خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت22

رمان حاکم پارت22

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

(امیربهادر)

در ماشین را بست و دستمال ِ پارچه ای سفید رنگی را از جیب ِ کتش بیرون کشید.
حینی که زیر لب به گرمی هوا و طولانی بودن مسیر غرولند می کرد آن را به صورت و کنار شقیقه اش کشید و گفت: این چه وضع رانندگی ِ ؟مگه ندیدی جاده رو کندن پسرجان؟ گفتم یه کم مراعات کن ولی سرتو انداختی پایین و راست ِ جاده رو گرفتی فکر کردی داری مسابقه میدی؟الله اکبر!

صورتش سرخ بود از عصبانیت!
کارن لبخند زد و دستی به پشت گردن خود کشید: شرمنده!دست فرمون ِ دیگه کاریش نمیشه کرد.عادت کردم.

با ابروهای در هم دستش را سمت ِ در ِ ویلا گرفت: ول کن این حرفا رو، وقت ندارم باید زود برگردم حجره.باز کن درو!
کارن تند و تیز کلیدش را از جیب شلوار بیرون آورد.
ماشینش را دور زد و سمت در رفت: جسارت نشه آ یه وقت حاجی.مطمئنی فرشا رو آوردن همینجا؟!

دستی به محاسنش کشید و نگاهی اجمالی به کوچه انداخت: دیشب از بابات پرسیدم.گذاشته تو زیرزمین ِ همین خونه.مشتری از کی تو حجره منتظره اگه می دونستم اینجاست همون دیشب می اومدم سراغش!
کارن لنگه ی در آهنین ویلا را باز کرد و به احترام او کنار ایستاد: بفرما حاجی!

دستمال را درون جیبش گذاشت!
تسبیح ِ یاقوت اصلی که سوغات آخرین سفرش به مشهد بود را میان انگشتانش گرفت و از کنار کارن رد شد و با صدای نسبتا بلندی یاالله گفت که کارن لبخند زد: نامحرم خونه نیست حاجی!

ابروهایش را طبق عادت جمع کرده بود.
نیم نگاهی به کارن انداخت و با لحنی مردانه که تن سنگینی هم داشت گفت: نباشه!عرفش همینه پسرجان.قبل ورود باید زیر لب یه یاالله ای بخونی که وقتی پا میذاری حرمت ِ صاحبخونه حفظ بشه.

کارن ابرو بالا انداخت و حینی که کمی دستپاچه بود گفت: آها!از اون نظر!
–زیرزمین کجاست؟
–از اینور حاجی!

و خودش جلوتر از او برای اینکه راهنمایی اش کند سمت ِ شرقی ِ حیاط راه افتاد: همون تهرون که بودیم اگه می گفتین کجاست خودم می آوردم حاجی!
–امانت ِ مردمه!نمیشه دست هر کسی سپرد!
–دست ِ شما درد نکنه!
–لااله الاالله ! بابات چی بهت میده می خوری که یه نفس حرف می زنی بچه جان؟باز کن درو!

کارن با لبخند در زیرزمین را باز کرد و کنار ایستاد.
حاج صادق جلو رفت!
کارن با نیم نگاهی به ساختمان ِ کناری حینی که احتیاط می کرد تا حاج صادق از حضور ِ امیربهادر در آنجا چیزی نفهمد تک سرفه ای کرد و گفت: حاج آقا؟با اجازه من چند دقیقه برم تو خونه؟جلدی برمی گردم.

همانطور که با دقت فرش ها را وارسی می کرد سری جنباند و گفت: اول فرش رو ببریم تا ماشین بعد هر جا خواستی می تونی بری.

به حدی جدی بود که نتوانست حرف روی حرفش بیاورد!

کلافه بود.
–حاجی شما دست نزن کمرت می گیره!خودم می برم تو ماشین.

با اخم نگاهی به کارن انداخت.
جذبه ای که در چشمانش خوابیده بود زبان ِ کارن را بند آورد و نگاهش را گرفت.
–لازم نکرده دلت بسوزه پسر!شکر ِ خدا هنوز از کار افتاده نشدم که نیازم به خلق الله بیافته.بگیر سر ِ فرشو!

کارن نگاهی به قد و بالای ِ بلند و چهارشانه ی حاج صادق انداخت و بی اختیار قامت ِ کشیده و مردانه ی امیربهادر در ذهنش نقش بست.
پدر و پسر بیش از اندازه به یکدیگر شباهت نداشتند؟!
همانطور که در دل می گفت: (اون که هیچی!حتی یه دنده بودنشم از باباش به ارث برده!)
زیر لب «چشمی» گفت وسمت ِ فرش رفت: جسارت نکردم حاجی شرمنده.از همین در ببریم بیرون؟!
–نه!از پنجره ردش کن!
کارن نگاهی به اطراف انداخت: پنجره نداریم حاجی!
پوزخند زد: اینجوری نمیشه.فردا باید یه سر به بابات بزنم و زیرزبون کشی کنم تا بفهمم به تو چی داده اینجوری شدی؟!بگیر سر فرشو، معطلش نکن!

کارن آستین هایش را بالا زد و با لبخند گفت: آخه در ِ یه هوا سایزش واسه فرش ِ شما کوچیک و نامیزونه حاجی.محض این گفتم!
–یه کاریش می کنیم!محکم نگه دار.امانت ِ خراب نشه!
–حواسم هست!

فرش ابریشمی گران قیمت را بدون اینکه از کاور بیرون بیاورند آرام و با احتیاط از در زیرزمین بیرون بردند.
کارن نفس زنان گفت: بابا تازه زیرزمین رو تعمیر کرده.دمش گرم تا امروز ندیده بودم!
–رو همین حسابم گفت فرشو بیاریم اینجا.از نم و نور و رطوبت خبری نیست.

کارن سر تکان داد و فرش را از در ویلا بیرون بردند.
–بذاریمش رو سقف حاجی؟باربندشو بستم.
–آره پسر.فقط محکمش کن یه وقت تو راه گره اش باز نشه.با این دست فرمونی که تو داری اگه به سلامت برسیم تهران قربونی می کنم.

کارن خندید و دست روی چشمش گذاشت: رو چشمم حاجی.خاطر جمع باش!
و سمت ِ صندق عقب رفت و طناب و زنجیر را از داخل باکس لوازمش بیرون کشید.

وقتی خیالشان از بابت ِ محکم شدن فرش روی باربند راحت شد، کارن کف دستانش را روی هم سایید و گفت: رخصت میدی یه نگاه تو خونه بندازم و بیام حاجی؟

حاج صادق سرش را تکان داد: برو.تا دو دقیقه دیگه اینجا باش.وقت نداریم.
–سه سوته اومدم.می خوای شما هم یه سر به یاشار اینا بزن.از دیروز اومدن لواسون.
نیم نگاهی به در ِ ویلای مجاور انداخت و با اخم ملایمی گفت: بمونه واسه یه وقت دیگه.شاید تا فردا یه سر زدم.
کارن سری جنباند و بی آنکه معطل کند داخل ویلا برگشت.
قصد داشت قبل از رفتن جویای حال ِ امیربهادر شود.
اگر هم تا الان صدایش نیامده یا خواب است…و یا اینکه متوجه حاج صادق شده و خودش را نشان نداده.

با لبخند در ساختمان را باز کرد و دستی از سر خستگی به پیشانی عرق کرده ی خود کشید: کجایی رفیق؟این وقت ِ روز گرفتی خوابیدی یا از ترس ِ بابات رفتی یه……

با صدای بلند و رویی گشاده حرف می زد و به دنبال ِ امیربهادر می گشت که با دیدن ِ او قدم هایش سست شد و از حرکت ایستاد.
امیربهادر روی شکم کف ِ هال افتاده و چشمانش بسته بود.
رنگ و رویش پریده و انگار جانی به تن نداشت.

جوری وحشت کرد و تمام تنش بی حس شد که شانه اش محکم به آینده ی چوب لباسی خورد و دستش را به دیوار گرفت: یاابوالفضل!ا…امـ…امیر…امیربهادر؟!

نفس زنان سمتش دوید.
دست و پایش می لرزید.
کنارش نشست و بلند صدایش زد.
شانه اش را گرفت و او را سمت خود چرخاند.
امیربهادر بیهوش افتاده بود: بهادر؟بهادر چت شده؟!

تن ِ بهادر به حدی داغ بود که از روی لباس هم می توانست آن حرارت را حس کند.
تیشرت به پوست تنش چسبیده بود.آن هم از فرط تب و لرز و عرقی که ناشی از دمای بالای بدنش بود.

از صدای دوستش پلک زد.
چشمانش مرطوب و سرخ بودند که کارن با ترس گفت: می شنوی صدامو؟امیربهادر؟…عجب تبی کردی پسر.داری می سوزی!

شتاب زده دستش را زیر ِ شانه های امیربهادر برد و او را از روی زمین بلند کرد.
امیربهادر به زور سرپا ایستاده بود و اگر کارن زیر شانه اش را نمی گرفت کف ِ همانجا می افتاد و قدم از قدم بر نمی داشت.

کارن که از هولش حتی نفس کشیدن هم از یادش رفته بود حینی که کمک می کرد تا او را سمت در ِ ببرد گفت: یا حضرت عباس!نکنه تشنج کردی؟دیشب زیربارون موندی؟باز راه افتادی تو خیابونا که به این حال و روز افتادی؟با خودت داری چه کار می کنی بهادر؟!

دیدن ِ امیربهادر در آن حال و روز وقتی می دانست دردش چیست بیشتر آزارش می داد.
بهادر چشمانش را بسته بود و به کمک ِ کارن لخ لخ کنان سمت ِ در حیاط کشیده می شد.

پشت به در و رو به ماشین ایستاده و دانه های درشت تسبیحش را میان انگشتانش می غلتاند!
صدای قدم های کارن را شنید و حینی که نفسش را عصبی بیرون می داد غرولند کرد: پس کجا موندی؟مشتری زنگ زده تو حجره منتظر ِ و تو رفتی پی ِ ………….

برگشت!
با دیدن ِ کارن و امیربهادری که بی جان روی دست ِ او کشیده می شد خشکش زد و تسبیح میان انگشتانش ماند!
سر ِ امیربهادر سمت ِ قفسه ی سینه افتاده و موهایش خیس و پریشان روی صورت و پیشانی اش ریخته بود!

قدمی پیش گذاشت!
کارن نفس زنان گفت: در ماشینو باز کن حاجی.داره تو تب می سوزه.

مات و حیران دستش را روی بازوی پسرش گذاشت: اینجا چکار می کنه؟!
–قضیه اش مفصل ِ حاجی.باز کن درو!

امیربهادر به شانه ی کارن تکیه کرده بود و هذیان می گفت…اما لحظه ای که حاج صادق دستش را روی بازوی او گذاشت و صدایش را شنید سرش را بالا گرفت.

چشمانش متورم و نیمه باز مانده بود.
میان تب و توهم و هذیان دست و پا می زد و فکر می کرد دیدن پدرش آن هم جلوی ویلا تنها می تواند جزوی از توهماتش باشد.

پوزخند زد و در حالی که رنگش همچنان پریده و فقط چشم ها و گردنش ملتهب بود با صدایی که می لرزید و به زحمت شنیده می شد بریده بریده زمزمه کرد: اونا گفتن که…بیای؟آره!خبرت کردن!اما…دیر اومدی حاجی!نمایش تموم شد!اونا جات…اومدن حاجی!زدن!زخم ِ زبوناشونو…به پسر ِ ناخلفت…زدن و رفتن!
شدیدا به سرفه افتاد.
دستش را جلوی دهانش گرفته و بی وقفه سرفه می کرد که حاج صادق با صورتی درهم و دستی که تسبیح را در مشتش گرفته و می لرزید را پیش برد و در عقب را باز کرد.

کارن جسم ِ مرتعش ِ امیربهادر را روی صندلی خواباند و در ماشین را بست.
سراسیمه پشت فرمان نشست!
حاج صادق بی صدا و همانطور که دستش را مشت کرده و کنار پایش گذاشته بود روی صندلی ِ جلو نشسته و بیرون را نگاه می کرد!
فکش سفت و منقبض شده بود.

کارن نفس بریده استارت زد و پایش را روی گاز فشرد.
سرفه های امیربهادر به ناله بدل شده بود.
کارن از آینه ی جلو نگاهی به او که سرش را به پشتی ِ صندلی تکیه داده بود انداخت: دیشب زیر ِ بارون بودی؟شنیدم اینورا بارندگی حسابی کولاک کرده.
امیربهادر با چشمان بسته کمی سرش را تکان داد و صورتش را روی شانه ی چپ مایل کرد.
درد داشت.

کارن لب فشرد و غر زد: کی می خوای عادت بدتو بذاری کنار؟تا می بینی یه نمه بارون زده راه می افتی تو کوچه و خیابون که چی بشه؟
پوزخند محوی گوشه ی لب بهادر بود.
با چشمان بسته نالید: بیرونم کردن.

جمله اش نظر ِ حاج صادق را که اخم آلود و عصبی روی صندلی جلو نشسته و تسبیحش را در مشت گره خورده اش فشار می داد جلب کرد.
کارن متوجه شده بود.
از طرفی با کنجکاوی پرسید: مگه ویلای من نبودی؟کی بیرونت کرد؟

امیربهادر با صدای ریزی زیرلب گویی که هذیان می گوید و متوجه هیچ کس نیست زمزمه کرد:گفتنم نمک به حروم.جوابشونو دادم و…جاش سیلی خوردم!این جماعت…بد…بد تا می کنن لامروتا!

صدایش به حدی آرام بود که به زور شنیده می شد.
مرتب سرفه می کرد.
کارن نیم نگاهی به صورت ِ برافروخته ی حاج صادق انداخت و با تک سرفه ای مصلحتی گفت: فکر کنم هذیون میگه حاجی.نه؟!

عکس العملی نشان نداد.
زیر لب استغفار کرد و همزمان که چشم فرو می بست سرش را جانب پنجره چرخاند!
کارن هنوز کنجکاوی اش ارضا نشده بود!
نگاهی از سر شک و تردید به حاج صادق انداخت و همانطور که پایش را روی گاز فشار می داد خطاب به امیربهادر پرسید: می شنوی صدامو پسر؟کی زدت بهادر؟سر ِ چی؟
امیربهادر حال ِ خوبی نداشت و متوجه ِ اطرافش نبود.
کارن که دید امیربهادر نمی تواند جوابش را بدهد دیگر چیزی نگفت.

امیربهادر را به نزدیک ترین کلینیک رساند…ولی حاج صادق از ماشین پیاده نشد.
کارن از این همه خشم و کینه حیران مانده بود.
امیربهادر را به کمک یکی از پرستاران ِ مرد داخل کلینیک بردند.
دکتر با دیدن ِ حال و روز ِ او به سرعت دستور ِ بستری شدنش را داد.
کارن از ساختمان بیرون آمد و سمت ِ ماشین دوید.

حاجی آرنجش را به لب پنجره تکیه داده و موهایش را میان پنجه هایش گرفته و سرش را فشار می داد.
صدای کارن را که شنید دستش را پایین انداخت.
–بستریش کردن حاجی.الان بردنش بخش.تبش خیلی بالاست، باید بمونم پیشش.شما می خوای برگرد حجره که مشتری منتظر نمونه!

حاج صادق با تردید نگاهی به او انداخت و همان نگاه را به آرامی سمت ِ ساختمان ِ کلینیک انداخت.
در ماشین را باز کرد و پیاده شد: خیلی خب تو همینجا باش.اگه پولی چیزی هم نیاز داشتی زنگ بزن به خودم!
کارن سر تکان داد: خدا رو شکر پول هست حاجی.شما برو به سلامت!

ناخودآگاه از غرور و تکبری که حاجی در قبال ِ فرزندش نشان می داد به عنوان دوست ِ امیربهادر کمی دل چرکین شده بود و برخلاف قبل سرد رفتار می کرد.
حاج صادق بی توجه به لحن ِ معنادار ِ او پشت فرمان نشست و حرکت کرد.

کارن همانجا دست به کمر ایستاده و رفتنش را تماشا می کرد.
سری جنباند و با افسوس پوزخند زد: به والله که امیربهادر سنگ ِ جلو شماها.آخه انصافتون کجا رفته؟پسرت رو تخت داره جون میده و اونوقت…پوف!بعد میگن قوم ظالمین نداریم؟!

حرصش بالا آمده بود.
سمت کلینیک دوید و وارد بخش شد.
امیربهادر روی تخت بیهوش افتاده بود.
پرستار سرمش را وصل کرد و رو به کارن گفت: تزریقشو انجام دادم!ان شالله تبش پایین میاد!
–دکترش چی گفت؟رفیق ِ ما تا شب حالش خوب میشه که مرخصش کنین؟
–تا دکترش دستور نده نمی تونیم.امیدتون به خدا باشه.فعلا منتظریم تبش پایین بیاد.
و از اتاق بیرون رفت.
کارن سمت ِ تخت رفت و کنارش ایستاد.
امیربهادر را صدا زد…ولی خواب بود.
صدای زنگ ِ موبایلش که بلند شد سریع از اتاق بیرون آمد و جواب داد!

پیراهن را سمتش گرفت و با کج خلقی گفت: انصافا این راهش نبودآ رفیق!پریزاد بدجور بی تابی می کرد.چرا گفتی نیاد؟!

پیراهن را با ضرب و زور از میان انگشتان کارن بیرون کشید و حینی که آن را روی شانه های خود می انداخت گفت: پریزاد بخواد بیاد خاله و عمو وحید و بقیه رو هم دنبال خودش راه میندازه.باز خاله و عمو وحید یه چیزی!حالشو ندارم قیافه ی یاشار رو هم اون وسط تحمل کنم!

–چرا؟!یه عیادت که این حرفا رو نداره!

-تو نمی فهمی من چی میگم!

–فارسی بگی می فهمم!

-پریزاد رو من می شناسم.بیاد اینجا نگران میشه که اون وقت عمو وحید سه سوته دستشو می خونه.نمی خوام دختره رو بیخود و بی جهت بندازم تو دردسر!

–اگه آقا وحید تا الان فهمیده باشه چی؟!

امیربهادرآخرین دکمه ی پیراهنش را بست و با تردید به کارن نگاه کرد: یعنی میگی گفته؟!…نچ!نه بابا نگفته.اگه گفته بود که اوضاع انقدر آروم نبود!

کارن دستانش را در جیب شلوار خود فرو برد و به دیوار ِ اتاق تکیه داد: تو نباید به من می گفتی که خاطر ِ پریزاد رو می خوای؟این همه وقت سکوت کردی تا…

-تا کسی چیزی نفهمه!

با تعجب پرسید: آخه چرا؟!

از روی تخت بلند شد و دستی به پیراهنش کشید.

اخم هایش جمع بود: چون می دونستم شدنی نیست.من کجا و پریزاد کجا؟!

کارن نیشخند زد: حالا چی؟ معجزه شده؟

اخم هایش نرم از هم باز شد.با لبخند ِ کمرنگی نیم نگاهی به صورت ِ متعجب ِ رفیقش انداخت و گفت: شایدم داره میشه.خدا رو چه دیدی؟

–تو دیگه کی هستی پسر؟وقتی رفتی طرف ِ نازیلا گفتم دلتو به خوشگلیش باختی و خلاص.اما حالا می بینم از قبل عاشق ِ پریزاد بودی و نازیلا رو بهونه کردی تا با باباش شریک بشی!

-که اونم نشد.بعدشم دخترش انقدر سابقه اش خراب بود که کشیدم کنار!

–اگه نازیلا دختر خوبی بود چی؟جدی جدی باهاش ازدواج می کردی؟!

اخم کرد و انگشتانش را شانه وار میان موهای پریشان خود کشید: مگه اینکه مغز ِ خر خورده باشم.قاعده ی گلیمم دستمه تا نخوام پا درازتر کنم!من اگه بخوام به پول و پَله برسم واسه اش زحمت می کشم!زیر ِ دِین ِ حاجی و مهندس و ولاغیر نمیرم که پس فردا تو سرم بزنن و منتشو به رخم بکشن!

کارن با لبخند نگاهش می کرد.

–میگم رنگ و روت بهتر شده.خودمونیم چی زدن بهت که هفت هشت ساعته تبت افتاد و رو به راه شدی؟

هر چند صدایش هنوز گرفته بود و چشمانش خون دویده و سرخ بود اما با لبخند ِ ماتی گفت:نمی دونم ولی هر چی بود دمشون گرم!این تب ِ لعنتی از پا درم آورده بود کارن.اون که قطع شد سرپا شدم.ببینم کسی رو که خبر نکردی؟

–نه!منتهی اگه پریزاد به کسی چیزی نگفته باشه!

امیربهادر سر تکان داد.

کارن پرسید: میونه ات با یاشار واسه همیشه بهم خورد؟به همین سادگی؟

-اونم امتحانشو پس داد.رفیق ِ واقعی فقط تو شرایط سخته که خودشو نشون میده.

–خوبه قوم و خویش بودین و اینقدر دودره بازی در آورد!باورم نمیشه.یاشار که بچه ی خوبی بود؟!

امیربهادر پوزخند زد.

از اتاق بیرون رفت و کارن پشت سرش راه افتاد.

امیربهادر که هنوز از نظر جسمی کمی ضعف داشت آرام تر قدم بر می داشت: خلایق هر چه لایق.ولمون کن بابا!واسه من فقط پریزاد مهمه!

–اونو که دارم می بینم…ولی رفاقت و برادری ِ تو و یاشار…

-نخواستم اون برادری رو که بخواد اینجوری خنجر بشه و بشینه وسط ِ سینه ام.یاشار زیادی رو بازی کرد اینه که زود شناختمش.از اون توقعی ندارم چون هر چی نباشه منو به چشم رقیبش می بینه…ولی بهنام…

سکوت کرد.

سکوت ِ سنگینی که باعث شد کارن با نگرانی نگاهش کند: بی خیال!هر چی بوده گذشته!تو که از این روزا زیاد دیدی.

زهرخندی کنج لب داشت: به حرف راحته!خیلی هم ازش نگذشته.همین صبح تو ویلا هر چی از دهنش در اومد بارم کرد.شاخ و شونه کشیدنای یاشار به یه گوشه چشمم هم نیست ولی بهنام همخون ِ منه.هیچ بدی بهش نکردم که بخواد اینجوری تو روم وایسه.

کارن همان چیزی که از بهنام تصور می کرد را آنی به زبان آورد: احتمالا داره حسودی می کنه.دیده مستقلی و رو پای خودت وایسادی ولی اون هنوز بند ِ حاجی ِ ونتونسته حرف ِ دلشو به زبون بیاره.به جان ِ خودم داداشت داره حسودی می کنه وگرنه قد و قاعده ی یاشار ازت بدش نمیاد!رقیب خطرناک تره!

میان حرفش آمد و گفت: از کسی که حسادت می کنه هر کاری ساخته ست.بهنام امروز به اندازه ی یاشار خودشو از چشم ِ من انداخت.تا امروز فکر می کردم رو حساب ِ امر و نهی کردنای حاجی ِ که این بچه دور برداشته…ولی جوری تو چشمام نگاه کرد و حرفشو زد که انگار قتل و معصیتی کردم و ندونسته لایق ِ جهنم ِ خدا شدم. واسه منفعت خودش تو هر جبهه ای سرک می کشه! زخم زبونای بهنام از پا درم آورد وگرنه کیه که با یه تب زانو بزنه؟!

لبخند می زد.تلخ!

کارن تک خنده ای کرد و گفت: پس اگه اینجوری باشه اوضاع ِ یاشار حسابی چپ اندر قیچی ِ !با این کاراش بالاخره از اینجا رونده و از اونجا مونده میشه.می دونه با بد کسی رقیبه!اینه که ترسیده و داره دست و پا می زنه.

بهادر چیزی نگفت.

در خودش فرو رفته بود.

از در ِ کلینیک بیرون رفتند.

کارن موتور امیربهادر را که از ویلا آورده و گوشه ای پارک کرده بود با دست نشان داد: حال و حوصله اشو داری؟نداری خودم بشینم؟

دستش را جانب ِ او گرفت: بده سوئیچو!

سوئیچ را از کارن گرفت و سمت موتورش رفت.

در حالی که سعی داشت روشنش کند گفت: یاشار آخرته هر چی نامرد ِ!الان کسی نمی دونه تو سر ِ این بشر چی می گذره.حاضرم قسم بخورم که پیش ِ خودش میگه بذار خودمو جا کنم اون وقت ببین چه ها کنم!بالاخره یه روز گندش در میاد.

— تو هم بزن به طبل بی عاری!اگه جلوش وا بدی فکر می کنه خبری ِ !بالاخره قسمت هر چی باشه همونه یاشار هم ناچار میشه کوتاه بیاد!

امیربهادر سری به نشانه ی مثبت جنباند و گفت: بشین که دیر ِ!

کارن پشت سرش نشست و دستش را روی شانه ی بهادر گذاشت: قبل اینکه برگردیم ویلا بریم یه رستوران درست درمون تا یه دلی از عزا در بیاریم . حسابی گشنمه.

امیربهادر راه افتاد و همزمان که از محوطه ی کلینیک خارج می شد گفت: ویلا نه.بعد شام میریم یه جای دیگه!

–کجا؟!

-رسم بر اینه همسایه بره عیادت ِ مریض دیگه نه؟

کارن مشکوفانه لبخند زد: که چی؟

-حالا ما یه نموره دست می بریم تو رسم و رسومات و پیش قدم میشم ویلای کناری!اگه خاله پریچهر چیزی گفته باشه یحتمل الان تو دل ِ یاشار و بهنام عروسی ِ !

–بابا تو دیگه کی هستی؟می خوای بری عروسی رو عزا کنی؟!

امیربهادر خندید.

لحنش خباثت عجیبی داشت: فردا بر می گردم تهرون!دلشو ندارم قبل رفتن بی خیال ِ این طایفه بشم.یه خداحافظی ِ مشتی که حقشونه؟!

— بذار یه کم رو پا بشی بعد!باز یه حرفی می زنن قاطی می کنی آ!

-می خوام پوستم کلفت شه.باید به این حرفا عادت کنم.نمی خوام تا گفتن بالا چشمت ابرو اونقَدَر حرص بزنم که به غش و ضعف بیافتم.

–ارزششو نداره جون ِ تو!

-من میگم داره.این قوم و خویشای بی مروت تا آخر عمر دست از سر من بر نمی دارن.دیگه اگه بفهمن که از حرفاشون بدم میاد و به خودم می گیرم تا عمر دارن ولم نمی کنن.می خوام تا می تونن خودشونو خالی کنن.وقتی به مرور بفهمن عین خیالم نیست خسته میشن و زبونشونو رو بهادر غلاف می کنن!

کارن با لبخندی از سر رضایت گفت: اتفاقا حرف ِ منم همینه.اگه ببینن بی خیالی دیگه کار به کارت ندارن.

-با کاری که دیشب کردن هر کی جای من بود می نشست سر جاش و دیگه اسمشونم نمی آورد ولی این بدتر ِ !من به خاطر پریزاد هم که شده باید برم تو دل ِ این طایفه!اگه کنار بکشم فکر می کنن ترسیدم یا به چیزی که می خواستن رسیدن.یاشار و بهنام امروز دیدن که حالم بده.نمیذارم پشت ِ سرم بگن و بخندن و مسخره بازی راه بندازن.از فردا هم می چسبیم به کار و کاسبی!یه سری برنامه ها دارم که اگه عملی بشه دهن ِ یه مشتشون بسته میشه!

با تعجب گفت: عجب آدمی هستی آ! جلو جلو فکراتو می کنی و پای عمل که وسط می رسه تازه یادت می افته به شریکت بگی؟

-نگفتم چون تا اینجای مراتب به تو مربوط نمی شد.بعد از اینم نمیشه.

–مگه در مورد کار نیست؟

-نه!

–نکنه تو سرت افتاده که مغازه رو تعطیل کنی؟

–هنوز خیلی زوده.حداقل یه لقمه نون از اون مغازه در میاد واسه ام.تا وقتی از گنده مُنده هاش مطمئن نباشم هوای ریزه میزه ها رو دارم.به قول ِ سدآقا خدابیامرز حساب به دینار و بخشش به خروار!هر چیزی سر جای خودش رفیق!می دونی حاجی همیشه به من و بهنام چی می گفت؟!

کارن که هنوز از قضیه ی حاج صادق و اینکه او هم آنجا بوده چیزی به میان نیاورده بود با تک سرفه ای پرسید: چی می گفت؟!

امیربهادر از یادآوری نصایح ِ پدرش لبخند ِ کمرنگی روی لب نشاند: می گفت حساب و کتاب و کار و پول باید دقیق باشه…منتهی کرم و بخشش ِ خلق الله بی حساب و کتاب!

— فکری تو سرته؟

-فکری که نه.می خوام اگه خدا خواست و کار و کاسبیمون گرفت یه بخشی از درآمد ِ یک ساله رو از سهم ِ خودم ببخشم به بهزیستی!کنارش مغازه هم که هست.بالاخره امورات می گذره.

کارن با تعجب از سر شانه نگاهش می کرد.

به حدی که امیربهادر پرسید: چرا ساکتی؟!

–تو و اینکارا؟!

-مگه من چمه؟!

–خود ِ تو حاجی رو واسه این چیزا مسخره نمی کردی؟!

امیربهادر اخم کرد و جدی گفت: من کی حاجی رو واسه دست به خیریش مسخره کردم؟شعر نگو!

–چه می دونم توام.خودت می گفتی با همه ی کاراش مخالفی!

-ربطی به اون قضیه نداره.این انتخاب ِ خودمه نه حاجی!

–رو چه حسابی؟

– فکر کن یه جور عهده!

کارن مکث کرد و با خنده گفت: د ِ اینو از اول می گفتی برادر ِ من!پس پای عشق و عاشقی…

-خفه!

کارن مردانه خندید و دستی به شانه ی بهادر زد: کارت درسته.همین که عشق ِ پریزاد تونسته انقدر عوضت کنه آ خودش ته ِ معجزه ست!

امیربهادر نفس عمیق کشید.

فرمان موتور را میان انگشتانش فشار داد و آن را مقابل ِ رستوران نگه داشت: عمو وحید دختر به آدمی مثل ِ من نمیده.واسه همین یه کم تغییر لازمه!

کارن از روی موتور پایین پرید:پس فکر ِ عاقبتی!

-همیشه بودم!الانم هستم.

–اگه بهونه ات پریزاد ِ که چه بهتر!ولی مطمئنی خودتم می خوای؟

موتورش را پشت ِ در رستوران پارک کرد و سوئیچ را برداشت: ناسلامتی منم پسر ِ حاجی ام!نکنه تو هم فکر کردی استغفرالله کافرم؟!

کارن سر تکان داد: نه بابا چرت نگو.کافر چیه؟اگه هر کی با خوردن دو پیک شراب و کشیدن ِ دو نخ سیگار قرار ِ اولاد ِ ناخلف ِ باباش بشه و بهش بگن کافر که نصف ِ بیشتر ِ همین مردم باید قید ِ خونه و خونواده و زندگیشونو بزنن.اون موقع دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه!

امیربهادر لبخند زد: اونشم درست میشه.پریزاد که باشه همه چی حله.

و دستی به بازوی کارن زد و ادامه داد: بریم!بریم رفیق که روده کوچیکه روده بزرگه رو تیکه و پاره کرد.

کارن خندید و شانه به شانه ی امیربهادر وارد ِ رستوران شد: به نظرت سرمایه ای که گذاشتیم وسط کافیه؟من میگم یه مدت ِ دیگه صبر کنیم.

–آره به ریسکش نمی ارزه.این دوره و زمونه که واسه یه قرون و دوزار باید پیش هر کس و ناکسی جون بکنی بی مایه فطیره.اگه هوای حساب و کتابمون رو نداشته باشیم عین ِ آب خوردن از دستش میدیم!

–منم شریک دیگه؟!حرف زدیم!

امیربهادر با شیطنت نگاهش کرد: برادریمون به جا، بزغاله یکی هفت صنار!

چشمان کارن گرد شد که امیربهادر خندید و پشت میز نشست: شوخی کردم پسر.بپا غش نکنی.

کارن نفسش را فوت کرد و مقابل ِ امیربهادر نشست: خدا بگم چکارت نکنه.همینجوری گشنه ام که هست تو هم بزن ما رو سکته بده!

امیربهادر با لبخند و نگاهی مزاح گونه به او چشم دوخته بود.

گارسون با رویی گشاده کنارشان ایستاد و پرسید: سلام.خوش اومدین!

راننده سر خم کرد و از شیشه ی جلو نیم نگاهی به پلاک خانه انداخت: همینجاست؟!

حینی که دستش را داخل جیب کتش می برد تا کرایه را حساب کند گفت: دستت درد نکنه.چقدر میشه؟!

مرد لبخند زد: مهمون ما حاجی!

سری جنباند و گفت: سلامت باشی.این همه راه اومدی خسته ات کردیم.حلال کن!

–حلالت.این چه حرفیه؟!

از ماشین پیاده شد و در را بست.

از داخل کیف پولش دو اسکناس درشت بیرون آورد و از پنجره ی جلو روی صندلی انداخت: یاعلی!

–خیر ببینی حاجی!زَت زیاد!

و پایش را روی گاز گذاشت و از کنارش رد شد.

دستی به محاسنش کشید و تسبیحش را میان انگشتانش گرفت!

نگاهش سراسر کوچه را کاوید و سمت ِ در قدم برداشت.

قبل از اینکه زنگ را بزند، متوجه شد که در حیاط نیمه باز است.

با این وجود چون می دانست نامحرم داخل خانه است دستش را سمت ِ زنگ برد…اما قبل از اینکه انگشت ِ اشاره اش به دکمه ی آیفون برسد صدایی را زمزمه وار از داخل حیاط شنید.

ناخودآگاه با شنیدن ِ صدای فریده و از آن مهم تر اسم ِ خودش و امیربهادر بر خلاف میلش که از استراق سمع هیچ خوشش نمی آمد گوش تیز کرد تا متوجه مکالماتشان شود!

ظاهرا طرف ِ صحبت فریده، یاشار بود!www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *