خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت14

رمان حاکم پارت14

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

امیربهادر روی یک پا چرخی زد و سوار موتور شد و سوئیچ را داخلش چرخاند..

دقایقی بعد به خانه اش که رسید شماره ی کارن را گرفت..
نفس زنان سمت اتاقش رفت و در کمدش را باز کرد: الو؟..خواب که نبودی؟..
صدای کارن گرفته بود و از این رو فکر می کرد خواب است..
—نه بابا مگه مرغم؟..تازه سر شب ِ ..
-پاشو بیا اینجا..
—واسه چی؟..
-کارت دارم..
—یه اشاره کن تا بیام..

پوفی کشید و ساک ورزشی اش را روی تخت انداخت: دو سه روز اینجا نیستم، می خوام حساب و کتابای مغازه رو بسپرم دستت..یه سری جنس واسه ام رسیده که هنوز از فاکتور در نیاوردم..
—کجا میری؟..
-بماند..میای؟..
نفس عمیقش را شنید: باشه..تا نیم ساعت دیگه اونجام..
—بجنب..

و تماس را قطع کرد..
لباس و لوازم ِ ضروری اش را برداشت و داخل ِ ساک گذاشت..
همان لحظه گوشی اش زنگ خورد..
با دیدن ِ شماره ی یاشار ابروهایش جمع شد..

دندان سایید و با پوزخندی که کنج ِ لب داشت گوشی را روی تخت انداخت: حرفم می زنیم اخوی..حرفم می زنیم..منتهی آسیاب به نوبت..بمونه واسه فردا..سه روز ِ تموم وقت داری که زیر ِ گوشم رجز بخونی..

و حینی که با حرص لباس هایش را داخل ساک می چپاند زیر لب گفت: چه حالی بگیرم من از تو فقط..نارفیقی هم حدی داره..

همانطور که زیپش را می بست و آن را پایین تخت می گذاشت غیظ کرد: تا دیدی هوا پسه پشت پا به رفاقتمون زدی و رفتی تو سنگر ِ حاجی؟..دستخوش به غیرتت..

همراهش بی وقفه زنگ می خورد..
اعصابش خرد شده بود..
از اتاق بیرون رفت..
خم شد و دانه ای شکلات تلخ از داخل ظرفی که روی میز وسط هال بود برداشت و همانطور که با عجله روکشش را باز می کرد سمت آشپزخانه رفت..

به پریزاد گفته بود دیگر محال است که لب به شکلات ِ تلخ بزند؟..
اما وقتی عصبی می شد و از کوره در می رفت فقط تلخی شکلات می توانست به جانش نیش بزند و بگزد و حواسش را پرت کند..

کاش چیز ِ دیگری بود که آرامش می کرد..
مثلا..
مثلا پریزاد..

او که بود شیطنت می کرد..
سر به سرش می گذاشت..
سرخ و سفیدش می کرد و خود به خود آرام می شد..

دانه ی شکلات را مقابل ِ چشمانش گرفت و با اخم نگاهش کرد..
فکش منقبض شد..
فکر ِ یاشار از سرش نمی پرید..

شکلات را با حرص کنج ِ دهانش فرستاد و با غیظ جوید..
مثل زهرمار بود اما خب پریزاد که نبود مجبور می شد به زهر پناه ببرد..
زهری که کشنده نبود ولی آرامش می کرد..
مثل پریزاد که نبود رامش کند..
آن تلخی ِ آرام کننده کجا و پریزاد ِ رام کننده کجا..

هر چند با اولی بیشتر حال می کرد اما پریزاد چیز ِ دیگری بود..
دیگر رام شدن ِ پیش او را به آرام شدن ِ توام با تلخی ِ شکلات و مزه ی تندش ترجیح می داد..

بسته ی سیگارش را که روی میز آشپزخانه افتاده بود برداشت و یک نخ بیرون آورد و میان لب هایش گذاشت..
دستش لرزید..فندکش را از جیب بیرون کشید..
دستانش دیگر چرا می لرزیدند؟..
هنوز هم عصبی بود؟..

فندک را زیر ِ سیگار گرفت و با یک اشاره آتش زد..
صدای سوختن سرش را شنید..
کام گرفت و دودش را با حرص بیرون داد..

نگاهش را که پر اخم و ناراحت بود روی بدنه ی فلزی ِ فندک انداخت..
درش را باز می کرد و می بست..
نگاهش همانطور جدی روی تک خالی که حک شده بود ثابت ماند..
تک ِ پیک..

لب فشرد..
همه می دانستند بر سر بازی تنها حاکم بود که حکم می کرد..
حکم ِ همه ی آنانی که منتظر شکستش بودند..
همان کسانی که با قضاوت هایشان تیشه به ریشه ی زندگی اش زدند..
به ریشش خندیدند و فکر کردند او نمی فهمد و همچنان بی تفاوت می گذرد..

پوزخند زد..
صدای باز وبسته شدن در فلزی فندک سکوت ِ آشپزخانه را شکسته بود..
پوک دیگری به سیگارش زد و فندک را روی میز پرت کرد و زیر لب گفت: منم ورقامو به وقتش رو می کنم..مهم یارم ِ که انتخاب کردم..می خوام ببینم اون موقع که دونه دونه دارین به امیربهادر باخت میدینم همینقدر تمسخر تو چشماتون خوابیده که واسه اش دست بگیرین و اسمشو سر زبونا بندازین؟..

لبخندش کج شد..
دستی به چانه کشید و پوک سوم را هم زد..اینبار عمیق تر..
صدای زنگ ِ در که بلند شد آن را داخل ِ سینک انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت..

با خستگی وارد هال شد و دستش را سمت دکمه های مانتویش برد..
مادرش چادر از سر برداشت و سمت آشپزخانه رفت..
ساکی که محتوای قابلمه ی آش بود را روی میز گذاشت..
از همانجا با صدای نسبتا بلندی خطاب به پریزاد گفت: نری بس بشینی تو اتاقت دختر..بیا اینجا کارت دارم..

لحنش جدی بود..
پریزاد پوفی کشید و مانتویش را در آورد..
زیر لب با حرص گفت: امان از دست ِ تو بهادر..حالا چی بهش بگم؟..تو که آتیش به پا کردی بیا جوابشو بده دیگه..

__اومدی؟..

مانتو را روی صندلی ِ میز تلفن انداخت و گفت: دارم میام..
همین که پا به آشپزخانه گذاشت رو به خواهرش که پشت میز غذاخوری نشسته و چرت می زد با لبخند گفت: برو تو اتاقت بخواب..اینجا حرف می زنیم نمی تونی بخوابی..

پروانه که اکثر مواقع به حرف ِ خواهر بزرگ ترش گوش می کرد مطیعانه اما با رخوت از صندلی پایین آمد: آبجی؟..گشنم نیست میشه صدام نکنین؟..
مادرش با لبخند نگاهش می کرد..
دخترک ِ حاضرجواب و شیرین زبانش..

پریزاد خم شد و روی موهای پروانه را بوسید: باشه قربونت برم..برو بخواب..
پروانه خواب آلود و آهسته از درگاه رد شد..
پریچهر لیوانی آب برای خودش ریخت و همانطور که جلوی لب نگه داشته بود گفت: آش زیاد خورده سیر ِ ..اما بازم غذا واسه اش میذارم اگه نصف شب بیدار شد گفت گشنمه گرم کن بهش بده..

پریزاد سر تکان داد..
مادرش می دانست او تا دیروقت بیدار است و کتاب می خواند، از این رو مسئولیت گرم کردن ِ غذا را به پریزاد محول کرد..

آب را لاجرعه سر کشید..
پریزاد کمی نگاهش کرد و پشت میز نشست..
—بابا امشب دیر میاد؟..
مادرش نیم نگاهی به ساعت کوچک ِ آشپزخانه انداخت: تا یک ساعت دیگه میاد..

پس وقت داشتند..
نفسش را فوت کرد..
نگاه ِ خیره ی مادرش را تاب نیاورد و به گلدان ِ کریستال ِ ساده و قدیمی که وسط ِ میز بود زل زد..

پریچهر درست مقابلش آن سوی میز نشست و حینی که نفسش را بیرون می داد گفت: خب، شروع کن..

پریزاد زیر چشمی به او نگاه کرد: چی..بگم؟..
مادرش بی هوا اخم کرد: تازه می پرسی چی بگم؟..هر چی که بین تو امیربهادر هستو می خوام بدونم..

سرش را کاملا بالا گرفت..به لکنت افتاده بود: چـ..چیزی..بین من و..بهادر..نیست..
—لازم نیست هول بشی پریزاد..خیلی آروم داریم حرف می زنیم..نه من قرار ِ دعوات کنم نه می خوام که تو بترسی..باشه؟..

ترفند ِ مادرش همین بود..
هیچ وقت پریزاد را به کاری مجاب نمی کرد..
در عوض با آرامش او را به حرف می آورد..
جای اینکه مادرش باشد و او را شماتت کند، سعی داشت مثل یک دوست صمیمی، دخترش را درک کند و بفهمد در دل ِ فرزندش چه می گذرد..

شاید یکی از دلایلی که باعث شده بود پریزاد منطقی بار بیاید و بیشتر از سنش بفهمد و همه چیز را درک کند همین بود..

نفس عمیق کشید..
سعی کرد آرام باشد..
او مادرش بود..در بدترین شرایط هم به رویش تندی نمی کرد پس جای نگرانی نبود..

تک سرفه ای کرد و نگاهش را از مادرش دزدید..
دیگر لکنت نداشت..
پریچهر کاملا مسلط، دخترش را به آرامش و اعتماد دعوت کرده بود..

پریزاد زیر لب گفت: قول میدی عصبانی نشی و تا آخر به حرفام گوش کنی؟..

با اخم کمرنگی حینی که سعی داشت جدی باشد سر تکان داد: اگه منو می شناسی می دونی که تا وقتی مجبور نشم عصبانی نمیشم..یعنی چیزایی که می خوای بگی خدایی نکرده انقدر بده که………

_نه مامان..بد نیست..اما خب این همه سال هم اگه سکوت کردم از رو ترس نبود..هم خجالت می کشیدم هم اینکه وقتی خودش خبر نداشت نمی خواستم کس ِ دیگه ای هم بفهمه..بعدشم دیگه این سکوت یه جورایی واسه ام عادت شد..راستش اون بهم توجه نمی کرد..برعکس، همیشه باهام لج بود..سر به سرم میذاشت و صدامو در میاورد منم هیچ کدوم از رفتاراشو پای دوست داشتن نمیذاشتم و می گفتم اگه گه گاه توجه ای هم می کنه واسه اینه که امیربهادر یه کم غیرتی ِ ..منو به چشم ِ خواهرش می بینه واسه همین تعصب نشون میده..آخه بعضی اوقات همون تعصبو رو نازیلا هم نشون می داد..منم………….

سکوت کرد..
سر به زیر شد..
ناخنش را روی رومیزی پلاستکی ِ آشپزخانه می کشید..
کمی سرش را کج کرد و محزون زیر لب، گویی با خودش حرف می زند ادامه داد: از وقتی که یادم میاد دوستش داشتم..اما روم نمی شد بهش توجه کنم..یا کاری کنم که به چشمش بیام و بفهمه که عاشقش شدم..

خجالت می کشید سرش را بلند کند..
سخت بود بعد از این همه سال به احساسش آن هم جلوی مادرش اعتراف کند..
شاید اگر می گفت و قدری سبک می شد بهتر بود..
اما همین گفتن از ناگفته های مسکوت قلبش بود که او را معذب می کرد..

پریچهر از سرخی که روی گونه های دخترش نشسته بود متوجه ِ حال او شد..
با آرامش صدایش زد: نمی خواد کم رویی کنی پریزاد..هر چی که تو دلته رو بهم بگو..باشه؟..

به مادرش نگاه کرد وسری جنباند..
پریچهر با لبخند ِ کمرنگی نگاهش می کرد که پریزاد با صدای لرزانی گفت: سرم به درس و مدرسه گرم بود..اونم همینطور..هم تو بازار کار می کرد، هم درس می خوند..اخلاقشم که می دونین چجوری ِ ؟بیشتر اوقات با یه من عسل هم نمی شد خوردش..اصلا من و نازیلا جرات نمی کردیم سمتش بریم..بچه که بودیم با هم بازی می کردیم و راحت حرف می زدیم، اون موقع کمتر خودشو می گرفت..اما از وقتی راهشو از حاج صادق جدا کرد و واسه خودش کار و کاسبی راه انداخت از این رو به اون رو شد..می فهمیدم چون با پدرش اختلاف داره عصبی ِ و به زمین و زمان گیر میده اما بازم………..

سکوتش باعث شد پریچهر جمله ی نصفه و نیمه ی دخترش را ادامه دهد: اما بازم دوستش داشتی..

پریزاد لب گزید اما سرش را تکان داد..
دستانش یخ بسته بود..
وقتی جلوی مادرش به این حال می افتاد، وای به وقتی که بخواهد مقابل ِ امیربهادر به عشقش اعتراف کند..

با این فکر خون درون درگ هایش جوشید و حرارت ِ دلچسبی را زیر ِ پوستش احساس کرد..
صدای مادرش را شنید: الان چی؟..اونم تو رو می خواد؟..

با تردید سرش را بالا گرفت: چطور مگه؟..
لبخند ِ مادرش را دید..
اما باز هم لحنش جدی بود: دیدم امروز تو حیاط چکار می کرد..اینکارا رو فقط یه آدم ِ عاشق می کنه..همون موقع که نمی تونستی ملاقه رو تو دیگ ِ آش تکون بدی و حواست نبود چشمم به امیربهادر افتاد..تا از خونه اومد بیرون نگاهشو چرخوند که تو رو پیدا کنه..دید پای دیگ وایسادی و نمی تونی ملاقه رو بچرخونی بدون اینکه به من و مامانش و بقیه نگاه کنه و خجالت بکشه صاف اومد پشت سرت وایساد و دسته ی ملاقه رو گرفت..بعدم دیدم زیر ِ گوشت یه چیزی گفت..هر چی نباشه درسته با هم بزرگ شدین و نسبت به غریبه ها یه کم صمیمیتتون بیشتر ِ اما به عمرم ندیده بودم امیربهادر یه همچین کاری کنه..حرف حقه، آره یه وقتایی یه کارایی می کنه اما بازم سید ِ خداست و پای سفره ی حاجی بزرگ شده..می دونه باید احترام ِ بزرگ ترشو حفظ کنه منتهی امیربهادری که من امروز دیدم اون بهادر ِ همیشگی نبود..هر طرف که تو می رفتی چشمش همونور می چرخید..اصلا حساب نمی کرد کی چی میگه و چکار می کنه..تو نگاهش یه جور شیفتگی ِ خاصی رو می شد دید دخترم..اینو از منی که با عشق پای سفره ی عقد به بابات بله گفتم بپرس..رنگ نگاه بهادرو زود شناختم..

و با مکث کوتاهی خودش را کمی جلو کشید و با احتیاط گفت: پس هر چی که بینتون هستو بگو..یه وقت خدایی نکرده پا کج نذاشته باشین که………

پریزاد که تا آن موقع با دقت به حرف ِ مادرش گوش می کرد و از تعاریفش نامحسوس لبخند می زد، با جمله ی آخرش به ناگهان سر بلند کرد و کلامش را برید: نه به خدا..مامان شما راجع به من چی فکر کردین؟..بعدشم امیربهادر فقط..فقط چند روز ِ که………..

مادرش جفت ابروهایش را بالا انداخت: اولا من راجع به تو هیچ فکر ِ بدی نکردم..دختر ِ خودمی و می دونم تحت هیچ شرایطی اشتباه نمی کنی..اما امیربهادرم مثل پسر ِ خودم می شناسم..تو این خونه اومده و رفته..با خونواده اش سر یه سفره نشستیم..می دونم شیطنت زیاد داره واسه همین می پرسم اگه چیزی هست بهم بگو..

_چیزی نیست مامان..گفتم که..بهادر فقط چند روز ِ پیله کرده بیاد خواستگاری..تا قبل اون هیچی نمی گفت..
با تعجب به پریزاد نگاه کرد..
—فقط چند روز ِ ؟..الله اکبر..مگه میشه؟..

سرش را تکان داد..
بعد از سکوت ِ کوتاهی پریچهر با لحن آرامی گفت: از خدا که پنهون نیست، از تو چه پنهون امیربهادری که من دیدم پیش ِ خودم گفتم ماه هاست داره به تو ابراز ِ علاقه می کنه منتهی تو روت نمیشه به من بگی..
-نه مامان..اگه چیزی بود حتما به خودت می گفتم..

مادرش کمی ابروهایش را در هم کشید: اگه دلت پیش ِ امیربهادر بود پس چرا قبول کردی یاشار بیاد خواستگاریت؟..گناه داره پسر ِ مردم..الکی گذاشتی بهت امیدوار شه؟..

پریزاد سر به زیر انداخت و اخم کرد: من امیدوارش نکردم..مثل هر دختر ِ دیگه ای که واسه اش خواستگار میاد گفتم می خوام فکر کنم..بعدشم وقتی قبول کردم بیان نمی دونستم امیربهادر هم می خواد بیاد جلو..
—یعنی تا قبل اینکه زنگ بزنم به یاشار هم نمی دونستی؟..
-نه..

پریچهر اینبار مردد پرسید: مطمئنی با یاشار و حاج صادق لج نکرده؟..آخه مگه میشه این همه وقت ساکت باشه بعد یهو فیلش یاد ِ هندستون کنه؟..

پریزاد با دهان باز به مادرش نگاه می کرد: یعنی چی؟..

شانه اش را بالا انداخت و هوشمندانه گفت: خدا بهتر می دونه دخترم نمی خوام پشت سر ِ پسر مردم حرف بزنم..درسته امیربهادر جلوی غریبه ها تودار ِ و بعضی حرفاشو نمی زنه اما واسه ام سوال ِ که چرا تا یاشار اومد خواستگاریت افتاد رو زبونش که تو رو می خواد؟..من میگم یا حسودی کرده..یا از رو لج ِ حاجی که طرف ِ یاشارو داره می خواد پا پیش بذاره..

پریزاد که به وضوح جا خورده بود و از طرفی ناراحت بود که مادرش یک چنین برداشتی روی امیربهادر دارد با لحنی پرگلایه جواب داد: ولی اگه راست گفته باشه چی؟..اگه واقعا از رو علاقه می خواد باید خواستگاری؟..

مادرش نمی دانست امیربهادر در خلوت با او چگونه رفتار می کند وگرنه هیچ وقت یک چنین احتمالاتی را در نظر نمی گرفت..

محال بود لب باز کند و از شیطنت های امیربهادر پیش ِ مادرش چیزی بگوید..
فکر می کرد با بیان آن ها، هم نگاه ِ مادرش را به بهادر عوض می کند و هم اینکه برخی حرمت ها به ناحق شکسته می شوند..

او امیربهادر را دوست داشت..
اگر می خواست راپورتش را بدهد و سنگ ِ رو یخش کند به اولین کسی که می گفت پدرش بود تا یک گوشمالی حسابی به او بدهد..

ولی عشق و مهر و احساسی که به امیربهادر داشت باعث می شد سکوت کند..
بهادر همین الان هم وجهه ی خوبی پیش ِ بقیه مخصوصا اقوام پدری اش نداشت..
دیگر نمی خواست با بیان اینکه هر وقت پریزاد را می بیند رگ ِ شیطنتش گل می کند و به او نزدیک می شود هم به امتیازات منفی که در کارنامه ی اعمالش نزد ِ حاج صادق دارد اضافه کند..

تا وقتی امیربهادر پا فراتر از حدش نگذاشته خودش با او مقابله می کند و خط قرمزها را یادش می اندازد..
به قول مادرش امیربهادر سر سفره ی حاج صادق بزرگ شده است..
اگر هم با خودش اینکار را می کند از سر لج و لجبازی با پدرش است..
محال است به پریزاد دست درازی کند..
که اگر می خواست اینکار را بکند همان شبی که به زور پا به خانه اش گذاشته بود در عالم مستی و بی خبری اینکار را کرده بود..
ذات ِ هر آدمی جدا از اعمالش است..
امیربهادر هم مستثنا نبود..

صدای مادرش،ناگهان او را از دنیای فکر و خیال بیرون کشید و وسط آشپزخانه پرت کرد..
—اگه واقعا مرد و مردونه بخواد قدم پیش بذاره بازم باید ببینی بابات چی میگه..خودمم باید با بهادر حرف بزنم..نمیشه که دو شبه هم عاشق بشی هم بری خواستگاری..

حرف مادرش منطقی بود..
پریزاد هم قبول داشت..
با این حال گفت: نظر خودتون چیه؟..یعنی میگم الان روی امیربهادر چجوری حساب می کنید؟..به نظرتون قابل ِ اعتماد ِ ؟..

—اینکه قابل اعتماد هست یا نه رو تا باهاش حرف نزنم نمیگم..اما اگه همینجوری بخوام نظر بدم…..

مکث کرد..
پریزاد دو چشم داشت و دو چشم دیگر قرض کرد و به دهان مادرش زل زد: همینجوری نظر بدین چی مامان؟..تو و بابا یاشار رو بیشتر قبول دارین درسته؟..
—نه..بحث ِ یاشار نیست..آخه این دو تا زمین تا آسمون فرقشونه..یکی آروم و سر به زیر و با خدا که حرف رو حرف ِ بزرگترش نمیاره..اون یکی سرتق و شیطون و سر و زبون دار که حرف ِ اول و آخرو خودش می زنه..نمی تونم بگم کدومشون بهتر ِ خدا بالا سر بهتر می دونه..مهم اینه که تو انتخابتو کردی..

لحنش علاوه بر اینکه جدی بود کمی مزاح گونه هم به نظر می رسید..
به طوری که پریزاد لبخند زد و نگاه از مادرش دزدید..
پریچهر خم شد و دستش را روی دست ِ پریزاد گذاشت..
سرمای انگشتان ِ دخترش را حس کرد..
متوجه ترس و دلهره اش شد..
باید مادرانه دلداری اش می داد..
—اینکه صاف و پوست کنده همه چیزو بهم گفتی ممنونم دخترم..ولی پریزاد خوب گوش کن ببین چی میگم..بعد از این مراقب ِ رفتاری که با امیربهادر داری باش..زیاد باهاش گرم نگیر..جدای از اینکه دیگه مثل سابق بچه نیستین و بزرگ شدین نگاه ِ امیربهادر الان بهت کم از یاشار نداره پس تا می تونی ازش فاصله بگیر..اگه قصدش ازدواج ِ که با بزرگ ترش میاد خواستگاری و اون موقع بابات می دونه باید چکار کنه..تو خودسر هیچ کاری نمی کنی باشه؟..

پریزاد سر تکان داد..
هر چند مطمئن نبود اما با این حال نمی خواست با مادرش مخالفت کند..
-باشه..اما مامان الان که دیگه مثل قدیم نیست تا خواستگار اومد دختر هفت جا قائم بشه و با خواستگارش حرف نزنه..

وقتی متوجه ِ نگاه ِ خیره ی مادرش شد فهمید که زیاده روی کرده است..
با این حال سر به زیر انداخت و با اخم کمرنگی گفت: منظورم اونی نیست که فکر می کنی..قبول دارم باید ازش فاصله بگیرم ولی مراقب ِ رفتارم هستم تا یه وقت هوا ورش نداره و فکر کنه خبری ِ ..تا الان یه کلمه از احساسی که بهش دارم نگفتم..تا مطمئن نشم که از رو علاقه می خواد بیاد خواستگاری هم ساکت می مونم اما تو رو خدا یه کم از این سختگیریاتون کم کنین..اگه من نتونم با امیربهادر حرف بزنم و تا دیدمش ازش فرار کنم پس چطوری بشناسمش؟..

پریچهر سکوت کرده بود..
تا حدودی حق را به دخترش می داد..
زمانه فرق کرده بود و او نمی توانست پریزاد را با توجه به همان آداب و رسوم ِ قدیم پیش ببرد..

ولی با این حال سعی داشت از موضع خودش هم فاصله نگیرد: باشه..ولی بدون اجازه ی من یه کلمه هم حق نداری باهاش حرف بزنی یا تنها جایی بری..فهمیدی؟..

لحن ِ مادرش به اندازه ای جدی و محکم بود که پریزاد به ناچار سر ِ تسلیم فرود آورد..
دوست داشت از این نظر مادرش او را درک کند..
حرف های زیادی داشت که قبل از خواستگاری باید به امیربهادر می زد..
باید از خیلی جهات اعتمادش نسبت به بهادر جلب می شد..
هنوز هم به احساس امیربهادر شک داشت و تا با او حرف نمی زد مطمئن نمی شد..

همه ی دردش از همین بود که این سه روز را چطور بدون دیدن ِ او تاب بیاورد؟..
مادرش می گفت با عشق ازدواج کرده پس چرا حالش را درک نمی کرد؟..

شاید چون هنوز به امیربهادر محرم نشده بود و مادرش می ترسید حیا و نجابت ِ دخترش از سر شیطنت های بهادر به تاراج برود..

باید به او هم حق می داد..
اما خیلی چیزها را هم نمی توانست بازگو کند..
شاید بهتر بود در کنجی از سینه اش نگه می داشت و آن ها را فاش نمی کرد..

از صدای کشیده شدن صندلی روی سرامیک آشپزخانه سرش را بالا گرفت و به مادرش نگاه کرد..
—پاشم شامو گرم کنم الاناست که بابات بیاد..هنوز چمدون جمع نکردم واسه فردا..تو زحمتشو می کشی دخترم؟..

پریزاد از پشت میز بلند شد: باشه..چیا بردارم؟..
—واسه سه روز، هر چی که می بینی ضروری ِ..
-لوازم بابا رو هم بردارم؟..
—نه اون خودش وسایلشو می ریزه تو ساک..واسه خودم و خودت و پروانه رو فعلا بردار بعد میام یه نگاه بهشون میندازم..

سرش را تکان داد..
اما قبل از اینکه از آشپزخانه بیرون برود همانطور که به درگاه تکیه زده بود پرسید: ساعت چند میریم؟..

مادرش قابلمه ی آش را روی گاز گذاشت تا گرم شود..
سمت یخچال رفت و جواب داد: با فریده که حرف می زدم گفت ساعت نه جلو خونه ی حاج صادق باشیم..

سر زبانش بود که بپرسد امیربهادر هم در این سفر همراه آن ها هست یا این سه روز قرار است به اندازه ی سه سال بر او تمام شود؟..

کاش می توانست به همین صراحت از مادرش جویای امیربهادر شود..
اما این هم از آن غیرممکن هایی بود که هیچ گاه ممکن نمی شد..

نفس عمیق کشید و از درگاه رد شد و سمت اتاقش رفت..
میان راه مانتویش را هم برداشت..
در اتاقش را که بست همراهش را از جیب مانتویش بیرون آورد..
یادش آمد که گوشی اش را روی سایلنت گذاشته تا اگر امیربهادر پیامک داد صدایش به گوش کسی نرسد..

اما همین که صفحه اش را روشن کرد متوجه پیام امیربهادر شد..
به تایم دریافتش نگاه کرد..حدودا پنج دقیقه ی پیش فرستاده بود..

بی خیال ِ لباس هایش شد و پیامک را باز کرد..
نگاهش با شوق ِ خاصی روی نوشته ها حرکت می کرد..
—«فردا مسافری؟..بهت خوش بگذره خانم موشه»..
لبخند زد..
انگشت هایش روی صفحه تکان خوردند: «آره..اما چرا گفتی خانم موشه؟!»

منتظر ِ جوابش بود..
روی تخت نشست..
لحظه ای بعد گوشی میان انگشتانش همراه قلب عاشق و بی تابش لرزید..
—«آخه من گربه ی شر وشیطون ِ همسایه ام که می زنم شیشه ی ترشی حیاط پشتی خونتونو می شکنم تا به این بهونه بتونم با موش کوچولوی تپل مپل نمکی ِ همسایه خلوت کنم»..

بی هوا خندید..
اما به سرعت جلوی دهانش را گرفت که صدایش بیرون نرود..
وقتی جواب ِ امیربهادر را می داد که نگاهش به اشک نشسته بود و صفحه ی گوشی اش را تار می دید: «این وقت شب بهم پیام دادی که بگی اگه تو اون گربه شر و شیطونه ای من موش کپل و نمکی همسایه ام؟..می دونی الان از این حرفت ناراحت شدم؟»..
—«باکی نیست، وقتی برگردی بلدم از دلت در بیارم..امیربهادرو دست کم گرفتی خانم موش ِ ؟!»..

لبخندش رنگ گرفت..
معلوم بود که ناراحت نمی شود..
برعکس خیلی هم از تشبیه ِ بهادر راضی بود..
-«جدی جدی واسه همین پیام دادی بهادر؟»..
—«نه..فقط خواستم بگم مراقب ِ خودت باش..زیادم دَم پَر ِ این پسرعمه ی هیز ِ ما نمی چرخی آ»..
-«منظورت یاشار ِ ؟!»..
—«هم یاشار، هم بهنام..هرچند بهنام هیز نیست اما دور و بر ِ یاشار نباش..دلم خواست زنگ بزنم صداتو بشنوم ولی گفتم شاید نتونی جواب بدی»..

_”آره مامان اینا اینجان..تو فردا نمیای؟”..
—«نمی تونم بیام..گفتم کارن بیاد حساب کتابا رو بدم دستش ولی زنگ زدن باید بره شهرستان..پس واسه چی یه ساعته دارم بهت اولتیماتوم میدم خانم موش ِ ؟»..

لبخند زد..
هر چند اینبار نه از سر ِ شوق..
ناراحت بود..
کاش امیربهادر هم با آن ها می آمد..
هر چند شیطنت هایش گاهی زیاد از حد می شد اما حضورش در جمع به پریزاد دلگرمی ِ بیشتری می داد..

گوشی میان انگشتانش لرزید..
سریع نگاهش را به صفحه اش انداخت..
—«خوابت برد؟!»..
-« بیدارم..»..
—«یادت نره چی گفتم پریزاد!»..
دوست داشت بگوید یادم که می رود هیچ، به این بهانه تو هم بیا که دم به دقیقه یادآوری کنی تا مبادا یاشار از فرصت استفاده کند..

اما جای همه ی آن ها انگشتانش به کلام ِ دیگری روی صفحه تکان خوردند:«باشه مراقبم..شب بخیر»..

دکمه ی ارسال را زد و نفسش را فوت کرد..
حتی دل و دماغ ِ جمع کردن ِ لباس هایش را هم نداشت..
آن ته مانده امیدی که داشت هم با جواب ِ بهادر پر پر شده بود..

حتما به خاطر حاج صادق و یاشار همراهشان نمی آمد و کارن بهانه اش بود..
به هر حال میزبانشان خانواده ی یاشار بودند بنابراین حق داشت که پا به محفل ِ آنان نگذارد..

از روی تخت بلند شد و سمت کمدش رفت..
در حالی که همه ی هوش وحواسش در پی ِ امیربهادر بود تک به تک لباس ها و لوازمی که نیاز داشت را از کمد بیرون آورد و روی تخت گذاشت..

نگاهش که به گل خشکیده ی امیربهادر و جعبه ی شیرینی اش افتاد لبخند زد..
سر انگشتش را روی گل هایی که دیگر هیچ طراوتی نداشتند کشید و زیر لب گفت: خودتم می دونی خیلی بدی..انقدر که دوست داری منو با حرفات اذیت کنی..می دونی بهم بگی نمیام دلم می گیره اما بازم پیام دادی و گفتی..چرا امیربهادر؟..

و حینی که نفسش را عمیق از سینه بیرون می داد گفت: من درد ِ عشقو سال هاست که دارم تنهایی می کشم..اما از وقتی اون حرفا رو زدی دردش بیشتر شده..یعنی میشه که واقعا دوستم داشته باشی؟..میشه بهادر؟..

خودش هم نفهمید که چطور بغضش گرفت و کی صورتش از اشک خیس شد..
پنجره ی اتاقش کامل باز بود..
نسیمی از سر خنکای شبانگاهی به نرمی وزید و روی گونه اش نشست و سرمایش را به خاطر خیسی صورتش احساس کرد..

سرش را بلند کرد و پشت هر دو دستش را روی صورتش کشید..
گریه کردن دردی از او و قلب عاشقش دوا نمی کرد..
فقط باید با امیربهادر حرف می زد..

حالا مانده بود که………
این سه روز را چطور بدون او دوام بیاورد؟..

**********
یاشار در صندوق عقب را بست و حینی که کف دستانش را روی هم می سایید به پریزاد نگاه کرد..

همانطور کنار مادرش که با فریده حرف می زد و می خندید ایستاده بود..
از اینکه نیم نگاهی کوتاه هم به جانبش نمی اندازد یا حتی اتفاقی با او چشم در چشم شود و به این بهانه یک قدم سمتش بردارد کلافه شده بود..

هر چند این مدت به اندازه ی کافی فرصت داشت تا نظر ِ پریزاد را نسبت به خودش جلب کند..

با این فکر لبخند زد و صدایش را صاف کرد: خاله شما و پریزاد با ماشین ِ ما بیاین..

پریچهر سر چرخاند و با لبخند گفت: عمو وحیدتم هست پسرم جا نمیشیم..ما خودمون ماشین می گیریم..

فریده قبل از اینکه یاشار چیزی بگوید دست ِ پریچهر را گرفت: نه بابا ماشین چیه؟..یاشار ماشین ِ دوستشم قرض گرفته..آقا وحید با شوهرم میاد..دروغ چرا، تنها بمونم تو ماشین حوصله ام سر میره هی می خوام چرت بزنم..تو هم بیا یه کم حرف بزنیم سرمون گرم شه..

پریچهر تک خنده ای کرد و گفت: چی بگم والا..حرفی نیست..منتهی باید ببینم آقا وحید چی میگه..
—آقا وحید مگه رو حرف ِ تو حرفم میاره؟..بشین تعارف نکن..پریزاد تو جلو بشین دخترم..

پریزاد بی هوا سر بلند کرد و به صورت ِ مادرش زل زد..
نگاه ِ او هم روی صورت ِ ماتم گرفته ی پریزاد بود..
حال ِ دخترش را می فهمید ولی همانطور در رودروایسی مانده بود..
فریده هم خوب بلد بود دستش را در حنا بگذارد که بی مقدمه تعارف می زد..

نامحسوس سر تکان داد..
به این معنی که اجازه ی نشستن دارد..
ولی پریزاد که به نیت ِ کسب ِ اجازه به مادرش نگاه نکرده بود..
درماندگی اش از این بود که نمی خواست در طول ِ مسیر نه کنار ِ یاشار بنشیند و نه با او هم کلام شود..

ولی وقتی مادرش به همراه پروانه صندلی عقب پهلو به پهلوی فریده نشستند دیگر چاره ای نداشت به خواسته اش تن بدهد..
یاشار لای در به انتظار او ایستاده و با لبخند نگاهش می کرد که با صدای گرمی گفت: بشین که زود راه بیافتیم..زن دایی اینا هم آماده ان..

به دنبال ِ این حرف پریزاد نگاهش را به ماشین ِ جلویی انداخت..
حاج صادق با آن ها نیامده بود..
بهانه ی دوست ِ بیمارش را گرفته بود که نزدش بماند..مرد ِ بیچاره هیچ کس را نداشت و حاج صادق تنهایش نمی گذاشت..

بهنام و زهراسادات به همراه عمه فخرالسادات و دخترانش همه ی فضای ماشین را پر کرده بودند..
هر چه فکر کرد بهانه ای به ذهنش نرسید..
به ناچار با بی میلی در ِ جلو را باز کرد و با صورتی بی روح و سرد روی صندلی نشست..

همین که در را بست یاشار با رضایت و لبخندی که گویی از ازل به لبانش چسب شده بود پشت فرمان قرار گرفت و با “بسم الله” ای که زیر لب گفت استارت زد..

پریزاد زیر چشمی نیم نگاهی به او انداخت و نفس عمیق کشید..
تنها آرزویش در آن لحظه این بود که ای کاش جای یاشار، امیربهادر نشسته بود..

در اینصورت با جان و دل سرش را بالا می گرفت و حتی معلوم نبود از فرط خوشحالی کارش به غش و ضعف بکشد..

از تصورش هم دلش بی تاب می شد و قلبش تند می زد..وای به آنکه امیربهادر واقعا کنارش باشد..

ماشین بهنام جلو بود و یاشار با فاصله پشت سرشان حرکت می کرد..
نیم ساعتی از راه را طی کرده بودند..
فریده و پریچهر صندلی عقب گرم گرفته و از هر دری صحبت می کردند..

اما پریزاد بی حال و کم حوصله، دلش می خواست سرش را به پشتی صندلی تکیه دهد و چشمانش را روی هم بگذارد..
منتهی صدای گفتگوی مادرش با فریده این اجازه را به او نمی داد..

یاشار حتی یک آهنگ ِ ناقابل هم نمی گذاشت که خواب از سرش بپرد..
نیازی نبود از او بخواهد که ضبطش را روشن کند چرا که خوب می دانست یاشار اهل موزیک و این برنامه ها نیست..

درست برخلاف ِ امیربهادر که شیفته ی این چیزها بود..
تازه می فهمید که با کدامشان بیشتر تفاهم دارد..
حتی اگر نقطه ی مشترکشان گوش دادن به یک آهنگ ِ ساده باشد..
برای پریزادی که دل در گروی امیربهادر داشت کم چیزی نبود..

صدای فریده او را درجا پراند..
به حدی که چشمانش نیمه باز بود ولی تا صدایش بلند شد تنش لرزید و صاف نشست..
—چیزی شده یاشار؟..دم به دقیقه نگاهت به آینه جلوئه..

یاشار فرمان را محکم نگه داشته بود..
با لبخند ِ کمرنگی گفت: شما با خاله پریچهر حرف می زنی یا حواست به منه؟..
—چشمم به جلوئه..هی می بینم کج و راست میشی که آینه رو ببینی..چی شده؟..

مکثی کرد و در جوابش گفت: یه موتوری که خیلی هم آشناست از همون جلوی در خونه ی دایی اینا پشت سرم داره میاد..منتهی زیادی مشکوکه..جلوتر نمیاد که بفهمم کیه..چند بار سرعتو کم کردم ولی هی فاصله می گیره..مرتیکه انگار بازیش گرفته..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
فریده گفت: الله اکبر..یه وقت دزد نباشه؟!..

و همزمان هر سه نفر به جز یاشار و پروانه سرهایشان را رو به عقب چرخاندند..
فریده و پریچهر درست تشخیص ندادند ولی پریزاد با همان نگاه و کمی دقت متوجه امیربهادر شد..
روی زبانش آمد که بگوید امیربهادر است ولی سکوت کرد..

به حدی ذوق زده بود که دوست داشت فریاد بزند..
به سرعت برگشت..
صاف و صامت روی صندلی اش نشست..
از هیجان صورتش را سمت پنجره گرفت و انگشت ِ اشاره اش را خم کرد و میان دو ردیف دندان هایش گرفت و گزید..
لبخند می زد اما از نگاه ِ یاشار پنهان مانده بود..

پس امیربهادر هم اینجاست..
باز هم سر به سرش گذاشته بود؟..
گفته بود نمی آید و کار دارد ولی آمده بود..
شاید هم لحظه ی آخر برنامه هایش جور شده بود که خودش را به آن ها برساند..
از امیربهادری که او می شناخت هر کاری ساخته بود..

صدای یاشار او را از عالم خیال بیرون کشید: به جان ِ خودم بهادر ِ .. الان که اومد جلو فهمیدم..موتور ِ خودشه..
فریده با تعجب گفت: کلاه کاسکت گذاشته..شایدم مزاحم باشه..
—نه خودشه..

مقابل ِ پریزاد و پریچهر درست نبود..وگرنه می پرسید او اینجا چه می کند؟..
مگر مادرش نگفته بود که امیربهادر با آن ها نمی آید؟..

نیم نگاهی به پریزاد انداخت..
صورت ِ دخترک دیگر مثل لحظات ِ پیش خسته و گرفته نبود..

یاشار اخم کرد..
می خواست ندای افکار ِ مزاحمش را از سر دور کند و توجهی نشان ندهد ولی نمی توانست..
تحت هر شرایطی به این فکر می کرد که امیربهادر به خاطر ِ پریزاد حاضر شده در این سفر همراهشان باشد..
و پریزاد هم چندان از حضور ِ او در جمع بی میل نبود..

نگاهش با ابروهای در هم کشیده به جاده و شیشه ی ماشین را کامل پایین داده بود اما متوجه ِ موتور ِ امیربهادر نشد..
آن هم وقتی که مماس با او حرکت می کرد..

امیربهادر که به گفته ی فریده کلاه کاسکت مشکی روی سرش بود از پشت نقاب ِ دودی نگاهی به یاشار و صورت ِ جمع شده اش انداخت و بی هوا دستش را روی بوق ِ جیغ مانند موتور گذاشت..
به حدی بلند بود که یاشار و تمام سرنشینان ماشین از ترس در جایشان پریدند ..

فریده همان اول با وحشت دستش را روی سینه اش گذاشت و نفس زنان غر زد: ای مرض..این چه صدایی بود دیگه؟..مردم..خدا..

پریچهر نفس عمیق کشید..
پروانه و پریزاد می خندیدند..
آن هم از غرولندهای فریده و صورت وحشت زده اش..
یاشار با اخم و تخم نگاهش را از پنجره به او انداخت و کنایه زد: چند می گیری دو روز دم ِ چشممون نباشی بفهمیم زندگی یعنی چی؟..

هر چند در عالم ِ رفاقتشان هم گاهی پیش می آمد اینطور سر به سر هم بگذارند..
ولی لحن ِ یاشار اینبار با دفعات ِ قبل کاملا فرق داشت..
نیش می زد و قلب رفیقش را زخمی می کرد..

امیربهادر نقاب ِ کلاهش را بالا داد و همانطور که چهارچشمی حواسش به جاده بود با صدای بلندی گفت: پول و پَلَتو به رخ اهلش بکش اخوی..بذار تو جیبت بعد لازمت میشه..جدیدا هم که خرجت زده بالا حداقل تو این گرونی، یه تتمه بمونه ته حسابت بد نیست..

لبخند روی لبان پریزاد کش آمد و ابروهای یاشار جمع تر شد: کم نیاری از زبون که یه وقت فکر کنیم لالی؟..خاله که می گفت کار داری نمیای؟..شب خوابیدی صبح پا شدی نظرت برگشت؟..

_نترس حواسم به دونگم بود که خرجتو نکشه بالا..رو حساب ِ دعوت ِ تو نیومدم..یه کار ِ نیمه تموم داشتم که تا تموم نکنم بر نمی گردم..

یاشار لب فشرد..
کار نیمه تمام؟..
چه کار ِ نیمه تمامی؟..
چرا امیربهادر دوپهلو حرف می زد؟..
—چه کاری؟..
-بماند..ولی از اونجایی که گروه خونیمون به هم نمی خوره، شما سوا منم سی خودم جدا..سمت شماها نمیام..ویلای بابای کارن دو سه شب دستمه..

اسم ِ ویلای کارن که آمد به حالت ِ عصبی دندان سایید..
چرا که خانه ی پدر ِ کارن درست مجاور ِ ویلای خودشان بود..
این یعنی تمام مدت امیربهادر در ویلای کارن به سر می برد؟!..آن هم در همسایگی شان؟!..
پس فکر ِ همه جایش را کرده بود..
اگر کار ِ نیمه تمامش پریزاد باشد؟..

از گوشه ی چشم نیم نظری به او کرد..
نگاهش را از پنجره بیرون انداخته بود و توجهی به آن ها نداشت..
اما قطعا صدایشان را می شنید..
مخصوصا بهادر که بلند حرف می زد..

اخطار امیربهادر باعث شد نگاهش را از او بگیرد..
-حواستو بده به جاده اخوی..تو از دنیات سیری بقیه که نیستن..

فریده که از حضور برادرزاده اش رو ترش کرده بود با صدای بلند گفت: وا..زبونتو گاز بگیر بچه، خدا نکنه از دنیاش سیر باشه..

امیربهادر نگاهش به جلو بود اما مخاطبش فریده..
-نترس عمه خانم..این سیرمونی نداره، فعلا هم که به دولپی خوردن عادت کرده..

فریده که به عمد بلند می گفت تا امیربهادر بشنود با همان لحن لغز خواند: استغفرالله..لعنت ِ خدا بر دل ِ سیاه ِ شیطون با این بنده های ناخلفش..

امیربهادر هم دیگر پولاد ِ آب دیده شده بود..
بگوید..
او را به شیطان تشبیه کند..
مهم خودش بود و خدایش..
بنده هایش هم بمانند با همان دل ِ سیاه ِ شیطانی که رجزش را می خوانند و لعنتش می کنند ولی به وقتش در محضر ِ ابلیس خوب بلدند بردگی کنند..بندگی که پیش کششان..

دیگر نمی توانست جواب این جماعت را ندهد..
وگرنه دفعه ی بعد سنگین تر بارش می کردند..

زبانش به جان ِ فریده نیش زد: عمه خانم به گمونم اونی که خوندی ذکر نبود، بود؟..از صدقه سر ِ دست فرمون ِ پسرجانت یه چیزی بخون تا از شر ِ بلا حفظت کنه..د آخه آدم وسط جاده ی به این خطرناکی اسم شیطونو میاره؟اونم که می بینی دستش به موتور من بنده..

__خیلی رو داری بچه..موندم حاجی چی به تو داده خوردی که اینجوری افسار پاره کردی؟..

_احتمالا مال مفت و باد آورده..
__لااله الاالله..
امیربهادر خندید: آخرین بار یه کاسه آش بود که اونم به ما ندیدی..زمین گرده عمه خانم منتهی دنیا که گرد نیست..بالاخره یکی از صدگوشه ی دنیا مال منه که نخواد رو چشم کسی بشینه..

فریده نفسش بند آمده بود: لال نشی بچه ..برو رد کارت سرم رفت..
_اونم به چشم عمه خانم..ولی خود به خدایی شما هم جای اینکه بشینی پشت این و اون صفحه بذاری و غیبت کنی حواستو بده به گل پسرت که یکی دوبار دیگه اینجوری ویراژ بده جای لواسون دور از جون ِ بعضیا صاف وسط ِ جهنم باید با شیطون یه قول دوقول بندازی که حوصله ات سر نره..

زیپ ِ دهان ِ فریده کیپ تا کیپ بسته شد ولی صورتش از فرط عصبانیت چون لبو سرخ بود و رو به انفجار..

شاید مقصر خودش بود که هر بار به پر و پای امیربهادر می پیچید تا سکه ی یک پولش کند..
بهادر هم این ها را می دید که کنترل زبان از دستش خارج می شد..
سد ِ احترام را که خودشان شکسته بودند دیگر باید مراعات ِ چه کسی را می کرد؟..

به دنبال ِ کنایه ای که به فریده زده بود صدایش را بالا برد تا به گوش ِ بقیه هم برسد: اینم بگم که مخلص ِ خاله پریچهر و دختراشم هستم..فرشته ها رو تو جهنم راه نمیدن..

پریچهر که تمام مدت زیر لب می خندید و از حاضرجوابی بهادر اشک به چشمانش دویده بود صدای او را شنید و در جوابش کمی خم شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد: ای زبون باز..تو که راست میگی..

با امیربهادر از همان بچگی مثل ِ پسرش رفتار می کرد..
بهادر هم می دانست که هر وقت سر به سر ِ او بگذارد جواب می گیرد..

تک خنده ای کرد و کمی روی موتورش خم شد و نیم نگاهی به پریچهر انداخت: برمنکرش لعنت خاله خانم..

پریچهر با خنده سر تکان داد..
یاشار همیشه حسرت ِ صمیمیت ِ بین ِ امیربهادر و خانواده ی پریزاد را می خورد..
گرچه خودش کم رویی می کرد اما بهادر به خاطر ِ سر و زبانش خیلی زود با همه ارتباط برقرار می کرد..

از این رو با حسادت نگاهش را به امیربهادر انداخت و قدری پایش را روی گاز فشار داد تا از او سبقت بگیرد..
امیربهادر با لبخند نگاهش می کرد..
منتظر ِ این عکس العمل بود..
از نظرش یاشار تا همینجا هم خیلی خودش را کنترل کرده که چیزی نگوید و کاری نکند..

باقی مانده ی مسیر به سکوت گذشت..
با آن جواب ِ دندان شکن دیگر حتی فریده که به پرچانگی شهره بود هم حس و حال ِ حرف زدن نداشت..
هر کدام در فکر و خیال ِ خود سر می کردند که بعد از ساعاتی رسیدند..

هر چند خستگی ِ راه به تنشان مانده بود..
امیربهادر سمت ویلای پدر ِ کارن رفت..
همین که کلاهش را برداشت و دستی میان ِ موهایش کشید نگاه ِ بهنام و زهراسادات که تازه از ماشین پیاده شده بودند به او افتاد..

هر دو ماتشان برده بود و از همه بیشتر قیافه ی حیرت زده ی فخرالسادات و دخترانش تماشایی بود..
دیگر شک نداشتند امیربهادر هر کجا که اثری از پریزاد باشد سر و کله اش همانجا پیدا می شود..

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *