رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت23

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

نمیدونم چرا دیگه برام اون فضا جالب نبود…
انگار همه شوق و ذوقم یک باره نابود شد

با صدای گارسون دست های پدرام از دورم باز کردم و گفتم

– مثل اینکه غذا امادس .. دیگه بهتره بریم

پدرام سری تکون داد و طرف میز غذا ها رفتیم

اصلا نمی فهمیدم دارم چی می خورم ! کل تولدم کوفتم شده بود و همش خدا خدا میکردم زود تر از این جا بریم!

به پدرام نگاهی انداختم که داشت با آرامش تمام غذاشو میخورد و گاهی هم یه نگاهی به من می‌کرد

سکوت بدی بینمون بود و تنها چیزی که باعث شکست این سکوت بود صدای برخورد قاشق و چنگال ها بود

اصلا نمیدونم چرا داشتم از همه چی شکایت میکردم

پوفی کشیدم و برشی به غذام دادم

-اون گوشت ترکید انقدر تیکه تیکش کردی!

– ببخشید .. نفهمیدم منظورتو!

-میگم چرا انقدر داری با غذات بازی میکنی!؟اگه دوس نداری بگم عوض کنن

– نه همین خوبه!! اخه قبل از امدن به اینجا توی خونه آشپزی کردم از بوی غذا سیر شدم برای همین الان زیاد میلی ندارم

– اهان..ولی بازم اگه میشه به زور بخور! چند وقته خیلی ضعیف شدی!

پوزخندی روی لب هام نشوندم و توی دلم گفتم

اره خب بعد از کار و بلا هایی که تو سرم اوردی به این وضع افتادم و گرنه از روز اول این جوری نبودم!

هر طوری که بود غذامونو تموم کردیم و منتظر بودم هرچه زود تر پدرام آماده شه برای رفتن ولی با بشکنی که زد چشم هامو گشاد کردم و بهش نگاه کردم

– وا این چی بود دیگه!!

– وایسا الان میبین..

هنوز جملش تموم نشده بود که کیک شکلاتی خوشگلی جلوم قرار گرفت ، اسممو به حروف لاتین نوشته بودن و با میوه تزیین کرده بودنش

از دیدنش لبخندی روی لب هام نشست ..
واقعا خیلی خوشگل بود

-امید وارم خوشت امده باشه!

با صدای پدرام سرمو بالا اوردم و گفتم

-وای این عالیه پدرام عالی!!

پدرام خنده ی بلندی کرد و اروم نوک بینیم کشید

نمیدونم این عادت دیگه از کجا امده بود که هی زرت و زرت بینی بدبخت منو میکشید

-شکل این دختر بچه ها میمونی مانا! زود باش ارزو کن و شمع هاتو فوت کن!

از خدا خواسته چشم هامو بستم و نفس عمیقی کشیدم .. از خدا خواستم زود تر حافظمو به دست بیارم و برام مشخص شه که قبل از این وضعم کی بودم و چه اتفاقی برام افتاده

با باز شدن چشم‌هام صورتمو جلوی شمع ها بردم و با شمارش پدرام شمع هارو فوت کردم

بعد از برش کیک و خوردنش با دو فنجون قهوه اروم‌اروم به اشاره ی پدرام از جام بلند شدم و طرف در رستوران رفتم

اما قبل از اینکه کامل خارج بشم نگاه دیگه ای به فضی رستوران انداختم و نفسمو بیرون دادم!

شاید دیگه هیچ وقت همچین صحنه ای برام تکرار نشه …

با صدای پدرام چشم از رستوران گرفتم و آهی کشیدم

نمیدونم چرا یهو بهم ریخته بودم ! مگه نقشم این نبود عوض شم!؟مگه قرار نشد دیگه اون دختر ضعیف و شکننده رو بزارم کنار

پس چرا باز هم وقتی خنده هاشو یا نگاه کردن هاشو میبینم حالم یه جوری میشه ..

کلافه همین طور سرمو انداخته بودم پایین و دنبال پدرام تا کنار ماشین رفتیم

-اه لعنتی…

-چیشده پدرام!؟

-چرخ ماشینو معلوم نیست کدوم اشغالی پنچر کرده!!

پوفی کشیدم و نگاهی به چرخ بی باد ماشین انداختم و گفتم

-حالا می خوای چیکار کنی!؟

-صبر کن ..

سریع گوشیشو از جیبش در آورد و زنگ زد به یه نفر

زیادنتونستم از حرفاش سر در بیارم فقط بین حرفاش فهمیدم به شخصی زنگ زده به اسم کامبیز

چقدر این اسم برام آشنا بود !!

کامیزز، کامبیز،،

همین طور ک داشتم مدام توی ذهنم دنبال شخصی به اسم کامبیز میگشتم یهو دردی توی سرم پیچید و دستمو به سرم گرفتم

-آخ

پدرام هراسون طرفم دویید

– مانا چت شد!؟ خوبی عزیزم؟؟

دستمو روی صندوق عقب ماشین گذاشتم و سرمو به دستم تکیه دادم

لعنتی دیگه چه دردی بود

با صدای پیچیدن ماشینی و بعد صدای داد پدرام

– معلوم هس کدوم قبرستونی بودی .. یالا بیا اینور چلمنگ!

– آقا بخدا من..

– بسه..

پدرام اروم بازومو گرفت و کنار گوشم گفت:

-مانا خوبی !؟ بیا بریم تو ماشین!

به کمک پدرام طرف در ماشین رفتم اما قبل از اینکه بشینم نگاهی به شخص سوم انداختم که یهو

خدای من ..من اینو میشناختم .. این همونیه ک … دیگه چیزی نفهمیدم جز سیاهی مطلق

با سر درد بدی چشم هامو باز کردم و‌ نگاهی به اطراف انداختم ،

اولش زیاد نمی تونستم واضح ببینم اما کم کم داشت همه چیز برام واضح می‌شد

توی خونه ی جدیدم بودم روی تخت..

ولی چیشده بود ک اینجا اوردنم!؟

کلافه دستمو به تخت گرفتم و پاهامو اویزون کردم و به تصویر خودم توی آیینه زل زدم

این لباس هایی که تنمه همونی هست که
توی رستوران برای تولدم ..

اره اره من تولدم بود پدرام سوپرایزم کرده بود ولی یهو با امدن نفر سوم
صداش…

اون اون کامبیز بود ..

سرم داشت از فشار هجوم این همه خاطره میترکید … نفس هام به شمارش افتاده بود

نفس عمیقی کشیدم و دستای لرزونمو سمت لیوان آب بردم که یه لحظه نفهمیدم چیشد

کل لیوان روی زمین افتاد و بعد از اون صدای بد شکستنش

– ماناااا چیشده…

با صورت خیس زل زدم به صورت پدرام
داشت با چشم های نگرانی نگام می‌کرد

بی دلیل با دیدنش بغضی توی گلوم نشست ک نمی تونستم حرف بزنم !

– مانا عزیزم خوبی؟؟

با شنیدن اسم عزیزم بغض لعنتیم شکست و شروع کردم به گریه کردن

اصلا برام مهم نبود ک جلوش غرورم بشکنه!
اصلا برام مهم نبود که دارم خار میشم

چطور تونست با من همچین کاری کنه!
چرا بهم دروغ گفته بود!؟
اون یه اشغال بود اشغال

بد تر از دردی که داشتم توی سرم تحمل میکردم درد قلبم بود

اون یه نامرد بیشرف بود … یه سرگرد خاعن

حضور پدرامو کنارم حس میکردم که مدام سعی می‌کرد آرومم کنه!

از لمس دستای داغش روی پوستم حس تهوع داشت بهم دست میداد

با همه زورم پسش زدم و سریع طرف دسشویی دوییدم

انقدرعوق زده بودم ک دیگه جونی برام نمونه بود! به صورت گود رفتم نگاه کردم هرچی بیشتر نگاه میکردم بیشتر گریم شدت میگرفت

تند تند مشت آب پر کردم و توی صورتم کوبیدم..

– بس کن مانا به خودت بیا.. الان خیلی زوده برای باختن! باید بفهمی علت دروغ گفتنشو .. باید باز هم این نقابتو حفظ کنی!! پدرام نباید بویی ببره که من حافظمو به دست اوردم…

یکم تونستم خودمو اروم کنم ولی باز هم نمی تونستم قبول کنم که با من همچین کاریو کرد

حتی از خانواده هم خبری نداده بود! خدای من ، مامانم .. داداشم

هر کاری میکردم نمی تونستم جلوی این اشک های لعنتی بگیرم !

مگه من چیکارش کردم اخه!؟

– مانا درو باز کن .. چت شد یهو

با صدای پدرام لرزش صدامو کنترل کردم و گفتم

-خوبم .. فکر کنم یکم معدم عصبی شده! توبرو الان میام

لعنتی باید خودمو جمع و جور می کردم ولی چطوری!؟

شیر آب بستم و دستی زیر چشم هام کشیدم!

همه چیز به ظاهر خوب به نظر می امد جز چشم های ورم کردم! بی خیال پف چشم هام شدم و در دستشویی باز کردم

ولی یهو با دیدن پدرام که دست به سینه تکیه داده بود به دیوار هینی کشیدم و گفتم

– چرا اینجا وایسادی!؟

– خیلی نگرانت شدم ! الان بهتری؟ می خوای بریم دکتر ؟

کلافه از این همه سوال پرسیدنش گفتم

– وای پدرام انقدر شلوغش نکن .. یکم بخوابم بهتر میشم

خودشو بهم نزدیک کرد و دستشو دو طرف صورتم گذاشت..

– باید خیلی مراقب خودت باشی..

پوزخندی توی دلم زدم و گفتم

از کی تا انقدر مهربون شدی اخه!؟

اما در ظاهر خودمو توی بغلش جا کردم و کنار گوشش گفتم:

– وقتی تو هستی مراقبمی دیگه..

لباسشو توی دستم مشت کردم و دندونامو روی هم فشار دادم

چقدر سخت بود تحمل کسی که عامل همه بدبختی هات باشه

اما فقط این وسط نمیدونم پدرام هم داره مثل من فیلم بازی میکنه یا واقعا دلش نرم شده!

همین طور که داشتم از عصبانیت توی بغلش میلرزیدم

با قرار گرفتن لب هاش روی لاله گوشم فهمیدم کم کم باید شروع کنم !

اگه پای این انتقام لعنتی وسط نبود از این جا میرفتم حتی به قیمت اینکه از بی پولی گدایی کنم

پشت هم چندتا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودمو اروم کنم

یکم که حالم بهتر شد دستامو سمت دکمه های لباسش بردم و تند تند شروع کردم به باز کردن و زبونمو روی گردنش کشیدم

پدرام هم بیکار واینساد و تاپمو با یه حرکت از تنم بیرون آورد و‌روی زمین انداخت

اروم ازش فاصله گرفتم و دستشو کشیدم سمت اتاق خواب

– دنبالم بیا

پدرام همین طور که به داشت با لبخند به بدنم نگاه می‌کرد دنبالم کشیده می‌شد

همین که داخل اتاق شدیم خودمو از پشت بهش چسبوندم و با حرص لباسشو از تنش بیرون کشیدم و ناخونامو روی کمرش به حرکت در اوردم

انگار خیلی تحریک شده بود چون سریع مچ دستمو گرف و فشاری بهش داد

از موقعیت سو استفاده کردم و مقابلش ایستادم و توی چشم هاش زل زدم و اروم لب هامو روی لب هاش گذاشتم

خدا میدونه که چقدر از این چشم ها متنفر بودم ! همین آدم باعث کل بدبختی هام بود ..

تا خواستم اونم منو ببوسه گازی از لب پایینش گرفتم و ازش جدا شدم!؟

-این دیگه چه کاریه مانا!؟ شوخیت گرفته!؟

– نه… فقط یکم بازیم گرفته پدرام..

نفس حبس شدشو بیرون فرستاد و با غیض زیر گردنمو گاز گرفت و گفت

– اصلا از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد

مثل خودش دستی به سینش کشیدم ‌ و گفتم

-ولی من دوس دارم..

-عه این جوریه !؟

سرمو به معنی اره تکون دادم ک چشمکی زد و گفت:

-باشه پس خودت خواستی!

زیر زیرکی خنده ای کردم که منو سمت خودش کشید و با دست آزادش روی کمرمو نوازش کرد

دستمو از توی دستش در اوردم و خواستم عقب تر برم که یهو پام به لبه تخت گیر کرد و روی تخت افتادم

پدرام هم سریع از موقعیت سو استفاده کرد و خودشو روم انداخت

– که از قایم موشک خوشت میاد نه!؟

-وقتی قرار باشه تو دنبالم کنی اره!

پوزخندی زد و سرشو توی گودی گردنم فرو کرد نا خواسته آهی کشیدم که شروع کرد به بوسه های ریز زدن به کل بدنم

و زیر نافمو گازی گرفت که جیغم بلند شد

-چیکار میکنی وحشی!؟

-دارم یادت میدم که دیگه هوس بازی با منو نکنی.. چون هر بازی کردنی یه عاقبتی داره!

و بعد از حرفش دستشو طرف دکمه ی شلوارم برد و آروم بازش کرد

بر خلاف دفعه ی قبل خیلی اروم داشت پیش میرفت

نمیدونم واقعا داشت مراعاتمو می‌کرد یا دلش برام میسوخت

بعد از در اوردن شلوارم خواست دستشو سمت شو*تم ببره که لبمو به دندون گرفتم و چشم هامو بستم

-نگو که هنوزم ازم خجالت میکشی..

تو دلم گفتم نه خجالتی نیست فقط نمی خوام با دیدن قیافت یاد اون شب بیوفتم و نقشه هامو خراب کنم

-اره یکم خجالت میکشم ..

ابر‌وهاشو بالا انداخت و گفت

-تازه بازم باید خداروشکر کنی چون کاری که کردیو فراموش کردم وگرنه میدونستم باید چطوری باهات رفتار کنم!

– مثلا باهام چیکار میکردی!؟

-یه کار بد..

به زور لبخندی زدم که شلوار و ش*رت خودشم پایین کشید و کاملا بدنشو مماس تنم کرد

حالم داشت یه جوری می‌شد ..

نه مانا الان خیلی زوده برای وا دادن

تند تند نفسی کشیدم و خدا خدا کردم یه چیزی بشه تا از این موقعیت خلاص شم

پدرام پاهاشو بین پاهام تنظیم کرد و خواست اروم شروع کنه ک با زنگ خوردن گوشیش

استغفراللهی گف و بی توجه به کارش ادامه داد

سریع از موقعیت سو استفاده کردم و گفتم

-شاید کار واجبی باشه!

– مهم نیست!

– عزیزم حالا یه نگاه بکن به گوشیت .. من ک فرار نکردم!

انگار کمی قانع شد به زور از روم بلند شد و از توی جیب شلوارش که وسط اتاق افتاده بود گوشیشو در اورد و تماس بر قرار کرد

-سلام بله!؟

——

-یعنی چی!؟

——

– یعنی خاک تو سر همتون که عرضه یه کارم نداشتید !! قطع کن امدم

تند تند لباس هاشو تنش کرد و بدون هیچ حرفی از خونه بیرون زد

با رفتنش خداروشکری گفتم و مستقیم طرف حمام رفتم تا جای دستای نجسشو از روی بدنم پاک کنم!

بعد از بیرون زدن از خونه ی مانا یه راست سمت انبار روندم و محکم با دست روی فرمون کوبیدم !!

لعنتی لعنتی

قرار نبود به این زودی متوجه ی جا و مکانم بشن!!

هرچی بیشتر مانا رو از داداشش و خانوادش دور میکردم اونا یه قدم بیشتر نزدیک میشدن

سریع توی کوچه ی فرعی پیچیدم و ماشین پارک کردم

انقدر عصبی بودم ک حتم داشتم با کوچیک ترین چیزی جون یک نفرو میگرفتم

-سلام آقا خوش امدید

با دست پسش زدم کنار و مستقیم طرف کمالی رفتم

-مردیکه مگه من همه کار هارو به تو نسپردم!؟ این چه وضعه گند کاریه؟؟

-ببینید آقا پدرام …

محکم یقشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار

-خفه شو فقط!! عرضه ی یه کار کوچیک رو هم نداشتید!!

دست هامو از دور یقش پس زد و گفت

-تقصیر من نیست !! خودتون هم خوب میدونید همیشه کارهای من روی برنامه و اساس بوده!!
ولی الان چند ماهه شما هیچ معامله ای نداشتید!

هروقت امدیم یه کاری انجام بدیم به یک روز نکشید که لو رفت

-میگی چیکار کنم؟

آب دهنشو غورت داد و اروم گفت

-باید دختررو بهشون پس بدیم!!

خنده بلندی کردم و گفتم

-شوخیت گرفته نه!؟ این همه بلا سرم نیومده که حالا بخوام به راحتی دست از سر دخترشون بر دارم!!

شده باشه کل این باند‌و به آتیش بکشم میکشم!! ولی مقابل کسایی که باعث بدبختیم بودن سر تسلیم پایین نمیارم!!

الانم وسایلتونو جمع کنید و گم شید بیرون!
از این به بعد خودم به تک تک کار ها رسیدگی میکنم

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن