رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت8

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

اونا رفتن ..ولی دوباره دل من پر از غم شد ..
دوباره امیدی که برای آزادی و زندگی شاد داشتم نا امید شد ..می دونستم که در این شرایط چاره ی دیگه ای ندارم ..
راستش بازم به فکر فرار افتادم ..می خواستم برم جایی که دست کسی به من نرسه ..ولی کجا و چطور این کارو بکنم ..
اگر آدمای بدی سر راهم قرار می گرفتن من قدرت دفاع از خودم رو نداشتم …صبح زنگ زدم به فریبا و ازش خواستم با من بیاد بریم پیش زن سابق یعقوب ببینم اون چرا جدا شده …
وقتی از پیش اون بر می گشتم متوجه شده بودم که حق با من بوده و اون زن هم که هنوز ازدواج نکرده بود بشدت آزار دیده و افسرده شده بود درست همون کارایی رو که با من می کرد با اونم کرده بود ..
با وجود این ملاقات نا خوشایند دچار سر گردونی شده بودم ..
واقعا نمی تونستم تصمیم بگیرم …از اینکه روزی بچه مو ازم جدا کنن وحشت داشتم ..مرتب دستم روی شکمم بود اونو نوازش می کردم و می گفتم عزیز دلم ازت جدا نمیشم ..هر کاری به خاطر تو می کنم …
شب آنا ماجرا رو برای بابا تعریف کرد ..و من احساس کردم هر دوشون ازم می خوان که بر گردم پیش یعقوب ..
بابا می گفت : وجود بچه باعث میشه تو دائم با یعقوب در گیر باشی و بالاخره هم بچه رو ازم جدا می کنن ..پس بهتره محترمانه برگردم سر زندگیم ….
تمام اونشب رو پشت پنجره فکر کردم ..مواقعی در زندگی آدم پیش میاد که بطور اجبار باید خودش برای خودش تصمیم غلط رو بگیره ..
با اینکه می دونی فایده ای نداره و راهت اشتباهه بازم مجبوری بری ..
چون چاره ای برات نمی زارن ..چون زنی ..چون هر حرکت تو برای رهایی باعث میشه چندین سد محکم جلوی راهت گذاشته بشه که عبور از اون برای تو غیر ممکن میشه ..
حتی اگر غلط نباشه آبروی عده ای رو می بره …. و تو از رفتن به اون راه ناگزیری …
فردا ساعت پنج بعد عصر عمه با یعقوب اومدن دنبال من ..آنا و رباب خانم گریه می کردن ..انگار من برای همیشه می خواستم از پیششون برم … آنا از اتاق بیرون نیومد و همون جا با من خداحافظی کرد ….
من تصمیم گرفته بودم با زندگی بجنگم ..می خواستم از یعقوب نترسم ..و همون طور که فریبا گفته بود زیر بار کارای غیر منطقی و ظالمانه اش نرم …
با عزمی راسخ راه افتادم ..

بابا چمدون رو برای من تا ماشین آورد ..
یعقوب فورا پیاده شد و با احترام با هاش دست داد و گفت : بابا خواهش می کنم نگران نباشین من زنم رو دوست دارم نمی خوام ناراحتش کنم ..
بابا گفت : یعقوب تا حالا ازت راضی نبودم .. خودت می دونی به خاطر قولی که به من دادی منم بهت قول دادم انجیلا رو بهت بدم و سر قولم هم موندم ..
ولی تو به قولت وفا نکردی بابا دیگه نبینم انجیلا رو عذاب بدی ..مرد و قولش ..نزار زندگی تون از هم به پاشه بخصوص که حالا یک بچه هم تو راه دارین …
عمه خانم گفت : این بار من ضامن میشم خودم مراقب هستم از این به بعد انجیلا به جای فرار میاد پیش من ..انشالله که دیگه لازم نباشه ..
یعقوب نه با من حرفی زد و نه به صورتم نگاه کرد ..
عمه جلو نشسته بود پس در عقب رو باز کرد من سوار شدم ..
چادر نداشتم ..برای همین یک مقنعه سرم کردم و موهامو هم کاملا کرده بودم تو ..می دونستم الان برای همین باهاش درد سر خواهم داشت …
یعقوب و عمه با هم حرف می زدن ..و من ساکت بودم ..
وقتی عمه رو جلوی خونه شون پیاده کرد به من گفت : نمیای جلو ؟ بدون اینکه حرفی بزنم پیاده شدم و رفتم کنارش نشستم ….
نگاهی به من کرد و با مهربونی گفت :می خوای بریم یکم بگردیم ..شام بخوریم بعد بریم خونه ؟ گفتم : هر طوری تو می خوای …
گفت ببین چطوری جواب میدی ؟ می خوای یا نه ؟ گفتم بریم از اون خونه که دل خوشی ندارم هر چی دیر تر برم اونجا برام بهتره …
پرسید : چرا ؟ چون منو دوست نداری ؟
گفتم : نمی زاری یعقوب خودت نمی زاری ….تو شکاکی ، داری منو خفه می کنی ..اگر این کارا رو نکنی خوب دوستت دارم چرا نداشته باشم؟ تو شوهر منی …من دیگه جایی رو ندارم که برم ,,, همه جا جز پیش تو برای من موقتیه مثل مهمون هستم ..
خونه ی من الان خونه ی توست ..حد اقل اینو تو این مدت فهمیدم ….
گفت: من بدون تو نمی تونم زندگی کنم نمی دونی تو این مدت چقدر برام سخت بود ..ولی از دستت عصبانیم ..نباید فرار می کردی …
گفتم : میشه در مورد گذشته حرف نزنیم ..
اونشب همین طور تو ماشین منو توی شهر گردوند و آخرم شام گرفت توی ماشین خوردیم ..
پرسیدم چرا نریم تو رستوران ؟
گفت : چادر نداری که ..خودت می دونی بدون چادر نمیشه …
تا موقعی که رسیدیم خونه همین طور مهربون بودو آروم شده بود کمی امید داشتم این کار من باعث شده باشه که اون تغییر کرده باشه…ولی از بچه هیچ حرفی نزد و به روی خودش نیاورد که من حامله ام ..

وقتی رسیدیم خونه چمدون رو داد دست منو و گفت خودت ببر تو ….
نگاهی بهش کردم …هر طوری بود چمدون رو با خودم بردم …
صورتم داغ بود ..دلم می خواست یکم آب به صورتم بزنم ..پرسید کجا میری ؟
گفتم می خوام صورتم رو بشورم ..برای چی می پرسی ؟
گفت : فکر کردم می خوای استفراغ کنی شکلت اون طوری بود …
گفتم : نه اصلا حالت تهوع ندارم حتی یک ذره …
گفت کی بریم بندازیمش ؟
گفتم : چی رو …
سرشو انداخت پایین و رفت تو اتاق خواب و گفت : بچه رو دیگه ..
گفتم : چرا ؟ مگه بچه نمی خوای ؟
گفت : حالا نه ..بعدا شاید …
گفتم : مگه به حرف توست من بچه مو می خوام .. والله تو نوبری ندیدم مردی مثل تو …
گفت : چند تا مرد دیدی ؟
گفت همین شب اول حوصله ی جر و بحث ندارم ولم کن ..اگر می خوای بچه رو بندازم باید هر دومون رو با هم بکشی ..داد زد پس تو به خاطر بچه بر گشتی نه به خاطر من ..
گفتم: ببین یعقوب می دونی از داد و بیداد خوشم نمیاد ..باز داری داد می زنی ..اگر تو خوب و منطقی باشی دوست دارم باهات زندگی کنم ..
ولی با این وضع برام سخته ..تو رو خدا صدا تو نبر بالا منم نمی خواستم بچه دار بشم ولی حالا که شده دوستش دارم گناه داره ..صدای قلبشو شنیدم ..
توام بیا بریم گوش کن ببین دلت میاد از بین ببریش ؟ ..
صداشو بلند تر کرد و گفت : نمی خوام من این بچه رو نمی خوام …فردا می برمت یک جایی کورتاژ می کنی وقت گرفتم ..همین ..
دیگه مجبور شدم منم صدامو بلند کنم ..ولی چون عادت نداشتم و تا حالا این کارو نکرده بودم خیلی موفق نشدم ..
دعوای بدی بین ما در گرفت ..تا جایی که به من حمله کرد و فحش های رکیک و زننده ای به پدر و مادر برادرهام و فریبا که می دونست منو برده دکتر داد ..
اون حتی خبر داشت که منو و فریبا از دکتر خواستیم که بچه رو بندازیم …

و من شب رو با گریه خوابیدم ..
با خودم فکر می کردم ::خدایا این سر نوشت رو تو برای من نوشتی ؟ پس به من بگو تکلیف من و این بچه چی می خواد بشه با این مرد …
چه سرنوشتی در انتظار منه بگو چیکار کنم که درست باشه ..
فردا سر کار نرفت و باز با دعوا منو وا دار کرد لباس بپوشم و چادر سرم کنم و با اون برم که بچه رو بندازیم …
یک لحظه راضی شدم با خودم گفتم باشه عیب نداره این طوری اسیر دست اون نمیشم ..ولی وقتی دوباره دستم رو گذاشتم روی شکمم احساس کردم باید از این موجودی که داشت در وجود من زندگی می کرد حمایت کنم…
منو برد پیش یک قابله ..سکوت کرده بودم و حرفی نمی زدم فقط بشدت ناراحت و عصبی بودم ..
دلم می خواست حداقل آنا پیشم بود ..آنا وقتی شنید که با فریبا برای انداختن بچه رفته بودیم سرم داد زد که می خوای قاتل باشی؟
بچه ای که جون گرفته رو می خواستی بکشی؟ .. جواب خدا رو چی می خواستی بدی ؟ حق همیچن کاری رو نداری ..من خودم بزرگش می کنم …
وقتی رسیدیم از ترس داشتم میمردم …
نمی دونستم چطوری این کارو می کنن ..و من باید چیکار کنم ؟ منتظر ما بودن و همه چیز برای از بین بردن بچه مهیا,,,, …
بغض گلومو گرفته بود ..من بچه مو می خواستم .. یعقوب خودش رفت جلو و حرف زد ..
یک دختر جوون همسن و سال من اومد و به من گفت : بفرمایید تو اتاق نترسین چیز مهمی نیست .. چرا رنگ و روتون پریده ؟ و دستشو گذاشت تو پشت منو با هم رفتیم تو اتاق ..کسی اونجا نبود ..
زن جوون می خواست منو آماده کنه برای عمل ..
گفتم : تو رو خدا بزار یواشکی یک تلفن بزنم خواهش می کنم نزار شوهرم بفهمه ..با تعجب پرسید دلت نمی خواد بچه رو بندازی ؟
گفتم : نه لطفا تو زنگ بزن به شماره ای که میگم ..
بهشون بگو یعقوب انجیلا رو آورده بچه رو بندازه..زود بیاین به این آدرس …
گفت : من نمی تونم این کارو بکنم دکتر بفهمه منو بیرون می کنه شما نگران نباش خانم دکترکسی رو که نخواد کورتاژ نمی کنه ….
گفتم : تو همین کاری رو که من میگم بکن بگو انجیلا ازتون می خواد که زود بیاین ….
به شوهرم هم نگو اگر بفهمه وادارم می کنه قبول کنم ..لطفا,,,,یکم هم طولش بده تا اونا برسن من از خجالتت در میام ..
با تردید شماره رو گرفت و زنگ زد انگار دلش برای من سوخت ..
بعد من هر چی پول تو کیفم داشتم در آوردم و دادم بهش و گفتم دکتر رو صدا نکن یکم صبر کن تا برسن …
پولو گرفت و گذاشت تو جیبشو گفت : نگران نباش خودم هوای تو رو دارم …
حالا هر دو با هم نگران و آشفته بودیم ..که خانم قابله که بهش می گفتن دکتر وارد اتاق شد ..
من فورا پیشدستی کردم و گفتم ..ببخشید یکم حال بد شده کمی صبر می کنین ؟
گفت : آره جانم ..چرا حالت بده صبر کن فشارت رو بگیرم ..می ترسی ؟
گفتم بله خیلی زیاد ..

فشارمو گرفت و گفت : پایینه ..اشکالی نداره .. چیزی نیست اذیتت نمی کنم ..بخواب ..
گفتم خانم دکتر تو رو خدا یکم صبر کنین ..تا از نظر روحی آماده بشم ..
گفت : باشه تو دراز بکش من صبرمی کنم…و رو کرد به همون خانم جوون و گفت :برو یک چایی برای من بیار …
خانم رو هم آماده کن پس تا حالا چیکار می کردی ؟..اون هنوز از در اتاق بیرون نرفته بود سر و صدا ی پدر شوهر و مادر شوهرم رو که با یعقوب جر و بحث می کردن رو شنیدم ..
از جام بلند شدم و فورا چادرمو سرم کردم و همون جا نشستم تا نتیجه معلوم بشه ..
بهترین فکر ی که به خاطرم رسید این بود که به پدرش خبر بدم ..
اون روز پدر شوهرم که مردی بسیار خوب و خوش قلب بود و با کل کارای یعقوب و مادرش مخالف بود اومد و مثل یک فرشته ی نجات دست منو گرفت و از اونجا برد..
یعقوب عصبانی بود ..من فکر می کردم که از اینکه بچه رو از بین نبردم از دستم ناراحته ..ولی بعدا فهمیدم اون بیشتر از اینکه پدرش منو بغل کرده بود و دستم رو گرفته بود عصبانی شده بود اون حتی دلش نمی خواست پدرش با من تماس داشته باشه .. و این دردناک ترین تراژدی بود که من با یعقوب داشتم ….
وقتی از اونجا رفتیم بیرون پدرش گفت : بیا با من بریم خونه ی ما تا موقعی که بچه بدنیا بیاد تو پیش این روانی امنیت نداری …
یعقوب دست منو کشید و گفت : خبر داری از خونه فرار کرده ؟ در حالیکه به صورتش نگاه نمی کرد گفت : مثل آدم باش تا فرار نکنه .. اسیری که نیاوردی ؟ خدا بهت شانس داده و زن زیبا و مظلوم گیرت اومده خودت با دست خودت لگد نزن به بختت ..
من اگر بمیرم یک دستم برای کارای تو از گور بیرون می مونه …
یعقوب دست منو کشید طرف خودشو گفت : اون هیچ کجا نمیره ..باید پیش من باشه …
مادرش گفت : چی میگی حاجی شما که نمی دونی از دست این زن یعقوب چی کشیده که می خواد بچه ی خودشو از بین ببره از درد دلش خبر دارین ؟
پدر یعقوب به اون هم اهمیتی نداد و رو کرد به منو گفت : دخترم اینبار اگر بهت حرف نا روایی زد یا اذیتت کرد به من بگو دیگه با من طرفه … اون حق همچین کاری رو نداره …
مادرش یک مرتبه خودشو انداخت وسط و از من حمایت کرد و گفت : نه عزیزم بیا پیش خودم ..نمی زارم یعقوب این بچه رو از بین ببره …

نمی دونم اون زمان چه فکری برای آینده ی مبهم خودم می کردم ولی اینو می دونستم که موجودی که تو شکم من بود جون داشت و جون من بود …
می خواست زنده بمونه و زندگی کنه ..و این از هر چیزی برای من مهمتر شده بود …که از بچه ام مراقبت کنم …
روزها و شب ها از پس هم می گذشتن و من با یعقوب در جنگ و جدال بی امان روزگار میگذروندم ..
حالا دیگه اون نگاه های گهگاه عاشقانه ای که به من می کرد هم تبدیل به یک نفرت شده بود ..
با حرفاش و با رفتارش نشون می داد که از من کینه ای به دل گرفته که نمی تونه فراموش کنه …
یا شایدم من نسبت به اون این طور بودم …تا حدی که وقتی مادرش از مکه بر گشت و برای من یک چادر سفید با گلهای نارنجی و یک گیره سر آورد ..
اون هر دو رو ازم گرفت و داد به خواهرش و گفت اینا به درد تو نمی خوره ..چون اون فقط رنگ سیاه رو برای من مناسب می دونست ..دامن بلند سیاه ..
جوراب کلفت سیاه و مقنعه ی سیاه …اون هیچ وقت اجازه نمی داد من شلوار پام کنم در حالیکه من عاشق شلوار بودم ….
وقتی مادر یعقوب فهمید که سوغاتی های منو یعقوب گرفته ..برای اولین بار و آخرین بار از من دفاع کرد و هر دو رو پس گرفت و اومد خونه ی ما داد به من و گفت : من اینارو مخصوص اِنجیلا گرفتم حق نداشتی ازش بگیری ..
برای من چادر و گیره مهم نبود ولی از اینکه رفتار شوهرم اینگونه با بی اعتمادی و ظلم همراه بود رنجم می بردم ..
روزها که تنها میشدم برای بچه ام می بافتم و می دوختم ..و هر کدوم رو با عشقی وصف نانشدنی اطو می زدم کنار می گذاشتم …
انگار محبت اونم توی دل من انباشته می شد ..
گاهی هم کتاب های درسی قدیم رو نگاه می کردم چون اجازه ی خوندن روزنامه و ورق زدن مجله رو هم نداشتم …

من تو ماه هشت بودم یکروز آنا و بابا اومدن در خونه ی ما و چون طبق معمول در قفل بود از جلوی پنجره به من گفتن که شهاب داره با نامزدش از ایتالیا میاد که اینجا عروسی بگیرن ….
گفتم : کی میان ؟ زمانش معلوم نیست ؟
آنا گفت : تازه دیشب به ما خبر داده ..تو کی میای خونه ی ما ؟
گفتم : یعقوب بیاد باهاش حرف می زنم و حتما میایم …
من شب یعقوب رو وادار کردم بریم به خونه ی آنا تا ببینم چه خبری داره ..
و یعقوب باز بطور عجیبی خوب و مهربون شده بود ..
نمی دونم برای دیدن شهاب بود یا فکر کرده بود تو این زمان اینطوری بهتره …هر چی من می گفتم قبول می کرد ..
تا شبی که قرار بود همه با هم بریم فرود گاه برای استقبال از شهاب ..
ساعت چهار بعد از ظهر قرار بود شهاب برسه تو فرودگاه تبریز ..و من منتظر بودم یعقوب بیاد دنبالم …
با عجله آماده می شدم داشتم فکر می کردم چطوری راضیش کنم که با چادر نرم ..که اون از راه رسید لباس شو در آورد و دراز کشید ..
گفتم : مگه نمیای بریم فرودگاه ..
پرسید خبر نداری ؟ آنا بهت نگفته ؟ پرسیدم چی رو ؟
گفت پرواز عقب افتاده صبح میاد,, ما هم زودتر میریم ..
می خوای شبی بریم خونه ی آنا تا صبح با آنا بریم ؟
گفتم نه تو می دونی چه ساعتی میرسه ؟با کی حرف زدی ؟
گفت : شش صبح ولی ما زودتر میریم …می خوای گلم بخریم ؟
گفتم : باشه …و قبول کردم و منتظر چهار صبح شدم ….
برای دیدن شهاب بی تاب بودم ….

حدود ساعت دوازده شب ..بابا اومد در خونه ی ما و زنگ زد ..
یعقوب جواب داد و من دویدم دم در گفتم بابا بیاین تو ..پرسید تو خوبی ؟ حالت بد نشده ؟ گفتم نه برای چی ؟
پرسید پس چرا نیومدی فرودگاه؟ الان شهاب و نامزدش خونه ی ما هستن من اومدم ببینم تو چی شدی که نیومدی من و آنا نگرانت شدیم ….
گفتم : فکر کردم تاخیر داره ..
گفت : نه کی گفته بهت؟؟ سر ساعت اومدن ..می خوای بیای الان با من بریم خونه ی ما ؟
شهاب خیلی دلش برای تو تنگ شده همش سراغ تو رو می گیره ؟
گفتم ..نه بابا جون صبح میام ..شما برو سلام برسون …
یعقوب پشت سرم ایستاده بود ..خودشم می دونست کاری کرده که من نتونم برم فرودگاه …
بهش نگاه کردم و گفتم: ببین همه ی اینا رو جمع می کنم و یکمرتبه رو سرت خراب می کنم…فردا نگی کاری نکردم ؟
اینو بدون من بهت اجازه نمیدم تا ابد با من اینطوری رفتار کنی …
و شروع کردم با صدای بلند گریه کردن بشدت دلم برای شهاب تنگ شده بود دلم می خواست به عنوان خواهرش تو مراسم استقبال از اونو و نامزدش باشم …
یعقوب اولش از خودش دفاع کرد بعد متعرض من شد و می گفت :روزگارشو سیاه کردم هر روز یکی میره و یکی میاد من باید برم فرودگاه ..آخه من چه وظیفه ای دارم احمق ..
و بعدم شروع کرد به جد و آباد من فحش دادن …..
ولی من یک روند و با صدای بلند گریه کردم حتی اسلحه ای که داشتم به عنوان اعتراض بکار بردم …
دلم می خواست صدای گریه ی منو همه بشنون .. و دلشون به حالم بسوزه …
فردا با چشمانی که از شدت گریه متورم بود آماده شدم که برم پیش برادرم ..
خیلی محکم گفتم چند روز اونجا می مونم می خوام پیش شهاب باشم ..
گفت : باشه منم میام با هم میریم …

از دیدن شهاب و نامزدش اونقدر به شعف اومده بودم که یکم حال و هوام عوض شد ….
و وقتی شهاب پرسید خوبی ..چیزی بهش نگفتم چون دلم نمی خواست شهاب با یعقوب بد رفتاری کنه و اونم تلافیشو سر من در بیاره …
شهاب یک چمدون بزرگ برای من و بچه ام سوغاتی آورده بود وچند تیکه هم برای یعقوب گذاشته بود …
من خودم نگاهی به اونا کردم و گذاشتم کنار تا ببرم خونه و یعقوب اونا رو ندید …
سه روز اونجا موندم تو این مدت یعقوب هم مثل یک آدم نرمال با من رفتار نمی کرد ولی با شهاب و جاسم گرم گرفته بود ..و این تنها زمانی بود تو ازدواج ما که من احساس کردم مثل بقیه ی آدما زندگی می کنم …
وقتی بر گشتیم خونه و یعقوب سوغاتی ها رو دید قیام قیامت به پا کرد ..
عصبانی بود و باز فحش هایی که تا اون زمان نشنیده بودم داد که چرا این لباس ها رو برای تو آورده چرا برای من کم آورده ..
چرا عروسک آورده ..اون می گفت من از عروسک بدم میاد …
دلیلشو نمی دونستم نمی خواستم هم بدونم .. من با اون شکم پر تنم می لرزید و گریه می کردم ولی یعقوب همچنان داد می زد …
با دیدن شهاب و نوع زندگی که می کرد و طرز رفتار یعقوب با من باز این فکر تو سر من افتاد که این بار بطور قطعی از خونه اش برم ..و دائم به این فکر می کردم ..که کجا و چطوری ….
من و یعقوب تا عروسی شهاب قهر بودیم ..
و همین باعث شد اجازه بده منم مثل مادر و خواهر خودش با روسری برم به مجلس عروسی برادرم …و لباسی رو که شهاب برام آورده بود رو بپوشم …
دو هفته بعد در حالیکه هنوز با یعقوب قهر بودم نیمه های شب درد زایمان به سراغم اومد و یعقوب رو صدا کردم ..
با وحشت بیدار شد و پرسید : درد داری ؟
گفتم آره ..
گفت الان عزیزم نترس من اینجام می دونم چیکار کنم …. پاشو حاضر شو ..ببرمت بیمارستان ..
ولی اونقدر دستپاچه و بیقرار شده بود که دور خودش می چرخید ..
سه ساعت بعد من یک دختر کوچولو و خیلی ظریف به دنیا آوردم ..مثل برگ گل لطیف و دوست داشتنی بود…و در کمال تعجب می دیدم که یعقوب هم از دیدن اون به شوق اومده و احساس پدری خودشون به خوبی نشون می داد …

ولی دوران آرامش من تا روزی بود که تو بیمارستان بودم ..
اون اجازه نداد برم خونه ی آنا …و به محض اینکه رسیدم خونه باز همون کارای خودشو شروع کرد ..
شهاب می خواست برگرده و آنا مجبور بود رباب خانم رو برای نگهداری من بفرسته ..این بار دادو بیداد راه انداخت که برای تو اهمیت قائل نشدن و تو رو تنها گذاشتن …
چند روز هم مادر یعقوب و خواهرش ازم مراقبت کردن و آنا هم مرتب بهم سر می زد ..
ولی می گفت : نمی تونه کارای یعقوب رو تحمل کنه و اونجا بمونه …
تو دلم گفتم : ای مادر من تو تحمل یک روز رو نداری چطور از دختر هفده سالت می خوای یک عمر تحمل کنه ؟
نمی دونم چرا ما آدما برای اینکه ضعف ها و ناتوانایی های خودمون رو مخفی کنیم دست به آزار و اذیت کسی که نزدیک ماست و می دونیم صدمه ی زیادی از این بابت می خوره می زنیم در حالیکه نمی دونیم این صدمه رو در واقع به زندگی خودمون زدیم ….
یعقوب منو آزار می داد و من روز به روز بیشتر ازش دور می شدم …
اسم دخترم رو آویسا گذاشتم ..از گفتن کلمه ی دخترم چنان لذتی وجودم رو می گرفت که تمام غم های زندگی رو فراموش می کردم …
و از اینکه اون با دستهای کوچولو ظریفش دو طرف سینه ی من می گرفت و با ولع شیر می خورد تو آسمون ها سیر می کردم …
آویسا یکماهه بود ..
هنوز نتوسته بودم یعقوب رو راضی کنم برای خونه تلفن بگیره …
یک روز اون به گریه افتاد و هر کاری می کردم آروم نمیشد ..
مادر یعقوب چند روزی پیشم بود دیده بودم که چه کارایی می کنه تا بچه ساکت بشه ..ولی اصلا فایده نداشت ..
دیگه داشتم می ترسیدم از اون پایین فریاد زدم بهجت خانم … صدامو میشنوی ؟
بهجت خانم تو رو خدا اگر میشنوی جواب بده …
بهجت اومد پشت در و گفت : چی شده انجیلا من صداتو میشنوم ..
گفتم : آویسا گریه می کنه چیکارش کنم ؟
گفت : شاید دلش درد می کنه بندازش رو شونه هات بزن پشتش …
یک مرتبه گوش دادم دیدم ساکت شده ..
گفتم وای خاک بر سرم بچه ام ..بدو رفتم سراغش دیدم در حالیکه عرق روی پیشونیش نشسته بود خوابش برده ….
روشو انداختم ..و بر گشتم …
بهجت نگران شده بود و مرتب از پشت در می پرسید چیزی شده می خوای به یعقوب زنگ بزنم ؟

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن