خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عشق برادرانه / پایان جلد اول رمان عشق برادرانه

پایان جلد اول رمان عشق برادرانه

رمان عشق برادرانه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان عشق برادرانه از اینجا کلیک کنید

چند ماه گذشت حالم هر روز بدتر از قبل میشد چجوری میتونستم امیرسام رو فراموش کنم من تازه

عاشقش شده بودم حتی فرصت نشد بهش بگم کاش زنده

بود کاش میتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم کاش اما نه نمیشد اون دیگه زنده نبود اون دیگه اصلا نبود!

داشتم اشک میریختم کاش بود اذیتم میکرد زجرم میداد اما بود کنارم پیشم حداقل این بود که داشتمش

حتی از دور کاش فقط داشتمش کاش هیچوقت از دست نمیدادمش با باز شدن در اتاق نگاه اشکی و بی حسم رو به فاطمه و پریسا دوختم که مثل هر روز

اومده بودند داخل اتاق تا حالم رو بپرسند اما من حتی توانایی حرف زدن هم نداشتم فقط دلم میخواست تنها باشم و خلوت کنم.

من چجوری میتونستم بعد از رفتن امیرسام زنده بمونم من حتی بهش نگفته بودم عاشقشم کاش من بجای امیرسام میمردم.

_آبجی؟!

بی روح به پریسا خیره شدم چرا دیگه نمیخواستم ببینمش چرا نمیخواستم هیچکدومشون رو ببینم!

تقریبا دو هفته گذشته بود هنوز هم مرگ امیرسام رو باور نداشتم یه حسی داشتم حس میکردم امیرسام زندس تو این دو هفته اتفاق های زیادی افتاد برام

دوماه بود حامله بودم خوشحال بودم که یه یادگاری از امیرسام دارم!میخواستم این خبر رو به مامان هم بدم ولی هنوز ازش دلخور عصبی بودم.

اون میخواست من با آرشاویر ازدواج کنم من هیچوقت نمیتونستم با برادر امیرسام ازدواج کنم پریسا خواهرم هم عاشق آرشاویر بود من چجوری میتونستم در حق اون دوتا و خودم ظلم کنم.

با شنیدن صدای داد و بیداد متعجب بلند شدم و به سمت پایین رفتم با دیدن پریسا مامان فاطمه آرشاویر که داشتن دعوا میکردن متعجب لب زدم؛
_چخبره؟!

پریسا به سمتم برگشت و با نفرت لب زد:
_فکر نمیکردم انقدر هرزه باشی خدا لعنت کنه.

بهت زده بهش خیره شده بودم چخبر شده بود چی داشت میگفت چرا نگاهش پر از نفرت شده بود هنوز گیج به پریسا خیره شده بودم و داشتم به حرفاش گوش میدادم که با برخورد دستی به صورتم تعادلم رو از دست دادم و پخش زمین شدم.

بهت زده دستم و روی گونم گذاشتم و به مامان خیره شدم که با عصبانیت داد زد:
_گمشو از این خونه دختره هرزه!

فقط تونستم لب بزنم:
_چیشده؟!

نیما پوزخندی زد و گفت:
_آدم اجیر کردی تا داداشم و بکشه حالا راحت نشستی داری فیلم بازی میکنی آره؟!

_من کاری نکردم دروغه!

مامان به سمتم اومد و بازوم گرفت و به سمت بیرون هدایتم کرد قدرت هیچ کاری رو نداشتم دنبالش کشیده میشدم و قدرت این رو نداشتم که بخوام حرفی بزنم مامان در حیاط رو باز کرد و پرتم

کرد بیرون روی برف های سرد و خیس افتادم از شدت سرما لرز کردم اما برام اهمیتی نداشت هنوز تو بهت حرف های مامان و پریسا بودم یعنی چی من آدم

اجیر کرده بودم تا عشقم رو بکشه چخبر شده بود چرا داشتن اینجوری حرف میزدن من الان روی زمین سرد چیکار میکردم!

_چیشده؟!

مامان فریاد زد:
_همین الان از زندگی ما گورت رو گم میکنی فهمیدی ؟!تو یه هرزه ای بخاطر پول پسرم رو کشتی حالا هم گمشو از اینجا تا ندادم سگ ها تیکه پارت کنند.

تا خواستم لب باز کنم حرفی بزنم در حیاط بسته شد ….

خدایا چرا اینجوری شد من که کاری نکردم چرا اینجوری کردن با چشمهای خیس به در بسته ی روبروم خیره شده بودم حالا با بچه ی داخل شکمم کجا میرفتم من که جایی رو نمیشناختم

من که اینجا کسی رو نداشتم خدایا چرا زندگی من باید انقدر بد بشه مگه من جز خوبی به کسی بدی کرده بودم خدایا چرا!

حتی خواهر خودم هم به اعتماد نداشت هه چه توقعی از بقیه باید داشتم حالا باید کجا میرفتم به سختی از روی زمین بلند شدم

و حرکت کردم نمیدونستم کجا فقط میدونستم باید از اون خونه و آدماش دور بشم از آدم هایی که با بی رحمی قضاوت کردند منو بدون اینکه حتی سئوالی از من

بپرسند من و قضاوت کردند و با بی رحمی با بچه ی داخل شکمم من و از خونه بیرون انداختند حس میکردم کسی دنبالمه شاید اشتباه میکردم

انقدر راه رفتم که از شدت سرما و گرسنگی ضعف کرده بودم چشمام داشت سیاهی میرفت ولی باز هم خودم رو کنترل کرده بودم

نمیدونم چیشد که دنیا جلوی چشمام تیره و‌ تار شد و‌سیاهی مطلق…

با درد چشمهام و باز کردم نگاهی به خونه ی نا آشنایی که داخلش بودم انداختم اینجا کجا بود چرا من اینجا بودم با یاد آوری اتفاق هایی که افتاده بود شروع کردم به گریه کردن حالا باید

با بچه ای که داخل شکمم بود چیکار میکردم خدایا!چرا اینجوری شده بود زندگی من حالا باید کجا میرفتم با باز

شدن در اتاق نگاه اشکیم رو به زن و مرد جوونی که داخل اتاق اومده بودند دوختم که صدای زن جوون بلند شد:
_خوبی عزیزم؟!

با صدای گرفته ای لب زدم:
_بله ممنون کمک کردید.

_خواهش میکنم عزیزم شماره خانواده ات رو بده بهشون خبر بدیم نگرانت نشن با این وضعیتی که داری حتما خیلی نگرانت شدند تا حالا.

با شنیدن حرفاشون بغضم گرفت حالا باید چیکار میکردم من خانواده ای نداشتم من هیچکس رو نداشتم که نگرانم باشه.

_خوبی ؟!

به سمتشون برگشتم و با چشمهای بهشون خیره شدم و لب زدم:
_ممنون از کمکتون بیشتر از این مزاحم نمیشم.

_کجا این وقت شب شماره خانواده رو بده بهشون زنگ بزنیم خبر بدیم اینجایی حتما کلی نگرانت شدن.

ناخودآگاه پوزخندی زدم و گفتم:
_خانواده ای ندارم من اینجا کسی نگرانم نمیشه.

_یعنی چی؟!

_ببخشید من مزاحم نمیشم رفع زحمت میکنم.

با صدای گرفته ای لب زد:
_کجا این وقت شب بیرون خطرناکه خانواده ات کجان شوهرت؟!

_ندارم.

_یعنی چی مگه میشه؟!

بدون اختیار لب باز کردم و همه ی زندگیم رو تعریف کردم نمیدونم کی گریه کرده بودم که همه ی صورتم خیس از گریه شده بود

_گریه نکن عزیزم.

به سمتم اومد و محکم بغلم کرد داخل بغلش زار زار گریه کردم صدای گرفته اش بلند شد:
_از امروز خودم خواهرتم.

کلافه روی تخت نشسته بودم باید چیکار میکردم باید اینجا میموندم کنار این زن و شوهر!بهم گفتن بهمون اعتماد کن بهت کمک می‌کنیم دوباره از نو زندگی خودت رو بسازی اما آیا این شدنی بود!

من میتونستم طاقت بیارم بدون دیدن خواهرم بدون دیدن خانواده ی امیرسام حتی بدون خود امیرسام چجوری باید این بچه رو بزرگ میکردم میترسیدم از

آینده از اینکه قرار بود چی پیش بیاد خدا خودت بهم کمک کن من باید بخاطر بچم قوی میبودم بخاطر یادگاری امیرسام

خدایا خودت بهم کمک کن از روی تخت بلند شدم و به سمت بیرون رفتم با دیدن مریم و شوهرش سینا لبخند تلخی زدم و با صدای آرومی لب زدم:
_میشه حرف بزنیم ؟!

مریم لبخند مهربونی زد و با صدای آرومی گفت:
_آره عزیزم.

روی مبل نشستم با صدای آرومی گفتم:
_من فکرام و کردم.

سئوالی و منتظر بهم خیره شده بودند مکثی کردم و ادامه دادم:
_من میخوام اینجا بمونم ولی به عنوان خدمتکار میخوام براتون کار کنم نمیشه همینجوری سر بار باشم.

صدای سعید بلند شد:
_باشه ولی بعد از بدنیا اومدن بچه کارت رو شروع کن الان تا بدنیا اومدن بچت نباید کار کنی من و‌مریم رو هم خانواده ی خودت بدون تو مثل خواهرم میمونی.

لبخندی به این همه مهربونیشون زدم .
نمیدونستم تو این خونه قراره برام اتفاق هایی بیفته که زندگیم رو تغیر بده.

پایان_فصل_اول

www.60tip.ir

Rating: 2.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان عشق برادرانه فصل چهاردهم

رمان عشق برادرانه  جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان عشق برادرانه از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *