خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت13

رمان حاکم پارت13

رمان حاکم

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

ملاقه ی بزرگ ِ فلزی که دسته ی چوبی قطوری داشت را میان پنجه های ظریفش گرفت..اما آنقدر سنگین بود که نمی توانست تکانش دهد..
آش کمی سفت شده بود و چیزی تا پایین آمدنش نمانده بود..
همه ی زورش را زد که حتی شده با دو دست آن را تکان دهد ولی بی فایده بود..
لحظه ی آخر که آمد ملاقه را رها کند دستی بالاتر از انگشتان ِ او روی دسته ی چوبی نشست..

همین که نگاهش با تردید کمی بالاتر از دست ِ خودش آمد و چشمش به آن انگشتان ِ مردانه افتاد نفس درون سینه اش حبس شد و ملاقه به حرکت در آمد..

عطر ِ بهادر را با همه ی وجود احساس می کرد..دیگر نیازی نبود سر بچرخاند و او را پشت سرش ببیند..
لبش را از داخل گزید و سرش را زیر انداخت و به دیگ آش نگاه کرد..
به حدی جلوی آن همه چشم تیز و متعجب خجالت کشیده بود که خواست دسته را رها کند اما زمزمه ی بهادر درجا نگهش داشت: می خوای نیت نکرده بذاری و بری؟..مگه میذارم؟..

صدایش هم برای به پا کردن آن زلزله ی چند ریشتری عظیم درون سینه اش بس بود..
چه رسد به لحنش که لرزش خفیفی داشت و قلبش را زیر و رو می کرد..

محکم تر از قبل دسته ی ملاقه را چسبید و همانطور که دست ِ امیربهادر کمی بالاتر از انگشتان او نشسته بود هماهنگ با یکدیگر آش ِ نذری حاج صادق را هم می زدند..
چشمانش را بست و در دل اولین چیزی که یادش آمد دعای مشکل گشا بود..
همان را زیر لب زمزمه کرد: بارالها حرمت مشکل گشا..حق ذاتِ پادشاهِ کربلا..مطلبِ جمله بر آور ای کریم..ای که نامت هست رحمن الرحیم..هیچ امیدی را مگردان نا امید ..بار الها حق قرآنِ مجید….خدایا..خودت از حال ِ دل بنده هات باخبری..نیت من رو هم می دونی..هر چی که صلاحه همون رو ازت می خوام..

حینی که چشمانش را باز می کرد و سرش را از روی دیگ بالا می گرفت نگاهش در نگاه ِ متعجب ِ مادرش گره خورد..
هول شد ..
خیلی زود به خودش آمد و دستش را عقب کشید..
همین که خواست برگردد با بهادر سینه به سینه شد و از روی دستپاچگی نتوانست خودش را کنترل کند و عقب رفت که بهادر به موقع جلوی مانتوی پریزاد را گرفت و سمت خود کشید..
با چشمان گرد شده به صورت هم نگاه می کردند..

پریزاد آب دهانش را فرو داد و همانطور که سراپا آتش بود و از حرارت قلبش همه ی جسمش به التهاب نشسته بود از کنار بهادر رد شد و سمت مادرش قدم تند کرد..
اگر به خودش بود که از آنجا فرار می کرد..
چند چشم به او و امیربهادر خیره مانده بود؟..
فقط خدا می دانست..

دیگر حتی جرات نداشت سر بچرخاند و به بهادر نگاه کند..
مادرش هم چیزی نمی گفت فقط یک لحظه صدای معترضانه اش بلند شد: خدا مرگم بده..پریزاد مانتوت سوخته؟!..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد و بی اراده به پشت مانتویش، درست همانجایی که مادرش اشاره می کرد دست کشید..
کج شد و پایین مانتویش را بالا آورد..حق با پریچهر بود..قسمتی از آن سوخته بود..
-وای..حتما گرفته به دیگ..

مادر امیربهادر خندید و گفت: نیتت چی بود دخترم؟..
پریزاد بی حواس سر تکان داد و آرام پرسید: چی خاله؟..

زن با سر به مانتوی پریزاد اشاره کرد: قدیمیا یه مثل معروف داشتن که می گفتن هر کی پای دیگ ِ نذری حواسش نباشه و یه گوشه از جامه یا لباسش بسوزه حاجت روا میشه..نمی دونم نیتت چیه اما به حق امیرالمونین که برآورده بشه دخترکم..

پریزاد اصلا حال خودش را نمی فهمید..
گنگ و سرگردان نگاهش را بی اختیار جانب ِ امیربهادر چرخاند که پای دیگ ایستاده بود..
نگاه ِ او هم با یک لبخند کج به پریزاد بود..

همین که چشم در چشم شدند پریزاد نگاهش را دزدید و در نتیجه به لبخندی که کنج لب امیربهادر بود رنگ پاشید..

مادر نازیلا که اهل خرافات نبود گفت: حالا قدیمیا از رو سادگی یه چیزی می گفتن زهراجون..اگه به این چیزا باشه که همه یه گوشه از لباسشونو می سوزنن تا حاجت روا شن..

اما مادر امیربهادر به شدت روی این چیزها تعصب داشت..
—حرف شما کاملا درسته خانم شکوهی..منم نگفتم به عمد..گفتم اگه حواسش نباشه..حالا یه چیزی بوده که اون وقتا خانم جون خدابیامرزم می گفت..راست باشه یا خرافات فرقی نمی کنه..هر چی که هست به امید خدا دخترکم حاجت روا شه..

از هر سو صدای الهی آمین و آمین بلند شد..
پریزاد زیر لب تشکر کرد..
نگاه ِ مادرش هنوز هم روی صورتش سنگینی می کرد..

اگر امیربهادر او را اینطور در منگنه قرار نمی داد..یا از آن نگاه های مخصوص به خودش، به او نمی انداخت مادرش شک نمی کرد..
مادری که تا به آن روز هیچ چیز از پیش ِ چشمانش دور نمانده بود و پریزاد تمام این سال ها به سختی توانسته بود دل عاشقش را پشت پرده ی غرور حفظ کند تا نگاه ِ زیرک او به آن نیافتد..
وقتی یک زمانی امیربهادر به پریزاد محل نمی گذاشت، پریزاد هم به او توجه نمی کرد که مادرش شک نکند..

اما حالا..
این خود ِ امیربهادر بود که باعث می شد عشق و احساس ِ پریزاد کاملا واقعی، به چشمان مادرش بیاید..
زمزمه ی او را زیر گوشش شنید: رفتیم خونه یه توضیح به من بدهکاری پریزاد..فکر نکن یادم میره..

خودش را به آن راه زد و با تعجب پرسید: در مورد چی مامان؟..
پریچهر اخم ریزی کرد و سر تکان داد: حالا..اونو وقتی رفتیم خونه از سیر تا پیازشو واسه ام میگی..

دل در دلش نبود..دست و پایش می لرزید..
فقط همین را کم داشت..
بالاخره که مادرش می فهمید..
پس چه بهتر از زبان خودش بشنود تا قبل از اینکه برای کسی سوتفاهم ایجاد شود..

امیربهادر که داخل رفت پریزاد نفس راحتی کشید..
او که بود، به پای دل ِ عاشقش هوا برای نفس کشیدن هم سنگین می شد چه رسد سرش را بالا بگیرد..

لحظاتی بعد صدای زنگ پیامک موبایلش بلند شد..
آن را از جیب ِ مانتویش بیرون آورد و به صفحه اش نگاه کرد..
امیربهادر بود..
—«حتی اگه خرافاتم باشه باور کردنش بهتر از نکردنشه..اون آتیش ِ فکر کنم مشکل گشاتر از اون ذکری بود که زیر لب گفتی..خداوکیلی چه وِردی خوندی پریزاد؟..مشکل گشا بود یا خواستی یه بلا ملا سر ِ من بیاری؟!»

حیران سرش را بالا گرفت..
امیربهادر در حیاط نبود..
با نگرانی نگاهش را به در ورودی ِ خانه انداخت و خدا خدا کرد بهادر بیرون بیاید..
مگر چه شده بود؟!..
امیربهادر از چه بلایی حرف می زد؟!

انتظارش زیاد هم طولانی نشد..
نگاهش هنوز به در بود که امیربهادر سر به زیر بیرون آمد..
تیشرت آستین کوتاه سرمه ای به تن داشت و دور مچش را با یک تکه پارچه بسته بود..
ابروهایش خود به خود بالا پرید..
دستش را چرا بسته بود؟..

دلش طاقت نیاورد..
همان سوال را در قالب ِ پیام کوتاه برای بهادر فرستاد..
صدای زنگ ِ پیامک ِ گوشی ِ امیربهادر بلند شد..
سمت در کوچه می رفت که موبایلش را از جیب ِ شلوارش بیرون آورد و به صفحه اش نگاه کرد..
پریزاد به دیگ ِ آش خیره شده بود که بهادر نیم نگاهی به او انداخت و در جوابش نوشت: «خودت بیا ببین..من نمیگم»..

پریزاد با خواندن ِ پیام بهادر دومرتبه ابروهایش را بالا انداخت..
با تعجب به او نگاه کرد..
تکیه به تنه ی قطور ِ درخت توت، حینی که شاخه های بزرگ ِ درخت روی زمین سایه انداخته بودند آشکارا به پریزاد چشمک زد..

هرچند کسی حواسش به امیربهادر نبود اما پریزاد سرخ و سفید شد و با نگرانی چشم چرخاند و لب فشرد..
انگشتانش را بی وقفه روی صفحه ی همراهش کشید: «بگو..خواهش می کنم»
—«راه نداره..مگه اینکه بیای اینجا»
-بیام زیر ِ درخت؟..بقیه چه فکری می کنن؟!»..
—«تو بیا..هر کی حرف زد با من»..
-«نمیام»..
—«پس نپرس چی شده..وقتی جرات اینکه کنارم باشی رو نداری، واسه چی نگرانم میشی؟!»
-«اگه عمه و خالت و بچه هاشون اینجا نبودن می اومدم..ولی جلوی غریبه ها روم نمیشه»
—«فقط واسه این؟!»
-«پس چی فکر کردی؟..روم نمیشه سرمو بندازم پایین و راه بیافتم بیام پیشت..مامان اینا که ما رو می شناسن، ولی بقیه نه»..

دیگر پیامی از امیربهادر نگرفت..
اول فکر کرد از خر شیطان پیاده شده و پشیمان است که یک چنین چیزی از او خواسته..
اما این بشر آنقدر غیرقابل پیش بینی بود و شیطنت می کرد که پریزاد دلشوره بگیرد..

__پریزاد!..
صدای امیربهادر از آن سوی حیاط باعث شد با تکان خفیفی سرش را بالا بگیرد..
همراه ِ او مادر ِ امیربهادر و پریچهر و عمه فخرالسادات هم سر چرخاندند..

بهادر که واکنش ِ آن ها را دید لبخند زد و با تک سرفه ای، رک گفت: فکر کنم فقط گفتم پریزاد..مگه اینکه همه اسماشونو عوض کرده باشن..اما بازم منظور من دختر ِ خاله پریچهر بود..جسارت نشه آ..

مادرش که اخلاق او را می دانست لبخند زد..
عمه فخرالسادات ابرو در هم کشید و پشت چشم نازک کرد و رویش را برگرداند..
اما پریچهر با وسواس ِ خاصی به دخترش نگاه می کرد..
پریزاد زیر ِ تیغ ِ آن همه چشم کنجکاو نمی دانست چه بگوید..

امیربهادر که او را سردرگم دید تیر ِ خلاص را زد..
با همان لحن جدی و محکمش گفت: بیا اینجا کارت دارم..

این دیگر آخرش بود..
و قاعدتا این سوال در ذهن ِ تک به تک ِ مهمانان نقش می بست (امیربهادر چه کاری می توانست با پریزاد داشته باشد؟!)..

هر چند مادر ِ امیربهادر و نازیلا و مادرش به این چیزها که پیش ِ خود دوستانه تلقی می کردند عادت داشتند چرا که آن دو از بچگی با هم بزرگ شده بودند و روابط نزدیک و خانوادگی داشتند..
اما اقوام ِ امیربهادر که کمی روی این مسائل حساس تر بودند تصورشان چیز ِ دیگری بود..

یاشار هم که در حیاط حضور نداشت..
پس مانعی برای حرف زدن نداشتند..
مگر آن نگاه ِ توبیخانه ی پریچهر که همچنان متوجه دخترش بود..

پریزاد بی آنکه جرات کند به صورت ِ مادرش نگاهی هر چند کوتاه بیاندازد،سمت امیربهادر رفت..
سعی کرد طبیعی رفتار کند تا نظر کسی بیشتر از آن جلب نشود..

در دو قدمی ِ امیربهادر چشم غره ای نثار ِ صورت ِ تخس و خندان ِ او رفت و زیر لب غرید: دیوونه ای تو مگه؟..بین این همه آدم چرا منو صدا می کنی؟..
و همین که مقابلش رسید بهادر یادآوری کرد: مگه نگفتی روت نمیشه بیای؟..
-اینجوری؟..
—همینجوری خوبه..تو روت نمی شد اما من که روم می شد..بیشترم بخوای میشه منتهی دارم به قول خودت (رعایت) می کنم..

و لبخندی کج گوشه ی لب نشاند..
حرص ِ پریزاد را در آورده بود..
نگاهش را به مچ دست ِ امیربهادر انداخت: چرا بستیش؟..
بهادر بی مقدمه دستش را جلوی پریزاد گرفت: باز کن..
چشمانش از تعجب گشاد شد: چی؟!..
با خونسردی گفت: باز کن ببین..
-بهادر!..

بی صدا و مردانه می خندید و شانه اش تکان می خورد..
از دیدن ِ صورت گلگون ِ پریزاد خوشش می آمد..
—نذار بگم زهرمارو بهادر..مگه نمی خوای بدونی چی شده؟..
پریزاد چپ چپ نگاهش کرد: معلومه که می خوام..پس واسه چی اومدم؟..باز کن ببینم..
ابرو بالا انداخت: د ِ نه د ِ ..اونش با توئه..من جرات کردم صدات کنم و بکشونمت اینجا..مابقیش پا خودت..

دلش بی قرار بود..
هم می خواست بداند چه بلایی سر ِ امیربهادر آمده..
و هم می ترسید زیر ِ ذره بین ِ عمه خانم و مادرش باشد..
امیربهادر بدون هیچ حرفی همانطور دستش را جلوی پریزاد گرفته بود..
به ناچار، پریزاد انگشتانش را روی پارچه ی مشکی که دور مچش بسته بود گذاشت و گره اش را باز کرد..
نازیلا از همانجا چشمانش را ریز کرده و نگاهشان می کرد..
و هیچ کدام حواسشان به یاشار نبود..
همان موقع که پریزاد نزد ِ امیربهادر رفت، او هم از در رد شد و پا به حیاط گذاشت..

حینی که کنار حوض ایستاده بود با کنجکاوی به آن دو که زیر ِ درخت توت ایستاده بودند نگاه می کرد..

پریزاد حواسش به دست ِ امیربهادر بود و چشم ِ بهادر با همان لبخندی که روی لب داشت به صورت ِ پریزاد خیره مانده بود..
فک ِ یاشار سفت شد و دندان سایید..

پریزاد دستمالی که دور مچ امیربهادر تاب خورده بود را چرخاند و بازش کرد..
نگاهش که به دست ِ او افتاد لب ِ زیرینش را گزید و حیرت زده به صورت ِ او نظر انداخت: وای..اینکه سوخته..

امیربهادر به ظاهر ابرو در هم کشید و سر تکان داد: یه کم..
—کِی؟!..
لحن بهادر جدی بود..برخلاف ِ نگاهش: یه دختر ِ همین چند دقیقه پیش نزدیک بود کله پا شه تو دیگ ِ آش که گرفتمش تا نیافته اما دست ِ بر قضا خودم آتیش گرفتم..حالا اینکه میگن بی هوا بسوزی حاجت روا میشی راسته؟..

و با لبخندی از سر ِ شیطنت به چشمان ِ پریزاد نگاه کرد..

لحنش آنقدر بامزه بود که پریزاد لبخند زد..
سرش را زیر کشید و توجیه کرد: اون موقع که یه دستت به لباس ِ من بود و یه دستتم به ملاقه..چجوری سوخت؟..

امیربهادر نفس عمیق کشید و همزمان که بازدمش را فوت می کرد گفت: منم هول شدم و ملاقه رو ول کردم..اما دستم خورد به دیگ..چیزی که بود کج نشد بریز ِ ..

به صورت ِ بهادر نگاه کرد: خیلی می سوزه؟..
بهادر شانه بالا انداخت و صادقانه گفت: قد یه سکه هم نیست..بستم تا نظر تو رو جلب کنم..
پریزاد از گوشه ی چشم نگاهش کرد که امیربهادر با خنده گفت: باور کن نمی دونم می سوزه یا نه..شاید زیادی پوست کلفت شدم..اما کاش هنوزم بچه بودیم..

اشاره ی بهادر به دوران کودکیشان به حدی غیرمنتظره بود که پریزاد مات و مبهوت پرسید: چرا؟!..
امیربهادر خیره به چشمان ِ او رک جواب داد: که بهت بگم خیلی می سوزه پریزاد..بوسش کنی شاید خوب شه..

پریزاد که شوکه شده بود بی اختیار هر دو دستش را روی سینه جمع کرد و مردد نگاهش را اطراف چرخاند و حینی که حس می کرد تمام تنش به تب نشسته لب زد: نمی تونی یه لحظه جدی باشی؟..

جدی بود دیگر..
جدی تر از آن هم مگر ممکن بود؟..
میان آن همه چشم جدای از آنکه کسی صدایشان را نمی شنید پریزاد را این چنین به حرف گرفته بود و سرخ و سفیدش می کرد..

بهادر تک خنده ای کرد و گفت: جدی ترش میشه بعد این مسافرت کوفتی بیام خواستگاریت و تو بله رو بدی و نامزدم بشی و محرمت کنم و بعد شوخی شوخی من به پات بسوزم و تو هی جاشو بوس کنی تا دردش کم بشه..آخ اگه بشه پریزاد..آخ اگه بشه چی میشه..

آنقدر صدایش هیجان داشت و لحنش آکنده از عطش و دوست داشتن، که چیزی نمانده بود قلب پریزاد از جایش کنده شود..
امیربهادر همانی را بر زبان آورده بود که خودش هم آرزویش را داشت..
همسر او شدن همان دعایی بود که پریزاد از ته دل سجده به اجابتش می گذاشت..

محو او شده بود که با صدای مادر ِ امیربهادر هر دو به خودشان آمدند: امیربهادر؟..با پریزاد بیاین مادر، این ظرفا رو ببرین بین در و همسایه پخش کنین..یاشار تو هم بیا این سینی رو بلند کن پسرم..خیر ببینی..

امیربهادر و پریزاد سمت دیگ رفتند..
همان لحظه نگاه بهادر به یاشار افتاد..هر کاری کرد که لبخند نزند و بی تفاوت باشد نشد که نشد..

یاشار هنوز او را تنها گیر نیاورده بود تا دق و دلی اش را سر امیربهادر خالی کند..
وگرنه حرف برای گفتن بسیار بود..

یکی از سینی ها را امیربهادر و دیگری را یاشار بلند کرد..
همراه پریزاد و حوریه از در بیرون رفتند..

دخترها در می زدند و پسرها می ایستادند تا آن ها ظرف آش را از سینی بردارند..

امیربهادر به عمد پشت سر پریزاد بود و حوریه هم که از اخم و تخم او می ترسید جرات نداشت روی خوش نشان دهد..
مخصوصا با عکس العملی که در خانه از پسردایی اش دیده بود..
بنابراین به کمک ِ یاشار رفت که دردسرش کمتر باشد..

پریزاد در می زد و کاسه ای آش از سینی که دست امیربهادر بود بر می داشت و با لبخند به همسایه ها می داد..
همه می دانستند که در یک چنین روزی حاج صادق همه ی اهل محل را نذری می دهد..
بنابراین تا نگاهشان به امیربهادر و سینی آش می افتاد به رویش لبخند می زدند و در جواب پریزاد که می گفت: (بفرمایید..نوش جان)..
می گفتند: (قبول باشه..به سادات سلام برسون و بگو الهی حاجت روا شی)..

اهل ِ محل با اینکه به خصوصیات اخلاقی خاص امیربهادر واقف بودند و می دانستند که خلق و خوی او جدای از بهنام است و زیاد دربند ِ آداب و رسوم حاج صادق نیست و تابع ِ آن رفتار نمی کند، اما چون از هر دو جهت سادات بود و سید محسوب می شد ارج و احترام ِ دیگری داشت..
امیربهادر تنها در جواب ابراز ارادتشان سر تکان می داد..
دیگر به این رفتارها عادت کرده بود..

چون پسر حاج صادق، معتمد و امین محل بود پس باید سر به زیر باشد و مثل برخی ها که در ظاهر پاک و از درون شیطان را هم درس می دادند باشد و همانگونه لباس بپوشد؟..

اما به اینکه سید است و پسر ِ حاجی، خود را تافته ی جدا بافته نمی دانست..

او خودش بود..
همان جوری لباس می پوشید که می دانست نه خارج از عرف است و نه در گروی عرف..
نه چشمش به دنبال ناموس ِ کسی بود و نه از دیوار کسی بالا می رفت..
سرش در لاک خودش بود و بزرگ ترین افتخارش هم به این بود که نون بازوی خودش را می خورد و منت کسی را نمی کشد..
اما مردم تنها نگاه به ظواهر داشتند و پیش چشمان خود به روی باطن آدمیان حجاب کشیده بودند تا ذات واقعی هیچ کس برملا نشود..

بعد از پخش آش هر چهار نفر بازگشتند..
حیاط از قبل آب و جارو شده بود..
امیربهادر مسئولیت شستن ِ دیگ ها را به عهده گرفت..هر چند پریزاد نگران دستش بود..

دیگر خورشید رو به غروب رفته و از گرمای هوا کم شده بود..
همانجا داخل حیاط زیر انداز انداختند و سفره را پهن کردند..
کاسه های بزرگ آش را وسط سفره گذاشتند و بشقاب ها را به همراه قاشق کنار هم چیدند..
کشک و ماست و رب انار و آبغوره و نمک، دور تا دور کاسه های آش به نظم توسط دخترها گذاشته شده بود..
بوی آش عقل از سر می ربود..

همگی مشغول بودند و نگاه ِ پریزاد به امیربهادر بود که تازه از شستن دیگ ها فارغ آمده و دست و پایش را با شلنگ آب می کشید..
کسی جز پریزاد حواسش به او نبود..
هنوز دست به بشقابش نزده و با اینکه به شدت گرسنه اش شده بود فقط با محتویاتش بازی می کرد..

اما همین که امیربهادر پاچه های شلوارش را که تا زیر ِ زانو بالا داده بود پایین کشید، دخترک لبخند زد و سرش را زیر انداخت و مشغول شد..
بدون آمدن او چیزی از گلویش پایین می رفت؟!..

توجه ِ امیربهادر و یک رنگی که در اعترافش به خرج داده بود باعث می شد واقعا هم روی یکدیگر تعصب نشان دهند..

اینکه امیربهادر در اتاق مجبورش کرده بود آن شکلات ِ تلخ را مزه کند را خیلی زود به باد ِ فراموشی سپرد..
زور ِ عشق و احساسی که خالصانه به امیربهادر داشت در این بین به هر حرکت و رفتار ِ شرورانه ی او می چربید..

هر جور که می خواست از او متنفر شود نمی توانست..
شاید عمر نفرت و حرص و عصبانیتش از امیربهادر تنها چند دقیقه به طول می انجامید..
بعد از آن خودش بود و یک دل ِ دیوانه که در گروی عشق بهادر مانده بود..

یاشار بر خلاف ِ بقیه همه ی حواسش را به پریزاد داده بود..
حتی متوجه نگاه های گاه و بی گاه او هم به امیربهادر شده بود..
تا به آن لحظه فقط حدس می زد اما وقتی آن دو را زیر درخت توت دید شکش به یقین تبدیل شد که چیزی میان ِ آن ها وجود دارد اما هر دو انکار می کنند..

در اولین فرصت باید با پریزاد حرف می زد..
وگرنه توجیه کردن ِ امیربهادر که حکم ِ آب در هاون کوبیدن بود و بس..
مگر می شد او را به کاری مجاب کرد؟..

امیربهادر سر سفره نشست..
بشقابش را پیش کشید و قاشقش را برداشت اما نگاهش که به کاسه ی آش افتاد متوجه شد فاصله ی زیادی با او دارد..
پریزاد یک قاشق به دهان برد و ناخودآگاه نظرش روی امیربهادر جلب شد که به کاسه ی آش خیره بود..

حوریه درست مقابل پریزاد نشسته بود..
او هم حواسش به امیربهادر بود که خطاب به پسر دایی اش گفت: بشقابتو بده واسه ات بریزم..

امیربهادر نیم نگاهی به او انداخت و رک گفت: پریزاد می ریزه..تو مشغول شو..

پریزاد از اشاره ی مستقیم بهادر هول شد و به سرفه افتاد..حوریه با اخم نگاهش می کرد و امیربهادر با لبخند کمرنگی..

بشقابش را سمت پریزاد که درست مقابل کاسه ی آش نشسته بود گرفت..
به ناچار زیر ِ سنگینی ِ نگاه بقیه با دستی که از خجالت می لرزید بشقاب را از امیربهادر گرفت و در دل گفت: خدایا من از دست ِ این چکار کنم؟..تو این هاگیر واگیر که همه نگاهشون روی ماست چرا بند کرده به من؟..

و دو سه ملاقه از آش رشته برای او داخل بشقاب ریخت..و چون می دانست که امیربهادر آش را با آبغوره می خورد آن هم ترش ِ ترش شیشه را برداشت و کمی خم کرد..
توجهش به اطراف نبود..حتی به نگاه ِ متعجب ِ مادرش..

اما امیربهادر با سرخوشی ِ تمام به حرکات ِ ظریف ِ پریزاد خیره شده بود..اینکه می دانست چه چیز دلش می خواهد و از چه مزه ای خوشش می آید حالش را خوب می کرد..

یاشار با ابروهای درهم زیرچشمی به آن دو خیره شده بود..طعم و مزه ی آش زیر ِ دندانش چون زهر تلخ بود..مگر امیربهادر می گذاشت لقمه ای از گلویش پایین برود؟..

پریزاد بشقاب را مقابل ِ امیربهادر گذاشت و از روی عادت گفت: نوش جان..
امیربهادر هم که نگاهش به او بود بی هوا میان جمع جمله ای که سر زبانش بود را پراند: قربون ِ دستت..

پریزاد که سر بالا گرفت و نگاهش کرد امیربهادر به خودش آمد و از گوشه ی چشم به مادرش و پریچهر نگاه کرد..
هر دو قاشق به دست، کمر صاف کرده و با تعجب بی آنکه تکان بخورند به آن دو زل زده بودند..
پریزاد تا جایی که می توانست سرش را پایین انداخت اما امیربهادر خونسرد قاشقش را درون بشقاب می زد و آش را با ولع می خورد..
مگر می شد از خیر ِ یک چنین آشی گذشت؟..
هم سرش نیت کرده بودند و هم از دست ِ پریزاد گرفته بود..
چیزی که یاشار با حسرت نگاهش می کرد..

عمه فریده با حرص به امیربهادر خیره شد..
مخصوصا که شاهد خودخوری های پسرش بود و نمی توانست ساده بگذرد..
از دید ِ او دختری مثل پریزاد حق ِ جوانی همچون امیربهادر نبود..

فخرالسادات سرش را خم کرد و زیر گوش مادر بهادر لب زد: بین بچه ها خبری ِ ؟..

زهراسادات که دست ِ کمی از او نداشت با تعجب زیر لب جواب داد: نمی دونم والا..
عمه خانم چینی روی بینی اش انداخت: ببینم سادات..شماها برای یاشار رفتین خواستگاری یا واسه عزیزدردونه ی سِدآقا؟..

عمه فخرالسادات وقتی عصبانی می شد امیربهادر را عزیزدردانه ی سدآقا خطاب می کرد..
یکی از دلایلش هم همان خانه ای بود که توسط سدآقا وصیت شده بود بعد از حاج صادق به امیربهادر برسد..

زهراسادات زیر چشمی نگاهی به امیربهادر و پریزاد انداخت و خطاب به خواهرشوهرش گفت: فکر نکنم چیزی بینشون باشه..بالاخره از بچگی با هم بزرگ شدن طبیعی ِ راحت باشن..
—وا..دیگه چی؟..من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم زهرا..نگاه ِ این بچه به پریزاد از رو خاطرخواهی ِ ..این خط اینم نشون..

و انگشتش را کنار بشقاب ِ مادر ِ امیربهادر روی سفره کشید..
—چی بگم والا..الله اعلم..
—مادرشی..بشین با پسرت حرف بزن ببین مزه ی دهنش چیه..
—خودش بخواد میگه فخری جون..مگه امیربهادرو نمی شناسی؟..تا دلش نخواد هر کی هم واسطه شه لب از لب باز نمی کنه..

هر دو پچ پچ کنان گه گاه قاشقی به دهان می بردند و حرف می زدند..

عمه خانم رو ترش کرد و با لحن ِ تندی گفت: بگو از خیر ِ این دختر بگذره..ناسلامتی چشم ِ یاشارو هم گرفته..تازه زودتر از بهادر رفته خواستگاری..

زهراسادات که طرف ِ پسرش را داشت نیم نگاهی به او انداخت و سر به سرش نزدیک کرد: مگه به خواستگاری ِ خواهر؟..مهم پریزاد ِ که دلش با کدومشون باشه..بازم فکر نکنم چیزی بین ِ دختر پریچهر و امیربهادر ِ من باشه..اگه بود زودتر از اینا می فهمیدم..
—از جوونای این دوره و زمونه باید ترسید..مگه صاف و پوست کنده میان حرف ِ دلشونو میندازن کف ِ دست ِ من و تو؟..

__حالا اگه هم پریزادو بخواد که بد نیست..شاید معجزه ای شد و به پای این دختر بهادر ِ منم سر به راه شد..

فخرالسادات که برای برادرزاده اش خواب ها دیده بود و نمی خواست امیربهادر را به کس کسان بدهد و او را برای دختر کوچک خودش کاندید کرده بود گفت: امیربهادر اگرم بناس زن بگیره باید دختر از خود بگیره نه غریبه..مگه سدآقا خدا بیامرز وصیت نکرده که زنش باید از تو فامیل باشه تا بتونه سهمشو از این خونه بگیره؟..فکر کردی کم چیزی ِ ؟..بهادر به همین آسونی از خیر ِ اینجا نمی گذره..

زهراسادات نفسش را بیرون داد و نامحسوس شانه اش را بالا انداخت: هرچند پریزاد غریبه نیست اما بازم هر چی خیر ِ ..اگه اینجور که شما میگین باشه پس هیچ وقت پریزادو انتخاب نمی کنه..گناه دارن، فکر ِ بد نکن اینا از بچگی همینجور صمیمی بودن..

عمه خانم که هنوز هم قانع نشده بود و به قول خودش این موها را در آسیاب سفید نکرده و رنگ ِ نگاه ِ امیربهادر را به پریزاد همانجوری که بود تعبیر می کرد سر و گردنی تاب داد و حینی که پشت چشم نازک می کرد گفت: حالا می بینی..همین روزاست که صداش در بیاد..

زهراسادات مردد سر بلند کرد و نگاهش را به آن دو انداخت..
امیربهادر بشقاب دومش را هم تمام کرده بود و سومی را با ولع می خورد که فخرالسادات طاقت نیاورد برادرزاده اش اینقدر آرام گوشه ای بنشیند و نذری ِ پدرش را بخورد و چیزی نگوید..
حتماباید نیش و کنایه هایش را بر سر او آوار می کرد تا غذا را به کامش زهر کند..

حینی که نگاهش را روی امیربهادر تیز کرده بود صدایش را ته گلو انداخت و گفت: یه کم آروم تر پسرجان..می دونیم مال باباته ولی دنبالت که نکردن..

امیربهادر با اخم کمرنگی سرش را بالا گرفت و به عمه خانم نگاه کرد..
ساکت و بی تفاوت قاشق ِ بعدی را با اشتیاق ِ بیشتری به دهان برد..
چشمان ِ عمه خانم گرد شد و بهادر لقمه ای نان هم پشت بند آن در دهانش چپاند و حینی که لپ هایش دیگر جای نداشت، نامفهوم سرش را تکان داد..
یعنی (می خورم که می خورم..حرفی ِ ؟!)..

عمه خانم زیر لب استغفار گفت..
از حرص و عصبانیت آن هم چون امیربهادر نسبت به جملات ِ گزنده ی او بی خیال بود داغ کرده و نمی توانست بیش از آن زبانش را به کار گیرد تا شاید بهادر را مغلوب کند..

پریزاد به واکنش امیربهادر لبخند زد..
فقط او می توانست از پس این ها بر بیاید..

عمه فریده در دفاع از خواهرش نیت ِ او را دست گرفت و خطاب به امیربهادر گفت: اینجوری پیش بری سر ماه نشده ده بیست کیلو اضافه وزن می گیری..به فکر سلامتیت باشی که بد نیست..

یک کاسه آش بود دیگر..
می توانستند آن را هم به او نبینند و به دهانش زهر کنند؟..
یاشار ریز ریز می خندید..
انگار مسخره کردن ِ بهادر توسط ِ اقوام، برعکس ِ همیشه اینبار به چشمش تفریحانه می آمد..

در این بین فقط پریزاد بود که با حال ِ غریبی به بهادر نگاه می کرد..
امیربهادری که هنوز ظرفیتش پر نشده بود وگرنه خوب می دانست چطور میان این قوم، ولوله به پا کند..
کاش کار به آنجا نکشد..

لقمه اش را قورت داد و با حاضرجوابی گفت: باکی نیست عمه خانم..چاقم بشم جلو چشم ِ خودمه نه شما..

عمه فریده نیشخند زد: تو که از چاقی بدت می اومد..حالا چی شده که زدی به در ِ بی خیالی؟..

امیربهادر لبخند زد..
انگار نه انگار..
شانه اش را لاقید بالا انداخت و با لحن خاصی گفت: دیگه دیگه..گاهی شرایط یه جوری پیش میره که آدم نظرش رو خیلی چیزا عوض میشه..

و زیرچشمی به پریزاد نگاه کرد..
دخترک سرخ شده بود که فخرالسادات گفت: فردا روز که خواستی بری خواستگاری میگن داماد چاق ِ دختر بهش نمیدیم..

با همان لبخند و خونسردی که سعی داشت ذاتا مقابل ِ طایفه ی پدری اش به خرج دهد بی خیال و سرکش نگاهش را زووم ِ چشمان ِ عمه اش کرد و جواب داد: مطمئن باش عمه خانم ایندفعه بخوام برم خواستگاری می گردم دنبال ِ دختری که تپل مپل و نمکی باشه..از اونایی که به دو پاره استخونشون می نازن خوشم نمیاد..

با یک تیر دونشان زده بود..
هم پریزاد را هدف گرفت و هم نیشش را به نازیلا زد..
جوری که نگاهش را خصمانه به امیربهادر انداخته بود و اگر مادرش دستش را نگرفته و فشار نمی داد قطعا دهان باز می کرد و جمله ای کلفت بارش می کرد..

همین که امیربهادر حرف از دخترک ِ تپل مپل و بانمک به میان آورد نگاه ِ عمه فخرالسادات و مادر ِ امیربهادر و پریچهر نامحسوس جانب ِ پریزاد چرخید..
پریزاد قاشقش را با بی میلی در بشقاب می چرخاند و سر به زیر داشت تا مبادا با مادرش چشم در چشم شود..
قطعا وقتی به خانه برگردند باید جواب ِ تک تک ِ رفتارهای امروز خودش و امیربهادر را به او پس می داد..

ظاهرا پاسخ ِ امیربهادر به قدری کوبنده بود که زبان ِ خیلی ها مخصوصا یاشار و مادرش بسته شد..
به نوعی همه ی آن ها را مجبور به سکوت کرد..

لحظاتی بعد دخترها سفره را جمع کردند..
زهراسادات و خواهرش با دو سینی چای وارد حیاط شدند و استکان ها را بین مهمانان پخش کردند..
امیربهادر هر از گاهی به ساعت مچی اش نگاه می کرد..
دیگر شب شده بود اما از حاج صادق خبری نبود..

پریچهر و پریزاد و خواهرش عزم رفتن کردند..
همین که پریچهر چادر به سر کشید و از درگاه بیرون آمد پریزاد از روی تخت بلند شد و همراهش نگاه ِ امیربهادر هم جانب ِ آن دو چرخید..

زهراسادات با لبخند رو به پریچهر کرد و قابلمه ای را که میان دستمال پیچیده و در ساک گذاشته بود را به او داد: دستت درد نکنه پریچهر جون..امسالم که گذشت..ان شاالله سال دیگه ام همگی دور دیگ ِ نذری باشیم و آش ِ حضرت ابوالفضل رو هم بزنیم..اینم سهم ِ آقا وحید..
—دستت درد نکنه سادات..چرا زحمت کشیدی؟..
—چه زحمتی عزیزم..نوش جونش باشه..
—بازم نذرت قبول زهراجون..الهی که حاجت روا شی..

زهراسادات از دعای خیر ِ پریچهر لبخند به لب آورد وسر تکان داد: همه مون به حاجتی که داریم برسیم خواهر..کاش شام می موندین..
—نه دیگه به آقا وحید گفتم بر می گردم..تا همینجا هم کلی زحمت دادیم..
—چه زحمتی عزیزم..وجودتون رحمته..

و نگاهش را جانب ِ پریزاد انداخت و با لبخند گفت: دست ِ تو هم درد نکنه دخترم..خیر از جوونیت ببینی..

پریزاد لبخند زد و با لحن آرامی جواب داد: ممنونم خاله..نذرتون قبول..
—قبول ِ حق دخترم..سفیدبخت بشی الهی..

پریزاد زیر لب تشکر کرد و نگاه از او گرفت..
موقع رفتن با همگی خداحافظی کردند..
امیربهادر همانجا به تنه ی درخت توت تکیه زده بود و به پریزاد نگاه می کرد که تا نگاه ِ او را روی خود دید با لبخند سر تکان داد..

پریزاد بی آنکه حواسش جمع اطراف باشد لبخند زد و همزمان که سرش را به نرمی تکان می داد زیر لب خداحافظی کرد و همراه ِ مادرش از در ِ خانه ی حاج صادق بیرون رفت..

یاشار کنار ِ تخت ایستاده بود که مادرش با اخم به او نگاه کرد و زیر لب گفت: می بینی چکار می کنه؟..از حسادتشه..وقتی فهمید رفتی خواستگاری ِ پریزاد داره این اداها رو در میاره..

یاشار ابرو در هم کشید: بالاخره می فهمم دلیل ِ اینکاراش چیه..فردا باهامون میاد؟..
—مگه خبر نداری؟..
سر بالا انداخت: نه بابا، جدیدا دیگه حرفی پیشم نمی زنه..

فریده پوزخند زد و صدایش را کمی پایین آورد: به مادرش گفته نمیام..چه بهتر..این دو سه روز ازش خبری نیست، می تونی با پریزاد حرف بزنی..دختر ِ رو قبل اینکه امیربهادر قاپشو بدزده خوب به خودت وابسته کن..می فهمی چی میگم پسرم؟..

یاشار دستی به پشت گردنش کشید و سر تکان داد..
اما چیزی نگفت..
مادرش چه فکری می کرد؟..
مگر به دست آوردن دل ِ یک دختر به همین راحتی ها بود؟..
آن هم دختر تودار و زرنگی مثل پریزاد که فریب ِ هیچ حرفی را نمی خورد و برای هر کاری یک دلیل ِ منطقی در چنته اش داشت..

با رفتن همه ی مهمانان، خانه ی حاج صادق ساکت و خلوت شد..

امیربهادر روی تخت داخل حیاط به انتظار ِ پدرش نشسته بود که مادرش با یک لیوان چای نزدش آمد..
بهادر سر بلند کرد..
زهراسادات با لبخند سینی را روی تخت گذاشت و کنارش نشست: دستت بهتره؟..تو هم امروز خسته شدی..
بهادر لبخند ِ ماتی به صورت ِ مادرش زد و گفت: تا باشه از این خستگیا، خانم سادات..
زن با همان لبخند به نیمرخ ِ پسرش خیره بود..
امیربهادر لیوان چای را برداشت و قند را گوشه ی لپش انداخت و جرعه ای از آن نوشید..
—یه چیزی بپرسم راست و حسینی جوابمو میدی پسرم؟..

بهادر نیم نگاهی به او انداخت و حینی که از داغ بودن چای ابروهایش جمع شده بود و قند را پشت لبانش گرفته و می جوید سر تکان داد..
زهراسادات قدری جا به جا شد و هیکل ِ تپل و گوشت آلودش را حرکت داد..

دستی به پایش که درد می کرد کشید و بی پرده گفت: عمه ات امروز یه چیزایی می گفت..اما من زیاد جدی نگرفتم..

بی خیال ِ داغی چای شد و جرعه ای دیگر نوشید تا توانست قندی که در دهانش آب شده بود را قورت دهد..
گلویش را زد اما با صدای گرفته ای پرسید: دیدم هی زیر گوشت پچ پچ می کرد..چی می گفت حالا؟..

به صورت ِ بهادر خیره شد تا عکس العملش را ببیند: می گفت مطمئنم این پسر خاطر ِ پریزادو می خواد..من گفتم اینجوریا نیست..بهادر از بچگی با پریزاد صمیمی…….

امیربهادر با زیرکی میان حرف ِ مادرش آمد و جدی گفت: چه عجب، بالاخره یه حرف ِ درست از دهن ِ این عمه خانم ِ ما بیرون اومد..کم کم داشت ناامیدم می کرد..

و یک قلپ دیگر از چایش خورد..
زبان و دهان وگلویش با هم سوخت..
لب هایش جمع شد..
همین بود دیگر..حالا مرض خودآزاری هم به مرض پریزادآزاری اش اضافه شده بود..

مادرش با دهان باز به او نگاه می کرد: یعنی..تو…….

امیربهادر لیوانش را درون سینی گذاشت و نگاهی دیگر به ساعت ِ مچی اش انداخت..
نچی کرد و هر دو دستش را روی پاهایش کمی بالا تر از زانو کشید و نفسش را بیرون داد: پس حاجی کجا موند؟..دیرم شد..

زهراسادات نگاهش را در حیاط چرخاند و بی اختیار به صورت پسرش زل زد: میاد..میاد حاجی..اما..بهادر جدی داری میگی دیگه؟..تو پریزادو می خوای؟..

امیربهادر بی آنکه خجالت بکشد و یا کم رویی کند با لبخند به مادرش نگاه کرد: اوه..چه جـــورم..پس فکر کردی واسه چی می خوام با حاجی حرف بزنم؟..پاشو یه زنگ بهش بزن بگو زودتر بیاد..من که بزنم رد می کنه..

مات و مبهوت لب هایش را جنباند: اما پسرم..آخه پریزاد…..
لبخند روی لبانش کج شد: چیه؟..تو هم میگی پسرت لیاقت ِ یه همچین دختر آفتاب مهتاب ندیده ای رو نداره؟..

مادرش سریع از در توجیه بر آمد: نه..این چه حرفی ِ ؟..اصلا منظور من همچین چیزی نبود..فقط تعجب کردم..آخه شما دوتا با هم زمین تا آسمون فرق می کنین..چطور دلبسته اش شدی؟..

هر دو دست خود را روی تخت گذاشت و شانه اش را بالا انداخت..
چشمش به درخت ِ توت بود: شد دیگه..دل ِ بی صاحاب که حرف حساب نمی فهمه..وقتی بلرزه دیگه لرزیده..
—خیلی دوستش داری؟..

از گوشه ی چشم نگاه ِ کوتاهی به مادرش انداخت و سر تکان داد: همینقدر بگم که به خاطرش هر کار می کنم..زمین و زمانم واسه این دختر بهم بریزم باز کمه..

مادرش ناخودآگاه لبخند زد..
امیربهادر جدی بود..پس واقعا پریزاد را می خواست..
—فعلا در موردش با حاجی حرف نزن..بذار خودم یه جوری سر حرفو باز کنم..خوب که نرم شد بهت میگم چکار کنی..

امیربهادر با اخم نگاهش کرد و سرش را بالا برد: راه نداره..همین امشب باهاش حرف می زنم..به محض اینکه از مسافرت برگشتین باید بریم خواستگاری..

مادرش با لحن آرامی سعی داشت او را متقاعد کند: اینجوری نمیشه پسرم..تو که می دونی حاجی تابع رسم و رسومات ِ ؟..یاشار تازه رفته خواستگاری..اگه خاطرت از پریزاد جمع ِ یه چند روز دیگه هم صبر کن تا من با حاجی حرف بزنم..الان تو رو همینجوری اینجا ببینه خدایی نکرده حالش بد میشه..یه موقع هم دیدی یه چیزی گفتی بدتر از کوره در رفت و لج کرد..تو که این همه وقت تحمل کردی یه چند روزم روش..باشه؟..

حرف ِ مادرش منطقی بود..
هر چند خودش هم فکر همه جا را کرده بود و می دانست با چه لحنی باید با حاج صادق حرف بزند اما اینکه لج کند و دیگر به این امر رضا نشود مسئله ای جدا بود..

چیزی که باعث شد رابطه ی پدر و فرزندی حاج صادق و خودش سست شود، همین قضاوت ها و لج و لجبازی ها و تابعیت از رسم و رسومات ِ نخ نما و پوسیده ی حاج صادق بود..

زهراسادات بهتر از هر کس ِ دیگری زبان ِ همسرش را می فهمید و می توانست به امیربهادر کمک کند..
نگاه ِ منتظر او را که دید کلافه نفسش را بیرون داد و به صورتش دست کشید..

مادرش کمی دلداری اش داد: درست میشه پسرم..به خدا توکل کن..اگه مهرتون به دل ِ هم افتاده بقیه اش هم حل میشه..نگران نباش..

امیربهادر سری جنباند و جستی زد و از روی تخت بلند شد..
سوئیچش را از جیب شلوارش بیرون آورد..
مادرش ایستاد و گفت: شام نمی مونی؟..

سمت موتور رفت و سوئیچ را داخلش انداخت: نه دیگه..تا حاجی نیومده و منو اینجا ندیده برم..

مادرش با نگرانی پرسید: خدایی نکرده از حرفم که ناراحت نشدی؟..من خیر و صلاحتو می خوام..

امیربهادر با لبخند نگاهش کرد: نه بابا ناراحتی نداره..حرف حقو زدی..اما فقط تا بعد ِ تعطیلات صبر می کنم..اون موقع اگه به حاجی نگفته باشی هم خودم پیش قدم میشم..نگی امیربهادر نگفت..

زن لبخند به لب سر تکان داد: باشه..

موتورش را از در رد کرد و گفت: کاری داشتی زنگ بزن..خداحافظ..
—خداحافظ پسرم..مراقب باش..
-برو تو شب ِ ، دم در واینستا..

مادرش قدری نگاهش کرد و عقب رفت و در را به آرامی بست..

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *