خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت16

رمان حاکم پارت16

رمان حاکم پارت 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

-ا..امیر..امیربهادر..تو مطمئنی..که..نازیلا رو………..

عصبی نگاهش را سمت پریزاد کشاند: بهت میگم با جفت چشمای خودم دیدم دیگه حساب ِ چیو پس می گیری؟..

دستش را جلوی دهانش گرفت..
نگاه ِ امیربهادر روی انگشتان ِ لرزان ِ او افتاد که مقابل لب های خود گرفته بود..

نفسش را فوت کرد: تو چرا ترسیدی؟..نترس قرار نیست آبروی رفیقتو ببرم..اگه می خواستم درز ِ دهنمو جایی باز کنم قبل این قضایا جلوی باباشو گرفته بودم که کلاهشو بندازه بالاتر..

پریزاد می دانست که امیربهادر هیچ دل ِ خوشی از پدر نازیلا ندارد..

-منظور من این نبود..اما آخه……

–آخه چی؟بسه پریزاد، با این سوالای صدمن یه غاز کلافه ام نکن..

-میذاری حرفمو بزنم یا نه؟یه بار شد مثل آدم گوش کنی ببینی چی دارم میگم؟..

امیربهادر از گوشه ی چشم نگاهش کرد و تشر زد: قبل اینکه حرف بزنی ببین و بفهم کی جلوت نشسته..من غیر آدمم؟..

پریزاد پرگلایه نگاهش کرد و لب هایش را برچید: کی اینو گفتم؟..فقط تو کتم نمیره که نازیلا بتونه از اینکارا بکنه..

امیربهادر خودش را روی مبل سر داد و کامل سمت پریزاد چرخید..

دست ِ راستش را از آرنج به پشتی مبل تکیه داد و انگشت ِ اشاره اش را پشت ِ لب خود کشید..

پریزاد که نگاه ِ جستجوگر ِ او را مستقیم روی خود دید کمی عقب کشید..
امیربهادر ناغافل لبخند زد: نترس..با تو کاری ندارم..

پریزاد نیم نگاهی به او انداخت: پس با کی کار داری؟..

–با هر کی که کار به کارم داشته باشه..

-یعنی چی؟..

–بابای نازیلا با اون همه فخری که به مال و ثروتش می فروشه از دید ِ من حقشه که پدر یه همچین دختر ِ بی بند وباری باشه..اما حق ِ تو نیست با امثال ِ نازیلا رفاقت کنی..

حرف ِ امیربهادر چندان به مزاح ِ پریزاد خوش نیامد: اونش به خودم مربوطه..

پوزخند زد: منم گفتم که چشمتو باز کنی و بفهمی دور و برت چه خبر ِ ..اگه خاله پریچهر بفهمه که با کیا تاب می خوری فکر نکنم دیگه اجازه بده دخترش یه ثانیه هم دَم پر ِ نازیلا آفتابی بشه..

و لبخندی خبثانه کنج لب نشاند و شانه اش را لاقید بالا انداخت..

پریزاد حرص زد: میشه انقدر تو زندگی ِ من سر نکشی؟..تا وقتی بهم ثابت نشه هیچیو باور نمی کنم..

–زندگی ِ تو مثل کف ِ دست پیش ِ روی من باز ِ ، دیگه نیازی نیست توش سرک بکشم..ظاهر و باطنت پیش ِ خودمه پریزاد از چی فرار می کنی؟..

با خشمی که سرکوبش می کرد از کنار ِ امیربهادر بلند شد..
با آن نگاه ِ تیز و مسخ کننده اش رج به رج پریزاد را که می لرزید رصد می کرد..
داد زد: از تو..از تویی فرار می کنم که تا دیروز باهام احساس غریبگی می کردی ولی یهو از این رو به اون رو شدی..می خوای حرفتو باور کنم؟..سفره ی زندگی ِ من شاید پیش ِ تو باز باشه و از سیر تا پیازش خبر داشته باشی اما من نه..من از هیچی ِ زندگی ِ تو خبر ندارم..نمی دونم تو سرت چی می گذره و چکار می کنی بهادر..همین باعث شده گیج بشم و نفهمم چه غلطی دارم می کنم..

و حینی که هر دو دستش را مشت کرده بود پای کوبید و سمت در رفت..
امیربهادر با یک خیز از جای بلند شد و قبل از اینکه پریزاد دستش به در برسد، سد راهش شد و دستانش را طرفین باز کرد: هی خانم کجا کجا؟..

پریزاد با اخم نگاهش کرد: برو کنار بهادر..

–کسی تا حالا بهت گفته تو اوج عصبانیت خواستنی تری؟..اما نه..به نظرم به طرز دیوونه کننده ای خوشمزه تر میشی..

پریزاد با چشمان گرد شده به چشمان ِ پرشیطنت او خیره شد که بهادر با تک خنده ای چشمک زد و گفت: جون ِ امیربهادر، عینهو یه تیکه کیک تپل مپل خامه ای..

و همزمان که انگشت ِ اشاره اش را سمت ِ شانه ی او می برد با لحن وسوسه کننده ای ادامه داد: جوری که آدم هوس می کنه یه ناخنک به…….

پریزاد محکم روی دستش زد که بهادر سریع عقب کشید و دستش را جمع کرد..

به ظاهر اخم کرده بود اما پریزاد حرص می خورد..

امیربهادر از گوشه ی چشم نگاهش کرد: خوبه گفتم کیک..تازه از تنور نیومدی که آتیشی شدی..محض ِ اطلاعت پنجول کشیدن فقط کار ِ منه خانم موشه..تقلب نکن..

پریزاد انگشتش را سمت ِ صورت ِ او نشانه رفت و غیظ کرد: به من نگو خانم موشه..حواستم به کارایی که می کنی باشه..تاالان هیچی بهت نگفتم ولی بعد از این…..

–بعد از اینم نمیگی..

و با خونسردی انگشت ِ پریزاد را گرفت و به آرامی از جلوی صورت ِ خود پایین آورد..

تلاش ِ پریزاد برای آزاد کردن دستش از چنگ ِ او بی نتیجه ماند و در نهایت نفس زنان گفت: چی می خوای از جونم بهادر؟..تو رو خدا دست از سرم بردار..

امیربهادر با لبخند به چشمان ِ درمانده ی او نگاه می کرد: اونم میشه..ولی الان نه..

-من نمی تونم به مردی که خیلی راحت به دوستم تهمت می زنه و واسه کارایی که می کنه یه توضیح منطقی نمیده اعتماد کنم..

–توضیح ِ منطقی می خوای؟..واسه کثافتکاریای اون دختر ِ ؟..

-امیـــربهــــادر..

–زهرمارو امیربهادر..صداتو واسه من بالا بردی، نبردیا پریزاد..

-دقیقا یکی اینو باید به خودت بگه..

بهادر نفس زنان صدایش را بالا برد و دستانش را باز کرد: انقدر از نازیلا دفاع نکن..من از بعد ِ اون مهمونی دیگه دورشو خط کشیدم..جلوی تو تظاهر می کردم که می خوامش ولی خیلی وقته از زندگیم پرتش کردم بیرون، منتهی اون ِ که ول کنم نیست..هر بار بهم زنگ می زنه و التماس می کنه ولی دیگه حناش پیش ِ بهادر رنگی نداره..اتفاقی که تو اون مهمانی افتاد و به چشم خودم رو تخت با اون کثافت دیدمش، همون شب بین خودم و خودش چال شد ولی تو جلوم داری نبش قبر می کنی و نمیذاری زیپ ِ دهن ِ واموندمو بکشم و هیچی نگم..

از خشم لبریز بود و پریزاد ترسیده بود..

بهادر با یک حرکت جفت بازوهای دخترک را گرفت و او را سمت خود کشید و حینی که به چشمان ِ وحشت زده و گشاد شده اش براق شده بود با حرص گفت: رفته همه جا چو انداخته که امیربهادر «مرد» نیست..گفته با یه دختر که باشم از نظر جنسی نمی تونم هیچ گوهی بخورم..مردی و مردونگی منو پیش ِ همه ی دوست و رفیقاش برده زیر ِ سوال فقط واسه اینکه ضعفای خودشو بپوشونه وگرنه خوب حالیشه که ده تای اونو حریفم ولی دستم به هیچ کدومشون نخورده که تف نندازن تو صورتم و نگن بی وجود و نامردی..فکر کردی از هیچی خبر ندارم؟..شک ندارم به تو هم گفته که تو ذهن ِ بیمارش چی می گذره..این دختر روانی ِ می فهمی چی میگم یا نه؟..کسی که داره با آبرو و حیثیت ِ یکی دیگه بازی می کنه من نیستم اون بی همه چیز ِ ..

و زیر لب غرید و با غیظ پریزاد را رها کرد و رو به عقب هولش داد..
اما نه آنقدر محکم که آسیبی به او برساند..

پریزاد حیرت زده به فاصله ی دو قدم از او ایستاده بود و امیربهادر با عصبانیت میان موهای خود پنجه می کشید..

پریزاد همه چیز را می دانست..

درد ِ امیربهادر را هم از لحن و صدایش فهمیده بود..

خودش را که جای او می گذاشت نازیلا را درک نمی کرد..

شنیدن اینکه کسی بخواهد آبروی شخصی را ببرد و یا انگ ِ به این کثیفی بر مردی و مردانگی ِ امیربهادر آن هم به ناحق بزند، از دید ِ پریزاد منصفانه نبود..

لب هایش لرزیدند و مردد زمزمه کرد: اما نازیلا چرا بخواد که..پشت ِ ..سرت همچین..حرفی رو بزنه؟..

امیربهادر پوزخند زد و نفس زنان نگاهش کرد: نگو که به تو هیچی نگفته..

پریزاد نمی خواست دروغ بگوید..
حداقل با امیربهادر باید صادق باشد تا او هم مقابلش صداقت نشان دهد..

سر به زیر انداخت: گفته..اما چرا؟..

نگاه ِ بهادر روی صورت ِ ناراحت و خجالت زده ی پریزاد بود..

–چون نخواستم باهاش باشم..

پریزاد به آرامی اما با تعجب سرش را بالا گرفت..

نگاهش که در نگاه ِ گرفته ی امیربهادر نشست، حس کرد چیزی درونش تکان خورد و به یکباره در هم شکست..

پریزاد سکوت کرده بود..

همه ی حواسش پیش ِ آن لرزش ِ خفیف بود که صدای او را شنید: اون شب زنگ زد برم پیشش..اما بهونه آوردم و نرفتم چون می دونستم می خواد چکار کنه..آتوش افتاده بود دستم و واسه اینکه یه وقت دستش جایی رو نشه تهدید کرد که اگه پیش ِ کسی حرف بزنم یا بگم که چه غلطی کرده اونم به دروغ میگه با من بوده یا خونه ی پرش اینکه من از نظر جنسی نمی تونم با هیچ دختری باشم و یه جورایی مشکل دارم..ادعاش این بود آبرومو می بره چون هیچ کس حرف ِ منو باور نمی کنه..می گفت نهایت بابام از دستت شکایت می کنه و حیثت و اعتبار حاجی هم پیش مردم به خطر می افته..مهندس شکوهی هم که می دونی؟تا دلت بخواد خرش اینور و اونور میره..با این حال نترسیدم و خواستم همه چیو بهش بگم چون کم کم دخترش داشت واسه ام دردسرساز می شد ولی نازیلا تهدیدشو عملی کرد و پیش ِ دوست دختر ِ کارن از من……

لب هایش را به حدی محکم روی هم فشار داد که چانه اش لرزید..
پیشانی اش به عرق نشسته بود و دانه های ریز و درشت از کنار شقیقه تا روی صورتش روان بودند..

نگاهش را با بستن چشمانش از پریزاد گرفت و پشت به او شانه اش را به دیوار تکیه داد..

پریزاد ماتش برده بود..

چطور می توانست باور کند؟..

نازیلا از کی این همه پست و رذل شده بود که امیربهادر از او هم ضربه بخورد؟..

شک دارد که بهادر همه ی حقیقت را نگفته باشد..
دیگر بعد از این همه سال او را انقدر می شناخت که راست و دروغ و شوخی و جدی اش دستش آمده باشد..

اما پریزاد، نازیلا را هم عمری می شناخت و حالا شاهد خیانتش بود..

روی حساب ِ اشتباه نازیلا نمی توانست کس ِ دیگری را گناهکار خطاب کند..

امیربهادر دروغ نمی گفت..

اهل هر چیزی که می خواهد باشد اما دروغگو نیست..

گیج شده بود..
گنگ و سرگردان سرش را تکان می داد..

نگاهش که تا آن موقع پایین بود را کمی بالا کشید و به شانه های امیربهادر انداخت..

هنوز پشت به او تکیه به دیوار نفس می کشید..

پر از تردید سمتش گام برداشت..
کنارش ایستاد و به نیمرخش نگاه کرد..
بهادر چشمانش را بسته بود..

-کسی جز من و تو و خودش می دونه که نازیلا چکار کرده؟..

پلک زد..
نیم نگاهی به پریزاد انداخت و سرش را به نشانه ی منفی تکان داد..

سمت میز رفت و یک نخ سیگار از داخل پاکت برداشت..
با اخم فندک را چنگ زد و سیگارش را روشن کرد..

پریزاد در سکوت به حرکات ِ تند و عصبی ِ او نگاه می کرد..

امیربهادر پوک محکمی به سیگارش زد..

پریزاد که قطره اشکی گوشه ی چشمش نشسته بود را پس زد و با صدایی بغض آلود گفت: باید برم..

امیربهادر نفسش را همراه با دود سیگار از ریه بیرون داد و سمتش چرخید..

نگاهش را با وسواس ِ خاصی روی پریزاد کشید و گفت: از در نمیشه..ممکنه یکی ببینه..

پریزاد بغضش را فرو داد..

هنوز هم از بابت چیزهایی که شنیده بود احساس رخوت می کرد..

–پس چجوری برم؟..الان همه شون بیدار میشن و می فهمن تو خونه نیستم..

امیربهادر پوک دیگری به سیگارش زد..
متفکرانه دستی به شقیقه اش کشید و نگاهش را اطراف چرخاند..

پریزاد منتظر ایستاده و او را نگاه می کرد که بهادر به راهرو اشاره کرد..درست انتهای هال..

–دنبالم بیا..

با تعجب پرسید: کجا؟..

–پشت بوم..

-چی؟….امیربهادر؟..با توام وایسا..وای خدا رفت..امیربهـــادر؟..

از همانجا داد زد: بیا گفتم..

پریزاد لب گزید و پشت سرش رفت..
امیربهادر از راه پله بالا رفته بود..

پریزاد در نیمه باز و زنگ زده ی آهنین پشت بام را با ترس باز کرد و امیربهادر را صدا زد..

بهادر دستی که سیگار را میان انگشتانش گرفته بود را بالا آورد و سر بینی اش گذاشت: هیسسسس..چه خبرته؟..فاصله ی این دیوار با نورگیر ِ ویلا یه ردیف آجر ِ صدا راحت میره و میاد، ببر اون وامونده رو..

-اه..خب من از کجا باید بدونم تو می خوای چکار کنی؟..واسه چی اومدیم اینجا؟..

امیربهادر لبخند زد و دست به کمر کاملا جدی به آسمان نگاه کرد: این هوا جون میده واسه چی؟..

پریزاد خط نگاهش را گرفت..
نور آفتاب مستقیم به صورتش می تابید..
چینی روی بینی اش انداخت و حینی که چشمانش را تنگ کرده بود پرسید: چی؟..

–جون ِ بهادر یه کم فکر کنی بهش می رسی..
_بگو خب..
__آی کیو نیومدیم اینجا که بادبادک هوا کنیم..قرار ِ سرکار علیه رو بی سر و صدا پاس بدم تو کانون خانواده..فقط رسیدی حتما یه صدقه بده که تو همین چند دقیقه هفتاد و هفت بلا رو از سرت گذروندی..

پریزاد خنده اش گرفته بود..

-می تونی دو دقیقه جدی باشی؟..

–از اون دو دقیقه یک ساعت گذشته..بیا اینجا کم حرف بزن..

و پوک محکمی به ته مانده ی سیگارش زد و آن را کف پشت بام انداخت و با نوک ِ دمپایی لهش کرد که روشن نماند..

دودی که در سینه حبس کرده بود را با بالا آوردن سرش بیرون داد..
پریزاد که کنارش ایستاده بود دستش را جلوی صورت ِ خود تکان داد: اه..از سیگار متنفرم..

بهادر با نیشخند به صورتش خیره شد: عمو وحید هم می کشه..هنوز عادت نکردی؟..

-یه کم آره..ولی بابام معمولا تو خونه نمی کشه چون مامانم وسواس داره..

–با این حساب حواسمو باید جلوی خاله پریچهر جمع کنم..

پریزاد رو ترش کرد و با لحن مظلومی گفت: بهادر؟..

نگاهش به دیوار بود که با لب های بسته جواب داد: هوم؟..

پچ زد و زیر لب گفت: میشه نکشی؟..

امیربهادر با تعجب سر چرخاند و نگاهش کرد: چیو؟..

پریزاد با اوقات تلخی به ته مانده ی سیگارش اشاره کرد..

بهادر نیم نگاهی به زیر ِ پای خود انداخت..

لبخند ِ کمرنگی روی لب داشت که نگاهش را از روی پاهای بدون کفش و برهنه ی پریزاد تا چشمانش بالا کشید: اینو نکشم مجبورم جاش چیزای دیگه رو بکشم که چندان با مزاجم سازگار نیست..

پریزاد بهت زده پرسید: چی مثلا؟..

شانه اش را بالا انداخت: بماند..گفتن نداره..

-بگو..می خوام بدونم..

–دونستنشم توفیری نداره پریزاد..درد و غم و مصیبت من یکی دوتا نیست..این بی صاحابو می کشم جای تک تک ِ اونا..

پریزاد با مکث کوتاهی گفت: اما اینجوری به خودت آسیب می زنی..

پوفی کشید و دستش را پشت گردن خود برد..
از گرما تمام تنش عرق کرده بود: درد و مرضش از غم و غصه هایی که نامرداش بهم دادن کمتر ِ ..بمون تا کفشاتو بیارم..

پریزاد بی اختیار به پاهای خود نگاه کرد..
خوب بود که حواس ِ امیربهادر جمع است..

تر و فرز از در بیرون رفت و بعد از چند لحظه با کفش های پریزاد برگشت..

آن ها را جلوی پایش گذاشت و پریزاد با تشکری زیر لب کفش هایش را پوشید: حالا چجوری برم اونور؟..نردبون داری؟..

بهادر دستی به چانه ی خود کشید و اطراف پشت بام را نگاه کرد: نردبون که نه ولی بشکه هست..منتهی پلاستیکی ِ ..فکر نکنم رو تو جواب بده..

و با شیطنت لبخند زد و نگاهی به پریزاد انداخت..

حرصش گرفته بود..
با گونه های گلگون گفت: به درک..اصلا از همون در میرم..

و همین که خواست سمت در قدم بردارد بهادر با لبخند اما لحن آرامی که صدا از دیوار رد نشود گفت: آره برو..یه وقت سر راهت یاشارو هم دیدی..سلام منم بهش برسون..

تیرش خطا نمی رفت..

اینبار هم نرفت..

پریزاد در جای خشکش زد..

با طمانینه برگشت و به امیربهادر نگاه کرد که با ابروهای بالا پریده به او زل زده بود..

-میشه انقدر اذیتم نکنی؟..

–نه..

-بهادر!..

–اگه بخواد بشه هم نمیذارم..

کلافه به صورت ِ خود دست کشید..

زیر ِ گرما گونه های برجسته اش سرخ و گلی به نظر می رسید و خودش به تنهایی ضعف عجیبی به جان امیربهادر می انداخت و باعث می شد چشم از او برندارد..

-باید زود برگردم..الاناست مامانم بیدار شه..

–بیا اینجا..

و به دیوار اشاره کرد و خودش هم کنارش ایستاد..

-چکار می کنی؟..

–بیا تا بهت بگم..

و سرش را رو به پایین حرکت داد که پریزاد قدم تند کند و وقت را از دست ندهد..

اما قدم های دخترک که رو به او برداشته می شد پر از تردید بود..

در دل به خودش لعنت می فرستاد که بدون فکر پا به ویلای کارن گذاشته بود..

اگر می خواست با امیربهادر حرف بزند می توانست جایی خارج از خانه با او قرار بگذارد..

اما دل ِ عاشقش تاب نیاورده و او را در چنین بن بست سختی رها کرده بود که نه راه پس داشت و نه راه پیش..

راست می گویند که عشق دیوانه است و آدمی را مجنون می کند و عقل را از کار می اندازد..

اگر منطق داشت که سر از ویلای کارن در نمی آورد..

در فکر فرو رفته بود .. از صدا امیربهادر به خودش آمد: کجایی دختر؟..دوباره با چشم باز خوابت رفت؟..

سرش را بلند کرد..
بهادر پای دیوار ِ کوتاهی که دو پشت بام را از هم جدا می کرد ایستاده بود..

انگشتان ِ دستش را در هم قلاب کرد و گفت: از اینور بالا رفتن راحته ولی سعی کن آروم بپری پایین که کسی نفهمه..باشه؟..

پریزاد با ترس به انگشتان امیربهادر که در هم گره خورده بود نگاه کرد..

بهادر تشر زد: بیا دیگه چرا معطلی؟..

-ا..اما..آخه اینجوری……

–مهم نیست..چشمم کور و دندم نرم انتخاب خودمی دیگه نمیشه کاریش کرد..اون یه کم اضافه وزنتم می زنم یه گوشه ی دلم اما طاقتشو دارم نمیذارم بیافتی..

تمام مدت با لبخند حرف می زد و پریزاد سرخ و سفید می شد..

در آخر با حرص لب زیرینش را به دندان گرفت و مشت گره کرده اش را بارها و بارها به بازوی امیربهادر کوبید: خیلی بدجنسی..به خدا دلم می خواد واسه چند دقیقه هم که شده نتونی کاری کنی و تا می خوری بزنمت..دلم می خواد با همین دستام لهت کنم..دلم می……..

امیربهادر که می خندید با دستش جلوی مشت های پی در پی ِ پریزاد را گرفت: هیسسسس..صداتو می شنون دیوونه..منم دلم خیلی چیزا می خواد حالا کو تا بهشون برسم..بیا برو ببینم، شتر بیند در خواب پنبه دانه..خواسته های من شاید شدنی باشن ولی واسه تو اگرم بشه، تو قاموس ِ ما بهش میگن معجزه..

پریزاد نفس زنان دست به کمر سرش را تکان داد: که اینجوریه؟..

امیربهادر با لبخند سرش را رو به پایین حرکت داد: میری یا به زور بندازمت اونور؟..

و دستش را بار دیگر در هم قلاب کرد..
پریزاد که دیگر نمی توانست ثانیه ای تامل کند فکر و دلش را یکی کرد و پای راستش را بالا آورد..
برای اینکه دستش را به لب ِ دیوار برساند باید خودش را بالا می کشید اما شدنی نبود..

امیربهادر با لحن خسته ای گفت: دستتو بذار رو شونه ام و خودتو بکش بالا..

پریزاد اتوماتیک وار کاری که بهادر گفته بود را انجام داد..
با اکراه سر پنجه هایش را روی عضلات ِ شانه ی امیربهادر گذاشت و خودش را لب ِ دیوار پشت بام کشید..
اگر امیربهادر کمکش نمی کرد و دستش را همراه با حرکت ِ او بالا نمی آورد پریزاد موفق نمی شد..

با این حال همین که هر دو دستش را روی دیوار گذاشت امیربهادر او را کامل بلند کرد و پریزاد لب ِ دیوار نشست..

نفسش بند آمده بود..امیربهادر که خیالش از جانب او راحت شد هر دو دستش را روی هم سایید و نفس عمیق کشید و کمی عقب رفت..

نگاهش به پریزاد بود..
با صدای آرامی گفت: خودتو رو دیوار سر بده، نترس نهایت لباست یه کم پاره پوره میشه ولی بهتر از اینه که دست و پات بشکنه..

پریزاد که هم استرس داشت و هم ترسیده بود آب دهانش را فرو داد و گفت: باشه..باشه الان..فقط هولم نکن..

امیربهادر با لبخند دست به سینه نگاهش می کرد..

پریزاد با نگرانی گفت: ارتفاعش زیاد ِ ..چجوری بپرم؟..

–نپر..خودتو رو دیوار بکش و آروم برو پایین..

-آها..با..باشه..فهـ..فهمیدم..

–مطمئنی؟..

نالید: نکن بهادر..

تک خنده ای کرد و گفت: کاریت ندارم که..برو، دعای خیر من پشت سرته هیچیت نمیشه..

پریزاد میان ترس و اضطراب چپ چپ نگاهش کرد..
امیربهادر با لبخند گفت: به قول ِ عمه فریده ناسلامتی دست پرورده ی شیطونم آ..

پریزاد با لبخند ریزی جواب داد: خیلی هم پررویی..

–چاکر شما هم هستیم..هوای دست و پاتو داشته باش..از کیک ِ له شده خوشم نمیاد..

زیر لب غرید:بهـــــادر..

–مرضو بهادر..

صدای خنده ی شیطان و آمیخته به حرص ِ امیربهادر را شنید و چشم فرو بست..
باید پایین می رفت..
اگر آنجا می ماند امیربهادر یک ریز حرف می زد..

مگر دل می کندند؟..
در رفتار هردویشان مشهود بود..

پریزاد همان کاری که امیربهادر گفته بود را انجام داد..
نهایت گوشه ی مانتویش به تکه ای آجر گیر کرد و پاره شد..
ولی خوشبختانه دست و پایش سالم ماند..

امیربهادر که صدای جرخوردگی ِ لباس ِ او را شنیده بود پای دیوار آمد و از همانجا پرسید: سالمی؟..

پریزاد با ناراحتی به مانتویش نگاه می کرد..
خاکی که روی آستین لباس و پاچه ی شلوارش نشسته بود را تکاند و ناله وار جواب داد: آره..ولی…..

–جر خورد؟فدای سرت..

لحنش به حدی محکم و بامزه بود که پریزاد با لبخند لب هایش را روی هم کشید..
امیربهادر ادامه داد: خودم یکی دیگه شو واسه ات میخرم به پای عصرونه ای که جای ناهار آوردی..خوبه؟..

لبخند پریزاد روی لب هایش جان گرفت..
زیر لب جوری که او نشنود گفت: تو بی شرم و حیایی لنگتو نمیشه پیدا کرد بهادر..پسره ی شر..

سرش را کمی سمت دیوار گرفت و آرام گفت: لازم نکرده..من میرم تو..گفتم که اگه بمونی و حرف بزنی نیستم تا صداتو بشنوم..

–کی میای ببینمت؟..

-وای..دیگه اصلا نمیام..

–یعنی چی اصلا نمیام؟..
_همین واسه هفت پشتم بس بود..
__من به خاطر تو کار و زندگیمو ول کردم و کوبیدم اومدم اینجا پریزاد..

-خیلی خب ولی الان نمی تونم حرف بزنم..

— اگه یه جا نیای تا درست و حسابی حرف بزنیم شک نکن خودم میام اونجا..کک ِ دلمم نیست که می خواد ویلای یاشار باشه یا تموم وقت بخوام با عمه هام کلکل کنم و اعصاب واسه ام نذارن..گرفتی چی میگم؟..

لبخند می زد..
مگر می شد امیربهادر اینطور به خاطر پریزاد خودش را به در و دیوار بکوبد و او بی تفاوت باشد؟..

-باشه..فعلا برو تا یکی نیومده..

–کسی هم بیاد تو رو می بینه نه منو..

-یه ریز داری حرف می زنی خب معلومه صداتو می شنوه..

صدای خنده ی مردانه ی امیربهادر را شنید..
ولی دیگر حرفی نزد..

سمت در پشت بام رفت و آن را باز کرد..
پایش که به راه پله رسید همین که پاگرد را رد کرد با شخصی سینه به سینه شد..
به پشت خیز برداشت و همراه با «هعی» بلندی که کشید مقابلش را نگاه کرد..

با دیدن ِ یاشار که مات ِ صورت ِ وحشت زده ی پریزاد مانده بود آب دهانش را قورت داد و بی دلیل و با لحنی مسخره سلام کرد..

یاشار که از سلام ِ بی موقع ِ پریزاد فهمید هول شده، مردد لبخند زد و به در ِ نیمه باز پشت بام نگاه کرد..

–بالا بودی؟..

پریزاد بی حواس آنجا را نگاه کرد: هان؟..

–رو پشت بوم چکار می کردی؟..

تکیه اش را از دیوار پاگرد گرفت..
لحن ِ یاشار طلبکارانه نبود..
وگرنه می گفت به او هیچ ارتباطی ندارد و از کنارش می گذشت..
ولی ادب حکم می کرد تا حدی جوابش را بدهد و جبهه نگیرد..

باز هم باید به دروغ متوسل می شد..
این هم جزو همان دروغ های مصلحتی به حساب می آمد؟..

-راستش..رفته..رفته بودم…..

–خوبی پریزاد؟..

-خوبم..یهو اینجا..دیدمت ترسیدم..

–باشه هول نکن….

-داشتم با..تلفن..حرف می زدم..

یاشار با تعجب نگاهش کرد که پریزاد لب گزید و گفت: پایین آنتن نمی داد..رفتم بالا که..با نازیلا..حرف بزنم..

قلبش تند می زد..

اگر همین الان یک دستگاه دروغ سنج به او وصل می کردند صدای آژیر اخطارش گوش فلک را کر می کرد..

یاشار که از نگاهش مشخص بود به هیچ وجه قانع نشده سری جنباند و گفت: باشه..اما تو حیاط هم می تونستی حرف بزنی..

-خب آره..اما طبقه ی بالا ..به پشت بوم..نزدیک تر بود..برای همین..رفتم اونجا..کاری داشتی؟..

یاشار نفسش را فوت کرد و با کلافگی دستی میان موهای خوش حالت خود کشید..
پریزاد سر به زیر شد..

–می خواستم بند و بساط منقل رو از بالا بیارم..گفتم امشب که دور همیم جوجه درست کنیم..

پریزاد لبخندی اجباری روی لب نشاند و سر تکان داد: پس من میرم پایین..

یاشار نگاه از او نمی گرفت: اگه چیزی خواستی بهم بگو..

پریزاد حرفی نزد..
به تکان دادن سرش اکتفا کرد و از کنارش گذشت.

برای اینکه از آن معرکه خلاص شود دو پای دیگر قرض کرد و سمت اتاق دوید..

همین که در را به آرامی باز کرد و وارد اتاق شد همزمان که نفس حبس شده اش را بیرون می داد آن را بست و پشت به در تکیه داد..

آب دهانش را به سختی بلعید..

قلبش به حدی تند می زد که ضربانش را تا انتهای حلقش احساس می کرد..
قفسه ی سینه اش تکان می خورد که صدایی از سمت ِ راست گفت: چرا نفس نفس می زنی دخترم؟..

به سرعت چشمانش را باز کرد و سرش را جانب صدا چرخاند..

با دیدن ِ فریده از در فاصله گرفت..
دستپاچه بود و هر لحظه با یک چیز غافلگیر می شد..

لبخندش رنگ و بوی مصلحت داشت..
اگر تنها بود به حال خودش زار می زد..

-خوبم خاله..بیدار شدین؟..

و به دنبال این حرف به مادرش که هنوز خواب بود نگاه کرد..
در دل خدا را شکر کرد..

–آره عزیزم یاشار گفت می خواد بره بیرون یه چیزایی واسه شام بخره پرسید چیزی نیاز داری یا نه؟….وا، حالت خوبه پریزاد؟..

بی حواس به مادرش زل زده بود که از صدای فریده گنگ سر چرخاند: چی خاله؟..

–بسم الله..چته دخترم؟..از چیزی ترسیدی؟..

کمی خودش را جمع و جور کرد..
کم مانده بود شک کنند..
لبخند زد: نه از چی بترسم؟..یهو صدام زدین یه کم هول شدم..مامانو بیدار کنم بریم پایین..

فریده نگاهی به پریچهر انداخت: ول کن خسته ست بذار بخوابه.. بریم یه چای دم کنیم، الاناست که مردا بیدار شن..

پریزاد در تایید حرف او سرش را تکان داد..
به سختی خودش را مایل کرده بود که فریده متوجه مانتوی پاره شده اش نشود..

با همان لبخند مصنوعی کنار ایستاد: می خوام دوش بگیرم خاله..چند دقیقه دیگه میام پایین..

فریده که مشغول جمع کردن تشک بود گفت: باشه دخترم..یاشار حموم تو راهرو رو تعمیر کرده، می تونی ازش استفاده کنی..حوله ی تمیز هم تو کمد هست..

-باشه خاله..ممنون..

فریده که از اتاق بیرون رفت نفسش را فوت کرد..
دستی به صورت خود کشید..داغ بود..

سمت چمدانشان رفت..

یک تونیک آستین بلند بنفش به همراه شال سفیدش را که مرتب و تا شده میان لوازمشان گذاشته بود برداشت..
حوله ی سفیدی که داخل کاور بود را دستش گرفت و با احتیاط از اتاق بیرون رفت..

سرکی کشید تا مطمئن شود که هیچ مردی در آن حوالی پرسه نمی زند..
مخصوصا که یاشار هم طبقه ی بالا بود..

قلبش تند می زد..
از فرط استرس دستانش می لرزید..
نگاهش را روی در حمام که انتهای راهرو بود زووم کرد و همزمان که نفسش را درون سینه حبس می کرد شروع به دویدن کرد..

خودش هم نفهمید که چطور داخل حمام رفت و در را بست و قفلش را زد..

به حدی نفس نفس می زد که گلویش خشک شده بود..

زیر لب به خود تشر زد: بسه دیوونه..آروم تر..وای مردم..مگه حیوون دنبالت کرده؟..

نفس زنان به جمله ای که ناخواسته روی زبانش چرخیده بود لبخند زد..

حتی بعضی از جملاتش هم شبیه به مادرش بود..
کم کم لفظ او روی پریزاد هم تاثیر می گذاشت..

لباس هایش را داخل رختکن به چوب لباسی آویزان کرد..

بعد از ده دقیقه از حمام بیرون آمد..
با همان سرعتی که خودش را داخل رختکن انداخته بود وارد اتاق شد..
مادرش آنجا نبود و تخت مرتب شده بود..

موهای خیسش را سشوار کشید و شانه زد..
اگر مادرش بود آن ها را می بافت تا اینطور پریشان روی شانه اش رها نشود..

با یک گیره ی بزرگ، خرمن موهای بلند سیاه و لختش را بالای سرش بست..نگاهش از داخل آینه به چشمانش افتاد..حین استحمام حواسش نبود و وقتی سرش را شامپو زد برای لحظه ای چشمانش را باز کرد..
کفی که وارد چشمش شد، حالا یک ردی از سرخی میان سفیدی چشم راستش به جای گذاشته بود..

در اثر بخار و حرارت حمام گونه هایش گلگون تر به نظر می رسید..
دستش را از پشت موهایش پایین آورد..

کمی سرش را بالا برد و چانه اش را به چپ مایل کرد..
در دل گفت: یعنی اونقدر جذابیت دارم که بخواد عاشقم بشه؟..شایدم عاشقم نیست و فکر می کنه که دوستم داره..اگه دروغ گفته باشه چی؟..

مکث کرد..
لب هایش جمع شد..
مایوسانه سرش را پایین گرفت: همه چی به خوشگلی ِ ؟..حالا یه دختر خیلی خوشگل هم نباشه چی میشه مگه؟..مثل من یه چهره ی معمولی تر داشته باشه..یعنی حق نداره عاشق بشه؟..اونجوری هیچ پسری هم نباید بهش دل ببنده؟..

باز هم به چهره ی خود در آینه خیره شد..
زیر لب زمزمه کرد: مهم نیست که پسرای دیگه چه فکری می کنن..تو فقط امیربهادر رو دوست داری.. این مهمه که بهادر چه فکری درموردت می کنه..اونم که میگه تو رو می خواد..

نفس عمیق کشید..
پر از تردید..

-پس چرا می ترسم؟..تا می خوام حرفاشو باور کنم یه حسی باعث میشه بترسم و ازش فاصله بگیرم..اگه هنوز تو فکر نازیلا باشه چی؟….بازم باهاش حرف بزنم؟..آره!اینبار هرجوری که شده همه ی حرفامو بهش می زنم..

غمگین و ناراحت نگاهش را جانب پنجره انداخت..
کمی بعد شالش را روی موهایش انداخت و از اتاق بیرون رفت..

همگی داخل پذیرایی نشسته بودند و چای می خوردند..

صدای گفتگو و خنده یشان از داخل راهرو هم شنیده می شد..

پریزاد که پا به محفل دوستانه ی آن ها گذاشت همه ی نگاه ها سمتش کشیده شد..

با لبخند سلام کرد و سمت مادرش رفت..
کنار زهراسادات نشسته بود..

صحبت ها با تعارف فریده به صرف میوه با شوخی و خنده از سر گرفته شد..

نگاه های گاه و بی گاه ِ زهراسادات به پریزاد فریده را به شک انداخته بود..
مخصوصا که با پریچهر گرم گرفته و از هر دری صحبت می کردند و لبخند لحظه ای از روی لبانشان محو نمی شد..

فخرالسادات و دخترهایش هم در جمع آن ها حضور داشتند..

یاشار همراه بهنام برای خرید بیرون رفته بود..
پریزاد که جمع را عاری از او می دید کمی احساس بهتری داشت..حالا راحت تر صحبت می کرد..

کمی بعد بحث به ازدواج جوانان کشیده شد..
فریده در این میان جست و گریخته به جریان خواستگاری یاشار از پریزاد اشاره کرد..

پریچهر که می دانست دخترش در جمع حرفی از جوابش به یاشار نمی زند مگر قبل از آن با مادرش مشورت کرده باشد با لبخندی مصلحتی رو به فریده کرد و گفت: بچه ها که حرفاشون رو زدن فریده جون..فقط می مونه نظر پریزاد که می خواد فکر کنه..بالاخره بحث یه عمر زندگی ِ ..

فریده که منتظر ِ یک جواب قانع کننده از جانب پریزاد بود و می دید پریچهر به پشتیبانی از دخترش او را از معرکه خارج می کند تا بحث را ببندد، خنده ای کرد و گفت: حرفت کاملا درسته پریچهر..ولی خب از وقتی که پریزادجون مهلت خواسته فقط دو روزش مونده..گفتم شاید تا الان فکراشو کرده باشه..

پریچهر که همیشه منطقی و کوبنده حرفش را می زد با لفظی دوستانه گفت: پریزاد قبل از اینکه بخواد جواب بده یه صلاح و مشورت با من و باباش می کنه..تا امروز هم حرفی از یاشار نزده..ان شاالله وقتی برگشتیم یه شب تشریف بیارین خونه ی ما می شینیم سرفرصت حرفامونو می زنیم..

فریده به وضوح مات شد..

پریچهر کاملا ماهرانه به آن بحث خاتمه داد..

پریزاد لبخند می زد..

از جواب هایی که مادرش محترمانه نثار فریده می کرد راضی بود..

تربیت خانوادگی اش اجازه نمی داد در جمعی که بزرگ تر حضور دارد بی دلیل اظهار فضل کند و یا درمورد چنین مسائلی با بی پروایی چیزی بگوید..

از این رو پریچهر خوب می دانست که چطور چفت دهان زیاده گویان را ببندد..

فخرالسادات که انگار منتظر بود تا آبی گل شود و او هم شاه ماهی خودش را صید کند حینی که بادبزن حصیری را جلوی صورتش گرفته و میان انگشتان گوشت آلودش می فشرد و خودش را باد می زد، صورتش از گرما کمی سرخ شده بود..
تکانی به جثه ی سنگینش داد و روی مبل جا به جا شد: منم یه جورایی حقو به پریچهر میدم..هرچند یاشار عین اولاد خودم می مونه و رو تخم چشمام جا داره ولی دختردار جماعت تو این دوره زمونه نباید هول بشه و سریع دخترشو بفرسته خونه ی مردم..بالاخره این وسط یه سری رسم و رسومات هم هست که بعضیا خوش ندارن به جا بیارن..

کنایه اش را به خواهرش زده بود..
گرچه مسیر نگاهش بیشتر جانب شوهر فریده بود که سر یک بگومگوی قدیمی هنوز هم از فخرالسادات کینه به دل داشت..

فریده کمی سرخ و سفید شد و نیم نگاهی به شوهرش انداخت..
اخم هایش را جمع کرده و به محاسن گندمی و بلندش دست می کشید..

هیچ دل خوشی از فخرالسادات نداشت و اگر به اصرار همسرش نبود در این سفر همراه آن ها نمی آمد..

فریده با لبخندی کاملا ظاهری گفت: اینجوری نگو خواهر..خودت که می دونی قضیه چی بوده؟..

فخرالسادات پوزخند زد: آدم با دشمنشم همچین کاری نمی کنه..تو که ناسلامتی خواهرم بودی..از این حرفا گذشته، رو یاشار یه حساب دیگه باز کرده بودم ولی با اینکارش……

شهریار که پدر یاشار بود میان حرفش آمد و با اخم گفت: به یاشار ربطش نده..اون هیچ تقصیری نداره..

فخرالسادات پشت چشم نازک کرد..
نمی خواست جوابش را بدهد و مایل بود همچنان سرسنگین باشد..

اما فریده برای اینکه جو را آرام کند لبخند زد و رو به او با افتخار فخرفروشی کرد: یاشار رو حرف من و باباش یه کلمه هم حرف نمی زنه..بچه ام این همه سال یه بار نشده کوچک ترین بی احترامی به من یا شهریار بکنه..جونش به جون ما بنده، به خدا که لنگه اش پیدا نمیشه..

کنایه اش به زهراسادات بود..
اما او که ذاتا زن آرامی بود چیزی نگفت و با شکوه به فریده خیره شد..

فخرالسادات که برای امیربهادر دندان تیز کرده بود و به خاطر رسیدن به خانه ی سدآقا و سهم الارث ِ هنگفتی که قرار بود بعد از برادرش به امیربهادر برسد، او را از الان داماد خود می دانست..
برای اینکه دل زهراسادات را به دست آورد بر خلاف همیشه اینبار به دفاع از برادرزاده اش برآمد: پسر آدم دستش تو جیب خودش باشه و نخواد نون خور باباش باشه و زیر دین کسی بره چه اشکالی داره مستقل زندگی کنه؟..به سر به راهی پسرت نناز فریده، مردونگی به این حرفا نیست..فردا روز بچه ات وارد اجتماع میشه اما نمی تونه گلیمشو از آب بکشه بیرون تهش میگن یارو بچه ننه ست که راه به راه از خونواده اش نخ می گیره تا کاراشو سر وسامون بده..

فریده که از حرص صورتش سرخ شده بود با تعجب به فخرالسادات نگاه می کرد..
نیشخندی زد و آشکارا لُغز خواند: والا خواهر تا امروز فکر می کردم خودتم چندان دل خوشی ازش نداری و میگی ناخلفه..اما حالا یه چی دیگه می شنوم..نکنه خبریه؟..

حرصش بالا آمده بود که اینطور روی آتش خشمش یخ می گذاشت و آب می ریخت..
اما با یک مشت و دو مشت که دلش خنک نمی شد..

فخرالسادات که می دید تیرش درست وسط هدف خورده نیم نگاهی معنادار به دخترش حوریه انداخت که سر به زیر نشسته و دل دل می کرد تا مادرش حرفش را بزند..

فخرالسادات چشم چرخاند و جلوی چند جفت چشمی که با کنجکاوی به او خیره شده بود با لبخند بادی به غبغب انداخت..
حرکت دستش که بادبزن را گرفته بود جلوی صورتش کند شد: والا چی بگم؟..عزیزدردونه ی سدآقا رو که همه تون می شناسین..به هر حال امیربهادر اگه بخواد پاشو جا پای باباش بذاره و مغازه و خونه ی سدآقا رو تو چنته بگیره باید طبق وصیت اون خدا بیامرز با یکی که از خود ِ ازدواج کنه..داداش هم که حوریه رو نشون کرده و منتظر ِ امیربهادر از خر شیطون بیاد پایین و همه چیو رسمی کنه..ولی انگار این بچه قرار نیست حالا حالاها سرش به سنگ بخوره و برگرده سر خونه و زندگیش..

پریزاد با قلبی که درون سینه اش بی تابی می کرد آرام و بی صدا کنار مادرش نشسته و انگشتانش را در هم گره می زد و فشار می داد..

فکر می کرد این بحث سال هاست که خاتمه یافته اما ظاهرا فخرالسادات هنوز هم دست بردار نبود و چشم به آن خانه داشت..

مادر امیربهادر در جریان ِ حرف ها و بده بستان های حاج صادق با خواهرش بود..
برای همین هم تعجب نکرد..
اما فریده که جا خورده بود گفت: نمی دونستم حاجی حوریه رو واسه امیربهادر کاندید کرده..فکر کردم بهادر بی خیال ِ مال و منال سدآقا شده..

فخرالسادات شمشیرش را برای مقابله با او از رو بسته بود..
با لبخند به چشمان خواهرش زل زد: من امیربهادرو می شناسم..الان جوونه خام ِ ، فکر ِ عاقبتش نیست..جوونای الانم که تا جلوشون اسم ِ ازدواج بیاری انگار که می خوای زنجیرشون کنی..ترس بهادر هم از همینه که تن به وصلت نمیده..اما مهم حاجی ِ ..امیربهادر با بیست و هفت سال سن هنوزم که هنوز ِ خیلی موقع ها نتونسته رو حرف ِ باباش حرف بیاره..وقتی بدونه صلاحش تو این ازدواج ِ کوتاه میاد..

زهراسادات که از دل امیربهادر خبر داشت و می دانست در گروی پریزاد است، نگاهی به آن دخترک ِ رنجور و لرزان که سر در گریبان انداخته و سکوت کرده بود انداخت..

دلش طاقت نیاورد..
بی شک پریزاد هم یک حس هایی به پسرش داشت وگرنه این حالش نبود..

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *