نبايد اجازه ميدادم کيوان از دست قانون فرار کنه و برای ما مزاحمت ايجاد کند.

من هم دور از چشم عليرضا به صديقه خبر دادم.

صديقه از اينکه به قولم وفا کردم خيلی خوشحال شد .

در يک بعد از ظهر بارانی پاييزی بود که الهه دردش گرفت .

عليرضا هول کرده بود دلداريش دادم و همراهشان به بيمارستان رفتم .

پشت در اتاق زايمان صدای زنها پيچيده بود از درد فرياد ميزدند .

با هر صدا عليرضا از جا ميپريد و ميگفت: اين صدای الهه است و من در جواب ميگفتم: همه صدا ها مثل هم شنيده ميشه الهه مقاوم تر از اين حرفهاست .

چهار ساعتی گذشت تا خبر به دنيا آمدن پسر عليرضا را پرستار به ما داد.

آن شب شادترين روز زندگيم بود صاحب نوه کوچولويی شده بودم پسر عليرضا از همان لحظه اول به دلم نشست .

الهه را به اتاقش بردند ما هم همراه بچه وارد اتاق شديم.  

الهه را بوسيدم و ازش تشکر کردم.

الهه درد داشت ولی ديدن بچه دردش را تسکين داد .

من و عليرضا شب پيش الهه مانديم .

عليرضا در اولين فرصت خبر تولد بچه را به کيوان داد و از خبری که درمورد کيوان شنيد جا خورد کيوان ايران بود…..

امتحانات رضا تمام شده بود و کيوان و رضا با هم آمده بودند .

رضا خودش را به بيمارستان رساند تا پسر برادرش را از نزديک ببينه .

عليرضا از رضا پرسيد: بابا کجاست؟ چرا نيامد؟  

رضا گفت: بابا کمی حالش خوب نبود از من خواست اينجا بيام و شما را ببينم.

دست توی جيبش کرد و گردنبند زيبايی را درآورد و به گردن الهه انداخت و گفت: اين از طرف بابا است .

انگشتر برليانی را هم از طرف خودش به الهه هديه داد.

الهه از هدايايی که گرفته بود هيجان زده شده و گفت: اين بچه خيلی خوش قدم و روزی دار است .

آن شب عليرضا و رضا با هم به خونه رفتند و من پيش الهه ماندم.

نيمه های شب بود که در باز شد .

چشمم را باز کردم و کيوان را در چهار چوب در ديدم از ترس خودم را به خواب زدم .

کيوان آرام به تخت الهه نزديک شد و نگاهی به الهه انداخت بعد کنار تخت نوزاد رفت و بچه را برداشت و بوسيد زير چشمی اشکی که از گوشه ی چشمش به گونه اش چکيد را ديدم .

وحشت کرده بودم مطمئن بودم بعد از اينکه بچه را روی تخت بگذارد سراغ من مياد. تمام تنم ميلرزيد .

کيوان بچه را بوييد و بوسيد بعد روی تخت گذاشت .

صدای پای کيوان که به تختم نزديک ميشد بيشتر دلم را ميلرزاند هر آن منتظر بودم تا کار نيمه تمامش را تما م کند!

صدای پرستار که چراغ را روشن کرد به من جرات داد تا بلند شوم و در صورت حمله ای کيوان از خودم دفاع کنم .

کيوان عقب رفت و با عجله از اتاق بيرون رفت.

الهه که آمدن کيوان را نديده بود از پرستار پرسيد: اون کی بود که با عجله از اتاق رفت؟ پرستار گفت: خودش که ميگفت پدربزرگ بچه است!  

الهه نگاهی به من انداخت و پرسيد: راست ميگه؟ بابا آمده بود؟

گفتم: کيوان بود بيصدا آمد و بچه را ديد.

نميخواست تو را بيدار کنه.

الهه با تاسف گفت: حيف شد خيلی دلم ميخواست وقتی نوه اش را ديد ببينمش!

گفتم: بچه را برداشت بوسيد تو بيدار نشدی اگر دزد بود بچه ات را برده بود!

الهه با اخم قرصش را خورد و گفت: من به خاطر شما عميق خوابيدم وگرنه با کوچکترين صدا بيدار ميشوم.

خيالش را راحت کردم و گفتم: کيوان هم خيلی آرام آمد اولش من هم خواب بودم .

پرستار از اتاق بيرون رفت .

الهه رو به من گفت: فرشته خانم من از وقتی که اين بچه به دنيا آمده دلم ميخواهد مطلبی را به شما بگويم .

توجه ام جلب شد و پرسيدم: چی ميخواهی به من بگويی؟  الهه سرش را پايين کرد و گفت: ميخواهم از شما حلاليت بطلبم.

واقعا تعجب کردم و گفتم: تو که به من کاری نکردی؟  

الهه گريه کرد و گفت: شما خبر نداريد من به شما خيلی بدی کردم .

من وقتی دفتر مادر عليرضا را نتوانستم تمام کنم از شما کينه به دل گرفتم و مرتب به گوش عليرضا از شما بد گفتم و از شما يک ديو ساختم که زندگی مادرش را بهم زده .

وقتی شما از ايران رفتيد بيکار ننشستم و ذهن عليرضا را مسموم کردم تا جايی که ديگه غصه رفتن شما را نميخورد و از شما بدش می آمد و به من وابسته شد .

هر وقت کسی زنگ ميزد به هوای اينکه شما باشيد گوشی را من برميداشتم اگر بابا کيوان بود عليرضا حرف ميزد .

پرسيدم: تو به عليرضا چی گفتی؟  

الهه اشکش را پاک کرد و گفت: من به اون گفتم: شما باعث مرگ مادرش شديد.

گم شدن دفتر هم تقصير شما انداختم و گفتم اگر چيزی بر عليه فرشته خانم ننوشته چرا آن دفتر را دزديد؟  

حتما چيزهايی نوشته شده که ثابت ميکنه فرشته در مرگ مادرت دست داشته آخه هر چی باشه شما زن دوم بوديد در ضمن عليرضا عاشق شما بود و من بايد توجه عليرضا را از شما برميگرداندم .

خنده زهرداری کردم و گفت: دختر حسابی من که هر کاری برای خوشبختی پسرم کردم حتی برای اينکه اون راحت باشه از ايران رفتم و شما را تنها گذاشتم!

اگر ميدانی چقدر عليرضا من را دوست دارد بايد اين راهم ميدانستی رسيدن تو و عليرضا فقط به خواست من بود .

من اگر سرمايه ام را نشان نميدادم با پدری که داری تو الان بچه يکی ديگه را زاييده بودی.

الهه سرش را بلند کرد و گفت: بعد از رفتن شما من متوجه فداکاريتون شدم و از کارم پشيمان شدم ولی ديگه سودی نداشت نميتوانستم از برخوردی که با عليرضا داشتم دست بردارم تا اينکه شما برگشتيد و من توانستم دفتر ليلا را تمام کنم خواندن دفتر شما ضربه سختی به من وارد کرد.

پرسيدم عليرضا چی؟  

گفت: اون از اينکه در مورد شما اشتباه نکرده خوشحال شد و کلی دعوام کرد .

بيچاره عليرضا چند ماه زير زخم زبان من بود و تحمل کرد با ثابت شدن بيگناهی شما و سختی هايی که کشيدی عليرضا از من خواست همه چيز را برای شما تعريف کنم و عذرخواهی کنم و قول داده اگر شما من را ببخشيد اون هم من را ببخشد .

نفس راحتی کشيدم و گفتم: حالا که حرف به اينجا رسيد اين را هم تو گوش کن من هم نسبت به تو حسودی ميکردم چرا که تو پسرم پاره جگرم را از دستم بيرون آوردی و صاحب شدی من حسادت کردم ولی برخلاف تو برعليه تو حرفی نزدم و اقدامی نکردم ميدانی چرا؟  

چون عشقم نسبت به عليرضا از تو قوی تر بود و تنها چيزی که برايم مهم بود خوشبختی عليرضا بود به همين خاطر همه چيزم را در اختيار عليرضا گذاشتم تا خوشحال بشود.

الهه دستم را گرفت و سعی کرد ببوسد اجازه ندادم .

الهه گفت: من را ببخشيد خيلی اشتباه کردم .

صورتش را بوسيدم و گفتم: من تو را بخشيدم از اين به بعد سعی کن زندگی خوبی با عليرضا داشته باشی و مراقبش باشی و هرگز اجازه ندهی کاری که کيوان با ما کرد سر خانواده ات بياد.

الهه گفت: عليرضا اينطوری نيست .

گفتم: هرگز از چيزی به اين مهمی مطمئن نباش هر چی باشه اون پسره کيوان است!  

به هر حال مراقب باش نميخواهم نگرانت کنم .

الهه به فکر رفت.

بچه را که گريه ميکرد دستش دادم و گفتم: حالا که بخشيدمت به بچه ات برس .

حال الهه و بچه خوب بود و روز بعد مرخص شدند .

عليرضا با ماشين گرانقيمتش برای بردن ما آمد.

رضا هم همراهش بود.

با اينکه پسرها کنارم بودند باز هم از کيوان ميترسيدم.

وقتی نزديک خونه رسيديم همه جا را نگاه کردم خبری از بهرام نبود .

با دلهره وارد خانه شدم هر آن منتظر بودم کيوان از راه برسد و همه چيز را خراب کند.

بعد از ظهر صديقه برای ديدن الهه آمد .

با اشاره از صديقه خواستم به آشپزخانه بياد.

صديقه گفت: رضا آمده کيوان چطور؟  گفتم: نصفه شب آمده بود بيمارستان!!  

شما چطور مراقب هستيد؟ صديقه گفت: شايد مامورمان خوابش برده .

شايد هم کيوان!!

گفتم: ميدانم اون خيلی زرنگ است .

صديقه حرفم را تاييد کرد و گفت: سعی ميکنم بيشتر دقت کنم با اين حال تو هم مراقب باش به محض اينکه سر و کله کيوان پيدا شد به من خبر بده .

گفتم: حتما لباسهای جيب دار ميپوشم تا هميشه به تلفن دست رسی داشته باشم تو هم حواست را جمع کن ممکنه فقط بتوانم شماره ات را بگيرم .

صديقه قول همکاری داد.

به اصرار عليرضا صديقه آن شب پيش ما ماند .

صبح روز بعد بدون اينکه ما را بيدار کند رفت .

دلم نميخواست در مورد کيوان چيزی بشنوم به همين خاطر از رضا من سوال نميکردم.

انگار رضا منتظر بود من حرفی بزنم ولی من يک کلمه هم نگفتم تا اينکه صبر رضا تمام شد و گفت:

مامان چرا بابا را در آن شرايط گذاشتی و برگشتی ايران؟ گفتم: چه شرايطی؟  

رضا گفت: وقتی رفتم ويلا ديدم بابا روی زمين افتاده و دست و پاهاش را بسته اند .

خودم را به نادانی زدم و گفتم: خب بعدش؟  

رضا ادامه داد: هيچی سر و کله بابا خونين بود هر چی پرسيدم کی اين بلا را سرت آورده حرفی نزد .

من ميدانم کار شما بوده. گفتم: چرا من؟

رضا گفت: شما دلت برای عليرضا تنگ شده بود و بابا اجازه نميداد برگردی ايران .

اگر به غير از اين بود شما با عجله بليط نميگرفتی برگردی.

وقتی متوجه شدم کيوان حرفی نزده من هم زيرش زدم و گفتم: به عقلت نرسيد شايد دزدی کسی

آمده؟

رضا گفت: آنجا دزد چيکار ميکنه حرفها ميزنی!!

گفتم: نه پسرم پدرت يک تاجر ثروتمند با دشمنان زياده!!  

اين را که بايد خوب بدانی!!  

رضا گفت: من فکر ميکنم شما تنها دشمن پدرم باشيد .

خنديدم و گفتم: واقعا اشتباه ميکنی اگر من با پدرت دشمن بودم دوبار زنش نميشدم…..

رضا گفت: هر دوبار هم مجبور شدی زنش بشوی. ترسيدم نکنه عليرضا حرفی زده.

رضا گفت: يک بار به خاطر اينکه من را حامله بودی زنش شدی يک بار هم برای به دست آوردن من.

از تهمتی که رضا به من زد خيلی ناراحت شدم و گفتم: من قبل از اينکه تو را حامله بشوم با پدرت ازدواج کردم تو راست ميگويی من مجبور شدم ولی به خاطر تو نبود .

کمی مکث کردم و گفتم: بار دوم حق با توست من برای به دست آوردن دل تو با پدرت ازدواج کردم ولی اين بزرگترين اشتباه زندگيم بود.

رضا گفت: شما که موفق شدی دلم را به دست بياوری چرا گذاشتی رفتی؟  

گفتم: من نه تنها دل تو را به دست نياوردم بلکه داشتم زندگيم و عليرضا را هم از دست ميدادم .

گفتن اين حرف برای من خيلی سخت و دشواره ولی بايد بشنوی و با واقعيت روبرو بشوی و بدانی چه احساسی نسبت به تو و عليرضا دارم من با اينکه عليرضا را را به دنيا نياورده ام متاسفانه يا خوشبختانه از تو که پسر واقعی من هستی بيشتر دوست دارم .

رضا گفت: خودم ميدانم لازم نيست شما حرفی بزنيد من سالهاست اين را فهميدم .

من ميدانم وقتی عليرضا پيش شما ماند و من رفتم ديگه عليرضا پسرت شد و من در مرحله دوم قرار گرفتم .

اين را هم بگويم که از علاقه شما نسبت به عليرضا دلگير نيستم اين خيلی طبيعی است من نبودم که محبتت را به خودم جلب کنم اين را ميدانم اگر من با شما ميماندم تمام اين محبت به من تعلق ميگرفت.

من حسودی عليرضا را نميکنم هر چی باشه اون برادر منه .

بالاخره با رضا روبرو شدم و حرفهای دلم را زدم اون هم حرف دلش را زد هر دو سبک شده بوديم .

حالا ميتوانستيم ارتباط بهتری با هم داشته باشيم.

رضا گفت: من حدم را شناختم من در مرحله دوم قرار دارم و اين عليرضا ست که در اين ميدان برنده شده اون همه چيز دارد!

آخه!!

اون از من به شما نزديکتره .

گفتم: تو هم ميتوانی به من نزديک باشی!

من تو را به دنيا آوردم و هميشه دوستت داشتم و خواهم داشت .

تو هم مثل عليرضا ميتوانی زن بگيری و صاحب خانواده بشوی .

رضا لبخندی زد و گفت: ميدانم آوريل را ديدی .

اون همه چيز را به من گفت خيلی از شما خوشش آمده .

گفتم: من هم از اون خوشم آمده ولی مهم اين که تو از اون خوشت بياد .

از وقتی که با رضا روبرو شده بودم اولين باری بود که منطقی با هم صحبت ميکرديم و کاملا همديگر را درک ميکرديم .

اين قدم مهمی بين من و رضا بود .

احساس ميکردم زن خوشبختی هستم و از اين احساسم ميترسيدم چون در اين سالها هر وقت اين حس به من دست داده بود همه چيز خراب شده بود!!  

از رضا پرسيدم: کيوان کجاست؟  

رضا بی رو در بايستی گفت: بابا گفته به شما حرفی نزنم. من هم ديگه اصرار نکردم.

سه چهار روز گذشت صديقه مرتب با من در تماس بود اما من خبری از کيوان نداشتم .

عليرضا تلفنی با کيوان حرف ميزد .

کيوان تصميم نداشت خودش را نشان بده .

اون خيلی زرنگتر از اين حرفها بود که آفتابی بشه .

بچه عليرضا را ديده بود لزومی هم نميديد بين مردم ظاهر بشه .

چه نقشه ای در سر داشت؟  

کيوان کابوسی بود که هر آن منتظرش بودم .

صديقه تحت فشارم قرار داده بود تا رد پايی از کيوان به دست بياورم ولی رضا را نميشد قانع کرد .

هشت شب بود که الهه از بيمارستان مرخص شده بود و توی خونه استراحت ميکرد .

مادر الهه شام مفصلی پخته بود اون هر روز صبح ميامد و شب دير وقت ميرفت نميتوانست بجز خونه ای خودش جايی بخوابد.

البته من فکر ميکردم بهانه مياورد.  

شام را دسته جمعی خورديم بعد از شستن ظرفها مادر الهه گفت: امشب شب ده الهه و بچه است .

تا امروز اسمی برای اون انتخاب نکرديد و ما بچه صداش ميکنيم بايد تکليف اسم بچه را روشن کنيد .

همه حرفش را تاييد کردند. عليرضا گفت: تا پدرم نياد اين ممکن نيست .

رضا خنده ای کرد و گفت: من زنگ نميزنم تا بابا بياد .

عليرضا گفت: چرا؟

رضا گفت: بابا گفته ممکنه اسم بچه را بهانه کنيد به همين خاطر اسم بچه را روی کاغذ نوشته و به من داده .

رضا کاغذی از جيبش درآورد و به دست الهه داد دوتا اسم روی کاغذ نوشته شده بود الهه هر دو اسم را خواند: آرمان وآذين .

عليرضا خنده ای کرد و گفت: من اسم آذين را خيلی دوست دارم شما چی؟  همه کف زدند و اسم بچه شد آذين .

رضا گفت: به اين مناسبت بايد شيرينی بخوريم .

عليرضا گفت: شيرينی توی يخچال.. رضا نگذاشت حرفش تمام بشود و گفت: نه منظورم بايد برويم بيرون کافه تريايی جايی .

مادر الهه گفت: نه پسرم ما رسم نداريم زائو از خونه بيرون برود مگر برای استراحت اونهم خونه من بايد بياد .

من امشب الهه و بچه را ميبرم خونه ام فردا شب همه تشريف بياوريد در خدمت هستم شيرينی از بهترين شيرينی فروشی سفارش ميدهم .

الهه با خوشحالی گفت: اين خيلی خوبه .

ما هم قبول کرديم. آخر شب عليرضا، الهه و مادرش و بچه را سوار ماشين کرد و به خونه پدرزنش برد.

من و رضا تنها مانديم.

تا دير وقت با هم حرف زديم بيشتر در مورد آوريل صحبت کرديم .

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن