خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت19

رمان حاکم پارت19

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

امیربهادر که پریزاد را با چشمانی گرد شده از وحشت مقابل خود دید به یکباره رهایش کرد و حینی که به موهای خود چنگ می زد چرخید و پشت به او چند قدم جلو رفت..

انگار که با خودش حرف می زند سر تکان می داد و زیر لب می گفت: گاهی شده به غلط کردن بیافتم و بگم برگردم سر همون خونه ی اول و دیگه نخوام واقعی زندگی کنم..خودمو بندازم تو قفس ِ حاجی و به همه ی این حرف و سخنا خاتمه بدم ولی باز می بینم نمیشه..نمی تونم..من آدمی نیستم که تن به حبس و ذلت بدم..نمی تونم تو بند ِ کسی باشم..فکر کردی نخواستم و سمت دختر نرفتم؟..منم مثل هر جوون دیگه ای نیازای خودمو داشتم اما به علی خطا نکردم..طرف هیچ کدومشون نرفتم و هر کی اومد سمتمو پس زدم رو حساب همون نون و نمکی که حلال بود و سر سفره ی حاجی خوردم..نمک به حرومی نکردم و اهل دختربازی نبودم که عمه فریده تو چشمم داد می زنه و آبرومو می بره..شاید یه جاهایی واقعا کم آوردم که کنترل زبونم بخواد از دستم در بره اما حیثیت حاجیو رو حساب آزادی که خواستم و شد و بهش رسیدم زیر سوال نبردم..آره آزادیمو خواستم ولی هیچی جز حرف و حدیث و تهمت عایدم نشد..هر کی از هر طرف تا تونست یه ترکش زد وسط سینه ام و رد شد..پسر عمه ام که از برادر به خودم زندگی تر می دونستم شده دشمن خونیم..بابام واسه اینکه فکر می کنه ناخلفم و چون رو پای خودم وایسادم و زیر بار حرف زور نرفتم و جوونیمو می کنم خیالش اینه از دین خارج شدم و کافرم، بهم پشت کرده..داداشم از صدتا غریبه باهام غریبه تر ِ ..مادرم هم تابع دستور ِ حاجی و جرات نداره مخالفت کنه هر چی هم دلش نازک باشه و مهرش پیش ِ من اما وقتی خودش نیست انگار که هیچ کسو ندارم..نگم از قوم و خویشایی که نداشتنشون هزار برابر از داشتنشون بهتره..یکی نگاهش به جون و نفسته و اون یکی چشمش رد ارث و میراث ِ سدآقا..پاش بیافته جلوی پیر و جوون و کوچیک و بزرگ سکه ی یه پولت می کنن تا با دردی که به دلم میذارن خودشون آروم بشن..

نفسش گرفته بود..
سرش سنگین شده و درد تا پشت چشمانش آمده بود و چیزی نمی گفت..
پوزخند زد..
لرزان و عصبی برگشت و به پریزاد نگاه کرد..
چشمانش همان برق ِ آشنا را داشت و صدایش خش دارتر از قبل..

قلب پریزاد درون سینه مچاله شد از غمی که در چشمان ِ امیربهادر نشسته بود..

بهادر آب دهانش را فرو داد که مانع از بغضش شود ولی مگر پریزاد حالش را نمی دید؟..
بی تابی هایش را شاهد بود که دوست داشت موانع را نادیده بگیرد و منع ِ محدودیت کند و با یک قدم سمتش او را در آغوش بگیرد اما لحظه ای که کم کم دلش داشت به رسم احساسش می لغزید تا سمتش گام بردارد امیربهادر با لحن سنگین و ناآرامی گفت: اگه خلافم سیگار کشیدنمه می کشم واسه اینکه دردا و بدختیامو باهاش دود کنم..به خودم تلقین می کنم که با کشیدن ِ یه نخ از این وامونده یه درد از رو دلم کم میشه اما نمیشه..شدم مثل ِ مریضی که می دونه اگه درد داره بخواد به خودش مسکن تزریق کنه فقط واسه چند ساعت آرومش می کنه ولی دومرتبه اون درد بر می گرده..شاید ده برابر بدتر از قبل بیاد و به جونش زخم بزنه و آزارش بده ولی اینکارو می کنه چون اون لحظه انقدر کم آورده که واسه اش یه انتخاب بیشتر نمی مونه..تا وقتی درد به استخونم نرسه اون زهرماری که میگن حکمش نجس و حرومه رو بالا نمیدم پس فکر نکن محض دلخوشی پیک رو پیک میندازم و عین خیالم نیست..امشب دردم زیاد بود ولی نخوردم چون منتظر بودم تو بیای..اگه نمی اومدی می خوردم و تو عالم مستی لش می شدم یه گوشه ولی اومدی پریزاد..اومدی و نذاشتی بیشتر درد بکشم..

پریزاد با سکوتش راه را برای درد و دل و بیرون ریختن تمام حرف های ناگفته ی امیربهادر باز گذاشته بود..

حرف های امیربهادر در عین حال که می توانست یک فاجعه ی غم انگیز باشد، شیرین هم بود..
همه ی حواسش را جمع ِ صدای او کرده و جملات را از میان لب هایش می بلعید تا کلمه ای جا نماند..

امیربهادر دست به صورت ِ خود کشید و انگشتانش را رو به بالا حرکت داد..

بی توجه به نگاه شیفته و دلباخته ی دخترک مقابلش میان موهای خود پنجه انداخت و با همان لحن محزون گفت: خودمم نفهمیدم دارم چکار می کنم..فقط می دونم تنها گناه ِ من این بود که خواستم رو پای خودم باشم و به کسی تکیه نکنم..تنها جرمی که مرتکب شدم خاطرخواهیم بود واسه همین مجبور شدم بعد مدت ها با این جماعت بی وجدان رو به رو شم و نیش و کنایه هاشونو بشنوم و هیچی نگم..به خاطر تو پریزاد..به خاطر تو دارم این چیزا رو می شنوم وگرنه من که رفته بودم سی خودم و کار به کار ِ کسی نداشتم..ماه تا ماه هم عمه هامو نمی دیدم خونه ی سدآقا و حاجی که پیش کش..اما انقدر خاطرت عزیز شده بود تا بخوام دردمو نادیده بگیرم و از پیله ای که دور خودم زده بودم تا از دنیای کثیف ِ بیرون فارغ باشم بیرون بیام..حرف شنیدم و به ناحق سیلیشم خوردم اما صدام در نیومد..فقط چون تو رو می خواستم و هنوزم می خوام حرمت نگه داشتم..ولی خودتو ازم می گیری چون فکر می کنی می خوام بازیت بدم..یعنی من انقدر پست و حقیر و نامردم دختر؟..د چرا همچین می کنی؟امشب اومده بودم باهات حرف بزنم..بهت بگم که کی و چجوری کشیده شدم سمتت..مرد و مردونه قدم پیش گذاشتم و حاضر شدم میون ِ کسایی پا بذارم که می دونستم به خونم تشنه ان ولی به امید اونی که مهرش به دلم بود اومدم..هیچ کدوم از اینا رو ندیدی و فقط بند کردی به توهمای خودت که “امیربهادر یه دفعه یادم افتاده و واسه اینکه یه جوری هوس کثیفشو ارضا کنه نزدیکم شده و هیچ هدفی هم جز اینکه بخواد باهام باشه نداره؟!”..ببین منو پریزاد..ببین منو..واسه اولین بار دارم میگم به جدم..به جدم قسم..به اون خدایی که این همه سال یه بارم از یادم نرفت و می دونستم هست که شاهد بدبختیام باشه ولی هیچی نمیگه..به ارواح ِ خاک ِ سدآقا که تا بود واسه ام همه کس بود، این خاطرخواهی نه از اون شبی که به زور آوردمت خونه ام تو دلم افتاده نه واسه امروز و دیروز ِ که بخوام فکر ِ بدی راجع بهت کنم..نازیلایی که خودشو دربست در اختیارم گذاشته بود رو بدون اینکه کاری کنم پس زدم افتخاری ام نمی کنم اما هیچ فکر نکردی چرا میلم به تو انقدر زیاد ِ که بخوام به خاطرش حرف از خواستگاری بزنم؟..اگه تو رو واسه یه شب و دوشب می خواستم با خاله پریچهر در میون میذاشتم که اجازه بده بیام باهات حرف بزنم؟..این همه فک زدم که تو رو روشن کنم، هنوزم میگی بهم بی اعتمادی آره؟..

پریزاد دهانش را که به شدت خشک شده بود حرکت داد و زبان باز کرد و بعد از آن همه سکوت مهر لب هایش را گشود..

به حدی تحت تاثیر لحن و حرف ها و اعترافات امیربهادر قرار گرفته بود که بغض کرد..

اشک در چشمانش حلقه بست و لب زد: ترسیدم..ترسیدم بخوای بازیم بدی..یه دفعه اومدی جلو..یه دفعه ازم خواستگاری کردی و بدون اینکه فکرشو کنم گفتی منو می خوای..تو بودی چکار می کردی؟..باشه شک نکردم..فقط داشتم کم کم بهت اعتماد می کردم..

قطره اشکی از گوشه ی چشمش روی گونه ی گوشتی و برجسته اش چکید و تا زیر چانه اش سر خورد..

فک امیربهادر سفت شد و دندان قروچه کرد: اعتمادو بدون احساست به خودم نمی خوام..اون اعتمادو منم به خیلیا کردم ولی رو دست خوردم..تا وقتی منو نخوای باورم نمی کنی..تا وقتی این حس نخواد دوطرفه باشه وضع همینی که هست و حکایتش حکایت ِ آب تو هاونگ کوبیدنه پس بی خیالش..

پریزاد حیرت زده با دهانی نیمه باز گفت: ا..اما..من……..

نفس نفس می زد که لب هایش را روی هم فشار داد و میان حرفش آمد و طاقت از کف داد..همزمان که سمتش یورش می برد کوبنده فریاد زد: بسه هر چی اما و اگه شنیدم..بسه پریزاد بسه به خدا که خسته شدم دیگه نمی کشم بســـــــه..

و با همان انگشتانی که گره کرده بود دستش را از پهلو و قسمت آرنج زاویه داد و با همه ی خشم و عصبانیتی که به ناگهان سراسر وجودش را فرا گرفته برد، مشت گره خورده و لرزانش را با همه ی قوا به کیسه بوکس ِ کوچکی که درست پشت ِ سر ِ پریزاد از سمت راست ِ شانه اش آویزان بود زد و تمام حرصش را همزمان با صدای جیغ خفیف پریزاد که از ترس بود روی آن کیسه ی قرمز رنگ آویزان از سقف سالن خالی کرد..

در اوج خشم به حدی قدرتش زیاد شده بود که کیسه در هوا چرخید و جانب پریزاد برگشت اما قبل از اینکه امیربهادر متوجه شود و فرصت کند پریزاد را کنار بکشد کیسه با شانه ی دخترک برخورد کرد و او را با درد به سینه ی بهادر کوبید..

پریزاد جیغ زد و درد را پشت لبانش خفه کرد..
حینی که از ترس به گریه افتاده بود بی صدا اشک می ریخت..

امیربهادر خشونت آمیز نفس نفس می زد و شوکه بود..
بازوی پریزاد هنوز میان انگشتانش قفل بود..
درست همان لحظه ای که خواست او را عقب بکشد ولی دیر عمل کرده بود..

از صدای هق هق پریزاد به خودش آمد و نگاهش را از کیسه ای که هنوز تکان می خورد گرفت و گردنش را رو به پایین مایل و چشمانش را به پریزاد که تیشرت ِ امیربهادر را از روی سینه میان انگشتانش مشت کرده و اشک می ریخت انداخت..

بازوی راستش را چسبیده بود..
دست ِ دیگرش را لرزان بالا آورد و روی شانه ی پریزاد که می دانست ضرب دیده گذاشت..
پریزاد «هعی» کوچکی کشید و خودش را جمع تر کرد اما امیربهادر رهایش نکرد و دستش را از کتف تا پشت ِ کمرش سر داد و او را به خود چسباند..

همانطور که قفسه ی سینه اش به تندی بالا و پایین می شد بم و کوتاه زمزمه کرد: نخواستم پریزاد..خودش بی هوا خورد بهت..

پریزاد این را می دانست ولی هم عصبی بود و هم خسته و دلشکسته..
هم عاشق بود و به یک تکیه گاه نیاز داشت تا سر روی شانه اش بگذارد و یک دل سیر اشک بریزد و هم می خواست غرورش را حفظ کند..

پیشانی اش روی سینه ی امیربهادر بود که هق هق کنان گفت: اونی که مانع ِ ما میشه همین عصبانیت ِ توئه..نمیذاری حرفمو بزنم فقط عکس العمل نشون میدی..

امیربهادر لب گزید و با غصه دستش را روی کمر پریزاد حرکت داد: اون مشتو گره کرده بودم که بزنم به تو؟..اگه زده بودم چجوری می خواستی آبغوره بگیری؟..هدف ِ مشت ِ من تو نبودی واسه تلافی ِ بی مهریات راه های دیگه ای هم هست که نخوام اشکتو در بیارم اما تا می تونم حرصت بدم..

پریزاد با غیظ دستش را مشت کرد و خودش را عقب کشید: ولم کن برم..
محکم تر نگهش داشت: نمیذارم..
-ولم کن..انقدر نمی فهمی که اگه یه دختر حاضر میشه غرورشو زیر پا بذاره و بیاد سمتت معنیش این نیست که دیوونه شده یا عقلش کمه تا بخواد دنبال دردسر بگرده..

امیربهادر که کم کم روی عصبانیتش سرپوش گذاشته و با در آغوش کشیدن پریزاد آرام شده بود میان نفس زدن هایش لبخند زد..

هنوز سر پریزاد را روی سینه داشت: اگه دیوونه نیستی پس چی هستی؟..واسه چی افتادی دنبال ِ یه همچین آدم پر دردسری؟..

پریزاد بینی اش را بالا کشید و با همه ی زورش از آغوش امیربهادر بیرون آمد..
به چشمانش نگاه نمی کرد و سر بینی و گونه هایش در اثر گریه و التهاب سرخ بود: واسه همون چیزی که به خاطرش منو به این حال و روز انداختی..

و برگشت و سمت در رفت..
هنوز از راهرو رد نشده بود که امیربهادر دستش را گرفت و نگهش داشت و خودش را از پشت سر به او نزدیک کرد..
دستانش را با سخاوتمندی از جلو درست روی قفسه ی سینه ی پریزاد در هم قفل کرد تا راهش را برای فرار سد کند..

حرکتش به حدی غیرمنتظره و شتاب زده بود که نفس همان اول در سینه ی پریزاد ماند و حبس شد..

اگر هم می خواست و می توانست، پاهایش یاری اش نمی کردند تا قدم از قدم بردارد..

صدای امیربهادر را از روی شال مرطوب ِ خود که درست زیر گوشش بود شنید: یه شعری سال هاست ورد زبونمه پریزاد!نمیره از سر و فکرم بیرون و کلافه ام می کنه اما زمزمه ی هرشب و روزم شده!بگم برات یا بمونه تو دلم؟!..

پریزاد نفس تنگ کرد و نالید: ا..اگه..می..می خوای..بگو..

امیربهادر سرش را به سر او نزدیک تر کرد..
با جان و دل نفس کشید و زیر لب نجوایش را خواند و قلب پریزاد را به هیاهوی عجیبی دعوت کرد: روزگاری ست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خب طبیعی ست که یک روزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت
بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت
می روم تا در میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم
بی خیال همه کس باشم و دریا باشم
دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
ساقیا در بدنم نیست توان جام بده
گور بابای غم هر دو جهان جام بده
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
من باده خورم و لیک مستی نکنم
الا به قدح دراز دستی نکنم
دانی غرضم ز می پرستی چه بود
تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم
(جابر نوری سمسکندی)

پریزاد نفس نفس می زد و میان دستان بهادر می لرزید..
امیربهادر صورتش را به روی شال نمناک دخترک سایید و دم زد: همه ی روزا واسه منه امیربهادر انگاری ته خطه پریزاد.. پس دیگه باکی ندارم از آسمون و ریسمونش که بخواد کلاف شه تو هم و بپیچه به دست و پام..اگه نمی خوای بگی دست زدن بهت حرومه و بغل کردنت از گناهای کبیره ست وقتی نگاهم بهت از روی هوس نیست، می خوام بگم اینجوری نذار برو..گفتم خلاف خواسته ات کاری نکنم ولی نمی تونم..نمیذاری..می خوای بری مجبورم یه جوری جلوتو بگیرم یا نه؟..بی شرف روزگارم اگه بذارم پریزاد..

پریزاد نفسش را عمیق از سینه بیرون داد و حینی که دستپاچه بود و فقط ذره ای دیگر باقی مانده تا همانجا روی دستان بهادر پس بیافتد زمزمه کرد: چون گفتی از حس یه طرفه بیزاری..گفتم برم..نگفتی؟..

لحظه ای حس کرد سنگینی گره ی دستان امیربهادر به روی قفسه ی سینه اش سبک تر شد..
–می دونم که یه طرفه نیست و تو هم منو می خوای..
-اگه نخوام زوری میای جلو؟..

__بخوام پدرسوخته باشم آره.. بدم میام جلو..بخوام انکار ِ مردونگی رو کنم و به دور از دلت فقط به فکر تصاحب جسمت باشم و نذارم از چنگم فرار کنی آره پریزاد..آره من تو بد بودن امتحانمو خیلی وقته پس دادم و مهر قبولیمم زدن پای کارنامه ام بی تجدیدی و حرف پس و پیش..گفتم که بگم می تونم بد بازی کنم..می تونم و یه روزه میشم همون امیربهادری که اون شب دیدی و نتونستی به راحتی از دستش قسر در بری..اون امیربهادری که وقتی مست میشه و حریصه تا به چیزی که می خواد برسه رو یه چشمه شو دیدی پس نخواه که دومرتبه نشونت بدم دختر..دوباره اش جای عشق و حال کیف و کور، فقط ترس داره آ..نخواه..

لحنش جدی بود..
بی شک برای اینکه تهدید کند این را می گفت..
کاری هم بود..
صدا و لحن و نوع کلامش نیش زد به دل دخترک رنجورش..

نفس بهادر زیر گوشش بود و خودش قفل بازوان او که پریشان و مضطرب گفت: اگه از رو هوس نیست پس به فکر تصاحبمم نمی افتی و منو نمی ترسونی..

امیربهادر به یکباره دست چپش را انداخت و با ساق دست راستش به قفسه ی سینه ی پریزاد فشار آورد و او را بی هوا به خود نزدیک کرد..
چسبیده به سینه ی خود که هر تپش از قلب پریزاد را روی استخوان و تکان قفسه ی سینه اش حس می کرد: به دست آوردنت تو هر شرایطی قرار نیست از رو هوس باشه..بخوام کارمو می کنم هیچ کسم نمی تونه جلومو بگیره، مخصوصا تو..می دونی که پریزاد؟..

-همین..غد بودنت..باعث میشه..بترسم و..زبونم..قفل بشه..بعد..میگی چرا..فرار می کنی؟..

امیربهادر لبخند زد..
صورتش را با علاقه ی زیادی از روی شال به موهای پریزاد کشید و عطرش را نفس زد و صدایش تحلیل رفت: وابسته کردنت به خودم راحته پریزاد..جوری که دیگه به رفتن فکر نکنی، فقط کافیه محرم بشیم..

پریزاد از فرط هیجان نفس نفس می زد..
بهادر زیاد از حد رک نبود؟!.
_یعنی وقتی بیای خواستگاری توقع داری جوابم بهت مثبت باشه؟..

امیربهادر کمی عقب کشید..
شانه ی پریزاد را که گرفت و او را سمت خود برگرداند، دیگر اثری از لبخند و شیطنت روی لبانش دیده نمی شد و نگاهش جدی به چشمان ِ مصمم ِ پریزاد گره خورده بود..
–همونقدر که من تو رو می خوام، تو هم منو می خوای یا نه؟..همین الان تکلیفو روشن کن..

پریزاد یکه خورد..
با تعجب نگاهش کرد..
امیربهادر با عصبانیت گفت: بگی نه همین فردا میرم یه گورستونی تا خودمو گم و گور کنم دیگه هم پشت سرمو نگاه نمی کنم..اگه بخوام به زور به دستت بیارم باید یه عمر عذاب وجدانشو به جون بخرم و بدتر از اون حس نفرتی ِ که از چشمات زنجیر میشه به خودم و سرنوشتم..به حد کافی مشکل دارم که نخوام یه قوز رو قوز ِ زندگی کوفتیم بذارم..اگه هم راست و حسینی قدم پیش بذارم و تو رو از پدرت خواستگاری کنم شرط اولم رضایت ِ توئه..نه فقط یه بله ی خشک و خالی دل به دلی..می خوام همون حسی که من به تو دارم رو تو هم به من داشته باشی..اگه بدونم غیر از اینه و دارم وقتمو الکی تلف می کنم جوری از این شهر میرم که هیچ رد و نشونی ازم نمونه پریزاد..

پریزاد رنگش پریده بود..
بهادر چه می گفت؟!..
همان اتمام حجت است دیگر؟!..
به سختی لب زد: واسه چی اینجوری می کنی؟..
–چون خسته ام..خیلی خسته..از این زمونه ای که هیچ جوری باهام تا نمی کنه..از آدماش..از خودم..از همه چی بریدم و این ته مونده ی نفسمم بند ِ همون حس ِ لعنتی ِ که به تو دارم..

_آخه..من..الان……..
–همین الان دختر..همین حالا باید جوابمو بدی..اونم فقط یه جمله ست..منو دوست داری یا نه؟..

پریزاد آب دهانش را قورت داد و چون هول شده و نمی توانست عقل و دل و منطقش را در آن واحد با هم قاضی کند دست پیش را گرفت: مگه تو منو دوست داری؟..فقط میگی تو رو می خوام و مال منی و از این حرفا..یه بار درست و حسابی به احساست اعتراف کردی که توقع یه همچین جمله ای رو از من داری؟..

لبخند زد..
وقتی لبخند می زد، پریزاد جانی دوباره می گرفت..
نگاه پرشیطنتش که جای خود داشت..
بازهم تخس شد: اهل غرور و این حرفا نیستم و می دونی که تو بساطمم گیر نمیاد..پاش باشه خرج می کنم نباشه حسابشم نمی کنم..پیش ِ تو که از همه چیزم گذشتم غرورمم روش..یه نمونه اش سیلی که جلوی تو و خونواده ات زدم بالا و گفتم نوش..حالا منو از به زبون آوردن یه جمله به این سادگی می ترسونی خانم موشه؟..

پریزاد لبخند زد ولی ظاهر جدی اش را حفظ کرده بود: اگه واقعا عاشق باشی به زبون آوردنش واسه ات ساده نمیشه..

–من دنیا رو هم با اون همه عظمتش به هیچ جام نمی گیرم که بخواد واسه ام سخت باشه..عشق و عاشقی که چیزی نیست..
-خیلی پررویی..

__می دونم..پرروترم میشم اگه اعتراف نکنی..
-تویی که ادعای غرور نداری..وقتی شهامت ِ گفتنشو داشتی بیا و زیرزبون کشی کن..

لبخند ِ بهادر بزرگ تر شد و انگشت ِ اشاره اش را زیر چانه ی پریزاد زد: خشک و خالی اعتراف می گیری؟..
رنگ چشمانش پر بود از شیطنت..
شر و عصیانگر..
پریزاد نفس نمی کشید وقتی بهادر رگ خباثتش اینگونه گل می کرد..

کمی رنگ به رنگ شد و با گونه های داغ و گلگون گفت: یعنی چی؟..

امیربهادر با لذت چشمانش را روی زوایای صورت ِ او چرخاند: باهوشی..پس فهمیدی..
-نه..چی می خوای بگی؟..
–نگاهتو می دزدی..لوپات گل انداخته..سرتم می خوای بندازی پایین منتهی من نمیذارم بندازی و چشمتو از صورتم بگیری..فهمیدی چی میگم خانم خانما یا برم تا تهش؟..
-مگه تهی هم داره؟..
–بحثو عوض نکن دختر..
-باشه..پس اعتراف کن..

امیربهادر با همان نگاه جلو آمد که پریزاد عقب رفت و به دیوار تکیه داد..
بهادر خیره به چشمان ِ او با لحن خاصی گفت: وقتی یه دختر نگران یه پسر میشه و ریسک می کنه که با وجود اون همه بگیر و ببند و محدودیت بیاد دنبالش تا ببینه حالش خوبه یا نه، پیش ِ من فقط یه معنی می تونه داشته باشه پریزاد..جز اونم تو قاموس ما نمی گنجه..

پریزاد لبخند زد..
سر به زیر شد..
لبخندش به حدی دلنشین بود که امیربهادر صورتش را جلو برد و زیر لب پرسید: از کِی؟..

پریزاد سر بلند نکرد..
لب گزید: یادم نیست..
— قدیمیه ؟..
صدایش آرام بود: خیلی..
–پس چرا منه احمق نفهمیدم؟..

زیر چشمی نیم نگاهی به صورت ِ امیربهادر انداخت و با شرم ِ خاصی که در رفتارش مشهود بود گفت: نذاشتم..مثل یه راز تو دلم موند، به مامانم و نازیلا هم نگفتم..

__حتی وقتی دیدی نازیلا نقشه کشیده و داره میاد سمت ِ منم نخواستی بهش بگی؟..

سرش را بالا گرفت..
لحنش کمی بوی غرور می داد..
غروری زیبا و ستودنی که دخترانگی هایش را به وضوح نشان امیربهادر داد: اگه قرار بود بیاد سمتت و تو هم قبولش کنی دیگه جایی واسه من نبود که بخوام خودمو واسه هیچی کوچیک کنم..

امیربهادر نیشخند زد و انگشت ِ اشاره اش را کنار شقیقه ی پریزاد کوبید: از بس احمقی!یه احمق ِ دوست داشتنی که نمی فهمه اگه از ته دل یکیو می خواد باید به خاطرش بجنگه!از بازنده بودن خوشت میاد؟

پریزاد چپ چپ نگاهش کرد: روحیه ی جنگجویانه ندارم…ولی به قسمت اعتقاد دارم.

–در عوض ِ تو من با هر دوش میونه ام جفت و جوره.چه بخوام به خاطرت بجنگم که تا برنده نشم شاهرگمم بزنی نمی کشم کنار!چه اینکه به قسمت اعتقاد داشته باشم.حکما واسه ام شانس و اقباله.

پریزاد که به حرف هایش ایمان داشت سر تکان داد و حینی که نگاهش را از چشمان ِ مشتاق امیربهادر می گرفت خجالت زده لب زد: تو از کِی؟!

امیربهادر لبخند زد: من از کِی چی؟!
پریزاد گردنش را سمت شانه ی راست کج کرد و معصومانه گفت: از کی اینجوری شدی؟!

امیربهادر سعی کرد قهقهه نزند.
لحن ِ پریزاد در عین جدی بودن بیش از حد بامزه بود: مگه چجوری شدم؟!طوریم نیست، خوبم!میزونه میزون!

بالاخره حرصش را در آورد: دارم جدی می پرسم!
–منم جدی گفتم.چجوری شدم؟
-همون حس ِ …
–خب؟!
-از کِی فهمیدی؟!
–که عاشقتم؟!

پریزاد لب ِ زیرینش را به دندان گرفت وسرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.
لبخند روی لبان امیربهادر کش آمد: مگه من گفتم عاشقت شدم؟!

پریزاد به چشمانش براق شد.لحظه ای ماتش برد اما خیلی زود نگاهش به لبخند روی لب های امیربهادر افتاد و حرص زد: داری سر به سرم میذاری؟!

امیربهادر خندید.بی هوای گونه ی برجسته ی پریزاد را میان دو انگشت خود گرفت و بی رحمانه کشید: قبل از سربازی!مامانم آش پشت پا پخته بود.سهم ِ شما رو داد که بیارم.یادته بعدش چه بساطی شد؟!

نیاز به فکر کردن نبود تا خاطراتشان را به یاد آورد.اتفاق آن روز را به خوبی در یک گوشه از ذهن و خاطرش ثبت کرده بود!

سرش را تکان داد و لبخند زد و با شرمندگی چشم از چشمان ِ بهادر گرفت!
صدایش را شنید: مامانت نبود اما لای در باز مونده بود.خواستم در بزنم که یه لحظه رو حساب جوونی و خامی شیطنت کردم و از لای در سرک کشیدم چون سر وصدا می اومد.دیدم اون کنار وایسادی و شلنگ آب رو هم دستت گرفتی و داری حیاطو می شوری.نفهمیدم چی شد و چطور شد.فقط یادمه تو با یه بلوز آستین کوتاه قرمز و شلوار راسته ی مشکی بدون حجاب و روسری همونطور موهای بلندتو که تا کمرت می رسید روی شونه رها کرده بودی و وسط حیاط فارغ از اینکه پسرحاجی لای در ایستاده و داره دزدکی تماشات می کنه و دست و دلشو بدون اینکه بخوای و حواست باشه، لرزوندی!دستت خیس شده بود و تو هم گرمت بود.یادمه انگشتاتو که کشیدی زیر موهات و اونا رو یه سمت شونه ات انداختی یه لحظه انگار که زانوهام بخواد تا بشه تلو تلو خوردم و شونه ام چسبید به در و تکیه دادم.همون لحظه در صدا کرد و تو متوجه من شدی.هم تعجب کرده بودی و هم ترسیده بودی!یادته؟مات شده بودی به من و منم سعی می کردم چشم هیزمو ازت بگیرم و همه چیزو اتفاقی جلوه بدم ولی نمی شد.به خودم که اومدم رفته بودی تو خونه.

پریزاد با مرور خاطرات آن روز بی اختیار لبخند زد.سری جنباند و لرزان گفت: قلبم داشت می اومد تو دهنم.نفهمیدم چجوری خودمو پرت کردم تو خونه.آره خیلی ترسیده بودم اما هیجان هم داشتم…ولی شنیدم که صدام کردی.گفتی کاسه ی آش رو میذاری رو پله و میری.بعدم که صدای بسته شدن ِ درو شنیدم سرک کشیدم دیدم نیستی و رفتی.

امیربهادر نفسش را فوت کرد و دستش را روی گردن خود کشید: اونم عجب رفتنی!از اون موقع دیگه از فکرم بیرون نیومدی…اما بچه بودی.جرات نمی کردم نزدیکت بشم یا باهات حرف بزنم.تو اوج غرور بودم و محل ِ هیچ بنی بشری نمی دادم مخصوصا جنس مخالف.رو حساب پسر حاجی بودن سرم به کار خودم گرم بود و می خواستم تا از سربازی اومدم کار و بارمو یه تنه راه بندازم.کلی فکر و خیال و آرزو داشتم و نمی خواستم به دختر مختر و خلاصه این حرفا فکر کنم ولی نمی شد.تو جلو چشمم بودی.سخت بود ببینمت و یه جوری وانمود کنم که انگار واسه ام مهم نیستی ولی بازم هواتو داشتم!

پریزاد با تعصب خاصی گفت: هوای نازیلا روهم داشتی!

امیربهادر پوزخند زد: هر پسری هم جای من باشه غیرتی میشه.تعصب ِ من روی نازیلا یه چیز عادی بود.با دخترای دیگه ی محل واسه ام فرقی نداشت چون ناموس ِ بقیه رو هم عین ناموس خودم می دیدم…ولی رنگ و لعاب ِ نگاه من به تو از یه جنس ِ دیگه بود.از همونا که الانم بهت دارم و عاصیت کردم بس که خواستم بیام نزدیکت و نتونستم جلوی خودمو بگیرم!خیلیاش دست من نیست!به تو که می رسم همه چی از فکرم می پره و دود میشه!

-پس چرا نازیلا رو انتخاب کردی؟!

اخم ملایمی روی پیشانی نشاند و گفت: داستان داره!
–همینه که می خوام بدونم و بهم نمیگی..
-تا وقتی نفهمی نازیلا دوستت نیست و با اخلاق و عقاید تو و خونواده ات جور در نمیاد هیچی نمیگم.الان هر حرفی که بزنم منو مقصر می دونی.

–مگه مقصری؟!
-آره!از اول نباید می رفتم سمتش.خیلی زود هوایی شد و فکر کرد خبریه!

–یعنی به نیت دوستی و ازدواج و اینا پیشنهادشو قبول نکردی؟

امیربهادر سکوت کرد.
پریزاد منتظر نگاهش می کرد که گفت: به این نیت جلو رفتم اما هدفم یه چیز دیگه بود.درواقع می دونستم جنس ِ نازیلا هیچ رقمه با جنس ِ من جور نیست و واسه اون ناخالصی داره!برای همین سازمون نمی شد.می دونم اگه واسه ات بگم میگی نامردی و خواستی دوستمو فریب بدی ولی اون بود که جلو اومد!

پریزاد پر گلایه زمزمه کرد: تو هم قبول کردی!

امیربهادر با کلافگی نفسش را فوت کرد: قبول کردم اما به خاطر باباش.
پریزاد با تعجب پرسید: مهندس شکوهی چرا؟!

امیربهادر نگاهی کوتاه به صورتش انداخت و جدی گفت: که باهاش شریک شم.گفتم اگه فکر کنه می خوام دامادش بشم بهتر راه میاد چون قبلش واسطه فرستاده بودم قبول نکرد.نازیلا که اومد سمتم و پیشنهاد داد یه لحظه خر شدم و این فکر زد به سرم.گاهی بدون اینکه فکر عاقبت یه کار باشم به سود و منفعت خودم نگاه می کنم اینم جزو همون موردا بود که خورد به پستم!هم می خواستم حال ِ مهندس شکوهی رو بگیرم که دیگه غرور خرج این و اون و مخصوصا ندارتر از خودش نکنه و خیال ورش نداره با یه آدم ِ عادی و بی مصرف طرفه.می خواستم هم به حاجی ثابت کنم که بدون کمک اونم می تونم رو پای خودم وایسم و تو یه صنف ِ پدرمادر دار ِ درست و حسابی اسم و رسم در کنم!

پریزاد ماتش برده بود!
ناباورانه لب هایش را تکان داد: یعنی نازیلا رو فریب دادی که با باباش شریک بشی؟اینو می خوای بگی دیگه آره؟

اخم میان دو ابرویش غلیظ تر شد: اینجوریام نبود که بخوای بزرگش کنی.مهندس شکوهی خیلی مغرور و مال پرسته اینو خودتم می دونی.عادت داره مالشو رخ کشی کنه تو چشم ِ این و اون… ولی انصافا تو کار ِ بازار و تجارت خبره و بیسته.منم از رو سادگی گفتم شناسه و میشه بهش اعتماد کرد پس یه سرمایه میذارم وسط و باهاش شریک میشم.اونم تو عالم همسایگی رومو زمین نمیندازه.این شد که واسطه فرستادم…اما جوری جوابم کرد که تا عمر دارم یادم نمیره.گفت من با مردی که باباش عاقش می کنه و از خونه پرتش می کنه بیرون شریک نمیشم.گفت امیربهادر قابل اعتماد نیست و دست یه همچین آدم بی مصرفی دزد هم نمیدم!کسی که به هیچی و هیچ کس وفا نکرده و تو زرد از آب در اومده فردا هم سر ِ منو می کوبونه به طاق و دار و ندارمو کیسه می کنه و دِ برو که رفتیم.رسما لغز خوند و گفت دزدم و آس و پاس.چون از حاجی جدا شده بودم و واسه خودم زندگی می کردم شده بودم شهره ی خاص و عام که هیچ کس نتونه بهم اعتماد کنه.فکر نمی کردم اعتبارم انقدر به اعتبار حاجی گره خورده که اگه بخوام پاره اش کنم رسواییش تا ابد بیخ ِ ریش ِ خودمه که همینم شد.سرمایه امو برداشتم و رفتم با غریبه ها شریک شدم ولی هیچ کس نمی دونه حتی یاشار…اما رو دلم مونده بود که یه جوری جواب ِ توهین ِ مهندس شکوهی رو بدم.وقتی نازیلا با پای خودش اومد پیشم و پیشنهاد داد اولش تردید کردم ولی تا یاد ِ باباش افتادم بدون اینکه ذره ای فکر کنم گفتم باشه.یاشار فکر می کرد جذب ِ خوشگلیش شدم و واسه اش دام پهن کردم ولی از خود ِ نازیلا هم بپرسی بهت میگه که من هیچ توجهی بهش نداشتم.خیلی تلاش کرد منو به خودش وابسته کنه اما نتونست.بقیه ی ماجرا رو هم که می دونی!

پریزاد صاف و صامت ایستاده بود و به امیربهادر نگاه می کرد.
چیزهایی که شنیده بود کمی از نظرش غیرطبیعی می آمد.
-می خوای باور کنم که تو همه ی این کارا رو کردی تا از بابای نازیلا انتقام بگیری؟!

امیربهادر با نیشخندی که روی لب داشت گفت: تیر خلاصو با خواستگاریم از دخترش زدم.اینم می دونستم که همون شب داراییشو می زنه تو سرم.خواست پادوییشو کنم که غرورمو گرفتم دستم و سنگ ِ رو یخش کردم و راحت از همه چی گذشتم.فکر کرد می تونه منو با پولش بخره ولی دید که نمیشه و جنس ِ من عین دخترش فروشی نیست.نازیلا وقتی ادعا می کرد با منه همزمان با دو نفر دیگه ریخته بود رو هم که مچ یکیشونو خودم گرفتم.آتویی که خودش می داد دستم باعث شد خودمو راحت بکشم کنار ولی یه چیزیو که خوب فهمیدم این بود هر چی هم آدم پول و ثروت و پست و مقام داشته باشه و به مال و داراییش بنازه و با پایین تر از خودش عین حیوون رفتار کنه بازم یه جایی از زندگیش لنگ می زنه که بخواد روزی روزگاری یه دل ِ سیر آبروشو ببره.نازیلا تقاص همه ی گناهان ِ مهندس شکوهیه! وقتی اینو فهمیدم از فکر تلافی اومدم بیرون و خودمو خلاص کردم چون دیدم بدبخت تر از یه همچین مردی محال ِ پیدا بشه!

پریزاد سکوت کرده بود.
سرش را پایین انداخت و انگشتانش را با شکوه و گلایه در هم گره زد.
امیربهادر حس کرد و دستش را زیر چانه ی دخترک گذاشت.

سرش را بالا گرفت و با نگاهی خاص به چشمان ِ تیره اش خیره شد و با تحکم گفت: همه ی این غلطایی که کردم و الان به خاطرش پشیمونم واسه قبل این بود که بخوام به تو و داشتنت فکر کنم!آره می خواستمت…اما باور کرده بودم مال من نمیشی.باید فراموشت می کردم و یه جوری از فکرم مینداختمت بیرون ولی از پسش بر نیومدم.دنیای تو با امیربهادر زمین تا آسمون فرق می کرد.پیش خودم می گفتم یه دختر ِ نجیب و خونواده دار و خوب هیچ وقت به یه پسری که از دید مردم عاق والدین ِ و سیگار می کشه و مست می کنه پا نمیده مگه اینکه واقعا اونم دلش رفته باشه.من همه ی اینا رو می دیدم و رسیدن به تو رو از محالات می دونستم چه برسه بخوام حرفشو بزنم پریزاد!کم کم می خواستم از یادم بری!برای همین وقتی پیشنهاد نازیلا رو قبول کردم که تو توی فکرم نبودی.انگار که بخوام در مغز و دلمو روی احساسم ببندم و سه قفله اش کنم…ولی نمی دونستم تو یه تلنگری و تو اون ته مه های فکرم هنوز هستی و یه گوشه از دلم بس نشستی که با یه اشاره بخوای پدرمو در بیاری!

پریزاد بی اختیار به لحن امیربهادر لبخند زد و امیربهادر هم او را بی جواب نگذاشت: نخند دارم جدی میگم.به محض اینکه یاشار گفت عاشقته و دلش گیر ِ توئه از این رو به اون رو شدم.تا قبل از اون در جریان خواستگارایی که واسه ات می اومدن و بابات ردشون می کرد بودم چون می گفتم پریزاد هنوز سنش کمه و غیرممکنه عمو وحید به این زودیا بخواد شوهرش بده…ولی یاشار فرق می کرد.جدای از اینکه رفیقم بود و رابطه ی فامیلی داشتیم می دونستم با اخلاق و رفتاری که داره دست رو هر دختری بذاره عمرا بهش جواب رد بده.مخصوصا عمو وحید که یه عمر خواسته دامادش خصوصیات یاشار رو داشته باشه.انگار که ترسیده باشم و با وجود یاشار بخوام احساس خطر کنم دیگه کوتاه نیومدم.با این حال هنوزم می دونستم ما واسه دو دنیای متفاوتیم و هیچ جوری بهم نمی رسیم ولی عشق و غیرت و حسادت بدجور به جون هم افتاده بودن که حتی نفهمم روز و شبم چجوری می گذره.تا جایی که یاشار فکر کرده بود معتاد شدم و راه به راه بهم تیکه مینداخت بس که ساکت بودم.یهو وسط بحث می رفتم تو خودم و پکر می شدم…اما از اون شب همه چی عوض شد.

پریزاد نگاهش می کرد که اینبار امیربهادر سر به زیر شد.لبخند زد و گوشه ی لبش را با فکر به آن شب از خنده گزید و نفسش را بیرون داد.
حالتش به حدی گیرا بود که پریزاد محو ِ تماشای او لبخند می زد.

امیربهادر آرام سرش را بلند کرد و نگاهی عمیق به صورت ِ پریزاد انداخت.
–شبی که با یه اشتباه ِ تو و ترس از اینکه بخوای با یه بچه بازی جون ِ خودت و من و پیمان رو به خطر بندازی و بری پیش ِ او بی همه چیز کشوندم آوردمت خونه ام تا پاترسه ات بدم و خودتو از این بازی بکشی بیرون.چموش بودی و با اون زبون نصفه و نیمه ات جوابمو می دادی منم که حریص بودم واسه داشتنت و مدت ها با فکر اینکه رسیدن بهت در حد یه معجزه ست واسه من هر قدم که ازم دورتر می شدی میلم واسه تصاحبت بیشتر و بیشتر می شد.تا جایی که می خواستم اذیتت کنم.حرصت بدم.غرورتو خرد کنم و بگم که واسه ام مهم نیستی ولی وقتی بوسیدمت و بغلت کردم دنیام که تا اون موقع از حسرت تو خراب بود به کل کن فیکون شد و همه چی بهم ریخت.اون سدی که کشیده بودم بین خودم و خودت، ریخت و همه چی عیان شد پریزاد.اون احساسی که سرکشی می کرد بالاخره خودشو نشون داد.مرزا یکی یکی داشتن شکسته می شدن که سربزنگاه دکمه ی خاموش رو زدم و کشیدم کنار.انقدر مست شده بودی که از حال رفتی.نگاهت کردم.خل شده بودم و با خودم حرف می زدم!نگرانیت نازیلا نباشه دختر! اون از اولم تو زندگی ِ من نبود که حالا بخوام عذاب وجدان ِ کار نکرده رو بگیرم.کسی که با فروشنده ی خودم راحت ریخت رو هم ارزش فکر کردن هم نداره.خلاصه همون شد که همون!مخصوصا وقتی فهمیدم بعد اون جریان چشمت به بهنام نیست و کاری به کارت نداره عزممو جزم کردم تا هرجور شده به دستت بیارم.این حس واقعی بود و می خواستم مرد و مردونه به خاطرت بجنگم.اول باید از جانب تو مطمئن می شدم که جست و گریخته یه چیزایی دستگیرم شده بود مخصوصا وقتی فهمیدم میام سمتت واکنش بدی نشون نمیدی و جیغ و داد نمی کنی…ولی اگه می دونستم این احساس دوطرفه ست همون وقتی که از سربازی برگشتم و کارامو سر وسامون دادم می اومدم سراغت که اسمتو بیارم تو شناسنامه ام…ولی نشد.این چرخ گردون خوب و بد و از رو مردی و نامردی چرخید تا ما رو رسوند اینجا.منتهی منو با یه عالم گناه و اشتباه که مقصر تمومشم خودم بودم و تو درست مثل یه چشمه، صاف و زلال!

پریزاد که با دقت به حرف های امیربهادر گوش می داد پرسید: از کاری که با نازیلا و پدرش کردی پشیمونی؟

نگاهش را از چشمان پریزاد گرفت و با اخم ملایمی گفت: وقتی نیت کردم که تو رو داشته باشم آره.از خیلی کارام پشیمون شدم، یکیشم همین.

-اگه ازت بخوام بری و ازشون حلالیت بگیری اینکارو می کنی؟!
امیربهادر با تعجب نگاهش کرد.
پریزاد جدی بود.
__رو چه حسابی؟!
-رو حساب ِ اینکه اشتباه کردی و گناهتم قبول کردی…اما این کافی نیست.باید تقاصشم قبول کنی، یکیش همینه که گفتم!
–اون یکی دیگه اش چیه؟!

پریزاد جلو رفت.
حالا که پرده ی شرم کنار رفته و احساس نهان شده و امیربهادر راز دلش را افشا کرده بود،تا حدودی پروایی نداشت.
یاد حرف مادرش افتاد.شاید عشق او به بهادر همان معجزه ای بود که می خواست این پسرک ِ شر و لجباز را سر به راه کند.اگر امیربهادر دست از کارهایش نمی کشید پدرش هم به این ازدواج رضایت نمی داد.

دستش را روی یقه ی تیشرت ِ امیربهادر گذاشت تا تاثیر حرفش بیشتر شود!قطعا فهمیدن زبان امیربهادر کار هر کسی نبود!

با چشمانی جدی اما لحنی آرام و دلنشین مقابل نگاه ِ متعجب و مردانه ی او لب زد: بابت کاری که به قول خودت از روی جهل و نادونی بوده و یه لحظه فکر کردی غرورتو شکستن و خواستی به واسطه ی نازیلا تلافی کنی، باید بری و از مهندس شکوهی و نازیلا حلالیت بگیری…اما این فقط یه بخش قضیه ست.مهم تر از اون اینه که اگه واقعا روی تصمیمت جدی هستی و می خوای ازدواج کنیم باید دور ِ سیگار و مشروب رو خط بکشی.تو اولین فرصت هم با حاج صادق آشتی کنی و همه ی کدورتا رو بریزی دور و بشی همون امیربهادر ِ سابق.فقط در این صورت بهت بله میدم جز این باشه باید فراموشم کنی!

امیربهادر مات و حیرت زده به پریزاد نگاه می کرد: خودت می فهمی چی داری میگی؟!
آب دهانش را فرو داد: کاملا!
امیربهادر حرص زد: خیلی خب جهنم و ضرر به فرض که غرورمو گذاشتم زیر پام و به خاطر تو رفتم و حلالیت هم گرفتم.سیگار و الکل هم که به درک هر چند سیگارو به همین راحتی نمی تونم بذارم کنار ولی کم کم شاید.دیگه پای حاجی رو چرا می کشی وسط؟بحث اون جداست!

-هیچم جدا نیست.پدرته!احترامشم واجبه!
–بر منکرش لعنت.منم حرمت شکنی نکردم.منتهی حاجی خودش با کارای من کنار نمیاد و اصرار داره برم تو حجره و ور دستش خوش خدمتی کنم.

پریزاد مکث کرد و گفت: مطمئنی همینو می خواد؟!
–معلومه!پس فکر کردی از رو شکم سیری کشیدم کنار تا خفت و خاری ِ حرف و حدیث ِ هزار و یه جور آدم ِ بی سر و پا رو بکشم به خودم؟!حاجی نمی خواد مستقل باشم!فکر می کنه افتادم تو کار ِ خلاف.همه چیزو تو نماز و روزه و عبادتش می بینه و میگه چون سیدی باید اطاعت ِ امر کنی و عین بهنام هر چی که میگم بگی چشم چون مردم چشمشون به ماست…ولی من نمی تونم.خدای حاجی خدای منم هست ولی توقعات حاج صادق با فکر و سبک ِ من هیچ رقمه نمی خونه.فکر می کنه اگه زیر نظرش باشم کج نمیرم.میگه مستقل که باشی از خونواده ات گریزونی و دل به دل کار نمیدی…ولی پریزاد هر وقت تونستی ربط ِ احترام به خونواده رو با کار و استقلال مالی و عقیده ای رو به من بگی اون موقع مخلصتم هستم!هان؟چی میگی؟!

پریزاد خودش هم مانده بود چه جوابی بدهد.به راستی در جریان ِ بحث و مشاجره ی امیربهادر با پدرش نبود…اما اگر اینطور که بهادر می گوید باشد تحمل چنین زندگی که حاج صادق از آن توقع اطاعت داشت سخت بود.

امیربهادر با بیست و هفت سال سن به خوبی می توانست گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.آنقدر هم باهوش و زیرک بود که خلاف نکند.
پس چرا حاج صادق قدری به فرزندش اعتماد نمی کرد و راه را برای پیشرفتش باز نمی گذاشت؟

اگر حمایت پدرانه اش را از امیربهادر نمی گرفت اشخاصی همچون مهندس شکوهی و عمه فریده به خود اجازه ی قضاوت و توهین نمی دادند.

امیربهادر به پیشانی ِ خود دست می کشید.
صورتش کمی عرق کرده بود و چشمانش سرخ بود که پریزاد پرسید: حالت خوب نیست؟!
–بی شرف درد می کنه!
_کجات؟!
__سر لاکردار!

پریزاد اینبار بدون اینکه امیربهادربخواهد سر به سرش بگذارد با نگرانی دستش را جلو برد و پشت انگشتانش را روی پیشانی ِ عرق کرده اش گذاشت.
با تعجب گفت: داغی!تب کردی؟!

امیربهادر از زور سردرد ابرو در هم کشید و سرش را بالا انداخت: خوبم!فشار ِ عصبی ِ !یه مسکن می خورم و می خوابم آروم میشه.
-سابقه داشتی؟!
–پای درد که وسط باشه من تو خط به خطش سابقه دارم تو بگو تا بشمرم!
_بهادر!

با درد لبخند زد.صورتش جمع شد و دستش را به شقیقه گرفت: دارم بابا، دارم.

رنگ ِ نگاه عاشق پریزاد دلسوزانه شد: دراز بکش تا مسکن بیارم.اینجا داری؟

امیربهادر که دیگر طاقت نداشت و سرش را میان هر دو دست گرفته بود سمت کاناپه رفت: تو ساکمه.کنار تخت.
و خودش را روی کاناپه پرت کرد.
پریزاد سمت ِ اتاق دوید و تمام ساک را زیر و رو کرد تا بسته ی قرص را پیدا کند.

دوان دوان برگشت.پارچ آب را از روی میز برداشت و لیوان را پر کرد.نگاهش به امیربهادر بود که دستش را مشت کرده و وسط پیشانی اش می کوبید.

سریع سمتش رفت و کنارش زانو زد: به خاطر اینکه زیربارون نشستی هم هست.تب، سردردتو تشدید کرده.بیا این قرصو بخور.

امیربهادر چشمانش را باز کرد.نگاهش سرخ ِ سرخ بود.پریزاد ترسیده بود که بلایی سرش بیاید.
امیربهادر به سختی لب هایش را باز کرد و پریزاد با دلی لرزان قرص را میان لب های او گذاشت!
لحظه ای انگشتش به لب بهادر خورد و از گرمای آن تنش مور مور شد.
خدایا، چه حرارتی داشت بدنش!

امیربهادر با همان چشمان مخمور و قرمز خیره به پریزاد با یک جرعه آب قرص را خورد و با آه عمیقی سرش را به دسته ی کاناپه تکیه داد: قبلا که درد می گرفت تب نمی کردم.
صدایش گرفته بود.
-حتما سرما خوردی!

نگرانش بود.
دستش را روی بازوی امیربهادر گذاشته و به صورت ِ ملتهبش نگاه می کرد که همراهش زنگ خورد.

چشمش به بهادر بود که خم شد و گوشی اش را از روی میز برداشت.با دیدن شماره ی مادرش آه از نهادش بلند شد و لب گزید.دستی به صورت ِ خود کشید و جواب داد: بله؟!

صدای ترسیده و نگران پریچهر را شنید: کجایی تو دختر؟کل ویلا رو به خاطرت زیر و رو کردم.

آب دهانش را قورت داد و نگاهش را به امیربهادر که چشمانش را بسته بود انداخت: من..چیزه..آخه……
— یک ساعت سرم به حرف زدن با بابات گرم شد و غیبت زد؟تا اومدم تو اتاق دیدم نیستی.

صدایش می لرزید.
با تردید گفت: اومدم..د..دنبال ِ ..امیربهادر!

–چــــی؟!دیوونه شدی تو؟!پیش ِ بهادر چه غلطی می کنی؟!
-وای مامان تو رو خدا یواش تر!ببخشید!می دونم نباید می اومدم اما…اما نتونستم!خواستم..حرف بزنیم، آخه حالش…….

–تازه میگی نتونستم؟!پا شدی بدون اجازه ی من رفتی اونجا که چی بشه؟اینجوری جواب اعتمادمو میدی؟

-مامان یه لحظه گوش می کنی ببینی چی می خوام بگم؟!به خدا کار بدی نکردم فقط…نگران…..
–دختر تو عقل نداری مگه؟!شبونه پاشدی رفتی پیش ِ امیربهادر بعد توقع داری به چی گوش کنم؟!پاشو بیا کارت دارم.

-امیربهادر حالش خوب نیست مامان!

بغض داشت.
پریزاد لحظه ای مکث کرد…اما هنوز هم عصبی بود: چش شده؟!
-تب داره!سرشم درد می کنه!الان افتاده رو کاناپه!مامان تو رو قرآن یه کاری کن اصلا نمی تونه از جاش تکون بخوره.

–رو همین حساب پاشدی رفتی پیشش؟!
-نه مامان.تو کوچه زیر بارون نشسته بود.داشت می لرزید.حالش خیلی بد بود باور کن دروغ نمیگم.کمکش کردم بیاد تو ولی داشت حرف می زد که یه دفعه حالش بد شد.

توضیح ِ پریزاد با آن حال و لحن ِ ترسیده و لرزان توانست مادرش را تا حدی قانع کند.
تصور کاری که این جماعت پیش چشمان خودش با امیربهادر کرده بودند و او زیر باران تک و تنها به خاطر ظلمی که در حقش شده بود داخل کوچه نشسته باشد، دل سنگ را هم آب می کرد.

–الان میام اونجا!ولی فکر نکن به خاطر مریضی امیربهادر از خیر ِ اشتباهت می گذرم.باید یه جواب ِ درست و حسابی واسه اینکارت داشته باشی!

-باشه!باشه مامان.فقط تو رو خدا زود بیا.
پریچهر تماس را قطع کرد.
پریزاد سمت آیفون دوید و دکمه اش را زد.

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *