خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت12

رمان حاکم پارت12

رمان حاکم

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

امیربهادر که از حضورغیرمنتظره ی پریزاد در اتاقش، هم تعجب کرده بود و هم به نوعی خوشحال بود و سعی داشت آن را نشان ِ دخترک ِ وحشت زده ی مقابلش که چون بید به خود می لرزید ندهد، سمت در چرخید و برای اینکه کسی بی هوا سر وکله اش پیدا نشود آن را قفل کرد و با لحن جدی پرسید: اینجا چکار می کنی؟..

صدایش را نشنید..
برگشت و نیم نگاهی به او انداخت و چشمانش را پایین کشید و به زمین نگاه کرد..
با دیدن جعبه ی باریک و مستطیل شکل شکلاتی رنگ، یک تای ابرویش را بالا انداخت و جلو رفت..

اما پریزاد هراسان خم شد و آن را از روی زمین برداشت و پشتش گرفت..
نفس نفس می زد: ب..ببخشید، فکر کردم..نیستی..اما الان میرم..

و نگاهش را از چشمان ِ کنجکاو و حریص ِ امیربهادر گرفت و سر به زیر از کنارش رد شد که با نشستن ِ دست ِ امیربهادر روی دستش و فشرده شدن مچش میان انگشتان ِ او همه ی تنش به یکباره خشک شد و از حرکت ایستاد..
—اون چیه دستت؟..تو اتاق من چکار می کردی پریزاد؟..

زبانش را روی لب های خشکیده اش کشید و سعی کرد آرامشش را حفظ کند..
نکند خیلی زود مغلوب ِ بهادر شود؟!..

کمی اخم کرد و دستش را پس کشید: این جعبه واسه تو نیست..درضمن با اتاقت کاری نداشتم فقط می خواستم با خودت حرف بزنم که بگم دست از اینکارات برداری..

هنوز ساعدش میان پنجه ی بهادر در حال له شدن بود که تلاش می کرد او را از خود دور کند..
بهادر لبخند زد و با یک حرکت او را سمت خود کشید و مجبورش کرد رخ به رخش بایستد: هر کار که دلم بخواد می کنم..حالیته؟!….راستشو بگو، واسه چی اومدی اینجا؟..
رک جواب داد: گفتم که..می خواستم باهات حرف بزنم..

امیربهادر سری جنباند و با چشم و حرکت سر به دست ِ پریزاد که پشتش بود اشاره کرد: بزن..منتهی اول اونو نشونم بده..
آب دهانش را فرو داد: چیو؟..

لب های بهادر روی هم محکم شدند و فشار بیشتری به دست ِ پریزاد آورد: اونی که تو دستت قائم کردی رو ببینم..
—گفتم به تو مربوط نیست..

پوزخند زد..
با لودگی جواب داد: چطور؟..نکنه پیشکش ِ یاشار ِ ؟..
پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
امیربهادر با حرص سر تکان داد و او را سمت خود کشید: ببینمش گفتم..

پریزاد می لرزید ولی باز هم قصد عقب نشینی نداشت..
امیربهادر دستی که مچ پریزاد میان انگشتانش فشرده می شد را بالا آورده و مرزی میان خودش و او نگه داشته بود..
درست مماس با قفسه ی سینه اش..
روی جنس ِ حوله ای لباسی که به تن داشت..
قلب پریزاد اینبار خودش را تندتر از قبل به دیواره ی سینه اش می کوبید..

تقلا کرد و گفت: ولم کن بهادر..
محکم نگهش داشت: نمی کنم..ولت نمی کنم..نه حالا..نه هیچ وقت ِ دیگه..
—مگه دیوونه ای تو آخه؟ول کن دستمو..
-بهت نگفتن از دیوونه ها باید بترسی؟..زیاد تقلا کنی بدتر میشم..

پریزاد نیشخند زد و نفس زنان دستش رامیان انگشتان امیربهادرپیچ و تاب داد تا رهایش کند: نه..اما گفتن سمت آدمای خل و چل آفتابی نشو..
-پس چرا اینجایی؟..

لب زیرینش را از حرص گزید..
به دنبال ِ جواب بود که بهادر او را با یک حرکت سینه ی دیوار چسباند و دستش را جلو برد و حینی که با فشار دادن استخوان دستِ پریزاد سعی داشت به واسطه ی دردی که به او می دهد تسلیمش کند خودش را به او تکیه داد..

نفس درون سینه ی پریزاد گره خورد..
از یک طرف ترکیبی از عطر تن بهادر و شامپویی که استفاده کرده بود هوش از سرش ربوده بود..
نه به خاطر ِ درد..بلکه از مستی ِ آن بوی دیوانه کننده و خوش رایحه به زانو در آمده بود..
تا جایی که بهادر به راحتی دستش را به دست ِ او برساند و آن جعبه ی مشکوک را از میان انگشتانش بیرون بکشد و به یکباره آزادش کند..

آنقدرسریع و غیرمنتظره که هوا به سرعت درون سینه ی دخترک انباشته شد..
پریزادی که مدهوش از حضور او نزدیک به خودش بود را همچون کسی که در اغما به سر می برد به ناگهان احیا کرد..

نفس عمیق کشید..
امیربهادر حالا یک قدم با او فاصله داشت..
با اخم نگاهی به صورت ِ گلگون ِ پریزاد انداخت..
دمای بدنش بالا رفته بود..
نگاهش را از نگاه ِ بهادر گرفت و به دستانش دوخت که با احتیاط روکش ِ شکلاتی ِ جعبه را باز می کرد..

پریزاد که می دانست هر آن ممکن است امیربهادر در جعبه را باز کند و متوجه محتویات ِ داخلش شود دست پیش را گرفت: واسه خودم گرفته بودم..اومدم باهات حرف بزنم منتهی این دستم مونده بود..وقتی یهو..اومدی تو..منم تـ..ترسیدم و……………

وقتی به لکنت افتاد که بهادر در جعبه را باز کرده بود..
با دیدن شکلات هایی که روکش ِ سیاه رنگ داشتند جفت ابروهایش بالا پرید..
با وسواس ِ خاصی سر بلند کرد و نگاهی به پریزاد انداخت: اینا چیه؟..

پریزاد لب هایش را با حرص روی هم کشید و دستش را پیش برد تاجعبه را از اوپس بگیرد: می بینی که..
امیربهادر به موقع دستش را عقب کشید: تو که از اینا دوست نداشتی..
حرص زد: تو چی از من می دونی که انقدر مطمئن میگی ازاینادوست نداشتم؟..اتفاقا عاشقشونم..

بهادر پوزخند زد..
سر تکان داد و یکی از شکلات ها را برداشت: می دونی که اینا خیلی خیلی تلخن؟..

پریزاد دست و دل لرزان سر تکان داد..
امیربهادر لب هایش را جمع کرد و یکی دیگر ازشکلات ها را برداشت و جعبه اش را روی میز کنار دستش گذاشت: لابد اینم می دونی که شکلات مورد علاقه ی منه..

پریزاد مردد جواب داد: نمی دونستم..یعنی..الان فهمیدم..
امیربهادر با شیطنت اخم کرد و روکش ِ مشکی ِ شکلات را باز کرد و آن را با ولع به دهان برد: حالا که فهمیدی….پس گفتی عاشقشی..

به وضوح آب دهانش را بلعید..
نگاهش حیران مانده بود..
آن شکلات مثل ِ زهر مار بود..
تلخ و تند و گس..
اما بهادر بی آنکه خم به ابرو بیاورد با علاقه آن را میان دندان هایش گرفته و می جوید..

چهره ی پریزاد از تصور مزه ی تلخ آن درهم شد..
کاش جراتش را داشت که بگوید این شکلات هارا برای او خریده و خواسته دور ازچشمِ بهادر آن ها را داخل اتاقش بگذارد..
بدون اینکه نام و نشانی روی جعبه باشد تا ثابت کند آن ها از طرف ِ دخترک ِ دلداده و عاشقی است که سعی دارد پنهانی احساسش را به پای معشوقش بریزد..
بی آنکه او بفهمد..
همانطور که تمام این سال ها مهر ِ خاموشی به لبهایش زده ونگاهش را از نگاه ِ عصیانگر ِ او گرفته بود تا راز دل فاش نشود..

اما اینبار دستش روشده بود..
بعد از این همه سال؟..
حکمتش چه بود؟..

بهادر که خوب می دانست پریزاد ازاین نوع شکلات به شدت بیزار است برای آنکه شکش به یقین تبدیل شود لبخند زدو شکلات دوم را سمتش گرفت: بگیر..

قلبش درون سینه فرو ریخت..
—چی؟!..
شکلات را میان دو انگشتش گرفته بود..تکان داد: بخور..
سرش را بدون مکث طرفین تکان داد: نه..الان میل ندارم..

لبخند روی لبان بهادر کج شد: میلتم میارم سر جاش…بگیرش..مگه عاشقش نیستی؟..
مایوسانه نالید: امیربهادر..
به ناگهان اخم هایش جمع شد: زهرمارو امیربهادر..کیو میخوای رنگ کنی تو؟..یا میگی واسه کی اینا رو خریدی یا همینجا و همین الان مجبورت می کنم تا دونه ی آخرشو بخوری..

تهدیدش کار ساز بود..
اما تعجب ِ پریزاد آنقدر مشهود بود که رو به بهادر لب بزند و بپرسد: منظورت چیه که واسه کی خریدم؟..

فک بهادر منقبض شده بود وچشمانش رگه ای از خون داشت: فقط من و یاشار از این مارک و مزه خوشمون میاد..واسه کدوممون گرفتی؟..می خواستی کسی نفهمه که آورده بودی اینجا قائمش کنی؟..چون اگه منتظرم بودی انقدر هول نمی کردی..

دهان ِ پریزاد همانطور باز مانده بود..
دقیقا لحظه ای که فکر می کرد دستش پیش ِ بهادر رو شده ذهن ِ او به خاطر ِ حس ِ رقابت طلبی و حرصش از یاشارسمت ِ او کشیده شده بود..

پریزاد که قصد نداشت به همین زودی خودش را با همه ی احساساتش مقابل ِ بهادر باخت بدهد و او را متوجه ِ شوق و اشتیاقش نسبت به خود کند با لبخند کمرنگی گفت: نمیشه واسه خودم گرفته باشم؟..

امیربهادر با غیظ نگاهش کرد: منو دور نزن پریزاد، تو از هر چیزی که تلخ باشه متنفری..می دونم حالتو بد می کنه..سر کی می خوای شیره بمالی؟..

پریزاد با حال ِ غریبی نگاهش می کرد: فکر نمی کردم منو انقدر خوب شناخته باشی..
—همیشه جلوی چشمم بودی..نخواسته باشمم از این و اون شنیدم..حرفو عوض نکن جواب ِ منو بده..

نه..
جوابش به مزاج ِ پریزاد خوش که نیامد هیچ، حرصش را هم بالا آورد..
جمله ی امیربهادر بوی دلدادگی نمی داد..
انگار می خواست به هر طریقی بگوید که احساسش به پریزاد از روی یک کشش ِ ناخودآگاه است..
اما نامش عشق و دوست داشتن نیست..

اخم هایش را جمع کرد..
حالا که بهادر منکر ِ احساسش می شد او هم باید قدری جدی برخورد می کرد..
—گیریم که واسه یاشار گرفته باشم..تو واسه چی جوش می زنی؟..مگه با هم صنمی داریم؟..
از خشم منفجر شد: پــریــزاد..

—صداتو نبر بالا..مگه دروغ میگم؟….نمی دونی بدون واسه کادوی تولدش گرفته بودم، نه از رو علاقه و دوست داشتن و این حرفا..

بهادر با حال ِ عجیبی پوزخند زد و به صورت خود دست کشید و زیر لب انگار با خودش حرف می زند گفت: د داره رنگم می کنه دختره ی….لااله الاالله..حالا هی می خوام هیچی نگم آ..
—چی می خوای بگی؟..بگو نترس..آره من اینا رو واسه یاشار گرفتم..مگه فردا تولدش نیست؟..هر سال همین کارو می کنم..

امیربهادر که سعی داشت داد نزند تا مبادا فریادش به گوش کسی برسد با صدای خفه و گرفته ای جواب داد: امسال نه..الان که جرات کرده پا جلو بذاره و بیاد خواستگاریت یه هِل ِ پوچ هم نباید بهش بدی..یه نگاه و لبخند ِ تو هم واسه اون حکم ِ “بله” رو داره دختره ی احمق بعد تو رفتی واسه اش شکلاتی که دوست داره رو گرفتی؟..

و با خشم زیر جعبه زد و حینی که آن را روی زمین پرت می کرد با صدای نسبتا بلندی که جان ِ پریزاد را می لرزاند مملو از خشم حرص زد: پست و بی شرفم اگه دیگه دهن به این بی صاحاب بزنم..از امروز یه دونه شکلات جلوم ببینم نامردم اگه تا ته نکنم تو حلقوم ِ اونی که………واسه چی می خندی؟..هان؟با توام، خط نکش رو اعصابم پریزاد، میگم واسه چی می خندی؟..

هیچ جوری نمی توانست مانع لبخندش شود..دستش را روی لب های خود گذاشت و سر تکان داد ولی شانه هایش آرام می لرزیدند..
چندان موفق نبود..

حرص خوردن ِ بهادر در چنین شرایطی واقعا هم دیدن داشت..

با رخوتی که از سر خشم به جانش افتاده بود پنجه هایش را میان موهای خیس ِ خود کشید و نگاهش را یک دور اطراف ِ اتاق چرخاند و نفس زد: اگه گذاشتی به حال ِ خودم باشم..ده دقیقه..فقط ده دقیقه خبر مرگم اومدم تو این چاردیواری که رنگ ِ اون جماعته هزار رنگو نبینم و آروم بتمرگم یه گوشه و سرمو کنم تو لاک ِ خودم..ولی توی لامروت مگه میذاری؟..ادد تا اومدم بیرون، عین ِ ملک ِ عذاب قد کشیدی وسط ِ اتاق..با اون شکلات ِ لعنتی تو دستش، پرو پرو تو چشمم زل می زنه میگه واسه یاشار خریدم..گند بزنن به این شانس ِ منه در به در که فقط……….
—بهادر..

همانطور یک ریز زیر لب به خودش لعنت می فرستاد که با صدای پریزاد به یکباره چرخید وبا حرص گفت: بهادرو مرض..بیا برو جمع کن بده بهش..

و با خشم به پایه ی میز زد که میز تکان خورد و از صدایش پریزاد درجا لرزید ولی باز هم لبخند از روی لبانش کنده نشد..

بارها امیربهادر را در این حالت دیده بود ولی اینکه به خاطر ِ او تعصبش به جوش آمده بود و حرف هایش را نمی فهمید و فقط برای اینکه خالی شود و لحظه ای بعد آرام بگیرد یک ریز پشت سر هم جملات ِریزو درشتش را ردیف می کرد جدا تماشایی بود..

پریزاد به دل نمی گرفت چون همه ی حالات ِ او را می شناخت..

دانه دانه شکلات ها را از روی زمین جمع کرد و داخل ِ جعبه گذاشت..
بهادر تمام مدت دستش را از روی حوله به کمرش گرفته بود و با اخم به او نگاه می کرد..
پریزاد از روی زمین بلند شد و جعبه را روی میز گذاشت..

بهادر رو ترش کرد: بردار ببر..آینه ی دق آوردی گذاشتی جلو من؟..

سخت بود قهقهه نزند..
سخت بود..
کاش بهادر یک لبخند کوچک به رویش می زد و انقدر با حرص خوردن هایش مثل یک پسر بچه ی تخس و بازیگوش و حساس رفتار نمی کرد..

تا جایی که پریزاد از ته دل بخواهد پنجه اش را درون موهای خوش حالت و خیسش فرو ببرد و آن ها را لجوجانه بهم بریزد و با لبخند قربان صدقه اش برود و بگوید که قلبش تنها به عشق ِ اومی تپد..پس چرا آرام نمی گیرد؟..

زبانش چرخید و زمزمه کرد: چرا فکر کردی.. این شکلاتو واسه..تو آوردم؟مگه من می دونستم..تو اینجایی؟..

امیربهادر همانطور ایستاده از گوشه ی چشم با اخم نگاهش کرد: حالا من یه فکری کردم که نباید می کردم، تو یکی دیگه نمکه رو زخم نشو..

پریزاد لب گزید..
در دل به عشق و نجوا می نشست که آن را فقط برای امیربهادر آورده و عجیب دوست داشت به آن اعتراف کند..
اما نه..
هنوز هم از جانب امیربهادر و احساسش مطمئن نبود..باید سر فرصت با او حرف می زد..
اگر احساسی که به پریزاد داشت زودگذر و فقط از روی هوس باشد…..
نه..
حتی تصورش هم عذاب آور است..
نگاهش با دلی گرفته و ناراحت به جعبه ی کوچک شکلات بود..
آن را با خود آورده بود چون احتمال می داد امروز هرطوری که است بهادر را می بیند..
اما نه در خانه ی حاج صادق..
دوست داشت غیرمستقیم به جبران دیشب که جواب تلفنش را نداده، آن را به دستش برساند اما نشد..
گویی می دانست امیربهادر رخ نشان می دهد و هرجوری مانده به تهدیدش عمل می کند..

سرش را بالا گرفت..
امیربهادر سر به زیر و با ابروهای به هم پیوسته به پشت گردنش دست می کشید..
چیزی نمانده بود در آن حال و هوای سنگین و پرکشش و عجیب، تسلیم قلب عاشقش شود..
نه حالا که بهادر هم خواهانش بود..
او هم دختر بود و در یک چنین حالتی کنترل احساساتش سخت می شد..

برای فرار از آن با حال خاصی زمزمه کرد: درست مثل ِ یه پسربچه ی سرتق و لجبازی امیربهادر..اون از چغلی کردنت پیش ِ عمه فخرالسادات..اینم از رفتار الانت..یه جعبه شکلات هم مگه انقدر حرص و جوش داره؟..

با عصبانیت به چشمان ِ پریزاد زل زد و یک قدم سمتش برداشت: داره..ناجور هم حرص و جوش داره..فکر کردی واسه چی دارم جوش می زنم؟..واسه کی؟..همه ی عمرم از این خاله زنک بازیا بیزار بودم هنوزم هستم..اصلا امیربهادرو چه به چغلی و آدم فروشی؟.. ولی واسه اولین بار رفتم زیرآب زنی..که یاشارو از کنار ِ توبلند کنم و عمه خانمو عین بمب هوار کنم سرش..چرا پریزاد؟..چرا اینو نمی بینی؟..

و حینی که قدم به قدم نزدیکش می شد با حرارتی که از چشمانش بلند می شد و شوری که در صدایش خوابیده بود نجوا کرد: به خاطر ِ تو کردم..اگه عین ِ پسربچه ها میرم رخ به رخ ِ بزرگترم وایمیستم و چغلی ِ رفیقمو می کنم واسه خاطر ِ توئه که از دستت ندم و نیافتی تو چنگ ِ رقیبم..د بفهم اینو بی انصاف..

پریزاد پشتش را به لب ِ پنجره تکیه داد..
آب دهانش را بعلید و حینی که با تعجب به امیربهادر نگاه می کرد ناخودآگاه پرسید: پس چرا وقتی تو بوتیک ازت پرسیدم یاشار چجور آدمی ِ، ازش دفاع کردی؟..می تونستی بدشو بگی..اما نگفتی..

امیربهادر مقابلش ایستاده بود..
پریزاد بی اراده لب ِ طاقچه ی کوچک ِ پنجره نشست تا جلوی پیشروی اش را بگیرد که صدایش را شنید: اگه رفتم پیش ِ عمه خانم و سیتی پیتی ِ یاشارو ریختم رو دایره یه کلام دروغ تحویلش ندادم..گفتم رو حساب ِ باباش نیومده دعوتت کنه و یه کمم پیازداغشو زیاد کردم..هر چی هم یاشار الان رقیبم باشه بازم دلیل نمیشه نامردی کنم و بهت آمار ِ دروغ بدم..
—پس تاییدش می کنی؟..

امیربهادر پوزخند زد..
روی صورت ِ پریزادسایه انداخت و دستانش را به درگاه ِ پنجره گرفت: واسه اینکه تو رو به دست بیارم نیازی نیست کسیو پیشت خراب کنم..یاشار حالا حالاها باید بدوئه که بخواد به من برسه..

با تعجب پرسید: منظورت چیه؟..
-اونم به وقتش می فهمی، منتهی آسه آسه….بگو ببینم تو حیاط چی داشت بهت می گفت؟..

خواست شانه خالی کند و جوابش را ندهد..ولی قطعا در یک اتاق ِ در بسته و جایی که گوشه ی اتاق گیر افتاده و بهادر چون عقاب بالای سرش ایستاده و رویش سایه انداخته بود، نمی توانست حریفش شود..

اما باز هم سعی اش را کرد: تازه می خواست شروع کنه که عمه خانم جیغ و داد راه انداخت..
بهادر لبخند زد..
به چشمان ِ پریزاد نگاه کرد و زیر لب گفت: میگی یا به زور متوسل شم؟..

حدس می زد..
همین بود دیگر..
محال بود از دست ِ بهادر قسر در برود..
چشمانش را دزدید و دستانش را کنارش لب ِ پنجره گذاشت: دارن چند روزی میرن لواسون..همه رو دعوت گرفتن به ما هم گفتن..بابام موافقه اما یاشار نمی دونست..داشت نظر منو می پرسید که میریم یا نه..بعدم گفت یه چیز ِ مهم پیش اومده که حتما باید بهت بگم اما همون موقع عمه خانم صداش زد..

بهادر یک تای ابرویش را بالا انداخت و متفکرانه پرسید: بهش اشاره هم نکرد؟!..
__نه..
__پس شما هم قرار ِ برین لواسون؟..

پریزاد سر تکان داد..
و امیربهادر به مادرش گفته بود با آن ها نمی رود و می ماند تا به حساب کتاب های مغازه اش برسد..

در افکار ِ خودش غرق بود و بی حواس نگاهش به صورت ِ پریزاد که صدای دخترک از جا پراندش: امشب می خوای با حاج صادق حرف بزنی؟..

صدایش می لرزید..
بهادر نگاهش را روی اجزای صورت ِ او چرخاند و سر تکان داد..
پریزاد زبانش را روی لبان خشک شده از استرس خود کشید: میشه بذاری واسه بعد؟..
اخم کرد: چرا؟..
—امشب اینجا خیلی شلوغه..
-خب شلوغ باشه..
—نمی خوام جلوی بقیه با حاج صادق حرف بزنی..

بهادر نیشخند زد: می ترسی یاشار بفهمه تو دلم چه خبر ِ ؟..نترس اون دل گنده تر از این حرفاس..
—چرا انقدر باهاش لجی؟..شماها که علاوه بر رابطه ی فامیلی دوستای صمیمی بودین..

_بودیم..منتهی از وقتی نامردی دیدم کشیدم کنار..دروغ موروغ تو کارم نیست اما اگه کینه بگیرم بد می گیرم..یه یاشار واسه ام مونده بودکه اونم ارزونی ِ حاجی..

پریزاد مات و مبهوت نگاهش می کرد..
—مگه چکار کرده؟..
-چی اومده تو گوشت خونده که انقدر عوض شدی؟..اون سوالایی که تو بوتیک می پرسیدی..از منو حاجی..
—اشکالش چیه؟..

سرش را کمی رو به پایین خم کرد..
درست مقابل صورت ِ پریزاد..
وقتی نفس می کشید گرمایش روی پوست نازک صورت پریزاد می نشست..
بار دیگر آب دهانش را فرو داد تا بر خود مسلط شود..

امیربهادر با اخم گفت: اشکالشم واسه ات میگم..ولی چیزایی که اون زیر گوشت زمزمه کرده فقط بین خودم و خودش و حاجی ِ ..حاجی که عمرا بگه..می مونه این رفیق دهن لق ِ ما که احتمالا از رو خودشیرینی پیش ِ عمه فریده و شوهرشم لب تر کرده و اونام تو فامیل چو انداختن که حاجی امیربهادرو طرد کرده و دیگه آدمم حسابش نمی کنه….چی بهت گفته پریزاد؟..نگفته بهادر اولاد ِ ناخلف ِ حاج صادق ِ ؟..نگفته حاجی حق داره که منو از خونه اش بیرون کنه؟..اگه یه کدوم از اینارو بهت نگفته باشه مرد ِ که غیر این باشه به علی نامرد ِ ..

پریزاد به حدی ماتش برده بود که پلک هم نمی زد..
امیربهادر چه خوب اطرافیانش راشناخته بود..
یاشار دقیقا همین ها را به او گفته بود..
پریزاد سکوت کرده و چیزی نمی گفت اما همان نگاهش گواه می داد که حرف های بهادر حقیقت دارد..

همین که بهادر دهان باز کرد تا چیزی بگوید تقه ای به در خورد و بعد از آن صدای خفه و عصبانی ِ یاشار که به وضوح تا انتهای اتاق شنیده می شد: بهادر؟چرا نمیای بیرون؟..باز کن این درو..

اما امیربهادر حتی به در اتاقش نگاه هم نکرد..
پریزاد سرش را خم کرد و از کنار ِ پهلوی بهادر به آن نگاهی انداخت و زیر لب با تعجب پرسید: وای خدا..واسه چی یاشار اومده بالا؟..

امیربهادر با پوزخندی که کنج لب داشت کمی از پریزاد فاصله گرفت: که حساب پس بگیره..ظاهرا عمه خانم بدجور رفته رو اعصابش..

پریزاد از لب پنجره بلند شد..
دستگیره بی محابا بالا و پایین می شد: باز کن بهادر..واسه چی رفتی زیرآب منو پیش ِ خاله اینا زدی؟..باز کن بهت میگم..

پریزاد نگاهش را از در گرفت و به بهادر که بی خیال ایستاده و دست به سینه با اخم رو به رویش را نگاه می کرد نظر انداخت..

بهادر متوجه نگاه خیره ی او شد..
بی آنکه سرش را بچرخاند از گوشه ی چشم به پریزاد نگاه کرد و ابروهایش را بالا انداخت و لب زد: خوب کردم..نکردم؟..انصافا بیشتر از اینا حقش بود..

پریزاد که خنده اش گرفته بود چپ چپ نگاهش کرد: گناه داره بیچاره..

باز ابروهایش جمع شد: لازم نکرده تو واسه اش دلسوزی کنی..قد موهای سرش هواخواه داره که نازشو بکشن..اگه نازکش نداشت که انقدر سوسول بار نمی اومد..مرد ِ گنده با این سن و سالش هنوز از باباش خط می گیره و به مامانش جواب پس میده..

هر دو آرام حرف می زدند..
در حد زمزمه که صدایشان به گوش یاشار نرسد..
—آخه همه که مثل تو نیستن روپای خودشون وایسن..بعضیا تا آخر عمر به خانواده وابسته ان..
-الان تیکه انداختی؟..
—نخیر..فقط حرف ِ حقو زدم..

_خوش ندارم برم زیر ِ دین ِ کسی..هر چند بهاشم دادم و..بَدم دادم..

پریزاد چیزی نگفت..
حق با بهادر بود..
او بهای آزادی اش را با طرد شدن از خانواده داده بود..
دیگر نه پناه و حمایت ِ پدرش را داشت و نه نگاه و آغوش پرمهر ِ مادرش را..
یکه و تنها مانده بود تا گلیمش را از آب بیرون بکشد..

کمی بعد دیگر صدای یاشار نمی آمد..
پریزاد گوش تیز کرد و گفت: انگار رفت..
بهادر که نگاهش روی او بود سرش را آرام تکان داد..
پریزاد بی اختیار چشمش را لحظه ای روی او با آن تن پوش حوله کشید و خیلی زود نگاهش را دزدید و حینی که دستش را لب شالش حرکت می داد سمت در رفت ..
بهادر شانه کشید و راهش را سد کرد: کجا؟..

قلبش لرزید..
به چشمان ِ امیربهادر نگاه کرد: خیلی وقته اومدم بالا..شک می کنن..

با سر به پنجره اشاره کرد: مگه نمی بینی چه سر وصدایی راه انداختن؟..همه اومدن و کلی اون پایین شلوغ شده..کسی حواسش به من و تو نیست..
—بین اون همه آدم حتما یکیشون حواسش هست..نمی خوام حرف در بیارن..

شانه اش را لاقید بالا انداخت: بیارن..نهایتش اینه جفتمونو میندازن تنگ ِ هم..عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد..

پریزاد اخم کرد: با بی آبرویی؟..
امیربهادر خندید و شیطنت کرد: تو رضایت بده..من با ساز و دهل میام خواستگاریت..

اخم هایش باز شد..
امیربهادر ِ شر و سرتق و حاضرجواب..
مگر می گذاشت ثانیه ای از او شکوه و گلایه در دلش بماند؟..

لبخندش را قورت داد: این حرفا جاش اینجا نیست..می خوام برم پایین..

و از کنارش رد شد..
امیربهادر تر و فرز یکی از شکلات ها را از داخل جعبه برداشت و سمت در رفت..
قبل از آنکه دست ِ پریزاد به دستگیره برسد شانه اش را به آن تکیه داد و نیم تنه اش را جلوی دخترک کشید:کجا با این عجله؟..

پریزاد که شوکه بود خواست عقب برود که بهادر دست ِ چپش را پشت ِ کمر او گذاشت: جدی جدی این شکلاتو واسه یاشار آورده بودی؟!..

پریزاد که از حرکت بهادر تعجب کرده و از طرفی ترسیده بود سری به نشانه ی مثبت تکان داد و تقلا کرد..
امیربهادر دندان سایید..

__چکار می کنی بهادر؟..دستتو بردار..

شکلات را جلوی صورتش بالا گرفت:بدون اینکه کامتو از کادوی تولد ِ یاشار زهر کنی می خوای بری؟..

پریزاد که از تعجب چشمانش گشاد شده بود با ترس سرش را طرفین تکان داد و به لکنت افتاد: اگه..فکر..کردی میخورمش..سخت..در اشتباهی..

نگاه ِ بهادر مثل همان شب شر وشیطانی شده بود..
—هر عملی یه عکس العملی داره خانم خانما..به جبران ِ اشتباهی که کردی و رفتی واسه رقیب ِ منی که می دونی انقدر می خوامت شکلات خریدی که پیشکش کنی بهش، باید کامتو حسابی باهاش تلخ کنی که این لحظه تا آخر عمر یادت بمونه..

پریزاد نفس بریده و با حرص زیر دستش زد: عمرا..می دونی که..از مزه اش متنفرم..
-واسه همین می خوری..اگه قرار بود خوشت بیاد که نمیذاشتم لب بهش بزنی..اینو می خوری که مزه ی زهرش تو دهنت بمونه و دیگه جرات نکنی واسه یاشار از این خودشیرینیا کنی….بخور..یالا..

بااکراه عقب رفت: نه..
بهادر با دستی که پشت کمرش را گرفته بود محکم نگهش داشت و شکلات را بین انگشتانش چرخاند تا روکشش باز شود..

پریزاد تقلا می کرد تا ازدستش فرار کند که بهادر او را سینه ی دیوار گیر انداخت و چانه ی دخترک را بالا گرفت: بیخود جفتک ننداز..خودت خریدی، خودتم اعتراف کردی عاشقشی حالا هم جلوی من یکیشو می خوری..باز کن دهنتو..

بهادر خونسرد بود..
بر خلاف ِ پریزاد که با نفرت به شکلات ِ سیاه و توپی شکل میان انگشتان او نگاه می کرد..
—نکن بهادر..تو رو خدا..من..من ازش بدم میاد..
-باز کن گفتم..
—بهادر..

چانه اش را که تکان داد پریزاد مجبور شد دهانش را باز کند..
همین که شکلات را از میان لب های پریزاد در دهانش سُر داد بی آنکه مجالش دهد دستش را محکم روی لب های ِ او گذاشت و با چشم غره ای که به چشمان ِ پریزاد حین ِتقلا رفت با آرامش گفت: هر وقت تا تهشو خوردی و بیشتر عاشقش شدی دستمو بر می دارم..

پریزاد میان دستان ِ او گیر افتاده بود..
مقاومتش برای آنکه شکلات را زیر دندان نکشد بی فایده بود چرا که از حرارت ِ دهانش کم کم شکلات ِ تلخ و گس و بدمزه ی نود و نه درصدی که امیربهادر محکوم به خوردنش کرده بود روی زبانش آب شد..

به حدی تلخ بود که اشک به چشمانش دوید..
امیربهادر که نگاهش به نگاه ِ ملتمسانه ی او افتاد دستش را برداشت..
پریزاد سرفه می کرد..
بهادر نفسش را بیرون داد و کلافه خم شد..
چون هیچ دستمالی داخل اتاق نبود تیشرت خودش را از روی تخت برداشت و جلوی پریزاد گرفت: خیلی خب سرفه نکن..درش بیار..

پریزاد که از فرط سرفه چیزی نمانده بود خفه شود باقی مانده ی شکلات را که هنوز هم زیر دندانش نرفته بود بیرون انداخت و دستش را روی دهانش گذاشت ..

برای جرعه ای آب بال بال می زد وگرنه می ماند و با همه عشقش به آن موجود شرور یک سیلی جانانه مهمانش می کرد..

اما شدیدا به آب نیاز داشت..
بی توجه به امیربهادر سمت در دوید که دستش را گرفت..
پریزاد نفس زنان برگشت..
جلوی دهانش راگرفته بود که با چشمان ِ خیس به صورت ِ درهم و ناراحت ِ امیربهادر نگاه کرد: از روزی که تصمیم گرفتم مال من بشی تو رو واسه خودم می دیدم..فقط خودم..انقدر که وقتی گفتی این شکلاتا رو واسه یاشار خریدی حس مردی رو داشتم که زنش داره بهش خیانت می کنه..

پریزاد نفس نفس می زد..
سینه اش درد گرفته بود..
دیگر توان ایستادن نداشت که بهادر با همان ته مانده ی صدایی که برایش مانده بود گفت: خیلی از رابطه ها و رفاقتا رو از دست دادم..اما تو رو جای همه شون به دست میارم پریزاد..

و درمانده با لحن جدی و ابروهای در هم گره خورده نفس زد: نکن..دیگه اینکارو نکن..نه تا وقتی که زنده ام و می دونی به خاطرت دارم نفس می کشم..

پریزاد تمام مدت خیلی آرام سرش را به نشانه ی منفی تکان می داد..
کاش دلش را داشت تا زبان به اعتراف بگشاید و بگوید که خیانت نکرده و آن شکلات های لعنتی رابرای خود ِ او گرفته است..

اما دیگر کار ازکار گذشته بود..
دستش را باهمه ی توان از میان انگشتان ِ بهادر بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت..

امیربهادر نگاهش را با حسرت از در نیمه باز اتاقش گرفت وتیشرتش را با خشم روی زمین پرت کرد و با پا ضربه ی محکمی به پایه ی صندلی چوبی که کنارش بود زد..

با هر دو دست میان موهایش پنجه کشید..
چشمان ِ اشک آلود ِ پریزاد لحظه ای از پیشِ چشمانش کنار نمی رفت..
پشیمان شده بود..
مثل همیشه تند رفته بود..
دست ِ خودش نبود..
مقابل ِ پریزاد حس ِ جنون داشت..
اینکه کسی نزدیکش شود..
نگاهش کند..
و یا به منظور با او حرف بزند، دیوانه اش می کرد..

آن شکلات های لعنتی..
یاشار و خواستگاری اش از پریزاد..
برادر ِ کوچکش که هنوز هم چشمش دنبال ِ اومی دوید، دلیل ِ خشونتی بود که نمی توانست سرکوبش کند..

نجابت ِ پریزاد چشم ِ همه ی آن ها را گرفته بود و چشم ِ بهادر دنبال ِ آرامشی بود که در وجوداین دخترک ساده و خوش قلب به طرز باورنکردنی احساس می شد..

کاش پریزاد هم لحظه ای دلش برای او می لرزید..
کاش تا این حد خوددار نبود..

رسیدن ِ به این دختر و تصاحب قلب ِ پاکش، یا یک مغز ِ معیوب و دل ِ دیوانه می خواست که به زور متوسل شود..
یا یک منطق ِ درست که به او راه ِ راست را از کج نشان دهد..

ولی هیچ کس نبود که راهنمایش باشد..
بهترین رفیقش رقیبش از آب در آمده بود..
برادرش هم دست کمی از اونداشت..
پدرش که دیگر گفتن نداشت..
و اما مادرش..
او هم پریزاد را برای یاشار مناسب می دید..

قطعا هیچ کس باور نمی کرد که پریزاد و امیربهادر با دو دنیای متفاوت بخواهند یک روز با هم ازدواج کنند..

اما این صرفا دیدگاه آن ها بود..
از نگاه ِ امیربهادر پریزاد از روز ازل فقط برای او آفریده شده بود..

این احساس نمی توانست نوپا باشد..
کهنه بود..
به کهنگی ِ همان شرابی که هر چه بیشتر می گذشت جاافتاده تر می شد..

دقایقی گذشته بود که لب پنجره ایستاد و پرده را کنار کشید و از پشت شیشه نگاهش را به حیاط ِ خانه ی حاج صادق انداخت..
شلوغ بود و پرسر و صدا ..
و نگاه بهادر تنها به دنبال ِ یک نفر..

ثانیه ای نگاهش روی او ثابت ماند و دیگر مردمک چشمش را یک میلی آنطرف تر هم حرکت نداد..

پریزاد کنار ِ نازیلا نشسته بود و نازیلا سر در گوشش چیزی را زمزمه می کرد وپریزاد با خستگی لبخند می زد..
انگار که حالش خوب نبود..یا شاید هم او اینطور حس می کرد..

نفسش را سنگین بیرون داد و پرده را انداخت و حینی که به صورتش دست می کشید سمت کمدش رفت..
شانه اش را به شانه ی پریزاد زد و با لحنی اعتراض آمیز گفت: حواست کجاست؟..خوب نیستیا..
پریزاد مات سرش را بالا گرفت و به چشمان ِ متعجب ِ نازیلا نگاه کرد: چیزی گفتی؟..
—من که خیلی چیزا گفتم، منتهی تو معلوم نیست چته..
نفسش را بیرون داد: خوبم..داشتم اونجا رو نگاه می کردم..

و به جلو اشاره کرد..
پریچهر به همراه مادر امیربهادر و عمه فریده سر دیگ ها ایستاده بودند و هر کدام با نیتی که در دل داشتند آش را، هم می زدند..

فخرالسادات همراه دختر بزرگش روی تخت نشسته بود و با مادر ِ نازیلا صحبت می کرد..
حیاط با وجود خاله معصومه و دختر و عروس هایش حسابی شلوغ شده بود..

پریزاد در فکر فرو رفته بود اما زمزمه های نازیلا زیر ِ گوشش یک دم آرامش نمی گذاشت..
هر بار که می خواست به امیربهادر و حرف هایی که در اتاق به او زده بود فکر کند همان لحظه صدای نازیلا روی روانش خط می کشید و مثل یک پارازیت همه ی رشته ی افکارش را از هر سوی ذهنش پاره می کرد..
—الان دیگه گوش میدی چی میگم؟..

لبخندی مصلحتی بر لب نشاند و زیر لب گفت: آره بابا کر که نیستم..
—والا بدتری..نگاه نداره که، دروغ میگم؟..عین مجسمه نشستی فقط زل زدی به اون دیگ..با نگاه که حاجت نمی گیری، پاشو برو هم بزن..
پریزاد خنده اش گرفته بود: چقدر فَک می زنی؟..گوشم رفت به خدا..

نازیلا پشت چشم نازک کرد: دلم پوسید تو اون چاردیواری..گفتم بیام اینجا یه کم حرف بزنیم دلم وا شه که معلوم نیست چته همه اش تو خودتی..

پریزاد که از گله گویی های نازیلا خسته شده بود کمی روی تخت جا به جا شد و پا روی پا انداخت: خیلی خب حواسم هست، بگو..چی داشتی می گفتی؟..

نازیلا مایوسانه لب هایش را جمع کرد و نگاهش را دور حیاط چرخاند: دیگه یادم رفت، ولش کن….امیربهادر و یاشار کجان؟..

اسم امیربهادر که آمد تنش لرزید..
شاید هم قلبش بود..
اما دست و پایش از حرارت در آمد و رو به خنکا رفت..
-یاشار که بیرونه، امیربهادر هم حتما تو خونه ست..

و با کنجکاوی به نیمرخ ِ نازیلا نگاه کرد و پرسید: دلت واسه اش تنگ شده؟..

نازیلا سر چرخاند و نیم نگاهی به او انداخت:واسه کی؟!..
_امیربهادر..
__چطور مگه؟..
-همینجوری پرسیدم..آخه سراغشو گرفتی..

سرش را بالا انداخت: نچ..من واسه کسی که لیاقتمو نداره دلتنگی نمی کنم..بهادر به وقتش می فهمه چیو از دست داده..

ناخودآگاه کمی اخم چاشنی نگاهش شد..با اینکه امیربهادر اذیتش می کرد اما باز هم نمی توانست یکجا بنشیند و ببیند که کسی قضاوتش می کند..
دل بود دیگر..
حرف ِ حساب نمی فهمید..
-شاید نتونسته با شرطی که پدرت گذاشته کنار بیاد..می دونی که اخلاقش چجوری ِ ؟..

نازیلا پوزخند زد: بشنو و باور نکن..کدوم پسری ِ که بدش بیاد با یه همچین خانواده ای وصلت کنه؟..یه دختر ِ خوشگل ِ پولدار ِ تحصیل کرده ی همه چی تمومو هیچ مردی نمیاد واسه یه همچین بهونه ی چرتی از دست بده..پسرای این دوره رو مگه نمی شناسی؟..فقط دنبال ِ اینن که یه جا خودشونو بند کنن..تا بفهمن پول ِ بابای دختر ِ از پارو بالا میره به یه بهونه ای مخشو می زنن و تیریپ عاشقونه و ازدواج و هزار کوفت و زهرمار دیگه بر میدارن..با صدجور دوز و کلک دختر مردمو خام می کنن که من عاشقتم و دیوونه اتم و میمیرم برات، بعد که خرشون از پول گذشت خدا رو هم بنده نیستن..اونوقت بابای من اومده به شازده میگه بیا پیش ِ خودم..کار مفت، پولم مفت، دخترمم که دارم بهت میدم..بعد آقا واسه من ناز می کنه..من خرم که میرم منت ِبابامو می کشم میگم الا و بلا فقط امیربهادر..وگرنه مهندس شکوهی صد سالم بگذره جنازه ی دخترشو رو دوش ِ همچین آدمی نمیذاره….اصلا هر چی..خلایق هر چه لایق..

پریزاد تمام مدت با لبخند نگاهش می کرد..خونسردی اش در این مواقع ذاتی بود..
-حالا چرا حرص می خوری؟..به قول ِ خودت خلایق هر چه لایق..

—حرص نمی خورم..فقط حقیقتو میگم..از اولم اشتباه کردم خواستم باهاش دوست شم..فکر کردم حالا چه پخی هست که دخترای محل چشمشون افتاده دنبال پسر حاج صادق..والا ما که چیزی ندیدیم..هر وقت می گفتم بریم بیرون بهونه دوستاشو میاورد..می گفتم بیا خونمون می گفت مسافرتم..می گفتم بریم بستنی بخوریم بازم یه بهونه ی دیگه تو آستینش داشت..فقط یه هفته قبل خواستگاری اخلاقش خوب شده بود..تا بابام گفت بیا پیش ِ من کار کن آقا حسابی بهش برخورد و همه چیو بهم زد..دیگه از اون موقع با یه من عسلم نمی شد خوردش..

پریزاد که تعجب کرده بود پرسید: اما تو که همیشه ازش تعریف می کردی..می گفتی دوستم داره و به پام میمیره و…..

نازیلا تک خنده ای کرد و گفت: دلت خوشه آ..نه بابا دوست داشتن کجا بود؟..بدت نیاد پریزاد اما واسه اینکه کسی نفهمه بینمون شکرابه اینجوری می گفتم..فکر می کردم یه روزی امیربهادر از رو میره و پیشنهاد ِ بابامو قبول می کنه..اما نشد..

پریزاد لب خود را گاز گرفت و با لحنی که هنوز کمی تعجب در آن دیده می شد گفت: یعنی داشتی دروغ می گفتی؟..اون همه قربون صدقه که پشت تلفن می رفتی؟..جلوی خودم بود..می دیدم به امیربهادر میگی عزیزم و فدات شم و…..

شانه اش را لاقید بالا انداخت: الکی بود..واسه اینکه ضعف نشون ندم..نمی خواستم کسی فکر کنه میونه ی من و بهادر بهم خورده..حالا هم که گذشته دیگه واسه ام مهم نیست..اما یه چیزی بهت میگم بین خودمون بمونه..یه وقت فکر نکنی چون بهم زدیم دارم پشت سرش اینجوری میگم آ..

پریزاد با کنجکاوی بیشتری، کامل سمتش چرخید و گفت: نه..بگو..

نازیلا نگاهش را اجمالی اطراف ِ حیاط چرخاند و سرش را جلو برد..
زیر گوش پریزاد زمزمه کرد: مطمئنم امیربهادر مشکل داره..

و سرش را عقب کشید..
پریزاد مات و مبهوت پرسید: چه مشکلی؟..

نازیلا که هیچ ابا و خجالتی نداشت بی پرده گفت: سرد ِ ..یعنی هات نیست..چطور بگم که بفهمی و فکر نکنی منحرفم؟..

تا حدودی متوجه شده بود..
اما دوست داشت نازیلا همان چیزی که در فکرش می گذرد را به زبان بیاورد تا شک و شبهه ای نماند: درست نفهمیدم چی میگی نازیلا..یعنی چی سرده؟..

نچی کرد و دست ِ پریزاد که روی پایش بود را گرفت و با حرص گفت: یعنی توانایی ایجاد ِ رابطه با جنس ِ مخالفو نداره..اگه ازدواجم می کردیم به مشکل می خوردیم..اگه ظاهرش و کاراش و لحنش و صداش انقدر مردونه نبود باور کن حتی به جنسیتشم شک می کردم اما خب فقط از اون نظر مورد داره..الان یه جورایی راضی ام که باهاش ازدواج نکردم..من از مردای سردمزاج که عارشون میاد دست به زن بزنن بدم میاد پریزاد..

پریزاد که از اشاره ی مستقیم ِ نازیلا به یک چنین چیز ِ محالی، کمی سرخ شده بود ناباورانه نگاهش کرد: اصلا می فهمی چی داری میگی؟..چرا بیخود رو پسر ِ مردم عیب میذاری؟..

نازیلا رو ترش کرد: عیب ِ چی؟..یه پسر تو سن و سال ِ امیربهادر، مخصوصا که تنها زندگی کنه و اهل زهرماری و سیگار هم باشه انقدر آفتاب مهتاب ندیده ست که اگه یه دختر با تاپ و دامن نشست ور ِ دلش، عقب بکشه و دست بهش نزنه؟..به نظرت این پسر نرماله؟!..

پریزاد با چشمان گرده شده پرسید: با تاپ و دامن نشستی پیشش؟..

نازیلا که از نگاه ِ پریزاد خنده اش گرفته بود با لبخند سر تکان داد: چشاتو همچین نکن توام..چیزی نبود که، رفته بودیم مهمونی..یه گوشه که خلوت بود گیرش آوردم نشستم پیشش..هیچی نگفت فقط وقتی اخماشو کشید تو هم فهمیدم خوشش نیومده..خواستم دستشو بگیرم نذاشت..بغلش که رفتم خودشو کشید کنار..بعدم صاف تو چشمام زل زد و گفت: “خوش ندارم اینجوری لباس می پوشی و کنه میشی تنگ ِ من..” راستش همون شب شک کردم که یه چیزیش هست وگرنه مگه میشه با دوست دخترت تنها بشی و اونم پایه باشه و پا به پات بیاد، بعد تو راحت خودتو بکشی کنار و بگی دست بهم نزن؟..همچین پسری تو این دوره و زمونه نوبره پریزاد..اولش نمی خواستم باور کنم اما بعد مدتی وقتی جوری که اون خواسته بود لباس پوشیدم بازم یه کارایی کردم که بفهمم دردش چیه..

پریزاد هنوز هم ماتش برده و هیچ حرکتی نمی کرد..
مغزش سوت می کشید..
به سختی لب زد و پرسید: چکار کردی؟..

—سرظهر رفتم مغازه اش..خلوت ِ خلوت بود..کم کم مغازه دارا داشتن می بستن برن خونه هاشون اما امیربهادر تو بوتیک بود..رفتم تو و درو بستم..اولش تعجب کرد بعد به روی خودش نیاورد..یه کم حرف زدیم..منم که می دونی یه جا بند نیستم..تو این فکر بودم هرجوری شده امتحانش کنم..گفتم از اون که آبی گرم نمیشه لااقل خودم پیش قدم بشم..این شد که بحثو کشوندم به یه جایی و خودمو انداختم تو بغلش..با چند تا جمله ی عاشقانه می خواستم رامش کنم..اونم چیزی نمی گفت..منتظر بود ببینه تهش به کجا می رسه..سرمو بلند کردم و خواستم لباشو ببوسم که دستامو از دور کمرش کند و هولم داد عقب..یعنی پریزاد همچین اخماشو کشیده بود تو هم که یه لحظه ترسیدم و گفتم الان منو می زنه..خلاصه با عصبانیت گفت برو بیرون….ولی از رو نرفتم و موندم..رک و پوست کنده بهش گفتم ما قرار ِ ازدواج کنیم، چه اشکالی داره بوست کنم یا بیام بغلت؟….بدش اومد، انگار بهش فحش داده باشی جوری داغ کرد که تا آخر عمر از یادم نمیره..توضیح که نمی داد، فقط می گفت از اینکارا خوشم نمیاد و دوست ندارم یه دختر دم به دقیقه بهم بچسبه و از این حرفا..می گفت دستت که بهم می خوره چندشم میشه و بغلم که میای هیچ حسی بهم دست نمیده جز اینکه بخوام از خودم دورت کنم….اینا رو بعد خواستگاری فهمیدم آ فکر نکنی واسه دو سال پیش ِ ..حالا تو بگو..یه همچین پسری مشکل نداره؟..

پریزاد دهانش از تعجب باز مانده بود..
به حدی که زبان در کامش خشک شده و یارای سخن گفتن نداشت..
نازیلا یک نفس کلمات را پشت سر هم ردیف می کرد و به امیربهادر نسبت می داد: تازه یه چیزی یادم افتاد که بهت نگفتم..می دونی که دوست دختر ِ کارن از بچه های آموزشگاهه و با هم خیلی صمیمی هستیم..یه روز که از کلاس بر می گشتیم حرف کشیده شد به دوست پسرش و این حرفا..من از رو سادگی گفتم خوش به حالت واسه من که عارش میاد دستمو بگیره، چه برسه بخواد بغلم کنه..اونم نه گذاشت و نه برداشت گفت از کارن شنیده امیربهادر اخلاقش کلا همینطور ِ ..یه جورایی سردمزاج ِ و زیاد سمت ِ دخترا نمیره..می گفت از کارن شنیدم که بهادر تو رابطه از این کارا خوشش نمیاد….منم که دیده بودم امیربهادر چجوری ِ..کارن هم که دوستشه پس بهتر می شناسدش..الانم که کلا کات کردیم..واسه همین با افشین دوست شدم..نه من دیگه اونو می شناسم نه اون منو تحویل می گیره….پوف، به درک..حیف ِ اسم ِ مرد که رو این باشه..از مردایی که تو رابطه سرد و ناتوانن متنفرم..همین اول ِ کار دستشم نمیشه بگیری چه برسه بخوای باهاش بری زیر ِ یه سقف زندگی کنی..بیچاره اونی که قرار ِ زنش بشه..

و صورتش را به حالت چندش آوری جمع کرد و نگاهش را از پریزاد گرفت..
اما پریزاد تکان نمی خورد..
عمیقا در فکر فرو که هیچ، غرق شده بود..

خودش را با نازیلا و چیزهایی که گفته و شنیده بود مقایسه می کرد..
امیربهادری که او می شناخت با مرد ِ سرد وناتوانی که نازیلا معرفی اش کرده بود زمین تا آسمان فرق می کرد..

امیربهادر از اینکه یک دختر بخواهد دستش را بگیرد متنفر بود؟..
همان لحظه، شبی که بهادر او را به خانه اش کشانده بود را به خاطر آورد..
حتی فردای آن روز..
نگاه امیربهادر..
در آغوش کشیدن هایش..
دست گرفتن که پیشکش..حرارتی که بینشان بود..
گرمی دستانش..
بوسه هایی که هنوز هم داغ ِ آن روی لبش مانده بود..

کدام را باور کند؟..
چیزی که با تمام وجود لمس کرده بود یا گفته های صمیمی ترین دوستش را که ادعا می کرد امیربهادر در برقراری رابطه با جنس مخالف ناتوان است؟..

مغزش از پردازش درست و غلط بودن آن، عاجز مانده و بی محابا ارور می داد..
صداها را گنگ و نامفهوم می شنید..
اما همان لحظه از صدای بلند مادرش درجا پرید و سرش را بالا گرفت..
—پریزاد؟..دخترم حواست کجاست؟بیا مادر ثواب داره توام یه هم بزن نیت کن..

پریزاد نیم نگاهی به نازیلا که هنوز هم اخم هایش را در هم کشیده و یکجا نشسته و سرش را در گوشی اش کرده برد انداخت..

نفس عمیق کشید و با رخوت از روی تخت بلند شد..
برای یک لحظه هم نمی توانست فکر امیربهادر را از سر بیرون کند..
مخصوصا با چیزهایی که از نازیلا شنیده بود..

اصلا با عقل جور در می آمد؟..
امیربهادری که به هر بهانه ای دوست داشت پریزاد را نزدیک به خود نگه دارد و دستش را بگیرد و لمسش کند کجا و آن مردی که نازیلا از ناتوانایی اش دم می زد کجا؟..
یعنی باز هم داشتند امیربهادرش را قضاوت می کردند؟..

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *