خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت15

رمان حاکم پارت15

رمان حاکم پارت 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

زهراسادات نیم نگاهی به یاشار انداخت و پرسید: می دونستی امیربهادر هم میاد؟..

یاشار در ماشینش را بست و سر تکان داد: تو راه دیدمش..گفته بود نمیاد؟..

–آره والا..گفت دستم بند ِ حساب و کتابای مغازه ست..یه لحظه اینجا دیدمش تعجب کردم..

یاشار نامحسوس نیشخندی کنج لب زد و چیزی نگفت..

نگاه ِ پریزاد روی امیربهادر بود و چشمان ِ او همراه با لبخند ِ خاصی روی صورت ِ پریزاد..
وقتی کلیدش را از جیب شلوار جین مشکی اش بیرون آورد و سمت در ویلا قدم برداشت چشمکی ریز نثار ِ صورت بهت زده و شرمگین ِ پریزاد کرد که باعث شد گونه هایش در کسری از ثانیه گلگون شود و سر به زیر بیاندازد..

حرکت ِ امیربهادر در آن میان از چشم ِ یاشار و فریده دور نماند..
یاشار دستش را مشت کرد و فریده بازویش را گرفت و زیر لب گفت: ولش کن..پریزاد تا آخرپیش ِ خودمونه، همینم داره بهادرو می سوزونه که حرص تو رو در بیاره..واسه اینکه حسودی کنی اینکارا رو می کنه تو زرنگ باش آتو نده دستش..حواست فقط به پریزاد باشه..

یاشار پوفی کرد و کلافه بازویش را از دست مادرش بیرون کشید..

امیربهادر موتورش را داخل حیاط برد..پریزاد همراه مادرش و زهراسادات به تعارف فریده وارد ویلا شد..

قرار بر این بود طی این مدت مثل همیشه، برای خواب و استراحت خانم ها در دو اتاق ِ بالا و آقایان در سالن ِ پایین بمانند..

پریزاد و مادرش و فریده در یک اتاق می ماندند و فخرالسادات و دخترهایش و زهراسادات در اتاقی دیگر..

ویلا هرچند ظاهر سنتی داشت اما ساده و نسبتا قدیمی بود..
در آن بین حیاط سرسبز و باصفایش بیش از هر جای دیگری خودنمایی می کرد..با یک باغچه ی بزرگ پر از میوه های بومی..

خیلی وقت ها پیش آمده بود که خانواده ی پریزاد همراه یاشار و اقوام ِ امیربهادر برای تنوع چند روزی به آنجا سفر کنند..
این ایام مبارک و اعیادی که در پیش داشتند هم دلیل بر این شده بود تا باز هم کنار یکدیگر جمع شوند..

با این تفاوت که اینبار امیربهادر هم نامحسوس در میان آن ها حضور داشت..

با اینکه تنها به اندازه ی یک دیوار با خانواده اش فاصله داشت اما همین هم برای پریزادی که قلبش بی وقفه در حال و هوای عشق او می تپید دلگرم کننده بود..

بعد از صرف ِ ناهار که به یک غذای سرد و فوری بسنده کرده بودند هرکدام در گوشه ای دراز کشیدند..
خانم ها طبقه ی بالا استراحت می کردند اما پریزاد کنار پنجره ی اتاق ایستاده بود..

از همانجا هم می توانست حیاط ِ ویلای کارن را تماشا کند..
موتور ِ امیربهادر را زیر ِ درخت ِ گردو دید و دقایقی همانجا ایستاد و به آن خیره شد..

نفس عمیق کشید..
واقعا حوصله اش سر رفته بود یا دلش بهانه ی بهادر را می گرفت؟..

شاید بهترین فرصت بود که با او حرف بزند..

اما مادرش؟..

باید کسب تکلیف می کرد؟..

چرخید و مردد به او نظر انداخت..
عمیقا در خواب بود..
جلو رفت..
خواست صدایش کند ولی صورت مادرش به حدی خسته بود که دلش نیامد..

تردید داشت که کمی صبر کند ولی خوب می دانست که خواب مادرش سنگین است و حالا حالاها بیدار نمی شود..

دستی به گونه ی خود کشید و لب هایش را جمع کرد..

عزمش را جزم کرده بود که هر چه زودتر با امیربهادر حرف بزند..
دل دل کردن بیش از آن جایز نبود وقتی نیتش را از پیش می دانست..

مگر همین را نمی خواست؟..
امیربهادر باید به سوالات ِ او جواب می داد وگرنه چطور می توانست قلب و منطقش را یکی کند و آن تردید ِ مسخره را نادیده بگیرد؟..

اگر می ماند و کاری نمی کرد دیوانه می شد..

آن هم با علم به اینکه امیربهادر تنها چند قدم با او فاصله دارد و دیوار به دیوار ِ اتاقش نفس می کشد..

خم شد و شال آبی رنگش را از روی صندلی میز آرایش برداشت..

نیم نگاهی به سر و وضع خودش انداخت..با آن مانتوی نازک تابستانه ی سفید و شلوار جین آبی بد به نظر نمی رسید..

نگاهش سمت ِ فریده چرخید..
گوشه ی دیگر اتاق روی تشک به پهلو و پشت به او دراز کشیده بود..
آرام نفس می کشید..پس حتما خواب است..

نفس راحتی کشید و زیر لب گفت: خدا امروزو به خیر کنه..

سمت ِ کیفش رفت..
عطر جیبی کوچکی که مادرش هفته ی پیش برایش خریده بود را بیرون آورد و کمی سر مچ ها و جلوی مانتویش زد..
دستانش می لرزید..هیجان داشت..

از اینکه کسی متوجه خارج شدنش از ویلا شود..
و بیشتر به این خاطر که قرار بود امیربهادر را ببیند..

کمر صاف کرد و زیپ کیفش را آهسته بست..
همراهش را از جیب مانتویش بیرون آورد و به امیربهادر پیام داد: « بیداری؟»..

سریع گوشی اش را روی سایلنت گذاشت..
هنوز سی ثانیه هم نگذشته بود که جوابش را دریافت کرد: «نه!..»

لب گزید و لبخند زد..
ظاهرا شیطنت بهادر گل کرده بود..

-«پس تو خواب داری جوابمو میدی؟!»

جای اینکه پاسخ ِ سوال ِپریزاد را بدهد در جوابش پیام داد: «گشنمه خانم موشه..از دل درد دارم جون میدم..اما اگه جوون مرگ شدم به کسی نگو ضعف کرد و مرد..بگو تب عشقش ناجور زده بود بالا که عزرائیل اومد سروقتش»..

به سختی جلوی خودش را گرفته بود که قهقهه نزند..
محکم لبش هایش را روی هم فشار می داد..

-«خدا نکنه..زبونتو گاز بگیر»..

–«زبونمو گاز بگیرم؟..واسه ام نون و آب میشه یا عزرائیلو دست به سر می کنه؟»..

-«میشه انقدر عزرائیل عزرائیل نکنی؟»..

–«نمیشه..مگه اینکه بیای اینجا یه چیزی واسه ام درست کنی این شیکم بی صاحاب سیر شه خون به مغزم برسه..جان ِ عزیزم اگه درست کنی فقط میگم پریزاد پریزاد..میگی نه؟..بیا خودت ببین»..

لبخند زد..
شیطنت که می کرد، حالا زیرک هم شده بود تا او را به این بهانه به ویلای کارن بکشاند..

-«نمیام..خودت یه چیزی درست کن بخور..مگه من آشپزتم؟»..

–«شما که سروری..جات فقط بغل این گربه ی شر و تخسه، تپل مپل نمکی..گشنم که هست ولی تو رو نمی خورم..لقمه ی چرب و چیلی هستی آ..منتهی دلم لک زده واسه دستپختت..جون ِ بهادر نه نیار»..

-«قسم نده..نمیام چون بهت اعتماد ندارم..می دونم داری گولم می زنی»..

–«باشه..نیا..اگه بار گران بودیم رفتیم خانم موش ِ ..شب نشده جنازه ی ضعف کرده ی بهادرتو که کشیدن از ویلا بیرون عذاب وجدان می گیری اون موقع روحم میاد سروقتت»..

از بس بی صدا خندیده بود که صورتش سرخ و تنش داغ شده بود..
با چشمانی که نم اشک دیدش را تار کرده بود برایش نوشت: «وقتی بی هوا میای مسافرت باید فکر ِ همه جا رو بکنی..یعنی هیچی تو اون ویلا پیدا نمیشه که بخوری؟»..

–«این کارن ِ پدرسوخته دو تا تخم مرغم تو یخچالش نداره محض شوخی دولقمه سق بزنیم، چه برسه به غذا..بی خیال، کی تو این دنیا به فکر منه فلک زده بوده که تو بخوای باشی؟..برو خوش باش ولی نبینم دم پر ِ یاشار بچرخی آ..اینجام ولی شیش دونگ حواسم اونور ِ »..

پریزاد با ذوق گوشی را به سینه اش گرفت..
دیگر جوابش را نداد..
با لبخند سمت در رفت و پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد..

با فکر به اینکه هیچ چیزی برای خوردن در ویلای کارن پیدا نمی شود راهش را طرف آشپزخانه کج کرد..

کمی خیار، گوجه، پنیر و نان همراه گردو و تخم مرغ که در یخچال بود برداشت و داخل سبد کوچک دسته داری گذاشت..
برای اینکه از ساختمان بیرون برود باید از کنار سالن رد می شد..

پدرش گوشه ای دراز کشیده و ملحفه ی گلدار نازکی روی خود انداخته بود..
یاشار را آنجا ندید ولی بهنام و پدر یاشار وسط سالن دقیقا پایین مبل ها خوابیده بودند..

نفسش را حبس کرد و روی پنجه ی پا از در بیرون رفت..
همین که در شیشه ای را بست نفسش را به شدت فوت کرد..
اینکه یاشار داخل سالن نبود باعث شد با احتیاط بیشتری قدم بردارد..
اما او داخل حیاط هم نبود..

آب دهانش را قورت داد و دسته ی سبد را میان پنجه هایش فشرد و با شمارش معکوس زیر لب ( سه..دو..یک) سمت در حیاط دوید..
همین که بیرون رفت با دو قدم بلند مقابل ویلای کارن ایستاد و انگشتش را نفس زنان روی زنگ گذاشت..

منتظر بود امیربهادر از همانجا جوابش را بدهد ولی وقتی بعد از لحظاتی در حیاط باز شد با تعجب او را میان درگاه دید..

ظاهرا بهادر چندان هم از حضور او جلوی در تعجب نکرده بود که آنطور با لبخند به صورت و حرکات شتاب زده و معذب ِ پریزاد خیره شده بود..

–به به..خانم موش ِ ..بفرما تو دم ِ در بده..

پریزاد با اخم کمرنگی که میان دو ابرویش چین انداخته بود دستش را پیش برد و سبد را به سینه ی بهادر کوبید: این واسه اینکه گشنه نمونی..من دیگه میرم..

همین که انگشتانش را از دور دسته ی سبد آزاد کرد و عقب کشید امیربهادر حینی که سبد را محکم در آغوش گرفته بود خیز برداشت و مچ دخترک را چسبید: کجا؟..

پریزاد که هول شده بود و تقلا می کرد دستش را بیرون بکشد با سر به سبد اشاره کرد و با لکنت گفت: همینو..بخور دیگه..الان..بیدار میشن..می فهمن..من نیستم..

بهادر تخس وشیطان ابرو بالا انداخت: نچ..نمی فهمن..بیا تو کارت دارم..

نفس بریده عقب رفت اما دستش را رها نکرد: نکن بهادر یکی می بینه زشته..

–بیا تو تا زشت نباشه..

-بهــــادر؟!..

–زهرمارو بهادر..بیا تو کم ناز کن..

-نمی خوام..ول کن دستمو کندی..

–بیا بهت میگم..نمی خوام بخورمت که ترسیدی..نفهمیدی غذا و این حرفا بهونه بود تا ببینمت؟..بیا تو کاریت ندارم..

دستش را به در گرفته بود و امیربهادر اصرار داشت تا او را داخل حیاط بکشاند..
هر چند برای همین آمده بود که با بهادر حرف بزند اما حالا با دیدن رنگ ِ شیطنت در چشمان ِ او از کرده اش پشیمان شده بود..

در این بین همین که سر چرخاند تا نگاهش را به در ویلای خودشان بیاندازد و مطمئن شود که بسته است، چشمش بی اختیار به سر کوچه افتاد و همان لحظه یاشار را دید که از خم آن گذشت..

سرش پایین بود و به صفحه ی موبایلش نگاه می کرد و در دستش چند پاکت بزرگ بود..

به محض اینکه چشمش به او افتاد بی آنکه امیربهادر متوجه یاشار شده باشد پریزاد هراسان قبل از اینکه توسط ِ یاشار دیده شود نفسش را درون سینه نگه داشت و با دستپاچگی همانطور که ساعدش میان انگشتان ِ امیربهادر کشیده می شد اینبار با اختیار خود، رو به جلو خیز برداشت و خودش را داخل حیاط انداخت و زیر لب با ترس گفت: ببند درو..تو رو خدا..ببندش بهادر..

و این در حالی بود که بهادر شوکه یک دستش به سبد بود و یک دستش به پریزاد..

با چشمان گشاد شده بدون اینکه متوجه منظور ِ پریزاد شود با پاشنه ی پایش در را به آرامی هول داد و بست..

پریزاد نفس نفس می زد..
نگاهش را از در ِ بسته گرفت و به صورت ِ امیربهادر انداخت که در فاصله ی کمی از او ایستاده بود..

گویی تازه به خودش آمده باشد با گلوی خشکیده از استرس، آب دهانش را بار ِ دیگر فرو داد و نگاهش را از چشمان ِ مشتاق ِ امیربهادر با آن خط و نشان های خاص ِ خودش که در نی نی چشم هایش نمایان بود پایین کشید..
درست روی بازویش ..

او کی به دست ِ بهادر آویزان شده بود؟..

بی وقفه و محکم عقب رفت و از او فاصله گرفت..

جرات نداشت سر بلند کند..
دستش را ناخودآگاه سمت ِ شالش برد و لرزان و بی اراده گفت: بـ..بب..ببخشید..حـ..حوا..حواسم..نبود..

–ببخشید واسه چی؟..خوب کردی..راحت باش..

گوشه ی لبش را سریع زیر دندان گرفت و نیم نگاهی به صورت ِ خندان ِ بهادر انداخت..
شرارت از لحن و چشمانش می بارید..
فقط همین را کم داشت..

با این وجود چطور سفره ی دلش را باز کند و حرف هایش را رک و پوست کنده به او بزند؟..
مگر امیربهادر با آن چشمان شرربار راحتش می گذاشت؟..

–چرا یهو پریدی تو؟..کسیو دیدی؟..

سر تکان داد و بی تفاوت لب زد: یاشار..

یک تای ابروی امیربهادر بالا پرید: مگه از یاشارم میشه ترسید؟..هیچی بارش نیست بابا بی خیال..

-فقط نگران شدم منو اینجا با تو ببینه، بعد از حرصش بره به کسی بگه..

–غلط کرده بخواد راپورت بده..گفتن نداره دور از رفاقته هر چند یاشارو جدیدا شیطون زده پس کله اش افتاده تو سنگر ِ حاجی و راست به راست جاده ی نامردیو گرفته دستشو تخت ِ گاز داره می تازونه ولی باکی نیست..اگه کاری کرد یا خواست اذیتت کنه یه ندا بدی جوری گوششو می پیچونم که تا عمر داره بتمرگه سر جاش..

پریزاد با چشمان گرد شده نگاهش می کرد: نمی خوام شر به پا شه بهادر..تو رو خدا نگو اینجوری..

لاقید شانه اش را بالا انداخت: کسی خواست اذیتت کنه با خودم طرف ِ ..حالا هر کی می خواد باشه..

لبخندی که ناخودآگاه روی لب های دخترانه ی پریزاد نقش بسته بودبا نگاه ِ تیز ِ امیربهادر محو شد و سر به زیر انداخت..

منصف باشد؟..

بود دیگر..

دلش غنج می زود وقتی امیربهادر اینطور از او دفاع می کرد..

هر چند می دانست امیربهادر حرف و عملش یکی است و همین هم ضعف به جانش می انداخت..

–جون ِ بهادر خوشت اومد، نه؟..
پریزاد سر بلند کرد و نظری به چشمان ِ تخسش انداخت: واسه چی؟..

لبخند ِ بهادر رنگ گرفت: هر دختری خوشش میاد یه مرد هواشو داشته باشه..اونم من که انقدر خاطرت واسه ام عزیز شده..بگم می کنم می کنم شک نکن..

پریزاد از اشاره ی مستقیم امیربهادر آن هم بدون هیچ رودروایسی به اینکه حمایتش می کند نگاهش را دزدید و با تک سرفه ای گفت: اصلا هم اینجوری نیست..می تونم از خودم دفاع کنم..به هیچ مردی هم نیاز ندارم که پشتم باشه و حمایتم کنه..

امیربهادر تک خنده ای کرد و سبد را از آن دست به دست دیگرش داد: بگو تو نمیری؟..دیدم تا چشمت به یاشار افتاد چه حالی شدی..چشماتو واسه ام براق نکن گیریم که از رو نگرانی بوده نه ترس..ولی بازم اگه دیدی می خواد موش دوونی کنه یا به خودم میگی یا به بابات..حالیته؟..

پریزاد سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گویی تاکید داشته باشد محکم گفت: به بابام که حتما میگم..

امیربهادر با همان لبخند نگاهش می کرد..
با سر به ساختمان اشاره زد: بریم تو حرف بزنیم..

پریزاد از حرکت ِ امیربهادر چشمش را به پشت ِ سر او انداخت و نیم نگاهی به نمای قدیمی اما بازسازی شده ی ویلای کوچک ِ کارن انداخت: نه..فقط اومدم اینو بدم و برم..

و سبدی که دسته اش میان انگشتان بهادر بود را نشان داد..

امیربهادر مچ دستش را بالا آورد و نگاهی سرسری به ساعتش انداخت..

–تازه سه بعداظهر ِ ..هوا انقدر گرمه و روزا بلند شده که تا یکی دو ساعت دیگه هیچ کدومشون بیدار نمیشن..بریم تو..

تحکمی که در صدایش بود پاهای پریزاد را سست می کرد..

اما همچنان مقاومت نشان می داد..

سر بالا انداخت: نه..نمیشه..می ترسم مامانم بیدار شه ببینه نیستم..

امیربهادر که خسته شده بود و گرمای هوا هم آزارش می داد دست انداخت و بی هوا بازوی پریزاد را گرفت: میگم بیا بریم بگو چشم، انقدرم سیخ واینستا جواب ِ منو بده..

-نکن امیربهادر..میگم نمیام دیگه ا ِ ..

–نمیام و نمیشه نداریم..راه بیافت کباب شدم زیر ِ آفتاب، عجب جونی داری دختر یه بند فک می زنی تو، دهنت خشک نمیشه که دو دقیقه ساکت شی یا بگی چشم؟..

پریزاد که هم خنده اش گرفته بود و هم می خواست خودش را جلوی او محکم بگیرد گفت: چه ربطی داره؟..خب برو تو غذاتو بخور دیگه..

امیربهادر با یک دست سبد را محکم نگه داشت..
با لبخند نچی کرد و گفت: بی تو؟..حرومم باشه اگه یه لقمه از اینی که آوردی رو سق بزنم و بچسبه به جونم..باید بیای بشینی زل بزنی بهم تا بره پایین..

جای نداشت قهقهه بزند و ریسه برود؟
اگر پریزاد جای او بود و امیربهادر حین غذا خوردن نگاهش می کرد یک لقمه که سهل است دستش هم سمت ِ آن غذا نمی رفت و راه گلویش از فرط ِ هیجان بسته می شد..

اما امیربهادر بی خیال و لجباز، اصرار به چیزی داشت که دلش می خواست..

بازویش میان پنجه های او له می شد تا قدم از قدم بردارد و همراهش برود..

-دستمو از جا در آوردی..بذار برم غروب میام یه جا می شینیم حرف می زنیم باشه؟..الان نه..

دو قدم اورا سمت ساختمان برده بود که گفت:از دهن میافته..تا داغ ِ می زنیم قال ِ قضیه کنده شه بره پی کارش..

-چی چیو بره پی کارش؟..انقدر حرف دارم که یه روزم واسه اش کمه..اه بهادر ولم کن یعنی چی هی راه به راه دستمو می گیری؟..می دونی که تا الان از اینکارا نه داشتیم، نه دوست دارم داشته باشیم، اصلا خوشم نمیاد ولی تو مراعات هیچیو نمی کنی..

امیربهادر که از لحن ِ عصبی و کلافه ی پریزاد به خنده افتاده بود همانطور که سعی داشت خودش را جدی نشان دهد جلوی در ِ ورودی ایستاد و نگاهش کرد..آن هم حق به جانب..

–تا دیروز شاید، ولی منبعد داریم خوبشم داریم..اصلا می گیرم که می گیرم..هر جا رو دلم بخواد می گیرم ناسلامتی قرار ِ زنم بشی تورو نگیرم پس کیو بگیرم، دختر ِ همسایه رو؟..

پریزاد از شرم لبش را جوری می گزید که شک نداشت اگر کمی محکم تر فشار می داد به خودش آسیب می زد..

صورتش داغ شده بود که محکم کنار کشید: خیلی بی شرمی..

–همینه که هست..

-اینجوری نمی خوام..

–چیو؟..

-همین کارایی که می کنی..نمیذاری حرف بزنم فقط می خوای دستمو بگیری..

–اینکارو اونم جلوی تو دوست دارم..مشکلی ِ ؟..

-بله که مشکل داره..ما هنوز به هم محرم نیستیم..

شیطنت درون چشمان ِ بهادر بیداد می کرد..
سبد را به آرامی روی جاکفشی چوبی کنار در گذاشت و با همان نگاهی که شر به پا می کرد دو قدم نزدیک تر به پریزاد ایستاد: آها، پس حرفت سر اینه..می خوای بشیم؟..

پریزاد آب دهانش را فرو داد و نگاهش را روی صورت ِ امیربهادر چرخاند: چی؟..

–هر چی..این مدت کاری بوده که نکرده باشم تا تو بخوای فکر ِ محرمیتمونو کنی؟..

لب هایش را روی هم فشرد و نگاهش را زیر کشید..
حق داشت..
او چه کار نکرده بود؟..
این را باید از خودش می پرسید..

امیربهادر قدمی پیش گذاشت..
آنقدر که پریزاد شانه اش را به دیوار تکیه داد..

–اون شبی که تا صبح تو اتاق بودیمو یادت رفته؟..انقدر غیرمنتظره بودی واسه ام که تا نفس می کشم از فکرم نمیری بیرون پریزاد..

معذب بود..
سر خوردن عرق شرم را به وضوح روی تیرک کمرش حس کرد و لرزان گفت: من..هیچی نفهمیدم..تو..منو..به زور…….
__تو بگو زور..اجبار..هر چی پریزاد..اما بدجور لحظه به لحظه اش افتاده دم چشمم..
_ا..اولا..ایـ..اینجوری..نبودی..

–شاید چون نمی خواستمت..

-اما………

–اما حالا می خوامت..

مقابلش ایستاده بود..
صدایش زیر ِ گوش پریزاد بود و سر او پایین افتاده و چشمانش به تیشرت ِ آستین بلند مشکی ِ امیربهادر که آستین هایش را تا آرنج تا زده بود..

-به خاطر ِ ..اون..شب؟..

–نه..

صدایش زمزمه شد و به گوش و جان ِ پریزاد چسبید..
همین «نه» گفتن امیربهادر عالمی بود در دنیای ِ بکر ِ دخترانه هایش..
صداقتش را با همه ی وجود حس کرد..

-اگه نه..پس چجوری..یهو..فـ..فهمیدی..که منو……..

ادامه نداد..

باز هول شده بود..

باز ترسیده بود..

باز به لکنت افتاده و نفسش بند آمده بود..

کاش امیربهادر کمی از او فاصله می گرفت تا لااقل نفس کشیدن از یادش نرود..

او که بود تپش قلبش زیاد می شد و کف دستانش عرق می کرد..

دوست نداشت مقابل ِ او لکنت بگیرد..

فکر می کرد این یک ضعف است و ممکن است امیربهادر به مانند دوران کودکی شان باز هم بخواهد مسخره اش کند..

تردید ِ پریزاد را حس کرد و از روی شناختی که نسبت به او داشت زیر لب پرسید: لکنتت واسه اینه که از من ترسیدی؟..

پریزاد سرش را طرفین تکان داد: نمی خوام..فکر کنی..ضـ..ضعیفم..اما دست ِ خودم..نیست..

امیربهادر لبخند زد..
صورتش را پایین تر برد..هرم هر نفسش را پریزاد احساس می کرد..

لب هایش زیر ِ گوش پریزاد بود که زمزمه کرد: همینم چون واسه توئه می خوامش..اینکه جلوی من لکنت بگیری اونم از هیجان قشنگه پس این ضعفتو همیشه نگه دار که وقتی دلم خواستت نشونم بدیش..

نفس درون سینه اش حبس شده بود..

امیربهادر داشت با او چکار می کرد؟..

حالش خوب بود اما از این خوب بودن های زیادی واهمه داشت..

دستش را مشت کرد و از ساعد به سینه ی امیربهادر تیکه داد و سعی کرد از خود دورش کند: تو خیلی..عوض شدی..همیـ..همینه که..منو می ترسونه..

امیربهادر محکم سر جایش ایستاده بود..
دستش را سمت ِ چانه ی پریزاد برد و سرش را بالا گرفت..
مجبورش کرد نگاهش کند..

–مقصرش خودتی..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
امیربهادر شر بود و شیطان..
لبخند زد: با چال رو گونت وقتی که می خندی..با حجب و حیای مخصوص خودت که برعکس ِ همسن و سالات زیادی تو چشمی..با دور وایسادنت از من..اینکه فرار می کنی و نمیذاری دستم بهت برسه..چشمم خیلی وقته افتاده دنبالت پریزاد ولی تو هیچ وقت نفهمیدی..

ماتش برده بود..
افسون ِ نگاه ِ امیربهادر شدن انقدر هیجان داشت؟..
که بی اختیار لب زد: باور کنم به خاطر یاشار یا نازیلا نزدیکم نشدی؟..

امیربهادر با تعجب قدری ابروهایش را جمع کرد: چه ربطی به اونا داره؟..

لکنت نداشت..
پس ترسی هم نداشت و حرفش را می زد..

امیربهادر حواسش را پرت کرده بود..

-همه اش فکر می کنم چون خواستی روی اونارو کم کنی تو کل کل باهاشون نزدیکم شدی..چون نمی خواستی من به یاشار جواب مثبت بدم..یا اینکه به نازیلا ثابت کنی می تونی بعد ِ اون……

-بســـه پــریـــزاد..

صدا در گلویش ماند و خفه شد..

تنش از صدای محکم ِ امیربهادر لرزید..

چه می گفت؟..

اراجیف بود دیگر..

اما گرفتن ِ جواب نه گناه بود و نه اشتباه..

امیربهادر هم باید حرفی برای گفتن داشته باشد..

قفسه ی سینه ی امیربهادر بالا و پایین می شد..

نفس نفس می زد..عصبی بود..

–این جفنگیاتو کی کرده تو مخت؟..نازیلا؟..انقدر خرم که واسه رو کم کنی با یه دختر ِ هرجـا…….لااله الاالله..حالا هی می خوام چفت ِ این دهن ِ لامصبو بندازم مگه میذاری هیچی نگم؟..

پریزاد با تعصب ِ خاصی گفت: می خواستی به نازیلا بگی هرجایی؟..رو چه حسابی به دختر مردم انگ می زنی؟..

امیربهادر پوزخند زد: حساب کتابش پیش ِ خودمه هر چیه ام دلم بخواد و بدونم لایقشه میگم به احدی هم مربوط نیست..

و پشت به پریزاد کرد و با دو قدم بلند وارد ِ ساختمان شد..

پریزاد نفس زنان حینی که عصبانی بود دست برد و با حرص سبد را از روی جاکفشی برداشت و پشت سرش رفت: وایسا بهادر..واسه چی به نازیلا تهمت می زنی؟..وایسا جواب ِ منو بده..

سبد را روی میز ِ وسط ِ هال گذاشت..

امیربهادر با غضب و لبخند ِ کجی که از خشم کنج ِ لبش بود حینی ک دستش می لرزید پاکتِ سیگارش را از جیب شلوارش بیرون آورد و یک نخ میان لب هایش گذاشت..
در همان حال که سیگار را محکم نگه داشته بود گفت: اونش بماند، حوصله ی دردسر ندارم….کوش این بی صاحاب؟..

دستش را روی شلوار و تیشرتش به دنبال فندک می کشید..

پریزاد آن را روی میز دیده بود..
خم شد و برداشت و نشانش داد: دنبال این می گردی؟..

دست ِ امیربهادر روی سینه ی خود بی حرکت ماند..
با اخم سیگار را از میان لب هایش برداشت و جلو رفت و دستش را دراز کرد: بدش من..

پریزاد لج کرده بود..
اینکه امیربهادر هر بار با سکوتش معمایی در ذهنش طرح می کرد و آن را بی جواب می گذاشت آزاردهنده بود..

همین که مقابلش رسید پریزاد دستش را پشت سر برد: نمیدم..

بهادر حرص زد: بده گفتم..

-تا نگی چرا اون حرفو به نازیلا زدی و چی ازش می دونی نمیدم..

–پـــریــــزاد..

-سر ِ من داد نــــزن..بخوام بلــــندتــــر از تو بلـــدم هوار بکشـــــم..

هر دو رخ به رخ هم مقابل یکدیگر گارد گرفته بودند..

امیربهادر با اخم به چشمان ِ پریزاد زل زده بود که با یک خیز دستش را پشت ِ کمر او برد تا فندک را از میان انگشتانش بیرون بکشد: میدی و میگی چشم..

پریزاد تقلا کرد: نکن..گفتم نمیدم..

دستی که سیگار میان انگشتش بود را به بازوی پریزاد گرفت..
اما از پسش بر نمی آمد و دستش به فندک نمی رسید..

ناگزیر در اوج عصبانیت پایش را پشت ِ پای پریزاد قلاب کرد تا سمت دیوار هولش دهد و راهش را سد کند که فکر فرار به سرش نزند..
اما چندان موفق نبود و پریزاد زیر ِ پایش کشیده شد و با جیغ ِ بلندی به پشت روی زمین افتاد..

در این بین چون امیربهادر دستش را گرفته بود با جیغ ِ پریزاد مغزش فعال شد و خواست کمرش را بگیرد که دیگر دیر شده بود..

افتادن ِ پریزاد چیزی نبود..
ولی اینکه خودش هم نتوانسته بود تعادلش را حفظ کند و با ضرب تنش را روی جسم او انداخته بود باعث شد ناله ی دخترک به هوا بلند شود..

شوکه بودند..
پریزاد ناله می کرد تا امیربهادر بلند شود..
سرش را بالا گرفت و از آن فاصله به صورت ِ سرخ ِ پریزاد نگاه کرد..
خودش می خندید ولی پریزاد سعی داشت او را پس بزند..

ظاهرا عصبانیت ِ امیربهادر با یک شوک آن هم جوری که بدش نیامده، از میان رفته بود..

–انقدر ناز و ادا اومدی که شیطون خودش دست به کار شد..میگن پنبه و آتیشو نمیشه کنار هم گذاشت به جان خودم راسته..نگاه، همینجوری خود به خود ……

و با حرکت ِ چشم به خودش و پریزاد اشاره کرد و پر شرر خندید: خلاصه دیگه..

پریزاد دستش را مشت کرد و به شانه اش کوبید و پر غیظ جواب داد: خلاصه و کوفت پاشو کنار..کمرم له شد اگه جاییم شکسته باشه چی؟..جواب ِ بقیه رو چی بدیم؟..خدایا غلط کردم اومدم، منو از دست ِ این نجات بده..

امیربهادر با همان لبخند تمام ِ زوایای صورت ِ پریزاد را از نظر گذراند: فندکو رد کن بیاد تا یه لقمه ی چپت نکردم خانم موشه..

دستش را بالا آورد و اینبار تخت سینه ی بهادر که رویش خیمه زده بود کوبید: ارزونی ِ خودت..انقدرم به من نگو خانم موشه..

فندک را گرفت و نگاهی به بدنه ی فلزی اش انداخت: بدت میاد مگه؟..

پریزاد که در آن لحظه بیش از حد از امیربهادر و پنهان کاری هایش و موقعیتی که درش گرفتار شده عصبانی بود حرص زد: ازش متنفرم..

لبخند روی لبان امیربهادر کش آمد و شیطنت در چشمانش جهید و خط ِ نگاه ِ پریزاد را نشانه رفت: خوب شد گفتی..پس مبارکه..

پریزاد با دهان نیمه باز به او خیره شد: چیو؟..

–لقب ِ جدیدتو..از همین امروز زدمش به نامت..

پریزاد لب هایش را با اخم روی هم فشار داد و دستانش را روی سینه ی او مشت کرد و هولش داد: گفتم ازش متنفرم اینجوری می خوای حرصمو در بیاری؟..برو کنار..

امیربهادر هر دو دستش را گرفت و کنارش نگه داشت: نچ، جات همینجاست..اصلا تقدیر اینجوری می خواد..من و تو کنار هم که باشیم نباید از هم فاصله بگیریم..

-بـــهــــادر..

–اصلا اگه دور باشیم کراهت داره..یهو هم دیدی جو ِزمین بهم ریخت..تو یه میلی نباید از من دور باشی این دیگه کم کم داره جزوی از قانون طبیعت میشه..

با همه ی توان، بهادری که بی صدا می خندید و شانه اش از فرط خنده می لرزید را پس زد و اورا کنار انداخت..
نفس زنان روی زمین نشست: خیلی بی شعوری..

بهادر همانطور که کنارش نشسته بود و می خندید پایش را بالا آورد و زانوی راستش را خم کرد و به دستش که روی زمین بود تکیه زد..

نگاهش همانطور شر و شیطان به پریزاد دوخته شده بود..

–این دفعه تقصیر خودت بود..لج کنی ضرر می کنی سودشم میره تو جیب ِ من، دیگه خود دانی..

پریزاد چپ چپ نگاهش می کرد که امیربهادر ابروهایش را بالا انداخت: قانون ِ طبیعته..

پریزاد حرص می خورد اما نمی توانست منکر ِ لحن ِ بامزه و نگاه ِ تخس ِ او شود..

لبخند زد و حینی که از روی زمین بلند می شد گفت: هر جور فکر می کنم تهش به خودم لعنت می فرستم که پاشدم اومدم اینجا..

امیربهادر بلند شد و سمت سبد غذا رفت..درش را باز کرد و نیم نگاهی به داخلش انداخت: گفتم بیای یه چی بپزی بخورم..ورداشتی عصرونه با خودت آوردی؟..این کجای دل ِ منو می گیره؟..

و با تک خنده ای یک مغز از گردویی که داخل سبد بود برداشت و به دهان برد: دستپختتو می خوام نه قاقا لی لی..

پریزاد دستانش را روی سینه جمع کرد: کنیز ِ خونه زادت که نیستم، همینم که آوردم تا از گشنگی ضعف نکنی خداتم شکر کن..وگرنه به من چه که تو چی می خوری، چی نمی خوری؟..

یک خیار برداشت و در ِ سبد را بست: پس به کی چه؟..قرار ِ زنم شی آ ..

-کی گفته؟..

–من میگم..

-از این خبرا نیست..هنوز یه خواستگاری ِ ساده هم نیومدی..منم جوابی بهت ندادم..

امیربهادر گازی به خیارش زد و همانطور که با ولع می جوید سر تکان داد و به دیوار ِ پشت سرش تکیه زد: همه چی راست و ریست میشه منتهی آسیاب به نوبت..این دو سه روز تموم شه به یک هفته نکشیده حاجی و مادرمو با گل و شیرینی برمی دارم میام خونتون..من یاشار نیستم صبر کنم تا جواب سرکارعلیه صادر بشه، عمرا بذارم از دستم قسر در بری..

پریزاد هم ته دل قربان صدقه ی همین پافشاری کردن هایش می رفت ولی به روی خودش و او نمی آورد..
اشاره اش به خیار بود که گفت: تو گلوت گیر نکنه انقدر هولی؟..

اما امیربهادر با اینکه متوجه منظورش شده بود همانطور که دوست داشت آن هم به عمد جور ِ دیگری تعبیر کرد و حرف پریزاد را به موضوع بحثشان ربط داد..

از این رو نگاهش را با علاقه ی خاصی روی اندام ِ پریزاد کشید و گفت: هول که هستم منتهی از الان دارم خودمو عادت میدم تا تو گلوم گیر نکنی..

پریزاد لبش را زیر دندان گرفت و حینی که صورتش از نگاه ِ امیربهادر گلگون شده بود گفت: منو مسخره می کنی؟..

امیربهادر خندید: بر منکرش لعنت..

پریزاد که سعی داشت موضوع را به نفع خودش تغییر دهد با زیرکی و اخمی که برچهره نشانده بود پرسید: واسه چی به نازیلا گفتی هرجایی؟..یادت نره هر چی نباشه اون دوستمه..

امیربهادر با اخمی ملایم روی پیشانی یک نخ سیگار کنج لب ِ خود گذاشت و فندکش را روشن کرد: خوش به سعادتت..

خونسردی اش گاهی کفر ِ پریزاد را بالا می آورد..
امیربهادر پوک ِ محکمی به سیگارش زد و پریزاد به ناچار گفت: خواهش می کنم بگو..

بهادر نیشخند زد و از پشت دود سیگارش به او نگاه کرد: بهش شک داری؟..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
امیربهادر سمت هال رفت و ته مانده ی خیارش را داخل ِ جاسیگاری انداخت و روی کاناپه لم داد: چی دیدی ازش که در به در افتادی دنبال ِ جوابش؟..

باهوش بود..

پریزاد هم شکی نداشت..

ولی انتظار هر سوالی را می کشید جز این..

-شک ندارم..

–پس اصرار نکن..

-فقط کنجکاوم چون دوستمه..

–وقتی میگی دوستمه یعنی نگرانشی..

-معلومه..

–بذار به حال خودش باشه..اون همینجوری خوشه..

پریزاد جلو رفت و کنارش نشست..
چشم ِ امیربهادر حکم ِ آهن ربایی را داشت که به تن ِ پریزاد چسبیده باشد..
هر سو که می رفت به همان جهت کشیده می شد..
حتی وقتی از جلویش رد شد و کنارش نشست باز هم چشم از او برنداشت..

پریزاد همه ی فکرش سمت ِ نازیلا بود و توجهی به امیربهادر و نگاهش نداشت..

-حتما یه چیزی می دونی که نمی خوای بگی..

–از یه جمله ی نصفه و نیمه یه داستان ساختی واسه خودت؟..من حتی هرجاییشو هم کامل نگفتم..

-همین واسه ام مهمه..که چیو داری ازم پنهون می کنی؟..

امیربهادر پوک دیگری به سیگارش زد..
پدر ِ پریزاد هم هر از گاهی یک نخ دود می کرد آن هم از روی تفریح و خارج از خانه اما باز هم دخترک به این بوی تند و زننده عادت نداشت..

سرفه کرد و دستش را جلوی صورتش تکان داد تا آن مه غلیظ ِ خاکستری را پس بزند..

امیربهادر نگاهش کرد..
پریزاد باز هم سرفه کرد..
به پشتی کاناپه تکیه داد و صورتش را از امیربهادر گرفت و جهت مخالف انداخت تا راحت تر نفس بکشد..

امیربهادر پوفی کشید و سری از روی ناچاری جنباند..
خم شد و رو به جلو خیز برداشت و با حرص سیگارش را در ظرف کریستالی که روی میز بود خاموش کرد..

پریزاد متوجهش نبود و همچنان دستش را تکان می داد و نگاهش به آن سوی هال بود که امیربهادر با بی خیالی دست انداخت و بازویش را گرفت و همزمان که پریزاد را سمت ِ خود می چرخاند او را روی کاناپه ی چرم سر داد سمت خودش تا نزدیکش بنشیند..
__خاکسترشم ته کشید..بیا اینجا بینم..

همین که پریزاد با تعجب سرش را سمت او گرفت تا دلیل این کارش و جمله ای که گفته بود را جویا شود امیربهادر بی مقدمه گفت: طرف دست خورده ست..

پریزاد مات و مبهوت نگاهش کرد..
با تته پته پرسید: یعنی چی..دست خورده ست؟..

امیربهادر با زهرخندی که روی لب داشت به چشمانش زل زده بود..

در همان حال نگاهش را روی گونه و لب و چانه ی پریزاد کشید و بی پروا جوابش را داد:همون رفیقت که سنگشو به سینه می زنی..

قدرت تکلمش را از دست داده بود؟..

حتی لب هایش هم تکان نمی خوردند..

خشکش زده و چشمش به دهان امیربهادر دوخته شده بود..

-مـ..منـ..منظورت..نا..نازیلاست؟..

امیربهادر که سرش را به نشانه ی مثبت پایین آورد جان از تنش رفت..

دوست ِ دوران کودکی اش..
نازیلایی که چون خواهر به او نزدیک بود را می گفت؟!….

به نشانه ی تمسخر خندید و سرش را تکان داد: نه..دروغه..نازیلا شیطنت داره قبول دارم..گاهی هم یه جوری حرف می زنه اما..پاکه..کاری نمی کنه..

امیربهادر نگاهش را از او گرفت..
هر دو دستش را روی صورت ِ خود گذاشت و همانطور که نفسش را از سر کلافگی بیرون می داد دستش را پایین کشید: میگی نه چون ندیدی..
مکث کرد و اخم هایش جمع تر شد: با چشمای خودم دیدم تا باور کردم..

پریزاد با چشمان گشاد شده از بهت و تعجب به نیمرخ امیربهادر خیره ماند..
دیگر حتی پلک هم نمی زد..

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *