خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 75

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 75

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

فقط بهش خیره شدم.
امیدوار بودم جوابم رو بتونم از چشمام بخونه
چون نه میتونستم حرف بزنم نه قدرتش رو داشتم که جواب منفی بهش بدم.
اما اون همچنان منتظر شنیدن جواب مثبت از من بود.
انگار بله گفتن من تمام دنیاش بود.
انگار چندین ماه رویای اون لحظه رو دیده بود و حالا من رو به روش بودم.
جراتش رو پیدا کرده بود. جرات حرف زدن با منو.
اما من جرات فراموش کردن کاوه رو نداشتم.
جرات نداشتم به قلبم بگم یکی دیگه رو بجاش صدا بزنه.
نمیتونستم به خودم بگم اونو از مغز لعنتیت بیرون کن
چون اگر از مغزم بیرونش میکردم…رد دستای داغش روی تنم رو چکار میکردم؟!
نفس عمیقی کشیدم.
هوای پر از اکسیژن و عطر درخت بید برام مثل دست هایی شده بود که دور گلوم سفت و سفت تر فشرده میشد.
نمیتونستم نفس بکشم.
نمیتونستم بگم نه…نمیتونستم بگم آره.
چیکار میکردم؟!
تمام عزمم رو جزم کردم تا اسمش رو به زبون بیارم اما قبل از اینکه چیز دیگه ای بگم گفت:بهم نگو نه. راجع بهش کاملا فکر کن. دلم نمیخواد جوابی جز بله ازت بشنوم کژال.
با این حرفش مهر سکوت رو به لب هام زد.
نمیدونستم چی بگم. نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم.
فقط ساکت نگاهش میکردم.
نه نمیتونستم…نمیتونستم کاوه رو فراموش کنم.
نمیتونستم با کارن باشم و به کاوه فکر کنم…نمیتونستم کارن رو ببوسم و طعم لب های کاوه رو به یاد بیارم.
نمیتونستم جای گرمی دستاش رو به کس دیگه ای واگذار کنم.
سرمو تکون دادم اشکی گونه ام رو گرم کرد و آورم گفتم:نمیتونم. نمیتونم کارن.
و از کنارش گذشتم…از زیر درخت بید بیرون اومدم و به سمت عمارت قدم برداشتم.
میخواستم همون لحظه برم…میخواستم همونجا ترکش کنم…رفتنم به اون عمارت بزرگترین اشتباه زندگیم بود و اجازه دادن به کارن برای پیش قدم شدن از اون بزرگتر.
کمی که از درخت بید دور شدم بازوم کشیده شد.
منو برگردوند سمت خودش و پرسید:چرا؟
به صورتش نگاه کردم…غمگین بود…عصبانی نبود خشمگین نبود…فقط غمگین بود.
انگار غم تمام کائنات توی چشمای آبی رنگش موج میزد.
از خودم خجالت کشیدم.
سرمو انداختم پایین و گفتم:کارن…لطفا درکم کن من نمیتونم من…
حرفم رو قطع کرد صداش رو کمی بالا تر برد و گفت:چی رو درک کنم؟ من حتی نمیدونم چی باعث میشه تو ازم دور بشی. چطور توقع دارس چیزی رو که اصلا نمیدونم چیه درک کنم کژال؟ چرا بهم نمیگی؟ چرا باهام حرف نمیزنی؟ چرا انقدر غیر قابل نفوذی لعنتی.
با هر کلمه اش صداش بلند تر میشد.
طوری که اخرای جمله اش چشمام رو از دادش بستم.
پوفی کشید و زیر لب گفت:لعنت بهت کژال.
حرفاش شبیه من نبود؟
حرفاش شبیه کلماتی که تلاش میکردم به کاوه بگم نبود؟!
چرا انقدر این دنیا کوچیکه؟ چرا هرچیزی که خودت انجامش داده سرت میاره؟
نمیفهمیدم. گیج بودم.
نگاهش نمیکردم. از شرم…ترس…پشیمونی…از هرچیزی که بود نمیتونستم توی موج های آبی چشماش نگاه کنم.
برگشت سمتم تا چیزی بگه اما سکوت کرد و بجاش با لحنی که خنده توش موج میزد و باعث شد نگاهش کنم گفت:کژال.
سوالی سر تکون دادم که به پشت سرم اشاره کرد و گفت:ببین کی بعد یک سال اومده!

به کارن نگاه کردم. خوشحال بنظر میرسید.
فقط یک بار دیده بودم تا این حد خوشحالی بین موج های آبی چشماش برقصه…
اونم وقتی بود که با کاوه به دروازه بهشت رفته بودیم و کارن کاوه رو دید.
واقعا کاوه رو دوست داشت…مثل پسرش.
همونطور که با عشق گفت ببین کی اومده با کاوه ای که همیشه دلش رو میشکوند حرف میزد.
یعنی کاوه بود؟!
بعد از یک سال به یاد برادرش افتاده بود…قلبم از تپش ایستاد…چند ثانیه نزد و بعد از همیشه تند تر زد‌.
وقتی به چشماش فکر کردم…درصد بالایی از آدرنالین انگار مستقیم به قلبم تزریق شد.
بی اختیار لبخند زیر پوستی صورتم رو گرفت و قبل از اینکه برگردم پرسیدم:کی؟
کارن با لبخند دوباره به پشت سرم اشاره کرد و گفت:برگرد تا ببینیش.
باورم نمیشد بالاخره بجای رویاهام حالا بعد از یک سال قراره رو به روم ببینمش.
اصلا باورم نمیشد که میتونم دوباره موج های نقره ای و آبی نگاهش رو با چشمام ببینم و حس کنم.
برگشتم…چشمام رو بستم…نفس عمیقی کشیدم.
با لبخند زیر لب اسمش رو لب زدم و بالاخره چشمام رو باز کردم…اما در یک ثانیه همه چیز عوض شد…تنم یخ زد.
اخم ظریفی روی پیشونیم نشست و با تعجب به دختر رو به روم خیره شدم.
کمند بود!
کمندی که هزاران بار عکس هاش رو توسط کارن دیده بودم و هزاران خصوصیتش رو توسط کارن شنیدم.
انگار همه چیز روی دور آهسته بود…کمند با لبخند به سمت ما میدوید و چمدونش رو هم بین راه رها کرد.
زیبا بود…با وقار…جذاب.
اما…من تنها چیزی که نمیدیدم کمند بود!
توقع داشتم کاوه رو بعد از یک سال بیینم اما…
بدجوری تو برجکم خورد.
کمند به سرعت از کنار من گذشت و تو بغل کارن پرید.
بوی عطر گرم و شیرینش رو حتی از فاصله دور هم میتونستم حس کنم.
عطرش دقیقا مثل کارن بود و شخصیتش حتی گرم تر و مهربون تر از کارن.
کارن دستاشو دور کمر تک خواهرش حلقه کرد ،اون قدِ بلند و هیکل ظریفش رو بین دستاش گرفت.
بغلش کرد و توی هوا چرخوند.
کمند میخندید کارن میخندید.
انگار خیلی همو دوست داشتن.
ای کاش من هم یه برادر داشتم…ای کاش حتی یک نفر رو توی زندگیم داشتم!
حسودیم شد…خیلی به کمند حسودیم شد…بابت داشتن خانواده و برادری مثل کارن.

صدای خنده هاشون توی باغ پیچیده بود و من شاهد شادیاشون بودم.
کارن کمند رو زمین گذاشت و گفت:کی کی کوچولو تو که گفتی یک ماه دیگه میای.
کمند طنازانه خندید و گفت:منم از دیدنت خوشحالم برادر.
کارن موهای بلند و طلایی رنگش رو نوازش کرد و پیشونیش رو بوسید.
کمند دقیقا هم قد کارن بود. دلم میخواست بنیان گذار این قدِ بلند رو ببینم!
همه اشون قد بلند و خوشتیپ بودن. مخصوصا کمند که انگار حتی گیره سرش هم مارک بود.
جالب بود…تا یه ادم جدید میومد همه منو فراموش میکردن!
حتی کارنی که انگار نه انگار دو دقیقه پیش داشت به من پیشنهاد ازدواج میداد.
هیچوقت نتونستم راز این این انتخاب دوم بودن رو کشف کنم.
کارن همونطور که مشغول خوش و بش با خواهرش بود نگاهش به من افتاد و گفت:آه…کمند انگار باید حواس پرتی رو هم به خصوصیات بالا رفتن سن اضافه کنم!
کمند موهاش رو از صورتش کنار زد خندید و پرسید:چطور پیر مرد؟
کارن اشاره ای به من کرد و گفت:یادم رفت مهمون عزیزم رو که تمام این چند وقت درباره اش باهات حرف زدم بهت معرفی کنم…دوست داشتنی ترین دختر دنیا کژال.
با این حرفش کمند نگاهشو ازش گرفت و با چشمای زمردی رنگش که رگه های آبی معروف خاندانشون توش پراکنده چیده شده بود نگاهم کرد.
حتی تعریف های کارن هم نتونست حالی که ازم گرفته شده بود رو خوب کنه.
ناراحتی پشت ناراحتی…اولیش سورپرایز سرنوشت بود که بجای کاوه کمند رو به اون عمارت فرستاد و بعد هم خوشبختی بیش از اندازه کمند که حتی ذره ای ازش رو توی زندگیم نداشتم.
لب های کمند به لبخند باز شد و با قدم های موقر و آرومش به سمتم اومد.
کمی بر اندازم کرد و گفت:خیلی دلم میخواست دختر عجیبی که کارن مدام و شبانه روز ازش حرف میزنه رو ببینم…میدونستم خوشگلی چون کارن حتی تعداد گلبول های سفید بدنت رو هم برام گزارش کرده بود!
از حرف بامزه اش خندیدم و خواستم حرفی بزنم که گفت:اما از چیزی که تصور میکردم خیلی زیباتری. و اسمت…اسم عجیب و جالبیه.
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:از آشناییت خوشبختم دخترِ عجیب…امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.
لبخند زدم دست باریک و گرمش رو به گرمی فشردم و گفتم:همچنین کمند خانم.
لبخندی زد و گفت:فقط کمند صدام کن. اونقدرام ازت بزرگتر نیستم!
خندیدم و گفتم:جسارت نکردم.
کمند-میدونم…فقط یکم معذبی. ولی خواستم اذیتت کنم.
رو به کارن کرد و گفت:کارن جان شما تو باغ کار خاصی داشتید؟!

کارن نگاهی به من انداخت و در حالی که میخواست خونسرد ترین لحن رو به خودش بگیره گره کرواتش رو کمی شل کرد و گفت:قدم میزدیم.
اما لحنش شبیه پسر بچه هایی بود که گلدون مادرشون رو میشکنن و میخوان طوری رفتار کنن تا کسی دعواشون نکنه.
کمند لبخند موذیانه ای زد و گفت:مطمئنی فقط قدم میزدید؟
کارن کمی دست و پاش رو جمع کرد و گفت:داری منو توبیخ میکنی کی کی؟
کمند با همون لبخند دلرباش چشم غره ای به کارن رفت و رو به من گفت:اگه دیگه نمیخوای قدم بزنی بریم تو.
سری تکون دادم و هرسه باهم در حالی که کارن چمدون کمند رو حمل میکرد. به سمت عمارت رفتیم.
کارن که انگاری میخواست بحث رو عوض کنه و کمند رو از موضوع اصلی بیرون بکشه در حالی که با ما هم قدم شده بود گفت:میخواستی الانم نیای.
کمند مستانه خندید و گفت:منو که میشناسی. تا فروشنده های پاریسی رو میلیونر نکنم به تهران برنمیگردم!
کارن-بله…و من رو ورشکست!
کمند بلند تر از قبل خندید. و من به این فکر میکردم که چرا همه اشون وقتی که میخندن بیش از اندازه شبیه هم میشن!
همون فرکانس صدا…همون حالت چهره.
چشم های آبی چین خورده از لبخند زیباشون…در حالی که دندون های ردیفشون رو برای کشتن طرف مقابل به نمایش میزاشتن!
کمند خسته روی مبل جلوی تلویزیون ولو شد و در حالی که شال و پالتوش رو به سمتی پرت میکرد گفت:سفر خوبه ولی خستگیش واقعا ادمو کلافه میکنه. شما دوتا اگر خواستید برید سفر زیاد بیرون نرید که جون داشته باشید باهم وقت بگذرونید.!
کمند انگاری بی اندازه رک بود!
انگار از اینکه به روی خودش بیاره چی دیده کاملا لذت میبرد.
خب قطعا احمق نبود…میدونست دوتا ادم بالغ توی باغ اونم زیر بارون چیکار باهم میتونن داشته باشن.
فقط انگار من نمیفهمیدم!
چشمای گرد شده ام رو به نگاه خیره ی کارن دوختم و منتظر موندم تا این افتضاح رو درست کنه.
کارن پوفی کشید دکمه اول پیرهنش رو باز کرد و حرصی به کمند گفت:کی کی جان من و کژال چرا باید باهم بریم سفر؟ و چرا باید باهم وقت بگذرونیم؟
کمند لبخند کجی زد و با چشم هایی که انگار تا قلب ادم نفوذ میکرد گفت:حالا من هشدارمو دادم…تو خودتو بزن به اون راه برادر!

کارن اخمی کرد و گفت:شما خسته نیستی؟
کمند بی خیال و سرخوش شونه بالا انداخت و گفت:چرا بیش از اندازه. ولی انگار میخوای منو دک کنی نه؟
نگاهش بین من و کارن گشت و گفت:ببینم بد موقع مزاحم شدم؟!
کارن-وای خدای من…مگه ما چیکار میکردیم.
کمند-منم همین سوالو دارم.
رو به من کرد و خواست چیزی بپرسه که کارن سریع تر گفت:نمیخوای لباساتو عوض کنی کی کی؟
کی کی!
این خانواده انگار علاقه عجیبی به اسم گذاشت برای دیگران داشتن!
کمند-خیلی خب من میرم!
از جاش بلند شد دسته چمدونش رو گرفت و کنار کارن ایستاد.
رو به روش کمی مکث کرد و بعد به سمت پله ها رفت.
انگاری چیزی به کارن گفته بود چون کارن فقط نفس عمیق میکشید و موهاش رو چنگ میزد!
نمیدونم از جواب من عصبانی و کلافه بود یا از حرفای خواهرش اما هرچی که بود کاملا شبیه یه گرگ زخمی شده بود!
حتی جرات نداشتم بپرسم حالت خوبه یا نه.
درست مثل کاوه!
دقیقا مثل زمانی که کاوه عصبانی میشد و من حتی جرات نمیکردم بهش نزدیک بشم.
خیلی بد بود…از خودم بدم میومد…از خودم بدم میومد که همه اش کارن رو با کاوه مقایسه میکردم.
از خودم بدم میومد که فقط کاوه رو میدیدم و هرچقدر کارن برای نزدیک شدن به من تلاش میکرد نمیدیدم.
تقصیر من بود؟ تقصیر کارن بود؟ تقصیر کاوه بود؟
تقصیر کی بود؟ کی از من چنین شخصیت بی انصافی ساخت.
من از کی اینطوری شدم؟ یه ادم سرد بی تفاوت که نسبت به خوبیای اطرافیانش قدر نشناسی میکنه.
تو افکار خودم غرق بودم که صدای کارن منو به خودم اورد و اسمم رو صدا زد.
سرم رو اوردم بالا و نگاهش کردم. با اینکه کلافه بود اما بهم لبخند میزد…لبخندی کم جون و بی حس.
ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم:چیزی میخواستی بگی؟
کارن سر تکون و داد و در حالی که بهم نزدیک میشد پرسید:از حرفای کمند که ناراحت نشدی؟ اون زیادی راحته. متاسفم
سرمو تکون دادم و با تک خنده ای گفتم:نه اصلا…خیلی مهربونه.
کارن سرشو به علامت مثبت تکون داد و درست رو به روم ایستاد.
با فاصله ای به اندازه یک دست!
طوری که برای دیدن چشماش باید سرم رو تا انتها بالا میگرفتم.
قد های لعنتیشون…!
گونه ام رو اروم و نرم نوازش کرد و گفت:نمیخوای جوابمو بدی؟
با تعجب نگاهمو به موج های خروشان چشم هاش دوختم و گفتم:تو که چیزی نپرسیدی.
کارن لبخند کجی زد و گفت:مطمئنی؟
نا مطمئن سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.
با اینکه مطمئن بودم چیزی نپرسیده ولی طوری رفتار میکرد که به احساساتت شک میکردی!
حتی نمیدونستم معنی سر تکون دادنم چیه!
کارن-میخوای بهت یاد آوری کنم؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:حتی نمیدونم راجع به چی حرف میزنی.
سرش رو کمی نزدیک تر کرد…طوری که نفس های گرمش صورتم رو در بر گرفت.
چشماش بین چشمام و لب هام در حرکت بود.
تند تند نفس میکشید.
کارن-الان متوجه ات میکنم.
و نفهمیدم چیشد…

دستاش دور کمرم حلقه شد و قبل از اینکه بخوام اعتراضی بکنم…یا ممانعت کنم از اینکه در آغوشم نگیره گرمی لب های گوشتیش رو روی لب هام حس کردم.
نفسم بند اومد…قلبم از تپش افتاد…اما از حسی که نسبت به بوسه های کاوه داشتم خبری نشد.
فکر میکردم بوسه از لب های هرکس میتونه همونقدر لذت بخش باشه اما…انگار فقط وجود کاوه این خاصیت جادویی رو داشت که تا حد مرگ به من لذت بده.
دستام بینمون گیر افتاده بود و سینه اش رو فشار میدادم تا کنار بره اما نیم سانت هم تکون نمیخورد.
نفس هم نمیکشید…منم نمیکشیدم.
اما اون از هیجان زیاد و من…از بند اومدن نفسم.
بند اومدن نفسم بابت نبود کاوه…بابت اینکه حس میکردم بهش خیانت کردم…
حس مسخره ای بود.
من حتی نمیدونستم اون چندین بار بعد از من بهم خیانت کرده…چندین لب دیگه رو بوسیده…چندین تن دیگه رو لمس کرده.
اما حس عذاب وجدان مسخره ام اجازه نمیداد از بوسه ی گرم و نرم کارن لذت ببرم.
پر از احساس بود…پر از بوی خوش…پر از نرمی و لطافتی که برای یک زن به خرج میداد اما…لب های من به کبود شدن عادت داشتن!
به میون دندون های کاوه فشرده شدن…به خون مرده شدن از شدت فشار بوسه ی خشنش.
بوسه ی شیرینی بود…به شیرینی یک چای بعد از ظهر داغ با قند.
اما من این بوسه رو نمیخواستم…اون لب هارو نمیخواستم…نمیخواستم دستاش تنم رو لمس کنن.
با اخرین توانم هلش دادم و زمانی که یکم ازم فاصله گرفت با تمام زوری که توی دستای کوچیک و لرزونم بود بهش سیلی زدم.
نایستادم تا واکنشش رو ببینم فقط قبل از اینکه اسمم رو صدا بزنه به طرف در خروجی رفتم.
نمیدونستم کجا میرم…نمیدونستم قراره چیکار کنم…نمیدونستم بعدش چی میشه فقط دویدم به سمت باغ…به سمت حصار هایی که مرز بین باغ رویایی و واقعیت بیرون باغ رو مشخص میکرد.
سوز سردی میومد و بارون شدت گرفته بود…تن لرزون و داغ شده ام زیر سرما و بارون خیس باز داغ بود.
گونه هام داغ داغ بود و از گرما میسوخت…نمیدونم از شرم بود…از عذاب وجدان کاذبم…یا از اشک هایی که نمیدونستم چرا هر وقت دلشون میخواست از مژه هام پایین میومدن و منو ترحم بر انگیز جلوه میدادن!
فقط رفتم…رفتم به نا کجا آبادی که نه مقصدش معلوم بود نه پایانش…

میترسیدم…ری اکشنم ناخود اگاه و بخاطر ترسم بود… از کارن نه از اینکه رابطه جدیدی رو شروع کنم و باز با پایان غم انگیزی رو به رو بشم میترسیدم
نمیخواستم اتفاق تلخ و مسخره کاوه دوباره برای قلب تکه تکه شده ام اتفاق بیوفته…دلم نمیخواست دوباره یه مرد وارد زندگیم بشه و همون پایان رو برام رقم بزنه…فقط میخواستم از دست اون اتفاق که انگار به سرعت باد بهم نزدیک میشد فرار کنم.
صدای کژال گفتن کارن و بعد صدای پاهاش رو دقیقا پشت سرم شنیدم…انگار بغل گوشم حرف میزد.
از ترس اینکه دستش بهم نرسه سرعتم رو بیشتر کردم.
کنار دیواره ی باغ درست رو به روی هزارتو یه در اهنی بود که یکی از ورودی های باغ محسوب میشد. اما خیلی وقت بود که کسی ازش استفاده نمیکرد.
به طرفش رفتم و در اهنی و زنگ زده ی پر سر و صداش رو باز کردم اما همون لحظه زانوم به تیزی اهن زنگ زده در کشیده شد و علاوه بر لباسم پوست تنم رو هم پاره کرد. بی توجه به سوزش لعنتیش در رو بستم و با کلیدی که از بارون و سرما قهوه ای رنگ شده بود قفل کردم.
درست بعد از اینکه در بسته شد صدای تنه کارن رو شنیدم که محکم به در برخورد کرد.
به در پشت به کارن تکیه دادم و گوشام رو گرفتم…دلم نمیخواست باز حرفای امیدوار کننده بشنوم و نتیجه ای نداشت باشه…دلم نمیخواست باز وعده بشنوم و وعده باقی بمونه…نمیخواستم…نمیخواستم دل بدم و دوباره بشکنم.
با صدای گریه آلودم فریاد زدم:برو کارن…از اینجا برو نمیخوام ببینمت…نمیخوام باهات حرف بزنم دلم نمیخواد لمسم کنی.
مشتش رو به در کوبید که باعث شد تکون سختی بخورم و بلند تر از خودم داد زد:اخه چرا…چرا لعنتی. منم میخوام همینو بفهمم. از من متنفری؟ ازم چندشت میشه؟
صدام آروم تر شد و دردمند گفتم:نه
کارن اما داد میزد…انگار قلبش فریاد میزد…بدون اینکه بخواد.
کارن-پس چته…چته که منو نمیخوای؟ باید یه دلیلی داشته باشه کژال…بهم بگو. میخوام بدونم چرا منو نمیخوای.
نیش خندی زدم و گفتم:من اجازه ندارم خوشبخت باشم کارن!
کارن-کدوم احمقی چنین مزخرفی به تو گفته کژال؟ کی گفته تو حق خوشبخت شدن رو نداری.
-تجربه ام.
کارن-من عوضش میکنم.
-نمیتونی.
اونقدر صدام غمگین بود که ناخوداگاه صدای کارن پایین اومد و لحنش مثل لحن پدرانه همیشگیش نرم شد.
دستش رو از لا به لای نرده ها به موهای خیسم رسوند و آروم موهام رو نوازش کرد.
کارن-من تجربه اتو عوض میکنم.
-نمیتونی.
کارن-امتحانم کن.
-قبلا با یکی دیگه امتحان کردم کارن.
کارن-من اون یکی نیستم…من کارنم. من…من…من دوست دارم کژال…من عاشقتم!

تقاضای ازدواج…بوسه ی غیر منتظره…و بالاخره اظهار عشق…از اون شب یه شب متضاد درست کرد…تضاد تمام بود.
تقاضای ازدواج کارن میتونست یه زندگی دوباره باشه…یه شروع جدید با یه پایان خوش.
بوسه اش میتونست لذت بخش باشه…یه بوسه ی گرم و طولانی با لحظه های داغ.
و ابراز عشقش…میتونست قشنگ ترین نجوا برای من یا هر دختری باشه اگر من به کاوه فکر نمیکردم…آه کاوه…ازت متنفرم کاوه!
ازت متنفرم که اینهمه عاشقتم…ازت متنفرم که وقتی چشمامو میبندم فقط چشمای ترو میبینم‌.
ازت متنفرم که نمیتونم با وجود عاشق پیشه ای مثل کارن بهش فکر کنم و جواب مثبت بدم…چون تو توی ذهن منی…چون دستای تو روی تن مم میلغزن…ازت متنفرم چون هنوزم عاشقتم!
برگشتم سمت کارن و التماس وار گفتم:ولم کن.
و خواستم برم اما مچ جفت دستام رو گرفت و منو به میله های خیس و سرد چسبوند.
طوری که خودش هم با من فاصله ای نداشته باشه.
فقط میله ها بین ما بود.
دستامو بیشتر کشیدم و با گریه گفتم:ولم کن…میخوام برم…همیشه اتفاقات بدی میوفته همیشه برام اتفاقات بدی میوفته.
کارن-کژال کجا میخوای بری هان؟ هیچ اتفاق بدی برات نمیوفته. ببین من ازت مراقبت میکنم نمیزارم کسی اذیتت کنه.
سرمو تکون دادم. اشکام ریخت و گفتم:نمیتونی. ولم کن.
کارن-ولت نمیکنم…تنهات نمیزارم. از هرکی که بترسی هرکس و هرچیزی که باشه در مقابلش ازت مراقبت میکنم. چرا نمیفهمی انقدر وستت دارم که اگر ترو از دست بدم نمیتونم زنده بمونم اینو بفهم.
-کارن…
حرفمو قطع کرد و گفت:کافیه…هیچی نگو…تنهات نمیزارم هیچوقت.
از این میترسی اره؟ همیشه مواظبتم بهت قول میدم.
-نمیتونی…اذیتم میکنی…اخرشم این کارو میکنی. نمیتونی.
کارن-ببین…از همین نرده ها جلوی پنجره میزارم…کسی نمیتونه اذیتت کنه.
فکر میکرد من از کسی میترسم!
ترس من از بقیه نبود…ترسم از خودش بود که باز آینده ای مثل کاوه رو برام رقم بزنه.
-کافی نیست.
کارن-جلوی پنجره گل میزارم…هیچکس نمیتونه حتی ببینتت. هیچکسم توی خونه راه نمیدیم باشه؟
ناخودآگاه لبخند زدم و نمیدونم چرا با رویاش همراه شدم…با رویای شیرینش غرق شدم و گفتم:بنفشه ام میزاریم؟!
به خنده و حرف بچه گانه ام خندید و گفت:بنفشه ام میزاریم…قول میدم!

کاملا توی رویای قشنگش غرق شدم…باهاش همراهی کردم…خودمم نمیدونم چرا!
کارن عجیب بود…به راحتی میتونست ادمو اروم کنه.
انگار چشماش مغناطیس عجیبی داشت که ادمو به خودش جذب میکرد و بدون اینکه میخواستی کاملا وارد بازیش میشدی و تا جون داشتی همراهیش میکردی.
با گریه خندیدم و گفتم:میشه گلبرگاشم آبی باشه؟
کارن سر تکون داد و گفت:آره…آبی. باشه هرچی تو بخوای.
خندیدم و خواستم چیزی بگم اما…انگار فهمیدم دارم چیکار میکنم. فهمیدم که وارد چه بحث احمقانه و بچه گانه ای با کارن شدم. فهمیدم که بر خلاف میلم دارم با یکی بجز کارن رویا بافی میکنم!
خنده ام جمع شد سرمو تکون دادم و گفتم:من دارم چیکار میکنم…نه نه…کارن ولم کن بزار برم.
دستامو کشیدم اما محکم تر از قبل دستم رو گرفت و هل زده تر از قبل گفت:صبر کن…یه سگ میگیرم باشه؟ از اینجا و از تو محافظت میکنه.
-کارن نه…
کارن-اسمشو چی بزاریم؟
بی اختیار گفتم:توتو.
باز داشت منو به رویای خودش میبرد!
به خیالش اینجا خونه ی ما بود و من رو دوشیزه ی خونه اش میدید.
انگار میخواست اینجارو از نو برای من و فقط برای من بسازه.
کارن لبخند زد و گفت:باشه…توتو.
-اینا شدنی نیستن کارن. هیچکدوم واقعی نیست…فقط داری دل منو خوش میکنی و بعد میخوای از بلندی سرزمین ابر ها منو بندازی پایین.
کارن-معلومه که واقعیه هنوز چیزی نشده ولی…واقعیه…قول میدم.
-کارن…
سرمو نوازش کرد و گفت:هیچ اتفاق بدی نمیوفته. من ترو رها نمیکنم. به جون خودت قسم میخورم که این کارو نمیکنم.
-اگر اینکارو کردی چی؟
کارن-مطمئن باش قلبش قلب نصفه نیمه ام باید از کار افتاده باشه!
-اگر ازم خسته شدی چی؟
کارن-نمیشم…هرگز نمیشم.
سرمو بوسید تو چشمام با دریای آبی چشماش که موج های دلهره توش بود نگاهم کرد و گفت:تو چی؟ ازم خسته نمیشی؟!
خندیدم با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم:نمیدونم…فکر نمیکنم اونقدرام خسته کننده باشی!
کارن-این یعنی بله؟
فقط خندیدم. حتی خودمم نمیدونستم یعنی بله یا نه!
اما کارن انگار بله برداشت کرد…خندید پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد و چشماشو بست.
با گریه لبخند میزدم. خودمم نمیدونم چرا.
نمیدونم چرا یبار دیگه به مردی اعتماد کردم و ازش خواستم تا مراقبم باشه…اصلا نمیدونستم چی میشه…نمیخواستمم بدونم. دلم میخواست نهایت لذت رو از لحظه های فعلی زندگیم ببرم. بعدش رو باید…خدا تصمیم میگرفت!

با کمک کارن روی صندلی آشپزخونه نشستم.
بخاطر زانوم نمیتونستم درست حسابی راه برم بدجوری زخم شده بود.
کارن میخواست بغلم کنه اما اونقدر غر زدم تا منصرفش کردم!
پنبه ی آغشته به بتادین رو دستم داد و خودش رو به روی روی صندلی میز نهار خوری نشست.
زخمم رو تمیز میکردم که با لحن غریبی پرسید:خیلی میسوزه؟
انگار که درد زخمم رو حس میکرد!
انگار واقعا میفهمید که درد میکشم. کارن عجیب بود…واقعا عجیب.
کارن انگار روح من رو بدون هیچ حجابی میدید.
لبخندی به چشمای نگرانش زدم و گفتم:نه زیاد. طوری نشده که.
کارن-چرا حواستو جمع نمیکنی؟ ببین با زانوت چیکار کردی.
به زانوم نگاه کردم. چنان زخم عمیقی هم نبود. یعنی اونطوری که کارن شلوغش میکرد بدجور و دردناک به نظر نمیرسید. فقط کمی میسوخت.
لبخند شیطونی زدم و گفتم:اون موقع داشتم از دست یه مرد پیر بدجنس فرار میکردم حواسم فقط به این بود که دستش بهم نرسه!
صدای بلند خنده اش توی کل آشپزخونه پیچید.
از ته دل میخندید و دندون های ردیف و مروارید مانندشو به نمایش میزاشت.
دلم میخواست منم با بازیش همراه بشم.
وقتی تمام دنیا داشتن به زندگی بدون کاوه ادامه میدادن…وقتی خود کاوه حتی برای پیدا کردن من یا دیدن برادرش یک سال تموم به عمارت نیومده بود چرا من باید خودمو سرزنش میکردم؟ چرا من باید روز های خوبی که با کارن میتونستم داشته باشم از بین میبردم.
منم میخواستم زندگی کنم. برای همین با کارن با کمال میل همراه شده بودم…با رویا بافی هاش…با خنده هاش…با شوخی های بامزه اش.
همراه کارن بودم و مثل خاک به دست باد سرنوشت…میخواستم ببینم اگر رها باشم کجا میخواد منو ببره.
کارن-از این شوخیام بلدی؟
-بنده خیلی چیزا بلدم.
کارن کمی خودش رو به من نزدیک تر کرد و با چشمای خماری که بین لب و چشمام در گردش بود داغ زمزمه کرد:دیگه چیا بلدی؟!
تک خنده ای کردم و گفتم:از فاصله دورم میشه حرف زد.
نوک بینیمو کوتاه بوسید و گفت:از این فاصله چشمات زیبا ترن!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

2 دیدگاه

  1. سلام مسخره شودرآوردین چرا رمان رزخاکستری ادامه نمیدین به جای اینکه از یه رمان روزی چندتابذارین ازهررمان روزی 1پارت بوارین بهتره

    Rating: 5.0/5. From 2 votes.
    Please wait...
  2. سلام دوستان انقدر نا انصاف نباشید لطفا نویسنده هروقت پارت بزاره ما هم بلا فاصله قرار میدیم رمان انلاینه و در حال رایت صبور باشید

    No votes yet.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *