خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت20

رمان حاکم پارت20

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

سمت هال برگشت و کنار بهادر نشست.
با دلهره به چهره ی سرخ و عرق کرده ی او نگاه کرد و بی اختیار و از سر نگرانی دستش را روی ساعدش گذاشت.
هنوز دمای بدنش بالا بود.

بغض کرد: تبت داره همینجور بالا میره بهادر.چشماتو باز می کنی؟

پلک هایش لرزید.
مژگان سیاهش بر اثر تعرق، خیس و مرطوب شده و چشمان مخمورش را مردانه تر به نمایش گذاشته بود.

دل پریزاد درون سینه بنای بی تابی گذاشت.
بی آنکه به عقب نشینی حتی فکر کند و دستش را کنار بکشد انگشتان ظریفش دور مچ دست بهادر تاب خورد و لرزان و ترسیده به ساعدش فشار آورد: بریم درمونگاه؟زنگ می زنم آژانس ماشین بفرستن.

امیربهادر لبخند زد.
با آن چشمان نیمه باز و تبی که در نگاهش نشسته بود قلب پریزاد را زیر و رو می کرد: یه چیزی بگم؟
پریزاد سر تکان داد.
__دعای یه عاشق مریض اینه که میگه الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی.حالا یه عاشق تب دار جلوت نشسته پریزاد.دیگه نمی تونی پرستارم نباشی.

پریزاد میان بغض و آه لبخند زد: پرستارت میشم…اما حالت بهتر بشه بعد.

–بعدش دیگه می خوام چکار دختر؟الان ِ که دارم میمیرم.
پریزاد نفس زد: نگو اینجوری.تو رو خدا بهادر.فقط یه تب ساده ست.
–نترس.خانم جون، زن ِ سدآقا خدابیامرز هم تو یه شب بارونی با یه تب نفسای آخرشو کشید و…شاید ارثشو داده به نوه اش تا اونم…

پریزاد حرص زد و با ترس خودش را به بهادر که حالا روی کاناپه دراز کشیده بود نزدیک تر کرد: حرف ِ بیخود نزن.کجای دنیا دیدی یکی علت مرگشو از بزرگترش به ارث ببره؟یه بار دیگه از این چیزا بگی بهادر، به جون خودم میرم و نگاهتم نمی کنم.حالا جراتشو داری بگو.

امیربهادر تمام مدت با آن چشمان خمار و تب دار لبخند به لب نگاهش می کرد: با این اولتیماتومی که دادی مگه گذاشتی جراتی هم تو دلم بمونه؟

پریزاد لبخند زد.
امیربهادر خیره به او تک سرفه ای کرد.
سینه اش گرفته بود.
کمی که آرام شد وقتی ترس و نگرانی را در چشمان پریزاد دید با همان لحن خش دار شیطنت کرد: مرضم واگیردار ِ خانم پرستار؟!
-چی؟!
–واگیر ماگیر داره؟
-نمی دونم.
–حالا سعی کن بدونی.
-اگه سرماخوردگی باشه آره.نباشه نه.شایدم ویروس باشه…ولی..ولی خوب میشی بهادر می دونم.
–مثلا اگه چکار کنم این ویروسی که میگی رو میدمش به تو؟

پریزاد مبهوت دستی زیر چشمان نمناک ِ خود کشید و گفت:هان؟!

امیربهادر ناخودآگاه لبخند زد.
مسکن قوی تاثیر خودش را گذاشته و سردردش آرام شده بوداما هنوز تنش داغ بود.
نگاهش را روی صورت پریزاد چرخاند: میگم چکار نباید بکنم که ویروسی نشی؟

پریزاد با لبخند گفت: چرا اینجوری میگی؟
–چجوری میگم؟
-یه جوری حرف می زنی انگار من کامپیوترم که می خوای ویروسی نشم.

امیربهادر خندید.
آرام و مردانه که سرش تیر کشید و لبخندش جمع شد: آخ!
-چی شد؟
–لگد می زنه!
-چی لگد می زنه؟!
–منحرف جان مغزم تو جمجمه رو میگم.سرم داره منفجر میشه پریزاد.ای لعنت به هر چی درد و مرضه!

با لبخند غرولندکنان و پرشیطنت به پریزاد نگاه می کرد.
لحنش جوری بود که پریزاد به خنده افتاد ولی با غیظ گفت: واقعا چرا اینجوری حرف می زنی؟

ابرویش را بالا انداخت:چون می دونم بدت نمیاد.
-از چی بدم نمیاد؟
–از اینکه سر به سرت بذارم خوشم میاد!منم که خوشم بیاد تو بدت نمیاد!

پریزاد خندید و اخم شیرینی کرد: وای تو رو خدا گیجم نکن.راستشو بگو چرا درمود ویروسی شدن و اینا پرسیدی؟

امیربهادر شر شد و چشمک زد.
چشمانش هنوز هم سرخ بود و صورتش از عرق خیس!
–اگه واگیردار باشه نزدیکت شدن هم قدغن میشه؟!
پریزاد با لبخند سرش را تکان داد: اوهوم.

امیربهادر شانه کشید سمت شانه ی پریزاد و حینی که به آرنج دست ِ راست خود تکیه زده و سمت او مایل بود با لبخند به چهره سرخ از شرم دخترانه ی او خیره شد: دستتو بگیرم چی؟!بازم میگی نمیشه؟

پریزاد نگاهش را دزدید.
تاب آوردن ِ نگاه ِ شر و شیطان بهادر گاهی اوقات از توانش خارج می شد!
–نمیشه!
-زیر گوشت هم نمیشه حرف زد، نه؟
–نه!
–بغلت کنم چی؟لباسم که واگیر نداره!داره؟!

پریزاد سر بلند کرد.
امیربهادر می خندید و شانه اش از فرط خنده تکان می خورد.
پریزاد که فهمیده بود بهادر دستش انداخته مشتش را گره کرد و به شانه اش کوبید: از زور ِ تب هذیون میگی؟واقعا که بها…

با باز شدن در ِ ویلا بی هوا از کنار امیربهادر بلند شد.
برگشت و با دیدن مادرش میان درگاه دستپاچه سمتش قدم تند کرد: چرا دیر کردی مامان؟

پریچهر نیم نگاهی به گونه های گلگون دخترش انداخت و کمی گردن کشید و نظری به داخل هال انداخت: داشتم با بابات حرف می زدم.
-بهش گفتی؟!
–معلومه که نه!اگه می گفتم که بعدش خر بیار و باقالی بار کن!امیربهادر کجاست؟

برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.
کاناپه پشت به راهرو بود و پریچهر بهادر را نمی دید که پریزاد گفت: اونجا دراز کشیده.تبش خیلی بالاست ولی فکر کنم سر دردش بهتر شده.

پریچهر سمت کاناپه رفت: بهش مسکن دادی؟
-آره.خودش آورده بود.به نظرت ببریمش درمونگاه؟

پریچهر کاناپه را دور زد.
امیربهادر نشسته و سرش را به پشتی آن تکیه داده بود.
چشمانش بسته و خون به چهره اش دویده و از التهاب ِ تنش به عرق نشسته بود که از صدای پای پریچهر چشمانش را باز کرد.

با دیدن او کمی روی کاناپه جا به جا شد که پریچهر دستش را بلند کرد: پا نشو.با خودت چکار کردی آخه؟این چه حال و روزی ِ امیربهادر؟!

بهادر لبخند زد.
گرفته و نالان سر چرخاند و به چهره ی نگران پریچهر نگاه کرد: چیزیم نیست خاله.دیگه پوست کلفت تر از این حرفا شدم که با یه تب عزرائیل رو بکشم بالا سرم.

پریزاد اخم کرد: خدا نکنه!
پریچهر نگاهش کرد و پریزاد سر به زیر شد.

امیربهادر نگاهی به هردوی آن ها انداخت و لبخند زد.

پریچهر چشم چرخاند و نگاهش کرد.
حال و روز ِ امیربهادر خوب نبود.
–پاشو پسرم.پاشو لباس بپوش زنگ بزنم ماشین بیاد ببرمت درمونگاه.

مهر مادرانه ی پریچهر و کلام ِ پرمحبت و آرامش، به جان ِ بهادر چسبید.
تا جایی که گرد ِ غم بر چهره ی خندانش نشست و با صدای لرزانی گفت: خوبم خاله!دمت گرم!یه تب بر می خورم و می خوابم حل میشه.

–اگه اثر نکرد چی؟خدایی نکرده تشنج می کنی بچه پاشو حرف رو حرف نیار.
–نه خاله چیزی نیست به جان ِ خودم.می دونم چه مرگمه.الان همه چی با هم قر و قاطی شده دکتر هم نمی فهمه مرضم چیه.

پریچهر جدی نگاهش می کرد: چی با هم قر و قاطی شده؟!هذیون میگی؟

امیربهادر تک خنده ای کرد و نگاهش را به پریزاد انداخت.
پریزاد که پشت مادرش ایستاده بود چشم غره ای به شیطنتی که در چشمان او خوابیده بود رفت تا آن نگاه سرکش را جلوی مادرش غلاف کند.

امیربهادر ترسی نداشت.
لحنش سنگین و حالت چهره اش بیمارگونه بود.
سخت جلوی خودش را گرفته بود تا پریچهر وادار به درمانش نکند: از کدومش بگم واسه ات خاله که حوصله ات بکشه تا تهشو گوش کنی؟درد بی کسی؟تنهایی؟بدبختی؟تهمت؟نامردی؟…حتی درد ِ عشقی که واسه داشتنش دارم خودمو به آب و آتیش می زنم ولی هر بار می خورم به در بسته و باز انقدر پوستم کلفته که نمی کشم کنار و یه قدم دیگه بر می دارم با اینکه می دونم قدم بعدی دردش بیشتر از قبلی ِ ؟! از کدومش بگم خاله؟مگه درد ِ امیربهادر یکی دو تاست که بشمرم واسه ات؟

پریچهر نفس عمیق کشید.
با ناراحتی روی کاناپه نشست و به پریزاد نگاه کرد: برو ببین می تونی یه تب بری چیزی پیدا کنی واسه اش بیاری؟

پریزاد که به صورت امیربهادر نگاه می کرد از صدای مادرش نگاهش را جانب او چرخاند و زیر لب گفت: باشه.اما قفسه ی داروها کجاست؟

امیربهادر جوابش را داد.
در حالی که روی کاناپه جا به جا می شد و خودش را بالا می کشید گفت: تو آشپزخونه.

پریزاد سمت آشپزخانه قدم برداشت.
پریچهر به نیمرخ ِ گرفته و غمگین ِامیربهادر نگاه کرد: با حرف زدن هیچی درست نمیشه وقتی پای عمل وسط باشه.اونایی رو که می تونی جبران کنی جبران کن.اونایی هم که می بینی درمونی واسه شون نیست بفرست یه گوشه از ذهنت و خاکش کن.

امیربهادر با نیشخند سرش را که به پشتی ِ کاناپه تکیه داده بود سمت ِ پریچهر گرفت: یعنی میگی فراموش کنم؟
–چاره اش همینه.
–من از بچگی با همین دردا بزرگ شدم خاله.تو که در جریانی؟

–خدا که دردو بده به وقتش درمونشم میده.فکر کن یه امتحان ِ.این وسط فقط تو که امتحان نمیشی پسرم.پدرت!مادرت!حتی دوست و قوم و خویش آدم!همه دارن یه جوری تو همین دنیا حساب پس میدن.تو بهونه ی این امتحانی بهادر.شاید دردش بیشتر واسه تو باشه ولی اونایی که دارن امتحان ِ سختی رو پس میدن اون بیرونن.تو به فکر خودت و آینده ات باش.اگه جوری زندگی کنی که بهونه ای دست کسی ندی حرف و حدیثا هم می خوابه.

امیربهادر که با دقت به گفته های پریچهر گوش می کرد نفس عمیق کشید و سرش را تکان داد: حرفت حق ِ خاله.ولی منم آزادی خودمو خواستم.گفتم مستقل شم درست میشه که شد اما نمیذارن.دردی که کم کم بشه زخم، درمونش سخت میشه.

–بسپرش به زمان.شاید اون آخری که گفتی دوای دردای دیگه ات باشه.

امیربهادر که سر به زیر انداخته و انگشتانش را در هم گره زده بود سرش را کمی بالا گرفت و به پریچهر نگاه کرد: یعنی میگی درمونش عاشقی ِ ؟!

پریچهر که هم جدی بود و هم خونسرد و با کلامی تاثیرگذار، جملات را به زیبایی و در کمال آرامش به گوش امیربهادر می رساند با غروری زنانه که در صدایش بود اتمام حجت کرد: من از جانب ِ دخترم خاطرم جمع ِ !می دونم از هر نظر انتخابش درسته.منتهی از اونجایی که خودم تربیتش کردم بهتر ِ اینم بدونی که اگه بخوای اذیتش کنی یا امروز حرفی رو بزنی و فردا پاش نمونی به کل از چشمش می افتی.حالا هر چی هم دلت بخواد حرف از عشق و عاشقی بزنی اینو می دونم که پریزاد فقط دنبال ِ صداقت و اعتماد ِ ! اگه اینا رو ازش بگیری یه درد بزرگ تر به دردای دیگه ات اضافه کردی امیربهادر.حواست جمع باشه که راهتو کج نری!

بهادر کمی جمع و جور نشست و تکیه اش را از پشتی کاناپه گرفت.
با تک سرفه ای دستش را پشت گردن تب دار خود کشید و گفت: ایوالله خاله.اولش کلی امید ریختی ته دلمون بعد با یه بیل شکسته همه رو هوار کردی رو سرمون که!اینه رسمش؟

پریچهر لبخند زد: رسمش همینه که گفتم.عشق ِ پریزاد همون درمون ِ دردایی که خدا سر راهت گذاشته.اگه عرضه ی عوض شدن داری و می دونی از پسش بر میای برو تا ببینم چند مرده حلاجی.اما اگه قرار ِ رفیق ِ نیمه راه شی و با دو کلمه حرف پا پس بکشی همین اول بشینی کنار به نفع ِ جفتتونه!

امیربهادر اخم کرد.
با لحنی گلایه آمیز گفت: می خوامش!
پریچهر خیره به نیمرخ ِ او پرسید: چی؟!

انگشتانش را محکم در هم گره می زد و فشار می داد: پریزاد رو خیلی می خوام.

پریچهر لبخند زد.
لحنش جدی بود: واسه اینکه درداتو تسکین بدی؟

همان لحظه پریزاد از آشپزخانه بیرون آمد.
بسته ای قرص دستش بود و پشتش را نگاه می کرد.
نگاه مادرش سمتش کشیده شد و امیربهادر سربلند کرد و به چهره ی آرام ِ دخترک نظر انداخت.

پریزاد آهسته قدم بر می داشت و با دقت به تاریخ انقضای قرص نگاه می کرد که امیربهادر همانطور خیره به او در جواب پریچهر گفت: واسه اینکه تحمل ِ یه درد ِ بزرگ تر رو ندارم!

پریچهر نگاهش کرد.
امیربهادر پلک زد و چشمانش را بست و سرش را پایین گرفت: نمی خوام آرومم کنه.می خوام از مرگ نجاتم بده.

پریچهر متعجب لب زد: این چه حرفیه؟!

اینبار امیربهادر جمله اش را جوری زیر لب خواند تا فقط پریچهر بشنود: بدون اون نمیشه.نمی تونم.می دونم که میمیرم.

حیران به صورت ِ درهم و سرخ ِ امیربهادر زل زده بود.
پریزاد مقابلش ایستاد و لیوان آب را برداشت.
قرص را از بسته جدا کرد و سمت ِ امیربهادر گرفت و با لبخند ِ کمرنگی گفت: نمی دونی چجوری پیداش کردم که.افتاده بود پشت طبقه ی یکی از قفسه ها.بخور تبت بیافته.

امیربهادر به نرمی سرش را بلند کرد.
بی آنکه نظری به قرصی که میان انگشتان او بود بیاندازد به چشمان ِ پریزاد خیره شد.

کاسه ی چشمان بهادر خون بود.
دل پریزاد گرفت و لبخندش محو شد.
بهادر دستش را بالا آورد و زیر دست پریزاد گرفت.
قرص را رها کرد.
کف دست امیربهادر افتاد.

لرزش دست امیربهادر عصبی بود.
قرص را با حرص در دهان انداخت و لیوان را از دست پریزاد گرفت و لاجرعه سر کشید.

پریزاد با تعجب نگاهش می کرد.
پریچهر که می دانست امیربهادر به استراحت نیاز دارد از روی کاناپه بلند شد و آمرانه به دختراش نگاه کرد: بریم!

با این جمله هم پریزاد و هم بهادر به صورت ِ جدی پریچهر نگاه کردند.
-اما…مامان…
–اما و اگه نداره عزیزم.امیربهادر باید استراحت کنه.صبح یه سر می زنیم اما الان نصفه شبه همه هم خوابیدن درست نیست اینجا باشی.بریم.

وقتی پریچهر با این تحکم حرفش را می زد پریزاد می توانست خلاف ِ خواسته اش عمل کند؟!

حتی امیربهادر هم قادر نبود.
پریزاد رسما هیچ نسبتی با او نداشت.
کاش حداقل نامزد بودند.
یک نامزدی ِ ساده.
برای اینکه جرات کند بایستد و نگذارد پریزاد از کنارش تکان بخورد.

بی شک اگر می رفت حالش بدتر می شد.
اگر هم تا الان آرامش داشت و بی محابا حرف می زد و دردش را بروز نمی داد به خاطر ِ حضور پریزاد بود.
اگر می رفت دردش باز می گشت و تا صبح امانش را می برید.

ولی مگر چاره ای هم جز سکوت وجود داشت؟!

امیربهادر خواست بلند شود که پریچهر گفت: تو بشین استراحت کن پسرم.ما خودمون میریم.اگه هم کاری داشتی یا دیدی حالت بد شده شماره ی منو که داری؟یا اگه نتونستی به ………

پریچهر به یکباره سکوت کرد.
امیربهادر غمگین و عصبی لبخند زد و نگاهش را زیر کشید.
اگر به چیزی نیاز داشت یا نیمه شب درد به استخوانش می رسید چه کسی بود که کمکش کند؟
به چه کسی می توانست زنگ بزند که به دادش برسد؟

پریچهر با نگرانی نیم نگاهی به امیربهادر انداخت.
شاید در این لحظه بود که تنهایی امیربهادر را با جان و دل می دید و درک می کرد.
از سر دلسوزی مادرانه به او نگاه می کرد که چطور رو به جلو خم شده و سرش را میان هر دو دست گرفته بود.

واقعا تنهایی در چنین شرایطی می توانست آرامش کند؟!

پیاله ی چشمان ِ پریزاد از اشک لبریز بود.
کاش توانش را داشت که از مادرش بخواهد اجازه دهد آنجا کنار امیربهادر بماند و از جایش جم نخورد.

کاش شرع و عرف و ترس از آبرو و رسم و رسومات به دست و پایش زنجیری از اجبار نمی بستند تا اینطور برای در کنار او ماندن بال بال بزند.

بی اختیار خواست دهان باز کند و چیزی بگوید که پریچهر به موقع دستش را گرفت و حینی که رو به امیربهادر زیر لب خداحافظی می کرد دست دخترش را کشید و با خود از ساختمان بیرون برد.

پریزاد با بغض دنبالش رفت…اما نگاهش به امیربهادر بود.
همین که کاناپه را دور زد و سمت در رفت بهادر از جایش بلند شد و به او نگاه کرد.

اخم هایش در هم و دستانش مشت شده بود.
پریچهر حال پریزاد را فهمیده بود که اینطور سرسختانه مقابلش ایستاده بود و مادرانه از حرمت ها دفاع می کرد.

–تندتر بیا دخترم.بابات نمی دونه اومدیم اینجا!بیدار شه دردسر میشه آ، بجنب!
پریزاد که ندای دلش با هر قدمش در تضاد بود شکوه کرد: دارم میام مامان دستمو کندی.ول کن از خونه که اومدیم بیرون.
–دقیقا واسه همینه که دستتو گرفتم.به تو باشه مگه دل می کنی؟

-حالش خوب نیست.
–خوب میشه.امیربهادر حواسش به خودش هست تو راه بیافت تا یکی نصفه شبی ما رو وسط کوچه ندیده.
-اگه حواسش به خودش بود که تو کوچه نمی موند.
–وای دختر چقدر حرف می زنی؟برو تو یکی صداتو می شنوه.

و در ویلا را باز گذاشت تا پریزاد رد شود.
بر خلاف خواسته ی قلبی اش داخل رفت و دیگر چیزی نگفت.

همراه مادرش وارد اتاق شد.
خوشبختانه همه خواب بودند.
بدون هیچ پچ پچ و حرف اضافه ای پریچهر مانتویش را از تن بیرون آورد و زیر پتو خزید.

پریزاد یادش آمد که مانتویش را پیش ِ امیربهادر جا گذاشته.
چیزی نگفت و سمت چمدان رفت.
بی آنکه حرفی بزند لباسش را با یک تیشرت آستین بلند بنفش وشلوار راحتی سفید تعویض کرد و روی تشک نشست.

فریده عمیقا در خواب بود.
صدای خر و پفش فضای اتاق را پر کرده بود.
پریچهر پشت به او روی تخت دراز کشیده و پریزاد می دانست که اگر مادرش چشم روی هم بگذارد از آنجایی که خوابش عمیق است، به سختی بیدار می شود.

بلاتکلیف و با دنیایی از ناراحتی روی تشک نشسته و زانوانش را بغل گرفته و چانه اش را روی پاهایش گذاشته بود.

مگر می توانست پلک روی هم بگذارد؟
امیربهادر پشت همین دیوارها با حالی زار افتاده و آن وقت او اینجا با خیال راحت بخوابد؟

به دیوار مقابلش زل زده بود.
دیواری که دقیقا مجاور ویلای کارن بود.
نچی کرد و با ناراحتی از روی تشک بلند شد.

سمت تونیکی که وقتی پیش امیربهادر بود به تن داشت رفت و آن را از کنار چمدان برداشت.
گوشی اش داخل جیب تونیک بود.

آن را برداشت.
به صفحه اش نگاه کرد.
هیچ پیامی نداشت.
با آن حالش معلوم است که حال پیامک دادن هم ندارد.

هنوز هم نگاه مملو از غم و نگرانی ِ امیربهادر وقتی که از ساختمان بیرون می آمد پیش ِ چشمانش بود.

سمت پنجره رفت.
باز هم از آنجا فقط درخت ِ گردو و موتور بهادر پیدا بود.
دلواپس دستی به صورت ِ خود کشید و به مادرش نگاه کرد.
حدسش درست بود.
بعد از دقایقی به خواب رفته و صدای نفس های آرام و مقطعش نشان می داد که عمیقا در خواب است.

دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و آرام و قرار نداشت.

فضای بسته ی اتاق مثل یک قفس ِ کوچکی بود که پریزاد را میان دیوارهای آجری و سرد خود زندانی کرده باشد.

اگر پنجره را باز می کرد ممکن بود از صدای رعد و برق و بارش باران مادرش و فریده بیدار شوند.

چاره ای نداشت.
چتر را از کنار کمد برداشت و شال نازکی روی موهایش انداخت و آرام و پیوسته از اتاق بیرون رفت.
راهرو تاریک بود.
مجبور شد چراغ گوشی اش را روشن کند.

اول خواست سمت حیاط برود اما اگر میان راه یکی از مردها بیدار می شد و او را ترسیده و سرگردان داخل ویلا می دید چه می شد؟

همینطور هم حرف و حدیث ها تمامی نداشتند.
وای به اینکه خودش بهانه دست ِ کسی بدهد.
با تردید اطراف را نگاه کرد و با فکری آنی سمت پله هایی که به پشت ِ بام منتهی می شد قدم برداشت.
پایش که به بام رسید چتر را باز کرد و روی سرش گرفت.
بارش قدری کمتر شده بود.
چراغ آن قسمت را روشن کرد.
همان لحظه با لرزشی خفیف گوشی میان انگشتانش تکان خورد.

قلبش هم با آن لرزید.
دستش را بالا آورد.
اسم امیربهادر روی صفحه خودنمایی می کرد.
لبخند زد و با شوق خاصی پیامش را باز کرد:« به این امید پیام دادم که فکر کنم خواب نیستی!»

هنوز جوابش را نداده بود که پیامک بعدی را هم فرستاد: « چون تو فکرمی خوابم نمی بره.می خوام باور کنم که تو هم داری به من فکر می کنی!»

لبخند زد.
با خستگی!با عشق!با حسرت!
انگشتش روی صفحه ی گوشی کشیده می شد.
بی اختیار به فرمان ِ دل بود نه عقل و منطق!

اگر عشق منطق سرش می شد دیگر آن وقت از شب روی پشت بام چه می کرد؟!

-« حیف که هوا بارونی ِ.اومده بودم ستاره ها رو بشمرم تا شاید خوابم ببره امیربهادر!»

دکمه ی ارسال را که زد زبانش را در دهان به دندان گرفت و لحظه ای بعد رها کرد.
هیجان داشت.
قلبش تند می زد.
گوشی در دستش لرزید!
–«کجایی پریزاد؟!»

همان سوالی که منتظرش بود.
تحریک کردن ِ حس کنجکاوی ِ امیربهادر تا این حد می چسبید؟!

-«تو حیاط!»
–«تنها؟!»

لبخندش جان گرفت.
این «تنها!» گفتنش کمی بوی تعصب نمی داد؟!

-«آره دیگه.پس با کی؟»
–«برو تو.همین الان!»
-«چرا؟هوا به این خوبی!»
–«زهرمارو هوا به این خوبی!کجاش خوبه؟ندیدی حال ِ منو؟برو تو بهت میگم.»

پریزاد لب هایش را روی هم فشرد تا قهقهه نزند!

-«تو مراقب نبودی اما من هستم.هیچیم نمیشه»
–«اگه یکی اومد چی؟یعنی چی نصفه شبی راه افتادی تو ویلایی که چندتا نره غول ِ مجرد راست راست توش ول می چرخن؟!»

از اینکه بهنام و یاشار را نره غول ِ مجرد خطاب کرده بود به خنده افتاد.
دیگر جایش نبود که خوددار باشد.

-«اونا خوابیدن!»
–«خواب اصحاب کهف که نرفتن! با یه تقی توقی چیزی بیدار میشن!برو تو پریزاد.»
-«اونجا که میرم خفه میشم.اینجا هواش خوبه»
–«پا میشم میام آ !»

لب هایش به لبخند زیبایی روی صورتش کش آمد!
-«باشه…بیا!»
–«بدت نمیاد که؟!»

حین ادای این جمله می توانست چهره ی تخس و پرشیطنت امیربهادر را همزمان تجسم کند.

-«چرا بدم بیاد؟به خاطر تو الان اینجام.اگه بیای دیگه تنها نیستم»
–«ببینم دختر چجوریاس وقتی پیشمی بلد نیستی اینجوری حرف بزنی و ناز کنی؟!حالا که می دونی دستم بهت نمی رسه دلبری می کنی؟»

تک خنده ی کوتاه و نمکینی کرد و گوشی را لحظه ای به سینه اش فشرد و باز به صفحه اش خیره شد.

دست و پایش می لرزید و چتر به دست گوشه ی دیوار تیکه داده و جواب شیطنت امیربهادر را می داد!
-«ولی من دلبری کردن بلد نیستم!»
–«بلدی دختر.بلدی دل ببری.دل ِ لامصب ِ منو بد بردی!»
-«فکر نکنم پیش ِ من باشه آ!»
–«تا نیومدم نشونت بدم مثل بچه ی آدم بر می گردی تو خونه»

پریزاد لبخند زد و چرخید تا گوشه ای پیدا کند و بنشیند.
پایش به لبه ی نورگیر گیر کرد و درد در تمام تنش پیچید…ولی لحظه ای بود.
دستش را پشت ماهیچه ی پای راستش گرفته بود که امیربهادر پیام داد : «چی شد پریزاد؟!چرا جواب نمیدی؟!»

حواسش نبود و در جوابش نوشت: «پام گیر کرد به نورگیر.درد گرفت ولی چیزی نیست!»

تازه وقتی به خود آمد که پیام را ارسال کرده بود.
دستش را روی گونه ی خود کوبید: وای فهمید!

لبش را محکم زیر دندان گرفته بود که پیام امیربهادر را باز کرد: «رو پشت بومی؟!»

جواب نداد.
یعنی مانده بود که چه بگوید؟!

به دیوار تکیه داد و کمی گوشه ی شلوارش را بالا زد . چیزی نشده بود.
یک خراش ِ سطحی که فقط ردی از قرمزی به جای گذاشته بود.

نفسش را بیرون داد و سر بلند کرد.
باران نم نم شده بود که چتر را بست و روی نورگیر گذاشت.
همان لحظه که خواست از دیوار فاصله بگیرد دستی مردانه از سمت ِ چپ ِ شانه اش جلو آمد و گونه ی گوشت آلود و لطیفش را میان دو انگشت گرفت و کشید: که اینجایی و میگی تو حیاطم تا منو سکته بدی آتیش پاره؟!

پریزاد که ترسیده بود قبل از اینکه متوجه امیربهادر شود (هعی) کشید و عقب رفت.
برگشت و به او که لبخند به لب روی دیوار نشسته بود نگاه کرد.

برق شیطنت را درون چشمانش دید و نفس عمیق کشید: تـ…ترسـ…ترسوندیم!
–هنوز قد و قاعده ی ترسی که انداختی تو دل ِ من نشده!نصف شبی راه می افتی تو ویلا که بگی چند مَنه؟!

پریزاد دستی به شالش کشید و با اخم ملایمی سرش را بالا انداخت: خوابم نمی برد.تو واسه چی اومدی اینجا؟

امیربهادر لبخند زد: اومدم لالایی بخونم خوابت ببره.

پریزاد اخم هایش را باز کرد.
لبخند کوچکی کنج لبش بود: لازم نکرده.برو یکی میاد می بینه.
–باشه بیاد.می بینی که تو حریم ِ خودمم.

پریزاد با سر به دیوار اشاره کرد: این حریم ِ توئه الان؟!

امیربهادر از گوشه ی چشم نگاهش کرد.
تخس و شرور گفت: بیام پایین می شکنمش.فعلا این بالا هستم تا ببینم صبرم کی سر میاد.

پریزاد با لبخند سر به زیر شد.
نگاه امیربهادر تحمل می خواست که او نداشت!

صدایش را شنید: این واسه کیه دست من؟

پریزاد با تعجب سرش را بالا گرفت.
نگاهش به مانتوی خودش افتاد که دست امیربهادر بود: پیش ِ تو چکار می کنه؟!بدش من!

و سمت دیوار رفت و دستش را دراز کرد.
امیربهادر مانتو را عقب برد و آن طرف دیوار انداخت و مچ ِ دست پریزاد را گرفت و خبیثانه لبخند زد: واسه تو بود؟!الان دیگه نیست!

پریزاد لب زیرینش را گزید و خودش را پایین کشید: ول کن دستمو!
–راه نداره!
_بهادر؟!
__بیا بالا!
-کجا؟!
–تنها جای بی طرفی که می شناسم این دیوار ِ ؟! نه معلوم میشه اینوری ِ نه معلوم میشه اونوری!

پریزاد که شدیدا خنده اش گرفته بود گفت: نمی خوام.زشته یکی میاد.
–اگه به زشت و قشنگیش نگاه کرده بودی الان اینجا نبودی.بیا بالا لفتش نده!

پریزاد نچی کرد و به ناچار گفت: آخه چجوری بیام؟
–اون جعبه رو بذار زیر پات!

به جعبه ی چوبی که بالای نورگیر بود اشاره می کرد.
دستش را از دست بهادر بیرون کشید و سمت جعبه رفت.
آن را پایین دیوار گذاشت و رویش ایستاد.
دیوار کوتاه بود و ارتفاع ِ زیادی هم نداشت.

با کمک ِ امیربهادر توانست خودش را بالا بکشد و لب ِ آن بنشیند.
پاهایش رو به پشت بام بود.
با فاصله ی کمی از امیربهادر.
همانطور حریص و دلداده به پریزاد زل زده بود!

پریزاد که لب ِ دیوار نشست دستانش را نفس زنان روی هم سایید.
دیوار خیس بود و بی شک لباسش هم خیس می شد اما اهمیتی نداشت.
شاید کمی ناز می کرد ولی اگر بخواهد با خودش صادق باشد به هیچ وجه از این شرایط احساس نارضایتی نمی کرد.

وقتی دستانش را تکان می داد حواسش نبود که شالش در اثر تقلا عقب رفته و روی شانه هایش افتاده.
موهای لخت و بلندش آزادانه دور تا دورش رها شده و صورت ِ گرد و نمکینش را قاب گرفته بود.

دستش را به لباسش کشید.
از سنگینی ِ نگاه امیربهادر سر چرخاند و به او خیره شد.
نگاهشان که در نگاه هم گره خورد دل درون سینه اش فرو ریخت.
یک ضعف…
یا یک حس خوب و بیش از حد شیرین در جان و رگ و پی و خون پریزاد نشست و نفسش را تنگ کرد.

دستش سمت ِ شالش رفت و آن را روی موهایش مرتب کرد و زیر لب زمزمه کرد: لـ…لبا…لباسم…منا…مناسب…نیست!نمی…دونستم..تو..تو هم…ممکنه که…بیای!

لکنت گرفته بود.
از سر هیجان زیاد.
امیربهادر نزدیکش باشد و اینطور نگاهش کند و قلبش بی امان بکوبد و هول نشود و به لکنت نیافتد؟!

امیربهادر مردانه خندید: باز که سوزنت گیر کرد؟

پریزاد اخم کرد: گیـ…گیـ…گیر..نـ..نکـ..نکرد…فـ..فقط…تو..تورو…….

امیربهادر که شیفته ی این حالت معصومانه و در عین حال پر از حرص پریزاد بود خودش را لب دیوار کشید و در فاصله ی کمی از او نشست.
صورتش را کاملا غیرمنظره جلو برد.
درست زیر گوش پریزاد!
همین که هرم نفسش گونه ی دخترک را لمس کرد، دیگر به کل زبان ِ پریزاد بند آمد!

نجوای بهادر با همان لبخند در گوشش نشست: تبم افتاده بود…اما حالا که دیدمت باز موتورم داغ کرد.اینجوری هم که شیرین زبونی می کنی دیگه حالی واسه ام نمی مونه!

پریزاد با لبخند صورتش را برگرداند.
گونه هایش گل انداخته بود.
گرمای دلنشینی را زیر پوستش احساس می کرد.
-تبت قطع شده؟
–دستتو بذار!
نگاهش کرد.
امیربهادر با لبخند پیشانی اش را مقابل صورت ِ پریزاد کمی رو به پایین گرفت: افتاده بود ولی تو رو که دید برگشت.

پریزاد کاری نکرد و خندید.
پی به شیطنت بهادر برده بود که گفت: پس کاش نمی اومدم.اینجوری که بد شد.

امیربهادر به چشمانش خیره شد: می دونی خانم پرستار؟شنیدم دو مدل تب داریم که یکیش آدمو از پا میندازه و زمین گیر می کنه که همون مرض ِ طبیعی ِ و هر بنی بشری بالاخره یه روز گرفتارش میشه!منتهی یه مرض دیگه هم داریم که نشونه اش تب و لرز و تپش قلب و دو دو زدن ِ چشمه که دوای دردشم سخت پیدا میشه.

پریزاد که با لبخند اجزای صورت ِ بهادر را از نظر می گذراند گفت: اولا که من پرستار نیستم و فقط یه دوره ی کوچیک تو هلال احمر دیدم.دوما دوای دردش مگه چیه که سخت پیدا میشه؟

امیربهادر سر انگشتش را زیر چانه ی دخترک زد: تویی که بلای جونمی!ولی جون به جونمم کنن این بلا رو می خوام!

پریزاد با لبخندی از شرم سر به زیر شد و امیربهادر صورتش را جلو برد: فقط واسه خودم می خوام!

هر دو بلند و بی قرار نفس می کشیدند.
صورت ِ امیربهادر کنار گوش پریزاد بود که آسمان رعد و برق زد.

سکوت به حدی میانشان سنگین بود که پریزاد از صدای رعد و برق شوکه شد و لحظه ای خودش را غیرارادی سمت بهادر مایل کرد و شانه اش را گرفت!

اما به همان سرعت هم متوجه کارش شد و عقب کشید: ب…ببخشید.یهو…یهو ترسیدم.

این را می گفت و شانه ی بهادر را رها می کرد که بین راه قبل از اینکه کامل فاصله بگیرد امیربهادر دنباله ی شال را از روی قفسه ی سینه ی پریزاد گرفت و او را نگه داشت: چه خواسته باشی چه ناخواسته حالا که اومدی فکر می کنی میذارم بری؟

پریزاد با خجالت لبخند زد.
به صورتش نگاه کرد.
لب های امیربهادر هم می خندیدند.
همچنین چشمانش با آن نگاه تخس و پرشیطنت!

–کور از خدا چی می خواد؟! دیدی که اگه بخواد بشه میشه!

و او را به واسطه ی دنباله ی شال کمی سمت خود کشید که پریزاد پچ پچ کنان گفت: حالت که خوبه.منم از نگرانی در اومدم، پس دیگه برم تو.خوب نیست اینجا.

امیربهادر که عمیقا به چشمان نگران و عاشق پریزاد خیره شده بود بی مقدمه زمزمه کرد: اون شب که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بوسیدمت رو هم تو یادته هم من!آره؟

تن پریزاد بار دیگر از تصور آن شب و جمله و نگاه ِ الان ِ امیربهادر به تب نشست و قلبش ناسازگار شد.

نگاهش را که دزدید امیربهادر با لحن جدی پرسید: می دونی که آدم صبوری نیستم؟
-می…می دونم!

صدای نفس های بهادر نفس را درون سینه اش گره می زد.
باران شروع به باریدن کرد.
هر دو بی توجه به آسمان گرفته و بارانی به همان حالت مانده بودند.

–پس اینم می دونی که اصول و عقاید امیربهادر با بقیه فرق می کنه!

پریزاد سر به زیر…حینی که از هیجان می لرزید و یک چیزهایی حس کرده بود از بهادر فاصله گرفت: چـ…چرا…اینجوری میگی؟!

امیربهادر آب دهانش را فرو داد.
لبش را محکم زیر دندان گرفت و فشرد و چشمانش را که بسته بود باز کرد و همین که پریزاد سوالش را پرسید متوجه شد که کناره گیری می کند!

با اخم چشمش را باز کرد ونفس زنان با دست چپ بازویش را چسبید و نگهش داشت.
همان دستی که می لرزید را زیر چانه ی پریزاد برد و مجبورش کرد سرش را بلند کند.
خیره به چشمان متعجب ِ او با حرصی که در صدایش بود گفت: چون می خوام همون کاریو کنم که می دونم آرومم می کنه ولی تو رو می رنجونه!جلومو نگیر! نگیر پریزاد، باشه؟!

پریزاد مات مانده بود.
شاید هم به معنی واقعی کلمه خشکش زده بود که لب زد: چـ…چکار می خوای…بکنی؟!

بی محابا و حریصانه چانه ی پریزاد را میان انگشتانش گرفت و فشرد!صورتش را پیش کشید و نفس زد: می خوام این لحظه خودخواه ترین و بدترین آدم ِ دنیا باشم ولی بعدش می تونی بزنی زیر گوشم و از اینجا بری!اما…اما نمیذارم بدون ِ این…

قبل از اینکه پریزاد به تقلا بیافتد و عقب بکشد با دست چپ به کمرش چنگ زد و صورتش را جلو برد و لب هایش را قفل لبان ِ پریزاد کرد.

باران می بارید و صورت هردویشان زیر آن قطره های لجوج و شلاق وار خیس می شد.

شاید آن بوسه به اندازه ی چند ثانیه بیشتر طول نکشید ولی همان هم همه ی وجود پریزاد را لرزاند و دل ِ دیوانه اش را دیوانه تر کرد.

امیربهادر با صورتی خیس از باران،حینی که لبانش باز مانده و چشمان مخمورش را زیر باران به زور باز نگه داشته بود صورتش را در فاصله ی کمی از صورت ِ خیس و سرخ از شرم پریزاد گرفت و نفس نفس زد!

پریزاد چشمانش را بسته بود.
امیربهادر که طاقت از کف داده و حس می کرد هنوز آرام نگرفته و بیش از هر لحظه ی دیگری به پریزاد احتیاج دارد خودش را جلو کشید و دخترک لرزان را در آغوش گرفت و برای چند لحظه او را که شوکه بود به قفسه ی سینه ی خود فشرد: برای اینکه تو رو هم تو گناه خودم شریک کردم معذرت می خوام.برو از اینجا پریزاد!

به شدت رهایش کرد و با یک خیز عقب رفت و دستش را قلاب ِ دیوار کرد و با یک جست پایین پرید.
پای دیوار ایستاده بود که پریزاد از آنطرف دیوار پایین برود.

نگاهش به او بود.
حاضر بود جانش را بدهد ولی پریزاد حرف بزند.
جای او خودش دستش را روی دیوار گذاشت و نفس زنان گفت: من این معجزه رو توی زندگیم می خوام پریزاد.من تو رو می خوام.به خاطرت هرکاری می کنم.قول شرف میدم دختر.قسم می خورم.

پریزاد نگاهش نمی کرد…اما سر تکان داد.
همان هم که به نشانه ی تایید سری جنبانده بود قلب امیربهادر را گرم کرد.
پریزاد از دیوار پایین رفت.
دیگر چشم در چشم نبودند.
پریزاد نفس حبس شده اش را محکم بیرون داد.

امیربهادر پیشانی اش را به دیوار آجری تکیه داد و دستی که رویش گذاشته بود را مشت کرد.

پریزاد که زبانش بند آمده بود و نمی توانست حرف بزند گوشی اش را در دست فشرد و در حالی که حس می کرد هر آن ممکن است از حال برود نوشت: «برو تو.باز حالت بد میشه!»

صدای زنگ ِ پیامک ِ گوشی بهادر بلند شد.
پریزاد شنید.
پس امیربهادر هنوز آنجا بود.نگاهش را به دیوار انداخت.

امیربهادر پیامش را خواند و لبخند زد.
شیطنت مثل گلوله ای آتش میان رگ هایش جاری شد و از همان پشت خطاب به پریزاد گفت: تو دوای درد ِ منی.با وجود تو محال ِ حال ِ امیربهادر بد بشه.

پریزاد لب فشرد و لبخند زد.
اگر ثانیه ای می ماند قطع به یقین از حال می رفت.

سمت ِ در پشت بام دوید و فراموش کرد چتر را با خود ببرد.
خودش را داخل حمام پرت کرد و در را بست و پشتش را به آن تکیه داد.
خواست چشمانش را روی هم بگذارد که گوشی اش لرزید.
آب دهانش را فرو داد و نفس زنان پیامش را باز کرد: « احساسم به تو مثل شاهرگی ِ که اگه قیدشو بزنم میمیرم پریزاد! »

غم عالم درون سینه اش نشست و روی دلش سنگینی کرد.
با بغض دستش را روی صفحه ی گوشی اش حرکت داد : « نمیذارم!یادت باشه این احساس دو طرفه ست.اگه تو نباشی منم میمیرم!»

وقتی پیام را ارسال کرد بعد از دو دقیقه جوابش را گرفت!
–«قبلش گفتی خدا نکنه؟!فکرشم نمی کردم همچین جوابی بدی!»

میان بغض و اشک خندید!
در همه حال باید شر بودنش را نشان می داد حتی وقتی در اوج این احساس گرفتار بودند و ترس آینده را داشتند.

گوشی را به سینه اش فشرد و چشمانش را روی هم گذاشت!
فقط ترسیم ِ چشمان ِ امیربهادر در پس پلک های بسته و خسته اش می توانست کمی حال ِ دلش را خوب کند!

(امیربهادر)

از فرط سوزش و گرفتگی که در ناحیه ی گردن و گلویش احساس می کرد پلک زد.

همانطور که آب دهانش را فرو می داد و درد را در گلویش بیشتر احساس می کرد نیمخیز شد و آرنجش را به کف کاناپه تکیه داد.

خم شد و دست ِ چپش را به لیوان ِ آبی که روی میز بود رساند.
نفسش را حبس کرده بود.
دستش می لرزید.
لیوان را برداشت و نفسش را بیرون داد.

تب و لرز خفیف بیشتر از درد، کلافه اش کرده بود.
جرعه ای از آب را نوشید تا خشکی ِ دهانش رفع شود.

با رخوت سرش را به دسته ی کاناپه تکیه داد و نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت.
نه صبح بود.
به خاطر آورد که آخرین بار روی کاناپه نشسته بود…اما اینکه کی چشمانش گرم شده و خواب رفته بود را به یاد نداشت.

پشت ِ انگشتان ِ دست راستش را روی پیشانی و بعد روی گونه ی خود گذاشت.
تب داشت دیگر!
پر واضح بود آن هم با هر نفسی که می کشید و هرم ِ داغش تا پشت لبانش را می سوزاند.

از جا بلند شد و به نیت ِ خوردن ِ دارو تلو تلو خوران سمت ِ آشپزخانه رفت.
دستش را به لبه ی کابینت گرفته بود که قرص را روی زبانش گذاشت و شیر آب را باز کرد.
حوصله اش نمی کشید لیوان را بردارد.
مشتش را پر کرد و نزدیک ِ دهان برد.

حتی آن آب ِ سرد را هم که به دهان می برد احساس می کرد جوشیده و داغ است.
کف دستانش گر می داد.
سرش درد می کرد اما همان تب بر کار ِ مسکن را هم انجام می داد پس توجهی نکرد!
سه تکه ی کوچک یخ از داخل قالب فریزر برداشت و با ولع در دهان انداخت و چند لحظه ای همانطور روی زبان نگه داشت تا خنکی اش را خوب احساس کند.

آرام آرام شروع به جویدن کرد.
حرارت دهانش به حدی بالا بود که یخ در کوتاه ترین زمان ممکن آب شد.
با ابروهایی که از درد در هم کشیده بود از آشپزخانه بیرون رفت.

صدای زنگ ِ آیفون بلند شد.
دستش را به لب ِ دیواری که به هال منتهی می شد گرفته بود که سر چرخاند و بی حوصله نیم نگاهی به آن انداخت.

قصد باز کردنش را نداشت!آن هم با این حال و روز اما لحظه ای با فکر به اینکه شاید پریزاد باشد ابروهایش از هم باز شد و پاهایش جان گرفت.

آرام سمت آیفون قدم برداشت و گوشی را برداشت.
تک سرفه ای کرد تا صدایش باز شود: کیه؟!
اما باز هم گرفته بود و خش دار!

–منم امیربهادر!باز کن درو.

صدای یاشار بود!
با تعجب مکث کرد.
یاشار با لحن جدی گفت: بهنام هم باهامه!

نیشخند زد.
وقتی حالش این همه خراب است و تب و درد امانش را بریده، فقط همین دو نفر را کم داشت تا ترتیب ِ آن نیمه حال ِ کم رمقی که نفس را درون سینه اش سنگین کرده بود را بدهند!

تردیدی برای باز کردن یا نکردن ِ در نداشت.
دکمه را فشار داد و در باز شد.
گوشی را گذاشت.
دستی میان موهایش کشید و سمت ِ در رفت و آن را باز کرد.

یاشار و بهنام با دیدن ِ چشمان ِ سرخ و رنگ و روی پریده ی امیربهادر برای چند ثانیه متعجب بر جای ماندند و نگاهش کردند…ولی همچنان بر موضعشان ایستاده بودند که یاشار اخم کرد و در حالی که مقابل امیربهادر قرار می گرفت بی آنکه سلام کند یا با او دست بدهد گفت: چند کلمه حرف ِ حسابه که اومدم بزنم و برم.منتهی اگه حالت خوش باشه!حرفام مهمه.نمی خوام وسطش به غش و ضعف بیافتی.

کنایه زده بود؟!
انگار که زده بود…
نمی دانست امیربهادر حتی اگر حالش بد هم باشد باز زبانش به خودیِ خود کار می کند تا نیش و کنایه ها را جواب بدهد و چیزی در دلش نماند؟!

یقینا یاشار می دانست که اینطور به نیت ِ شاخ و شانه کشیدن جلو آمده بود!
امیربهادر نگاهش را بین یاشار و بهنام چرخاند و از در فاصله گرفت.

پشتش را به آن ها کرد و سمت ِ یکی از مبل ها رفت و نشست.
سیگار و فندکش روی میز بود.خم شد…اما لحظه ای که خواست پاکت سیگار را بردارد یاد ِ پریزاد افتاد.
هنوز قولی به او نداده بود اما حرفش را که زده بود؟
دستش را مشت کرد و عقب کشید.
یاشار نگاهش می کرد.

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *