خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب سیاه / رمان شب سیاه پارت21

رمان شب سیاه پارت21

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

با دیدن بدن خونی مانا سریع طرفش رفتم و از روی زمین بلندش کردم

خدای من این دختر چه بلایی سر خودش اورده بود!؟؟

تموم دستش به خون ریزی افتاده بود و خون ازش میچکید با دو طرف حیاط رفتم و مانا روی صندلی عقب خوابوندم و پامو روی گاز گذاشتم

نمی دونم چرا برام مهم شده بود شاید به خاطر حس عذاب وجدان باشه یا یه چیز دیگه ولی نمی خواستم فعلا از دستش بدم

همین طور که با سرعت طرف بیمارستان میروندم به بنیامین زنگ زدم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم

-به به کجایی پسر

-بنیامین مانا خودکشی کرده … زود خودتو برسون بیمارستان

-چیییییی؟؟؟ باز چه بلایی سر اون دختره بیچاره اوردی .. اخه پسر

محکم دستمو روی فرمون کوبیدم و با داد گفتم

-اه بسههههه بهت میگم بیا بیمارستان زود باش

-خیلی خب الان میام فقط کدوم بیمارستان؟؟

-بیمارستان خودت …بجنب تا از دست نرفته

-امدم امدم

گوشی قطع کردم و روی صندلی پرتش کردم کلافه مدام نفس عمیق میکشیدم و از آیینه نگاهی به صورت مظلومش میکردم

چقدر رنگ پریده و ضعیف به نظر می امد!؟

چطور تونستم دیشب به این دختر ضعیف …

به یاد دیشب دوباره روی فرمون کوبیدم و پامو روی پدال گاز تا آخر فشار دادم

بعد از پیچیدن توی پارکینگ بیمارستان همزمان بنیامین هم ماشینشو پارک کرد و با دو خودشو به ماشین رسوند ….

-کوش کجاست!؟

در عقبو باز کردم که به اشاره ی بنیامین دو پرستار امدن و مانا رو روی تخت گذاشتن و وارد اتاق عمل کردنش …

از استرس عرق سرد روی صورتم نشسته بود
بنیامین که متوجه حالم شد دستشو روی شونم و گذاشت و گفت:

-نترس… هرکاری از دستمون بر بیاد براش انجام میدیم و بعد همراه با بقیه دکترا وارد اتاق عمل شد

چند ساعتی بود که مانا توی اتاق عمل بود و هیچ خبری ازش نداشتم

مدام طول راهرو رو بالا پایین میرفتم و کلافه نفس عمیق میکشیدم

با دیدن تک صندلی زرد رنگی خودمو بهش رسوندم و اروم روش نشستم و سرمو تکیه دادم به دیوار سرد پشت سرم

هرکاری میکردم نمی تونستم اروم شم ! چطور تونسته بود همچین کاریو با خودش بکنه ؟

من که همه جای اون اتاق لعنتی چک کردم از زیر و بمش تا رو و ظاهر ! کوچیک ترین چیزی نزاشته بودم اونجا

پوفی کشیدم و دستمو روی صورتم گذاشتم ! اخ پدرام احمق اخ
اگه چیزیش بشه چی می خوای جواب بدی!!
ببین خودتو تو چه بدبختی انداختی

بی حوصله از روی صندلی بلند شدم و طرف در اتاق عمل رفتم که یهو در باز شد و بنیامین با صورتی خسته از اتاق بیرون امد

-بنیاامین حالش چطوره؟؟

– با بدبختی تونسیم نگهش داریم !

با حرفش انگار باز آرامش به وجودم بر گشت
دستمو روی شونش گذاشتم و با لبخند گفتم:

-دمتگرم … هوف

لبخند تلخی زد و گفت :

-یه چیز هایی هست که باید صحبت کنیم .. تا یک ربع دیگه اتاقم باش !

بعد از اینکه کمی خیالم راحت شد از رستوران
کافی شاپ برای خودم قهوه ای گرفتم و سمت اتاق بنیامین رفتم
خیلی دوس داشتم بدونم چیکارم داره!

با رسیدن به اتاقش اروم دستمو روی دستیگره گذاشتم و کشیدمش پایین

بنیامین با دیدنم درحالی که لبخند روی لب هاش بود به اولین صندلی اشاره کرد و گفت

-هنوز هم مثل قدیم غرورت نمیزاره در بزنی؟

کمی گوشه ی کتمو صاف کردم و گفتم :

-گذشته ها گذشته … الان فقط برام عادت شده

-اره خب اینم هست!

منتظر چشم دوختم بهش تا زود تر حرفشو شروع کنه !
خوب میدونست که از کنایه رفتن و .. بی زارم پس بدون هیچ مقدمه ای گفت

-چه بلایی سر مانا اوردی؟

-به تو باید بگم؟؟

-اره!! چون من دکترشم! حال روحی و جسمیش افتضاحه !! وقتی داشتم کامل معاینش میکردم که یه وقت به جای دیگه ای از بدنش آسیب نزده باشه ! متوجه شدم کل بدنش کبوده .. رد گاز گرفتگی! لخته خون
تو چیکار کردی با این دختر.؟؟؟

عصبی دستی لای موهام کشیدم و گفتم

-خب .. خب ما دیشب فقط با هم بودیم همین!

-همین؟؟؟ به همین راحتی؟
اگه با هم بودید پس چه دلیلی داره امروز دختره خودکشی کنه!؟ یا چرا باید روی بدنش پر از وحشیگری هایی باشه که فقط ممکنه توی تجاوز صورت بگیره

با حرفاش داشتم قاطی میکردم .. محکم از جام بلند شدم و گفتم:

-بنیامین حرف دهنتو بفهم ! درضمن ما با هم نبودیم!! من با اون بودم اونم به زور ! حالا خیالت راحت شد

کمی نزدیکم شد و نگاهشو توی صورتم انداخت:

-پدرام تو از کی تا حالا انقدرپست شدی!؟ تو که این همه دختر دورته! چیکار این دختر بی کس و کار داری اخه!!

نگاهمو ازش گرفتم و به دیوار پشت سرش زل زدم و گفتم

-هرکاری کردم نشد که ازش بگذرم! دختر اوردم تو خونه! مست کردم ! خودمو توی اتاق حبس کردم ! نشد میفهمی ؟؟؟؟
نشد..

-تو اصلا معلوم هست داری چی میگی پدرام؟ نکنه نکنه …

با صدای بلند زدم زیر خنده که بنیامین با تعجب سرشو بالا آورد و به معنی اینکه برات متاسفم چند بار سرشو تکون داد

ته مونده های خندمو به زور جمع کردم و از روی صندلی بلند شدم و روبه روی میزش وایسادم

-نه پسر ! اون چیزی که داره توی فکرت میگذره واسه پدرام نیست ، مال این دختر پسرای 18سالس نه منی ک از همون بچگی معنی عشق براش بسته شده

و بعد دستمو روی شونش کوبیدم و اروم کنار گوشش گفتم

-حس دیشبم به مانا جز یه هوس زود گذر چیز دیگه ای نبود … اخه میدونی زیادی وحشی بود منو بیشتر حریص می‌کرد

بعد از حرفم بدون اینکه وایسم مسیر بیرون پیش گرفتم و از اتاق بیرون امدم

+شما همراه خانوم مانا ..

-بله خودم هستم ، چطور؟

+مریضتون به هوش امدن می تونید برید ببینینش….

خیلی از دستش کفری و حرصی بودم… اگه توی بیمارستان نبودیم قول نمیدادم ک میزاشتم زنده بمونه
دختره ی نمک به حروم

اخم هامو توی هم جمع کردم و یه ضرب وارد اتاقش شدم

مانا با صدای بهم خوردن در به زور لای پلک هاشو باز کرد ولی با دیدن من سریع خودشو به خواب زد

فکر کرده بود منم مثل خودش خرم

اروم طول اتاقو قدم زدم و بالا سرش وایسادم و روی صورتش خم شدم:

-هرفکری که الان داره توی اون مغز پوچت میگذررو بهتره همین جا فراموشش کنی ! چون حتی مرگ هم نمی تونه تورو از دستم خلاص کنه
حالا هم بهتره به فکر خوب شدنت باشی
چون حالا حالا ها باهم کار داریم ..

حرف های پدرام مثل یه تهدید نبود بلکه انگار می خواست هشدار بده که هنوز خیلی کار باهام داره

با این فکردوباره بغض کردم و اشکی از گوشه چشمم پایین افتاد

پدرام با دیدن اشکم اروم لپمو لمس کرد و بوسه ای بهش زد

دلم می خواست بلند شم انقدر سرش جیغ بزنم تا حنجرم پاره شه … یا یه کاری کنم که عقده هامو سرش خالی کنم

میدونستم اونم داره از این لج و لجبازی لذت میبره ولی خب هر فکری میکردم راه دیگه ای نمی امد تو ذهنم

با صدای قدم هایی اروم لای پلکمو باز کردم و به دکتر خوش پوشی که داشت پروندمو می‌خوند زل زدم

+خداروشکر وضعیتت خوبه مانا خانوم… فقط باید قول بدی دیگ سر خودت از این بلا ها نیاری

به خاطر طرز حرف زدن بچگانش اخم هامو توی هم جمع کردم و با صدایی ک از ته چاه در می امد گفتم

-من بچه نیستم که این طوری صحبت می‌کنید

-از نظر من آدم هایی که دست به خودکشی میزنن از بچه هم بچه ترن !!

حرفی نداشتم مقابل حرفش ! کاش می تونست یکم درک کنه من دارم چه درد هایی رو میکشم که حتی بزرگترینشون هم جای من نبودن

-برای وضعیت فراموشیت ، هنوز چیزی یادت نمیاد؟

سرمو به معنی نه تکون دادم که باشه ای گفت و از اتاق بیرون زد

از این وضعیت خیلی خسته شده بودم می خواستم تغییر کنم … یکی بشم مثل خود پدرام
دیگه نمی خوام بازیکن این بازی باشم بلکه باید بازی توی دست خودم میگرفتم
دیگه بس بود این همه ضعف و التماس

اروم اروم خودمو از لبه ی تخت آویزون کردم و به هزار تا بدبختی دمپایی هارو سمت خودم کشیدم

دیگه بس بود هر چقدر که خوابیدم و کاسه ی غم و غصه توی دستم گرفتم

قسمت من همین بود .. حتی خدا نشونم داد مرگ هم نمی تونه منو از دست این سر نوشت کوفتی خلاص کنه

خواستم روی پام بلند شم که با دردی که توی بدنم پیچید جیغی کشیدم و با ضرب روی تخت افتادم

با جیغم هراسون دوتا پرستار که صورت گندمی رنگی داشتن درو باز کردن و با دیدن وضعیتم پشت هم کلماتی به عربی گفتن

بی تفاوت شونده هامو بالا انداختم و پیش خودم گفتم:

-به درک بزار هرچی می خوان بگن! من که نمیفهمم منظورشونو پس به خودشون بر میگرده

دوباره با مرتب کردن تخت و چک کردن وضعیتم نفسی از حرص کشیدم و با درد زل زدم به دیوار رو به روم

این همه تلاش کردم بیام از تخت پایین حالا دوباره همون جای قبلی قرار گرفته بودم اه

+چیشده مریض ما قیافش جمع شده

با دیدن دکتر لبخند کمرنگی زدم و گفتم

-خیلی از این وضعیت خستم کی می تونم برم خونه؟

دکتر یه تا از ابروشو بالا انداخت و گفت

-مطمعنی حالت خوبه؟ اخه با وضعیتی که تو امدی بیمارستان گفتم احتمالا تا چند سال نمی خوای رنگ زندگی قبلتو ببینی

-بلاخره که دیر یا زود باید ببینم ! بعدشم به قول شما اون زندگی قبلی بود الان باید به فکر یه زندگی جدید باشم

دکتر لبخندی زد و گفت:

-ولی انقدر با عجله نمیشه که ! اول باید کاملا سلامتیت رو بدست بیاری

تند سرمو تکون دادم :

-اره خب اولین قدم به دست اوردن سلامتیمه … فقط کی می تونم از تخت بیام پایین؟؟

-از همین الان! ولی به کمک پرستار ها !

لبخند کوچکی به معنی موافقت تکون دادم و منتظر شدم که صداشون بزنه برای کمک..

چند ساعتی بود که داشتم توی سالن بیمارستان قدم میزدم و گاهی میشستم!!

وضع روحیم کمی بهتر بود و مچ دستم گاهی درد عجیبی میگرفت

اما مهم این بود که بازم تونسته بودم خودمو جمع کنم و از اون وضع قبلیم در بیام!

روز هاپشت هم میگذشت و حالم از همیشه بهتر بود

توی این چند روز خبری از پدرام نداشتم ! نمیدونم چرا حتی یک ساعت هم نیومده بود ببینتم

شاید هم خیالش راحت شده زندم و عذاب وجدان نمیگیره برای همین کلا بیخیال شده!! ولی مگه اون عذاب وجدان هم حالیش میشه؟؟

بی رمق چشم دوخته بودم به پنجره و منتظر بنیامین بودم

خیلی این چند روز بهم کمک کرده بود و واقعا دکتر خوب و دلسوزی بود

+خب مانا خانوم اینم از برگه مرخصی! دیگه از شرمون داری خلاص میشی

لبخندی زدیم و گفتم

-واقعا ازت ممنونم! پدرام خبر داره که امروز مرخص میشم !؟

+اره خبرش رسید

نگاهمو از بنیامین گرفتم و زل زدم به قیافه خستش… چقدر داغون شده بود!

ولی خب بازم خداروشکر امد ! اگه نیومده بود خیلی چیزا خراب می‌شد

کنار ساختمون پدرام ماشینو پارک کرد و اشاره ای به خونه کرد

-فعلا بهتره اینجا بمونی !

نگاهی به بلندی ساختمون انداختم و گفتم:

-چه دلیلی داره؟ مگه خونه خودت چی بود!!

-چیزی نبود! فقط گفتم شاید دوست نداشته باشی برگزدی اونجا!!

پوزخندی توی دلم بهش زدم و پیش خودم گفتم:

-چه مهربون و با فکر هم شده! هرکس نمی شناختش فکر می‌کرد که نمونه یک مرد کامله!! اما حیف…

با قرار گرفتن دستش روی دستم به خودم امدم و لبخند کم جونی تحویلش دادم و اروم دستمو از بین دست هاش بیرون کشیدم

-باشه پس من میرم خونه!تو نمیای!؟

-تو می خوای که بیام؟؟

وای خدایا چه مرگش شده این بشر!!
کلافه نگاهی بهش انداختم و آب دهنمو غورت دادم:

-شام درست میکنم بیا!

و بعد بی حرف در ماشینو باز کردم و سمت خونه جدید راه افتادم

تحمل کردنش واقعا برام سخت بود وقتی بهش نگاه میکردم ، یاد اون شب میوفتم شبی که با تموم التماس هام با بی رحمی تموم بهم …

سرمو محکم تکون دادم و پیش خودم گفتم

اه بس کن مانا! دیگه نباید بزاری این موضوعات عذابت بده الان فقط باید روی هدفت کار کنی

با این فکر کمی خودمو اروم کردم و کلیدو به گفته ی پدرام از زیر جا کفشی برداشتم و درو باز کردم

یه خونه ی 200متری با دکوراسیون ساده اما شیک

از نظر من خیلی هم خوب بود! حداقل اینجا بیشتر احساس ارامش داشتم

با خستگی وسایلمو روی مبل انداختم و مستقیم طرف اتاق ها رفتم

حالم داشت از وضع خودم بهم میخورد همش حس میکردم بوی بیمارستان میدم!

لباسامو در آوردم و داخل پاکتی انداختم و بعد با برداشتن حوله وارد حموم شدم و شیر آب داغو باز کردم

برخورد آب به بدنم حس خوبی رو بهم میداد
فقط کمی دستم میسوخت که به گفته ی بنیامین طبیعی هستش و باید مراعات کنم

با دیدن آیینه حموم طرفش رفتم و بخار های روشو پاک کردم و نگاهی به صورتم انداختم .. موهام بلند شده بودند و تا نزدیکی های شونم می‌رسید

باید کمی به خودم میرسیدیم نمیشد این طوری! یادم باشه آدرس یه آرایشگاه خوبو از پدرام بگیرم

بعد از اینکه خوب خودمو شستم از حموم بیرون امدم و سمت کمد لباس ها رفتم

خدا خدا میکردم توش چیزی برای پوشیدن باشه! که خداروشکر چند دست لباس داخلش بود و خیالمو راحت کرد

نمی خواستم امشب یهو برم توی چشم پدرام که شک کنه! باید کم کم شروع میکردم

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت آخر

رمان شب سیاه جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *