شکالات تلخ23

رمان کامل شکلات تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

صدای داد:
– فریال! فریال عزیزم؟
آمد کنارم. تار می دیدمش. دستم می سوخت. قلبم همچنان بومب بومب می کوبید. داشتم می مردم؟ چه بلایی بر سرم آمده بود؟ مثل پر کاهی از زمین کنده شدم. روحم داشت به سمت آسمان می رفت. نه روحم نبود. اردیان کنارم بود. می دیدمش. صورت نگرانش را. می شنیدم. فحش هایش را. فریاد هایش را. حس می کردم. دویدنش به سمت در را. باز شدن در را. بیرون پریدنش از خانه. روان شدنش سمت پله ها. چنگ زدم به آستین تی شرتش. صدایش را می شنیدم همچنان:
– جانم عزیزم؟ جانم؟ نترس! نترس الان می ریم بیمارستان.
دستم می سوخت. بازویم بدجور می سوخت. من را داخل ماشین گذاشت و خودش هم سوار شد. چشم هایم داشت می سوخت. سرم منگ بود. گیج بودم. چه شده بود؟ چه اتفاقی برایم افتاده بود؟ صدای اردیان را می شنیدم. با تلفن حرف می زد:
– قربان کجا ببرمش؟ کدوم بیمارستان؟ هماهنگه؟ باشه الان می رم به همون سمت. ممنونم. نه خودم حلش می کنم. همین فردا حلش می کنم. شماره رو برام بفرستین.
بعد از آن لحظاتی سکوت شد و بعد دوباره صدای فریاد هایش گوش فلک را کر کرد:
– مرتیکه جعلق نفهم! یه کار ازت خواستم نتونستی درست انجامش بدی؟ کار به جایی رسیده که می آن توی خونه ام روی خودمو زنم اسلحه می کشن؟ برو دعا کن یه تار از موهای فریال کم نشه وگرنه تک به تکتون رو به روز این دو نفر دچار می کنم. مردشور خودت و اون گروهت رو ببرن. اگه یه لحظه دیر جنبیده بودم فریال رو کشته بود. می فهمی؟
بعد از آن باز سکوت بینمان حکم فرما شد. پلک های خسته ام را از هم گشودم. لب هایم خشک شده بود. آهسته زمزمه کردم:
– اردیان.
بار اول نشنید. همه حواسش را داده بود به رانندگی اش. دوباره صدایش زدم:
– اردیان …
این بار شنید. چرخید به سمتم و نگران گفت:
– جانم؟
– می شه … داد نزنی؟
لبخندی که روی لب هایش نشست این بار تلخ بود. تلخ و پر از غم. سرش را تکانی داد و گفت:
– می شه. معذرت می خوام. تو آروم باش الان می رسیم.
چشم هایم را بستم. این قاتل ها قرار نبود دست از سر من بردارند. فقط همین را می دانستم. تا وقتی جنازه ام را نمی دیدند راحت نمی شدند. چیزی طول نکشید که ماشین متوقف شد و باز صدای اردیان توی گوشی پیچید:
– الو سلام. آقای دکتر عبادی؟ آقای دکتر ما توی پارکینگ بیمارستان هستیم. بله … بله چشم. ممنون.
تلفنش که تمام شد آهسته صدایم زد:
– فریال؟
حال این که چشم باز کنم را نداشتم. بدجور خوابم می آمد و سوزش دستم هم نا و رمقم را گرفته بود. باز صدایم زد و این بار کمی بلند تر و نگران تر:
– فریال؟
سعی کردم چشم باز کنم. نمی خواستم نگرانش کنم. اما نمی توانستم. صدای نگرانش بلند شد:
– از حال رفتی؟ یا داری سر به سرم می ذاری؟ فریال به خدا الان وقتش نیست! جواب بده …
با تقه ای که به شیشه خورد جمله اش را نیمه تمام رها کرد و سریع از ماشین پیاده شد. چون در ماشین را نبسته بود صدایش را می شنیدم. مشغول احوالپرسی با دکتر بود. مختصر حال من را برایش شرح داد و در سمت من باز شد. با تکان دستی صدای ناله ام بلند شد. کسی بازوی مجروحم را می کشید. دست راستم بود. سعی کردم چشم باز کنم ولی باز هم موفق نشدم. صدای نگران اردیان را می شنیدم:
– آقای دکتر فکر کنم از حال رفته. جواب نمی ده!
دکتر دستم را رها کرد و گفت:
– خانوم پرستار منتقلشون کنین روی برانکارد.

و بعد در جواب اردیان گفت:
– نگران نباش، یه خراش جزئیه. گلوله از کنار دستش رد شده. اما خون زیادی ازش رفته. یه بخیه و یه سرم حالش رو جا می آره.
صدای نفس عمیق اردیان را شنیدم و در دل نالیدم:
– خدایا دوباره بخیه نه!
***

فصل سی و ششم

سرش را بالا گرفته بود. بالا تر از همیشه. به هیچ عنوان نمی توانست جلوی این جماعت سر به زیر باشد. نه می خواست و نه می توانست. اگر دست خودش بود همان لحظه اسلحه می کشید و همه اشان را می کشت و تمام. اما باید خونسردی خودش را حفظ می کند. یک نفر در صدر نشسته بود. در صدر میز بزرگ دوازده نفره. بی تفاوت نسبت به همه افرادی که دور تا دور میز نشسته بودند سر به زیر سیگار می کشید و برگه های جلویش را پس و پیش می کرد. نگاه از او گرفت. دستش را به سمت پاکت سیگارش که روی میز گذاشته بود دراز کرد. بدجور دلش سیگار می خواست. باید یک طوری خودش را آرام می کرد. وقتی به یاد ضجه های فریال می افتاد چنان خونش به جوش می آمد که می ترسید هر لحظه کنترل خودش را از دست بدهد. همه چیز را زیر سر این آدمایی می دیدی که حالا بیخیال جلویش نشسته بودند. فندک را زیر سیگار روشن کرد. پک زد و نگاهش را روی افراد حاضر در اتاق چرخاند. اکثرا دو نفر دو نفر در حال پچ پچ بودند. تنها افراد ساکت آن جلسه او بود و کیانوش و همان مردی که در صدر نشسته بود. بعد از گذشت چند دقیقه بالاخره یکی از مرد ها که وسط میز نشسته بود به حرف آمد:
– اتفاقی که دیشب افتاده واقعا خارج از برنامه های گروه بوده! ما هیچ کدوم از کاری که مهران و صمد انجام دادن خبر نداشتیم و زیر نظر هیچ کدوم از ما نبوده! الان هم اونا به سزای عملشون رسیدن. بعد از ازدواج اردیان و فریال از نظر من یکی دیگه چیزی برای حساسیت باقی نمونده بود! اصلا درک نمی کنم چرا این دو نفر دست به این کار زدن!
نگاه اردیان تمام مدت به فردی که حرف می زد خیره مانده بود و بی حرف به سیگارش پک می زد. بعد از او یک مرد دیگر که به اردیان نزدیک تر بود گفت:
– یکی دو بار به من گفته بودن که بازم ممکنه فریال دردسر بشه. منم بهشون گفتم می تونن یه مدت زیر نظر بگیرنش. وقتی هیچ اتفاقی نیفتاد گفتم حساسیتشون بی مورده و می تونن بیخیال بشن. فکر می کردم بیخیال هم شدن!
اردیان پوزخندی زد و نگاه از مردی که حرف می زد گرفت و به سقف کناف کاری شده چشم دوخت. لایه های قهوه ای کناف روی سقف به همراه لوستر طلایی رنگ اتاق را مدرن نشان می دادند. صدای کیانوش از کنار گوشش بلند شد:
– از اول هم گفتم اینا رو کنترل کنین. اگه اردیان دیشب از پسشون بر نمی اومد معلوم نبود الان خودش و زنش کجا بودن! اگه عصبانی باشه به نظر من حق داره! دیشب تا صبح بالای سر زنش بود توی بیمارستان. یه دقیقه هم چشم روی هم نذاشته …
اردلان چشم از سقف بر نداشت. همان طور خیره به سقف به سیگارش پک زد و دودش را به سمت همان سقف فرستاد. داشت به این فکر می کرد که باید سریع دوباره به خانه برود. به درخواست او دوست های فریال آمده و کنارش مانده بودند ولی او دیگر به هیچ کس اعتماد نداشت. باید بر می گشت و برای امنیت فریال یک فکر جدی می کرد. آن اتاق و آن لحظه همان جا و همان زمانی بود که مدت ها بود انتظارش را می کشید. ولی آن لحظه که در آن قرار گرفته بود اصلا و ابدا حوصله اش را نداشت و فقط می خواست فرار کند. سیگارش تمام شده و به فیلتر رسیده بود. سرش را پایین آورد تا سیگار را خاموش کند. درست همان لحظه که سرش را پایین آورد نگاهش با نگاه مردی که در صدر میز نشسته بود تلاقی پیدا کرد. همان مرد خونسردی که از اول هیچ کاری با بحث های اعضا نداشت و حرفی هم نمی زد. نگاهشان به هم دیگر چند لحظه ای طول کشید و این اردلان بود که نگاه از او گرفت. در نظرش همه اعضای سر میز به یک اندازه مشکوک بودند و اسناد می توانست دست هر کدام از آن ها باشد. مردی که در صدر بود به همراه دو نفر از افرادی که سمت راستش نشسته بودند یک سری عکس و کاغذ را وسط میز گذاشتند و مشغول توضیح شدند. سفارش های جدید بود که داشتند توضیح می دادند. این آدم ها اصلا چیزی هم برایشان مهم بود؟ همان دیشب دو نفرشان را اردلان به درک واصل کرده بود و آن ها بی خیال و بی توجه همچنان به دنبال قتل و کشتار بودند. واقعا مریض بودند و هیچ چیزی به اندازه کشتن ارضایشان نمی کرد.

افراد سر میز یکی یکی عکس ها و مشخصات را بررسی می کردند و به همدیگر پاس می دادند. اردیان سیگار دیگری آتش زد و در سکوت به آن ها خیره ماند. اصلا برایش مهم نبود که آن ها چه می کنند. با صدای گوشی اش آن را از جیبش بیرون کشید و به صفحه اش خیره ماند. اس ام اس بود. با دیدن اسم فرستنده اس ام اس سریع قفل گوشی را باز و اس ام اس را خواند:
– بیا خونه، تو رو خدا! من می ترسم …
فریال بود! فریال مغرور کله شق بود که این طور عاجزانه از او می خواست به خانه برگردد. چشمانش را یک بار با خشم بست تا به قولی کظم غیظ کند و میز وسط اتاق را توی سر اعضای دور آن نشکند. آن ها با این دختر بدبخت چه کرده بودند که به این روز افتاده بود؟ هرگز از یادش نمی رفت شب قبل را که فریال هم چون یک بچه گنجشک به یقه اش چنگ انداخته بود و التماس کرده بود نگذارند دستش را بخیه بزنند. یادش نمی رفت چه طور زار زده بود و به اردلان گفته بود از زندگی اش خسته شده! لحظه لحظه شب قبل از جلوی چشمش می گذشت و هر لحظه کلافه ترش می کرد نسبت به لحظه قبل. کوتاه نوشت:
– سعی کن بخوابی، خیلی زود پیشتم.
اگر دست خودش بود جلسه را نیمه تمام رها می کرد و بر می گشت. ولی نمی شد. باید گزارش رد می کرد برای بازی دراز و بیشتر از آن در رفتن از زیر کار و کار شکنی درست نبود. کیانوش بی توجه به حس و حال اردیان دو عکس برداشته و برای او راجع به مشخصات افراد توضیح می داد. اردیان بدون این که شنیده باشد کیانوش چه گفته همین طور که سیگار نصفه اش را داخل جا سیگاری با غیظ له می کرد گفت:
– خوبه!
کیانوش سرش را تکان داد و بلند خطاب به بقیه گفت:
– ما کارمون تمومه.
همین که این حرف از دهان کیانوش در آمد اردیان از جا پرید. باید بر می گشت. اما هنوز حتی از پشت میز خارج نشده بود که مرد صدر نشین از جا برخاست و گفت:
– اردیان صبر کن … کارت دارم.
اردیان چند لحظه فقط نگاهش کرد. چه کاری میتوانست با او داشته باشد؟ فقط سرش را تکان داد و با پا صندلی اش را عقب زد. از پشت میز خارج شد و با فاصله یک قدم از میز ایستاد و منتظر مرد ایستاد که داشت از جا بر می خاست تا به سمتش بیاید. کیانوش با همه افراد خداحافظی کرد و خطاب به اردلان گفت:
– من می رم دیگه. کاری نداری باهام؟
اردیان تعجب کرد از این که کیانوش نخواسته بماند و در راه برگشت مخ او را بخورد راجع به این که بالاخره به جلسات راه پیدا کرده و حالا دو نفری می ترکانند! البته رفتن او برای اردلان بهتر هم بود. زودتر به خانه بر می گشت. برای همین هم اعتراض نکرد و گفت:
– نه برو، باهات هماهنگ می شم.
کیانوش رفت و اردلان خیلی خوب فهمید او چرا این قدر عجله دارد. کیانوش جز برای زنان برای هیچ چیزی در زندگی اش عجله نداشت. مرد بالاخره به اردلان رسید و مقابلش ایستاد. قدش ده سانتی کوتاه تر از اردیان بود. سنش هم ده سالی پیرتر. با نگاه به چشمان اردلان سرش تکان داد و گفت:
– فرصت نشد باهات گپ بزنم.
اردلان هم چنان در سکوت نگاهش کرد. در این گروه ترجیح می داد خیلی هم حرف نزند. به خصوص در آن لحظه که تا خرخره پر از خشم بود. برای همین هم منتظر ماند تا او ادامه بدهد. مرد که نامش یحیی بود ادامه داد:
– بابت اتفاقی که افتاده متاسفم. تو عضو خوبی هستی. کارای خیلی سختی رو انجام دادی که از عهده هر کسی بر نمی آد. اما … از نظر من جای تو این جا نیست!
اردلان چشم ریز کرد و با سر کج شده گفت:
– از چه نظر؟
یحیی شانه ای بالا انداخت. اول با زبان لای دندان های زردش را تمیز کرد و بعد از آن گفت:
– تو خیلی بچه ای! تازه وارد گروه شدی. تجربه ای نداری. جای تو این جا نیست جوجه! اینو به همه هم گفتم. بهتره خودت بکشی کنار. حد تو این قدرا نیست.
ابروی اردلان بالا پرید. همان جا که بود دست به سینه شد. هیچ کس حواسش به آن دو نفر نبود. اردلان نمی دانست این مرد فقط از جانب خودش حرف می زند یا از جانب خیلی های دیگر. حوصله یک دردسر جدید را نداشت. برای همین هم باید آن دردسر را همان جا در نطفه خفه می کرد. سرش را کمی پایین آورد و با صدای آهسته گفت:
– حد منو شما تعیین نمی کنی! این جا هم شکر خدا رئئیس بازی معنی نداره. وقتی گروه خواسته من باشم تو کی باشی که برای من تعیین تکلیف کنی؟

یحیی پوزخند زشتی زد و گفت:
– از من گفتن بود. می خوای بمونی بمون، ولی عواقبش پای خودته. زت زیاد!
بعد از این حرف دیگر حتی نماند که شاخ و شانه کشیدن های اردلان را بشنود. عقب گرد کرد و برگشت سمت صندلی خودش. اردلان دیگر تحمل ماندن در آن محیط را نداشت. برای همین هم با قدم های بلند سریع آن اتاق و بعد از آن دفتر کاری که جلسات در آن برگزار می شد را ترک کرد. به چیزی که آن روز برای آن وارد جلسه شده بود رسیده بود. همین که پایش را از ساختمان بیرون گذاشت نفس حبس شده اش را آزاد کرد و زیر لب غرید:
– لعنت به همه تون!
ماشینش را جلوی ساختمان پارک کرده بود. همین که سوار ماشین شد به سرعت گوشی اش را برداشت تا شماره بازی دراز را بگیرد. بازی دراز گفته بود خودش با او تماس می گیرد. ولی اردلان تحمل صبر کردن نداشت. قبل از این که فرصت کند شماره را بگیرد نام کیانوش روی گوشی دیگرش افتاد. پوفی کرد و تصمیم گرفت جواب ندهد. اما قبل از این که بیخیال او شود چیزی از درون وادارش کرد جواب بدهد. گوشی دیگر را برداشت و پاسخ داد:
– بله؟
کیانوش تازه رفته بود این تماسش کمی عجیب به نظر می رسید.
– الو اردی، اومدی بیرون از جلسه؟
اردیان ماشین را راه انداخت و گفت:
– آره، تو که تازه رفتی؟ چه مرگته باز؟
– زنگ زدم یه چیزی بهت بگم. ببین الان که وارد گروه شدی یه ذره باید بیشتر حواست جمع باشه. احتمالش زیاده که توی ماشینت، توی خونه ت، توی گوشی ت و خلاصه همه جا برات شنود گذاشته باشن. تا جایی که من می دونم افرادی که تازه وارد جلسات می شن بدجور تحت نظرن. خلاصه که حواست باشه. آسه برو آسه بیا که دردسر برا جفتمون درست نکنی.
ابروهای اردلان بالا پرید. خطر از بیخ گوشش گذشته بود. اگر حرف کیانوش درست باشد فقط کافی بود او مکالمه اش را با بازی دراز داخل ماشین انجام می داد. فاتحه اش خوانده می شد. خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و گفت:
– خیلی خب! من چیزی ندارم که بخوام بترسم. اونا هم بیخودی این قدر گیرن.
– حالا از ما گفتن بود. داری می ری خونه؟
– آره.
– شاید منم شب یه سر بزنم ببینم این دختره حالش چه طوره. فعلا زت زیاد.
قبل از این که اردلان بتواند او را از آمدن منصرف کند کیانوش تماس را قطع کرده بود. گوشی را با غیظ روی صندلی انداخت و گوشی دیگر را برداشت و سریع سایلنتش کرد. نمی خواست وقتی گوشی زنگ می خورد و مجبور می شد برای پاسخگویی از ماشین پیاده شود شک اعضا را بر انگیزد. بعد از آن ماشین را به کنار خیابان هدایت کرد و شماره فریال را گرفت. چیزی طول نکشید تا صدای گرفته فریال در گوشی پیچید:
– اومدی اردیان؟
نفس عمیقی کشید و همین طور که آهسته با انگشتش روی فرمان می کوبید گفت:
– تا چند دقیقه دیگه می آم خونه. خوبی؟
– آره، ولی می ترسم. هر آن حس می کنم ممکنه یه نفر بپره توی حیاط! نگاهم به اون سمت کشیده می شه کل تنم رعشه می گیره. تورو خدا بیا …
اردلان با غیظ لبش را جوید و گفت:
– فریال خانوم، شما قوی تر از این حرفا هستی. برای چی می ترسی؟ من الان توی گروه بودم. همه چیز امن و امانه. منم تا چند دقیقه دیگه می آم خونه. دوستات پیشتن؟
– اوهوم …
این دختر کی این قدر مظلوم شده بود؟ خدا او را خلق کرده بود برای چزاندن اردلان. این را داشت در دلش به خودش اعتراف می کرد. ولی نمی دانست چه گناهی کرده که به این عقوبت گرفتار شده. دلش می خواست فریال مثل همیشه چنگ و دندان نشان بدهد. این طور که می شد دلش را ریش می کرد. آهسته گفت:
– سعی کن یه کم بخوابی تا برسم.

بعد از آن خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد. گوشی دیگرش را برداشت و از ماشین پیاده شد. تا جایی که می توانست از ماشین فاصله گرفت و داخل اولین کافی شاپی که سر راهش بود شد و شماره بازی دراز را گرفت. ترجیح می داد کنار خیابان با او حرف نزند. بعید نبود کسی او را تعقیب کرده باشد. بعد از چند بوق صدای بازی دراز در گوشی پیچید:
– چه خبر؟
– قربان اسامی که می گم رو یادداشت کنین. تماس های همه این افراد باید چک بشه. فقط از طریق مکالماتشون می شه پی برد اسناد پیش کدومشونه.
– بگو …
اردلان تند تند اسم تمام افرادی که در جلسه حضور داشتند را از حفظ گفت. همه این اسامی را در همان یک ساعتی که آن جا حضور داشت به خاطر سپرده بود. بازی دراز وقتی همه اسامی را یادداشت کرد گفت:
– به زودی خبرش رو بهت می دم. دیگه؟
– آدرس اون شرکت خدماتی رو می خوام و اسامی که باهاشون هماهنگ کردین.
– برات پیامک می دم.
– ممنون قربان …
تماس قطع شد. اردلان خطاب به مردی که بالای سرش به همراه منو ایستاده بود لبخند کم رنگ خشکی زد و گفت:
– معذرت می خوام، قراری که داشتم کنسل شد. باید برم.
مرد محترمانه برایش سری تکان داد و گفت:
– خواهش می کنم.
اردلان از جا برخاست و بدون فوت وقت به سرعت از کافی شاپ بیرون زد و به سمت ماشینش راه افتاد. باید هر چه سریع تر خودش را به شرکت خدماتی می رساند. این کار از هر کار دیگری واجب تر بود. چند نیروی تعلیم دیده در آن جا انتظارش را می کشیدند. قرار بود آن ها را به عنوان خدمتکار های تمام وقت به خانه ببرد و آن ها مراقبت از فریال را بر عهده بگیرند. البته به صورت کاملا نامحسوس. وقتی این قضیه را بازی دراز مطرح کرد از طرف او با مخالفت مواجه شد. جان فریال خیلی هم برای آن ها اهمیتی نداشت. چیزی که اهمیت داشت این بود که اردیان کارش را درست انجام بدهد. خودش بود که پیشنهاد داد همه هزینه های این قضیه را بر عهده بگیرد. نمی توانست وقتی همه فکرش در خانه و پیش همسرش بود سراغ ماموریتش برود. این طور اصلا نمی توانست تمرکز کند. آن خانه دیگر برای فریال امن نبود و اردلان به عنوان همسرش موظف بود این امنیت را به وجود بیاورد. به هر قیمتی که شده بود.

فصل سی و هفتم

بغضی که در گلویم پیچ و تاب می خورد از دیشب همان جا ماندگار شده بود و نه بیرون می ریخت و نه پایین می رفت. فقط باعث به وجود آمدن یک گلو درد وحشتناک شده بود. هر چند لحظه یک بار آب دهانم را قورت می دادم و وحشت زده حیاط نگاه می کردم. دیگر جرئت این را نداشتم که پایم را داخل اتاقم بگذارم. آن اتاق به حیاط راه داشت. قاتل آن شب از اتاق من وارد خانه شده بود. دیگر ا زاین خانه می ترسیدم. خیلی هم می ترسیدم. تا وقتی که اردیان نبود حس می کردم تمام دیوار ها قصد جانم را کرده اند. هر چند دقیقه یک بار از جا می پریدم و نیم جیغی از حنجره ام خارج می شد. با هر صدای تقی که از یک گوشه خانه بلند می شد من تا مرز سکته پیش می رفتم و رامیلا و هیوا را هم با خودم همراه می کردم. گوشه کاناپه در خودم کز کرده بودم و پتوی مسافرتی صورتی رنگ پشمالویم را در آغوشم می فشردم. رامیلا پایین پایم نشسته بود و با نگرانی نگاهم می کرد. هیوا با لیوانی بزرگ از گل گاو زبان از آشپزخانه خارج شد و گفت:
– بیا اینو بخور، اعصابت رو آروم می کنه.
همان طور که نشسته بودم بدون هیچ تکانی فقط سرم را به چپ و راست تکان دادم. به سمتم قدم تند کرد و گفت:
– نمی شه! باید بخوری … برات خوبه!
به رامیلا اشاره کرد و رامیلا از پایین پایم خودش را سمت دیگر کاناپه کشید و جایش را به هیوا داد. هیوا نشست و لیوان را جلو آورد و گفت:
– توش نبات ریختم. شیرینه، هم فشارت می آد سر جاش، هم اعصابت یه کم شل می کنه.
لبخندی روی لبم نشست و دستم را پیش بردم و لیوان را گرفتم. گرمایش به بدنم منتقل می شد. رامیلا کنترل روی میز را برداشت و گفت:
– بذار برات آهنگ بذارم. تو آهنگ گوش ندی حالت سر جاش نمی آد.
چه دل خجسته ای داشت. بدون حرف جرعه ای از گل گاو زبان شیرین شده را نوشیدم. بد هم نبود. حداقل گرمایش را دوست داشتم. رامیلا آهنگ ملایمی گذاشت و صدایش را زیاد کرد و گفت:
– بذار برات یه چیزی تعریف کنم یه ذره بخندی دلت باز شه.
همین طور که لیوان را دو دستی جلوی دهانم گرفته بودم و نرم نرم می نوشیدم منتظر نگاهش کردم. دوست داشتم آن ها برایم حرف بزنند تا همه چیز از یادم برود. سکوت را دوست نداشتم. افکارم را دوست نداشتم. ترس هایم را دوست نداشتم. رامیلا کف هر دو دستش را به هم کوبید و گفت:
– هرمز رو یادته؟
چشم ریز کردم و به فکر فرو رفتم. هرمز؟ من فقط یک هرمز می شناختم. یک پایش اروپا بود و یک پایش اهواز. نه آن جا ماندگار می شد و نه این جا. هر وقت هم که می آمد مهمانی های خیلی بزرگی ترتیب می داد و همه را دور هم جمع می کرد. صنم خاصی با او نداشتم. سرم را تکان دادم و رامیلا هیجان زده گفت:
– پریشب اومد بهم پیام داد. حالا فکر می کنی چی گفت؟
این بار علاوه بر من هیوا هم داشت کنجکاو نگاهش می کرد. خندید و گفت:
– داشت آمار تو رو می گرفت. فهمیده بود با سعید تموم کردی. شماره ت رو می خواست. گفت قصد بدی هم نداره و خیلی وقته تو فکر اینه که باهات یه رابطه جدی رو شروع کنه. جریان بابات رو هم شنیده بود. البته کیه که نشنیده باشه! می گفت خیلی نگرانته، فعالیتت هم توی اینستا کم شده بیشتر نگران شده و می پرسید چت شده و از این حرفا. تا بهش گفتم ازدواج کردی وا رفت! باورش نمی شد. آخرش هم می گفت تقصیر خودمه و دیر جنبیدم و باید زودتر بهش می گفتم. منم یهو از دهنم پرید گفتم رابطه ت با شوهرت خیلی خوب نیست و ممکنه جدا بشی. دیگه انگار خدا دنیا رو بهش داد. اصرارپشت اصرار که شماره ت رو بدم تا برای جدایی کمکت کنه! مرتیکه معطل بود انگار! می گفت لیاقت فریال یه زندگی عالیه و کسی حق نداره اذیتش …
– سلام خانوما …
با شنیدن صدای مردانه از پشت سرمان چنان از جا پریدم و جیغ کشیدم که نفهمیدم کی لیوان گل گاو زبان را پرت کرده ام روی زمین و هزار تکه اش کرده ام. همراه من رامیلا و هیوا هم از جا پریدند و هم نوا با من جیغ کشیدند. همین که چرخیدم با دیدن اردیان که دست هایش را بالا گرفته بود و داشت می گفت:
– نترس، نترس منم!

با دیدن او باز بغض شدید تر از قبل به گلویم چنگ کشید. پاهای ترسوام حتی اجازه ندادند کاناپه را دور بزنم و از همان پشت کاناپه چنان به سمتش پریدم که کاناپه نزدیک بود برگردد و خودم هم تعادلم را از دست دادم و اگر دست های قوی اردیان سریع زیر بازویم را نگرفته بودند پهن زمین می شدم. سریع دست هایش را گرفتم و خودم را بالا کشیدم و در آغوشش حل شدم. او هم دست هایم را رها کرد و دستانش را چون حصاری محکم دور شانه هایم پیچید و کنار گوشم گفت:
– نترس! نترس من این جام. اومدم …
بغضم داشت آب می شد. قطه ای اشک به زحمت از گوشه چشمم چکید و با صدایی گرفته و لرزان گفتم:
– خوبه که اومدی. نرو دیگه. نرو تو نباشی من میمیرم.
من را محکم تر از قبل به خودش فشرد و آهسته گفت:
– نمی رم عزیزم. نمی رم … آروم باش!
همان جا که بودم سرم را در سینه اش پنهان کردم. دلم نمی خواست حتی لحظه ای از او جدا شوم. نمی خواستم نه چیزی ببینم و نه بشنوم. همان جایی که بودم جایم خوب بود. ولی با شنیدن صدایی زنانه مجبورم شدم خودم را کمی عقب بکشم. دو زن پشت سر اردیان ایستاده و به ما زل زده بودند. ترسان بیشتر در خودم جمع شدم و اردیان بدون این که من را از خودش جدا کند کمی چرخید به سمت زن ها و گفت:
– عزیزم خانم احمدیان و خانم کاویان این جا هستن که توی کارای خونه کمکت کنند. دیدم با این حالت دیگه نمی تونی خونه هم تمیز کنی. مشکلی که با این قضیه نداری؟
نگاه از زن ها که دو دختر تقریبا جوان بلند قد محجبه بودند گرفتم و باز سرم را در آغوشش پنهان کردم و گفتم:
– هیشکی مهم نیست. فقط تو باش پیشم.
جوابش فقط فشار دادن شانه ام بود و بعد از آن خطاب به رامیلا و هیوا که آن وسط همان طور یک لنگه پا مانده بودند گفت:
– ممنون که قبول زحمت کردین. دیگه خودم هستم.
خیلی محترمانه از آن ها خواست بروند. جرئت داشتند مخالفت کنند؟ امکان نداشت. برای همین هم سریع خواهش می کنمی بلغور کردند و راه افتادند سمت اتاق من تا وسایلشان را بردارند و بروند. همین که آن ها در اتاق ناپدید شدند اردیان خطاب به زن هایی که استخدام کرده بود و بی حرکت همان جا پشت سرش ایستاده بودند گفت:
– اتاق وسطی در اختیار شماست خانوما. می تونین وسایلتون رو بذارین و کارتون رو شروع کنین. من معمولا خونه هستم، اما یک روزهایی چند ساعت وسط روز از خونه خارج می شم. اون موقع می تونین اتاق من رو مرتب کنین. غیر از اون خواهشا وارد اتاق من نشین. بقیه برنامه کاریتون رو هم با همسرم هماهنگ کنین البته هر زمانی که حالش بهتر شده بود. الان می خواد استراحت کنه.
هر دو زن سری تکان دادند و بی هیچ حرفی راه افتادند سمت همان اتاق وسطی که اردیان به آن ها نشان داده بود. اگر کمی حالم بهتر بود حتما کلی به حالت ربات گونه آنها می خندیدم. هیچ حرفی نمی زدند و فقط کاری که از آن ها خواسته شده بود را انجام می دادند. کار اردیان برایم ارزش داشت. این که حواسش همه جوره به من بوده حسابی برایم ارزش داشت. همان لحظه رامیلا و هیوا از اتاق خارج شدند و جلوی ما که رسیدند هر دو لبخند زدند که میزان دستپاچه بودنشان را به خوبی توانستم از همان لبخند های کجشان بفهمم. خودم را از اردیان جدا کردم تا بتوانم با دوستانم خداحافظی کنم. هیوا بوسه ای سر سری روی گونه ام کاشت و گفت:
– ایشالا که زود خوب بشی عزیزم و دیگه از این اتفاقا برات نیفته.
رامیلا ولی اینقدر ترسیده بود که حتی جلو هم نیامد و از همان جا که ایستاده بود دستی برایم تکان داد و گفت:
– مراقب خودت باش عزیزم. بازم بهت سر می زنیم. خداحافظ …
هر دو نگاهی به اردیان کردند و زیر لبی خداحافظی ای بلغور کردند و راه افتادند سمت در خانه. خواستم برای بدرقه شان تا جلوی در بروم که اردیان باز دستش را دور شانه ام پیچید و گفت:
– بهتره یه کم استراحت کنی. رنگت بدجور پریده.

مخالفتی نکردم. واقعا هم حال خوبی نداشتم و حالا که اردیان آمده بود می توانستم کمی چشم هایم را ببندم. راه افتاد سمت اتاق من. همین که پایش را داخل راهرو گذاشت پاهایم قفل شد. من محال بود دیگر داخل آن اتاق بخوابم! همین که ایستادم او هم مجبور شد بایستد. سرم را خم کرد تا من را ببیند و گفت:
– چرا ایستادی؟
نگاهم را از در اتاقم دزدیدم و همان طور سر به زیر در حالی که به ناخن های لاک خورده پاهای برهنه ام نگاه می کردم گفتم:
– من … من از اون اتاق …
به این جا که رسیدم سرم را بالا گرفتم. چشم هایم پر از اشک شده بود و اردیان را تار می دیدم. دستم را جلو بردم و سمت سینه تی شرتش را به چنگ گرفتم و آهسته گفتم:
– می شه منم بیام تو اتاق تو بخوابم دیگه؟ به خدا اذیتت نمی کنم. ولی اون جا …
بدون این که اجازه بدهد حرفم تمام بشود دستم را گرفت و کشید سمت اتاق خودش. گاهی سکوت هایش برایم حسابی دلچسب می شد. هیچ حرفی نزد. مسخره ام نکرد. تحقیرم نکرد. حتی نخواست بابت ترسم نصیحتم کند و موعظه کند که چیزی برای ترس وجود ندارد و بیخود می ترسم. مثل همیشه همین که حس کرد نیاز به پناه دارم، پناهم داد. وارد اتاقش که شدیم راه افتاد سمت تخت خواب بزرگش و گفت:
– بیا دختر خوب. بیا بخواب …
شرمنده و سر به زیر راه افتادم سمت تخت خوابش. می دانستم راحت نیستم تختش را با من شریک شود ولی من هم چاره ای جز این نداشتم. فقط مشکلم این نبود که نتوانم در اتاق خودم بخوابم. من با تنها ماندن در اتاق هم مشکل داشتم! هیچ کسی هم جز اردیان نمی توانست به من آرامشی بدهد که راحت بتوانم بخوابم! خودم را روی تخت کشیدم و بدون این که لحاف روی خودم بکشم در خودم جمع شدم و چشمانم را بستم. از خش خش لباس هایش فهمیدم که جلو آمد. لحظاتی بعد سنگینی لحاف را تا گردنم حس کردم و بی اختیار لبخند زدم. موهای پیشانم را از روی صورتم کنار زد. پلک هایم لرزید. آهسته گفت:
– بخواب، من همین جام.
کل شب را نخوابیده بودم. او هم نخوابیده بود. او هم خسته بود. گیج خواب بودم. همان طور گیج و منگ بدون این که چشم باز کنم آهسته گفتم:
– توام بخواب …
و دیگر نشنیدم جوابی داد یا نه. به خوابی شیرین و آرامش بخش فرو رفتم …
***
چشم که باز کردم اتاق در تاریکی محض فرو رفته بود. چند لحظه ای طول کشید تا بفهمم کجا هستم و چه ساعتی از روز است. سر جایم غلت زدم و با دیدن اردیان که کنارم با کمی فاصله طاق باز خوابیده بود آن هم بدون رو انداز تکانی خوردم و نیم خیز شدم. بالا تنه اش برهنه و دست هایش روی شکمش در هم قفل شده بود. همیشه همین طور می خوابید. قفسه سینه اش آهسته و آرام بالا و پایین می شد و مشخص بود به خواب عمیقی فرو رفته. لبخند روی لبم نشست. خودش می دانست حضورش چه امنیت و آرامشی به همراه دارد؟ خیلی آهسته طوری که او بیدار نشود سر جایم نشستم و پاهایم را از تخت آویزان کردم. بوی خوش خورش قیمه چنان در خانه پیچیده بود که عقل از هوش آدم می برد. آهسته از لب تخت برخاستم و پاورچین پاورچین راه افتادم سمت در. خواب اردیان خیلی سبک بود و نمی خواستم با کوچک ترین صدایی باعث بیداری اش شوم. آهسته در بسته اتاق را باز کردم و از لای در بیرون خزیدم و دوباره در را آهسته بستم. چراغ های خانه روشن و بوی زندگی می آمد. راه افتادم سمت آشپزخانه. خانمی که کاویان معرفی شده بود سر میز آشپزخانه نشسته و مشغول درست کردن سالاد بود. با دیدن من لبخند بی روحی زد و گفت:
– بیدار شدین؟
خنده روی صورتم پهن شد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– چه بویی راه انداختین! هوش از کله م پرید! دستتون درد نکنه.
با همان لبخند بی روح گفت:
– خواهش می کنم.
از آشپزخانه بیرون آمدم. خانم احمدیان توی پذیرایی نشسته و مشغول بافتن بافتنی بود. خانه از تمیزی برق می زد و مشخص بود در همین چند ساعتی که ما خواب بوده ایم آن ها حسابی به خانه رسیده اند. به او هم سلام کردم و وقتی جواب بی روحی دریافت کردم شانه ای بالا انداختم و راه افتادم سمت گوشی ام که روی میز جلوی تلویزیون رهایش کرده بودم. می توانستم تا زمانی که اردیان بیدار می شد سرم را با گوشی ام گرم کنم. از این زن ها آبی گرم نمی شد. انگار که با خودشان هم قهر بودند. گوشی را برداشتم و همان جا لب کاناپه نشستم و قفل گوشی را باز کردم. برایم اس ام اس آمده بود از رامیلا. بازش کردم. نوشته بود:
– بیدار شدی زنگ بزن.

از کجا فهمیده بود من خوابم؟ حتما نگرانم بوده که این پیام را داده. می خواهد حالم را بپرسد. شماره اش را گرفتم و خم شدم از داخل ظرف میوه ای که روی میز گذاشته بودند یک نارنگی برداشتم. بوق اول به دوم نرسیده صدایش در گوشی پیچید. چنان هق هق می کرد که حتی نمی توانست حرف بزند! نارنگی از دستم رها شد و قلبم به سرعت شروع به کوبیدن کرد و ترسیده گفتم:
– چیه؟ چی شده رامیلا؟ کسی اذیتت کرده؟ سراغ توام اومدن؟
خانم کاویان از داخل آشپزخانه سریع بیرون آمد و نزدیکم ایستاد. توجهی به او نکردم. همه حواسم پی رامیلا بود که هق هق گریه نمی گذاشت درست حرف بزند:
– شوهر … بی شعورت … زنگ زد … یه جوری منو شست … یه جوری منو …
قلب من چنان بنای کوبیدن گذاشته بود که دیگر درست نمی شنیدم حرف های او را. خیالم راحت شده بود که بلایی بر سرش نیامده. صدای هیوا در گوشی پیچید:
– الو فریال. نترس! این احمق دو ساعته همین جور داره عر می زنه. هر چی هم گفتم به تو زنگ نزنه تو گوشش نمی ره. چیزی نشده. خوبی تو؟
ولو شدم روی کاناپه. اصلا نفهمیدم چه زمانی ایستاده بودم. قلبم بدجور به طپش افتاده بود. دستم روی سینه ام چنگ شد. به زور گفتم:
– چش شده؟
هیوا پوفی کرد و گفت:
– اردیان حرفای رامیلا رو شنیده بود. همون چیزا که راجع به هرمز گفت. وقتی تو خوابت برده اونم اومده زنگ زده به این هر چی از دهنش در اومده بهش گفته که تو غلط می کنی آمار زن منو به یه پسر دیگه می دی و خبرای اونو برای زن من می آری. خلاصه که یه جا سالم تو تن رامیلا نیست. حسابی ترکش خورده.
خبالم راحت شد که بلایی بر سرش نیامده. چشمانم را بستم. سرگیجه بدی به سراغم آمده بود. همه چیز را تار می دیدم. دیگر صدای هیوا را هم درست حسابی نمی شنیدم. می فهمیدم که رامیلا هم در پس زمینه شیون می کند و فحش می دهد. ولی دیگر هیچ چیزی برایم واضح نبود. خانم کاویان را دیدم که به من نزدیک شد. گوشی را از دستم بیرون کشید. مشغول ماساژ شانه ام شد و همزمان صدای فریادش بلند شد:
– برو شوهرش رو صدا بزن!
سرم ول شد. همه چیز می چرخید. قلبم می کوبید. حس می کردم توی گردنم می زند. قلبم جا به جا شده بود؟ چرا بدنم کرخت شده بود؟ چرا سرم سوزن سوزن می شد؟ عرق سرد روی تنم نشسته بود. صدای فریاد اردیان مثل یک شوک عمل کرد.
– چی شده؟!
چشم هایم باز شد. حتی چشم هایم هم گز گز می کردند. کنارم نشست. هر دو دستم را گرفت. سر لخت شده ام را کمی تکان دادم تا بتوانم خوب ببینمش. صدای خانم احمدیان را از پشت سرم می شنیدم:
– گوشیشون زنگ خورد. متوجه نشدیم چی گفتن بهشون.
اردیان دست هایم را رها کرد و هجوم برد سمت گوشی که خانم کاویان به سمتش دراز کرده بود. سریع لیست تماس هایم را پیدا کرد و با دیدن شماره متعجب گفت:
– این که دوستشه …
بعد از آن گوشی را پرت کرد روی میز چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید و خطاب به خانم های بالای سرمان گفت:
– چیزی نیست! فقط یه لیوان آب قند براش بیارین.
همین که آن دو نفر رفتند سرم را گرفت و به شانه اش تکیه داد و گفت:
– دختره احمق! زنگ زده به تو … مثل این که حرفایی که بارش کردم کمش بوده. باید درست حسابی …
سریع مچ دستش را چسبیدم و سرم را کمی بالا گرفتم. کم کم تاری دیدم و گز گز شدن بدنم داشت کم می شد. فقط قلبم بود که همچنان دیوانه وار می کوبید. او هم سرش را خم کرد که من را ببیند. لب خشک شده ام را با زبان تر کردم و گفتم:
– کاریش نداشته باش! لطفا …

عصبانی و با اخم های در هم در حالی که سعی می کرد صدایش بالا نرود گفت:
– من مرض داشتم صبر کردم تو خوابت ببره بعد بهش زنگ زدم؟ نمی خواستم با این حالت تازه تشنج ایجاد بشه! بعد ببین این چه قدر احمقه که برداشته زنگ زده به تو. چی گفت بهت؟
سرم را پایین آوردم و بی حرف به شانه اش تکیه دادم. دست را بالا آوردم و روی سینه اش گذاشتم. تازه آن لحظه بود که متوجه شدم برهنه است. یک دفعه به خودم آمدم. سریع سرم را از او جدا کردم و با اخم های در هم و صدایی که خشمگین ولی پچ پچ گونه بود گفتم:
– اردیان این چه وضعیه اومدی جلوی این دوتا؟ خجالت نمی کشی؟
ابرویش بالا پرید و چند لحظه نگاهم کرد. چشم هایم را برایش گرد کردم و گفتم:
– با توام! پاشو برو یه چیزی بپوش تا سگ نشدم!
لبخندی روی لبش نشست که سریع آن را خورد. از جا برخاست و گفت:
– والا وقتی با اون شرایط صدام زدن و گفتن حالت بده به تنها چیزی که فکر نکردم این بود که لباس تنم نیست.
با چشمانم غضب آلود اشاره کردم برود و او این بار واقعا خندید و آهسته گفت:
– غیرتی می شه برا من! نیم وجبی …
او رفت و من بی حرف به رو به رویم خیره ماندم. واقعا برای او غیرتی شده بودم! من!!! منی که با دوستانم استخر مختلط می رفتم و برایم هیچ اهمیتی نداشت دوست پسرم با مایو بچرخد. منی که خارج از کشور با دوستانم با راحت ترین لباس ها جولان می دادیم و برایم مهم نبود چه کسی به دوست پسرم نگاه می کند حتی! من تا این لحظه حتی یک بار چیزی به اسم غیرت را درون خودم ندیده بودم! آنهم آن قدر شدید که اگر اردیان فقط چند لحظه دیرتر به اتاق رفته بود مطمئن بودم جیغم در می آید و هر دوی آن زن ها را از خانه ام بیرون می اندازم.
اردیان که لباس پوشیده از اتاق خارج شد خانم کاویان هم با لیوانی آب قند به ما نزدیک شد و لیوان را به دست اردیان داد. موشکافانه نگاهش کردم. قیافه بدی نداشت. اما همین که حتی سرش را بالا نمی آورد به اردیان نگاه کند خیالم را راحت می کرد. من چه مرگم شده بود؟!! همین که اردیان لیوان آب قند را به سمتم گرفت دو دستی آن را قاپیدم و لاجرعه سر کشیدم. فقط می خواستم حواس خودم را پرت کنم. اردیان نشست کنارم و آهسته پرسید:
– بهتری؟
سرم را بالا و پایین کردم و گفتم:
– خوبم، ولی تپش قلب بدی دارم.
اردیان سری تکان داد و بلند خطاب به خانم های داخل آشپزخانه گفت:
– خانوما برای تپش قلب چی کار می شه کرد؟
وا مگر دکتر استخدام کرده بود؟ متعجب نگاهش کردم و او با لبخندی که صورتش را بدجور خواستنی می کرد و من را در دم لال می کرد گفت:
– اون موقع دوستات بودن نمی شد بگم. اما الان می گم که خیالت راحت باشه و کمتر بترسی. خانم کاویان و احمدیان از دوستان هستن. برای محافظت از او این جا هستن. لطف کردن این مدت کارهای خونه رو هم کمکت انجام می دن. خانم کاویان دانشجوی پزشکی هم هست. چشماتو اون جوری نکن برای من! حضورشون لازم بود.
متعجب فقط نگاهش کردم. بادیگارد استخدام کرده بود؟ برای من؟ این دیگر چه کسی بود؟ فکر می کرد قرار است با او بحث راه بیندازم! دیگر خبر نداشت ته دلم داشتند گونی گونی قند آب می کردند و کم مانده از شادی پس بیفتم که این قدر به من اهمیت می دهد. قبل از این که باز از خود بیخود بغلش کنم جلوی خودم را گرفتم و با نگاهی مملو از قدردانی گفتم:
– مرسی اردیان! مرسی که این قدر خوبی و مرسی که همیشه هستی.
دستش را جلو آورد و همان طور لبخند به لب آهسته ضربه ای روی بینی ام زد و گفت:
– وظیفه س خانوم.
خیره به او ماندم. چه قدر این شخصیتش را دوست داشتم. وقتی از آن شخصیت خشک فاصله می گرفت و مهربان می شد کلا یک نفر دیگر می شد. یک نفری که من سال ها در خفا حسرت داشتنش را داشتم و مدام با عوض کردن دوست پسر های رنگ و رنگ به امید پیدا کردنش جان کنده بودم. اما چه زمانی پیدایش کرده بودم؟ وقتی که خودم به خوبی می دانستم دیگر لایق مردی مثل او نیستم. او هم بی حرف به من خیره مانده بود. آهسته نگاهم از صورتش پایین آمد و روی یقه پیراهنش قفل ماند. دو دکمه بالایی اش باز شد. قبل از این که بتوانم جلوی خودم را بگیرم دستم را جلوی بردم و یکی از دکمه ها را بستم. دو دکمه زیاد بود. قفسه سینه اش را کامل نشان می داد. عضله های برجسته اش را. همین که از بستن دکمه فارغ شدم سرم بالا آمد و چشمانم در چشمانش قفل شد. طوری نگاهم می کرد که یک دفعه تمام تنم گر گرفت. چه قدر حرارت از نگاهش بیرون می زد. جاذبه نگاهش این قدر بالا بود که حتی نمی توانستم از او نگاه بگیرم. با صدای خانم کاویان بالا پریدم:
– فریال جان، این قرص رو بخورین. برای تپش قلبتون خوبه.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

شکالات تلخ31

رمان کامل شکلات تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *