خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب سیاه / رمان شب سیاه پارت29

رمان شب سیاه پارت29

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

چند روزی از شب مهمونی میگذشت

بعد از صحبت آخریم با امیر نه دیده بودمش و نه شماره ای داشتم که بخوام تماس بگیرم

از بنیامین هم خجالت میکشیدم بگیرم .. چون مطمعن بودم میره به پدرام سریع میگه

اخ پدرام .. چرا دروغ اخه؟ دلم براش تنگ شده بود

شاید با بلاهایی که سرم اورد هر کس دیگه جای من بود تف هم نمی انداخت تو صورتش چه برسه بخواد عاشق شه

اما خب این قانون برای من اعمال نمیشد .. عاشق بدترین شخص زندگیم شدم.. کسی که دلیل اصلی این همه بدبختی و اوارگیمه

نگاهی به ساعت که داشت ۱۲ ظهر نشون میداد انداختم و غلتی توی رخت خوابم زدم

که یهو با کشیده شدن کل پرده های اتاق سیخ زده روی تخت نشستمو و به بدبختی لای چشممو باز کردم و به سارا نگاه کردم

-چیکار پرده داری اول صبحی،؟

با کیفش محکم زد تو سرم و گفت

-بلند شو گمشو .. ساعت ۱۲ ظهره ..صبح کجا بود؟؟

همین طور که داشتم سرمو میخاروندم صدامو خمار تر کردم و گفتم

-حالا ظهر هم برادر صبحه..

حرفمو زدم و دوباره روی تخت افتادم ..

سارا تکونی به بدنم داد و گفت

-اه بلند شو‌گمشو دیگه… حالمو بهم زدی عین خرس میمونی..

میدونستم تا بلند نشم ول کن نیست … متکارو روی صورتم گذاشتم و الکی شروع کردم به گریه کردن …

سارا هم که دل رحم، با پریشونی بالشت برداشت و گفت

-چت شد مانا؟؟ داری گریه میکنی؟؟؟

حرصی نگاهی به چشم های رنگیش انداختم و گفتم

-په نه په دارم اهنگ حامد پهلان میخونم
اقا ول کن دیگه.. کاری که ندارم ، پس باید بخوابم

-باشه .. خود دانی… من و بنیامین و داداشش داریم میریم ناهار بیرون گفتم شاید دلت بخواد بیای

و بعد از روی تخت بلند شد و در پشت سرش بست

اولش کمی گیج بودم اما کم کم با واضح شدن حرف های سارا و اسم داداش بنیامین شاخک هام روشن شدن و با جیغ داد از تخت پایین امدم و گفتم

-ساراااا وایسا منم میام … نری هاااا

-بدو فقط

تیپ خوشگلی زدم و موهامی صاف شدمو پشت گوشم دادم

تو این چند روز واقعا دپرس شده بودم و این تغییر برام لازم بود با تک زنگی که بنیامین زد با سارا رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم

اما یهو قبل اینکه سارا بشینه امیر از ماشین پیاده شد و با هزار تا اصرار سارا رو راضی کرد که جلو پیش بنیامین بشینه

بادیدن رفتارش نا خود آگاه لبخندی زدم که با نشستنش سریع جمعش کردم

انقدر گردنمو چرخوندم سمت شیشه که یه لحظه فکر کردم رگ به رگ شد

نمیدونم چرا ازش یه جورایی خجالت میکشیدم …

سارا گلویی صاف کرد و گفت :

-خب کجا بریم،؟

مشتاق خودمو سمت جلو کشیدم و اسم رستورانی که اون دفعه پدرام سوپرایزم کرده بود دادم

بنیامین با شنیدن اسم بنیامین ابرویی بالا انداخت و گفت

-مانا این همون رستورانی نیست که ..

سریع با صدای بلند گفتم

-اره اره… خیلی عالیه

سمت رستوران مورد نظر حرکت کردیم
خیلی ذوق داشتم دوباره خاطرات داشت برام تکرار میشد چقدر اون شب پدرام شیرین شده بود

انگار یکی دیگه بود.. شایدم از همون جا احساسات من هم جرقه زد

بلاخره بعد از یک ساعت به رستوران رسیدیم و با هم وارد شدیم

فضاش انقدر قشنگ بود که با اینکه قبلا هم رفته بودم ولی بازم محو اینجا شدم

زیر چشمی نگاهی به امیر انداختم که لبخند ریزی رو لب هاش بود فکر کنم اونم خوشش امده بود!

پشت میزی نشستیم و مشغول انتخاب غذا ها بودیم که یهو با دیدن غذای محبوبم با شوق انگشتمو روش گذاشتم که دقیق همزمان شد با لمس دست‌های امیر

اونم همونی انتخاب کرده بود که من کردم

با تعجب تو چشم هاش نگاه کردم که چشمکی بهم زد و خودشو مشغول بقیه لیست منو کرد

این پسر شدیدا مرموز بود..

کمی صندلیمو عقب دادم و نگامو دور چرخوندم که یهو با دیدن پدرام و مرسده که داشتن با خنده وارد رستوران میشدن

زیر لب زمزمه کردم

-پدرام..!؟

سارا و بقیه مدام راجب رستوران و خدمتاش تعریف میکردن و باهم حرف میزدن

ولی من همه وجودم شده بود دوتا گوش و مدام حواسم سمت دیگه ای بود ..

امیر زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و اروم گفت

-چیزی شده؟

لبخند نصفه جونی زدم و گفتم

-نه نه ، دارم به حرفاتون فکر میکنم

آهانی گفت و دوباره مشغول حرف زدن شد
از حرص دستامو مشت کرده بودم و مدام دندون هامو بهم فشار میدادم

هه نگاش کن هنوز چند روز نگذشته با دختر میچرخه

اما سریع خودم جواب خودمو دادم

اصلا مگه پدرام به من حسی داشت که بخواد بهم متعهد باشه؟ اصلا مگه اون جز خلاف چیز دیگه ای هم میفهمه ؟

با هر حرفی که به ذهنم می امد بیشتر ناراحت میشدم آخر سر طاقت نیوردم و گردنمو سمت میزشون چرخوندم که برابر شد با چرخیدن پدرام اونم وقتی لبخند گله گشادی رو لب هاش بود

سریع خودمو حفظ کردم و سمت امیر برگشتم و با ندیدن سارا و بنیامین گفتم

-این دوتا کوشن ؟

-وا مگه متوجه نشدی؟؟ سارا می خواست بره دسشویی بنیامین هم تا اونجا راهنماییش کرد

انقدر توی فکر پدرام بودم که متوجشون نشده بودم سری تکون دادم و خواستم دوباره به پدرام که حالا مطمعن بودم متوجه من شده نگاهی بندازم که با قرار گرفتن دست امیر روی دستم

سریع دستمو کشیدم و گفتم

-چیکار میکنی؟؟

-هیسس داره نگامون میکنه .. لبخند بزن

-چی؟

-یالا لبخند بزن

ناخودآگاه لبخندی زدم و سوالی به امیر نگاه کردم

-خب الان چیشد؟

-داشت نگامون میکرد ..

-کی نگاه میکرد؟

کامل سمتم برگشت و گفت :

-مانا من خر نیستم فهمیدی ؟؟ خودت خوب میدونی کیو میگم

انقدر جدی بود لامصب که یه لحظه گفتم خودمو خیس کردم

آب دهنمو غورت دادم و دوباره طرف پدرام برگشتم که متوجه دست های گره شدشون شدم

آهی از ته دلم کشیدم و خواستم کلا بیخیالشون شم و از امیر راجب مانی بپرسم که یهو پدرام نگاهی بهم کرد و با اخم طرف دستشویی اشاره کرد

پوزخندی توی دلم زدم ، وای خدا اخه آدم چقدر می تونه پررو باشه ..

مردک پررو جلو من میشینه لاس میزنه .. بعدشم اشاره میکنه که برو کارت دارم

خب عزیز من چندتا چندتا ؟؟ با یکی روبه همه حال میکنی بعد با یک نفر دیگه هم دم دسشویی قرار میذاری

واقعا که براش متاسفم ..

تو همین فاصله سارا و بنیامین هم امدن و کنار ما جا گرفتن ، نمیدونم چرا از امدنشون یهو ناراحت شدم

فکر کنم دلم می خواست پدرام نفهمه که دوستانه امدیم بلکه می خواستم فکر کنه دوتایی با امیر امدیم این جوری بیشتر حرص بخوره همون طور که من دارم حرص میخورم

کلافه بشگونی از پام گرفتم و گفتم

اه بسه مانا؟ اخه به چی اون دوتا حسادت میکنی؟ اصلا هم این طور نیست .. از سر کنجکاوی دوباره رومو اون طرف کردم که این بار پدرام لبخندی زد و چشمک ریزی امد ..

از اونا که مثلا میگفت .. دیدی دستت رو شد؟؟ بچه جون

آهی کشیدم و بی توجه بهش سمت جمع برگشتم و سعی کردم توی بحثشون دخالت کنم ولی بدبختی نمی دونم چرا نمیفهمیدم چی دارن میگن

در همین حین هم برای بنیامین پیامک امد که سریع اول به گوشی بعد به من نگاهی انداخت

حتم داشتم پدرام باشه.. ولی چی نوشته بودو خدا میدونه

که انگار خدا نخواست کنجکاویم بیشتر طول بکشه چون بنیامین گوشی سمتم گرفت و الکی گفت

– مانا من این کلمه رو بد متوجه میشم .. میشه توهم یه بار بخونی ببینی چی نوشته

سری تکون دادم و چشم دوختم به پیام پدرام

(به مانا بگو تا پنج دقیقه دیگه توی راه روی پشتی هست، وای به حالش اگه نیاد.. همین جا جلوی همه اون میز رو سرش خراب میکنم .. بهش بگو زود باشه ، منتظرشم)

مغزم داشت از این همه وقاحت سوت میکشید

وای پسررو نگاه کن .. عین این زور گوها نوشته .. لبخندی زدم و به بنیامین نگاهی کردم که اونم متقابل لبخندی زد و سرشو تکون داد

فکر کنم می خواست بگه .. زود تر برو وگرنه وای به حالته

آب دهنمو غورت بودم و کیفمو از روی صندلی کناری برداشتم … کمی دو دل بودم برم یا نه ولی خیلی دوست داشتم ببینم اینجا اونم با مرسده چیکار داره

و چه کار مهمی داره که حاضر شده به خاطرش غرورشو بشکنه و بگه بیا بیرون

آخر سر تصمیممو گرفتم و با یه عذر خواهی بلند شدم که همزمان با من پدرام هم بلند شد و طرف راهرو رفت

همین که خواستم اولین قدم بردارم با کشیده شدن دستم به امیر نگاهی کردم و اخم هامو تو هم جمع کردم

-کجا میری؟؟

این پسر دیگه واقعا داشت از حدش میگذشت بخدا اگه کارم بهش گیر نبود همین جا میشستمش مینداختمش رو بند

با تصور امیر اونم روی بند لبخندی زدم که کفری تر شده و فشاری به دستم داد

-اوووووه ول کن دستمو.. میرم دسشویی! به توهم باید جواب پس بدم؟

و یا نگاه حرص در بیاری بهش میز ترک کردم و پیش پدرام رفتم

نمیدونم چرا استرس گرفته بودم .. با ندیدنش توی راه رو اظطرابم بیشتر شد و مدام داشتم دستامو بهم فشار میدادم که

با شنیدن صداش از کنارم سریع توی جا پریدم و به عقب برگشتم

-تو اینجا چیکار داری مانا ؟

ابروهامو بالا دادم و با تعجب گفتم

-به تو چه ..هان؟ به تو چه

-ببین با من درست حرف بزنا !!

خیلی ازش حرصی بودم..اخم هامو جمع کردم و گفتم

-مثلا درست حرف نزنم چی میشه هان؟ گذشت اون زمانی که برات ناز میکردم و هرچی میگفتی چشم میگفتم.. الان خیلی وقته از اون نقش در امدم ، درجریانی که!؟

با چشم هایی که ازش خون میبارید بهم نزدیک شد و با دستش چسبید به گلوم و محکم به دیوار زدم

از درد یه لحظه چشم هامو بستم و سعی کردم با دستم دستشو کنار بزنم

-بهت گفته بودم خودم زبونتو میچینم! یادته؟

از لای دندون های کلید شدم گفتم

-اخه… تو…کی باشی که ..اخ

لعنتی انقدر دستش سنگین بود که نمیشد حرف بزنم

کم کم داشتم نفس کم میوردم که یهو یا امدن یکی از گارسون ها سریع دستشو برداشت و ازم فاصله گرفت

به محض کنار رفتن دستش نفس عمیقی کشیدم که به خاطر کم رسیدن اکسیژن به سرفه افتادم

خدا نابودت کنه ایشالله

تفی سمتش انداختم و گفتم

-تف به روت…تف… من خرو بگو که امدم اینجا

انگشت اشارشو بالا برد و با جدیت گفت

-فقط یه بار میپرسم.. فقط یک بار!!!!!چه سر و سری بین تو و امیر هست ؟ هان

بعد از به جا امدن حالم ، لبخندی زدم و گفتم

-همون سر و سری که تو با مرسده داری

دست مشت شدشو محکم زد رو دیوار کنارم که از ترس جیغ خفه ای کشیدم

-با مرسده برای کار اینجاییم..یالا حرف بزن

-ماهم به اصرار سارا امدیم .. یه ناهار خانوادگی

انگار کمی خیالش راحت شد اینو میتونستم از نفس های کشیدش بفهمم
ولی خب من به این راحتی ها رضایت نمیدادم

قبل از اینکه کامل از راه رو خارج شم سمتش برگشتم و گفتم

-البته فعلا خانوادگی ..تا بعد خلوت ترش کنیم..مثلا دوتایی

و بعد نیشخندی زدم که از حرص طرفم امد ولی سریع خودمو به جمع رسوندم و لحظه آخر شنیدم که گفت

-خودم آدمت میکنم فقط وایسا

خیلی کلافه بودم ، از همه چی عصبانی بودم ، از دست خودم به خاطر حرفام و از پدرام که بازم با اینکه گناهکار بود دست از پررو بودنش بر نمیداشت

تند تند نفس عمیق میکشیدم و سعی میکردم بهش فکر نکنم .. ولی مدام پیش خودم میگفتم حقش بود… وقتی اون منو سوزوند چرا من نسوزونم؟؟

چنگال محکم به بشقابم زدم و با حالت عصبی شروع کردم به خوردن

امیر با دیدن ظرف خالیم خنده ای کرد و کنار گوشم گفت

-خوشم میاد با اینکه عصبانی هسی ولی بازم دست از غذات نمیکشی
پوفی کردم و خواستم جوابشو بدم که یهو با امدن صدایی و بعد از اون بلند شدن سارا و بنیامین

به عقب نگاه کردم که با دیدن پدرام و مرسده همون یکم خوشی هم که داشتم گرفته شد

نمیدونم چرا یه لحظه بغضم گرفت که پدرام مرسده رو دقیقا همون جایی اورده که با من امده بود..شاید غیر اون خیلی های دیگرو هم اورده

به هر حال پدرام بود دیگه

از جام بلند شدم و خیلی سرد سلام کردم که مرسده عشوه ای به چشم هاش داد و با اون صدای جیغش که مدام هم سعی میکرد نازک ترش کنه کنار گوش پدرام گفت

-خب دیگه عزیزم آشناییت ها هم انجام شده، بریم سر میز خودمون؟

ولی در کمال تعجب پدرام نه بلندی گفت و به بنیامین اشاره کرد

-وقتی رفیقم اینجاست چرا تنها باشیم اخه؟؟
بشینیم همین جا به نظرم

دیگه اشکم داشت در می امد ، ای خدا اخه از من بدشانس تر هم مگه وجود داشت

پوفی کشیدم و با قیافه ناله به سارا نگاه‌ کردم که اونم چینی به دماغش داد و به مرسده اشاره کرد

با دیدن قیافش زدم زیر خنده که بعد از من هم سارا شروع کرد به خندیدن که یهو همه طرفمون برگشتن و با تعجب زل زدن بهمون

مرسده عصبی سریع پیش دستی کرد و گفت:

-عزیزم اگه چیزی برای خنده هست بگو ماهم بخندیم خب

همین طور که لبخندمو جمع میکردم گفتم

-متاسفانه اینجا آیینه نداریم تا توهم توی خندمون شریک بشی

و بعد باز پقی زدم زیر خنده ..

زل زده بودم به بشقاب خالیم و لب و لوچمو آویزون کرده بودم

کاش حداقل یکم غذا توش بود باهاش بازی میکردم حوصلم سر نره

آهی کشیدم و دوباره نگاهی توی رستوران انداختم که امیر گفت

-دنبال چی میگردی هی شکل شتر مرغ میری بالا و پایین

بشگونی از بازوش گرفتم و از لای دندون های کلید شدم گفتم

-احمق بیشور ..شترمرغ خودتی

خنده بلندی کرد و با ذوق لپمو کشید

-وایی خیلی با نمکی تو دختر ، مخصوصا وقتی حرص میخوری

خواستم جوابشو بدم که یهو با صدای عصبی پدرام که میگفت مانا میشه اون نمکدون بدی به خودم امدم

اینجا هم باید نقش کلفتشو بازی میکردم… نمکدون با حرص برداشتم و کوبیدم روی میز که در کمال تعجب با خونسردی برش داشت و رو به مرسده کرد

-بیاعزیزم نمکدون می خواستی؟

دیگه داشتم از حرص خفه میشدم..می خواستم یدونه بزنم تو گوش دوتاشون

منه خرو بگو که به خاطر کی این همه کش و قوس دادم به بدنم تا نمکدون بدم بهش

ایشالله همون نمک بمونه تو گلوتون

دیگه نتونستم بیشتر از این بشینم! از روی صندلی بلند شدم و به سارا گفتم بیرون منتظرشون وایمیستم

امیر هم با من بلند شد و سریع پشتم امد بیرون

دلم می خواست همه ناراحتیم سر اون خالی کنم طرفش برگشتم تا چیزی بارش کنم که دستامو گرفت و اروم گفت

-باید یه جای خلوت باهم حرف بزنیم چیز های مهمی باید بدونی

یه لحظه هنگ کرده نگاش کردم که کارتشو طرفم گرفت و گفت

-فردا بهم زنگ بزن تا مشخص کنم کجا همو ببینیم

بلاخره اون روز کذایی هم تموم شد و امروز ساعت ۳ با امیر قرار داشتم

نمیدونم چرا این ساعت انتخاب کرده بود اخه سر ظهر کی میره بیرون ؟

شونه ای بالا انداختم و به تصویر خودم توی آیینه زل زدم.. منم آخرم سر از کار این پلیس ها در نمیارم

با فکر بهم ریخته از روی صندلی بلند شدم و با گذاشتن یه یاد داشت برای سارا طرف کافه پشت خونه رفتم

خداروشکر جای دوری انتخاب نکرده بود وگرنه برای پیدا کردنش بدبخت میشدم و تا شب هم به اونجا میرسیدم

با رسیدن به کافه نگاهی توی جمع انداختم که یهو با دیدن مرد خوش پوش که لیوان قهوه ای دستش بود و خیره به پنجره بود لبخندی زدم

خدایی ژستش جون میداد برای عکس گرفتن .. فکر های مسخرمو گذاشتم برای بعد و‌ سعی کردم با متانت جلوش در بیام

-سلام

با صدام طرفم برگشت و‌خیلی ریلکس لبخندی زد و به رو به روش اشاره کرد

-سلام‌خوش امدی

دوباره لبخندی زدم و روی صندلی نشستم

هرکس مارو میدید میگف اوه اینا دیگه کین ..دیگه خبر نداشتن دیروز چه وضعی داشتیم و از چپ و راست بهم تیکه مینداختیم

خندمو غورت دادم و زل زدم توی چشم های جذابش و گفتم

-خب میشنوم

تک لبخندی زد و گفت

-چقدر عجله… اگه کاری داری می تونیم بعدا حرف بزنیما

لعنتی ، میدونست کارم بهش گیره و داشت این جوری میگفت

منو بگو که گفتم شاید امروز آدم شده..
پوفی کشیدم و گفتم

-نه عجله ای نیست.. فقط برام مهمه چیز هایی که قراره بگید حسم میگه مربوط به خانوادمه

قطره ی دیگه ای از لیوانش خورد و گفت

-درست حس کردی.. اگه قهوه می خوای می تونم سفارش بدم!

دستامو مشت کردم و خواستم بگم اون قهوه بخوره تو سر من .. د جون بکن دیگه لعنتی

ولی حرفمو خوردم و گفتم

-نه ممنون،، سارا همین چند دقیقه پیش درست کرده بود باهم خوردیم .. میشه بریم سراغ اصل مطلب ؟؟

چندساعتی بود که امیر فقط حرف میزد و من کل وجودم شده بود دوتا گوش

فقط می خواستم بشنوم .. بشنوم از حال و روز خانوادم .. از اینکه چقدر سختی کشیدن و هنوز هم فکر میکنن من دختر یکی یدونشونم و داداشی که به مرور زمان داره پیر تر پیر تر میشه از غم نبودم

قطره اشکمو از گوشه چشمم پاک کردم و آه کوتاهی کشیدم که امیر سریع متوجه حالم شد و دستمالی سمتم گرفت

تشکر کوتاهی ازش کردم و نگاهمو دوختم به شیشه کافه

یعنی همه این آدم ها زندگیشون قدر من نحس بود؟؟

از حرف های امیر خوب همه چیز دست گیرم شده بود انقدر قشنگ همه چیز تعریف کرد که تصمیم گرفتم چشم روی همه چی ببندم و اون حسی که به پدرام دارم هم فراموش کنم

هوف ولی لعنتی هر کاری میکردم نمیشد
باز با یاد خاطراتی که داشتیم لبخندی زدم و چشم دوختم به به بخار های چایی یکی از مشتری ها

تنها کاری که باید میکردم این بود که چشم روی چیز های خوبمون ببندم و فقط به تنفرم فکر کنم به یاد کار هایی که باهام کرد

به یاد حقش و زندانی کردنم و بعد هم دروغ هایی که بهم گفت و در آخر دزدیدنم و بیرون اوردنم از دنیای دختر‌نگی اونم با تمام وحشی گری

به یاد کار هایی که باهام کرد بیشتر از اون از خودم متنفر میشدم .. به خاطر این حس لعنتی که نمیدونم یهو چطوری پیدا شد

عصبی دستامو تو هم قفل کردم که امیر کیفشو برداشت و گفت

-خوبی تو؟؟

بغض توی گلوم غورت دادم و اروم گفتم

-اره خوبم..

-خوبه.. خب دیگه من باید برم.. امید وارم مو به مو کار هایی که خواستمو انجام بدی تا هم من به وظیفم عمل کرده باشم و هم تو زود تر به خانوادت برسی

سری تکون دادم و با یه خداحافظی کوتاه ازش رو برگردوندم

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت آخر

رمان شب سیاه جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *