شکالات تلخ فصل 22

رمان کامل شکلات تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

I have been in love and been alone
عاشق بودم و تنها
I have traveled over many miles to find a home
مایلها سفر کردم تا سرپناهی پیدا کنم
There’s that little place inside of me
مکان کوچکی در درونم هست
That I never thought could take control of everything
که هیچوقت فکر نمی کردم که همه چیز رو تحت کنترل خودش بگیره
But now I just spend all my time
ولی حالا تمام وقتم رو صرف کسی می کنم
With anyone who makes me feel the way she does
که منو با احساسش یک سو کرده
به قدری به این آهنگ علاقه داشتم که در آن شرایط و با آن حال و هوایی که درگیرش بودم کامل از خود بیخود شدم و دست هایم را به سمت اردیان دراز کردم و با سر کج شده گفتم:
– افتخار می دی؟
اردیان اخمی کرد و خواست مخالفت کند که صدای داد و هوار جمعیت بلند شد:
– داماد باید برقصه از مامانش نترسه!
چشمان اردیان گرد شد و من بی اختیار زدم زیر خنده. شعار هایی بود که خودم به بچه ها یاد داده بودم. نگاه هر دو نفرمان بین جمعیت چرخید و مادرش را دیدیم که از خنده ریسه رفته بود. جمعیت هم تصمیم نداشتند بیخیال شوند و یک صدا می خواندند. دستم را یک بار به سمت اردیان درمانده تکان دادم و گفتم:
– به نفعته قبول کنی.
سرش را به افسوس یک بار تکان داد و بالاخره دستش را در دستم قرار داد. صدای جیغ جمعیت بلند شد و من با ناز دستانم را دور گردن اردیان حلقه کردم.
‘cause I only feel alive when I dream at night
چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم
Even though she’s not real it’s all right
اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست
‘cause I only feel alive when I dream at night
چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم
آهسته روی پنجه پا کمی بلند شدم و کنار گوشش زمزمه کردم:
– ممنون بابت سعید.
حتی دیگر لازم نبود بپرسم کار او بوده یا نه. من عادت کرده بودم او خودش همه چیز را بفهمد و خودش حلش کند. آن لحظه هم جوابم فقط یک لبخند بود و بعد از آن سر او کمی به سمت پایین خم شد و زمزمه وار هم نوا با خواننده خواند:
– Every move that she makes holds my eyes
هر حرکتی که اون انجام میده چشمام رو خیره می کنه
And I fall for her every time
ومن برای همیشه دلباختش شدم

متعجب و با چشمان گرد شده نگاهش کردم که باعث شد خنده اش بگیرد. فکرش را هم نمی کردم که این آهنگ را بلد باشد! هر چند که آهنگ معروفی بود. کمی از او جدا شدم و باز دوباره نزدیک رفتم. سرش را کج کرد و آهسته گفت:
– از این دلبری ها نکن! جلوی این همه چشم …
غر زدم:
– کشتی منو!
من را به خودش نزدیک کرد. نزدیک تر از هر زمانی و کنار گوشم با صدایی که خنده در آن موج می زد گفت:
– هنوز کاریت نکردم که!
I’ve so many things I want to say
خیلی چیزا دارم که می خوام راجع بهشون حرف بزنم
I’ll be ready when the perfect moment comes my way
و خودم رو برای اون لحظه مناسب آماده می کنم که همه چیز بر وفق مرادمه
I had never known what’s right for me
هیچوقت نفهمیدم که راه درست کدومه
‘til the night she opened up my heart and set it free
تا اون شبی که اون قلبش رو روی من باز کرد و اون رو آزاد کرد
But now I just spend all my time
ولی حالا تمام وقتم رو صرف کسی می کنم
With anyone who makes me feel the way she does
که منو با احساسش یک سو کرده
سرم چسبیده بود روی سینه اش و بوی عطرش حسابی مستم می کرد. چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم که صدایش در آمد:
– چیو بو می کنی دختر خوب؟
ای خدا! شد من یک کاری بکنم و از چشمان تیز بین او دور بماند؟ سریع سرم را بالا گرفتم و حرف را عوض کردم:
– به سینا چی گفتی؟
اول لبخندی زد که یعنی خر خودتی! بعد از آن خیره شد به آسمان پر ستاره و گفت:
– چیز خاصی نگفتم. براش یه خط قرمز کشیدم که حریم خودش رو بدونه. بعدش هم فرستادمش بره خونه شون.
از حرکت ایستادم و گفتم:
– چی؟!!!
با حرکت دستش وادارم کرد تکان بخورم و گفت:
– جلب توجه نکن دختر! چی چیه؟ فرستادمش بره دیگه. کسی که کنترل چشماش با خودش نیست جاش هم این جا نیست.
یکی از دستانم را از دور گردنش باز کردم، جلوی دهانم گرفتم و متعجب گفتم:
– رفت؟
سرش را خم کرد تا بهتر من را ببیند و گفت:
– می شه من چیزی بخوام و نشه؟ جرئت داشت مخالفت کنه؟
خب اگر سینا هم به اندازه من اردیان را شناخته باشد نه! ولی او که قد من اردیان را نمی شناسد. حتی اگر رفته باشد هم با دردسر بر می گردد. از این نظر مطمئن بودم.
‘cause I only feel alive when I dream at night
چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم
Even though she’s not real it’s all right
اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست
‘cause I only feel alive when I dream at night
چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که شبها به رویا می رم
Every move that she makes holds my eyes
هر حرکتی که اون انجام میده چشمام رو خیره می کنه
And I fall for her every time
و من برای همیشه دلباختش شدم
صدای هیوا همه توجه هر دو نفرمان را به سمت جمعیت کشاند:
– دوماد عروسو ببوس یالا، یالا یالا یالا.

واقعا من چه حوصله ای داشتم که به این ها کار یاد داده بودم! چه می دانستم از وسط مراسم خودم پشیمان می شوم. کم مانده بود خودم به هیوا بگویم خفه شو! اما برخلاف من اردیان با لبخند دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را کمی به سمت بالا کشید. متعجب ماندم. می خواست من را ببوسد؟ به همین راحتی؟ سرش را خم کرد و آهسته گفت:
– با اجازه!
و قبل از این که من بتوانم حرفی بزنم لبهایش را یک بار نرم روی گونه ام چسباند و من حس کردم فشار قوی برق از تنم عبور کرده. چنان لرزیدم که مطمئنم خودش هم حس کرد. برای همین هم دستانش محکم دور شانه ام حلقه شد و من را به خودش چسباند. صدای دست و جیغ از جمعیت بلند شده بود و من چه قدر دلم می خواست همه را خفه کنم! چه مرگم شده بود؟ خودم هم سر در نمی آوردم.
now I just spend all my time
حالا تمام وقتم رو صرف کسی می کنم
With anyone who makes me feel the way she does
که منو با احساسش یک سو کرده
‘cause I only feel alive(only feel alive)
چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که (احساس زنده بودن می کنم)
when I dream at night(when your by my side)
شبها به رویا می رم (وقتی تو پیش منی)
Even though she’s not real it’s all right(that’s alright baby that’s all right)
اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست (مسئله ای نیست عزیزم، مسئله ای نیست)
‘cause I only feel alive when I dream at night
چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که
Every move that she makes holds my eyes(holds my eyes)
هر حرکتی که اون انجام میده چشمام رو خیره می کنه (چشمام رو خیره می کنه)
‘cause I only feel alive(Aaaa)
چون تنها زمانی احساس می کنم زندم که
when I dream at night(when your by my side)
شبها به رویا می رم(وقتی تو پیش منی)
Even though she’s not real it’s all right
اگرچه اون دختر فقط یه خیاله ولی مسئله ای نیست
آهنگ بالاخره به اتمام رسید. صدای دست و هورا قاتی شد با صدای آهنگ تند بندری و هجوم آوردن جمعیت به وسط محوطه. اردیان دست من را گرفت و آهسته همراه خودش کنار کشید. همین که خیالش راحت شد دیگر زیر نگاه بقیه نیستیم پوفی کرد و گفت:
– به حق کارای هرگز نکرده! چرا امشب تموم نمی شه؟
باید حدس می زدم که همه کارها را از روی اجبار انجام داده. این همه مهربانی و دلبری کردن از اردیان واقعا بعید بود. برایش پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
– ایش! دلت هم بخواد.
بعد یک دفعه یاد نگرانی ام از بابت سینا افتادم و بیخیال دلخوری ام گفتم:
– اردیان سینا برات دردسر می شه. به خدا تو این اعجوبه رو نمی شناسی! خودش تنهایی پشه س! سوسکه! اما حسابی دلش به رفقای قلچماقش خوشه. اونا که پشتش باشن آدم هم می کشه. چرا پا روی دمش گذاشتی؟
اردیان نگاهی به این سمت و آن سمت انداخت. گویا می خواست مطمئن شود که زیر نظر نیستیم. همین که خیالش راحت شد دست من را کشید به سمت جایگاهمان و گفت:
– بیا بشینیم اول.

این قدر ترسیده بودم که بی هیچ مخالفتی همراهش کشیده شدم و نشستم کنارش. همین که هر دو سر جایمان نشستیم چرخید به سمتم و گفت:
– من پا روی دم اون نذاشتم فریال! اون پا روی دم من گذاشت. برای چی می ترسی؟ من ده نفر مثل اون رو یه جا حریفم. بعدش هم، برای چی به این چیزا فکر می کنی و ذهن خودت رو به هم می ریزی؟ امشب ناسلامتی شب توئه! شاد باش! اصلا هم به این چیزا فکر نکن. این چیزا رو بذار برای من. باشه؟ بذار من به مشکلات فکر کنم.
بی حرف فقط به او خیره ماندم. چه داشتم در جوابش بگویم؟ واقعا هیچ! من فقط سکوت بودم و سکوت. در برابر این همه محبت و فهم و درکش لال شده بودم. ته دلم آرامشی سرازیر شده بود ناگفتنی. خیالم راحت شده بود. مطمئن بودم سینا هر کاری هم بکند باز هم اردیان از پس او بر می آید. وقتی خودش می گفت می تواند حتم داشتم که می تواند. رامیلا و هیوا به سمتم آمدند. می خواستند بلندم کنند و ببرندم وسط. خودم هم نفهمیدم چه شد که به اردیان نگاه کردم. من که عادت نداشتم برای خوش بودنم از کسی اجازه بگیرم! چه شده بود که با نگاه از او اجازه خواستم؟ مشخص بود که خودش هم تعجب کرده. چون چند لحظه ای طول کشید تا جواب بدهد. جوابش هم فقط تکان دادن سرش به طرفین بود. او دوست نداشت من در مراسمی که مختلط بود برقصم و عجیب بود که تمایل خودم هم برای این کار به صفر رسید. سرم را برای رامیلا و هیوا تکان دادم و گفتم:
– نه بچه ها من نمی آم. شما برین خوش باشین.
هر دو تعجب کردند و چند لحظه ای نگاهم کردند. می خواستند بفهمند خودم دلم نمی خواهد یا اردیان به زور وادارم کرده. اما همین که واقعا از نگاهم خواندند تمایلی به این کار ندارم دیگر پاپیچم نشدند. لحظه آخر رامیلا خم شد کنار گوشم گفت:
– طرف ریشاشو زد و با این همه قشنگی دلتو برد. نه؟ حرف گوش کن شدی!
بعد از این دیگر نماند تا حتی جوابش را بدهم. همراه هیوا ورجه ورجه کنان از ما دور شدند. داشتم به رفتن آن ها نگاه می کرد که گرمی دستش را روی دستم حس کردم. دستم روی دامن لباسم بود و او دستش را روی دستم گذاشته بود. نگاهش کردم. نگاهش به من نبود. او هم به جمعیت خیره مانده بود. اما دست من زیر دستش بدجور جا خوش کرده بود.
عکاس آمد و از آن جایی که خودم بدتر از اردیان از این کرم ریختن ها اذیت می شدم سریع به بچه ها رساندم که اذیت نکنند و همان کار معمولی اشان را انجام بدهند و بروند. من می خواستم با این کار ها اردیان را بچزانم اما بدتر از او خودم داشتم می چزیدم. برای همین هم چند عکس معمولی گرفتیم و بعد از آن رفتیم سراغ مراسم خوش آمد گویی. از چشم همه اقوام می توانستم بخوانم که به خونم تشنه اند. همه آن ها طرفدار سینا بودند و حالا چشم دیدنم را نداشتند. ولی به اندازه نوک سوزن هم برایم اهمیت نداشت. من ازدواج کرده بودم تا سینا را از سر باز کنم. ازدواج کرده بودم تا از شر امثال سینا و پدرم راحت شوم. چه خبر داشتند آنها؟ این قدر نگاه های بعضی اشان تابلو پر از کینه بود که اردیان من را کمی عقب می کشید و خودش با آن ها طرف صحبت می شد و خوش آمد می گفت. داشتن همسر با توجهی مثل او غنیمت بود! حتی به صورت موقتی. بعد از خوش آمد گویی و مراسم پاتختی بالاخره زمان سرو شام فرا رسید. هم من حسابی خسته شده بودم و هم اردیان. تصورم از مراسم چیز دیگری بود. دوست داشتم حسابی اردیان را بچزانم. دوست داشتم غیرتش را انگولک کنم. دوست داشتم حرصش بدهم. اما کار به جایی رسیده بود که دلم نمی آمد حتی ذره ای ناراحتش کنم. چه بلایی بر سرم آمده بود فقط خدا می دانست. این قدر خسته شده بودم که حسابی گرسنه ام شده بود. برای همین هم بی توجه به پرستیژ یک عروس سر میز مخصوص عروس داماد نشستم و بدون نگاه کردن به اردیان بشقابم را لبالب پر کردم از کباب و جوجه و ژیگو و ماهی. حتی ذره ای هم برنج نکشیدم. اردیان با نگاهی به بشقاب من پخ زد زیر خنده و گفت:
– فریال چه خبره؟! مثلا عروسی!

انگشت اشاره ام را گرفتم جلوی بینی ام و گفتم:
– هیش! سکوت کن. خیلی گرسنه امه می آم تورو هم می خورم اذیتم کنی.
همان طور سر به زیر ریز ریز خندید و مشغول غذا کشیدن برای خودش شد. شهرزاد برای فیلم گرفتن نزدیکمان شد و من همان طور سر به زیر در حالی که ماهی ام را تکه تکه می کردم گفتم:
– شهرزاد به نفعته بیخیال فیلم گرفتن و قر و فر بشی. گشنه مه! گشنم هم که باشه اعصاب مصاب ندارم می آم می زنمت.
در همان حالت تکه بزرگی هم کباب سر چنگالم زدم و به زور داخل دهانم جا کردمش. وقتی دیدم هیچ صدایی از شهرزاد بلند نمی شود همان طور با دهان پر و لپ های در حال ترکیدن سرم را بالا آوردم و دیدمش که کنار ما در حالی که از خنده در حال کبود شدن است فیلم می گیرد. چشمانم گرد شد و خواستم چیزی بگویم ولی نمی شد. دهانم بیش از اندازه پر شده بود و به این راحتی ها هم خالی نمی شد. هی با دستم اشاره می کردم فیلم را قطع کند و از طرفی تلاش می کرد زودتر لقمه ام را بجوم و قورت بدهم. اردیان که بی محابا دیگر قهقهه می زد رو به شهرزاد گفت:
– خانم خواهش می کنم این فیلم رو قطع کنین تا فریال رو خفه نکردین! الان خودش رو به کشتن می ده.
و شهرزاد که قدمی عقب رفت تا دست من که خیز گرفته بودم پایین لباسش را چنگ بزنم به او نرسد و گفت:
– نه به خدا حیفه! همیشه عاشق غذا خوردن فریال بودم.
با دست اشاره کردم خاک بر سرت و بیخیال او لم دادم روی صندلی، پا روی پا انداختم و از هفت دولت آزاد مشغول خوردن شدم. حالا که او دلش می خواست از این وضع فیل وار غذا خوردن من فیلم بگیرد بگذار بگیرد. آبروی خودش می رفت. من که برایم این چیزها مهم نبود. شهرزاد هم این را به خوبی می دانست. به هیچ عنوان با شکمم تعارف نداشتم. وقتی آن قدری خوردم که دیگر لب مرز ترکیدن قرار گرفتم بشقابم را هول دادم جلو و خطاب به اردیان که دقایقی می شد غذا خوردنش تمام شده بود گفتم:
– واقعا جای من و تو برعکسه ها! این چه وضع غذا خوردنه! نوک می زنی؟
اردیان پوزخندی زد و همین طور که سیگارش را از جیب کتش خارج می کرد گفت:
– کیانوش هم بهم همینو می گه، اما واقعیت اینه که به اندازه نیاز بدنم می خورم. در عجبم از تو! چه طور چاق نمی شی!
دستی روی شکمم که حسابی باد کرده بود کشیدم و گفتم:
– همین یه استعداد رو خدا به من داده ها! اونم تو چشم نداری ببینی؟
سیگارش را از پاکتش بیرون کشید، گوشه لبش گذاشت و همین طور که فندک می زد فقط سرش را به چپ و راست تکان داد و دود سیگار را از گوشه لبش به بیرون فوت کرد. دستم را جلوی صورتم تکان دادم و گفت:
– پیف پیف! این جا جای سیگار کشیدنه آخه؟
اردیان نگاهی به دور و بر کرد و گفت:
– والا فضای بازه! توی اتاق سیگار روشن نکردم ها! حواسم هست شما برات بده استنشاق بوی سیگار.
برای من بد است؟ چرا برای من بد … آهان! خودم یادم نبود دکتر گفته بود بوی سیگار و دخانیات برایم ضرر دارد ولی او یادش بود! امروز هم که توی ماشین کنارم سیگار روشن کرد تمام مدت شیشه اش را تا ته پایین کشیده بود. قلبم دچار رعشه شد. دستم را آهسته روی قلبم گذاشتم و برای این که حواس خودم و قلبم را با هم پرت کنم گفتم:
– کی می ریم؟
شهرزاد که تازه بیخیال فیلم گرفتن شده بود و داشت دوربینش را جمع و جور می کرد گفت:
– اکثر مهمونا بیرون باغ منتظر عروس داماد هستن که برن دور دور.
با هیجان خودم را سر جایم بالا پایین کردم و گفتم:
– وای آخ جون!
منتظر بودم اردیان مخالفتی بکند تا جوابش را بدهم ولی هیچ مخالفتی نکرد! فقط اشاره ای به سیگارش کرد و گفت:
– این تموم بشه می ریم.

تمام رفتار های این مرد عجیب بود. هیچ چیز را به خودش سخت نمی گرفت. غر می زد، ولی خیلی زود هم از کنار مسائل عبور می کرد. می دانست کاری از دستش بر نمی آید پس با حرص خوردن زهرمار خودش نمی کرد. بعد از چند دقیقه بالاخره از سیگارش دل کند. آن را زیر پایش له کرد و از جا برخاست و گفت:
– حجابت کجاست؟
شهرزاد اشاره به در کرد و گفت:
– شما برین سمت ماشینتون، من می آرم براش. همون جا روی صندلی ها گذاشته.
شهرزاد رفت و من هم مثل یک پیچک دور بازوی اردیان پیچیدم که مبادا روی سنگ ریزه ها زمین بخورم و با ناز گفتم:
– منم ببر.
دستش را دور کمرم پیچید و گفت:
– این جوری که آویزون من شدی بیشتر احتمال افتادنت هست. صاف وایسا من خودم دارمت.
کم مانده بود روی زبانم بیاید و بگویم می شود همیشه داشته باشی؟ اما سریع جلوی خودم را گرفتم! چه مرگم شده خدایا! تنها کاری که کردم این بود که خودم را به دستان قوی او بسپارم تا من را تا کنار ماشین ببرد. همین که به ماشین رسیدیم خودش در را برایم باز کرد و کمک کرد سوار شوم. خودش در را برایم بست و سوار شد. یاد جمله اش جلوی در آرایشگاه افتادم. همان وقتی که داشت کمک می کرد سوار ماشین بشوم. پرنسس خانوم! بفرمایید سوار شین! واقعا رفتارهایش با آدم کاری می کرد که حس پرنسس بودن را با همه وجود درک کنی. لبخند روی لبم نشسته بود و قصد نداشت از بین برود. پدرم کنار ماشین آمد و خطاب به اردیان که سعی داشت از بین ماشین هایی جلویی راهی برای خودش باز کند تا از باغ خارج شود گفت:
– پسرم اگه بخوای توی شهر چرخ بزنی باید تا صبح بچرخی! به نظرم یه راست برو خونه.
قبل از این که من فرصت کنم اعتراضی بکنم اردیان گفت:
– نه پدر جان، من به فریال قول دادم بچرخونمش. عجله ای برای خونه رفتن نداریم. یه کم می چرخیم فعلا.
متعجب ماندم. به من قول داده بود؟ کی؟ نکند همان شبی را می گفت که قول داد تا صبح در خدمتم باشد و از وسط کار جا زد؟ حتما همان را می گفت. ماجرای زیر لفظی … یک بار چشمانم را بستم و آهسته باز کردم. نفس حبس شده ام را از سینه خارج کردم. این مرد تنها کسی بود که می توانست نفس من را در سینه حبس کند! بابا شانه ای بالا داد و گفت:
– صلاح ممکلت خویش خسروان دانند. از ما گفتن بود.
سرم را کمی به سمت شیشه اردیان خم کردم تا بتوانم بابا را ببینم و همزمان داد کشیدم:
– بابا شما هم بیاین ها!
بابا سر تکان داد و گفت:
– پشت سرتونیم. برین شما.
اردیان شیشه را بالا داد و راه افتاد. کمی طول کشید تا توانستیم از باغ و از بین خیل عظیم ماشین ها عبور کنیم اما همین که وارد خیابان اصلی شدیم اردیان گفت:
– کمربندتو ببند.
دستم را به معنی ولم کن تکان دادم و گفتم:
– حالشو ندارم،خفه ام می کنه.
این بار با تحکم دو برابر گفت:
– ببند فریال!
خب او پلیس بود. درست که او نمی دانست که من می دانم. ولی من که خبر داشتم! باید به حساسیت هایش احترام می گذاشتم. یکی نبود بگوید احمق جان! پلیس راهنمایی رانندگی که نیست! با این حال به حرفش گوش کردم و کمربندم را بستم. هنوز تمام و کمال بسته نشده بود که ماشین تقریبا پرواز کرد و جیغ من بلند شد.

طوری سرعت گرفته بود که بعید می دانستم کسی به گرد پایمان برسد. هیجان زده هر دو کف دستم را به هم کوبیدم و گفتم:
– وای! خداییش رانندگی ت حرف نداره لعنتی!
در جوابم فقط سکوت کرد. مثل خیلی وقت های دیگر. همان طور که با تسلط کامل رانندگی می کرد دستش را پیش آورد و ضبط را روشن کرد. جز آن دکلمه چیزی در ماشین او پخش نمی شد. من هم کم کم داشتم به صدای آن مردی که دکلمه را می خواند عادت می کردم. عجیب آرامش می داد صدایش.
خنده های نمکینت، تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم
مویِ بَرهم زده ات، جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
چرخیدم و به پشت سرمان نگاه کردم. جالب بود که چند ماشینی پا به پای اردیان گاز می دادند و با فاصله کمی از ما پیش می آمدند. از ته دل قهقهه زدم و گفتم:
– وای اردیان اینا دیگه عجب احمقایی هستن! نگاه دارن پا به پات می آن. می خوان خودکشی کنن؟
با تسلط از بین دو ماشین عبور کرد و گفت:
– ما داریم خودکشی می کنیم یعنی؟
دو ابرویم را با هم بالا انداختم و گفتم:
– نوچ! ولی رانندگی تو خیلی حرفه ایه! اونا عمرا مثل تو باشن. یه مشت عنتر المغزن! اصلا فکر نمی کنن.
دیگر در جوابم چیزی نگفت. اردیان کلا آدم کم حرفی بود. اگر هر از گاهی حرفی هم می زد جز واجبات بود. وگرنه ترجیحش بیشتر بر سکوت بود. دوباره صاف نشستم و خیره به رو به رو غرق آهنگ شدم. عجیب آرامم می کرد این آهنگ.
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم
چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
اردیان تصمیم نداشت به خانه برود. مشخص بود. این قدر در شهر چرخید و چرخید و چرخید و آن آهنگ این قدر پلی شد و پلی شد و پلی شد که هر دو خسته شدیم و صدای بقیه هم در آمد. ساعت سه صبح بود. پدر ها غر می زدند، مادرها داشت خوابشان می برد. اردیان ولی بی خیال چرخید سمت من و گفت:
– بریم خونه؟ بسه؟
چه می شد به او بگویم؟ می شد قربان صدقه آن همه محبتش بروم؟ می شد بگویم با خوبی هایش بدجور دارد من را وابسته می کند؟ می شد بگویم تمام کند آن همه خوبی را؟ نمی شد! پس فقط سرم را تکان دادم و آهسته گفتم:
– بریم. بسه …
دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
***

در خانه را باز کرد و کناری ایستاد تا اول من وارد شوم. حس می کردم بار اول است که پا به این خانه می گذارم. آن شب برایم حس و حال خاصی داشت. آهسته وارد شدم و او هم پشت سرم داخل شد و در را بست. تا وسط نشیمن پیش رفتم و ایستادم. او هم پشت سرم بود. به خوبی حسش می کرد. چیزی از درون داشت کل تنم را می خورد. فکری داشت مغزم را می جوید و نمی دانستم چه طور از شرش خلاص شوم. اصلا می شد از شر آن فکر خلاص شد؟ راه افتاد سمت آشپزخانه و گفت:
– لباست رو عوض کن، منم یه چایی می ذارم بخوریم. خستگیمون در بره.
بی هیچ حرفی راه افتادم سمت اتاقم. بین راه چند لحظه ای نگاهم روی در اتاق او مکث کرد. می شد از او بخواهم آن چیزی که دلم می خواست را؟ نه نمی شد. امکان نداشت او قبول کند. ضایع می شدم. تحقیر می شدم. اه فریال بمیری با این فکرهایت!
وارد اتاق شدم و بعد از برداشتن تاج گل از روی سرم با غیظ کشوی لباس های راحتی ام را بیرون کشیدم. یک دامن کوتاه و یک تاپ بیرون کشیدم و مشغول تعویض لباس شدم. موهایم شنیون نشده بود و مشکل باز کردن مو نداشتم. بعد از تعویض لباس، با پنبه ای آغشته به شیر پاکن مواد آرایشی را از روی صورتم پاک کردم و به خودم خیره شدم. بدون آرایش خودم را دوست نداشتم. اما من همین بودم. واقعیت من همین بود. همین دختری که از داخل آینه به من خیره شده بود. دیگر خبری از مژه های بلندش نبود. خبری از موهای بلند بلوندش هم نبود. کم کم داشت تبدیل به خودش می شد. نفس عمیقی کشیدم و از جا برخاستم. من باید جلوی خواسته ام مقاومت می کردم. من می توانستم این کار را بکنم. حتما می توانستم.
از اتاق که خارج شدم اردیان را با سینی حاوی دو فنجان چایی دیدم. کت شلوارش را با تی شرت مشکی رنگ و شلوار گرمکن طوسی عوض کرده بود. چه قدر در لباس اسپرت خواستنی می شد. خودش خبر داشت؟ شاید هم جدیدا به چشم من این قدر خواستنی می آمد. شاید این من بودم که عوض شده بودم. نوع دید من عوض شده بود. با شنیدن صدای پایم سرش را بالا آورد و با دیدنم لبخندی خسته زد و گفت:
– بیا بشین که بعد از اون همه هیاهو و جیغ و داد و موسیقی این چایی حسابی می چسبه.
موهایم را پشت گوشم زدم و جلو رفتم. افکار خبیثانه ذهنم لحظه به لحظه داشتند پر رنگ و پر رنگ تر می شدند. کسی از درونم داد می کشید شما امشب عروسی کرده اید. شما زن و شوهرید. امشب مثل شب اول زندگی مشترکتان می ماند. چه ایرادی دارد اگر این زندگی را مثل بقیه زن و شوهر ها آغاز کنید؟ تو به او نیاز داری. او به تو نیاز دارد. پس برای چه باید جلوی خودتان را بگیرید؟ او جلو نمی آید چون دیدش به این قضیه مثل تو نیست. حیایش از تو بیشتر است. از مسئولیتش می ترسد. از ضربه زدن به تو واهمه دارد. تو که از این چیزها نمی ترسی. تو جلو برو … با صدایش از جا پریدم:
– فریال حواست کجاست؟
تکانی خوردم. فنجان چایی را به سمتم دراز کرده بود. سریع آن را گرفتم و سر به زیر نشستم. به خاطر فکر هایم حتی جرئت نداشتم نگاهش کنم. می ترسیدم از نگاهم افکارم را بخواند. بی توجه به حال من گفت:
– خدا بخواد از فردا باز زندگیمون روی روال سابق می افته. تنها تفاوتش اینه که برای یه مدت باید همدیگه رو هم تحمل کنیم. به قول شهراد موهای همو هم نکشیم!
باید می خندیدم. این را می دانستم ولی چه طور؟ به زحمت لب هایم را کج کردم و اردیان بی توجه ادامه داد:
– شاید از فردا کمتر بیام خونه. باید زودتر این قضیه رو فیصله بدم. برای این که امنیت تو رو هم تضمین کنم باید خودم وارد عمل بشم. از این کیانوش آبی گرم نمی شه.
فقط سرم را برایش تکان دادم. به زور جرعه ای از چایی ام را تلخ خوردم. اردیان هنوز متوجه نشده بود که من حتی نگاهش هم نمی کنم. ادامه داد:
– مامان اینا فردا بر می گردن تهران. باید بخوابیم که بتونیم بریم فرودگاه بدرقه شون. خیلی زحمت … فریال؟

وای خدایا بالاخره فهمید. عرق سرد روی کمرم نشسته بود. من هنوز به حالت طبیعی نرسیده بود. نمی توانستم نگاهش کنم. برای چه من را صدا زده بود؟ ترجیح دادم توجهی نکنم. هر چیزی بهتر از این بود که نگاهش کنم و او پی به حال من ببرد. باز صدایم زد:
– فریال چیزی شده؟
وای خدایا الان رسوا می شوم. دستم را پیش بردم و فنجان را لب میز گذاشتم. نمی خواستم دیگر آن جا بمانم. باید هر چه سریع تر می رفتم. قبل از این که حرکتی از من سر بزند صدایش روح و روانم را به هم ریخت:
– از سر شب تا حالا می خوام بهت بگم، موهات، چشمات … عالی شده! این جوری خیلی زیبا تری. باور کن!
چشمانم را محکم روی هم فشار دادم. در این شرایطی که من داشتم فقط همین را کم داشتم که او از من تعریف هم بکند! خودم کم بی قرار بودم؟ دیگر ماندنم مصادف بود با زدن حرف هایی که اصلا تمایلی به گفتنشان نداشتم. برای همین هم بدون این که نگاهش کنم یا برای رفتارم توضیحی بدهم از جا برخاستم و زیر لبی کوتاه و مختصر گفتم:
– شب بخیر.
و دوان دوان راه افتادم سمت اتاقم. همین که وارد اتاق شدم خواستم در اتاق را ببندم که دستش روی در نشست و با فشاری مانع شد. سرم ناخودآگاه بالا رفت. دیگر نتوانستم مانع تلاقی نگاه هایمان شوم. طوری نگاهم به نگاهش گره خورد که دیگر به هیچ عنوان قدرت جدا کردنش را نداشتم. هم مانع بسته شدن در شد و هم وارد اتاق شد. او که وارد شد من دستم را از در کشیدم و قدمی عقب رفتم ولی هنوز هم نگاه هایمان به هم چسبیده بود. چراغ اتاق خاموش بود و تنها نوری که داخل اتاق بود نور چراغ تیر برق داخل کوچه بود که حیاط و نیمی از اتاق من را روشن کرده بود. صورتش کامل در تاریکی بود و نمی توانستم درست ببینمش. آهسته گفت:
– چرا ازم فرار می کنی فریال؟
ای کاش می توانستم سر به زیر شوم. ای کاش می توانستم باز نگاهم را از او پنهان کنم. ولی دیگر نمی شد. چنان اسیر چشمانش شده بودم که دیگر به هیچ عنوان نمی توانستم فرار کنم. بدون هیچ کلامی همان طور خیره به او ماندم. فاصله بینمان را با قدمی آهسته پر کرد و چسبیده به من ایستاد. برای نگاه کردن به چشمانش باید سرم را کامل بالا می گرفتم. چنان به هم خیره مانده بودیم که دیگر نیاز نبود من حرفی بزنم. اردلان با همان تیزی همیشگی اش الان به خوبی پی به تمام افکار من می برد. دستم بی اراده بالا آمد و روی سینه اش نشست. همین که کف دستم روی سینه اش نشست آهسته نفسش را از سینه خارج کرد و با صدایی خش دار گفت:
– فریال …
در همین فریال گفتنش یک دنیا حرف بود! این بار من بودم که خیلی خوب فهمیدم اردیان کم آورده! کم آورده و اگر اراده کنم می توانم به همه آن چه دلم می خواهد برسم. آب دهانم را قورت دادم و زمزمه وار گفتم:
– اردیان!
سرش را کمی پایین آورد. هنوز فاصله زیادی بود بین صورت هایمان. کمی روی پنجه پا بلند شدم. او کمی پایین تر آمد و گفت:
– فریال نکن …
این یعنی فریال من دیگر نمی توانم کنار بکشم! تو نکن! تو دور شو. ولی مگر من می توانستم؟ این مرد با توجهات و مردانگی هایش کاری با من کرده بود که در این بیست و اندی سال هیچ بنی بشری با من نکرده بود! طوری جلوی او کم آورده بودم که تا به حال جلوی هیچ احدی کم نیاورده بودم. سرم را کمی به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
– ایرادش چیه؟
این قدر صدایم کش دار شده بود که خودم را هم تحت تاثیر قرار می داد چه برسد به اردیان. سرش کمی پایین تر آمد و آهسته گفت:
– می ترسم اذیتت کنم.
کمی بیشتر روی پنجه پا بلند شدم. هر دو دستم را سر شانه هایش قرار دادم و گفتم:
– تو بهتر از اونی هستی که اذیتم کنی …
فاصله باقی مانده را این بار به سرعت طی کرد ولی دقیقا قبل از این که بتوانم لب هایش را حس کنم با شنیدن صدای تقی که از سمت حیاط بلند شد چشمان بسته شده ام وحشت زده باز شد. اردیان کامل چرخیده بود سمت حیاط و قبل از این که بتوانم بفهمم چه شده سریع به سمت من چرخید و من مات و مبهوت مانده را چنان کشید پشت سرش و جلوی دهانم را هم گرفت که چشمانم از حدقه بیرون زد. از همان جا پشت سرش سرک کشیدم و با دیدن سایه ای میان حیاط چشمانم از همیشه گرد تر شد و مطمئن بودم اگر اردیان جلوی دهانم را نگرفته بود جیغم بلند می شد! اردیان سریع من را کشید سمت در و با صدایی که سعی می کرد بالا نرود گفت:
– بیا فریال، بدو.

من را جلو تر از خودش از اتاق بیرون فرستاد و خودش هم پشت سرم از اتاق خارج شد. همین که از اتاق خارج شدیم دستش را از جلوی دهانم برداشت و با صدایی پچ پچ گونه گفت:
– فریال صدات در نیاد! هیچی نمی گی. خب؟
با هر دو دست جلوی دهانم را محکم چسبیدم. باورم نمی شد دزد آمده باشد. دزد بود یا همان قاتل های همیشگی که قصد نداشتند بیخیال ما شوند؟ دلم می خواست از او چیزی بپرسم اما جرئتش را نداشتم. چنان اخم هایش در هم بود و تمرکز کرده بود که ترجیح دادم فعلا لال شوم. هر دو راهی اتاق او شدیم. قلبم چنان بوم بوم می کوبید که حتم داشتم هر لحظه از کار می ایستد. تمام لحظاتی که با اردیان سپری کرده بودیم و بعد از آن شوک وارد شدن کسی به خانه چنان من را از خود بیخود کرده بود که کل تنم می لرزید و قلبم هم قصد ایستادن داشت. نمی دانستم قرار است چه بلایی بر سرمان بیاید. اردیان به من اشاره کرد لب تخت بنشینم و خودش پاورچین به سمت گاوصندوقش که داخل کمد لباس هایش بود راه افتاد. درگاو صندوق را که باز کرد صدای در اتاق من هم بلند شد و باز نزدیک بود جیغ بزنم که دو دستی جلوی دهانم را محکم گرفتم. اشک به چشم هایم نیش زد. داشتم سکته می کردم! اردیان از داخل گاوصندوق دودی رنگش اسلحه ای را بیرون کشید که با دیدنش ترسم هزار برابر شده و کم مانده بود هق هق گریه را سر دهم. اما با تمام ترس و لرزم این را خیلی خوب درک می کردم که کوچک ترین صدایی می تواند عواقب وحشتناکی به دنبال داشته باشد و برای همین هم جلوی خودم را گرفته بودم که هیچ صدایی تولید نکنم. اردیان اسلحه اش را برداشت. پشت در کمین کرد و خطاب به من اشاره کرد که بروم و پشت سرش بایستم. سریع از جا پریدم و دویدم پشت سرش ایستادم. زمزمه وار طوری که به زور شنیدم گفت:
– نترس! من این جام! از هیچی نترس.
اگر اردیان نبود چه؟ اگر اردیانی نبود تا از من مراقبت کند الان چه به روزم می آمد؟ مطمئنا خودم سکته می کردم و نیاز نمی شد قاتل های محترم به خودشان زحمت بدهند. چیزی طول نکشید که در اتاق باز شد و سایه شخصی تا وسط اتاق پهن شد. اشک چنان از چشمانم بیرون می جهید که همه چیز و همه جا را تار می دیدم. دندان هایم را با همه قوایم روی می فشردم که مبادا صدایی از دهانم خارج شود. دستم را هم با همه قدرتم روی دهانم می فشردم تا جلوگیری کنم از جیغ های ناخوداگاهم. همین که مرد وارد اتاق شد اردیان با یک حرکت غافلگیرانه از پشت سرش خارج شد و با دسته اسلحه اش محکم توی سرش کوبید. همین حرکت اردیان کافی بود تا کنترل من هم از دستم خارج بشود و صدای جیغم بلند شود. اردیان قبل از این که بخواهد سراغ من بیاید و آرامم کند باید از شر آن مردی که بیهوش هم نشده بود خلاص می شد. مرد همان طور که روی زمین افتاده بود چرخید و اسلحه ای که توی دستش بود را به سمت اردیان بالا آورد و من باز جیغ کشیدم! اردیان قبل از این که مرد فرصت کشیدن ماشه را پیدا کند، بدون لحظه ای مکث اسلحه را به سمت سر او نشانه گرفت و ماشه را کشید. جیغ من همزمان شد با متلاشی شدن مغز آن مرد. بعد از آن جیغ در سکوت محضی فرو رفتم. دیگر حتی جیغ هم نمی توانستم بکشم. با چشم های گرد شده فقط به جنازه ای که زیرش غرق خون شده بود و درست در فاصله دو قدمی ام قرار داشت خیره مانده بودم. به چشم های باز مانده اش! به صورت زمختش. اردیان بالای سر او رفت و دادش بلند شد:
– گفتم این بار خودم تک تکتون رو سلاخی می کنم. گفتم یا نه؟ فکر کردین شوخی می کنم؟ فکر کردین شهر هرته که پاشین بیاین توی خونه خودم، روی زنم اسلحه بکشین؟ منو این قدر هیچی حساب کردین؟
اردیان داشت جنازه را وارسی می کرد و من بالای سر جنازه و او، بهت زده و شوکه در کسری از ثانیه متوجه شخصی شدم که سر و کله اش از پشت سر اردیان به طور ناگهانی پیدا شد و قبل از این که فرصت کنم حرفی بزنم، یا جیغی بزنم و اردیان را خبر کنم اسلحه اش را بالا آورد و مستقیم به سمت من نشانه گرفت. چشمانم گرد شد و نفس در سینه ام گره خورد. صدای شلیک گلوله همزمان شد با فریاد اردیان و سوزش شدید دستم. افتادم روی زمین. صدای داد می شنیدم. گوشم سوت می زد:
– می کشمت آشغال!
صدای شلیک های پی در پی. پشت سر هم. دو بار … سه بار … چهار بار …

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

شکالات تلخ31

رمان کامل شکلات تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *