خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت21

رمان حاکم پارت21

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

چون از حضور ِ بی موقع ِ آن ها در چنین شرایطی اوقاتش تلخ بود نگاهش را با لبخند کمرنگی به یاشار انداخت و نیشش را زد: احوال ِ رفیقِ رفيق فروش ِ ما چطوره؟!پارسال دوست امسال آشنا اخوی!

لبخند روی لب های یاشار خشک شد!
توقع ِ یک چنین مقابله به مثلی را داشت اما اینقدر هم صریح نه!
خودش را نباخت و ابروهایش جمع شد: با اینکه مریضی ولی زبونت خوب کار می کنه.چیه؟پشه لگدت زده؟بدجور رنگ و روت پریده!

امیربهادر آرام و خونسرد به پشتی مبل تکیه زده بود که با پوزخند نگاهش را سمت ِ یاشار چرخاند.

روی مبل درست مقابل ِ امیربهادر نشسته بود.
و بهنام پشت ِ سر ِ او دست به سینه ایستاده و به امیربهادر خیره شده بود.

در جواب ِ یاشار لب های تب دارش را با سر زبان تر کرد و گفت: مگه من مثل توام که با یه غوره سردیم کنه و با یه مویز گرمی؟

پوزخند ِ بهادر که روی مغزش بود…ولی تیکه و کنایه هایش جان می گرفت و همه ی این ها را می دانست و باز قبول کرده بود که با او رو در رو شود و جواب پس بگیرد!

نفس عمیق کشید تا آرامشش را حفظ کند اما امیربهادر کوتاه بیا نبود که ضربه ی بعدی را هم زد: ته تغاریه حاجی رو برداشتی با خودت آوردی که بگی دو به یک توپ تو زمین ِ شماست؟

یاشار با حرص نگاهش می کرد.
امیربهادر مجال نمی داد.با همان چشمان ِ سرخ به بهنام که اخم کرده بود نگاه کرد و زهرخندی تحویلش داد: ترش نکن داداش کوچیکه!این روزا بادیگاردی حسابی رو بورس ِ !تو هم بالاخره به یه جایی رسیدی ایوالله!راستی داداش بودیم دیگه نه؟گفتم شاید ما رو با این ریخت و قیافه دیدی دیگه یادت نمیاد یه رابطه ی خونی چیزی این وسط بوده!هر چند از همون اول هم کم حافظه بودی.

بهنام خواست هجوم ببرد و چیزی بگوید که یاشار گفت: الان نه.نمی خوام درگیری پیش بیاد، فقط اومدیم که حرف بزنیم.

بهنام لب فشرد.
امیربهادر پوزخند زد.
تند تند ترکش هایش را روانه ی سر و صورت آن ها می کرد که کمی روی مبل جا به جا شد و بی توجه به نگاه ِ خصمانه ی بهنام رو به یاشار کرد و گفت: راه گم کردی؟درسته همسایه ایم ولی به گمونم ویلا کناری واسه شما باشه نه اینجا!

یاشار نیشخند زد: اتفاقا دست بر قضا درست اومدم.بهنام هم خودش خواست بیاد. اونم یه حرفایی باهات داره که بماند تا خودش بگه.ولی مسئله ی من و تو جداست اینجا هم غریبه ای نیست.خیلی جلوی خودمو گرفتم که بی خیال شم و نخوام بیام تا حرفی در نشه ولی نشد.صبح ِ زود که بیدار شدم گفتم هر جور شده باید امروز بیام و سنگامو باهات وا بکنم.

امیربهادر پا روی پا انداخت و دستی به صورت ِ تب دار خود کشید… ولی جوری وانمود می کرد که گویی هیچ چیزش نیست و حالش خوب است.
ضعف نشان دادن آن هم مقابل دشمن خودش یک ضعف بزرگ بود!
سر تکان داد و گفت: باشه.وا بکن ببینم چیه قضیه؟
–پریزاد!

یک تای ابرویش را بالا برد.
از همان اول معلوم بود موضوع بحثشان چه می توانست باشد پس تعجب نکرد.
یاشار اسم پریزاد را محکم به زبان آورد و ادامه داد: ازت می خوام دورشو خط بکشی.

امیربهادر که خونسرد نگاهش می کرد پرسید: چرا خط بکشم؟
–شماها به درد هم نمی خورین اینو خودتم می دونی.پریزاد زمین تا آسمون با تو فرق می کنه.

لبخند زد: عشق همینه دیگه!عاشق و معشوق نباید شبیه هم باشن.پریزاد تو همین دنیا و سرزمین داره زندگی می کنه و دلمو برده اما حتی اگه واسه یه سیاره ی دیگه هم بود باز خاطرشو می خواستم.قسمت ما با همه.به خواست ِ تو و بقیه هم نیست.

یاشار پوزخند زد.
از خونسردی ِ امیربهادر جوش آورد: به این چیزا نیست خودتم می دونی حرفات تمومش شعار ِ !من خیلی وقته پریزاد رو می خوام اما تو فقط چند وقته که ذکرش افتاده رو زبونت!هر چند من به همونشم مشکوکم.

امیربهادر همچنان با آرامش لبخند می زد.
کمی رو به جلو مایل شد و دقیق به چشمان ِ یاشار نگاه کرد: چند سال ِ منو می شناسی؟

یاشار با تعجب به چشمان ِ امیربهادر نظری انداخت و گفت: یعنی چی؟
-بگو!
–از بچگی!
-از بچگی منو می شناسی ومی دونی کاری نبوده که خواسته باشم و انجامش نداده باشم.
–که چی؟
-چند ساله چشمت افتاده دنبال پریزاد؟

یاشار مردد نگاهش کرد.
با ابروهای درهم گفت: به تو چه مربوط؟
امیربهادر اینبار جدی بود.
با لحن سردی گفت: بگو تا بگم ربطش کجاست.

یاشار نفسش را فوت کرد و با لحن سنگینی گفت: دو سه ساله!

پوزخند روی لب ِ امیربهادر عصبی اش کرده بود که تند گفت: چی می خوای بگی که اینجوری نگاهم می کنی؟

امیربهادر با همان لبخند به پشتی ِ مبل تکیه داد و دستانش را روی سینه جمع کرد: تو فقط دو سه ساله که فهمیدی پریزاد رو می خوای یا نه؟!ولی من از قبل سربازی عاشقش شدم.

یاشار با تعجب نگاهش کرد.
بهنام هم دست ِ کمی از او نداشت که گفت: مگه میشه؟اگه چیزی بود که یه کدوم از ما باید می فهمیدیم.حتی وقتی من رو حساب حرف حاجی رفتم خواستگاریش هیچی نگفتی.
امیربهادر نگاهش کرد!
-خبر نداشتم می خوای بری.فردای خواستگاری مامان بهم گفت قضیه چی بوده.درضمن اگه می خواستم بفهمین که تا الان فهمیده بودین.گرچه یکی این وسط می دونست…که بماند کی!

یاشار کمی خودش را جمع و جور کرد و با اخم گفت: تو بگو ده سال، بازم واسه من فرقی نمی کنه.پریزاد یه دختر ِ پاک و نجیب و خونواده دار ِ اما تو چی؟

امیربهادر با حاضر جوابی گفت: منم پسر ِ ناخلف ِ حاج صادقم که بهم میگن دست پرورده ی شیطون منتهی همینی که به قول شما داره شاگردی ِ شیطون رو می کنه یک هیچ از همه تون جلوئه!

یاشار مشکوک نگاهش کرد: منظورت چیه؟

امیربهادر سری جنباند و گفت: هول نشو اخوی.هنوز خشت ِ آخر رو نذاشتم.وقتش که شد اونم می فهمی!

یاشار به سرعت از روی مبل بلند شد.
چشمانش عصبی و پرخاشگرانه روی صورت ِ تب دار ِ امیربهادر می دوید: دست از سر ِ پریزاد بردار امیربهادر.تو وصله ی این خونواده نیستی.خودتم خوب می دونی که عمو وحید دختر به آدمی مثل ِ تو نمیده!

امیربهادر با همان لبخند ِ کج حق به جانب سرش را بالا گرفت و به چشمان ِ یاشار خیره شد: تا یار که را خواهد و میلش به که باشد اخوی!بیخود صابون به دلت نمال جوابتو دیر یا زود از پریزاد می گیری شایدم تا حالا گرفته باشی، بس بشین سر جات و منتظر ِ قدم ِ بعدی امیربهادرخان باش!

یاشار دستانش را مشت کرد و دندان سایید: می خوای اون دختره بی نوا رو هم مثل خودت بدبخت کنی؟

_بستگی داره که کی بخواد به این قضیه نگاه کنه.از دید ِ تو بهش میگن بدبختی اما از دید ِ من و خودش این وصلت خود ِ خوشبختی ِ !اگه گوهر شناس بودی که بعد این همه سال تازه عاشقش نمی شدی.حداقل می زدی تو گوش ِ ده دوازده سال و اون موقع جلوی من شاخ و شونه می کشیدی و می گفتی عـــــاشقــــــم!

یاشار یک قدم سمت ِ امیربهادر برداشت که بهنام دست جنباند و بازویش را گرفت: ول کن یاشار.از قصد داره عصبیت می کنه مگه نمی بینی چه خونسرده؟

امیربهادر سری به نشانه ی تاسف برای برادرش تکان داد: خاک تو اون سرت که یه نمه احترام رو زبونت گیر نمی کنه.
نگاه بهادر به حدی سنگین بود که بهنام با اخم سر چرخاند.

یاشار غیظ کرد و خیره به امیربهادر داد زد: تو چکار می تونی واسه اش بکنی؟چی داری که خرجش کنی؟عشق و عاشقیتم که جز هوس هیچی نیست.من همه چیمو به پای این دختر میدم.هر چی که دارم و ندارم،می فهمی اینو یا نه؟

امیربهادر که رگ ِ غیرتش به جوش آمده و دیگر نمی توانست خوددار باشد و جلوی تعصبش را بگیرد از روی مبل بلند شد و با لحن ِ جدی صدایش را که همچنان گرفته بود کمی بالا برد: روغن ِ ریخته شده رو نذر ِ امامزاده نمی کنن پسرعمه!مال ِ مفت و دل ِ بی رحم آره؟دیدین یه سفره ای از صدقه سر ِ سدآقا این وسط پهن ِ همگی شیرجه زدین روش؟!حالا دارم و ندارم راه انداختی واسه من؟ندارمت مال ِ خودت و دارم دارمت از کیسه ی آقا جونت ِ دیگه غیر ِ اینه؟

یاشار که صبرش سر آمده بود سمت ِ امیربهادر یورش برد و یقه اش را محکم چسبید.
امیربهادر حال خوشی نداشت اما همچنان صامت ایستاده و نگاهش می کرد که یاشار داد زد: اون روی سگمو نیار بالا بهادر.دارم مراعات ِ حال ِ خرابتو می کنم وگرنه بد حالگیری واسه ات راه مینداختم!

دستش را روی پنجه های یاشار گذاشت و آن ها را با زور و ضرب پایین انداخت.
دستش به حدی داغ بود که یاشار حس کرد و امیربهادر تشر زد: لازم نکرده فکر من باشی.حرفتو زدی و منم شنیدم دیگه برو رد ِ کارت!

–حرفمو زدم که تو گوشت بره ولی نمیره.باید پاتو از این بازی که راه انداختی بکشی کنار وگرنه بد می بینی.

پوزخند زد: نه اینکه این همه مدت عیشم به پا و نوشم به جا بوده و کبکم خروس می خونده حالا فقط مونده بود تو یکی بیای اینجا واسه من رجز بخونی.منو از چی می ترسونی؟برو هر غلطی دلت خواست بکن نتونستی هم بگو یکی رو می فرستم کمکت آخه می دونم از این عرضه ها هم نداری!برو اخوی…برو بچسب به دین و دیانتت و تظاهر به مسلمونی کن تا شاید با این روش تونستی یه دختر ِ خونواده دار ِ با اصل و نسب ظاهربین رو تور کنی ولی دور ِ پریزاد ِ منو خط می کشی.خر فهم شد؟

یاشار غیظ کرده بود و از فرط خشم به خود می لرزید.
اگر چاره داشت خرخره ی بهادر را هم می جوید تا نفسش ببرد و دیگر اینطور کنایه بارانش نکند.

نفس هایش به شماره افتاده بود.
امیربهادر که عصبی بود و ناراحت بی اختیار سمت ِ پاکت سیگار ِ خود که روی میز بود خم شد و یک نخ بیرون کشید.
فندک را زیرش گرفت و سیگار را روشن کرد.
گوشه ی لبش گذاشت و پوک محکمی به آن زد.
دستش می لرزید.
بد هم می لرزید.
اگر مصیبت نداشت.
اگر غم و غصه ها رهایش می کردند که دیگر چه دردی داشت تا این نخ ِ لعنتی را گوشه ی لبش دود کند و به حال خودش از درون زار بزند؟

پریزاد می گفت دیگر به آن لب نزند…ولی این جماعت مگر می گذارند او ثانیه ای به حال خودش باشد؟

یاشار نفس زنان گفت: روزگارتو سیاه می کنم بهادر.به خدا قسم بیچاره ات می کنم.مثل بچه ی آدم راهتو بکش و برو!

پوک دوم را هم زد و چون متوجه ِ نگاه ِ عجیب و بی رحمانه ی یاشار بود، پوزخند را هم گوشه ی دیگری نشاند و لغز خواند: قیافه نگیر واسه ام که فکر کنم اینکاره ای!اگه غیر ِ اینیِ که واسه ات روضه اشو خوندم بگو هست و دلیل بیار تا حرفمو پس بگیرم.

–پریزاد تو رو دوست نداره.این تویی که داری با حرفات و وعده وعیدات دختره ی بیچاره رو خام خودت می کنی.

امیربهادر ابرو در هم کشید و متعصبانه تشر زد: اونش که منو می خواد یا نه به تو یکی هیچ ربطی نداره.چاک دهن بی صاحابتو هم بیار تا خودم دست به کار نشدم.

اما یاشار دست بردار نبود.
__پریزاد ساده و خوش قلبه.رو همین حساب داره فریب ِ آدم ِ هفت خط و شارلاتانی مثل ِ تو رو می خوره.نکن امیربهادر.

با همان حالش فریاد زد: چرا زِر ِ مفت می زنی مرتیکه؟من یه بارم از احساسم به این دختر پیش ِ تو حرف نزدم که دور برداشتی، لال بمیر کم حرف بزن.

–واسه همین میگم چون هیچی نیست.نه پریزاد تو رو می خواد نه خونواده اش.من نمیذارم امیربهادر می فهمی چی میگم؟نمیذارم دستت به اون دختر برسه.

می لرزید و تنش رفته رفته بی جان می شد.
زهرخندی روی لب نشاند و گفت: شدی عینهو سگ ِ سوزن خورده!کم جلز و ولز کن مرتیکه!سر پیازی یا تهش؟

یاشار لبخند ِ عصبی زد و میان ِ موهای خود دست کشید.
حینی که نفس گرفته بود گفت: یا احمقی که حرفمو نمی فهمی یا خودتو زدی به خریت تا نخوای بفهمی من چی دارم میگم.تو با این همه مشکل و بدبختی که واسه خودت درست کردی سراپا عیب و ایرادی چجوری می خوای این دخترو خوشبخت کنی؟مگه اینکه خوابشو ببینی.

امیربهادر در سکوت نگاهش کرد.
گویی کسی که مقابلش ایستاده و اینطور زخم ِ زبانش می زند یاشار یا همان رفیق دوران کودکی اش نیست!
بلکه یک غریبه یا شاید هم یک دشمن ِ قسم خورده باشد که به خونش تشنه است!

غمی که در چشمان ِ امیربهادر نشسته بود را یاشار می دید ولی به حدی دلش سنگ شده بود که به روی خود نیاورد و همچنان خصمانه نگاهش کند.

امیربهادر به سرفه افتاده بود. ته سیگارش را داخل جا سیگاری خاموش کرد و با حرص کمی هم بیشتر فشارش داد.

دلش پر بود.
کجا این درد را فریاد بزند و دلش را خالی کند؟

کمرش خشک شده و تنش تب داشت که صاف ایستاد و لبخند زد.
به صورت ِ یاشار نگاهی انداخت و با لحن گرفته ای گفت: آره عیب و نقص زیاد دارم، منکرشم نمیشم…اما از قدیم هم گفتن یه سوزن به خودت بزن بعد یه جوالدوز به دیگرون.قبل اینکه بشینی تک تک کارا و بدبختیای منو بشمری، برو ببین عیب ِ کارت کجا بوده که پریزاد منه به قول تو گناهکار رو انتخاب کرده اما توی درستکار رو نه؟!

یاشار ماتش برد.
با رنگی پریده بهادر را نگاه می کرد.
ضربه ی امیربهادر بیش از حد کاری بود.
خودش هم می دانست که پریزاد امیربهادر را می خواهد… اما نمی خواست این را قبول کند.

خودش را با این تصور که امیربهادر قصد فریب ِ پریزاد را دارد توجیه می کرد تا به هدفش برسد.

صدایش می لرزید: من و تو سال ها رفیق بودیم.می دونم پشت این کارایی که داری می کنی حتما یه قصد و نیتی داری.همین اول کار بکشی کنار به نفعته.

امیربهادر با افسوس سر تکان داد: اون همه وقتی که صرف ِ رفاقتمون کردم و عمرمو پای این دوستی گذاشتم حالا می بینم آفتابه خرج ِ لحیم بوده!حیف از اون همه اعتماد که اگه به یه سگ کرده بودم الان بیشتر از توی نارفیق به دردم می خورد.حداقل اگه دستمم گاز می گرفت میذاشتم پای اینکه حیوونه ولی تو چی؟از پشت بهم خنجر زدی و رد شدی تازه ادعا می کنی که آدمی؟اونی که پشت تک تک ِ کاراش یه قصد و نیتی داره تویی نه من.یه نگاه به خودت بنداز می فهمی چی میگم!

یاشار با اخم و غضب قدمی پیش گذاشت و انگشتِ اشاره اش را سمت امیربهادر نشانه گرفت: من پریزاد رو می خوام.زودتر از تو هم رفتم سمتش.الان هر چی هم بگی سال هاست خاطرخواهش بودی و فلان و بیسار، اصلا واسه ام مهم نیست.من پریزاد رو از عمو وحید می خوام اونم می دونه به کی باید دختر بده که فکر خوشبختیش باشه.

امیربهادر که از زور گرما و تب صورتش عرق کرده بود حینی که نفس نفس می زد با صدایی که از خشم تحلیل رفته بود گفت: چراغ ظلم تا صبح نمی سوزه یاشار.گناه و قضاوت و خیانت هیچ کدومشون ابدی نیستن!بالاخره یه روز به پای همینایی که امروز دارن بدبختی ِ منو عربده می کشن تو صورتم، آتیش به پا می کنن و دنیاشونو جهنم می کنن.فقط بشین و تماشا کن!

یاشار آشکارا پوزخند زد: این احساس تو اسمش عشق نیست امیربهادر.فقط هوس ِ! چون من دست رو پریزاد گذاشتم تو هم هوا ورت داشت که می تونی به دستش بیاری!اینم که می خوامش و از قبل سربازی عاشقش بودم تمومش فیلم ِ !منو نمی تونی خام کنی.

امیربهادر از کوره در رفت و دست ِ مشت شده اش را بالا آورد و همانطور که خصمانه به چشمان ِ یاشار خیره بود با همان صورت سرخ و چشمان گرد شده از خشم یقه اش را گرفت و فریاد زد: نذار کثافت…نذار این دهن ِ بی صاحابمو باز کنم و پته مته ات رو بریزم رو دایره تا همه ی عالم و آدم بفمن کی داره سیاه بازی در میاره.به جدم قسم اگه ریگ شی تو کفشم بلایی به روزت میارم که جلوی همین جماعت حراف سکه ی یه پول شی!هر کی بخواد با نامردی سد راه من واسه رسیدن به پریزاد بشه کاری می کنم رب و ربشو یه جا یاد کنه!گـــرفتــــی یـــا نـــــه؟!

تهدید امیربهادر با آن صدای بلند و رعدآسا و چشمان به خون نشسته از خشمش به حدی کاری بود که یاشار کمی عقب نشینی کرد…اما با لحنی طلبکارانه در حالی که از حرص می لرزید گفت: تو خودت همینجوریشم پات رو پوست ِ خربزه ست.کیو داری تهدید می کنی؟

–رو پوست خربزه ست؟بذار باشه!تو کی باشی که بخوای حرف ِ مفت زن ِ بهادر شی؟اگه می خوای تهدید کنی درست بکن.برو برگرد ببین این دِهی که ساختی رو چجوری می تونی آبادش کنی بعد بیا پیش ِ حاجیب ادعا کن که می تونی و جنمشو داری!

و همزمان که رو به عقب رهایش می کرد در ساختمان را نشان داد و با اخم غرید: حرفت مفت و کفشت جفت.هِــــــری!

‎یاشار که می دید دیگر جایی برای ماندن نیست و اگر همینطور پیش برود کار بیخ پیدا می کند و ممکن است امیربهادر در اوج عصبانیت چفت ِ دهانش را باز کند و خیلی چیزها را جلوی بهنام به زبان آورد، در حالی که از خشم لبریز بود چشم فرو بست و بر خلاف میلش بدون هیچ حرفی سمت ِ در ِ ساختمان قدم تند کرد.

‎صدای کوبیده شدن ِ در دیوارهای خانه را هم لرزاند.

‎حالا مانده بود بهنام که از برادرش با آن سابقه و بگو مگوهای قدیمی هیچ دل خوشی نداشت!
‎با اخم نگاهش کرد و گفت: مگه دروغ میگه؟یه نگاه به خودت بنداز بعد بیافت دنبال ِ این دختر!

‎امیربهادر نیشخند زد.
‎ حالش هیچ خوب نبود و به زور سرپا مانده بود. نگاهی به قد و بالای بهنام انداخت و متلک پراند: از کی تا حالا پیاز رو هم فرستادن قاطی میوه ها؟!پرروبازی هم حدی داره!رئیست که رفت تو هم اینجا کاری نداری.بزن به چاک.

‎بهنام غیظ کرد و حینی که فکش را روی هم فشار می داد گفت: از دیشب اوقات ِ همه تلخ شده فقط به خاطر ِ تو.اگه نیومده بودی اینجا این همه بلا سرمون نمی اومد!

‎امیربهادر با اخم نگاهی به او کرد و تشر زد: تو رو چه به این و اون؟ سرتو کمتر بکن تو آخور ِ غریبه ها.پس حاجی به پسر ِ خلفش چی یاد داده؟اصلا اونجا کارت چیه؟بوق می زنی یا بخیه به آبدوغ می زنی؟

‎– هر غلطی که می کنم به تو یکی ربطی نداره.مامان به خاطر ِ تو از دیشب حالش بد شده و به زور ِ قرص و دارو تونسته چشم رو هم بذاره.از تو زندگیمون رفتی و گفتیم نحسی هم باهاش رفت!دیگه واسه چی برگشتی؟

‎حرف های بهنام…
‎برادر خونی اش…
‎از نیش و کنایه های غریبه ها زخمش کاری تر بود.
‎مخصوصا که گفت مادرش حالش بد شده و قدمش در زندگی شان انقدر نحس بوده که با برگشتنش به زندگی، همه ی آن ها را به دردسر انداخته!

‎دلش لرزید و صدایش آرام گرفت.
‎گلویش که درد می کرد آن توده ی بدخیم از بغض هم داشت جانش را می گرفت.

صدایش گرفته بود: تو داری راه ِ خودتو میری و منم راه ِ خودم.بیخود به دست و پام نپیچ و برو زیر ِ علم ِ حاجی رو بگیر که از غافله ی مفت خورا جا نمونی.

بهنام پورخند زد و بی توجه به حال برادرش گفت: پس فکر کردی مثل تو خودمو واسه هیچی الاخون والاخون می کنم؟دیگه آبرویی هم واسه ات گذاشتن که انقدر زبونت نیش داره؟

امیربهادر میان تب، لبخند کمرنگی زد و دستانش را روی سینه جمع کرد: چاه باید از خودش آب داشته باشه نه اینکه این و اون مشت مشت پرش کنن!زیادی به نداشته هات افتخار می کنی.

-کنار ِ حاجی موندن لیاقت می خواست که تو نداشتی.خدا هم شناختت که از بهشت روندت و با سر فرستادت ته جهنم.

امیربهادر اخم کرد: بهشت و جهنم ِ خدا رو تو تعیین نمی کنی بچه، گِل بگیر اون لامصبو.من مثل تو بلد نیستم سرمو تا گردن جلوی این و اون خم کنم.نمی تونم صبح تا شب توی اون حجره بشینم پشت میز و واسه حاجی چرتکه بندازم و تهش نون خور ِ بابام باشم.سیلی ِ نقد به از حلوای نسیه ست!

بهنام پوزخند زد و سرش را تکان داد: آره می بینم.واسه همینم حاجی رو از خودت روندی و آهشو یه عمر به جون خریدی و مامان رو به این حال و روز انداختی.

لحنش محزون بود: من با هیچ کس کاری نداشتم.اون قوم یاجوج ماجونن که دست از سرم بر نمی دارن.تو یکی هم کم سینه بزن واسه من.بگو از ترس اینکه همین آب باریکه رو حاجی روت نبنده و بی سرپناهت نکنه تو روش میگی چشم و میری زیر ِ دینش.من از صدقه سر ِ پس اندازم تونستم یه خونه بگیرم و مابقیشو بزنم به کار ولی تو چی؟با این هیکل حقوقت قد و قاعده پول تو جیبیت ِ که لنگ نمونی چون حاجی می ترسه بیشترش کنه یه وقت بیافتی تو کار خلاف و خوشی بزنه زیر دلت؟به چیزایی که کلش یه مشت سرابه نناز، تهش هیچی نیست.اون خونه خونه ی حاجی ِ و اون مغازه هم حجره ی حاجی، پس دلتو بهش خوش نکن.اگه داشتی داد بزن نداشتی خفه شو و حرف ِ مفت نزن!چیه؟ دلت خوشه مردی؟مرد باید جنم داشته باشه نه اینکه وایسه جلوی اوستاش و رنگ به رنگ شه واسه چندرغاز پول و اونم محض ِ مفت خوری!

بهنام که از عصبانیت کبود شده بود اما جرات نداشت با امیربهادر گلاویز شود دستانش را مشت کرد و دندان هایش را روی هم فشار داد و از میانشان غرید: آره تو بناز. کاش حداقل بعد این همه حرفی که از دوست و آشنا و فک و فامیل شنیدی تو کارت پیشرفت می کردی و سری تو سرا در می آوردی ولی اینجور که پیداست از اونی هم که بودی بیچاره تر شدی.جهنم ِ تو همینه که توش افتادی امیربهادر.من اون بیرون کلی آدم دورم ریختن که همه هوامو دارن و بهم احترام میذارن ولی تو چی؟تنها و بی کس افتادی یه ور و پشیزی هم واسه کسی ارزش نداری.چوب ِ خدا صدا نداره.چرتکه ی حجره ی حاجی رو انداختن شرف داره به اینکه بخوای عاق والدین بشی و هیچ کس آدم هم حسابت نکنه.

و آخرین نگاه را هم با پیروزی به صورت برافروخته ی برادرش انداخت و از در بیرون زد و آن را بهم کوبید.

امیربهادر که احساس سرگیجه می کرد شانه اش کمی به چپ مایل شد و همزمان که چشمانش را می بست دستش را به پشتی ِ کاناپه گرفت تا نیافتد.

تنش داغ بود و نفسش تنگ شده بود.
سینه اش خس خس می کرد و به زور نفس می کشید.

دست به گریبان ِ خود برد و یقه ی لباسش را پایین کشید.
گلویش درد می کرد.

روی زانو افتاد و سرش را در دست گرفت.
همانجا که روی زمین نشسته بود به پشت ِ کاناپه تکیه زد.

داغی و حرارت ِ پلک هایش را به روی چشمانش حس می کرد.

صدای یاشار در سرش تکرار می شد: “تو با این همه مشکل و بدبختی که واسه خودت درست کردی سراپا عیب و ایرادی!چجوری می خوای این دخترو خوشبخت کنی؟”

و بهنام که بر سرش فریاد می کشید و شماتتش می کرد: “جهنم ِ تو همینه که توش افتادی امیربهادر.من اون بیرون کلی آدم دورم ریختن که همه هوامو دارن و بهم احترام میذارن ولی تو چی؟تنها و بی کس افتادی یه ور و پشیزی هم واسه کسی ارزش نداری.چوب ِ خدا صدا نداره.”

به راستی جهنم ِ او همینجا بود؟
مجازاتش تنهایی و بی کسی اش بود؟
عشق پریزاد، آن دخترک پاک و معصوم را با تمام وجود خواست چون به معجزه ایمان داشت.
اما تنها دلخوشی و ایمانش را هم این جماعت دارند دو دستی از او می گیرند.
اگر یاشار سد شود جلویشان…
اگر اتفاقی بیافتد و دستی پریزاد را از او بگیرد…

نمی گذارد!باز هم یک تنه می جنگد.
به خاطر خودش…
به خاطر پریزاد…

سرگیجه اش بیشتر شده بود.
ضعف به جانش افتاده و تاب و توانش را ربوده بود که در همان حالت تکیه به پشتی کاناپه شانه اش بی جان و بی رمق سمت ِ چپ کشیده شد و سست و بی حال روی زمین افتاد!
هر چه تا به آن موقع خوددار بود و سعی می کرد تا آخرین نفس جوابشان را بدهد حالا یکجا توانش تحلیل رفته بود.

سرفه می کرد و در خودش مچاله شده بود.
حالا علاوه بر تب، لرز شدیدی هم داشت.
صداها در سرش فریاد می کشیدند و زیر لب هذیان می گفت که میان هر جمله اش بارها نام پریزاد را به زبان آورد و…
پلک هایش روی هم افتادند و نفسش آرام گرفت و سرفه هایش قطع شد!

(پریزاد)

نفسش را در سینه حبس کرد.
ضربان قلبش بالا رفته بود.
اینکه یواشکی کاری را انجام دهد و چنین ریسکی را این وقت از روز و پیش ِ چشم ِ بقیه بکند دست و پایش را می لرزاند…اما حتی وحشت ِ این کار هم باعث نمی شد از تصمیمش منصرف شود!
لبش را گزید و دستش را روی دستگیره گذاشت.
همین که خواست در را باز کند صدای پریچهر را از پشت سر شنید: کجا میری؟!

«هعی» کشید و وحشت زده برگشت!
پریچهر با اخم به پریزاد خیره بود.
-مـ…من…من داشتم…یعنی..می…می خواستم…
لحن مادرش جدی بود: داشتی می رفتی تو حیاط که هوا بخوری؟یا شال و کلاه کردی بری پیش ِ امیربهادر؟!

پریزاد وارفته از کاری که می خواست انجام دهد و نتیجه اش معکوس شده بود، سر به زیر شد.
ابروهایش را به نرمی در هم کشید: تا…تا صبح…خوابم…نبرد!نـ…نگرانشم!

پریچهر مکث کرد.
پریزاد هول شده بود که شاید مادرش قصد شماتتش را داشته باشد.
پریچهر اینبار سفت و سخت تر رفتار می کرد: منم نگرانشم، مگه نیستم؟ولی دلیل نمیشه بی خبر هر جا که دلت خواست بری.کار دیشبتو هنوز فراموش نکردم که سرخود پا شدی رفتی پیش ِ بهادر.اگه خدایی نکرده یه آشنا تو رو وسط کوچه با اون می دید اونوقت جواب ِ باباتو چی می دادی؟!رو داشتی تو صورتش نگاه کنی؟!

سرش را بلند کرد و نیم نگاهی به صورت ِ مادرش انداخت: من…من هیچ کار ِ …اشتباهی نکردم!
پریچهر متعجب از دفاعیه ای که دخترش از جانب ِ
خود صادر می کرد پرسید: نکردی؟!
-نـ…نکردم!من…من فقط نگرانش…شدم!امیربهادر…به…به کمک ِ من…نیاز داشت!
–بین این همه آدم چرا تو؟!

با اخم سر به زیر شد: خودت…می دونی دیگه!
لب هایش را روی هم فشرد که لبخند نزند.
در عوض گره ی ابروهایش را حسابی کور کرد: اینا واسه منی که مادرتم دلیل نمیشه.درسته حالش بد شد و تو هم نگران شدی ولی این وسط یه چیزی هست به اسم (حیا)! آبرو و حیثیت که بچه بازی نیست همینجوری گرفتی دستتو داری باهاش بازی می کنی دخترم!می دونم دلت گروی این پسر ِ ولی قبل از هر کاری باید خوب فکر کنی.مردم منتظر ِ یه تلنگرن که حرفو بگیرن دستشونو آبروریزی کنن.یکیش همین کاری که الان داشتی می کردی.

نگاهی به مادرش انداخت و در حالی که کمی آرام تر شده و دیگر لکنت نداشت گفت: خواستم بگم ولی پیداتون نکردم.خاله فریده گفت رفتین حموم.
–بالاخره که می اومدم بیرون.چرا صبر نکردی؟
پریزاد سکوت کرد و پریچهر با لحنی مادرانه اما جدی گفت: کارها نیکو شود اما به صبر دخترم!یه کم تحمل داشته باش آخه اینکارا یعنی چی؟حجب و حیا هم خوب چیزی ِ که جوونای این دوره و زمونه هیچی هم حسابش نمی کنن!والا به خدا زشته!

پریزاد سرش را بالا انداخت و به دفاع از احساسش گفت: من بی حیایی نکردم مامان.فقط می خوام کمکش کنم.خودتم داری می بینی همه چقدر اذیتش می کنن.خب اونم گناه داره کسی نیست هواشو داشته باشه.اصلا مگه نمیگن ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ فاصله ست؟دیگه چجوری تحمل کنم؟به خدا می خوام هیچی نگم و حتی یه وقتایی سعی می کنم بهش فکرم نکنم تا بی تاب نشم اما باز نمیشه!از نگرانی دارم میمیرم مامان.دلم بدجور شور می زنه!همه اش حس می کنم یه چیزی شده.شما جای من بودین چکار می کردین؟دست رو دست میذاشتین تا امیربهادر…

–هیسسسسسس!خیلی خب صداتو بیار پایین دختر! یکی می شنوه دست می گیره واسه مون.مگه من میگم نگران نشو؟ولی اینکه دزدکی بدون اطلاع من میری دیدنش اصلا درست نیست.
-می دونم.ببخشید…اما به خدا دست خودم نیست.نمی دونم چی میشه که یهو بدون فکر اینکارو می کنم.بعدشم پشیمون میشم آ اما اون موقع که دارم با عقل و احساسم می جنگم تا نرم ببینمش کم میارم و…
سکوت کرد.

پریچهر به صورت ِ نگران دخترش لبخند زد: امید داشته باش پریزاد.همه چی درست میشه فقط به شرط ِ صبر!…اِ وا!چرا لپات گل انداخته؟حالت خوب نیست؟

دستش را پیش برد و روی گونه ی دخترش گذاشت!
با تعجب گفت: یه کم داغی.تب کردی؟
پریزاد گنگ نگاهش کرد و دستی به گونه ی خود کشید: نمی دونم.فکر نکنم.
–چرا!کاملا معلومه تنت داغه.حتما واسه دیشبه که زیر بارون رفتی بیرون.ببینم صبحونه خوردی؟

پریزاد سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.
پریچهر دستش را گرفت: بیا یه دارویی چیزی بهت بدم تبت بیافته.
پریزاد دستش را عقب کشید: نه مامان، دیر میشه!بریم؟

پریچهر اخم کرد: دیر نمیشه.بجنب!
به اصرار ِ مادرش قرص تب بر را با یک لیوان پر از آب خورد وگرنه دست از سرش بر نمی داشت!
کمی سرگیجه داشت.
با رخوت پشت میز آشپزخانه نشست.
پریچهر به صورت ِ درهم و نگران ِ پریزاد زل زده بود: نترس.حالش خوب میشه.
و نگاهی کوتاه به درگاه ِ آشپزخانه انداخت و سرک کشید!
کمی بعد نگاهش را جانب ِ پریزاد چرخاند.
با لحن آرامی گفت: امیربهادر فعلا از نیش عقرب به مار غاشیه پناه برده و خودشم نمی فهمه داره چکار می کنه.کسی هم نیست هواشو داشته باشه ولی یه تنه رو پاش وایساده تا ضربه نخوره.اگه حاج صادق پشتش بود اینجوری نمی شد.به قول مادر خدابیامرزم آب به آب بخوره زور بر می داره.اگه حاجی حمایتش کنه امیربهادر آینده ی خوبی داره اینو بهت قول میدم.عمر که بی تجربه نمی گذره! منم حساب ِ همه ی اینا رو کردم. وگرنه نمیذاشتم بهادر چشمش به سایه ی دخترمم بیافته.از پس ِ خودش بر میاد کم بی تابی کن.
پریزاد که بغض کرده بود گفت: نمی تونم مامان.نگرانشم دست خودم نیست.هر کار می کنم نمیشه.

و در دل گفت گاهی یه کارایی می کنه که می خوام دیگه صداشو هم نشوم ولی طاقت نمیارم.
مثل ِ کار ِ دیشبش بالای پشت ِ بوم ! با خودم عهد بسته بودم تا چند روز تحویلش نگیرم تا بفهمه کارش اشتباه بوده اما حالا بی قرارشم و هراسون دلم می خواد برم پیشش!

و با همان بغض صدایش را کمی صاف کرد و گفت: عقلم یه چیز میگه و دلم یه چیز ِ دیگه.نمی دونم باید چکار کنم.
پریچهر نفس عمیق کشید و سرش را تکان داد: قدر ِعاقبت رو کسی می دونه که به مصیبت گرفتار شده باشه.اون بچه تو رو از ته دلش می خواد.اینو همون دیشب فهمیدم.از طرفی هم می دونم اگه سخت بگیری سخت می گذره.

پریزاد که برای گفتن ِ حرف ِ دلش کمی دست دست می کرد آخر دل را به دریا زد و با اخم گفت: من دیشب به یاشار جواب رد دادم.
پریچهر در سکوت نگاهش کرد.
پریزاد مردد ادامه داد: وقتی می خواستم برم بیرون…تو حیاط جلومو گرفت!منم…منم چون عصبانی بودم همونجا بهش گفتم که…جوابم منفی ِ !

پریچهر پوفی کشید و سری جنباند: اول و آخرش خودت باید جوابشو می دادی…ولی بازم…
-از اینکه قبلش بهت نگفتم ناراحت شدی؟!می دونم.
–می دونستی بابات به این وصلت راضیه؟!

رنگ از رخش پرید.
مات و مبهوت به مادرش نگاه کرد: با..با یاشار؟!آخه چرا؟!
–میگه یاشار پسر ِ خوبی ِ !از هر نظر مورد ِ اعتماد ِ و ما هم می شناسیمش.چه می دونم والا! تو که باباتو می شناسی همیشه دوست داشته دامادش خصوصیات ِ یاشار رو داشته باشه.
-و…ولی..مامان…من…

–هول نکن عزیزم.می دونم چی می خوای بگی.اینو نگفتم که بیشتر نگرانت کنم.می خوام بدونی کار ِ تو و امیربهادر حسابی سخت میشه چون رقیب ِ بهادر یاشار ِ !کسی که بابات همه جوره تاییدش کرده.اگه باد به گوش ِ یاشار و خونواده اش برسونه می دونی چی میشه؟دیگه خدا رو بنده نیستن و از لج ِ امیربهادر هم که شده تا تو رو به دست نیارن…
-نگو مامان.نگو!تو رو خدا اینجوری نگو!

دهانش خشک شده بود.
خوب می دانست مادرش چه می گوید.
در این صورت یاشار و فریده برای اینکه بزرگ ترین ضربه ی عمرشان را هم به امیربهادر زده باشند، هر کاری می کنند تا این وصلت سر بگیرد!

سرش را طرفین تکان داد: نه.این اتفاق نمی افته.من با بابا حرف می زنم.بهش میگم که یاشارو دوست ندارم!من..من جوابمو به یاشار دادم.اصلا مگه…مگه خودتون همیشه نمیگین که…قبل از هر کاری باید فکر عاقبتشم باشیم؟خب…خب منم قبل از اینکه بخواد…وضع بدتر بشه..به..به یاشار..جواب دادم.مامان تو رو ارواح خاک ِ آقاجون با…با بابا حرف بزن.راضیش کن اینکارو نکنه!

پریچهر نفسش را فوت کرد و کلافه و عصبی گفت: شاید این وسط تو از همه بیشتر حق داشته باشی.یه نه بگو و یک عمر رو دل نکش.شما قسمتتون با هم نیست.اتفاقا دیشب سر همین موضوع داشتم با بابات حرف می زدم که حواسم از روت پرت شد نفهمیدم کجا رفتی.راضی کردن ِ بابا وحیدت به همین آسونی آ نیست پریزاد! دل ِ خوشی از کارای امیربهادر نداره…جز اینکه مورد ِ تایید ِ سدآقا بوده و پسر ِ حاج صادق معتمد ِ محل هم هست !احترام ِ جدش رو نگه داشته که مراعات می کنه وگرنه غیر این بود حتی نمیذاشت حرفشو بزنیم.

پریزاد از پشت میز بلند شد.
اشک صورتش را خیس کرده بود.
پشت دستش را روی گونه اش کشید!
در حالی که چانه اش می لرزید گفت: خودم با بابا حرف می زنم.بهش همه چیو میگم ولی نمیذارم پای یاشار به این معرکه باز بشه.اون دیگه دوست امیربهادر نیست. ازش متنفر ِ مامان، من می دونم!چشم ِ دیدنشو نداره.ادعای رفاقتش می شد اما پشت ِ سرش جوری پیش ِ من حرف می زد که نظرم نسبت به امیربهادر عوض بشه.من هیچ وقت زن ِ همچین آدم ِ دو رو و خیانتکاری نمیشم!

پریچهر با لبخند ِ محوی دست ِ لرزان ِ دخترش را گرفت تا کمی دلداری اش بدهد: باشه آروم باش.من که تو رو به زور شوهر نمیدم.به میل ِ خودت نباشه هیچ کاری نمی کنم خیالت راحت. غم و غصه واسه همه ست دخترم. آدمیزاد با همین چیزاست که بزرگ میشه و خودشو پیدا می کنه.اگه از روز ازل همه چی گل و بلبل بود که دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شد.
پریزاد لبخند زد و خواست چیزی بگوید که ناگهان از فکر امیربهادر خشکش زد!
حینی که لب هایش را جمع می کرد دستش را از دست مادرش بیرون کشید: بریم، بریم مامان خواهش می کنم!دیر میشه.

پریچهر سری تکان داد و شالش را روی موهایش مرتب کرد.
پریزاد جلوتر از او سمت ِ در آشپزخانه رفت اما همین که خواست رد شود با یاشار که تازه از حمام بیرون آمده و حوله ی کوچکی دور گردنش بود سینه به سینه شد.
مبهوت قدمی رو به عقب برداشت و نگاهش کرد.
یاشار به چشمان تیره و مرطوب ِ دخترک خیره بود.
از دیدن او مقابل خود لبخند جذابی روی لب هایش نقش بست: علیک سلام پریزاد خانم.چه با عجله؟!…سلام خاله.صبح بخیر!
–سلام پسرم!

پریزاد با اخم گفت: میشه بری کنار؟
یاشار با تعجب گفت: تو حالت خوبه؟!
-بــرو کنار!…لطفا!

«لطفا» را بیش از حد محکم به زبان آورد.
جوری که یاشار با تردید شانه کشید و عقب رفت.
پریزاد با ابروهای در هم بی آنکه نگاهش کند از کنارش رد شد.
تند و عجولانه کفش هایش را پوشید و از پله ها پایین رفت.
بی توجه به فریده که زیر درخت ایستاده و ماتش برده بود سمت ِ در دوید!
حواسش پرت ِ امیربهادر بود که حتی صدای کنایه آمیز ِ او را هم نشنیده گرفت: کجا با این عجله دختر؟!وا…پریزاد؟!

دل در دلش نبود و دست و پایش می لرزید.
پریچهر صدایش زد: صبر کن پریزاد!

جلوی در کوچه ایستاد و به مادرش نگاه کرد!
مقابل فریده ایستاده بود!
–کجا پریچهر جون؟میری پیاده روی؟
پریچهر لبخندی هر چند مصلحتی تحویلش داد و نیم نگاهی به دخترش انداخت: آره دیگه.دیدیم هوا خوبه گفتیم یه دوری این اطراف بزنیم.

فریده با لبخند سری جنباند و چشم و ابرو آمد: خوبـــه!خـــوش بگذره.این سفر به کام یه کدوم از ماها هم خوش باشه خودش خیلی ِ!
کنایه ی فریده را بی جواب گذاشت و زیر لب گفت: فعلا!

و حینی که پشتش را به او می کرد نفسش را با حرص بیرون داد و چشمانش را برای پریزاد گرد کرد.
پریزاد لبخند زد و از در رد شد.
همین که پریچهر در را بست دستش را روی زنگ ویلای همسایه گذاشت و فشرد!
سمت مادرش برگشت و با نگرانی گفت: چرا جواب نمیده؟!
–شاید خوابه!

به ساعت مچی اش نگاه کرد: نزدیک ِ ظهر ِ!حتما یه چیزیش شده.دیدی که دیشب تب داشت؟!
پریچهر دلواپس دستش را روی بازوی پریزاد گذاشت و گفت:یه زنگ بهش بزن ببین جواب میده؟!

با دستی لرزان همراهش را از جیب مانتویش بیرون آورد و شماره ی امیربهادر را گرفت.کم مانده بود گریه اش بگیرد: جواب نمیده مامان.جواب نمیـــده!
–خیلی خب آروم باش.بذار یه فکری می کنیم.صبر کن برم بگم بهنام بیاد از در بره…
_نه نه.هیچ کس نفهمه مامان.می دونی که چجوری ان؟!
__راست میگی.خوبیت نداره تو رو اینجا ببینن.
-کارن!
–چی؟!
-کارن.این ویلای کارن ِ مگه نه؟!حتما کلیدشو داره!
–لوس نشو پریزاد.کارن الان تهران ِ !
-خب میگیم بیاد.کارش مهمتر ِ یا دوستش؟!
–پریزاد؟!
-شماره اشو از نازیلا می گیرم.اون…اون حتما داره!
ترسیده بود.
با بغض شماره ی نازیلا را گرفت.
بعد از چند بوق بالاخره جواب داد: الو؟!
-الو؟نازیلا؟
صدای شاد و خندانش در گوشی پیچید: ســـلام دختر.چطوری؟وای الان تو راهیم پریزاد، شرمنده دیروز بابام……
-باشه نازیلا، باشه!میای حرف می زنیم اما الان عجله دارم!
–چی شده؟!چرا صدات اینجوری ِ ؟!
-تو…تو شماره ی کارن رو داری؟
–کارن؟!
-داری؟!
–آره دارم.می خوای چکار؟!

نفس راحتی کشید.
دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت: همین الان واسه ام پیامک کن.زود باشی آ !
–خیلی خب!نگفتی واسه چی می خوای؟
-اومدی بهت میگم.منتظرم.

سراسیمه تماس را قطع کرد و با چشمان منتظر به صفحه ی گوشی اش نگاه کرد.
پریچهر با شک پرسید: نازیلا شماره ی کارن رو واسه چی داره؟!
با حواس پرتی به مادرش نگاه کرد: هان؟!
–هان چیه؟میگم نازیلا……..

صدای پیامک ِ گوشی ِ پریزاد بلند شد.
شماره ی کارن بود.
سریع سیو کرد و تماس گرفت.
پریچهر به حرکات ِ او که با دستپاچگی خاصی همراه بود نگاه می کرد.
دلش به حال دخترکش سوخت.
دستش را روی دست ِ پریزاد گذاشت!
با بغض به مادرش نگاه کرد و همراه را کنار گوشش نگه داشت.

به فاصله ی چند بوق کارن جواب داد…اما نفس نفس می زد.
انگار که مسیر طولانی را دویده باشد: الو؟!
لکنت گرفته بود: سـ…سلام!
کارن مکث کرد: سلام!شما؟!
-پریزادم.بـ…ببخشید تماس..گرفتم!
–پریزاد؟آها!نه…نه خواهش می کنم.چیزی شده؟!

زبانش را نفس زنان روی لب های خشکیده اش کشید: از امیربهادر خبر داری؟
–چی؟!
-الان..جلوی ویلاییم.اما هر چی…هر چی در می زنیم کسی…جواب نمیده!میشه کلید ویلا رو… بیاری؟می…می دونم راه طولانی ِ اما…
–پریزاد خانم؟!

ساکت شد.
قلبش تند می زد.
رنگش به حدی پریده بود که پریچهر با تعجب پرسید: چی شده دختر؟!
پریزاد آب دهانش را فرو داد و به زحمت صدای گرفته ی کارن را شنید: من می دونم کجاست!اما…حالش خیلی بده!
نفسش تنگ شد.
چشمانش را بست!
با بغض و به سختی پرسید: کـ…کجاست؟!

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *