خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت18

رمان حاکم پارت18

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

فریده با حرص دستش را بیرون کشید: دیگه چکار می خواستی بکنه که نکرده باشه پریچهرجون؟..مگه نمی بینی رفتارشو؟..جوری حرف می زنه انگار عالم و آدم بهش بدهکارن..اگه اولاد صالحی بود که حاجی از خونه بیرونش نمی کرد..

امیربهادر سرش را بلند کرد..
چشمانش به خون نشسته بود و برق می زد..
فقط پریزاد که عمیقا به او چشم دوخته بود توانست نم اشک را درون چشمان ِ مردانه ی امیربهادر ببیند که سرسختانه جلوی خودش را گرفته بود تا نبارد و غرورش بیش از این خرد نشود..

صدایش برعکس چشمانش محکم بود..
باران صورتش را خیس کرده بود و موهای خوش حالتش به پیشانی چسبیده بود: کی گفته عمه؟حاجی؟..من خودم رفتم..کسی بیرونم نکرد..

فریده سمتش برگشت و به چشمانش براق شد: دیگه بدتر..خلف بودی نمی رفتی تا پشت حاجی رو سر پیری خالی کنی..

–نگو عمه..تو رو به ارواح خاک ِ سدآقا دیگه هیچی نگو، بذار……….

–حرف اون خدابیامرزو نزن که با هر خبط و خطای تو تنش تو گور هزار بار می لرزه..حیف و صد حیف از حاجی و مادرت که اولادی مثل تو دارن..حیف از (سید) که بخواد جلوی اسم امثال تو باشه..

–عـــمــــه……..

–به من نگــــو عمـــه..

و با این حرف دستش را بالا برد و به صورت امیربهادر سیلی زد..

میان آن همه چشم..
جلوی مادرش..
جلوی پریزاد..
مقابل چشمان پریچهر..
چشمان ِ متعجب یاشار..
و حتی بهنام که مات و حیران پشت سر امیربهادر خشکش زده بود..
حتی او هم که برادرش بود به دفاع از هم خون خود چیزی نمی گفت..

سکوت عجیبی فضای اطراف را فرا گرفته بود..
زهراسادات که بی صدا گریه می کرد هق هق کنان از پله ها پایین آمد و به امیربهادر که صورتش روی شانه ی راست کج شده بود و چشمانش را بسته و فکش منقبض و تنش لرزان بود گفت: برو پسرم..نمون اینجا..تو رو جون ِ من برو..

امیربهادر چشمانش را باز کرد..
قطره های باران از روی پیشانی اش می لغزید و روی مژه هایش می نشست و خیسی شان را مشهود می کرد..

پریزاد بی اختیار یک قدم جلو رفت و نزدیکش ایستاد..

نگاهش میخ شده و پریشان روی امیربهادر بود..

همه نگاهش می کردند..
پریزاد گریه می کرد..
مقابل ِ امیربهادر که ایستاد، گویی حضور دخترک را حس کرده باشد به آرامی سرش را بلند کرد..
با چشمان سرخ و پر از حرفی که هیچ آرامشی درش دیده نمی شد به صورت ِ پریزاد زل زد..

پریزاد نامحسوس سرش را طرفین تکان داد و امیربهادر لبخند زد..
لبخندی پر از حرف..
لبخندی که از صدها اشک و آه و التماس غمش سنگین تر بود..
لبخندی مردانه و پرمعنا که کوهی از درد را در خود پنهان کرده بود..
لبخندی که درد داشت و زخم ِ بهادر را تازه می کرد..
درد..همان دردی که پریزاد با همه ی وجود احساسش کرد و دستش را جای گونه ی امیربهادر روی قفسه ی سینه ی خود گذاشت و مشت کرد..

امیربهادر دل از آن چشمان بارانی کند و یک قدم رو به عقب برداشت و با حبس شدن نفس درون سینه اش جانب در حیاط چرخید و انگار برای فرار از آن محفل مملو از خشم و عذاب عجله داشته باشد با یک خیز قفل در را باز کرد و از درگاه رد شد و بدون اینکه به بسته شدن آن فکر کند بیرون زد..

پریزاد نگاهش به در مانده بود که پریچهر بازویش را گرفت..
برگشت و به مادرش نگاه کرد..

پریچهر با بغض نگاهش کرد و زیر لب که فقط پریزاد صدایش را بشنود گفت: هیچی نگو..اون قوی تر از این حرفاست..

پریزاد چشم فرو بست و سر به زیر شد..
دست مادرش را رها کرد و سمت ساختمان دوید و از کنار بقیه گذشت..

پریچهر پشت سرش رفت و صدایش زد: پریزاد؟..صبر کن..وایسا دخترم کارت دارم..

پریزاد که پا به خانه گذاشته بود میان راهرو ایستاد..
پریچهر نفس زنان کنارش ایستاد..
صدای جر و بحث یاشار و شهریار و فریده از داخل حیاط شنیده می شد که پدر پریزاد هم وارد ساختمان شد و در را بست و با اخم خطاب به پریچهر پرسید: اینجا چه خبر ِ ؟..این کارا چیه اینا می کنن؟..نکنه چیزی می دونی و نمی خوای بگی پریچهر؟..

پریچهر نفس عمیق کشید ودستش را روی بازویش شوهرش گذاشت که کمی آرامش کند: چیزی نیست وحید..یعنی به ما مربوط نمیشه هر چی که هست بین خودشونه، حلش می کنن..

–چی چیو حلش می کنن؟..فریده جلوی ما اون همه حرف به پسر ِ حاجی زد، از اونورم یه کشیده خوابوند زیر گوش ِ بچه که با خفت و خاری گذاشت و رفت بعد میگی هیچی نشده؟..خصومت ِ اینا سر چیه؟..تا حالا ندیده بودم به جون هم بیافتن؟..

پریچهر نیم نگاهی به پشت سر شوهرش انداخت و انگشت اشاره اش را سر بینی خود گذاشت: هیسسس..صدات میره بیرون می شنون..بذار تنها شدیم همه چیو واسه ات تعریف می کنم اما الان نمیشه..

وحید که کلافه شده بود با اخم دستی به صورت خود کشید: یاشار که با امیربهادر رفیق و شفیق و صمیمی بودن..چی شده که حالا یقه پاره می کنن و تو روی هم شاخ و شونه می کشن؟..نکنه…….

و چشمانش را مردد جانب ِ پریزاد که سر به زیر و بی صدا اشک می ریخت انداخت و حینی که نگاهش روی صورت ماتم گرفته ی دخترش بود خطاب به پریچهر گفت: نکنه از بعد ِ خواستگاری ِ یاشار میونه شون شکراب شده باشه؟..حرف و سخنی که سر ِ پریزاد نیست خدایی نکرده؟..

پریزاد می دانست که پدرش تعصب خاصی دارد و عقایدش متفاوت از دیگران است..اگر پای آبرو و شرف خانواده یشان در میان باشد جدی می شود و پای تصمیماتش می ماند..
سر بلند کردو با نگرانی به او نیم نگاهی انداخت که پریچهر بی هوا گفت: امیربهادر خاطر ِ پریزاد رو می خواد..

وحید با چشمان گرد شده از تعجب سر چرخاند و به پریچهر نگاه کرد: چی میگی زن؟..امیربهادر؟..پسر ِ حاج صادق؟..

پریچهر سری جنباند و با لحن آرامی گفت: آره..آره به خدا دروغم چیه؟..همین امروز که رفته بودیم بیرون دیدمش..همونجا حرف دلشو زد و پریزاد رو خواستگاری کرد..

وحید که هنوز شوکه بود با اخم پرسید: تو چی جواب دادی؟..

–گفتم بیاد اینجا حرفاشو بزنه..قصدم این بود که با حاجی و مادرش یه شب بیان خونمون، طفلک به همین بهونه امشب اومد ویلا که سنگاشو وا بکنه ولی دیدی که چی شد؟..

وحید متفکرانه سر تکان داد و همانطور که نگاهش را روی صورت سرخ از شرم پریزاد می چرخاند گفت: با این حساب خیلی حرفا هست که باید گفته شه ولی اینجا جاش نیست..اگه بحث سر ِ خواستگاری ِ پسر حاجی از پریزاد باشه که بخواد بکشه به خاطرخواهی و این صحبتا با این اوصاف تا وقتی این پسر ِ یه جورایی عاق والدین ِ و از خونه و خونواده و حاجی طرد شده خواب ِ پریزاد رو باید ببینه..حالا هر کی که می خواد باشه..چه اولاد ِ پیغمبر، چه پسر ِ حاجی..

و با تعصبی که در صدایش بود جلوی چشمان متعجب ِ پریزاد و پریچهر حینی که از کنارشان می گذشت گفت: لوازمتونو جمع کنین که صبح اول وقت راه می افتیم سمت تهرون..

پریچهر مات و حیران صدایش زد: وحیـــد..

بی آنکه برگردد و پشت سرش را نگاه کند دستش را بلند کرد: حرف آخرو زدم..

و با قدم های تند و عصبی از پله ها بالا رفت..

چانه ی پریزاد از بغض می لرزید..
به مادرش نگاه کرد و با درد لب زد: می دونستم اینجوری میشه..عمه اش و یاشار با حرفاشون کاری کردن نگاه ِ بابا به امیربهادر عوض بشه..

پریچهر سر بالا انداخت و جدی گفت: از این خبرام نیست..از حق نگذریم خود ِ امیربهادر با سر به هوایی باعث شد که بابات نظرش به کل از این پسر برگرده..درسته دنبال خلاف و معصیت نیست ولی بابات دامادی می خواد که اهل خدا و پیغمبر و نماز و روزه باشه..دین و دیانت واسه اش خیلی مهمه برای همین قبول کرد یاشار بیاد خواستگاریت..

پریزاد به دفاع از امیربهادر در حالی که صدایش را پایین آورده بود تا کسی از بیرون نشنود گفت: یعنی الان چون یاشار اهل نماز و روزه ست بنده ی خطاکار ِ خدا نیست و هیچ گناهی نکرده و نمی کنه؟..خوبه همین چند دقیقه پیش جلوی چشم ِ خودتون شخصیت امیربهادر رو به ناحق خرد کرد و هر چی از دهنش در اومد گفت..مثلا رفیقش بود ولی دیدین که چکار کرد؟..معلومه امیربهادر پیشش درد و دل می کرده به نظرتون درست بوده که جلوی این همه آدم سنگ رو یخش کنه؟..

–مگه من میگم به یاشار بله بده؟..یا چون نماز می خونه گناه نمی کنه و بنده ی بی تقصیر ِ خداست که یه طرفه به قاضی میری دخترم؟..من میگم ملاک ِ بابات واسه داماد ِ آینده اش یه همچین چیزایی ِ که اصلا هم بد نیست..اما بهادر از پسش بر نمیاد..

با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و حینی که می لرزید حرص زد: چون گه گاه مشروب می خوره و تو تنهایی سیگار می کشه و خونه ی مجردی داره ولی پا کج نذاشته و حاجی طردش کرده بنده ی بد ِ خداست؟..از کجا معلوم به خاطر کارای حاجی به این حال و روز نیافتاده باشه؟..وقتی همه بهش پشت کردن از فرط تنهایی رو آورده به این چیزا که یادش بره و کمتر درد بکشه..من امیربهادر رو می شناسم مامان اون آزارش به هیچ کس نمی رسه..

پریچهر که محو صدا و لحن ملتمسانه و محکم دخترش بود با لبخند غمگینی گفت: معلومه که امیربهادر جوون بدی نیست، هر چند خطاکاره ولی ذات بدی نداره..با این همه دردی که رو دلشه شاید حق داره اینکارا رو کنه ولی اونی که از دید ِ توی عاشق یه اشتباه ِ کوچیک و قابل بخششه از دید بابات یه گناه ِ کبیره ست که هیچ جوری قابل عفو و بخشش نیست..

پریزاد با بغض و اشک و آه نالید: پس شما میگین من چکار کنم؟..من بدون ِ امیربهادر نمی………

سکوت کرد..
نگاه ِ خیره ی پریچهر باعث شد سر به زیر شود و انگشتانش را به حالت عصبی در هم گره بزند..

–صبر کن..هفت ماهه که به دنیا نیاوردمت دخترم انقدر عجولی..امیربهادر اگه واقعا خاطرتو بخواد دست از کاراش می کشه و میشه همون بهادر ِ سابقی که بود..از کجا معلوم شاید عشق ِ تو همون معجزه ای باشه که خدا خواسته و افتاده تو زندگی ِ این پسر تا یه سر و سامونی به خودش بده..

پریزاد که از لحن گرم و آرام مادرش امیدوار شده بود سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد..
پریچهر مطمئن سر تکان داد: امیربهادر باید ثابت کنه که پتانسیل خوب بودنو داره..اینو نه فقط به تو که باید به همه نشون بده..اگه تونست دست از ضعفاش بکشه و خطاهاشو جبران کنه خودم با بابات حرف می زنم تا راضی به وصلت بشه ولی اگه بخواد به همین کاراش ادامه بده خواب ِ دختر منو باید ببینه این حرف اول و آخرمه، شوخی هم ندارم..

-مامان………

–بسه، به قدر کافی امشب اعصابمون خرد شده پریزاد دیگه واسه یه کلمه هم نمی کشم تا بخوام باهات بحث کنم..

پریزاد همانطور به صورت ِ عصبانی مادرش زل زده بود که فریده و زهراسادات جر و بحث کنان وارد خانه شدند..

فریده با قرشمال گری داد زد: خوبش کردم..حقش بیشتر از اینا بود..پسر ِ حیا نمی کنه دست رو بچه ی من بلند می کنه؟..فکر کرده یاشار بی کس و کار ِ که هر بی سر و پایی از راه رسید دستشو روش بلند کنه؟..

زهراسادات برعکس او با همان صورت سرخ و اشک آلود و صدایی که از بغض گرفته بود جوابش را داد: مگه چکارت کرده ؟..چه هیزم تری بهت فروخته که انقدر ازش بدت میاد؟..پسر ِ من برادزاده ی توام هست فریده از خدا نمی ترسی که اینجوری چوب ِ قضاوتتو گرفتی دستت؟..

–از چی بترسم؟..من هیچ گناهی نکردم سرمم پیش ِ خدای خودم بلنده.. تو اگه مادری و ادعات میشه برو پسرتو جمع کن که هار شده و راه به راه پاچه ی این و اونو می گیره..

فخرالسادات که توپ را در زمین خود می دید شانه ی زهراسادات رو به رسم دلداری گرفت و با اخم و غضب خطاب به فریده گفت: ببند دهنتو زن..از کی انقدر بی چفت و بس شده که هرز افتاده رو صورتت و حرفای قلمبه سلمبه می کشی به این و اون؟..اگه یاشار اونجوری جوابشو نداده بود که امیربهادر دست روش بلند نمی کرد..رسما بچه رو سکه ی یه پولش کردین شماها، تازه دوقورت و نیمتونم باقیه؟!..

فریده پوزخند زد: بدتر از اینا حقشه..توهم کم سنگشو به سینه بزن..بزرگ تری که دارم احترامتو نگه میدارم وگرنه واسه تو هم حرف تو دلم زیاده که بخوام بریزم بیرون..

–آره بریز..بریز بیرون خودتو راحت کن ببینم چه گلی به سرت می زنی با این زبون بدتر از زهرت..چون ناتنی هستی و از مادر سوایی فکر کردی عزیزکرده ی سدآقا بودی که هر غلطی دلت بخواد می تونی بکنی؟..تو اگه بیل زنی برو باغچه ی خودتو آباد کن لازم نکرده به باغ و بوته ی این و اون نظر داشته باشی که ببینی کجا مال دنیا خوابوندن همونجا چترتو پهن کنی..

فریده که از خشم می لرزید دهان باز کرد تا یک درشت بارش کند ولی پریچهر دستش را گرفت و با ترش رویی گفت: تو رو به علی قسم تمومش کنید..عجب اشتباهی کردیم اومدیم اینجا..شماها که انقدر با هم سر جنگ دارین چرا دورهمی می گیرین که آخرش به نیش و کنایه کشیده شه؟..فریده تو کوتاه بیا..

فریده خودش را به آن راه زد: من که می خوام ساکت شم ولی اینا نمیذارن..بچه ی من چه گناهی کرده بود که بهادر بهش حمله کرد؟..

پریچهر با اخم جواب داد: حرف خوبی بهش نزد..هر کس ِ دیگه هم جای بهادر بود یه عکس العملی نشون می داد..بعدشم اونا هم سن و سالن حرف همو می فهمن آخرشم آشتی می کنن، اما شماها بزرگ ترین خوبیت نداره توروی هم وایمیستین..یاشار از پس خودش بر می اومد به خدا که اون سیلی حق ِ امیربهادر نبود..غرورشو جلوی این همه آدم خرد کردی فریده، حالا خدا رو خوش میاد؟..

فریده بی رحمانه نیشخند زد و نفس زنان گفت: اون ناخلف گور داره که کفن داشته باشه؟..به اندازه ی موهای سرش گناه کرده چه می دونه خدا کیه؟..

زهراسادات با شنیدن این حرف آمد جواب ِ فریده را بدهد اما به حدی حالش آشفته و بد شد که چشمانش روی هم رفت و روی دستان فخرالسادات افتاد..

پریچهر به صورت خود چنگ زد وسمتش نیمخیز شد: خدا مرگم بده..زهرا؟..زهرا؟..پریزاد برو آب بیار..

پریزاد که هول شده بود سمت آشپزخانه دوید و به سرعت با یک لیوان آب برگشت..
آن را دست مادرش که روی زمین و مقابل زهراسادات نشسته بود داد..
فخرالسادات با پر ِ روسری اش صورت ِ رنگ پریده ی زهرا را باد می زد و با بغض صدایش می کرد و مویه می خواند: الهی که باعث و بانیش خیر از دنیا و آخرتش نبینه..نگاه، زن ِ بیچاره رو به چه حالی انداخت..

و سرش را بلند کرد و به فریده که با اخم نگاهشان می کرد تشر زد: چیه عینهو ملک الموت وایسادی اینجا؟..آخه بی وجدان آدم جلوی یه مادر از گور و کفن ِ پسر جوونش حرف می زنه؟..بهزاد رو هم سر زبونا انداختین که این بیچاره رو داغدارش کردین و جوون ِ دسته گلش افتاد سینه ی قبرستون..حالا نوبت به امیربهــ………..

پریزاد که ناراحت شده بود قبل از اینکه فخرالسادات اسم امیربهادر را به زبان آورد میان حرفش آمد و گفت: حالش خوب نیست..زنگ بزنم اورژانس؟..

این را گفت که حواس فخرالسادات پرت شود..

دلش نمی آمد کسی در مورد ناکامی جوانی حرف بزند که زنده است و پریزاد دیوانه وار دوستش دارد..

پریچهر گفت: فقط فشارش افتاده..ببریمش تو اتاق یه کم دراز بکشه حالش بهتر میشه..فخری جون به دخترت بگو داروهای زهرا رو از کیفش بیاره..

فخرالسادات رو به حوریه که کنار دیوار ایستاده بود کرد و گفت: دخترم سیخ واینستا اونجا منو نگاه کن..مگه حال زن داییتو نمی بینی؟..زود باش برو داروهاشو بیار..

حوریه زیر لب “چشم” ای گفت و به سرعت از پله ها بالا رفت..

پریچهر و فخرالسادات همانطور که زیر بازوی زهرا را گرفته بودند او را تا اتاقش همراهی کردند..

پریزاد احساس خفگی می کرد..
فضای خانه بیش از حد سنگین شده بود..

همان لحظه شهریار به تندی وارد ِ ویلا شد و با اشاره به فریده و لحن گزنده ای گفت: بیا کارت دارم..

فریده طلبکارانه نگاهش کرد و چون حریف شوهرش نمی شد پشت سرش رفت..

پریزاد از ساختمان بیرون زد..
یاشار خیس از آب سطلی که امیربهادر روی سرش خالی کرده بود همراه بهنام داخل تراس ایستاده و حرف می زد..

و پریزاد چقدر از این حرکت امیربهادر احساس رضایت می کرد..
باز هم آن سیلی تلخ حقش نبود که به خاطر یاشار از دست عمه اش چشید و با آن حال ویلا را ترک کرد..

ابروهای یاشار در هم بود که با دیدن پریزاد تکیه اش را از نرده ی تراس گرفت..

بهنام که می خواست آن ها را تنها بگذارد مادرش را بهانه کرد و وارد ِ ویلا شد..

هر چند نمی دانست امشب با نامردی که در حق برادرش شده چه بر سر مادرش آمده..

پریزاد به یاشار نگاه نمی کرد..
قصد داشت از پله ها پایین برود که صدایش زد: پریزاد؟..

قدم هایش کند شد و روی دومین پله ایستاد..
یاشار پشت سرش بود: حرف بزنیم؟..

سرش را کمی روی شانه ی راست مایل کرد ولی سمت یاشار برنگشت که حتی نگاهش کند: الان نه..

لحنش سرد بود..
یاشار حساب کارش را کرد:بابت ِ اتفاق امشب من مقصر نبودم..امیربهادر عصبیم کرد وگرنه نمی خواستم اون حرفا رو بزنم..

پریزاد پوزخند زد..
صدایش محکم و لحنش نیش دار بود: اما امیربهادر اون همه توهین شنید..مادرت نفرینش کرد و جلوی همه تو صورتش سیلی زد ولی بازم امیربهادر تو اوج عصبانیت حرمت ِ بزرگ ترشو داشت و هیچی نگفت..جای اینکه وایسه و از خودش دفاع کنه رفت که به کسی بی احترامی نکنه..حالا تو دم از این می زنی که چون عصبی شدی غرور یه آدمو خرد کردی؟..

جواب ِ پریزاد به حدی سنگین و منطقی بود که دهان یاشار باز ماند..
یک پله پایین رفت و پریشان پرسید: تو امیربهادر رو دوست داری؟..

پریزاد سکوت کرد..
صدای یاشار لرزید: دوستش داری پریزاد؟..

-لازم نمی بینم جوابتو بدم..

–مهمه که بدونم..باید بدونم..

پریزاد که دلش برای امیربهادر پر پر می زد و از ناجوانمردی روزگار و خانواده ی ظالم او دلش به درد آمده بود، طاقت نیاورد و روی پا چرخید و با چشمان ِ تیره و خیس خود که در اثر اشک قرمز شده بود به صورت متعجب یاشار نگاه کرد: فقط اینو می دونم تنها چیزی که الان باید بفهمی جواب ِ من به خواستگاری توئه..

یاشار با دهان نیمه باز نگاهش می کرد: پـ..پریزاد………

با غیظ و تحکم گفت: جواب ِ من منفی ِ .. هر چی هم بخوای آدم خوبی باشی و پیش ِ همه خودتو یه مرد ِ درستکار جلوه بدی بازم جواب ِ من به تو منفی ِ ..چه الان..چه تا وقتی نفس می کشم هیچ وقت به ازدواج با تو حتی نمی خوام فکر کنم..

و میان چشمان ِ به خون نشسته و صورت ِ مبهوت ِ یاشار با صدای بلند تیر خلاص را از کمان رها کرد و شمرده شمرده ادامه داد: من..هیچ وقت..زن ِ ..آدم ِ دو رو و نامردی..مثل ِ تو..نِ ، می ، شم..فهمیدی یا نه؟..

یاشار خشکش زده بود..
انگار که روح از کالبدش جدا شده..
کنترلی روی خود نداشت..
دستش را به نرده های کنار پله گرفت و پریزاد چشمانش را از روی او برداشت و از پله ها پایین رفت..

همراهش را از جیب ِ مانتویش بیرون آورد و راهش را سمت ِ درختان ویلا کج کرد..
حینی که شماره ی امیربهادر را می گرفت برگشت و پشت سرش را نگاه کرد..
یاشار دیگر آنجا نبود و در ِ ساختمان نیمه باز مانده بود..

باران می بارید و پریزاد بدون اینکه از خیس شدن زیر قطرات آن هراسی داشته باشد گوشی را کنار گوشش گذشت و منتظر شد تا امیربهادر جوابش را بدهد..

–«مشترک ِ مورد نظر خاموش می باشد..لطفا بعدا……..

با دستی لرزان گوشی را پایین آورد و بار دیگر شماره اش را گرفت..
امیربهادر همراهش را خاموش کرده بود..

بلاتکلیف اطرافش را نگاه کرد..
دل در دلش نبود..
باید یک جوری از بهادر خبر می گرفت وگرنه تا صبح دوام نمی آورد..

آب دهانش را فرو داد و حینی که موهایش قدری از شال بیرون ریخته و زیر باران خیس شده بود گوشی را داخل جیب مانتویش گذاشت و سمت در حیاط دوید..

ماندن جایز نبود وقتی خودش اینجاست و دلش در هوای امیربهادر مانده و بی امان می تپد..

در را عجولانه باز کرد و آن را به آرامی بست..

نفس زنان سمت ویلای کارن چرخید و انگشتش را روی زنگ گذاشت..
جواب نمی داد..

حینی که نفس نفس می زد قدمی عقب رفت و از آنجا به بالای در نگاه کرد و زیر لب گفت: جواب نمیده..جواب نمیده خدایا چکار کنم؟..نکنه بلایی سرش اومده باشه؟..خدایا خودت کمک کن..خدایا دارم دق می کنم..

صدای هق هقش را در گلو خفه کرده و زیر باران گریه می کرد..

در به حدی بزرگ بود که نمی توانست از آن بالا برود..
تا به حال هم اینکار را نکرده بود و می ترسید..

بار دیگر شماره ی امیربهادر را گرفت..
گوشی اش خیس شده بود و همچنان آن صدای عذاب آور می گفت که همراه امیربهادر خاموش است..

به قدری آشفته بود و می لرزید که تحملش را از دست داد و با گریه سمت در یورش برد و با پا دو بار محکم به آن کوبید..
مشتش را روی تن پوش آهنین در گره کرد و امیربهادر را صدا زد..
صدایش زیر رگبار باران انعکاس داشت..

-امیربهادر؟..باز کن درو..تو رو خدا اگه صدامو می شنوی درو باز کن..بـــهادر؟..

دیگر به این فکر نمی کرد که ممکن است اهالی ویلای مجاور هم صدایش را بشنوند و داخل کوچه بریزند و در این میان شاهد بی قراری هایش باشند..

آن لحظه همه چیز را از یاد برده بود جز اینکه هر طور شده خبری از سلامتی امیربهادر بگیرد..

–پریزاد؟..

صورتش را برگرداند..
صدایی زمزمه وار از سمت ِ راست ِ کوچه شنیده شد..
با شک برگشت..
فکر کرد خیالاتی شده است..

ولی آن صدا را بار دیگر شنید..

کمی ترسیده بود..
آن صدای مردانه و خش دار به نظرش زیادی آشنا آمد..

کمی که جلو رفت امیربهادر را تکیه به دیوار ِ سنگی ِ ویلا دید..
درست در قسمت ِ تاریک و روشن کوچه..
زیر باران..
با همان تیشرت سفید..
سراپا خیس و لرزان با ته مانده ی سیگاری که میان انگشتانش خاموش شده بود..
سر به زیر حینی که پاهایش را داخل شکمش جمع کرده بود سرش را روی ساق دستانش گذاشته و می لرزید..

پریزاد با پاهایی بی جان سمتش قدم برداشت و کنارش تقریبا روی زانو افتاد..
مات و حیرت زده نگاهش می کرد و باورش نمی شد که او تمام این مدت زیرباران در خود مچاله شده و در تنهایی و خلوت، بی صدا تکیه به دیوار ِ سنگی و سرد داده باشد..

چراغ گوشی اش را روشن کرد و آن را روی صورت ِ بهادر انداخت..

پریزاد بی صدا اشک می ریخت..

با بغض لب زد: ا..امیـ..امیربهادر؟..

بهادر سرش را با رخوت بلند کرد..
صورتش رنگ پریده و چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود..
آن هم برای اینکه پریزاد را ببیند و مطمئن شود که توهم نیست..

لبخند ِ تلخی گوشه ی لبش نشست..

صدایش می لرزید: غیر ِ سیگار..هیچی نکشیدم..پس تو..چرا تو خیالمی؟..

پریزاد میان بغض لبخند زد: مگه قبلا چیز دیگه می کشیدی؟..

امیربهادر خیره به چشمان ِ بارانی او جواب داد: من غلط کنم..پریزاد..

پریزاد با چانه ای مرتعش و صدایی تحلیل رفته لبخند به لب چشم فرو بست: پس تو خیالت نیستم..

امیربهادر کف ِ پایش را روی سنگ فرش کوچه سر داد و دراز کرد..
شانه اش را جانب پریزاد مایل کرد و دستی که سرد بود و می لرزید را بالا آورد وروی گونه ی خیس و باران خورده از اشک ِ دل و آه ِ آسمان او گذاشت: چرا اومدی دنبالم؟..

تن ِ پریزاد از سردی دست ِ بهادر لرزید و چشمانش را باز کرد..
نور چراغ گوشی اگر نبود چطور چشمان ِ بهادرش را در تاریک و روشنی کوچه نظاره می کرد و از دیدنش آرامش اینطور خالصانه مهمان ِ دل و جانش می شد؟..

-نـ..نتونستم..تو این حال..ولت کنم..چرا نرفتی تو؟..چرا اینجا..نشستی؟..

امیربهادر با مکثی که روی چشمان ِ پریزاد کرد با همان لبخند مات و سرد جواب داد: مگه نشنیدی چی گفتن؟..منه در به در جام زیر سقف آسمونه چون لیاقتم همینه..

پریزاد حرص زد: از کی به حرف ِ اونا گوش می کنی؟..مگه واسه ات مهمه که کی چی میگه؟..هر چی که گفتن لایق ِ خودشون بود نه تو..

لبخند روی لبان امیربهادر کش آمد و همزمان که دستان ِ خود را بغل می گرفت و دندان هایش روی هم کشیده می شد شیطنت کرد: موندم که تو بیای..خواستم نگرانم بشی..مگه نمی دونی من چقدر بدجنسم؟..با رفتنم خواستم اغفالت کنم و از خونه بکشونمت بیرون..

صدایش هنوز درد داشت..
پریزاد لبخند زد و در حالی که نگران حال و روز امیربهادر بود گفت: تونستی تا سرحد مرگ نگرانم کنی..

–نباید..گول گربه های..شرو شیطون و گرسنه رو بخوری خانم موشه..عاقبت نداره..

سردش نبود اما به حدی زیر باران مانده و در اثر ضعف اعصاب فشارش افت کرده بود که صدایش هم به سختی بالا می آمد..
پریزاد دلنگران دستش را پیش بردو بازوی امیربهادر را گرفت: پاشو بریم تو..انقدر اینجا نشستی که داری می لرزی..

–خوبم..

-نیستی..پاشو امیربهادر..

کمکش کرد..
بهادر از روی زمین بلند شد و پریزاد سمت ویلای کارن چرخید..

امیربهادر که چشمانش سیاهی می رفت برای لحظه ای رو به عقب خیز برداشت و به موقع دستش را به دیوار گرفت..
پریزاد با ترس نگاهش کرد: خوبی؟..

سرش را تکان داد ..
چشمانش را بسته و سرش را پایین انداخته بود: دنیای من چقدر سیاه و تاریکه پریزاد..حالا هم داره دور سرم می چرخه..

-ضعف کردی..حتما فشارت افتاده..

–فشار مرد که نمی افته..

-مرد هم آدمه..

–اما به نامرداش نمیگن آدم..مگه نه؟..

منظورش به یاشار بود..
حتی حین ادای این جمله هم غم ِ عمیقی در صدایش حس می شد که پریزاد کاملا به آن واقف بود..
قلبش از بی پناهی او لرزید..
-قبل از اینکه کسی بیاد بگو کلید در کجاست؟..

امیربهادر چشمش را باز کرد و دستش را بی حواس روی جیب ِ شلوارش کشید..
ولی آنقدر با طمانینه اینکار را کرد که پریزاد ناچار شد خودش دست به کار شود..
دستش را سمت جیب او برد: اینجاست؟..

سرش را تکان داد و به پریزاد نگاه کرد..
دستش را بی محابا داخل جیب ِ شلوار امیربهادر فرو برد و دسته کلیدش را برداشت..
امیربهادر خیره به او قدری خودش را جلو کشید که پریزاد همزمان با بیرون آوردن دستش از داخل ِ جیب ِ او سرش را بلند کرد..

نگاهش که به چشمان ِ سرخ او افتاد آب دهانش را فرو داد و در حالی که گونه هایش گلگون شده بود پیش ِ چشمان شر و لبان خندان امیربهادر زمزمه کرد: مـ..مست..کـ..که..نیستی؟..

هر وقت می ترسید یا دستپاچه می شد لکنت می گرفت و امیربهادر چه خوب این را فهمیده بود..

چشمان مخمورش را به صورت ِ سرخ از شرم و خیس ِ دخترک انداخت و دست ِ راستش را با سستی از کنار ِ صورت ِ پریزاد روی در گذاشت و خودش را جلو کشید: به نظرت میاد مستم؟..

پریزاد سرش را بالاتر گرفت و دقیق نگاهش کرد..
امیربهادر لب هایش را کمی جمع کرد و نفسش را به صورت ِ پریزاد فوت کرد..
پریزاد چشم هایش را بست و حینی که تمام تنش از نفس بهادر گر گرفته بود صدای او را شنید: نفسم بوی الکل میده؟..

هیچ بوی مشمئزکننده ای که نشان دهد او الکل مصرف کرده نمی داد..
نفسی که از ترس حبس کرده بود را عمیق بیرون داد و چشمانش را به نرمی باز کرد..
پیش ِ رویش یک جفت چشم ِ غمگین و خسته ی مردانه بود که از فاصله ی کمی محصور ِ نگاه ِ پریزاد شده بود..
ضربان قلبش بالا رفته و دل درون سینه اش بنای بی تابی گذاشته بود..

نفسش را حبس کرد و سمت در برگشت..
نگاهی به دسته کلید انداخت..
سه کلید داشت که یکی از آن ها کوچک تر از بقیه بود..
پوفی کشید و زیر باران با دستی که می لرزید همان کلید را امتحان کرد اما به قفل نمی خورد..
کلید دوم را چرخاند..
در با صدای تیکی باز شد..

دلش آشوب بود..
اگر یکی از اهالی ویلا بیرون بیاید و او را اینطور کنار امیربهادر ببیند به قول مادرش واویلا می شود..

به محض اینکه در را باز کرد کنار ایستاد..
امیربهادر شانه اش را به درگاه تکیه زده و به او زل زده بود که پریزاد آستینش را بین دو انگشت گرفت و کشید: زود باش بهادر، الان یکی میاد می بینه..

با پوزخند تکیه اش را از در گرفت و با قدم هایی سست رد شد: کی می خوای یاد بگیری که ترسو نباشی؟..اصلا اگه بنا بود بترسی دیگه چرا اومدی؟..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
بی اختیار پشت سرش رفت و در حیاط را بست: کی گفته ترسیدم؟..فقط نگرانم..

امیربهادر تلو تلوخوران حینی که بازوانش را بغل گرفته بود زیر باران سمت در ساختمان رفت و پشت به پریزاد گفت:معنی نگرانیتم فهمیدیم..نمی خواد توجیه کنی..برگرد برو تا بیشتر از این “نگران” نشدی..

اوقاتش تلخ شده بود که زخم زبان می زد..
پریزاد دندان هایش را روی هم فشار داد و با اخم سمتش قدم تند کرد: دیگه داری زیاده روی می کنی آ بهادر..این رسمش نیست که بدون فکر بخوای قضاوتم کنی..

امیربهادر کفش های خیسش را با طمانینه در آورد و همانطور که دستش را به دیوار گرفته بود جوابش را تلخ و گزنده داد: برگرد برو..برو ور ِ دل ِ اون بی همه چیزی که بزرگ ترین افتخارش امشب بی آبرو کردن ِ دوستش بود تا بخواد خودشو جلوی اونی که خاطرخواهیشو می کنه گنده نشون بده..

پریزاد خشکش زد..
از طرفی حرص ِ زبان ِ نیش دار ِ امیربهادر را می خورد..
دمپایی هایش را سراسیمه در آورد و دنبال ِ امیربهادر که تازه پا به ویلا گذاشته بود روان شد..

حالا که داخل بودند صدایش را آزادانه تر پشت گوش می انداخت: پس اون همه ادعا و بلبل زبونی جلوی مامانم و یاشار چی بود؟..کی یقه ی یاشارو چسبیده بود و داد می زد می گفت هیچ کس جز من حق نداره خاطرخواه پریزاد باشه؟..چی شد؟تمومش شعار بود که جلوی رفیقت کم نیاری؟..

امیربهادر که اخم هایش را جمع کرده و می لرزید با یک حرکت تیشرت خیس را از تنش بیرون آورد و آن را مچاله شده روی مبل پرت کرد..
جواب ِ پریزاد را حی و حاضر در آستین داشت که بدهد ولی می دانست همین که لب باز کند صدای فریادش گوش فلک را هم کر خواهد کرد و هر چه بر زبانش بیاید را تحویل ِ دخترک زودرنج می دهد..
حالا چه بخواهد بر حق باشد، چه باطل..

پریزاد هم دست ِ کمی از او نداشت..
ولی به روی خود نمی آورد: بگو امیربهادر..بگو چرا اینجوری می کنی؟..تا میام باورت کنم یه جوری جوابمو میدی که به همه ی حرفات شک می کنم و می مونم سر دو راهی که چطور از این بلاتکلیفی در بیام..آخه چرا باهام اینجوری می کنی؟..

امیربهادر با همان اخمی که روی چهره اش سایه انداخته بود نیم نگاهی به صورت ِ پکر و پریشان ِ پریزاد انداخت و در حالی که دستش را سمت ِ کمربندش می برد گفت: بشین تا بیام..

سمت ِ اتاق چرخید که پریزاد عجولانه یک قدم پیش رفت: کجا میری؟..هنوز حرفام تموم نشده..
کمربندش را نیمه باز رها کرد و زیرپوشش را از تن بیرون کشید..
پریزاد چشم پوشاند و سر به زیر شد..

صدای بهادر را شنید: تا یه دوش نگیرم حالم سر جاش نمیاد..پنج دقیقه دیگه میام بیرون، بشین جایی نرو..

این را گفت و تا پریزاد خواست سر بلند کند پا به اتاق گذاشت و در را محکم بست..
مایوس و ناراحت خودش را روی مبل رها کرد..
مانتویی که دکمه هایش باز مانده بود را از تن بیرون آورد..
خوب بود که تونیکش را عوض نکرده بود..
هرچند آن هم نمناک است..اما بهتر از یک مانتوی خیس بود..

تا وقتی امیربهادر برگردد شالش را برداشته بود و تکان می داد تا کمی رطوبش گرفته شود..
اما به محض اینکه صدای در اتاق را شنید آن را دستپاچه روی موهایش انداخت و از جا بلند شد..

امیربهادر با صورتی سرخ و موهایی که خیس روی پیشانی ریخته بود بیرون آمد و نگاهش را روی پریزاد چرخاند..

آن تیشرت مشکی مردانه با شلوار ورزشی همرنگش به او می آمد که پریزاد نمی توانست نگاه بگیرد و به مانند همیشه حیا را پیشه کند..

اما باز هم به هر جان کندنی بود حواسش را جمع کرد و با تک سرفه ای گفت: نمی خوای موهاتو خشک کنی؟..

لحنش نگران بود..
امیربهادر لبخند تلخی زد و سر تکان داد..
صورت سرخش نشان می داد که تمام مدت زیر دوش آب گرم بوده تا سرمای تنش را پس بزند..
–حوصله شو ندارم..

پریزاد مستقیم و حسرت بار نگاهش می کرد..
در دل با خود گفت که ای کاش محدودیت ها اینطور دست و پایشان را در هم گره نمی زدند تا خودش دست به کار می شد و با جان و دل موهای بهادر بی حوصله اش را خشک می کرد..

دلش از تصور چنین لحظه ای ضعف رفت..
اینکه حوله را روی موهای خوش حالت و خیسش بکشد و انگشتانش را شانه وار میان تار به تارشان حرکت دهد..
بی شک لذتی وافر داشت وقتی موهای مردی که دوستش داری را برای دعوت به عشق و قدری آرامش در کنار معشوقه گری هایی بی بدیع نوازش کنی و سرش را در آغوش بگیری..

در عالمی دیگر غرق بود جدا از آن ویلا و آدم های اطرافش که از صدای بشکن ِ او درست در فاصله ی دو سانتی متری صورتش به خود لرزید و تکان خورد..

نگاهش که به چشمان شر و لبان خندان ِ امیربهادر افتاد هول شد: چی شده؟..

امیربهادر دستانش را به کمر گرفت و شق و رق ایستاد: نمی دونم..تو رفتی تو هپروت از من می پرسی چی شده؟..

اخم کرد تا دستش رو نشود..
هنوز هم قلبش تند می زد..
-تو هپروت نبودم..داشتم فکر می کردم..
–به من؟..
با تعجب نگاهش کرد: چرا به تو؟..

شانه اش را بالا انداخت و رک گفت: جوری میخ شده بودی تو چشمام که گفتم الان جامون عوض میشه و این تویی که یه لقمه ی چپم می کنی..از حق نگذریم یه لبخند کوچولو هم اون گوشه موشه های لبت دیدم..

ناخودآگاه لب هایش را جمع کرد و نگاهش را پایین کشید: حواسم نبود..یعنی..فکرم یه جای دیگه بود..

امیربهادر با لبخند سری جنباند و پریزاد زیر چشمی او را پایید..
با دیدن چهره ی او بی هوا پرسید: تب داری؟..

یک تای ابروی امیربهادر بالا پرید و در جواب پریزاد گفت: چطور؟..
-صورتت قرمز شده..چشماتم همینطور..اگه به خاطر حموم هم باشه تا الان باید نرمال می شد..

نیشخند زد: نمی دونم..تو حالیته نه من..بیا چک کن ببین دارم یا نه..

و یک قدم جلو رفت که پریزاد به موازات همان یک قدم عقب کشید: چکار می کنی؟!..

امیربهادر بی خیال نشد..
فاصله را با زیرکی برداشت و مقابل پریزاد ایستاد: یه مدت تو هلال احمر دوره دیدی مگه نه؟پس سر در میاری چمه..بیا ببین تب دارم یا نه؟..

پریزاد لب گزید: من چرا ببینم؟..خودتم می تونی بفهمی که تنت داغه یا نه..
امیربهادر تخس و شیطان لبخند زد: من همیشه داغم..یعنی تب دارم..فهمش واسه ام آسون نیست که ببینم از رو مریضی ِ یا فشار عصبی..

پریزاد رنگ به رنگ شد: منم..بـ..بدون.. دماسنج..متوجه نمیشم..
–دِ بیا..باز که ریپ می زنی؟..امیربهادرم دختر، لولو خورخوره که نیستم می ترسی..

کمر صاف کرد و گفت: واسه چی بترسم؟..
–همون..حالا که نمی ترسی دستتو بده من..

و دستش را سمت ِ مچ پریزاد برد که به سرعت عقب کشید: نکن بهادر..
لبخندش را از پریزاد پنهان کرد و چشم غره رفت: بده دستتو..
-نمیدم..
–یه امشب طبیبم بشی گناهه؟..
-همه ی کارای تو همینجوری ِ..انگار خوشت میاد اذیتم کنی..
–خوشم بیاد اذیتت کنم؟..خل شدی تو؟..مگه مریضم که بخوام ……..

ناگهان ساکت شد..
در جواب نگاه ِ خیره ی پریزاد لبخند زد و شیطنت کرد: باشه مریضم..ولی طبیب ِ یه مریض ِ مجنون شدن همچینم کار ِ سختی نیست..اگه دل به دلش بدی اونم بلده باهات راه بیاد..امتحانش کن،ضرر نداره..

پریزاد که ضربان قلبش به سرعت بالا رفته بود شانه اش را عقب کشید تا امیربهادر پیشروی نکند: هر بار نگرانت میشم و میام که تنهایی حرف بزنیم ولی تو نمیذاری و اینکارا رو می کنی..
–چکار می کنم؟..
-خودت نمی فهمی؟..
–تو که فهمیدی بگو..
-الکی بهم نزدیک میشی و معذبم می کنی..
–من الکی هیچ کاری نمی کنم..همه ی کارام راستکی ِ ..
-امیربهـــادر..
–خوش داری هی بگم زهرمارو امیربهادر که اینجوری صدام می زنی؟..می خوامت دختر می خوامت..تو هم منو می خوای و خرده و برده ای هم از هم نداریم..پس چرا نخوام نزدیکت بشم؟..

پریزاد حرص زد و با صورت سرخ از شرم گفت: اولا تو می خوای، من هنوز هیچی نگفتم پس از جانب خودت حرف بزن..دوما وقتی هیچی بینمون رسمی نشده نمیذارم نزدیکم بشی..

امیربهادر با پوزخندی که گوشه ی لب داشت همراه آن نگاه شرور سرش را پیش برد و گفت: نمیذاری؟..

پریزاد عقب رفت و مبل را دور زد..
امیربهادر قدم به قدم جلو رفت: اینجا نمیذارم و نمی خوام نداریم محض اطلاعت..گفتم زورت نمی کنم، بدون اگه تا اینجای کار جلوی خودمو گرفتم واسه خاطر ِ همون احترام ِ کوفتیه..اگه پیله کنی و مانعم بشی و نه و نو در بیاری و منو بپیچونی پریزاد منتظر رسمی شدن این رابطه نمیشم و به چیزی که بخوام برسم می رسم حتی شده باشه به زور..می فهمی؟..بـــه زور..

پریزاد مات و مبهوت گام به گام رو به عقب بر داشت..
نگاهش با تشویش به چشمان ِ عصبی امیربهادر بود: با زور..هیچ کس به..چیزی که ..خواسته..نرسیده..

امیربهادر جدی نگاهش کرد و زهرخند زد: آخه من اولی و آخریشم..فقط کافی ِ دست بذارم روش..دیگه کار تمومه..

پریزاد پوزخند زد: نازیلا رو هم همینجوری خواستی به دست بیاری؟..

امیربهادر بی محابا از کوره در رفت و مقابل چشمان متعجب پریزاد داد زد: صد دفعه گفتم خودتو با اون عوضی مقایسه نکن..چرا نمی گیری چی میگم؟..اون دختره از اولم برای من شروع نشده بود که بخوام از زندگیم پرتش کنم بیرون..اینا تمومش توهم ِ توئه..
-رفتی خواستگاریش..
–دلیل داشتم..
-چه دلیلی؟..
–خوش ندارم بگم..

پریزاد غیظ کرد: منم خوش ندارم جوابتو بدم وقتی انقدر مرموز و دورویی که نمیای حرفتو مرد و مردونه بزنی..

و با تنه ای که به شانه اش زد از کنارش رد شد و سمت در رفت..
امیربهادر دندان سایید و سمتش خیز برداشت وبازویش را گرفت..
با یک حرکت پریزاد را سمت خود کشید و بازوانش را محکم چسبید و فریاد زد: می خوای تو خلوتم و آرامشمو می گیری..با اون چشمات داغونم می کنی و میگی نگرانمی..زیر بارون به حد مرگ می شینم که از فرط در به دری جونم در بیاد و بیافتم یه گوشه و تو بی کسی خودم بمیرم و بدونم که بعدش کک ِ هیچ کس قرار نیست واسه یه نیم نفسمم بگزه..واسه منی که خودمو ته خط می بینم و یه مشت گرگ دوره ام کردن تا واسه مال دنیا یه گوشه از تنمو بکنن دلمو به دختری خوش کردم و افتادم دنبالش که حتی می ترسه تو چشمام نگاه کنه..فکر می کنه اگه دستشو بگیرم پاکیش زیر سوال میره چون اونم منو نجس و پست و بی شرف می دونه..

صدایش می لرزید..
رگ گردنش به حدی متورم بود که از میان یقه به راحتی خودش را نشان می داد..
پریزاد چون تکه ای سنگ میان ِ دستان ِ بهادر خشکش زده بود و او بی آنکه متوجه باشد با صدای بلند هر چه در دل داشت را بر زبان می آورد..
باز هم چشم سر را بسته و زبان ِ دل را قاضی کرده بود..

وقتی عصبانی می شد خیلی از حقایق را بی پرده بر ملا می کرد که اینبار هم مستثنا نبود و داد زد: ببین منو دختر..ببین منه لعنتی رو..منی که عالم و آدم چون حرف دلم با دل ِ حاجی یکی نبود و بینمون اختلاف افتاد لایق مرگ می دوننم..دختری رو که می خوام و میگم پای جون وایسادم تا به دستش بیارم از دستم فراری ِ فقط واسه اینکه می ترسه حتی خواستگارش من و اونو با هم ببینه..فکر کردم انقدر شهامت داری که این وقت شب نگران شدی و پاشدی اومدی دنبالم..ولی حالا می بینم نه..فقط می خوای منو یه گوشه گیر بیاری تا هر چی عقده و ترس و توهم ِ پوچ و بیخود ِ بکشی به شیش گوشه ی این دل ِ بی صاحابم تا منه لاکردارو از تنها کسی که فکر می کردم واسه ام مونده هم ناامید کنی..آره کردی..بد ناامیدم کردی..فقط واسه اینکه می خوامت و میام جلو و دستتو می گیرم نجسم آره؟..چون دلم تو رو می خواد و دستمو به دختر نزدم چون می دونستم هیچ کدومشون دم ِ چشمم نیستن جز یه نفر که اون یه نفر یه تار موش به صدتای دخترای اون بیرون می ارزه کثیفم؟..آره بگو کثیف تر و پست تر از امیربهادر به عمرت ندیدی واسه اینه که ازش فرار می کنی..دِ بگــــو چرا لالمونی گرفتی؟..

هیچ چیز نمی گفت..
ترس و عشق و هیجان با هم به سراغش آمده و به معنی واقعی کلمه لالمانی گرفته بود..
بهادر پر بیراه نمی گفت..
زبان ِ پریزاد از بیخ و بن بند آمده بود..

چقدر دل ِ امیربهادر از او و سکوتش پر بود که اینطور بی قراری می کرد..
خیلی چیزها از میان حرف هایش فهمیده بود که می خواست در یک زمان مناسب از او توضیح بخواهد ولی بی شک الان فرصت خوبی نبود..

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *