خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 74

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 74

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

چشمای تیره اش برق زد.
انگار این همون جمله ای بود که از صبح تلاش میکرد تا ازم بشنوه.
پایین چشماش از لبخند کجش چین خورد و بعد با صدای گرم و بمش که شور عجیبی توش موج میزد پرسید:داری راست میگی کژال؟
با لبخند کوچیکی سر تکون دادم که شونه هام رو گرفت به آرومی بلندم کرد و بدون اجازه در آغوشم کشید!
چند ثانیه طول کشید تا کارشو تحلیل کنم. اونقدر سریع بود که نفهمیدم چیشد. نه تونستم واکنشی نشون بدم و نه بگم این کارو نکن. نکن…نکن…نکن. بدن من به گرمی تن شخص دیگه ای عادت داره نه تو!
کارن زودتر از اون چیزی که فکر میکردم صمیمی میشد.
کاری میکرد تا فراموش کنی کی هستی چی هستی و برای چی ناراحتی.
انگار دست خودم نبود که با خوشحالش همراه بشم.
اخلاق و رفتارش طوری بود که کاملا با چیزی که میخواست بهت نشون بده همراه باشی و توان اعتراض نداشته باشی.
ازم جدا شد. چشماش بین چشمام گذشت و گفت:اتاقت آماده ست. دلم میخواست وقتی قبول کردی بمونی اینو بهت بگم. دوست داری ببینیش؟
☆☆☆☆☆☆☆
در اتاق رو باز کرد. یه در ارغوانی رنگ که روش نقش و نگار های عجیب غریب سفید کشیده شده بود.
یه اتاق تقریبا بزرگ و رویایی بود.
رو به روی در یه تخت به رنگ ارغوانی چیده شده بود.
تمام ست میز توالت و پرده های اتاق و حتی کمد به همین رنگ بود.
رو تختی سفید با بالشت های ارغوانی.
پنجره قدی رو به باغ با یه تراس کوچولو و دقیقا کنار پنجره یه شومینه و یه صندلی بود برای وقتی که فارغ دنیای اطرافت میخواستی توی قرمانای کتاب مورد علاقت غرق بشی.
دقیقا نمیدونستم منظورش از اینکه اتاقت آماده ست چی بود!
این اتاق دقیقا مثل بقیه اتاق های عمارت بزرگ و به شدت رویایی بود. شاید لباس هام رو جا به جا کرده بودن.
وسط اتاق ایستادم و همونطور که رو تختی مخمل سفیدش رو لمس میکردم و از نرمیش لبخند میزدم گفتم:خیلی قشنگه. ازت ممنونم کارن.
کارن به چهارچوب در مثل استایل همیشگیش تکیه داد و دست به سینه با لبخند نگاهم کرد.
چشمش رو توی اتاق گردوند و گفت:امیدوارم لیاقت ترو داشته باشه!
خندیدم و گفتم:تو زیادی زبون بازی.
کارن-و هرچی بیشتر زبون بازی میکنم کلمات کمتری برای وصفت توی ذهنم میان.
حرفاش رو میفهمیدم. مو به مو. چون خودم روزگاری رو با زدن این حرفا به کاوه سپری کردم!
توجه بیش از اندازه من به کاوه و سردی کاوه که فقط باعث بیشتر جذب شدن من به اون میشد.
حالا جامون برعکس بود. من سرد سرد بودم و کارن مشتاق برای به دست آوردن من!
و برای این کار از هیچ چیزی دریغ نمیکرد.
محبت و شاید عشق توی چشماش رو میدیدم. اما نمیتونستم…قلبم نمیتونست اسم دیگه ای رو بجز اسم لعنتی اون عوضی با هر تپشش پخش کنه.
اما کارن بیش از حد سخت کوش بود و اصلا در برابر به دست آوردن من کوتاه نمیومد.
چیزی نگفتم. دلم نمیخواست بهش بها بدم. خودمم نمیدونستم چرا…
نمیدونستم چرا به احمقانه ترین شکل ممکن خاطرات مردی توی ذهنم رژه میرفت که شاید حتی اسم من رو هم از یاد برده بود!

کارن لبخندی زد و گفت:خسته ات نمیکنم. برو حموم و استراحت کن. کاری داشتی که میدونی چیکار کنی نه؟
سرمو تکون دادم که خوبه ای گفت در رو بست و لبخند همیشگیش از نظرم محو شو.
با بسته شدن در و تنها موندنم توی اتاق تازه فهمیدم چقدر تنهام!
کارن با اینکه یک نفر ادم بیشتر نبود اما انگار جای همه رو برات پر میکرد. از پدر گرفته تا معشوقه!
دنیا جای ترسناکی میشه وقتی تنهای تنها باشی.
وقتی تنهایی تازه متوجه میشی چقدر زندگی سخته.
وقتی تنها شدم تازه فهمیدم اگر روزی که بیهوش شدم به این عمارت نمیومدم چه بلایی سرم میومد.
اگر وسط یه محله ی ناجور غش میکردم…الان کجا بودم.؟
نمیدونم از روی بدشانسی بود که دوباره کارن رو دیدم و نجاتم داد یا خوش شانسی. اما هرچی که بود باید باهاش کنار میومدم.
من ادم عذا گرفتن نبودم. همیشه خودم مسئولیت خودمو قبول کردم و میدونستم برای زنده موندن و ادامه دادن به زندگی توی این دنیای لعنتی باید قوی بود.
اما…نمیشد!
نمیشد که بدون کاوه قوی باشم. نمیشد که بدون اون زندگی کنم. نمیشد…نمیشد…نمیشد…
هرچقدر انکارش میکردم…هرچقدر نادیده میگرفتمش…هرچقدر سعی میکردم فرض کنم چنین ادمی رو فقط توی خواب دیدن نمیشد.
امکان نداشت بتونم اون چشمای آبی که موج خشمگین دریاییش وقتی نگاهم میکرد آروم میشد رو فراموش کنم.
امکان نداشت صبح ها از خواب بلند شم و آرزو نکنم اسیر بازوهاش باشم.
امکان نداشت…زیر دوش وایسم و به لمس تنش فکر نکنم…
دوش آب رو باز کردم و تن کبودم رو زیر دوش گرفتم.
آب گرم که بهم خورد انگار تازه معنی دلتنگی رو فهمیدم…انگار تازه فهمیدم که بدون گرمی دستاش نمیتونم نفس بکشم.
بغض گلوم رو گرفت. قطره های شور اشکم با آبی گرم مخلوط شد.
انگار خون گریه میکردم.
گریه ی بی صدای همیشگیم…
با صدای بی صدا…مثل یک کوه بلند مثل یک خواب کوتاه.
یه مرد بود…یه مرد!
(فرهاد)
وصف حال من بود این اهنگ لعنتی.
از ضعف و ناتوانی توی وان بزرگ و مرمریش نشستم.
پاهام نمیتونست تنمو تحمل کنه. انگار هیچکس نمیتونست منو تحمل کنه!
دستام رو جلوی صورتم گرفتم و تا میتونستم خودمو خالی کردم. اما هرچی بیشتر گریه میکردم انگار سنگین تر میشدم.
نمیدونم چیشد…یا رویا با واقعیت مخلوط شد یا واقعا حقیقت داشت…اما دستی دور شونه هام حلقه شد…تن گرمی پوستم رو نوازش کرد و بعد کنار گوشم صدای بم و مردونه ای اسمم رو صدا زد!

لب های به لاله گوشم کشیده میشد و گرمی نفس هاش روی پوست خیسم میلغزید
پلک های خیسم از هم باز شد و با تعجب به سنگ مرمر رو به روم نگاه کردم.
نمیتونستم تکون بخورم. نمیتونستم برگردم و ببینم این حقیقته که با رویا مخلوط شده و دارم خواب میبینم یا واقعا کاوه ی لعنتی کنارمه!
کاوه بود…خود کاوه بود. گردنم رو بوسید و روی پوستم زمزمه کرد:دوستت دارم.
حتی نفس هم نمیکشیدم. تمام حموم رو بخار گرفته بود. شبیه سرزمین ابر ها شده بود.
دستاش کاملا منو حصار گرفت و تو بغل داغش فرو رفتم.
حسی که همیشه آغوش کاوه بهم میداد…نه انگار واقعی بود.
با تمام توانم سعی کردم چیزی بگم اما فقط اسمش یادم میومد. انگار تمام کلمه هارو از یاد برده بودم.
دستای سردم رو روی دستای همیشه گرمش گذاشتم و چشمام اینبار از لذت بسته شد.
هیچ حسی نمیتونست به اندازه لمس کاوه منو به وجد بیاره.
وقتی کاوه کنارم بود انگار چشمام هم گرسنه میشدن تا تمام حرکات کاوه رو ببلعن!
با آخرین توانم پچ پچ وار و با صدای ریزی اسمش رو لب زدم.
گرمی لب هاش رو روی موهام حس کردم.
تمام تنم گر گرفت. کاملا گرم شدم. دیگه از اون سرمای همیشگی درونم خبری نبود.
مطمئن بودم خودشه. خود کاوه.
چون تنها کسی که میتونست یخ های وجود منو بشکنه و ذوب کنه کاوه بود.
هیچ کس چنین نفوذی روی من نداشت.
با همون چشمای بسته پرسیدم:چطوری اومدی اینجا؟
چیزی نگفت. هیچی نمیگفت. فقط صدای شیر آب انگار از جانب اون صحبت میکرد و کل فضای حموم رو پر کرده بود!
-کاوه برای چی اومدی اینجا.
کاوه-بخاطر تو.
-اگر بخاطر من اومدی چرا از اول ولم کردی؟
بازم سکوت…سکوت محض. طوری حرف نمیزد که انگار هیچکس اونجا نیست و من دارم با شامپو های تو قفسه حموم صحبت میکنم!
-کاوه دارم باهات حرف میزنم.
کاوه-گوش میدم عشق من.
-پس چرا جوابمو نمیدی؟
کاوه-دلم نمیخواد با جواب دادن به سوالای احمقانه ات این لحظه داغ رو خراب کنم!
مطمئن بودم که خود کاوه ست. حتی اگر یک درصد هم شک داشتم با اون حرفش مطمئن شدم.
چون تنها کسی که میتونست وسط رمانتیک بازی همه چیزو بهم بریزه و بهم یه نسبت احمقانه بده کاوه بود!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:کاوه مسخره بازی رو تموم کن. بهت میگم چجوری اومدی اینجا؟
کاوه-چه فرقی میکنه؟ نمیخوای از اینکه پیشتم لذت ببری؟
چیزی نگفتم. کاوه عادت داشت ذهن منو بخونه یا اکثر مواقع خودم با صدای بلند افکارمو بهش حالی میکردم برای همین تعجب نکردم از اینکه حرف دل منو زد. فقط سکوت کردم تا به کارش ادامه بده.
کاوه-چرا از خونه رفتی؟
سکوت کردم که ادامه داد:یک لحظه به من فکر کردی؟ یا فقط خودخواهی خودت در اولویت بود.
بغض گلوم رو گرفت. طوری رفتار میکرد انگار من بدون هیچ دلیلی و بستن چشمم روی تمام زحماتش ترکش کرده بودم.
-تو نمیدونی چرا؟
کاوه-اگر میدونستم برام سوال نبود که چرا.
-خودت به من گفتی انتخاب کن. یا برو یا با کارن ازدواج کن.
کاوه-و تو ازدواج با کارن رو به رفتن ترجیح دادی.
سریع و هل کرده گفتم:قسم میخورم قصدم این نبود. من حتی خودمم نمیدونم چطور از اینجا سر در اوردم.
کاوه-انتظار داری باور کنم؟
با دلخوری و عصبانیت غریدم:هرکاری دوست داری بکن.
هنوز صورتش رو ندیده بودم. انگار نمیزاشت برگردم تا ببینمش. انگار اونم نمیخواست دوباره توی چشمام نگاه کنه.
-چرا بهم نگاه نمیکنی کاوه؟
کاوه-نمیتونم. از توانم خارجه.
-چرا؟
کاوه دستاش رو از روی بازوهام سر داد و تن خیسم رو نوزاش کرد.
لب هاش رو دوباره نزدیک گوشم حس کردم که زمزمه وار گفت:چون اگر نگاهم باز به چشمای لعنتیت بیوفته… عاشقت میشم!
مردمک چشمام از لذت خالص بالا رفت و چشمام بسته شد.
عضله های بدنم سفت شد و صدای موسیقی قلبم رو شنیدم.
لبخند روی لبم بی اختیار بود. اصلا کنترلی روش نداشتم.
برخلاف میل من کش میومد و منو به خنده وا میداشت.
با لبخند و چشمای بسته گفتم:و نمیخوای دوباره عاشقم بشی؟
کاوه-اگر عاشقت بشم دیگه هرگز نمیتونم ولت کنم.
-نکن. هرگز ولم نکن.
کاوه-اما…سرنوشت چیز دیگه ای رو میخواد.
لبخندم محو شد. چشمام باز شد و باز به رو به رو خیره شدم.
درست میگفت. سرنوشت همیشه ی خدا دلش میخواست برخلاف میل ما عمل کنه.
مثل یه بچه کوچولوی لجباز که فقط میخواست برخلاف چیزی که پدر و مادرش بهش میگن دائم بهشون لج کنه!

بی اختیار خیره به رو به رو لب زدم:کاوه منو از اینجا ببر. نمیخوام اینجا بمونم. میخوام پیش تو باشم. نمیتونم دوریتو تحمل کنم.
لحنم شبیه التماس بود تا خواسته. واقعا داشتم بهش التماس میکردم تا منو به خودش برگردونه. من در برابر عشق غرور نداشتم. نمیتونستم بر خلاف میلم دوریشو تحمل کنم.
حتی اشک هایی که صورتم رو خیس میکردن هم به چشمای بی رحم کاوه التماس میکردن تا منو با خودش ببره…اما کاوه…
کاوه-برمیگردم.
برمیگرده؟ میخواست بره؟ میخواست دوباره از پیشم بره.
میخواست منو توی اون دنیای بی رحمم تنها بزاره.
خواستم برگردم سمتش اما محکم منو گرفته بود. حتی اجازه نمیداد نگاهش کنم.
کاوه ی بی رحم من…عزیز عوضی من!
وقتی دیدم نمیزاره با نگاهم بهش التماس کنم با صدام اینکارو کردم و گفتم:نه…نرو…کاوه نرو خواهش میکنم.
چیزی نگفت اما خالی شدن شونه هام از سنگینی دستاش رو حس کردم و بعد…تن گرم شده ام یخ زد.
هینی کشیدم و چشمامو باز کردم.
توی حموم بودم…وان لب به لب پر آب بود و آبش یخ زده بود.
پوستم از سردی آب به کبودی میزد. معلوم نبود چند ساعت اونجا بودم.
اما چیزی که آزارم میداد سردی آب نبود…تنهاییم بود.
صدای تنهاییم که بی رحمانه و بی وقفه به سرم میکوبید و میگفت…اون کاوه نبود. اون فقط یک رویا بود!
رویا بود…کاوه حتی نمیدونست من کجام!
کاوه حتی تلاشی برای نگه داشتنم نکرد.
تمامش خواب بود…
تمام حرفایی که زد…تمام کارایی که کرد.
بغض گلوم رو گرفت و بعد…اشکام با وان پر از آب قاطی شد و آب زلالش رو شور کرد.
خسته بودم…تمومی نداشت.
کابوس دنیای من تمومی نداشت.
چرا نیومد؟ چرا حتی دنبال من نمیگشت؟
چرا خواب بود.
چرا…
چرا…
چرا…
حالم از خودم بهم میخورد. حالم از کاوه بهم میخورد. از تمام مردای زندگیم متنفر بودم و بدتر…از دنیای خودم متنفر بودم.
کابوس لعنتی ای به اسم دنیای کژال!
این چیزی بود که زندگیم رو شکل داده بود و قصد نداشت تمومش کنه.
فقط قصدش آزار من بود.
آزار من بود که حتی توی رویاهام اون دستای گرم رو حس کنم…اون صدای بم رو بشنوم و حتی نتونم به چشماش نگاه کنم!
کاوه مثل یه چیز گرون قیمت بود پشت ویترین یه مغازه عتیقه فروشی…و من مثل دختر بچه فال فروشی بودم که از پشت پنجره با حسرت به اون چیز با ارزش نگاه میکنه و فقط میتونه توی خواب لمس کردنش رو ببینه!

روی تخت با موهای خیس و حوله ی آبی رنگی که فقط غم ندیدن چشمای کاوه رو به یادم می اورد نشستم.
رویای بدی بود. هم شیرین بود هم تلخ.
مثل خود کاوه پر از تضاد…پر از راز…پر از حرفایی که هرگز نگفتیم. پر از حس هایی که باید میداشتیم و نداشتیم. در هر لحظه حسش میکردم…توی تمام برگ درختای بید وقتی زیرش کتاب میخوندم.
توی تمام سنگ هایی که توی استخر برای خالی کردن حسم پرتاب میکردم. توی تمام حرفایی که نزدم. توی موج چشمای کارن وقتی که به زور مجبورم میکرد باهاش وقت بگذرونم تا به قول خودش شبیه زن های بیوه افسرده نباشم.
همه جا بود…همه جا. حتی یک لحظه هم دست از فکر کردن بهش بر نداشتم.
یک ماه گذشت…یک ماه دیگه هم گذشت…نه بزارید ساده تر بگم…یک سال گذشت!
یک سالی که توی تمام فصل هاش چشمای کاوه پیدا بود‌.
اما کاوه حتی برای پیدا کردن من به عمارت نیومد.
پر از احساسات پوچی بودم که از نبودش داشتم.
اما سعی میکردم باهاش کنار بیام.
کارن ادم خیلی خیلی خوبی بود. همیشه با بد اخلاقی من کنار میومد. حتی زمانی که خیلی اوقات تلخی میکردم هم باهام مهربون بود.
حتی یک بار سعی نمیکرد جملات نیش دار بهم بزنه.
فقط یک بار زمانی که جای خودکشی روی دستم رو دید خیلی خیلی عصبانی شد و اونقدر سرم داد زد که اشکم در اومد.
منم برای تنبیهش دو روز خودمو توی اتاقم حبس کردم. اما انگار قلب مریض کوچولوش نازک تر از این حرفا بود که بزاره همینطور ناراحت بمونم چون بابت حرفایی که کاملا درباره اش حق داشت کلی ازم عذر خواهی کرد.
همه چیز معمولی و روی روال به نظر میرسید.
هرکجا هستم باشم…آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.
اما…انگار… فقط کاوه رو کم دارم!
چون کارن با تمام تلاش بیش از حدش باز موفق نمیشد فکر چشمای بَراق اون لعنتی رو از ذهنم پاک کنه.
کتاب قطور و پیچیده ای که از چند روز قبل درگیرش بودم رو بستم و گردنم رو مالش دادم.
ساعت شماطه دار طلایی رنگ و بزرگ توی پذیرایی زنگ زد و توجه من رو به خودش جلب کرد.
ساعت دقیقا ۳ بعد از ظهر بود و این یعنی کارن داره میاد.
از جام بلند شدم و به باغ رفتم تا وقت اومدن کارن خوش آمد گرمی بهش بگم. تنها کاری که میتونستم به عنوان تشکر بابت زحماتش انجام بدم.

باغ مثل همیشه سبز و شاداب بود…نزدیک زمستون بود و سوز سردی میومد.
آقا مظفر باغبان عمارت مثل همیشه درختارو آب میداد و برای خودش زیر لب آواز میخوند…آوازی که با هوای سرد باغ کاملا مطابقت داشت:
(زمستون
تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه.)
سیگارش رو پک میزد و دودش توی هوا مثل ابر هایی به اشکال مختلف به پرواز در میومد.
حسابی با کارگرای خونه جور بودم. هم من…هم کارن.
بلور خانم که سر پیشخدمت بود دائم برام از اینکه بعد از ورود من به عمارت اخلاق کارن خوب شده و قلبش بهتر میتپه میگفت.
میگفت تا قبل از من ادم افسرده ای بوده.
انگار من برای همه فایده داشتم بجز خودم!
بلور خانم یه دختر ۱۶ ساله به اسم سیما داشت که همیشه پیش من بود…توی کارام کمکم میکرد و به حرفام گوش میداد. دختر بامزه و مهربونی بود با چشمای عسلی کک و مک های روی صورتش باعث شده بود شبیه آنه شرلی بشه.
من تنها نبودم…کلی ادم دور و برم بود. بلور خانم…سیما…کارن…بقیه خدمه…اما همیشه ته ته قلبم یه خلاء عمیق وجود داشت…و اون چیزی نبود جز…
با شنیدن صدای بسته شدن در عمارت از فکر بیرون اومدم و خیره به کارنی شدم که از ماشین پیاده شد و راننده اش رفت تا ماشین رو پارک کنه.
لبخندی زدم و بلند گفتم:خوش اومدی.
کارن در جواب به لبخندم خندید و گفت:حالا چرا داد میزنی؟ دوست نداری نزدیکم بشی؟!
از شوخیش خندیدم و همونطور که به سمتش میرفتم با لحن شوخی گفتم:نه اصلا دوست ندارم نزدیکت بشم…تو خیلی ترسناکی!
بلند خندید و گفت:فکر کنم خودم باید به زور نزدیکت بشم!
میون شوخی هاش همیشه چیزای جدی هم میگفت…انگار میخواست ببینه هنوز نظر من برای باهم بودنمون تغییر کرده یا نه.
اما من به اسم یه مرد دیگه هم حتی نمیتونستم فکر کنم!
گونه اش رو کوتاه بوسیدم و گفتم:

خسته نباشی.
متقابلا گونه امو بوسید و گفت:تو باشی واژه خستگی برام بی معنا میشه.
خندیدم و گفتم:یک ساله باهات زندگی میکنم حتی یک روزم دست از این چاپلوسی هات برنمیداری!
لبخند زدو گفت:یک ساله با من زندگی میکنی. چرا به چاپلوسی هام عادت نداری؟!
خیره به چشماش خنده ام جمع شد.
درست میگفت. یک سال بود که هر روز و هر ساعت همین جملات شیرین و عاشقانه رو ازش میشنیدم. اما حتی یک روز هم نشد که برام عادی باشه…بهش عادت کنم یا حتی بپذیرمش.
حتی از چیزایی که میگفت و وعده هایی که میداد یا کارهایی که برام میکرد ذوق زده نمیشدم…خوشحال نمیشدم…لذت نمیبردم.
در صورتی که کا…اون…حتی اگر زیر چشمی بهم نگاه ریزی می اندخت قلبم از شدت تپش از سینه ام بیرون میزد!
خودمم دلیل این رفتارمو نمیفهمیدم. کارن به نسبت کاوه واقعا مرد بی نظیری بود.
اصلا قابل مقایسه نبودن…اما جریان اون دختریه که ۱۰ نفر عاشقشن…اما اون درگیر نفر یازدهمه که یا عاشقش نیست…یا به سختی عاشقش شده!
با نوازش گونه ام به خودم اومدم و به چشمای آبی خندونش خیره شدم که گفت:کجا بودی؟نیم ساعته دارم صدات میزنم.
-معذرت میخوام. چیزی گفتی؟
کارن-معذرت برای چی دختر؟چیز خاصی نبود فقط دوست ندارم زیادی بری تو فکر. این چند ماهه خیلی تو خودتی.
دختر؟!
اعتراف میکنم بعد از اونهمه دلخوری که نسبت به کاوه پیدا کردم…و اینهمه محبتی که از کارن دیدم باز دلم نمیومد واژه دختر از زبون کسی غیر از کاوه منو مخاطب خودش قرار بده.
دستمو دور بازوی کارن حلقه کردم و قدمی برداشتم که بی حرف همراهیم کرد.
-اوضاع کاریت چطور بود؟
کارن-خوب بلدی بحثو به نفع خودت تموم کنیا!
خندیدم. میخواستم بگم از برادرت یاد گرفتم اما جلوی زبونمو بابت حرفی که داشت بیرون میومد گرفتم.
-با ادم لجوج و سر سختی مثل تو چاره ی دیگه ایم ندارم.
کارن-اوه نه در مورد من اشتباه میکنی. من روحیه لطیفی دارم!
-درسته ولی روحیه لطیف ربطی به مبارز بودن نداره. تو برای بدست اوردن چیزی که میخوای حتی از جونت هم مایه میزاری.
کارن-مگه بقیه برای به دست اوردن کسی یا چیزی که میخوان…عاشقانه تلاش نمیکنن؟!
جدیدا حرفاش رو رک میزد!
انگار میدید در خفا صحبت کردن با من فایده نداره. هرچند که حتی رک حرف زدنش هم تاثیری نداشت.
در واقع گفت مردم برای کسی که دوسش دارن عاشقانه تلاش میکنن.
باید بگم اینطور نیست. کاوه بخاطر کسی که تظاهر میکرد دوسش داره حتی قدمی برای نگه داشتنش برنداشت!
به گمانم کارن از آسمون به زمین پرتاب شده بود!

-نمیدونم…من که ندیدم این روزا کسی برای کسی یا چیزی تلاش کنه.
کارن-من به این گندگی رو هم ندیدی؟!
بلند خندیدم. من واقعا منظورم کارن نبود اما انگار واقعا به خودش گرفت.
-باور کن منظورم تو نبودی. داشتم کلی میگفتم.
کارن-میدونم عزیزم. فقط خواستم از فکرایی که نمیدونم چی هستن و همیشه توی مغز صورتیت بالا پایین میپرن درت بیارم.
موهایی که باد توی صورتم پخش کرده بود رو کنار زدم و گفتم:گرسنه ات نیست بابا لنگ دراز مهربون؟!
خندید و همونطور که از پله های بلند بالای مرمری عمارت بالا میرفتیم گفت:چرا جودی مو حنایی. امروز کی آشپزی کرده؟ تو سیما یا بلور؟
-امروز واقعا حوصله نداشتم. سپردمش به بلور.
کارن-حیف شد…نهار باید سنجاق سر بخورم!
-چی؟
کارن-جدیدا بلور چشماش ضعیف شده…همیشه یک یا دوتا گیره سر سیاه توی غذاها هست. فقط نمیدونم چرا همش توی بشقاب من میوفته!
صدای خنده هامون پاگرد عمارت رو برداشت و با صدای باد سرد پاییزی لا به لای نقاشی های الهه روی سقف توی سالن عمارت پیچید.
زندگی قشنگی بود…با کارن غذا میخوردیم و گاهی اونقدر منو میخندوند که حتی زمان از دستم در میرفت.
اونقدر با من مثل اشراف زاده ها رفتار کرده بود که حس میکردم توی همون عمارت بدنیا اومدم.
حتی یک بار هم ازم نپرسید تو از کجا اومدی. با کسی بودی یا نبودی…و یا حتی…کسیو دوست داری یا نه!
انگار فقط منی رو میدید که پیش روش هستم. نه گذشته ی منو میدید نه مشکلاتی که شاید با من در آینده داشته باشه.
لحظه های با من بودن رو میدید و بس.
یه زندگی مجلل…با یه مرد خوب…با تفریحات عجیب از جمله گُلف که حتی قبل از اولین بار اسمش رو هم نشنیده بودم.
اما…تا به حال حس کردید همه چیز روی رواله و بیخودی دلتون شور میزنه.
اون لحظه حال من این بود.
نمیدونستم غصه چی رو میخورم…بابت چی نگرانم…چرا هنوز با کارن سردم!

تا اینکه…یه روز کارن جسارت لازم برای رک و پوست کنده حرف زدن با من رو پیدا کرد. و من تازه دلیل دلشوره ی بیخودم رو فهمیدم.
حتما با خودش فکر میکرد حالا که بی چون و چرا کنارمه و کمی بهم نزدیک شده پس نظرش مخالف نیست.
در صورتی که اینطور نبود. من فقط دلم نمیومد دل کارن رو بشکنم.
یا شایدم دلم میخواست کاوه رو تا حد مرگ بسوزونم!
کاوه ای که یک سال تمام حتی به برادرش سر نزده بود.
کمند گاهی تلفن میزد اما من تا حالا باهاش صحبت نکرده بودم. قراره بود به گفته خودش یک ماه بعد برگرده ایران.
کارن واقعا ذوق زده بود. انگار خیلی خواهرش رو دوست داشت.
شایدم دلیل جسارتش برگشتن کمند بود.
یا شایدم صبرش سر اومده بود.
نمیدونم…تنها چیزی که میدونم و یادم میاد اون باغ بزرگ و سرد بود.
شبی پر از نسیم خنک و شنبم خیس که مثل بارون مارو نم نم خیس میکرد.
کارن به بهانه هوا خوری منو کشوند توی باغ…دقیقا وسط باغ ایستاد…زیر درخت بید.
شاخه و برگ های درخت مثل چتر مارو پوشش داده بودن و تنها چیزی که مانع از خیس شدنمون میشد همون برگ های بلند و بزرگ درخت بید بود.
نور ماه از بالای درخت به ما میتابید و فضای زیر برگ های درخت مثل اتاقی تاریک شده بود که انگار نور شمعی توی فانوس طرح دار روشنایی به فضاش میبخشید.
کارن برعکس من که هیچوقت حوصله نداشتم به خودم برسم مثل همیشه آراسته و مرتب با یه کت شلوار همرنگ چشماش رو به روم ایستاده بود.
خیره به حرکات غیر طبیعیش بودم.
زیادی مضطرب به نظر میومد. همش این پا اون پا میکرد و چشماش رو ازم میدزدید.
عین یه پسر بچه ای که میخواد چیزی بگه ولی از شرم گونه هاش جراتش رو نداره!
بالاخره کلافه شدم و با لحن کمی عصبی گفتم:کارن میشه بهم بگی دقیقا برای چی ساعت ۱۲ نیمه شب منو کشوندی وسط نم نم بارون باغ؟ اومدی منو نگاه کنی؟ خب توی خونه و کنار شومینه ام میتونستی اینکارو انجام بدی!
کارن مثل همیشه در برابر لحن تلخ و بچه گانه ام لبخند زد و گفت:تو چرا انقدر شیرین و عجولی؟
پوفی کشیدم و خواستم برم که بازوهام رو گرفت و گفت:خیلی خب خیلی خب. میگم…
منتظر نگاهش کردم. کُتش رو صاف کرد. جلوم روی چمن های خیس زانو زد جعبه مخملی آبی رنگی رو از جیبش در اورد و با صدای بم و مردونه همیشگیش پرسید:کژال…بانوی من. با من ازدواج میکنی؟!
بهت زده به چشماش و بعد به جعبه مخملی حلقه نگاه کردم.
بالاخره اون روز لعنتی سر دوراهی موندن من رسید.
تعجب نکردم اما خیلی سورپرایز شدم که به این زودی و اینقدر صریح بحثش رو پیش کشید.
شایدم برای من زود بود…شاید برای اون زیادی دیر شده بود.
شاید فقط برای منی زود بود که حتی نتونسته بودم خال های روی صورت کاوه رو فراموش کنم!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

2 دیدگاه

  1. زر خاکستری خوب بود . چرا ادامه نداره ؟؟؟؟ چرا اینقدر دیر ؟؟؟؟؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • با عرض سلام از شنبه یا یکشنبه حتما پارت گذاری خواهد شد

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *