رمان شکلات تلخ

شکالات تلخ24

رمان کامل شکلات تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

از کجا فهمیده بود من خوابم؟ حتما نگرانم بوده که این پیام را داده. می خواهد حالم را بپرسد. شماره اش را گرفتم و خم شدم از داخل ظرف میوه ای که روی میز گذاشته بودند یک نارنگی برداشتم. بوق اول به دوم نرسیده صدایش در گوشی پیچید. چنان هق هق می کرد که حتی نمی توانست حرف بزند! نارنگی از دستم رها شد و قلبم به سرعت شروع به کوبیدن کرد و ترسیده گفتم:
– چیه؟ چی شده رامیلا؟ کسی اذیتت کرده؟ سراغ توام اومدن؟
خانم کاویان از داخل آشپزخانه سریع بیرون آمد و نزدیکم ایستاد. توجهی به او نکردم. همه حواسم پی رامیلا بود که هق هق گریه نمی گذاشت درست حرف بزند:
– شوهر … بی شعورت … زنگ زد … یه جوری منو شست … یه جوری منو …
قلب من چنان بنای کوبیدن گذاشته بود که دیگر درست نمی شنیدم حرف های او را. خیالم راحت شده بود که بلایی بر سرش نیامده. صدای هیوا در گوشی پیچید:
– الو فریال. نترس! این احمق دو ساعته همین جور داره عر می زنه. هر چی هم گفتم به تو زنگ نزنه تو گوشش نمی ره. چیزی نشده. خوبی تو؟
ولو شدم روی کاناپه. اصلا نفهمیدم چه زمانی ایستاده بودم. قلبم بدجور به طپش افتاده بود. دستم روی سینه ام چنگ شد. به زور گفتم:
– چش شده؟
هیوا پوفی کرد و گفت:
– اردیان حرفای رامیلا رو شنیده بود. همون چیزا که راجع به هرمز گفت. وقتی تو خوابت برده اونم اومده زنگ زده به این هر چی از دهنش در اومده بهش گفته که تو غلط می کنی آمار زن منو به یه پسر دیگه می دی و خبرای اونو برای زن من می آری. خلاصه که یه جا سالم تو تن رامیلا نیست. حسابی ترکش خورده.
خبالم راحت شد که بلایی بر سرش نیامده. چشمانم را بستم. سرگیجه بدی به سراغم آمده بود. همه چیز را تار می دیدم. دیگر صدای هیوا را هم درست حسابی نمی شنیدم. می فهمیدم که رامیلا هم در پس زمینه شیون می کند و فحش می دهد. ولی دیگر هیچ چیزی برایم واضح نبود. خانم کاویان را دیدم که به من نزدیک شد. گوشی را از دستم بیرون کشید. مشغول ماساژ شانه ام شد و همزمان صدای فریادش بلند شد:
– برو شوهرش رو صدا بزن!
سرم ول شد. همه چیز می چرخید. قلبم می کوبید. حس می کردم توی گردنم می زند. قلبم جا به جا شده بود؟ چرا بدنم کرخت شده بود؟ چرا سرم سوزن سوزن می شد؟ عرق سرد روی تنم نشسته بود. صدای فریاد اردیان مثل یک شوک عمل کرد.
– چی شده؟!
چشم هایم باز شد. حتی چشم هایم هم گز گز می کردند. کنارم نشست. هر دو دستم را گرفت. سر لخت شده ام را کمی تکان دادم تا بتوانم خوب ببینمش. صدای خانم احمدیان را از پشت سرم می شنیدم:
– گوشیشون زنگ خورد. متوجه نشدیم چی گفتن بهشون.
اردیان دست هایم را رها کرد و هجوم برد سمت گوشی که خانم کاویان به سمتش دراز کرده بود. سریع لیست تماس هایم را پیدا کرد و با دیدن شماره متعجب گفت:
– این که دوستشه …
بعد از آن گوشی را پرت کرد روی میز چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید و خطاب به خانم های بالای سرمان گفت:
– چیزی نیست! فقط یه لیوان آب قند براش بیارین.
همین که آن دو نفر رفتند سرم را گرفت و به شانه اش تکیه داد و گفت:
– دختره احمق! زنگ زده به تو … مثل این که حرفایی که بارش کردم کمش بوده. باید درست حسابی …
سریع مچ دستش را چسبیدم و سرم را کمی بالا گرفتم. کم کم تاری دیدم و گز گز شدن بدنم داشت کم می شد. فقط قلبم بود که همچنان دیوانه وار می کوبید. او هم سرش را خم کرد که من را ببیند. لب خشک شده ام را با زبان تر کردم و گفتم:
– کاریش نداشته باش! لطفا …

عصبانی و با اخم های در هم در حالی که سعی می کرد صدایش بالا نرود گفت:
– من مرض داشتم صبر کردم تو خوابت ببره بعد بهش زنگ زدم؟ نمی خواستم با این حالت تازه تشنج ایجاد بشه! بعد ببین این چه قدر احمقه که برداشته زنگ زده به تو. چی گفت بهت؟
سرم را پایین آوردم و بی حرف به شانه اش تکیه دادم. دست را بالا آوردم و روی سینه اش گذاشتم. تازه آن لحظه بود که متوجه شدم برهنه است. یک دفعه به خودم آمدم. سریع سرم را از او جدا کردم و با اخم های در هم و صدایی که خشمگین ولی پچ پچ گونه بود گفتم:
– اردیان این چه وضعیه اومدی جلوی این دوتا؟ خجالت نمی کشی؟
ابرویش بالا پرید و چند لحظه نگاهم کرد. چشم هایم را برایش گرد کردم و گفتم:
– با توام! پاشو برو یه چیزی بپوش تا سگ نشدم!
لبخندی روی لبش نشست که سریع آن را خورد. از جا برخاست و گفت:
– والا وقتی با اون شرایط صدام زدن و گفتن حالت بده به تنها چیزی که فکر نکردم این بود که لباس تنم نیست.
با چشمانم غضب آلود اشاره کردم برود و او این بار واقعا خندید و آهسته گفت:
– غیرتی می شه برا من! نیم وجبی …
او رفت و من بی حرف به رو به رویم خیره ماندم. واقعا برای او غیرتی شده بودم! من!!! منی که با دوستانم استخر مختلط می رفتم و برایم هیچ اهمیتی نداشت دوست پسرم با مایو بچرخد. منی که خارج از کشور با دوستانم با راحت ترین لباس ها جولان می دادیم و برایم مهم نبود چه کسی به دوست پسرم نگاه می کند حتی! من تا این لحظه حتی یک بار چیزی به اسم غیرت را درون خودم ندیده بودم! آنهم آن قدر شدید که اگر اردیان فقط چند لحظه دیرتر به اتاق رفته بود مطمئن بودم جیغم در می آید و هر دوی آن زن ها را از خانه ام بیرون می اندازم.
اردیان که لباس پوشیده از اتاق خارج شد خانم کاویان هم با لیوانی آب قند به ما نزدیک شد و لیوان را به دست اردیان داد. موشکافانه نگاهش کردم. قیافه بدی نداشت. اما همین که حتی سرش را بالا نمی آورد به اردیان نگاه کند خیالم را راحت می کرد. من چه مرگم شده بود؟!! همین که اردیان لیوان آب قند را به سمتم گرفت دو دستی آن را قاپیدم و لاجرعه سر کشیدم. فقط می خواستم حواس خودم را پرت کنم. اردیان نشست کنارم و آهسته پرسید:
– بهتری؟
سرم را بالا و پایین کردم و گفتم:
– خوبم، ولی تپش قلب بدی دارم.
اردیان سری تکان داد و بلند خطاب به خانم های داخل آشپزخانه گفت:
– خانوما برای تپش قلب چی کار می شه کرد؟
وا مگر دکتر استخدام کرده بود؟ متعجب نگاهش کردم و او با لبخندی که صورتش را بدجور خواستنی می کرد و من را در دم لال می کرد گفت:
– اون موقع دوستات بودن نمی شد بگم. اما الان می گم که خیالت راحت باشه و کمتر بترسی. خانم کاویان و احمدیان از دوستان هستن. برای محافظت از او این جا هستن. لطف کردن این مدت کارهای خونه رو هم کمکت انجام می دن. خانم کاویان دانشجوی پزشکی هم هست. چشماتو اون جوری نکن برای من! حضورشون لازم بود.
متعجب فقط نگاهش کردم. بادیگارد استخدام کرده بود؟ برای من؟ این دیگر چه کسی بود؟ فکر می کرد قرار است با او بحث راه بیندازم! دیگر خبر نداشت ته دلم داشتند گونی گونی قند آب می کردند و کم مانده از شادی پس بیفتم که این قدر به من اهمیت می دهد. قبل از این که باز از خود بیخود بغلش کنم جلوی خودم را گرفتم و با نگاهی مملو از قدردانی گفتم:
– مرسی اردیان! مرسی که این قدر خوبی و مرسی که همیشه هستی.
دستش را جلو آورد و همان طور لبخند به لب آهسته ضربه ای روی بینی ام زد و گفت:
– وظیفه س خانوم.
خیره به او ماندم. چه قدر این شخصیتش را دوست داشتم. وقتی از آن شخصیت خشک فاصله می گرفت و مهربان می شد کلا یک نفر دیگر می شد. یک نفری که من سال ها در خفا حسرت داشتنش را داشتم و مدام با عوض کردن دوست پسر های رنگ و رنگ به امید پیدا کردنش جان کنده بودم. اما چه زمانی پیدایش کرده بودم؟ وقتی که خودم به خوبی می دانستم دیگر لایق مردی مثل او نیستم. او هم بی حرف به من خیره مانده بود. آهسته نگاهم از صورتش پایین آمد و روی یقه پیراهنش قفل ماند. دو دکمه بالایی اش باز شد. قبل از این که بتوانم جلوی خودم را بگیرم دستم را جلوی بردم و یکی از دکمه ها را بستم. دو دکمه زیاد بود. قفسه سینه اش را کامل نشان می داد. عضله های برجسته اش را. همین که از بستن دکمه فارغ شدم سرم بالا آمد و چشمانم در چشمانش قفل شد. طوری نگاهم می کرد که یک دفعه تمام تنم گر گرفت. چه قدر حرارت از نگاهش بیرون می زد. جاذبه نگاهش این قدر بالا بود که حتی نمی توانستم از او نگاه بگیرم. با صدای خانم کاویان بالا پریدم:
– فریال جان، این قرص رو بخورین. برای تپش قلبتون خوبه.

یک قرص ریز صورتی رنگ کف دستش بود با یک لیوان آب. چنان از حضور ناگهانی او جا خورده بودم که چند لحظه ای طول کشید تا بفهمم چه گفته. اردیان قبل از من خودش را جمع کرد و دستش را پیش برد و قرص و آب را گرفت و پرسید:
– چی هست این؟
خانم کاویان لبخند محوی زد و گفت:
– یه قرص با دوز پایین. تپش قلبشون رو برطرف می کنه. از طرفی به نظر من بهتره برای این حالت های پنیک که بهشون دست می ده با یه روانپزشک صحبت کنین. مشخصه که ایشون دچار پی تی اس دی شدن.
من و اردیان هر دو به دهان او خیره مانده بودیم و حرف نمی زدیم. نفهمیده بودیم چه گفته. دچار چه شده بودم؟ از دیدن حالات ما لبخندش عمق گرفت و گفت:
– پی تی اس دی یه بیماریه که بعد از اتفاق های وحشتناک، مثل تصادف، حمله، سیل، زلزله یا هر چیزی که آدم رو وحشت زده می کنه به وجود می آد. فردی که دچارش می شه تا مدت ها نمی تونه از فکر اتفاقی که براش افتاده بیرون بیاد و با کوچک ترین محرکی همون حالات استرس شدید رو که بار اول بهش دست داده تجربه می کنه. اینا باعث وحشت زدگی ش یا همون پنیک می شه که خب مشخصه ش هم همین تپش قلبه. بهتره برای این قضیه یه دکتر شما رو ویزیت کنن.
قبل از من اردیان به حرف آمد و همین طور که قرص و لیوان آب را به دست من می داد گفت:
– ممنون از راهنمایی تون خانم کاویان. چشم، حتما با یه پزشک مشورت می کنیم.
خانم کاویان سری تکان داد و گفت:
– شام هم حاضره. میز رو چیدیم.
خدا خیرش بدهد که من را از آن وضعیت نجات داد. استرس داشتم حالا که می رود باز قرار است چه جوی بین من و اردیان حاکم شود. جاذبه شدید که بینمان به وجود آمده بود کم کم داشت ترسناک می شد. قرصم را بلعیدم و یک جرعه آب پشتش خوردم. خواستم لیوان را لب میز بگذارم و از جا بلند شوم که اردیان مچ دستم را چسبید و با تحکم گفت:
– من به شما نگفتم قرصو باید با یه لیوان کامل آب بخوری؟
قیافه ام را در هم کردم و گفتم:
– بابا رفت پایین دیگه! گیر نده. یه لیوان آب باعث می شه بعدش تا صبح تو دستشویی بشینم.
شانه ای بالا انداخت و گفت:
– مهم نیست. آب رو بخور …
دندان قروچه ای کردم و خم شدم لیوان آب را برداشتم و چند قلوپ دیگر به زور خوردم. بعد از آن لیوان نصفه را محکم روی میزکوبیدم و گفتم:
– اگه گیر بدی بقیه اش قسمت صورت و موهای تازه تُک زده ت می شه.
خنده اش گرفت. خودم هم خنده ام گرفته بود. سریع از جلویش رد شدم و به سمت آشپزخانه راه افتادم. اتفاقات خاصی درونم در حال رخ دادن بود. این را با تمام وجودم حس می کردم. از این احساس ها به شدت واهمه داشتم اما جلوگیری از آن کار من نبود. مگر کسی هم بود که بتواند جلوی عشق را بگیرد؟
***

فصل سی و هشتم

جلوی آینه نشسته بودم و مشغول آرایش بودم. می خواستم لایو بگیرم. خیلی وقت بود لایو نگرفته بودم و دلم برای دوستان مجازی ام تنگ شده بود. لباسی هم که انتخاب کرده بود لباس تقریبا پوشیده ای بود. جالب بود که خودم دیگر خیلی طالب پوشیدن لباس های باز نبودم. حساسیت های اردیان کم کم داشت تبدیل می شد به حساسیت های من. هر شب و هر شب وقتی که کنار هم می خوابیدیم و او بدون دست زدن به من طاق باز به خواب می رفت، دقایق طولانی نگاهش می کردم و بغض می کردم و بر سر خودم فریاد می زدم:
– این مرد هیچ وقت برای تو نمی شه! همین که کارش تموم بشه می ره. دل بستی که چی فریال؟ چرا خودت رو باختی؟ خودتو جمع کن! اون قدری خودت رو جمع کن که وقتی روز خداحافظی رسید نابود نشی. از الان قبول کن ته این رابطه هیچی نیست. یاد بگیر بازم توی حال زندگی کنی. الان که کنارته از حضورش لذت ببر ولی به آینده دل خوش نکن. شما دو نفر آینده ای ندارین …
آن لحظه هم از هجوم این فکر ها ریملم را با خشم روی میز انداختم و از جا بلند شدم. حوصله آرایش غلیظ نداشتم. دلم خوش بود به همان فضای مجازی که داشتم. آن جا برای خودم بود. آن جا کسی پی به فیک بودن لبخند هایم نمی برد. آن جا می توانستم برای همه شاد باشم. بخندم! دلم خوش باشد که غبطه زندگی ام را می خورند. همین ها می توانست آرامم کند.
صدای دینگ گوشی ام بلند شد. لباسی که برداشته بودم بپوشم را روی تخت انداختم و به سمت گوشی رفتم. پیامی توی یکی از شبکه های مجازی برایم آمده بود. ارسلان بود. لبخند روی لبم نشست و پیام را باز کردم. هر از گاهی به من پیام می داد. اما به شیوه خودش. طوری بود که انگار فقط یک دوست است. اردیان گفته بود که احتمال چک شدن گوشی هایمان زیاد است. برای همین هم حواسمان جمع بود که حتی در فضاهای مجازی هر چند هم که خصوصی چیزی نگوییم که شک بر انگیز باشد. کوتاه برایم نوشته بود:
– جوجه، تولدش پنج شنبه س. گفتم شاید خبر نداشته باشی.
چشمانم گرد شد. تولد اردیان پنج شنبه بود! وای! حالا باید چه می کردم! برایش هدیه می خریدم؟ باید می خریدم. مگر می شد چیزی برایش نخرم؟ تولد بگیرم؟ ولی او که اهل مهمانی نیست! نه خالی هم نمی شود. باید یک کاری می کردم. در جواب پیام ارسلان فقط نوشتم:
– ممنونم!
بعد از آن سریع شماره رامیلا را گرفتم. باید دوستانم را خبر می کردم. می خواستم غافلگیرش کنم. همین طور که گوشی بوق می خورد زیر لب با خنده گفتم:
– عزیز دلم! متولد دی کی بودی تو؟
صدای رامیلا در گوشی پیچید:
– هان؟
– اعصاب نداری؟
– اصلا شماره تو که می افته روی گوشی ام اعصابم فلان می شه! خودت و اون شوهر میرغضبت جفت نحسین.
می دانستم شوخی می کند. از آن قضیه یک هفته ای می گذشت و رامیلا دیگر به شدت روز اول ناراحت نبود. خندیدم و گفتم:
– حالا اگه بفهمی برای چی بهت زنگ زدم فکر کنم در جا اعدامم می کنی.
جیغش بلند شد:
– ببین هنوز نگفته می خوام لهت کنم! پش هیچی نگو و فقط از کنار گمشو!
غش غش خندیدم و گفتم:
– بمیر رامیلا! خیلی گیجم. گفتم یه زنگ بزنم از تو مشورت بگیرم. آدم باش!
– چی شده؟ خدا به داد برسه!
نشستم لب تخت و پاهایم را هم بالا کشیدم و گفتم:
– پنج شنبه تولد اردیانه!
وسط حرفم پرید و گفت:
– خب به یه ورم، بعدی؟

این بار جیغ من بلند شد:
– خفه شو! عوضیو ببینا!
غش غش خندید و گفت:
– خب تولد اون میر غضب به من چه ربطی می تونه داشته باشه؟ نکنه توقع داری براش گل و کیک بخرم بیام پابوسش؟
– نخیر! فقط چون اردیان اهل مهمونی به سبک مهمونی های ما نیست گفتم ازت بپرسم چه غلطی باید بکنم؟ نمی خوام خیلی هم خشک باشه.
– آخه این میرغضب نیاز به تولد داره؟ شک ندارم خودش هم نمی دونه کی به دنیا اومده. ازش بپرسی تولدت کیه می گه سی و اندی سال پیش ننم وسط زمستون منو زاییده. در این حد …
قهقهه ام بلند شد و گفتم:
– ببند رامیلا! بچه م ماهه! این قدر باهاش بد نباش. تقصیر خودته که توی خونه اون اومدی داری در مورد یه پسر دیگه نطق می کنی.
ادایم را در آورد و پشت بندش گفت:
– باز یادم انداختی دارم سگ می شم. زودتر بگو چه غلطی می خوای بکنی و شر رو کم کن.
– اگه می دوتنستم باید چه غلطی بکنم به نظرت به تو زنگ می زدم؟
پوفی کرد و گفت:
– خب یه تولد دو نفره بگیر. خودتون دو تا باشین. برا این در همین حد عقلم می رسه.
اخم هایم را در هم کردم و گفتم:
– بمیری! گفتم می خوام یه کار خاص بکنم. دو نفری چیه؟ ما همیشه خودمون دو نفریم.
کمی سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت:
– خب ببین این آدمای این جوری ام که خیلی خشک و خالی نیست مهمونیاشون. یعنی شاید مثل ما نباشه اما برای خودشون دارن یه چیزایی. مثلا پاستوریزه مهمونیای ما رو بخوای در نظر بگیری باید دوستای خیلی صمیمیشو دعوت کنی. بزن برقصم نباشه. نوشیدنی و اینام نباشه. دور هم خوش باشین. فکر کنم همین براش جذاب باشه.
حرف رامیلا باعث شد چیزی به ذهنم برسد که چشمانم برق بزند. خوشحال چشمانم را گرد کردم و گفتم:
– وای آره! خیلی خوب می شه. می دونم باید چی کار کنم! فقط تو یه لطفی بکن فردا بیا اینجا تا بهت بگم مسئولیتت چیه.
دادش در آمد:
– من به هفت جدم بخندم اگه از ده کیلومتری خونه تو یکی رد …
پریدم وسط حرفش و گفتم:
– رامیلا!! می گم بیا بگو چشم! کارت نداشتم که نمی گفتم.
چند بار نفس عمیق کشید و گفت:
– آخرم کاری می کنی که این شوهرت منو با لباس ببلعه و تمام. رامیلا خلاص!
خندیدم و گفتم:
– می بینمت فردا!
بعد از آن دیگر مهلت ندادم ناله سر بدهد و تماس را قطع کردم. کف هر دو دستم را به هم کوبیدم. خیلی کار برای انجام دادن داشتم. می خواستم طوری سورپرایزش بکنم که تا همیشه در ذهنش بماند. وقت زیادی نداشتم. فقط چهار روز! باید سریع به خودم می جنبیدم. از جا برخاستم و گوشی را روی تخت انداختم … باید یک لیست درست و حسابی تهیه می کردم. پریدم از اتاق بیرون. یادم رفت قرار بوده لایو بگذارم …
***

با ویبره گوشی چشمانم را باز کردم و سریع دستم را زیر بالشم بردم و گوشی را بیرون کشیدم. نمی خواستم اردیان بیدار شود. اما خیلی خوب می دانستم که بیدار می شود. دیشب که می خواستم آلارم گوشی را تنظیم کنم حسابی دو دل بودم که بکنم یا نه. آخر هم دیدم چاره ای جز این نیست! اگر آلارم نمی گذاشتم خواب می ماندم و نصف برنامه هایم عقب می ماند. گوشی را خفه کردم و باز سُرش دادم زیر بالش و آهسته سرم را چرخاندم سمت اردیان. چشمانش بسته بود! کم مانده بود از خوشحالی جیغ بزنم! بیدار نشده بود. این یعنی نهایت خوشبختی. خوشحال و سرحال سعی کردم با کمترین تکان از روی تخت بلند شوم که صدایش از جا پراندم و باعث شد تعادلم را از دست بدهم و باز روی تخت پرت شوم.
– کجا به سلامتی؟
اه لعنت به این شانس! شوهر هم این قدر خواب سبک؟ من که می دانستم امروز باز گند می خورد به همه چی! بار قبل هم که مهمانی داشتم از رفتار های مشکوک خودم اردیان همه چیز را فهمید. این بار هم می فهمید. من بلد نبودم مشکوک نباشم! موهای پریشانم را پشت گوشم هدایت کردم و گفتم:
– چرا بیدار شدی؟ بخواب تو. می رم یه دوش بگیرم.
بدون این که چشم هایش را باز کند همان طور طاق باز و با اخم های در هم گفت:
– خبریه؟
خب شروع شد. این قدر سوال جواب می کرد تا آخر هم من خودم را لو بدهم! خوشحال بودم که چشمانش بسته است و من را نمی بیند که چه طور هول شده ام! تند تند گفتم:
– نه! چه خبری؟ گفتم امروز بچه ها بیان. حوصله م سر رفته بود. ایرادی که نداره؟
چشمانش بالاخره باز شد. عصبی دوباره دستم را به سمت موهایم بردم و سعی کردم همه آن ها را روی شانه راستم مرتب کنم. این طور می توانستم کمی به خودم مسلط شوم. بدون نگاه کردن به من، سر جا نیم خیز شد و همین طور که با یک دستش محکم صورتش را می مالید گفت:
– نه چه ایرادی باید داشته باشه؟ فقط مراقب باش خوب خودت رو خشک کنی که باز سیل راه نندازی توی خونه.
خنده ام گرفت! هنوز یادش نرفته بود کله پایش کرده بودم. برایش شکلکی در آوردم که چون نگاهم نمی کرد ندید. از تخت پایین پریدم. دیگر ماندن جایز نبود. باید هر چه سریع تر از جلوی چشمش غیب می شدم. بعد از برداشتن حوله ام از پشت در دوان دوان رفتم سمت حمام. خانم کاویان و خانم احمدیان هم خواب بودند. آن ها هم در جریان برنامه امروز بودند و دلم خوش بود که اصلا اهل حرف زدن نیستند! وگرنه ممکن بود همه چیز را به اردیان لو بدهند و خودشیرینی کنند. وارد حمام شدم و در را بستم. امروز روز زیبایی بود. زیباتر از هر روز دیگری. سی و سه سال پیش در چنین روزی اردیان من به دنیا آمده. شیر آب را باز کردم و همین طور که زیر لب ترانه ای می خواندم خودم را به دست آب سپردم. امروز روز افکار بد نبود. می خواستم فقط شاد باشم!
از حمام که بیرون آمدم گره حوله ام را محکم کردم و با احتیاط با پای برهنه راه افتادم سمت آشپزخانه. صدای اردیان را می شنیدم:
– درسته! مورد مشکوک از اون روز به بعد دیده نشده. ولی باز هم تا پایان این ماموریت حضورتون الزامیه. خانوم من از اون روز نسبت به کوچک ترین صدایی واکنش نشون می ده و وقتی من نیستم هم باید خیالش راحت باشه که محافظ داره. مطمئن باشین اگه خودم حضورتون رو بی دلیل می دیدم زودتر از اینا مرخصتون می کردم.
خانم های بادیگارد می خواستند بروند؟ حتما می خواستند بروند که اردیان آن طور برایشان نطق می کرد. فقط کافی بود آن ها بروند، دیگر هر زمانی که اردیان از خانه خارج می شد من هزار بار جان می دادم. ترس به جانم افتاد و دست و پایم یخ زد. با نگرانی وارد آشپزخانه شدم و بدون سلام علیک گفتم:
– چیزی شده؟
هر سه به سمت من چرخیدند که حوله بر تن در ورودی آشپزخانه ایستاده و با نگرانی نگاهشان می کردم. اردیان لبخندی زد و گفت:
– عافیت باشه. برو لباس بپوش سرما نخوری. نه چیزی نشده.
کلاه حوله را از روی سرم کنار زدم و همین طور که نگاهم از روی خانم کاویان روی خانم احمدیان می رفت و بعد از آن می چرخید سمت اردیان، گفتم:
– می خوان برن؟
اردیان جلو آمد، کلاه حوله را دوباره روی سرم کشید و همین طور که موهای خیس و نم دارم را دوباره داخل کلاه جا می داد گفت:
– خیر! تا پایان این ماموریت خانم ها این جا هستند. این یه قضیه حل شده اس! سر هر چیزی هم لازم نیست شما این قدر سریع بترسی و استرس بگیری. حالا هم حرف گوش کن برو لباس بپوش.
خیالم راحت شد. وقتی اردیان این قدر محکم می گفت نمی روند مطمئن بودم که آسمان هم به زمین بیاید آن ها نمی روند! بی توجه به حرف او راه افتادم سمت میز صبحانه ای که چیده شده بود و گفتم:
– وای خیلی گشنمه! اول یه چیزی بخورم بعد می رم لباس می پوشم.

اردیان سرش را تکان داد و گفت:
– باشه بخور نوش جونت! من می رم بیرون. یه کاری دارم. شاید یه کم دیر بیام. کیانوش کارم داره.
خودم خبر داشتم. برای همین هم همین طور که با ولع لقمه نون و پنیر برای خودم می گرفتم گفتم:
– باشه برو. مراقب خودت باش.
همین طور که به سمت در می رفت گفت:
– توام همین طور.
وقتی صدای در را شنیدم خیالم راحت شد که رفته است. خوشحال بودم که او دیگر به من اعتماد کرده. این بار مو را از ماست نکشید و گیر نداد به زود بیدار شدنم و این که چرا دوستانم می آیند و بقیه ماجراها. همین که در به هم خورد از جا پریدم. لقمه ای که گرفته بودم را کنج لپم جا دادم و خطاب به خانم احمدیان و کاویان گفتم:
– الان دوستام می آن کلی چیز میز می آرن. باید فینگر فود درست کنیم. سالاد الویه درست کنیم. سوسیس بندری درست کنیم. سالاد ماکارونی درست کنیم.
وسط درست کنیم گفتن های من بالاخره خانم کاویان به حرف آمد و گفت:
– چه خبره دختر خوب؟ پادگان دعوت کردی؟
غش غش خندیدم و گفتم:
– نه! اتفاقا خیلی کمیم. منم از هر غذا یه ذره بیشتر درست نمی کنم. البته من که الحمد الله قد مرغ هم از آشپزی سر در نمی آرم. دوستام می آن کمک. گفتم از هر چی یه ذره درست کنیم که تنوع زیاد باشه بچسبه. وای الان مهمون ها می رسن من هنوز لباس هم نپوشیدم. من برم … زنگ زدن درو باز کنین لطفا.
هر دو برایم سری تکان دادند و من شیرجه رفتم سمت اتاقم. خدا می دانست که چه قدر هیجان داشتم! تقریبا همه کارهای این جشن بر گردن رامیلا و هیوا افتاده بود. چون من اجازه خروج از خانه را نداشتم و مجبور بودم برای خرید تک تک وسایل، حتی هدیه منحصر به فردم از دوستانم کمک بگیرم. خدا را شکر که همه چیز همان طور که خواسته بودم انجام شده بود. تازه از پوشیدن لباس راحتم فارغ شده بودم و مشغول خشک کردن موهایم بودم که صدای زنگ بلند شد. سشوار را روی تخت پرتاب کردم و از اتاق بیرون پریدم. مثل یک کودک خردسال هیجان داشتم. خانم احمدیان در را باز کرده بود. همین طور که به سمت در ورودی می رفتم گفتم:
– کی بود خانم احمدیان؟
شانه ای بالا انداخت و گفت:
– دو تا خانم بودن …
خب الان دو گزینه پیش می آمد. یا رامیلا و هیوا بودند. یا یک دسته از مهمان های عزیزم. مهمان هایی که قرار بود اردیان را سورپرایز کنند. با چه ریسکی آن ها را دعوت کرده بودم. چه قدر زمین و زمان را به هم دوخته بودم که بتوانم راضی اشان کنم بیایند! چه قدر نقشه کشیده بودیم. چه قدر حرف زده بودیم تا بتوانند طوری به این جا بیایند که هیچ شکی بر انگیخته نشود. هیجان زده پشت در پریدم و در را باز کردم. درست پشت در بودند. سارا و شمیم. با نیش های تا بنا گوش باز و صورتی هیجان زده تر از خودم. قبل از این که هر هیجانی بروز بدهم سریع این طرف آن طرف را نگاه کردم. با این که خیالم راحت بود داخل ساختمان امن است باز هم استرس داشتم. سارا پچ پچ کنان گفت:
– نترس! هیشکی بیرون نبود. حسابی همه جا رو پاییدیم.
با خیال راحت دست هایم را از هم باز کردم و گفتم:
– وای خوش اومدین!
سارا هم با مهربانی دستانش را باز کرد و گفت:
– فدات شم. برات زحمت آوردیم!
او را در آغوش کشیدم و گفتم:
– چه خبر داری که شما رحمتین! خیلی خوشحالم کردین که اومدین!
بعد از جدا شدن از سارا شمیم را که بی حرف ایستاده و به ما نگاه می کرد را در آغوش کشیدم و گفتم:
– خوش اومدی خانوم شیطون!

نیشش باز شد. من از نگاه اردیان به خوبی فهمیده بودم چه قدر به این دو نفر اهمیت می دهد و مطمئن بودم از دیدنشان حسابی خوشحال می شود. همین که از شمیم جدا شدم سارا دستی سر شانه ام زد و گفت:
– خیلی خوشحالم بابت کاری که کردی. واقعا دلتنگ بودیم. همه مون!
حسم به این دختر طوری بود که گویا سال هاست او را می شناسم. اصلا با او حس غریبگی نداشتم و این به خاطر برخورد خوب خودش بود. از جلوی در کنار رفتم و گفتم:
– عزیزم! کاری نکردم که. باید زودتر از اینا یه برنامه ای می ذاشتیم. حیف که یه کم ریسکش بالاست. حالا ول کن این حرفارو، حتما حسابی خسته این. بیاین تو.
هر دو وارد شدند و همین طور که کفش هایشان را جلوی در می کندند، سارا گفت:
– نه بابا چه خستگی ای. هواپیما که خستگی نداره. سه سوت رسیدیم.
شمیم بعد از این که از در آوردن کفش هایش فارغ شد سرش را بالا آورد. چپ و راست را با کنجکاوی نگاه کرد و گفت:
– متولد کجاست؟ تونستی بپیچونیش؟
غش غش خندیدم و گفتم:
– آره، حالا بیاین تو براتون تعریف می کنم.
هنوز قدم از قدم بر نداشته بودیم که باز دوباره صدای زنگ بلند شد. من راه افتادم سمت آیفون و سارا از پشت سرم گفت:
– شهراد اینان …
تصویر داخل آیفون هم بیانگر صحت حرف سارا بود. در را باز کردم و هیجان زده گفتم:
– وای که اردیان از خوشحالی پر در می آره امشب.
نگاه سارا روی من چند لحظه ای مکث کرد و بعد با لبخندی شیرین گفت:
– شاید هم هممونو با هم بندازه از خونه بیرون.
غش غش خندیدم و دوباره راه افتادم سمت در تا برای شهراد و ارسلان بازش کنم. در همان حین گفتم:
– ها! جرئتشو داره؟ خودم می بافمش.
این بار نوبت سارا بود غش غش بخندد. سارا و شمیم راه افتادند سمت نشیمن و من در خانه را باز کردم. شهراد و ارسلان هر دو پشت در بودند. نیشم باز شد و گفتم:
– سلام، رسیدن به خیر.
ارسلان قبل از شهراد داخل شد و جواب داد:
– سلام جوجه. چطوری؟
دستش را به سمت من دراز کرد و من صمیمانه دستش را فشردم. حالا که می دانستم او هم یک روزی دختر بوده حسی که نسبت به او داشتم واقعا حسی بود که نسبت به رامیلا یا هیوا می توانستم داشته باشم. با او یک صمیمیتی ورای دیگران داشتم. دستش را کنار کشید و گفت:
– نیکوتین خونم کم شده. کجا ذغال قلیونمو بذارم؟ شمیم هم خماره می دونم.
صدای داد شمیم بلند شد و ارسلان خندید. من هم خنده ام گرفت. نرسیده می خواست بساط لهو و لعبش را بچیند. با دست آشپزخانه را نشان دادم و گفتم:
– ولی وای به حالت اگه آشپزخونه رو کثیف کنیا!
بی توجه به حرف من همان طور با کفش راه افتاد به سمت آشپزخانه. شهراد که تا آن لحظه خم شده بود و مشغول باز کردن بند کفش هایش بود بالاخره صاف ایستاد و همین طور که کفش ها را پا درمی آورد گفت:
– سلام عرض شد.
نگاهش این قدر جدی بود که حساب کار دستم آمد و باز اول از همه دستم به سمت موهایم رفت و جواب سلامش را دادم. جالب بود که با این که می دانستم اردیان هم پلیس است اصلا این طوری که از شهراد حساب می بردم از او نمی بردم. سارا که روی مبل های نشیمن نشسته بود گفت:
– بابا به خدا شوهر من لولو خورخوره نیست!

سارا خیلی خوب می دانست وقتی آن ها را می بینم چه حسی پیدا می کنم. چپ چپ نگاهش کردم و او فارغ از همه جا خندید. شهراد هم راه افتاد سمت نشیمن و گفت:
– برین دعا کنین این نقشه هاتون خللی توی کار اردلان به وجود نیاره. وگرنه همه تون با خودم طرفین! حتی دست اردلان هم نمی سپارمتون.
صدای سلام عیلک بلند ارسلان با خانم کاویان و احمدیان حواس بقیه را هم معطوف آن سمت کرد. برایشان گفته بودم این جا دو محافظ تمام وقت دارم و در جریان اوضاع بودند. سارا و شهراد و شمیم هم از همان جایی که نشسته بودند سلام کردند و پاسخ شنیدند. نشستم کنارشان و خطاب به شهراد گفتم:
– ما کاری نکردیم که خللی توی کار اردیان به وجود بیاد. اولا که همه تماس های من با شما با یه خط غیر از خط خودم بود. دوما اون خط رو رامیلا دوستم با کارت ملی یکی از دوستاش خریده بود و همه مشخصاتش به اسم اون دختره ثبت شده. سوما شماها تک تک وارد ساختمون شدین و این ساختمون هم الان دیگه چهار پنج تا ساکن داره. هر رفت و آمدی که واسه خونه ما نیست. اونا هم نمی آن توی ساختمون وایسن ببینن کی می آد توی کدوم خونه!
خانم احمدیان با یک سینی شربت مشغول پذیرایی شد. شمیم همین طور که تشکر می کرد لیوانی شربت نعنا برداشت و گفت:
– آخر نگفتی اردلان رو چه طور پیچوندی؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
– با کمک کیانوش، یکی از افراد همین گروه مسخره.
صدای داد سارا و شهراد همزمان بلند شد:
– چی؟!!!
با ترس سر جایم تکان خوردم و همین طور که دستم را روی سینه ام می گذاشتم تا تپش های بی امان قلبم را کنترل کنم گفتم:
– چتونه! چی شده مگه؟
شهراد قبل از سارا به حرف آمد:
– چی گفتی بهش؟! گفتی تولد گرفتی برای اردلان؟ لابد اونم دعوته که بیاد قشنگ ما رو شناسایی کنه.
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. آن ها واقعا من را چه فرض کرده بودند.
– نخیر! اولا که می دونم اردیان با یه شناسنامه دیگه داره فعالیت می کنه. پس مطمئن بودم تاریخ تولدش هم یه چیز دیگه ثبت شده. برای همینم به کیانوش گفتم امشب می خوام برای اردیان یه بزم بگیرم که خودمون دو تا باشیم و یه جورایی سورپرایزش کنم. چون سر جریان تیر خوردن من خیلی اذیت شد و زحمت کشید و این حرفا. اونم باور کرد و قول داد اردیان رو تا شب پیش خودش نگه داره.
شهراد نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
– یه لحظه سکته کردم!
از جا برخاستم و گفتم:
– امون نمی دین آدم حرف از دهنش خارج بشه.
راه افتادم سمت آشپزخونه. قلبم باز بدجور داشت می کوبید. دست خودم نبود. کوچک ترین صدای بلندی من را به این حالت می انداخت. فرصت نشده بود پیش دکتر بروم. خودم را به خانم کاویان رساندم و گفتم:
– یه دونه از اون قرص های قلب به من می دین؟
او که مشغول دم کردن چایی بود با دیدن حالت من قوری را روی کابینت رها کرد و نگران بازوهایم را گرفت و گفت:
– باز چی شده؟
سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم:
– هیچی! بچه ها نفهمن فقط. نمی خوام روز کسی خراب بشه. یه ذره صداشون رفت بالا قلب من باز داره می کوبه.
سرش را به چپ و راست تکان داد. نوچ نوچی کرد. دست هایم را رها کرد و راه افتاد سمت یخچال و گفت:
– ای بابا! صبر کن الان برات می آرم. تا وقتی دکتر نری وضعت همینه عزیزم. اعصابت ضعیف شده.

تازه قرص را خورده بودم و داشتم رویش قلپ قلپ آب سر می کشیدم و به اردیان و غرهایش برای خوردن آب فکر می کردم که باز صدای زنگ بلند شد. این بار مطمئن بودم دوستان خودم هستند. من راه افتادم سمت آیفون و شهراد و سارا گردن کشیدند تا بفهمند چه کسی است. همین طور که در را باز می کردم گفتم:
– دوستای منن. وسایل پخت شام و یه سری چیز میز دیگه خریدن آوردن. با کیک و بقیه مخلفات.
سارا از جا برخاست و گفت:
– پس من بیام کمک.
رامیلا و هیوا با هیاهو وارد شدند و همان اول به بچه ها معرفی شان کردم. از قبل به تک تک آن ها گفته بودم که رامیلا و هیوا هیچ خبر از نفوذی بودن اردیان ندارند و حواسشان باشد جلوی آن ها چیزی نگویند که لو برود. با این که آن ها خطری برای اردیان به وجود نمی آوردند اما باز هم احتیاط شرط عقل بود. تا غروب همه ما توی آشپزخانه پهن زمین شده و هر کدام کاری می کردیم. یک نفر سیب زمینی پوست می کند. یک نفر سالاد درست می کرد. یک نفر سوسیس سرخ می کرد. یک نفر فینگر فود آماده می کرد. توی دست و پای هم می چرخیدیم و شهراد و ارسلان هم بی توجه به همه ما مشغول تماشای بازی فوتبال از تلویزیون بودند. غروب بود که بالاخره همه کارها تمام شد و هر کس به گوشه ای و اتاقی پناه برد تا حاضر شود. دیگر چیزی به آمدن اردیان نمانده بود. وارد اتاق خودمان شدم و با عشق در کمد لباس را باز کردم. لباس های من آن جا نبود. فقط لباسی که می خواستم شب بپوشم را آن جا آویزان کرده بودم تا بتوانم همان جا حاضر شوم. لباس خاصی بود که رامیلا را بیچاره کرده بودم برای خریدش. یک صبح تا شب رامیلا تمام فروشگاه ها را زیر پا گذاشت و هزار عکس برای من فرستاد تا دست آخر یکی از لباس ها را پسندیدم. تشکیل شده بود از یک تاپ بنفش سیر و یک شلوار حریر با پاچه های خیلی گشاد سفید رنگ. قشنگی لباس به حریر بلندی بود که برای روی آن دوخته شده بود. یک حریر بنفش سیر تقریبا هم رنگ تاپ که قدش تا مچ پایم می رسید و حتی کمی هم روی زمین می کشید. دور کمرش کمربندی از جنس خودش می خورد. آستین هایش بود که حسابی دل من را برده بود. آستین هایی بلند که هم قد خود لباس بودند و از وسط چاک خورده بودند. یعنی فقط تا قسمت آرنج دستم را می پوشاندند و از روی آرنج چاک خورده و ادامه آن آزاد و رها اطراف لباس تاب می خورد. تازه از پوشیدن لباسم فارغ شده بودم که تقه ای به در خورد و صدای رامیلا را شنیدم:
– بیام تو؟
نشستم روی صندلی میز آرایش و گفتم:
– بیا تو.
در اتاق را باز کرد و داخل شد. این قدر به آن ها سفارش کرده بودم توی لباس پوشیدن حواسشان را جمع کنند که بدبخت ها هر دو بلوز شلوار پوشیده بودند. رامیلا با بابلیس جلو آمد و گفت:
– بتمرگ عشقم.
با خنده نشستم و گفتم:
– اعصاب نداریا!
بابلیسش را به برق زد و روی میز گذاشت تا داغ شود. بعد از آن برسش را از داخل کیف مخصوص وسایلش بیرون کشید و همین طور که موهایم را برس می کشید گفت:
– برای تو و اون شوهر عن دماغت نه!
قیافه ام را در هم کردم و خواستم فحشش بدهم که با دسته برس توی شانه ام کوبید و گفت:
– حرف نزن که الان زیر دست منی می زنم همه گیساتو می سوزونم کچل شی راحت شم.

غش غش خندیدم و رامیلا بی حرف مشغول بابلیس کردن موهایم شد. به خاطر هایلایت زیبایی که روی موهایم در آورده بود این مدل خیلی خاصش می کرد. بابلیس کردن موهایم نیم ساعت بیشتر زمان نبرد. بعد از آن مشغول آرایش صورتم شد که آهسته گفتم:
– رامی … خیلی کمرنگ باشه.
رامیلا پوفی کرد و گفت:
– از دست رفتی فریال. فکر نکن با خر طرفی. بالاخره توام افتادی تو دام. اکستنشناتو در آوردی. مژه هات رو کندی. لبا و گونه هات رو دیگه نمی ری ترمیم کنی. لباس پوشیده می پوشی. آرایش کمرنگ می کنی! اما دلم برات می سوزه که افتادی تو دام این آدم! واقعا آدم قحطه؟ کم بودن پسرایی که برای یه نگاهت جون می دادن؟ این چی داره آخه؟ خوش بر و رو تر از این تو دست و بالت داشتی. این آدم که جز محدود کردن و اولدورم بولدورم هیچی بارش نیست چی داشت که نتونستی جلوش مقاومت کنی؟
تمام مدت سکوت کرده بودم. چه می گفتم به رامیلا؟ او خبر از عقده های درون من داشت؟ عقده هایی که از کودکی ریشه ام را سوزانده بود. خبر از درد های من داشت؟ او می دانست من عاشق چه کسی شدم؟ مسلم است که نه! او فکر می کرد من عاشق یک قاتل شده ام. عاشق یک دزد. عاشق کسی که از ترس جانم پا به خانه اش گذاشته ام. همه این ها یک روزی درست بود اما دیگر نبود! دیگر من می دانستم که اردیان چه شخصیتی دارد. دیگر من اردیان را آن قدری شناخته بودم که با تمام سنگدلی و بی احساسی ام جلویش کم آورده بودم. کسی مثل رامیلا نه این ها را می فهمید و نه درک می کرد. پس همان بهتر که جواب نمی دادم. خودش بعد از این که کمی حرف زد و جوابی نشنیدن سکوت کرد. می دانستم دلخور شده ولی برایم مهم نبود. می فهمیدم که رامیلا دوست ندارد من عوض شوم. دوست داشت باز هم پایه همه مهمانی ها و خراب کاری هایش باشم. دوست داشت همان فریالی باشم که بد در زندگی اش معنایی نداشت. هیچ چیز را بد نمی دانست و فقط به دنبال خوش گذرانی بود. این ها را می فهمیدم و برای همین برایم مهم نبود دلخور شود. هر اتفاقی که داشت در زندگی من می افتاد مطمئن بودم در جهت مثبت است. انگار تازه داشتم از خواب بیدار می شدم. انگار تازه داشتم خودم را می شناختم. انگار تازه داشتم می فهمیدم گذشته یعنی چه و آینده چه معنایی دارد! تازه می فهمیدم هر آدمی باید برای زندگی اش یک هدفی داشته باشد و در جهت آن حرکت کند. با صدای رامیلا از فکر خارج شدم:
– تموم شد. ببین خوبه؟
چشمانم را باز کردم و به خودم در آینه خیره شدم. لبخند روی لبم نشست. فقط یک کرم پودر زده بود و یک ریمل. یک رژ گونه خیلی محو و یک برق لب. همین. از جا برخاستم و گفتم:
– عالیه! مرسی … بدو خودت هم سریع حاضر شو که الان می رسه.
در جوابم فقط سرش را تکان داد و من بعد از پوشیدن کفش های پاشنه بلند سفیدم دوان دوان از اتاق خارج شدم. سارا حاضر و آماده مشغول چیدن غذاها لب اپن بود. به محض دیدن من چشمانش درخشید و گفت:
– وای چه خوب شدی!
حرف سارا باعث شد سر ارسلان و شمیم که مشغول قلیان کشیدن بودند و شهراد که سرش توی گوشی اش بود هم بالا بیاید و به من نگاه کنند. خجالت کشیدم. این هم از همان حس های عجیبی بود که کم پیش می آمد تجربه اش کنم. برای این که از زیر نگاه بقیه فرار کنم با قدم های سریع، راه افتادم به سمتش و گفتم:
– بذار بقیه اش به عهده من.
اشاره به کیک پشت سرش که روی میز ناهار خوری بود کرد و گفت:
– تو اونو حاضر کن. این جا دیگه کاری نداره.

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن