خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت17

رمان حاکم پارت17

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

رو به فخرالسادات که یک ریز برای خود می برید و می دوخت انداخت و با همان لحن آرام و موقرش گفت: زمونه عوض شده خواهر..دیگه نمیشه جوونا رو به کاری مجبور کرد..باید بهشون اختیار بدیم و بذاریم خودشون واسه آیندشون تصمیم بگیرن..امیربهادر انقدر به خودش و زندگی شخصیش متکی ِ که حتی حاضر نشد با باباش زیر یه سقف باشه..خود ِ حاجی هم رو بعضی کاراش حساس ِ ولی بازم رابطه ی پدر و پسری که بینشونه محکم تر از این حرفاست تا سر یه لج و لجبازی کوچیک بخواد از هم بپاشه..

فریده به نام او و به کام خود از زهراسادات دفاع کرد..
این به نفع خودش هم بود..
هر چی امیربهادر از خانه و پدرش دورتر باشد بهتر است..

وقتی علنا هیچ وارثی نباشد در نتیجه تمام سهم الارثش طبق وصیت بین فرزندان سدآقا تقسیم می شد..

امیربهادر باید همینطور به کدورتش با حاج صادق ادامه بدهد..
و هدف فریده هم این بود که میان آن ها هیچ وقت صلح برقرار نشود..

–منم با زهرا موافقم..هر چی نباشه امیربهادر یه جوون عاقل و بالغ ِ ، خودش می تونه واسه آینده اش تصمیم بگیره..به نظرم نباید به کاری که نمی خواد مجبورش کنی..اگه قسمتش حوریه باشه که چه بهتر..اگرم نبود حتما راه خودشو انتخاب کرده که خواسته دور از حاجی و خونواده اش باشه..

زهراسادات در جوابش گفت: امیربهادر ما رو فراموش نکرده..هم پشت ِ حاجی وایساده و هم منی که جز صلاحش هیچی نخواستم..این وسط اگه کدورتی هم باشه بین خودشون دوتاست که به وقتش درست میشه..فقط به زمان نیاز داره..

فریده در دل پوزخند زد..
مگر او بگذارد امیربهادر با حاج صادق آشتی کند..
اما به ظاهر فقط سرش را تکان داد..

فخرالسادات با روی ترش نشسته و تند تند بادبزن را مقابل چهره ی ملتهب خود تکان می داد..
جواب های فریده و زهراسادات حتی به مزاج حوریه هم خوش نیامده بود که در خود فرو رفته و چیزی نمی گفت..

در آن میان فقط پریچهر بود که حواسش را به دخترش داده بود..

تنها او از دل پریزاد خبر داشت..

همانطور که از بحث های پیش آمده احساس خوبی نداشت رو به پریزاد گفت: حوصله شو داری بریم بیرون یه کم قدم بزنیم؟..

پریزاد با لبخند سرش را بالا گرفت و به مادرش نگاه کرد..

_آره چرا که نه..

-برو حاضر شو..انگار هوا گرفته، چترو هم با خودت بیار..

پریزاد از کنار مادرش بلند شد و سمت پله ها رفت..

فریده نگاهش را از او گرفت و به پریچهر گفت: این طرفا آب و هوا همینه ولی خب بارونشم خیلی بی موقع ست..هر چی هم بیاد یه درجه هوا رو خنک نمی کنه..

زهراسادات جای پریچهر جواب داد: کفر نگو فریده..بارون برکته، چه وقت باشه چی بی وقت..حتما حکمتی ِ ..

فریده پشت چشم نازک کرد: تو هم زیادی خوش بینی زهرا..مثلا حکمتش چیه؟..

پریچهر گفت: می خوای تو هم بیا؟یه آب و هوایی تازه می کنی..

سرش را بالا انداخت: حوصله ام نمی کشه زیر بارون راه برم..الان یاشار اینا می رسن می خوام بند و بساط شامو حاضر کنم..

شهریار گفت: یه امشب حاضر کردن شام با ما آقایون ِ ..شما خانما هم به گشت و گذارتون برسین..

پریچهر و زهراسادات لبخند زدند و فریده در جواب شوهرش گفت: می خوام یه کم به باغچه سر و سامون بدم..بارندگی حسابی همه چیو ریخته بهم..

شهریار سر تکان داد..

دقایقی بعد پریزاد همراه مادرش از خانه بیرون رفت..
باران نرم نرمک می بارید..
پریزاد که در را بست بی اختیار نگاهش گامی رو به جلو برداشت..
چشمش روی ویلای کارن ثابت ماند..

دلش چه بد هوایی شده بود..

پریچهر متوجه نگاه خیره ی او شد..
چتر را باز کرد و حینی که با لبخند پریزاد را صدا می زد گفت: با نگاه کردنای تو این پسر از خونه بیرون نمیاد..بیا زیر چتر خیس نشی..

پریزاد به خودش آمد و سر چرخاند..
نگاه مادرش را که دید شرمنده لبخند زد: اینجوری نگو مامان..

و کنارش ایستاد..
هر دو قدم زنان راه افتادند..
بازوی مادرش را گرفته بود که پریچهر گفت: عشق برای همه ی اونایی که تجربه اش کردن مقدس ِ ..منتهی بعضیاش واقعیه اما خیلیاش نه..بخوام رک بگم این دوره و زمونه عشق واقعی نایاب شده..تو دختر خودمی..خودم تربیتت کردم..می دونم دختر من انقدر عاقل هست که بهترین انتخابو می کنه..

پریزاد نفس عمیق کشید و با لحن غمگینی گفت: نمی خوام عشق و احساسم یه طرفه باشه..از دید همه یاشار واسه من مناسب تر ِ ولی وقتی می بینم هیچ احساسی بهش ندارم می ترسم..از آینده ای که قرار ِ کنارش داشته باشم واهمه دارم..

پریچهر سر تکان داد و حینی که اطراف را تماشا می کرد و از سرسبزی درختان زیر قطرات رقصان باران که طراوت و شادابی خاصی پیدا کرده بودند لذت می برد گفت: یه چیزی میگم بین خودمون بمونه پریزاد..با این ایل و طایفه ای که امیربهادر داره من میگم صد رحمت به دشمن..اون حداقل تکلیفش معلومه..ولی اینا تو روی طرف قربون صدقه میرن، اما پشت سرشون که میشه تا می تونن شخصیت همدیگه رو ترور می کنن..امروز که رسما تو چشم هم تیکه و کنایه مینداختن..والا بهادر حق داره جوابشونو میده..

-نمی فهمم، آخه چه مشکلی با بهادر دارن؟..اون که فقط داره واسه خودش زندگی می کنه، کاری هم به کسی نداره..

–امان امان از مال دنیا دخترم..گرونی و بی پولی و هزار و یک جور مکافات که باعث میشه حرص و طمع چشم مردمو کور کنه..جوری که رو رابطه ی خواهر و برادریشونم چشم می بندن و احترام همدیگه رو زیرپا له می کنن..

– فقط واسه پول نیش و کنایه می زنن؟..

–از هر ده تا جمله ای که می گفتن نه تاش حول و حوش ارثیه ای بود که سدآقا واسه حاج صادق و امیربهادر گذاشته..منتهی با شرط و شروط..

– چرا شرط گذاشته؟..

پریچهر خنده کنان گفت: لابد اون خدا بیامرز هم فهمیده بوده که این پسر به هیچ صراطی قرار نیست مستقیم بشه..

پریزاد لبخند زد..
-باشه قبول، ولی خب هر کی مختار ِ هرجور که دلش می خواد زندگی کنه..چرا رسم و رسومات همیشه باید دست و پای آدما رو ببندن؟..

–همیشه هم اینجوری نیست..بستگی به دیدگاه آدما داره..بعضیا نگاهشون به رسومات جوریه که فقط می خوان از کنارش به سود و منفعت برسن..یه عده هم می خوان بگن همیشه حرف حرف ِ اوناست منتهی چون نمی تونن میخشونو بکوبن، پای رسوماتو می کشن وسط که حرفشون برو داشته باشه..بعضیام که واقعا وجهه ی خوبشو می بینن جوری رفتار می کنن که نه سیخ بسوزه نه کباب..

پریزاد که با اشتیاق به دلایل مادرش گوش می داد گفت: دقیقا مثل شما..منتهی حس می کنم اقوام امیربهادر می خوان از کنارش سواستفاده کنن..پس رسم و رسومات واسه شون مهم نیست..

-نمی خوام بیشتر از این غیبتشونو کنم هر کی گناهش پای خودشه ولی دلم واسه این پسر می سوزه..یه تنه افتاده بین این همه آدم که با تک تک کاراش مخالفن و تا می تونن سرکوفتش می زنن..والا حق داره مستقل شه..اگه از بچگی پیش خودمون بزرگ نشده بود می گفتم فامیلاش راست میگن ولی تا جایی که من می دونم این پسر سرش تو لاک ِ خودشه..

پریزاد سر تکان داد و مردد گفت: یه چیزی رو صادقانه بگم مامان؟..

پریچهر نگاهش کرد: معلومه..

-از حسایی که یه طرفه ان می ترسم..مخصوصا که……

ادامه نداد و سکوت کرد..
پریچهر حال دخترش را می فهمید..
او فقط مادرش نبود..بلکه مثل یک دوست و یا حتی خواهر سعی داشت دخترش را با یک شیوه ی منطقی راهنمایی کند..

–اینکه مسلمه عشق و دوست داشتن باید دو طرفه باشه..اگه به مرد ِ زندگیت هیچ حسی نداشته باشی تحمل همه چی واسه ات سخت میشه..اما پریزاد اینم فراموش نکن هنوزم خیلیا سنتی ازدواج می کنن..ولی بازم خوشبختن..

-می دونم..ولی اونا که عاشق نیستن..اگه یکی رو دوست داشته باشن به نظرت تن به ازدواج مصلحتی یا مثلا سنتی میدن؟..

مادرش با لبخند از گوشه ی چشم نگاه عاقل اندرسفیهی به دخترش انداخت و گفت: از کی انقدر رک شدی تو؟..خیلی راحت حرف دلتو می زنی آ، متوجهی؟..

پریزاد سر به زیر شد..
پریچهر خندید: نمی خواد خجالت بکشی..خودم ازت خواستم که هر چی تو دلت بود رو بیای بهم بگی..نمی خوام دخترم با غریبه ها درد و دل کنه وقتی خودم بهش اعتماد دارم..

به خودش و امیربهادر فکر کرد..

اینکه عصر ندای دل را گوش کرده و بدون کسب اجازه از مادرش او را دیده بود..

ناگهان حس پشیمانی به جانش افتاد..
ندامت یقه اش را گرفته و رهایش نمی کرد..

باید همه چیز را به مادرش می گفت..
قطعا او را درک می کرد..

-مـ..مامان؟..

لکنت گرفته بود..
پریچهر با تعجب نگاهش کرد..
پریزاد سرش را پایین انداخت: می..می خواستم یه………..

–ارادت خانما..

هر دو به یکباره ایستادند..
حواس پریچهر جمع تر از دخترش بود..
برگشت و پشت سرشان را نگاه کرد..

پریزاد به نرمی چرخید و در همان ثانیه ی اول نگاهش در یک جفت چشم تیره ی خندان گره خورد..

با دیدن امیربهادر نفسش رفت و قلبش ضربان گرفت و نبضش کوبید..

برای لحظه ای از زمین و زمان کنده شد و به چشمان ِ پر شیطنت و مردانه ی مقابلش زل زد..

پریچهر با دیدن امیربهادر لبخند زد: علیک سلام..باز تا دیدی هوا بارونی ِ زدی بیرون؟..

امیربهادر با لبخند دستی به پشت موهای نمناک خود کشید: اینجور جاها وقتی بارون می گیره صفاش بیشتر میشه..نتونستم از خیرش بگذرم..البته همچین بدم نشد..

و نگاهش را خاص و پرمعنا سمت پریزاد کشید..

دخترک با لبخند کمرنگی دل از چشمان اون کند و نگاهش را به سنگ فرش باران خورده و خیس ِ کوچه انداخت..

پریچهر که هردوی آن ها را زیر نظر گرفته بود و از طرفی موقعیت را برای صحبت با بهادر مناسب می دید رو به پریزاد کرد و گفت: دخترم تو برو خونه منم چند دقیقه ی دیگه میام..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
پریچهر نامحسوس سر تکان داد..

ظاهرا چاره ای نداشت..
اما فضولی امانش را بریده بود..
کاش مادرش جلوی او حرفش را می زد..

سر تکان داد و حینی که بی میلی در کلامش مشهود بود گفت: باشه..

و باز به امیربهادر نگاه کرد..
وقتی نگاه خیره ی او را دید زیر لب در حالی که هیچ رغبتی برای رفتن نداشت خداحافظی کرد و از کنارشان رد شد..

پریچهر صدایش زد و چتر را دستش داد..
هرچند پریزاد امتناع کرد اما در آخر مجبور شد خواسته ی مادرش را بپذیرد..

پریچهر نگاهش به قدم های آرام دخترش بود..
وقتی به بهادر نگاه کرد متوجه شد او هم سر چرخانده و پریزاد را می پاید..

تک سرفه ای کرد و با لحن جدی گفت: خواستم پریزاد بره که چند کلمه حرف بزنیم..

امیربهادر نگاهش کرد و با لبخند گفت:مخلص شما هم هستیم..

–اول خواستم بریم خونه ولی اونجا انقدر برو و بیا هست که نشه در مورد این موضوع حرف زد..منتهی حالا که دیدمت همه چیو بگم بهتره..

امیربهادر لبخندش را جمع کرد و حالت جدی به خود گرفت: باشه خاله..ولی با اجازه ات بریم زیر اون شیروونی که خیس نشی..

پریچهر نگاهی به شیروانی یک از خانه ها انداخت و چیزی نگفت..
برای اینکه از خیس شدن زیر قطرات باران در امان باشند جایی که بهادر گفته بود ایستادند..
امیربهادر دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و گفت: سراپا گوشم خاله..فقط نمی دونم در مورد چی قراره هر حرف بزنیم..

پریچهر با اخم ملایمی برای اینکه او را متوجه جدی بودن بحثشان کند گفت: پریزاد همه چیو بهم گفته..اینکه چند وقته مزاحمش میشی..حتی اینکه بهش قول خواستگاری دادی و گفتی که می خوای با حاج صادق حرف بزنی..اینا رو گفتم که بدونی پریزاد حرف دلشو پیشم زده منتهی می خوام بدونم راست و دروغ کارت کجاست؟..

امیربهادر با خونسردی ذاتی خود نگاهش را از پریچهر گرفت و سرش را آرام تکان داد: هر چی که بهش گفتم حقیقت محضه..دلیلی نداره که بخوام به پریزاد دروغ بگم..

–اگه هدفت ازدواج ِ چرا اول با خودم حرف نزدی؟..چرا رفتی سراغ پریزاد؟..

مصمم و جدی به پریچهر نگاه کرد: باید از احساسم بهش می گفتم..اینکه ندونه می خوامش و یه دفعه بیام خواستگاری تو مرام بهادر نمی گنجه..

–تو مرامت می گنجه بخوای اذیتش کنی؟..

شرمنده دستی به پشت گردن خود کشید و با اخم گفت: اذیتش نکردم خاله..

پریچهر کمی نگاهش کرد..
حرکت امیربهادر مثل پسربچه های شر و شیطانی بود که اشتباه می کنند ولی طاقت شماتت ندارند..
لبخندش را فرو خورد..

–از کی فهمیدی دوستش داری؟..

امیربهادر ساکت بود..
زیر چشمی نگاه کوتاهی به پریچهر انداخت اما حرفی نزد..

–با توام بهادر..

-چی بگم؟..

–مثل همیشه راستشو بگو..

-هر چی بودو گفتم..

–شماها از بچگی با هم بزرگ شدین..تو کتم نمیره که یه دفعه بخوای عاشق پریزاد بشی..

-بهتون گفته که یه دفعه عاشقش شدم؟..

پریچهر چپ چپ نگاهش کرد و امیربهادر که اخم و تعصب مادرانه ی او را روی دخترش دید از موضعش کمی فاصله گرفت و سر به زیر گفت: آخه نگفته بودم..واسه همین پرسیدم..

–پریزاد به من چیزی نگفته..فقط نگرانیش از اینه که تو دوستش نداشته باشی..

-بیخودی نگرانه..

–امیربـــهادر؟..

بهادر لبخند زد و نگاه شرورش را به چشمان به ظاهر جدی پریچهر انداخت: بله؟..

–منو دور نزن پسرجان..از بچگی عین پیمان بودی واسه ام و خودتم می دونی مثل پسرم قبولت دارم..ولی این راهش نیست..پریزاد می ترسه که به خاطر نازیلا اومده باشی سمتش..من نمی خوام دخترم ناراحت بشه متوجهی که چی میگم؟..

-می دونم خاله، من مخلصتم هستم ولی به خودشم گفتم بحث نازیلا کلا یه چیز دیگه بود..

–اگه رو لج و لجبازی با حاجی یا یاشار بخوای باهاش ازدواج کنی چی؟..

-ازدواج که بچه بازی نیست..ببخشید خاله ولی اگه قصدم اذیت کردن پریزاد بود که نمی گفتم می خوام عقدش کنم..

از رگ گویی امیربهادر ماتش برد..

اما بهادر عین خیالش نبود..

-ما هم قرار نیست دو دستی دخترمونو تقدیمت کنیم..یه کم شرم کن بچه..

امیربهادر خندید..
پریچهر لب هایش را جمع کرد که با لبخند بی موقع او رویش زیاد نشود: یه عمر چشم تو چشم بودیم و تو عالم همسایگی هوای همو داشتیم قبول..ولی اگه خدایی نکرده بفهمم پریزاد رو اذیت کردی یا اشک به چشماش آوردی و خواستی زبونم لال ازش سواستفاده کنی که دهن این و اونو ببندی، ببین چی دارم بهت میگم امیربهادر تو منو خوب می شناسی و می دونی همونقدر که منطقی ام، ده برابرش رو بچه هام حساسم..اگه از جانب تو کوچک ترین آزاری به پریزاد برسه اون وقت من می دونم و تو..خوب حواستو جمع کن و بفهم که پریزاد با دخترای دیگه خیلی فرق می کنه..

میخش را آنطور که باید کوبیده بود..
امیربهادر هم او را خوب می شناخت و حساب کارش را از همان اول کرده بود..

با لبخند و لحن آرامی گفت: شیرزنی هستی واسه خودت خاله..میگن مادرو ببین دخترو بگیر..اینم یه دلیل واسه اینکه آسمونو به زمین بدوزم و اسم پریزاد رو بیارم تو شناسنامه ام..چشم نامرداش از دم کور به مولا..

پریچهر دیگر نتوانست منکر آن لحن پرشیطنت شود و جلوی لبخندش را بگیرد: عجب رویی داری تو پسر..یه وقت خجالت نکشی؟..

–واسه چی خجالت بکشم؟..مگه زن گرفتن گناهه خاله؟..

-گناه نیست..ولی مسئولیت سنگینی ِ..

–منم که سرم درد می کنه واسه رفتن زیر بار مسئولیت..هر چی هم سنگین تر بهتر..

پریچهر حریف زبان او نمی شد..

-تا امروز رو پای خودت بودی، درست..خیلی هم خوبه که مسئولیت همه چیو گردن گرفتی و دستت تو جیب خودته ولی برای من این مهمه که دامادم صداقت داشته باشه و دنبال کارای خلاف نباشه و عشق و علاقه اش هم به دخترم واقعی باشه..اگه می بینی انقدر مردونگی تو وجودت هست که بتونی از پس این سه تا بر بیای یاعلی..وگرنه تو رو به خیر و مارو به سلامت..فهمیدی چی گفتم؟..

امیربهادر مطیعانه سرش را تکان داد..
در صدایش یک بی قراری ملموسی نمایان بود..

–می خوام با پریزاد حرف بزنم..خیلی چیزا هست که باید بهش بگم..

پریچهر سکوت کرد..
امیربهادر که متوجه تردید او شده بود گفت: تا وقتی چیزایی که تو دلم ِ رو بهش نگفتم ازش دست نمی کشم خاله..می دونی که چقدر سمجم؟..

پریچهر لبخند زد..

-هنوز اون اعترافی که می خواستمو نکردی..پس توقع نداشته باش کمکت کنم..

امیربهادر چشمانش را باریک کرد: چه اعترافی؟..

-پریزاد رو دوست داری؟..

سرش را زیر انداخت..
وقتی دست از شیطنت می کشید و آرام می شد و جدی حرفش را می زد معلوم بود که حقیقت را می گوید..

–دارم..

-چقدر؟..

–انقدر که به خاطر رسیدن بهش هرکاری کنم..

-می دونی که سدآقا وصیت کرده فقط در صورتی می تونی صاحب اون خونه بشی که با یکی از اقوامت ازدواج کنی؟..

بهادر اخم هایش را جمع کرد: بی خیال مال دنیا خاله..اگه دنبال پول و پله بودم که بس می نشستم تنگ دل حاجی و از کنارش جم نمی خوردم..خودم کار می کنم به هر چی هم که بخوام می رسم منتهی چشمم به طاق و طاقچه ی کسی نیست که بخوام واسه زر و زور و حسابش کیسه بدوزم..

حرف امیربهادر به دل پریچهر نشست..
به روی خود نیاورد و پرسید: از کی فهمیدی خاطرشو می خوای؟..

باز هم مردانه نگاه از او دزدید..
منتهی اینبار ابروهایش هم درهم شد: میشه نگم؟..

لبخند زد: چرا؟..محرمانه ست؟..

امیربهادر نگاهش کرد..
اخم هایش را باز کرد و با تک خنده ای کوتاه و مردانه گفت: یه جورایی..

-یه قصه ی قدیمی، آره؟..

امیربهادر به نشانه ی تایید سر تکان داد..

پریچهر نفس عمیق کشید: خیلی خب..حرفی نیست..

دستپاچه پرسید: کی ببینمش؟..

پریچهر روی چهره ی او مکث کرد: عجله ات واسه چیه؟..

باز هم یک قدم از موضعش دور شد: می خوام بعد اینکه برگشتیم با حاجی حرف بزنم..اما قبلش باید به پریزاد همه چیو بگم..

پریچهر سری جنباند و گفت: بیرون که نمیشه..اما امشب بیا ویلا..

امیربهادر رو ترش کرد و عبوس شد: لابد ویلای یاشار؟..

پریچهر از گوشه ی چشم نگاهش کرد: ویلای عمه فریده ات، نه یاشار..

–فرقی نمی کنه..اونم زده به نام پسرش..

-تو که روت خوبه ماشاالله..واسه اومدن یه بهونه پیدا می کنی..

امیربهادر پرشرر خندید: اگ پای پریزاد وسط باشه خود به خود بهونه اش جور ِ ..

پریچهر سرش را طرفین تکان داد: امان امان از دست شما جوونا..بریم دیگه دیر شد الان اون طفل معصوم دلش هزار راه رفته که واسه چی خواستم وسط کوچه تو رو بگیرم به حرف؟..

امیربهادر بی هوا آمد چیزی بگوید که نشان از علاقه اش به پریزاد بود..
اما خیلی زود زبانش را در دهان قفل کرد و لب هایش را روی هم گذاشت..
از پریچهر جور دیگری حساب می برد و منکرش هم نمی شد..

پریچهر به ویلا بازگشت و در جواب پریزاد یک کلام گفت که امشب امیربهادر می آید و همه چیز را به او می گوید..

همین یک جمله دل و جان و طاقت را از دخترک گرفت..

تا شب چطور دوام بیاورد؟..

همه ی سوال هایش را در ذهن ردیف کرده بود تا وقتی امیربهادر را می بیند از او بپرسد..

اما حتم به یقین نگاهش که به چشمان شر و شیطان او بیافتد و یک نظر لبخند مردانه اش را به روی پریزاد بپاشد، همه چیز از ذهنش پاک می شود..

چقدر از این ضعف بیزار بود..

شاید هم ضعف نباشد و اگر کمی به امیربهادر عادت کند دیگر دچار این استرس ها و هیجانات افراطی نشود..

اما مگر می شد؟..

اگر ممکن بود که طی این سال ها روی رفتارش کار می کرد تا جلوی امیربهادر کم نیاورد..

ولی هر بار به بن بست می خورد..

بن بستی که روی دیوارش با خطی بزرگ و خوانا نوشته شده بود: «حکم ِ دل عشق است و تو محکوم به آنی»

کمی روی پله جا به جا شد و مجله ای که دستش بود را بست و گوشه ای گذاشت..
دستش را زیر چانه زد..نگاهش را دور تا دور حیاط چرخاند..
پدرش به همراه پدر یاشار گوشه ی حیاط پای منقل ایستاده و کباب ها را روی زغال های گداخته و سرخ باد می زدند..

خانم ها حین آماده کردن سالاد و مابقی چیزهایی که برای شام نیاز داشتند سرشان را به آشپزخانه و گفتگو از هر دری گرم کرده بودند..

پریزاد چندان مایل نبود در جمع زنانه ی آن ها حضور داشته باشد..
کسانی که با امیربهادر پیوند خونی داشتند ولی هیچ ارزشی برای شخصیت ِ او قائل نبودند و به هر طریقی سعی داشتند بهادر را با حرف های صد من یک غاز خود خراب کنند..

یاشار و بهنام پای باغچه نشسته و با کلکل و شوخی، صفایی به گل ها و سبزی های داخل باغچه می دادند که پژمرده و بی استفاده درون خاک خشکیده بودند..

یاشار گه گاه از غفلت ِ بهنام استفاده می کرد و نگاهش را به پریزاد می انداخت..

چقدر دوست داشت که اطرافشان خلوت باشد تا بتواند دقایقی هرچند کوتاه با او هم کلام شود..
اما در حضور پدرش اینکار غیرممکن بود..

پریزاد از روی پله بلند شد..
پدرش صدایش زد: پریزاد بیا این جوجه ها رو ببر تو بده خانما..بیا دخترم..

مطیعانه سر تکان داد و با لبخند کمرنگی سمت پدرش قدم برداشت..
حواسش به سنگینی ِ نگاه یاشار بود که هر سو گام بر می داشت به همان طرف کشیده می شد..

ظرف جوجه را از دست پدرش گرفت و داخل رفت..

همه ی فکرش پیش ِ امیربهادر و قرار ِ امشب بود..
قطعا یک لقمه از آن غذا هم از گلویش پایین نمی رفت مگر اینکه او را ببیند و حرف هایش را بشنود و آرام بگیرد..
یا شاید هم دلتنگ ِ صدایش بود که دل و دین و دنیایش به هم پیچیده و اینطور بی قراری می کرد..

ظرف را دست مادرش داد..
زهراسادات با لبخند گفت: دخترم بگو مردا هم بیان سر سفره تا غذا سرد نشده و از دهن نیافتاده..

-چشم خاله..اگه چیزی می خواین بگین بیارم..

–همه چی هست دخترم..دستت درد نکنه..فقط من برم لباسمو عوض کنم، پای ظرفشویی وایسادم پیش بندم نبستم سرتاپام خیس شده..

و با لبخند و نگاهی مهربان از کنار پریزاد رد شد و طبقه ی بالا رفت..

پریزاد به لحن مادرانه و آرام او لبخند زد و از آشپزخانه بیرون آمد..
هنوز از درگاه فاصله نگرفته بود که صدای فخرالسادات را خطاب به فریده شنید و قدم هایش سست شد و پشت دیوار ایستاد..

–می گفتین امیربهادر هم بیاد فریده..بچه تو اون خونه تک و تنها چکار می کنه واسه خودش؟..

–وا..مگه بچه ست خواهر؟..نگران اون نباش امیربهادر زرنگه..خیلی خوب بلده گلیمشو از آب بکشه بیرون..درضمن این همه وقت تنها بوده حالا همین امشب یادش افتادی؟..

–آره یادم نبود که امیربهادر با یاشار ِ تو یه عالم توفیرشه..
__وا..
__وا نداره..یاشار رو دم به دقیقه باید هواشو داشته باشی ولی این پسر از همون اول رو پای خودش وایساده تا الان..

صدای فریده از خشم می لرزید: مرد باید سر به راه و خونواده دار و بااخلاق باشه..نه اینکه تو روی بزرگ ترش وایسه و بره واسه خودش خونه ی مجردی بگیره که معلومم نیست توش چه غلطی می کنه..

–چکار می خواد بکنه؟..امیربهادر اول و آخرش پای سفره ی حاج صادق بزرگ شده..سید خدا تا امروز یه لقمه نون حروم سر سفره اش آورده که بچه اش بخواد نااهلی کنه؟..

–آره اونم دیدیم..منتهی اگه یه لقمه حلال از سر سفره ی حاجی خورده، ده تا حرومشو از پای می و می خونه ی دوست و رفیقاش انداخته بالا که اینجوری داره ناخلفی می کنه..حاجی واسه خاطر همین کاراش از خونه پرتش کرد بیرون، حالا هم که پسره خوشی زده زیر دلش اون همه دفتر و دستکو ول کرد به امان خدا و رفته پی هیلون و ویلونی که به در به دری بیافته..

پریزاد از حرص و عصبانیت می لرزید..
دستش را به دیوار گرفت و شانه اش را به آن تکیه داد..
هیچ کس متوجه او و حال آشفته اش نشد..
پشت دیوار خودش را پنهان کرده بود که پریچهر به دفاع از امیربهادر و به نیت خاتمه دادن به آن جر و بحث کذایی میان حرفشان آمد و با لحن جدی گفت: تو رو خدا بس کنید..چرا پیله کردین به اون بنده خدا؟..امیربهادر سرش تو لاک ِ خودشه آخه چه هیزم تری به شماها فروخته که به خونش تشنه شدین؟..از بچگی پیش ِ خودمون بزرگ شده به والله که یه بار ندیدم این بچه بی حرمتی کنه یا حرف ِ ناروا بزنه ، حالا هر چی که بین خودش و حاجی بوده بماند بالاخره پدر و پسرن حرف بینشون پیش میاد ولی این دلیل نمیشه هر چی دلتون خواست پشت سرش بگین..پس مسلمونیتون کجا رفته؟..تو رو ارواح عزیزتون با هم بحث نکنید مثلا خواهرین خوبیت نداره اینجوری افتادین به جون هم..به حرمت ِ این سفره کوتاه بیاین..

دیگر صدایی شنیده نشد..
جز صدای نفس نفس زدن های پریچهر و عمه های امیربهادر که پر واضح بود به زور جلوی زبانشان را گرفته اند تا حدالامکان جواب ِ پریچهر را ندهند و حرمت ها را به قول او بیشتر از این در هم نشکنند..

پریزاد با اخم و حالی خراب از خانه بیرون آمد..
پدرش که تازه کار کباب شدن گوجه ها را تمام کرده بود همراه پدر یاشار وارد ساختمان شدند..

پریزاد که در فکر امیربهادر بود و دلش به حال تنهایی و بی کسی او می سوخت در دل خدا را شکر کرد که زهراسادات طبقه ی بالا بود و صدای آن ها را نشنید..
اگر می ماند و خواهرشوهرهایش اینطور پست سر پسرش لغز می خواندند زن ِ بیچاره چه حالی پیدا می کرد؟..

دلش گرفته بود..

نگاهش به بهنام افتاد که با شوخی و خنده شلنگ را دستش گرفته و درختان را آب می داد و یاشار با لبخند و صدای بلند خاطره ای از دوران سربازی اش برای او تعریف می کرد..

پریزاد قدمی پیش رفت و وسط حیاط ایستاد: آقا یاشار؟..بیاین گفتن صداتون کنم واسه شام..

لحنش سرد بود..
هم از بابت امیربهادر و هم اینکه مادر ِ یاشار آنطور بی رحمانه بهادرش را به باد ناسزا گرفته و قدری از قضاوت های بی جایش شرم نکرده بود..

یاشار را صدا زده بود اما با نیم نگاهی به بهنام در واقع او را هم مخاطب قرار داده بود..

یاشار لبخند زنان نگاهش را از بهنام گرفت و به پریزاد انداخت..

با دیدن صورت پکر و بی حوصله ی او لبخند از روی لبانش محو شد و به آرامی ایستاد..

با تردید سمتش راه افتاد و پرسید: چیزی شده؟..

پریزاد نگاهش را از او گرفت و سرش را طرفین تکان داد: نه..

و خواست برگردد که یاشار شانه کشید و سد راهش شد: اما یه چیزی شده..کسی حرفی زده؟..

نگاهش را به آرامی بالا کشید و به یاشار انداخت..

چه جوابی باید بدهد؟..
بگوید بله؟..خیلی چیزها شده؟..
مادرت با سنگدلی تمام امیربهادر را به باد قضاوت گرفته و حتی پشت سرش هم قصد تخریب شخصیت او را دارد؟..
قطعا یاشار هم اگر آن حرف ها را می شنید واکنشی نشان نمی داد..
او هم دل خوشی از امیربهادر نداشت، چرا که به چشم رقیب نگاهش می کرد..

مگر تلاش نکرده بود که با حرف ها و قضاوت هایش امیربهادر را پیش ِ پریزاد خراب کند؟..

خب این هم پسر ِ همان مادری بود که به راحتی پشت ِ سر برادرزاده اش صفحه می گذاشت و برای اینکه پسر خودش را ارجح نشان دهد امیربهادر را زیر پا له می کرد..

–پریزاد؟..چرا جواب نمیدی؟..

تکان خفیفی خورد و نگاهش را از صورت یاشار برداشت: هیچی نشده..فقط یه کم سرم درد می کنه..

–سرت درد می کنه؟!..چرا زودتر نگفتی؟..می خوای ببرمت درمونگاه؟..

-نه نه..خوبم..

–تعارف که نداریم دختر..برو لباس بپوش بیا..

کلافه شده بود..
با لبخندی مصلحتی سر تکان داد: اصلا چیز مهمی نیست..فقط یه کم……..

همان لحظه بهنام که حواسش به مکالمه ی آن ها نبود سر شلنگ را با شیطنت چرخاند و روی آن دو گرفت و با شوخی و خنده داد زد: بی خیال پسر واسه دل و قلوه دادن حالا حالاها وقت داری ول کن دختر ِ بیچاره رو..

پریزاد لحظه ای ماتش برد ولی آب کمی سراپایش را خیس کرده بود و همین باعث شد زیاد اهمیت ندهد و با اکراه دستانش را باز کند و به خودش ولباس های خیسش نگاه کند..

یاشار که صدای بهنام را شنید با لبخند نگاهش کرد و سمتش خیز برداشت و به دنبالش افتاد..
بهنام شلنگ آب را سمتش گرفته بود که یاشار نزدیکش نشود..
با خنده گفت: نیا جلو..نیا جلو یاشار جون تو رحم نمی کنم..

یاشار با حرص گفت: فاتحه ات خونده ست بهنام..بنداز اون وامونده رو تا حالتو نگرفتم..بندازش مگه با نیستم؟..ا می خنده..روانی ..

پریزاد وسط حیاط ایستاده و با تعجب به شیطنت آن ها نگاه می کرد که صدای تیک باز شدن ِ در حیاط را شنید..

سر چرخاند و نگاهش را همان سمت کشید..
با دیدن ِ امیربهادر میان درگاه قلبش ریتم گرفت و ضربانش بالا رفت..

لبخند ناشیانه کنج لبانش جای گرفت و سلام کرد..

امیربهادر که خشکش زده بود در جواب او سر تکان داد و نگاهش را از لباس های خیس ِ پریزاد گرفت و به یاشار و بهنام که هنوز متوجه ِ امیربهادر نشده بودند انداخت..

شاخ و برگ های قطور و پربار درختان این اجازه را به آن ها نمی داد که حتی گذرا نگاهشان را طرف در بگیرند..
مخصوصا که هوا تاریک شده و فقط لامپ حبابی که به دیوار نصب بود را روشن گذاشته بودند..

یاشار شلنگ را از دست بهنام کشید..
هر دو خیس شده بودند..
بهنام از دستش فرار کرد ویاشار دنبالش افتاد و برای اینکه پریزاد را هم در بازی و شیطنت خود سهیم کرده باشند به عمد سر شلنگ را سمتش گرفت و لحظه ای آب با فشار سمت پریزاد پاشیده شد..
پریزاد که در فکر امیربهادر بود و نگاهش به نوعی روی او ثابت مانده بود لحظه ای از سردی ِ آب شوکه شد و جیغ خفیفی کشید و یک قدم رو به عقب برداشت..
به حدی ترسیده بود که امیربهادر از لای در یک قدم کوتاه سمتش برداشت..

پریزاد چشمانش را بسته و دستانش را باز کرده بود که یاشار از زیر درخت بیرون آمد و خنده کنان گفت: ببخشید ولی تا تو باشی دیگه کمتر به ………

همان لحظه در حیاط با صدای بدی بسته شد..از آن صدای بلند هر سه نفر به امیربهادر نگاه کردند..
یاشار با تعجب زمزمه کرد: بهادر؟!..تو اینجا چکار می کنی؟..کی اومدی؟..

امیربهادر با اخم و پوزخندی که گوشه ی لب داشت چند قدم پیش آمد و مقابلش ایستاد..
نگاهش را با شماتت روی برادرش بهنام کشید..
اما او با اخم کمرنگی چشم از امیربهادر برداشت و با اوقات تلخی گفت: من میرم لباسمو عوض کنم..پریزاد گفت غذا حاضر ِ پس تو هم بیا..

مخاطبش یاشار بود نه برادرش..

دستی روی شانه ی یاشار زد و از کنارش گذشت و بی توجه به امیربهادر وارد ساختمان شد..

پریچهر که صدای آیفون را شنیده و در را برای امیربهادر باز کرده بود بیرون آمد و از روی تراس به آن ها نگاه کرد..

با دیدن پریزاد و یاشار که خیس شده بودند تعجب کرد..
نگاهش را به آسمان انداخت..
به شدت گرفته بود و باران نم نم می بارید..
از همانجا داد زد: بچه ها بیاین تو..داره رعد و برق می زنه الاناست که بارون تند شه..زود باشین..امیربهادر تو هم بیا پسرم..

امیربهادر نیم نگاهی به پریچهر انداخت اما چیزی نگفت..
یاشار با لبخند رو به پریچهر گفت: روی چشم خاله..شما برو پای سفره ما هم الان میایم..

نگاه ِ پریچهر روی چهره ی جمع شده و عصبی امیربهادر بود..

قبل از اینکه یاشار رو برگرداند و به پریزاد نگاه کند امیربهادر بی هوا دستش را تخت سینه ی او زد و گفت: این سر و صداها واسه چیه؟..جدی جدی فکر کردی صنمی با پریزاد داری که باهاش شوخی می کنی؟..

یاشار نیشخند زد و دست امیربهادر را از روی سینه ی خود انداخت: به غریبه ها مربوط نیست..اما اگه از خودی بهت بگم که یه شوخی ساده بود..نیازی نمی بینم قبلش بخوام از تو کسب اجازه کنم..

–ببین نارفیق..پای پریزاد که وسط باشه باید رخصت بگیری..حالیته؟..

پوزخند زد: لابد از تو؟..

–فرقی نمی کنه..خوش ندارم باهاش شوخی کنی..یه خواستگاری ساده کردی جوابتم امروز یا فردا می گیری پس پاتو جلوتر از گلیمت نذار و بشین سر جات..

یاشار گردن کشید وسرش را بالا گرفت: مثلا اگه جلوتر بذارم چی میشه؟..می خوای چکار کنی؟..اصلا رو چه حسابی داری یقه چاک میدی؟..اگه من باهاش صنمی ندارم تو هم نداری این یادت نره..

امیربهادر نیشخند زد و دستی به چانه ی خود کشید و با حرص گفت: نه نمیره..ولی اگه فکر کردی خبری ِ سخت در اشتباهی..فکر ِ پریزادو بنداز بیرون از سرت تا روزگارتو روزگار سگ نکردم نارفیق..

–چرا؟..نکنه خاطرش واسه تو هم عزیز شده؟..

امیربهادر غیظ کرد و بی محابا یقه ی یاشار را میان انگشتانش مشت کرد و او را جانب خود کشید: خاطرش فقط واسه یه نفر عزیز ِ اونم امیربهادره..اگه احدی بخواد خاطرخواهی کنه و نزدیکش بشه نفسشو به یه مو بند می کنم که تا کشید فاتحه ی هفت جدشو بخونه و لش شه یه گوشه ..روشنه؟..

یاشار که از فرط خشم نفس نفس می زد دستش را روی دستان مشت شده ی امیربهادر که زیر گلویش گذاشته بود فشار داد: تا فهمیدی خاطرشو می خوام یادت افتاد عاشقی کنی؟..دیر اومدی داداش منتهی زود باید بری..

بهادر با عصبانیت مشتش را به زیر چانه ی یاشار فشار داد و با غیظ گفت: می زنم فک مکتو میارم پایین آ ، کم زر بزن اخوی تا نفله ات نکردم..

یاشار خواست جوابش را بدهد که پریچهر با اخم صدایشان زد و جلو آمد: بسه دیگه..چیه عین سگ و گربه افتادین به جون هم؟..ولش کن امیربهادر..صداتون میره تو، بقیه می شنون اون موقع واویلا میشه..

امیربهادر که نگاهش میخ چشمان تشنه به خون یاشار بود شرورانه لبخند زد و عصبی گفت: بذار واویلا شه خاله..اومدم که حرفمو بزنم ولی حالا که این بابا اینجا معرکه گرفته باید حساب کارشم بکنه..بذار این نارفیق ِ ما همین اول کاری بدونه که خاطر ِ پریزاد «فقط» واسه کی می تونه عزیز باشه..اونایی هم که واسه تصاحبش موس موس می کنن یه مشت نخاله ان که باید بتمرگن سرجاشون و ماستشونو کیسه کنن و دم پر ِ اونی که چشم بهادر روشه آفتابی نشن..

یاشار با همه ی خشمی که از تک تک جملات امیربهادر به جانش افتاده بود هر دو دستش را به روی انگشتان ِ قوی او گره کرد و آن ها را پایین کشید و هر دو دستش را تخت سینه ی امیربهادر زد: نخاله تویی که تا دیروز پی ِ یکی دیگه بودی و امروز افتادی دنبال ِ پریزاد..یه نگاه به خودت کردی بفهمی کی هستی و چی هستی که هوا ورت داشته؟..از این خبرا نیست پسر، اول بدون چقدر لیاقت داری بعد بیافت به………

بهادر که با ضرب دست یاشار رو به عقب خیز برداشته بود با عصبانیت دندان قروچه کرد و نفس نفس زد و سمتش یورش برد و مشت گره کرده اش را روی فک و چانه ی یاشار فرود آورد..

از سر و صدایی که راه انداخته بودند همه حیرت زده داخل تراس جمع شدند..

امیربهادر و یاشار گلاویز شده بودند..
بهنام و پدر ِ یاشار قدم تند کردند و سمتشان دویدند تا با میانجیگری، آن دو را از هم جدا کنند..

پریزاد ترسیده بود ..
کنار دیوار ایستاده و با تعجب به امیربهادر و یاشار نگاه می کرد..
بغض داشت..
دلش نمی خواست دو مرد به خاطر او به جان یکدیگر بیافتند..
فکر عاقبت اینکار را می کرد..
مگر گناهش چه بود جز عاشقی که سزاوار آرامش نباشد؟..
کاش همان اول جلویشان را گرفته بود که کار به اینجا نکشد..

بهنام، امیربهادر را عقب کشید..
بازوی یاشار در دست پدرش بود که رجز خواند: ولم کن بابا..بذار حالیش کنم کیه تا لقمه ی گنده تر از دهنش برنداره..

بهادر سمتش خیز برداشت: می زنم دهن مهنتو خرد می کنم آ بی شرف..د ببندش تا نبستم واسه ات..

بهنام کمرش را محکم گرفته بود..
پریچهر نفس بریده گفت:آبروریزی نکنین بچه ها، بریم تو می شینین مرد و مردونه حرف می زنین همه چیو منطقی حل می کنیم..امیربهادر تو رو به جدت قسم کوتاه بیا ولش کن..

امیربهادر نفس زنان گفت: من چکارش داشتم خاله؟..این یارو داره کوری می خونه، مگه نشنیدی راجع به پریزاد چی گفت؟..

یاشار پوزخند زد: چکارشی که تعیین تکلیف می کنی؟..پدر و مادرش همینجان..دوره ی فردین بازی هم خیلی وقته سر اومده..

امیربهادر با ضرب خودش را از دستان بهنام آزاد کرد و داد زد: پس کی میشه که دوره ی نارفیقی و دو دره بازی و کثافتکاری سر بیاد تا چشمم به ریخت نحس تو نیافته؟..حیف اسم دوست و برادر که یه زمانی روی تو گذاشتم..ولی دمت گرم..ای والله داری.. خوب مزد اون همه اعتمادمو دادی..

–لابد لیاقتت همینقدر بوده وگرنه بیشتر گیرت می اومد..تو اگه شعور داشتی که تو روی بابات شاخ نمی شدی و نمی رفتی تو فاز تنهایی و مجردی تا واسه خودت کیف ِ دنیا رو کنی..به هوای همین کثافتکاریات بود که حاجی طردت کرد بیچاره..اگه آدمی برو گندی که زدی رو جمعش کن لازم نکرده جلوی من و این جماعت دم از مردی و مردونگی بزنی وقتی خودت هیچی از احترام سرت نمیشه و نمی فهمی کوچیک تری و بزرگ تری یعنی چی..

صورت ِ امیربهادر از خشم سرخ شده بود..
دریایی از خون سفیدی چشمانش را پر کرده بود..
فکرش را هم نمی کرد که یک روز صمیمی ترین دوستش خائن از آب در بیاید و به او پشت کند و برای رسیدن به منافع خودش بخواهد آبروی امیربهادر را جلوی همه به حراج بگذارد..

صورتش از عرق خیس و نبض کنار شقیقه اش به وضوح می زد..

پریچهر و پریزاد از حرف هایی که یاشار میان جمع به امیربهادر نسبت داده بود ناراحت شدند..

لحظه ای که فریده به دفاع از پسرش پله ها را طی کرد و پایین آمد امیربهادر با غرشی زیر لب سمت چپ مایل شد و انگشتانش را به سطل بزرگی که مملو از آب و گل و برگ های خشک شده بود گرفت و قبل از اینکه بهنام و شهریار فرصت کنند جلویش را بگیرند آن را بلند کرد و تمام محتویاتش را با خشونت روی سر یاشار خالی کرد..

کارش به حدی غیرمنتظره و شتاب زده بود که توان مقابله از یاشار سلب شد و فریده بر جای خشکش زد و پریچهر و پریزاد جلوی دهان خود را گرفتند و قدمی رو به عقب برداشتند..

امیربهادر وحشی و زخم خورده با حال و روزی آشفته به یاشار نگاه می کرد که فریده سمتش حمله ور شد و تیشرت سفید امیربهادر را از قسمت ِ سینه گرفت و میان پنجه های زنانه ی خود مشت کرد: چیه چرا افسار پاره کردی؟..هار شدی که افتادی به جون ِ پسر من؟..مگه دروغ میگه؟..خیرت به کی رسیده تا حالا؟.. جز شر و بدبختی واسه مون چیز دیگه هم داشتی؟..پسر من نادونی کرد که یه عمر خواست با توی نمک به حروم رفاقت کنه ولی خیلی زود فهمید به هیچ دردی نمی خوری و خودشو کشید کنار..از چی حرصت گرفته؟..مگه دروغه که حاجی انکار اولاد ِ ناخلفی مثل تو رو کرده و تو روت نگاهم نمی کنه؟..آره؟..جـــواب منـــو بــــده..دروغـــــه؟..

صدای فریاد فریده کل حیاط را برداشته بود..

از فرصت پیش آمده کمال استفاده را می کرد که بهادر را از سوی همه ی اقوام مخصوصا پدرش دلزده کند..

تمام مدت امیربهادر با صورتی پژمرده و ابروهای درهم و سر به زیر و شانه های خمیده ایستاده و فریده سیل توهین ها و شماتت ها را بر سر برادرزاده اش آوار می کرد..

باران شروع به باریدن کرده بود..
آسمان ابری، رعد و برق می زد و غرش می کرد..
باران بی وقفه می بارید و قطراتش را شلاق وار بر سر و رویشان می کوبید..

وقتی فریده فریاد زد و به ناگهان ساکت شد امیربهادر دست ِ عمه اش را به آرامی پایین انداخت و با صدایی که تن سنگین و لرزانی داشت گفت: اینجوری نگو عمه..تا حالا نذاشتم حرمتا کامل از میون بره و بشکنه..خودتون حرف بارم می کنین..خودتون نمیذارین خفه خون بگیرم..نذار چیزی بگم تو رو به جدت هیچی نگو..

فریده آشکارا پوزخند زد و با خشم گفت: خجالت نکش تو که شرم و حیا سرت نمیشه هر چی دلت می خواد بگو..الهی که همون جدم بزنه تو کمرت تا اینجوری نمک به حرومی نکنی..دیگه چیزی هم گذاشتی بمونه که بخوای از میون برداری؟..

حرف های فریده به قدری بی رحمانه و سنگین بود که پریزاد بی صدا اشک می ریخت و پریچهر بغض کرده بود..
به حال پسرک ِ شر و بازیگوشی که حالا سر کج کرده و بی پناه وسط حیاط ایستاده و کسی جز خودش نمی توانست حامی اش باشد..
به حدی مظلوم بود که پریچهر طاقت نیاورد و بازوی فریده را گرفت و عقب کشید: بسه فریده چطور دلت میاد این حرفو بزنی؟..امیربهادر هم سید ِ ..خدا رو خوش نمیاد تو روش اینجوری میگی، بنده خدا مگه چکارتون کرده که انقدر اذیتش می کنین؟..ولش کن بچه رو..

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *