خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت23

رمان حاکم پارت23

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

–واقعا حالش بد بود؟یا خودشو زده به ننه من غریبم بازی؟!

–نه معلوم بود تظاهر نمی کنه! تب داشت.

–یعنی به خاطر ِ دیشب ِ ؟!نکنه یه بلایی سرش بیاد؟اون وقت مگه میشه حریف ِ زبون فخرالسادات شد؟تا همه چیو نذاره کف ِ دست ِ حاجی ول کن نیست.

–نگران نباش مامان.امیربهادر بیدی نیست با این بادا بلرزه!یه تب ساده ست همین.

–امیربهادر هم آدمه پسرم!مگه نمیگی عصری رفتی جلوی ویلا درو باز نکرده؟

–شایدم برگشته تهران.چه بهتر ولش کن بذار هر غلطی دلش می خواد بکنه.سایه ی نحسش رو سر ِ ما نیافته شرش کم.

–فکر کنم زیاده روی کردیم.نباید می زدم تو صورتش!

–شما بهترین کارو کردی.زبونش زیادی دراز شده بود.چه معنی داره جلوی بزرگترش اینکارا رو می کنه؟!

–حالا خودش نیست خداش که هست.امیربهادر لام تا کام حرف نزد. اما…

–پشیمون نباش مادر ِ من!امیربهادر دست از اینکاراش نمی کشه.بی خیال، بریم تو.

–چی بگم والا!شایدم تو راست میگی.سبد ِ ظرفا رو میاری؟

–آره.چیز ِ دیگه هم هست بگو.

–دستت درد نکنه.بریم یه چای تازه دم بدم بخوری خستگیت در بیاد.امروز چکارا کردی؟بابات می گفت…

دیگر صدایشان از آن فاصله شنیده نمی شد.

با اخم دستی به صورت ِ خود کشید و عقب ایستاد.

در را به آرامی بست و دستش را سمت ِ زنگ برد.

تظاهر کرد که تازه رسیده!

کمی بعد صدای حوریه خواهرزاده اش را شنید: بله؟!

–باز کن دخترم!

صدای متعجب و خوشحال ِ دخترک در آیفون پیچید: دایی جون شمایین؟مامان؟مامان دایی صادق اومده!

و در را باز کرد.

کمی آن را هول داد و یاالله گویان وارد ِ حیاط شد.

در را که بست فخرالسادات و یاشار لبخند به لب روی تراس ایستادند.

–سلام حاج آقا.خوش اومدین!

–چشممونو روشن کردی خان داداش.بفرما تو.

از پله های ایوان بالا رفت و نیم نگاهی به هر دوی آن ها انداخت.

ولی قدری بیشتر روی یاشار که با لبخند به دایی اش نگاه می کرد تامل کرد.

–علیک سلام!چه خبر؟همه چی رو به راهه ؟

یاشار سری تکان داد و حینی که از حضور ِ حاج صادق این وقت از شب در ویلای خودشان متعجب بود با لبخند گفت: بله دایی جان.راضیم به رضای خدا.بفرما تو.چه خوب کردی اومدی.

حاج صادق نگاهش را سنگین و شمرده از روی یاشار برداشت و پا به خانه گذاشت!

فریده و همسرش لبخندزنان به استقبال او آمدند.

فریده به ظاهر سر از پا نمی شناخت و اظهار خرسندی می کرد: الهی فدات شم خان داداش.خوش اومدی .قدم سر چشممون گذاشتی.بفرما.بفرما اون اتاق.چقدر خوشحالمون کردی اومدی!

همگی به همان اندازه اظهار خوشحالی می کردند و حاج صادق سنگین و مردانه در جوابشان تنها زیر لب پاسخ های سرسری و کوتاه می داد.

برعکس ِ دفعات ِ پیش اینبار بیش از حد ساکت بود!

وارد ِ پذیرایی که شد با دیدن ِ خانواده ی وحید ناخودآگاه آرامش گرفت و لبخند ِ کمرنگی روی لب زد.

وحید با رویی باز جلو رفت و محترمانه با او دست داد: سلام حاج آقا.مشتاق ِ دیدار.حال و احوال چطوره؟

حاج صادق که با وحید میانه ای دوستانه داشت بعد از سلام و عیلک و روبوسی دستی به شانه ی او زد و گفت:تا عصر درگیر ِ حجره و مشتریا بودم.وگرنه همون دیروز باهاتون می اومدم.هر چند رفیق ما یه کم حالش خوب نبود اما الان بهتره شکر خدا.شما چه خبر وحیدخان؟

–مخلصم حاجی.اِی!می گذرونیم شکر.بفرما اینجا.

و بالای اتاق را نشان داد.حاج صادق قدمی پیش رفت.صدای سلام و احوال پرسی ِ پریچهر و پریزاد را که شنید سر بلند کرد.

در جواب ِ پریچهر سری با عطوفت تکان داد و نگاهش را به پریزاد انداخت.

دخترک سر به زیر شد و حاج صادق با لحنی آرام گفت: سلام دخترم.حالت چطوره؟

پریزاد با لبخند ِ ملیحی نگاهش کرد: خوبم حاج آقا.ممنون.

–الهی شکر.

پروانه که کنار مادرش بود شیرین و کودکانه به حاجی سلام کرد.

میانه ی حاج صادق با کودکان خوب بود.

در جواب لبخندی پدرانه تحویلش داد و گفت: سلام باباجان.ماشاالله چه بزرگ شدی دختر گلم؟

پروانه که ته تغاری ِ لوس و بازیگوش ِ پریچهر بود لبخندی زد و خودش را به دامان مادر چسباند.

به تعارف ِ فریده حاج صادق (یاعلی) گویان روی مبل نشست.

کمی بعد که همگی از پذیرایی و خوش و بش فارغ آمدند در سالن جمع شدند.

صحبت هایشان گرم گرفته و از دورهمی که با حضور حاج صادق حالا شکلی محترمانه تر گرفته بود راضی بودند.

حاج صادق نگاهش را اطراف هال چرخاند: خانم سادات رو نمی بینم اینجا؟!

فخرالسادات در جواب برادرش گفت: سرش درد می کرد!قرص خورد گرفت خوابید خان داداش.فکر کنم آب و هوای اینجا زیاد بهش نساخته!

حاج صادق نگاهی به چشمان ِ خواهرش انداخت و با اخم پرسید: طوریش که نیست؟

–نه حاجی.بعد شام خوابید.راستی شما غذا خوردی ؟

سرش را تکان داد و تسبیحش را میان انگشتانش گرفت: سیرم!

و رویش را طرف وحید کرد و بحث ِ کار را پیش کشید.

فریده کنار ِ یاشار نشسته بود.

همانطور که نگاهش به حاج صادق بود و اجبارا به مکالمات ِ او با پدر ِ پریزاد گوش سپرده بود، سرش را از روی شانه ی راست کمی جانب پسرش مایل کرد و زیر لب پرسید: به نظرت حاجی امشب یه هوا سر سنگین نیست؟!

یاشار شانه ای بالا انداخت و به همان آرامی گفت: نمی دونم.متوجه نشدم.

نیشخند زد:نمی دونم والا! شاید من زیادی حساس شدم.ولی انگار یه کم دَمَق ِ !از وقتی اومده فقط با وحید و خونواده اش گرم گرفته.انگار نه انگار که ما هم تو اتاقیم.

–باشه مامان.زیاد پچ پچ نکن شک می کنن.بعد معلوم میشه.

و با لبخندی مصلحتی صدایش را با تک سرفه ای صاف کرد: چه خبر از بازار دایی جان؟شنیدم گفتین تا عصر حجره بودین.

حاج صادق نگاهی زیر چشمی به او انداخت.جدی بود.استکانی که در دست داشت را بالا برد و جرعه ای از چایش را نوشید.

کمی بعد، حینی که دستی به گوشه ی سبیل های جوگندمی پرپشت خود می کشید گفت: کار و بار خوبه شکر ِ خدا!

صدای (خدا رو شکر) و (الهی خدا به سفره ات برکت بده حاجی) و (چه خوب) و… از هر سو زیرلب شنیده می شد که حاج صادق ادامه داد: صبح یه سر این طرفا زدم.ولی تا غروب تهرون بودم.

فریده با تعجب گفت: اِ وا.خان داداش صبح اومده بودی اینجا و ما خبر نداشتیم؟

–قرار نبود خبر بدم.اتفاقی شد.یا شایدم خواست ِ خدا بود!

و نگاهی معنادار به یاشار و مادرش انداخت.

لحن ِ جدی ِ حاج صادق اجازه ی کنجکاوی نداد.

به ناچار سکوت کردند و به صورت ِ یکدیگر نگاهی انداختند!

حاج صادق جرعه ای دیگر از چایش را نوشید و گلویی تازه کرد: رضا گفت فرش ابریشم بافتی که یکی از مشتریا سفارش داده بود رو برده گذاشته تو زیرزمین ِ ویلای لواسون.من و کارن پسرش هم به هوای فرش یه سر اومده بودیم اینجا.

یاشار با تعجب نگاهش را از حاجی گرفت و به بهنام انداخت.

بهنام که تا آن موقع ساکت نشسته بود، با دستپاچگی پرسید: تو همین…ویلا بغلی؟!

حاج صادق سری جنباند و به پسرش نگاه کرد.

با زیرکی پرسید: چطور؟چرا تعجب کردی پسر؟

بهنام کمی خودش را جمع و جور کرد: نه حاجی.همینجوری پرسیدم.

لبخندی کمرنگ گوشه ی لب ِ حاج صادق نشسته بود که از دید ِ هیچ کدام پنهان نماند.

پریچهر و پریزاد نیم نگاهی به یکدیگر انداختند و پریزاد دستش را نامحسوس روی پای مادرش گذاشت.

پریچهر سری تکان داد و نگاهی مملو از آرامش مهمان ِ چشمان ِ دخترش کرد.

فخرالسادات که بدش نمی آمد بحث ِ امیربهادر را پیش بکشد و خواهر ِ زبان درازش را سنگ ِ روی یخ کند آتش بیار ِ معرکه شد و با لبخند رو به برادرش گفت: با این حساب خان داداش فکر کنم امیربهادر رو هم دیده باشی.اونم با ما اومد لواسون.منتهی ویلا کناری می مونه!

با این حرف، فریده که داشت چایش را می خورد به سرفه افتاد و یاشار نگاهش را از حاج صادق گرفت و بهنام سر به زیر شد.

اما نگاه ِ حاجی فقط روی یاشار بود: دیدمش.یه کم ناخوش احوال بود انگار.زهراسادات رو صدا کنید بگین بیاد اینجا.

فخرالسادات کمی تکان خورد و با لبخند گفت: بذار بخوابه حاجی.زن داداش از دیشب دل و دماغ نداره.بخوابه سرحال میشه.

حاج صادق اینبار با اخم به خواهرش نگاه کرد: از دیشب؟چرا؟مگه چیزی شده؟

فریده تک سرفه ای کرد و نامحسوس برای خواهرش چشم و ابرو آمد که بیش از آن ادامه ندهد!

فخرالسادات پوزخند زد و فریده رشته ی کلام را در دست گرفت: چیزی نیست خان داداش.امیربهادر یه توکه پا اومده بود اینجا.بلا به دور یه حرفایی زد که اعصاب ِ همه مونو بهم ریخت.خدا نصیب ِ گرگ ِ بیابون نکنه حاجی.زهراسادات از بابت ِ اون یه کم رنجیده!

پریزاد و مادرش حیرت زده به او نگاه کردند.

پریزاد زیر لب گفت: مـــامــــان؟!…

پریچهر سر پنجه اش را روی دست ِ دخترش گذاشت و کمی فشار داد: هیسسس!تو هیچی نگی آ.بذار ببینم چی می خواد بشه!

-اما…

–میگم جون ِ من حرف نمی زنی.بگو چشم!

پریزاد لب فشرد و تمام حرصش را روی دندان هایش خالی کرد!

حاج صادق نگاهی کوتاه به خواهر کوچک و ناتنی اش انداخت و خطاب به فخرالسادات پرسید: فریده راست میگه؟!

فخرالسادات که رویای داشتن ِ دامادی چون امیربهادر را برای تصاحب ِ میراث ِ سدآقا در سر داشت به طرفداری از او گفت: فریده عادت داره پیاز داغشو زیاد کنه خان داداش.امیربهادر دیشب هیچی نگفت و رفت.ولی خب…بعضیا دل ِ بچه رو بد شکستن.

فریده پوزخند زد: خوبه خوبه توام!چی چیو پیاز داغشو زیاد می کنم؟ امیربهادر دلی هم داره که بخواد شکسته شه؟اون اگه بچه ی صالحی بود که احترام ِ داداشمو نگه می داشت.

شهریار چشم غره ای به زنش رفت و گفت: بسه زن.جلوی حاجی زشته این حرفا!

–مگه بیراه میگم عزیزم؟چه زشتی داره؟همچین میگین انگار خان داداشم نمی دونه.اگه این پسر پاک و درست بود که باعث آبروریزی نمی شد.والا آوردن ِ اسمش هم کراهت داره!

حاج صادق زیر لب که کسی متوجه نشود «لااله الا الله» گفت و چشم فرو بست!

فخرالسادات رو ترش کرد و با صورتی سرخ در جواب خواهرش سر و گردن تاب داد: چیه عینهو کنیز ِ حاج باقر یه بند غر می زنی فریده؟والا بلا خوبیت نداره جلو بزرگ تر!کراهت یعنی چی؟هرچی نباشه پاره ی تن ِ حاجی ِ !

فریده که هیچ کنترلی روی زبان ِ نیش دارش نداشت و به هر طریقی سعی داشت امیربهادر را پیش ِ چشمان ِ برادرش خراب کند تا میانشان صلحی برقرار نشود و بتواند خانه ی سدآقا را خود به تنهایی در چنگ بگیرد، پا روی پا انداخت و پوزخند زد: اگه دروغ میگم بگو دروغ میگی.چیزی نیست که کسی ندونه.آقا وحید و خونواده اش هم که از خودمونن.امیربهادر صدتا چاقو بسازه یکیش دسته نداره.من که باهاش پدرکشتگی ندارم.همخون ِ خودمه.خدا شاهده تا قبل این جریانا مثل ِ یاشار ِ خودم دوستش داشتم ولی چی شد؟نمک خورد و نمکدون شکست.

فک حاج صادق سفت شده بود.

چشمانش را باز کرد.نگاهش به کف ِ هال بود و تسبیح را میان انگشتانش فشار می داد.

فخرالسادات که جوش آورده بود گفت: مگه به تو بدی کرده که اینجوری به جلز و ولز افتادی؟سیب پای درخت ِ خودش می افته.اگه کدورتی هم باشه بین پدر و پسر ِ تو چرا خودتو میندازی وسط ِ معرکه؟!استغفرالله، یه بارکی بیا حکم ِ مرگ ِ بچه رو هم صادر کن دیگه!

حاج صادق تمام مدت ساکت نشسته و با ابروهای درهم به بحث ِ میان ِ آن دو گوش می کرد.

ظاهرا خیلی حرف های ناگفته میانشان بود که کم کم داشت به زبان می آمد.

سکوت کرده بود تا خوب دق و دلی ِشان را خالی کنند!

تعجب می کرد که حالا و بعد از مدت ها بحث ِ امیربهادر این چنین میان ِ خواهرانش رنگ گرفته و هر کس چیز جدیدی برای برملا کردن رو می کند!

با اینکه از درون خودش را می خورد تا چیزی نگوید ولی سعی داشت تا پایان این بحث بماند و بشنود و صبر خودش را امتحان کند!

فریده کوتاه بیا نبود.

انگار سکوت ِ حاج صادق حسابی دلش را قرص کرده بود که هر اتفاقی هم بیافتد، برادرش از روی نفرتش به امیربهادر باز جانب ِ خواهرش را می گیرد.

از این رو چون پشتش را به او گرم می دید به راحتی قفل ِ زبانش را باز کرد: آدم ِ کافر از چشم ِ خدا هم می افته چه برسه به خلق ِ خدا!چه فرقی می کنه کی باشه؟هر کی بخواد جلوی خان داداشم وایسه انگار که به من توهین کرده.حتی اگه برادرزاده ام باشه.

فخرالسادات که می دید فریده به هر طریقی سعی دارد نقشه اش را در حضور حاج صادق پیاده کند، دست ِ پیش را گرفت و آخرین ضربه را به نحو احسنت زد.

با لحنی که مملو از حرص و عصبانیت بود گفت: پس راستشم به خان داداش بگو.بگو که چقدر حواست بهش هست و هواشو داری تا کسی بهش بی حرمتی نکنه.بگو دیشب چجوری زدی تو صورت ِ پاره ی تنش و از خونه پرتش کردی بیرون.شنیدم یاشار داشت بهت می گفت که امیربهادر تب و لرز کرده.فکر کردی نفهمیدم از سر ِ چی اینجوری شده؟حتما دیشب زیربارون مونده که به این حال و روز افتاده.کم تو و یاشار بهش زخم ِ زبون زدین؟

رنگ از رخ ِ فریده پریده بود.

زبانش لال و چشمانش گشاد شده بود که یاشار به دفاع از خود با اخم کمرنگی خطاب به فخرالسادات گفت: کدوم زخم زبون خاله؟امیربهادر داشت به مامانم بی احترامی می کرد.هر پسری هم که باشه غیرتش بر نمی داره کسی به مادرش بی حرمتی کنه!

دست ِ پریزاد زیر ِ انگشتان ِ پریچهر مشت شد.

خیلی دوست داشت همان لحظه زبان باز کند و همه چیز را برملا سازد!

کاش مادرش قسمش نمی داد.

با این وجود شاید اگه صبرش لبریز شود او هم قفل ِ زبانش را باز کند.

شهریار، پدر ِ یاشار که مرد ِ آبرومند و خوبی بود رو به پسرش کرد و گفت: خدا رو خوش نمیاد یاشار.قبل اینکه مادرت بیاد تو و امیربهادر با هم گلاویز بودین.

–آره گلاویز بودیم.اما سر ِ چی؟

و نگاهش را لحظه ای به پریزاد انداخت و حینی که سر به زیر می شد با ابروهای در هم گفت: یا بهتره بگم سر ِ کی!

همه ی نگاه ها مِن جمله حاج صادق سمت ِ پریزاد چرخید.

زمانی که امیربهادر با یاشار بحث می کرد، تنها پریچهر و پریزاد داخل حیاط بودند و هیچ کس علت دعوا را جز پریچهر نمی دانست.

پریزاد نگاهش را زیر کشید.

استرس داشت.

مخصوصا که حاج صادق با اخم ملایمی به او چشم دوخته و متعجبانه نگاهش می کرد.

فریده نیشخند زد و چیزی که در دل داشت را به آسانی بر زبان آورد: می بینی خان داداش؟می بینی امیربهادر چجوری داره با آبروی همه مون بازی می کنه؟تا دیروز با یاشار رفیق جون در جونی بودن ولی از وقتی فهمید که پسرم رفته خواستگاری ِ پریزاد از این رو به اون رو شده.دیگه خدا رو هم بنده نیست.پا شد اومد اینجا یقه ی پسرمو گرفت و هر چی از دهنش در اومد بارش کرد.مگه گناه ِ یاشار چیه که رفته خواستگاری؟تا دید یاشار عاشق شده از رو حسادت خواست بچه ی منو…

پریچهر که هیچ دوست نداشت پای دخترش به میان ِ مشاجره ی خانوادگی آن ها باز شود با لحن محکمی گفت: بسه فریده.با اینکه یه دنیا احترام واسه حاجی و زهراسادات قائلم ولی کاری ندارم شماها دارین سر چی بحث می کنین اونش به خودتون مربوطه.منتهی اجازه نمیدم کسی اسم ِ دختر منو بیخود و بی جهت بیاره.

فریده که از جواب ِ پریچهر تعجب کرده بود آنی ماستش را کیسه کرد: باشه پریچهر جون.می فهمم چی میگی.ولی مگه دروغ میگم عزیزم؟شما به خودت نگیر به خدا قصدم بد نبود.فقط دارم میگم امیربهادر از زور حسادتش ِ که اسم ِ پریزاد رو میاره!وگرنه دختر ِ تو هم عین ِ دختر من!

فخرالسادات که تا آن موقع ماتش برده و سکوت کرده بود با صدای بم و گرفته ای پرسید: مگه بهادر هم پریزاد رو می خواد؟!

حالا نوبت ِ فریده بود که او را بسوزاند.به پاس ِ آتشی که به پا کرده بود.

نیشخندی روی لب زد و گفت: معلومه خواهر!از همون وقتی که رفتیم خواستگاری ِ پریزاد ساز مخالف زد.تا اینکه دیشب رسما با یاشار گلاویز شد.من اونجا نبودم ولی بعد از یاشار شنیدم که امیربهادر تهدیدش کرده دور ِ پریزاد رو خط بکشه وگرنه یه بلایی سرش میاره.واه واه!بلا به دور.پسره ی ناخلف جز زور و تهدید کار ِ دیگه هم بلده؟

صورت ِ فخرالسادات سرخ شده بود.باورش نمی شد چیزی که می شنود حقیقت داشته باشد!

فریده با خوشحالی داشت از آب گل آلود ماهی صید می کرد.

رو به حاج صادق که در فکر فرو رفته و نگاهش به میز ِ وسط سالن بود کرد و گفت: امیربهادر رو دیگه هیچ جوری نمیشه کنترلش کرد خان داداش.باید یه فکری واسه اش بکنی.تا دیروز داشت آبرومونو تو کوچه و محله به باد می داد از امروز شده بلای جون ِ پسر من و این دختر طفل ِ معصوم!مگه میشه با زور و تهدید و قُلدربازی زن گرفت؟از خدا نمی ترسه این پسر؟!

و ساکت شد و دست به سینه اخم هایش را جمع کرد و نگاهش را در هال چرخاند.

پریزاد می لرزید و پریچهر با گرفتن ِ دستش سعی داشت جلوی زبان ِ او را بگیرد که مبادا میان آن معرکه باز شود و چیزی بگوید.

در اینصورت وضع بدتر از این ها می شد.

فخرالسادات به یکباره با آن جثه ی سنگین بلند شد و به بهانه ی اینکه هوای سالن گرفته است و فشارش بالا رفته، همراه ِ دخترش از هال بیرون رفت.

وحید هم به مراتب ابروهایش را جمع کرده و پکر بود.

چیزی که بود احترام ِ حاج صادق را نگه می داشت و حرفی نمی زد.او هم در این جمع ِ عجیب و غریب به خودخوری روی آورده بود.

اگر پریچهر همان صبح جلویش را نگرفته بود الان تهران بودند و دیگر در این جمع ِ سنگین و حراف حضور نداشتند.

حاج صادق از روی مبل بلند شد.

همه مات و مبهوت مانده و نگاهش می کردند که کاملا جدی با تن صدای سنگین و گرفته ای رو به پریزاد کرد و گفت: دخترم، یه چند لحظه بیا بیرون کارت دارم!

پریزاد متعجب و پریشان نگاهش کرد.

حاج صادق از هال بیرون رفت.پریزاد به پدرش نگاه کرد.

با اینکه قلبا راضی نبود ولی به اجبار سری تکان داد و گفت: برو!

پریزاد آب دهانش را فرو داد و از کنار مادرش بلند شد.

همه ی نگاه ها روی او بود.

یاشار مضطرب بود و فریده هم دست کمی از او نداشت.

یاشار با خود می گفت که اگر پریزاد از احساسش به حاج صادق چیزی بگوید چه می شود؟!

نیم نگاهی به صورت ِ گلگون ِ دخترک انداخت و دانه های عقیق و درخشان تسبیح را میان انگشتانش غلتاند.

نفسش را سنگین از سینه بیرون داد.

لحنش پدرانه اما جدی بود: خواستم بیای اینجا چون دل و زبون ِ اونایی که تو نشستن یکی نیست و نمی شینه به دلم!اما می خوام تو راست و حسینی همه چی ِ این جماعت رو بریزی رو دایره و بگی قضیه چیه؟!باشه دخترم؟از هیچی هم نمی خواد بترسی.هر حرفی که بزنی همینجا بین خودمون چال میشه.

پریزاد سر بلند کرد و به صورت ِ حاج صادق با آن ابهتی که در چشمانش خوابیده بود نگاه کرد.

گوشه ی لبش را از داخل گزید وسر تکان داد: چشم!

نفس عمیق کشید.نگاهش به صورت ِ مضطرب ِ پریزاد بود.

حینی که سرش را تکان می داد مشکوفانه پرسید: به یاشار جواب دادی؟واسه همین…جریان ِ خواستگاری!

بدون اینکه مکث کند گفت: بـ…بله!

–خب؟جوابت چی بود؟

-منفی!

یک تای ابرویش را بالا انداخت: که اینطور!کِی بهش گفتی؟!

پریزاد زیرچشمی نگاهی به او انداخت و زمزمه کرد: همون دیشب…وقتی که…

دیگر ادامه نداد و به ناچار سکوت کرد.

فکر می کرد زیاده روی می کند.با یک جمله اضافه تر به راحتی دست ِ دلش رو می شد.

با خود می گفت که چه اشکالی دارد؟!

مگر برای همین اینجا و مقابل حاجی نبود؟!

حاج صادق که سرما و گرما چشیده ی روزگار بود و خم و چم ِ هر کاری را حتی از صدا و نگاه ِ مخاطبش می خواند، با لحن آرامی گفت: به یاشار جواب ِ رد دادی.منتهی وقتی امیربهادر از اینجا رفت.درسته؟!

پریزاد فقط سرش را تکان داد.

حاج صادق دستی به صورت و ریش های بلند و جوگندمی ِ خود کشید!

نگاهش را به ساختمان انداخت: نمی دونستم امیربهادر تا این حد روی…

مکث کرد.

چشم فرو بست و نفسش را بیرون داد.

پلک زد و پرسید: به خودتم چیزی گفته؟!

پریزاد که موقعیت را برای صحبت با حاج صادق مناسب می دید سعی کرد حتی با همان لکنت باز هم حرفش را بزند و خجالت نکشد: بله!اما…اما حاج آقا؟!

با کنجکاوی به صورت ِ پریشان حال ِ دخترک نگاه کرد: چی شده؟!

-اونا…منظورم خاله فریده و..یاشار ِ!

–خب؟فریده و یاشار چی؟!

–دارن..دروغ میگن!امیربهادر…اون…هیچ کاری نکرده.دیشب وقتی خاله فریده…بهش سیلی زد…امیربهادر تا چند…چند ساعت..زیر ِ بارون بود.افتاده بود گوشه ی…دیوار و حالش…بد بود!ما…مامانمم..شاهده!اونم می دونه!

حاج صادق بعد از مکث کوتاهی پرسید: چرا سیلی خورد؟!

پریزاد با شرم سر به زیر شد.

زیر لب گفت: به خاطر ِ من!

حاج صادق زیر لب چیزی گفت و به پریزاد نگاه کرد: اون شب چه اتفاقی افتاد؟!مهمه که بدونم دخترم.یاشار و امیربهادر سر چی دعواشون شد؟!

جرات نداشت به چشمان ِ او نگاه کند.همانطور آرام و شمرده البته با صدایی که کمی می لرزید گفت: به یاشار گفت خودشو…بکشه کنار.اونم هر چی از دهنش در اومد به…به امیربهادر گفت.جلوی همه آبروشو…برد.گفت شما دوستش نداری و…چون امیربهادر ناخلف و گناهکار ِ …شما از خونه بیرونش کردین.بعدشم خاله فریده اومد.اونم کلی…کلی حرف به امیربهادر زد.امیربهادر…التماس می کرد که…که هیچی نگه تا…حرمت شکنی نشه.ولی خاله فریده بهش…بهش سیلی زد.بعدشم امیربهادر بدون اینکه…به کسی نگاه کنه…با یه حال ِ عجیبی از…از اینجا رفت!همون دیشب حالش بد شد و تب کرد.

حاج صادق در سکوت به صورت ِ پریزاد نگاه می کرد.

دخترک از یادآوری آن شب هم آشفته بود و می لرزید.

هیچ یک از حرکات و رفتارهای او از دید ِ حاج صادق پنهان نماند.

متوجه ِ دلنگرانی های این دختر بود که با لحنی آرام پرسید:این حسی که امیربهادرو گرفتار ِ خودش کرده…دو طرفه ست؟!

قلب پریزاد تند می زد.سکوت کرده بود.سکوتش اینبار معنای رضایت داشت.

حاج صادق لب هایش را جمع کرد و با همان لحن ِ پدرانه پرسید: چرا به یاشار جواب رد دادی؟اون که از همه نظر سرتر از امیربهادر ِ دخترجان؟!

پریزاد اخم کرد.

سعی داشت در چهارچوب ِ احترام از خودش و امیربهادر دفاع کند.

-نه!یا…یاشار…فقط در ظاهر خوبه.اون برای اینکه من…نظرم نسبت به … امیربهادر عوض بشه.پشت ِ سرش…بدگوییشو می کرد.اما امیربهادرهیچ وقت پشت ِ …دو…دوستش حرف ِ بدی…نزد!تازه وقتی ازش…در مورد ِ یاشار پرسیدم…تعریفشو کرد.آدما رو نمیشه…از رو ظاهرشون…قضاوت کرد حاج آقا!

لکنت که گرفته بود.حالا نفس نفس هم می زد.

حاج صادق با نگرانی نگاهش کرد: آروم باش دخترم.چرا هول شدی؟

پریزاد لب گزید و با لبخندی مات از سر حیا زمزمه کرد: خوبم!

و نفس عمیق کشید تا شاید آن لکنت ِ لعنتی دست از سرش بردارد!

حاج صادق که همچنان به او نگاه می کرد با تحکم گفت: امیربهادر برای تو مناسب نیست دخترم.

پریزاد صادقانه اما با صدایی لرزان جواب داد: می دونم!

جواب پریزاد به معنی واقعی کلمه حیرت زده اش کرد.

–می دونی و باز دل به دلش دادی؟

پریزاد سری جنباند و با اطمینان گفت: می خوام…می خوام بهش…کمک کنم!

حاج صادق به یکباره لبخند زد.

لبخندی که بوی غرور می داد: امیربهادر عوض بشو نیست دخترجان.اون پسر رو خودم بزرگش کردم.سر به هواییاشو می شناسم.

–ببخشید حاج آقا!شاید نباید اینجوری بگم اما…فکر کنم شما هنوز امیربهادر رو…درست…درست نشناختین.

حاج صادق سکوت کرد و بعد از مکث نسبتا طولانی با اخم گفت: تونستی بشناسیش؟

نگاهش را دزدید و لب زد: تا حدی تونستم!انقدری که…بهش اعتماد کنم…اون می خواد خودش باشه…خود ِ واقعیش…نه اونی که بقیه می خوان باشه!

حاج صادق لبخند زد.

اما آن لب های خندان میان محاسن بلند و پرشتش پنهان شده بود.

کمی بعد حینی که سعی داشت خودش را جدی و لحنش را محکم نشان بدهد گفت: باید یه صحبتی با وحید بکنم!

پریزاد با تعجب نگاهش کرد.

حاج صادق سری تکان داد و گفت: خودش و خانمش واسه تربیت ِ دختری مثل تو یه دستمریزاد پیش ِ من دارن.اینکه حرفتو بدون ترس و کم رویی می زنی خوبه دختر جان.ولی بازم دلیل نمیشه بگم تو امیربهادر رو بهتر از من می شناسی.

پریزاد چیزی نگفت.

فقط با لبخند ِ کمرنگی به حاج صادق نگاه کرد.

این مرد ِ دنیا دیده و مغرور به هیچ وجه حاضر نبود از موضعش دور شود و قدری نگاهش را به روی واقعیت ها باز کند؟!

حین مکالمه، نازیلا و خانواده اش که برای گردش بیرون رفته بودند با باز شدن ِ در حیاط وارد ِ ویلا شدند و لبخند به لب پیش آمدند.

با دیدن حاج صادق هر چند تعجب کرده بودند ولی مهندس شکوهی به مانند همیشه گرم و صمیمی با او سلام و حوال پرسی کرد و مشغول گپ زدن شدند.

نازیلا نگاهی به پریزاد که کنار ِ حاج صادق ایستاده بود انداخت و با چشمک و لبخندی شیطنت آمیز از او خواست پیش ِ او برود.

پریزاد به روی دوستش لبخندی مهربان زد و سرش را طرفین تکان داد.

نازیلا ابرو بالا انداخت و لب زد: (چرا؟!)

پریزاد با نگاه به حاج صادق اشاره کرد.

نازیلا با نازک کردن پلک هایش، آشکارا دهان کجی کرد و سری جنباند.

معلوم بود دلخور است اما پریزاد هم نمی توانست میان حرفشان شانه خالی کند و همراه دوستش برود.

از نظرش این یک جور بی احترامی محسوب می شد!

نازیلا همراه پدر و مادرش داخل رفت اما همه ی حواسش به پریزاد بود و کنجکاو از اینکه این دختر چه حرفی دارد با حاج صادق بزند؟!

آن هم وسط ِ حیاط؟!

حاجی نگاهش را از در ِ ساختمان گرفت و به پریزاد انداخت.حواس ِ او هم به حاج صادق بود.دیگر لکنت نداشت و کمی آرام شده بود.

بی پروا و با آرامشی که ذاتا در وجود این دختر بود مقابل حاج صادق ایستاد.

— امیربهادر پسر ِ شماست حاج آقا.اما به خاطر کدورتی که بینتون به وجود اومده خیلیا دارن به نفع خودشون سواستفاده می کنن.من کوچیک تر از اونی ام که بخوام اینو بگم اما…اما بعضیا انگار قسم خوردن امیربهادر رو از سر راهشون بردارن.نمی خوان موفقیتشو ببینن.امیربهادر اهل هر کاری باشه اینو مطمئنم که نامرد نیست.شاید اگه شما بهش…

با اخم و جوش و خروشی که صدایش را تحت تاثیر قرار داده بود میان حرفش آمد: بین من و این پسر هر چی که می خواد باشه توفیری به حال ِ کسی نداره.امیربهادر خودش بد کرد و رفت.کسی که خودش رفته رو نمی خوام به زور برگردونم.

-اما اون پسرتونه!

–بر منکرش لعنت!

پریزاد لبخند ِ غمگینی زد: مطمئنم اگه شما حمایتش کنید کسی اذیتش نمی کنه!

حاج صادق با نیشخند نگاهش کرد.

صدایش صلابت خاصی داشت: وقتی میگم این پسر رو درست نشناختی میگی اشتباهه.دخترم، امیربهادر از پس هفتای عین ِ خودش هم بر میاد چه برسه به یکیش.هیچ کس حریفش نیست.اولاده خودمه و می دونم چطور تربیتش کردم.این یه اخلاقش به پدر خدابیامرزم رفته.تحت هر شرایطی کار خودشو می کنه و نگاه نمیندازه ببینه کی چی میگه.به حمایت ِ من و هیچ احد دیگه ای هم نیاز نداره.

و با لحنی آرام تر پریزاد شنید که زیر لب گفت: همونطور که این همه سال یه بارم اسممو سر زبونش نیاورد!

پریزاد سر تکان داد و با ناراحتی گفت: شاید آورده باشه حاج آقا!ما که از دل ِ آدما خبر نداریم.امیربهادر خیلی تنهاست.

حاج صادق کلافه از بحث ِ پیش آمده دستی به پیشانی عرق کرده و ملتهب ِ خود کشید: خواست ِ خودش بود.بهش گفتم چکار کنه ولی از خیرش گذشت و زد جاده خاکی.حالا هم هر چی که شد باید مرد و مردونه پای حرفش وایسه.

-آ…آخه…به چه قیمتی؟!

–وقتی داشت می رفت حساب و کتاب نکردیم که قیمت بذاریم سر ِ خواسته های نامعقول ِ این پسر!

-شایدم زیاد نامعقول نبوده حاج آقا.شاید می شد باهاش کنار اومد.

با روی ترش نگاهش کرد: لا اله الا الله .مگه میشه با کارای امیربهادر کنار اومد؟کفر نگو دخترم.

پریزاد سرش را پایین انداخت و انگشتانش را به بازی گرفت: خدا نکنه حاج آقا.مـ…مگه دفاع از امیربهادر کفر ِ ؟!

حاج صادق به سختی سعی داشت آرامش خودش را حفظ کند: من تو رو از بچگی می شناسم دخترم.می دونم تو چه خانواده ای بزرگ شدی و تا چه حد متین و با اصالت و نجیبی.ولی دلم نمی خواد به هوای احساست به امیربهادر همه ی اینایی که به یه دختر ارزش میده رو پیش ِ چشم ِ این همه آدم ِ حراف و نامرد زیر پا بذاری!

-مـ…من همچین چیزی نگفتم حاج آقا!

–اون راه خودشو انتخاب کرده.بعد از این هر چی که بخواد بشه با خودشه!

کمی سرش را بالا گرفت و با لحنی محزون گفت: حتی اگه یه عده بخوان از پشت بهش خنجر بزنن؟!

حاج صادق نگاهش کرد و با ابروهای درهم و صورتی جمع شده سکوت کرد.

پریزاد آب دهانش را فرو داد و با غمی که در صدایش خوابیده بود گفت: به نظر ِ من امیربهادر توداره ِ !از غصه هاش پیش ِکسی چیزی نمیگه.نمی خوام فکر کنین دختر ِپررو و حاضر جوابی ام حاج آقا.اما من…

— نگران امیربهادر نباش!

پریزاد در سکوت چشم فرو بست و چیزی نگفت!

حاج صادق نفس عمیق کشید و برای اینکه به بحثشان خاتمه بدهد گفت: کاری به حرفای خاله زنکی که اون تو شنیدی ندارم.مدتی ِ فهمیدم چشم ِ خیلیا داره دنبال ِ چی و کی می دوئه.بین من و امیربهادر خیلی حرفاست و بقیه فقط ظاهر ِ قضیه رو می بینن.بذار ببینن و هر چقدر می خوان حرف بزنن.وقتش که برسه می فهمن به اسم دیگرون و به کام ِ خودشون نمی تونن هر غلطی که دلشون خواست بکنن.یادت باشه…هر چی که امشب گفتیم و شنیدیم همینجا چال میشه و هیچ کجا درز نمی کنه.فهمیدی دخترم؟

پریزاد حس خوبی به حرف های حاج صادق داشت.

معلوم بود که مرد ِ باسیاستی است و بی گدار به آب نمی زند!

قطعا به وقتش جواب حریف را می دهد!

با همان لبخند سری به نشانه ی مثبت تکان داد و در حالی که کمی احساس امیدواری می کرد گفت: چشم.از جانب ِ من مطمئن باشین.

موتورش را سینه ی دیوار نگه داشت و همراه ِ کارن پیاده شد.

تلخ و نفس زنان گفت: گفتم تو یکی دیگه آدمی!ای دل ِ غافل!

کارن نچی کرد و با کلافگی توجیه کرد: چه می دونستم داداش ِ من؟یهو زنگ زد گفت آتیش کن بریم لواسون.حالا چرا سگرمه هاتو کشیدی تو هم؟باور کن نمی دونستم حالت بد شده.خود به خدایی اتفاقی شد که حاجی هم اینجا باشه!

امیربهادر سوئیچش را با حرص داخل جیب شلوارش چپاند و دستی به فرمان موتور کشید تا از محکم بودنش مطمئن شود: گیریم اینی که میگی راست باشه!تویی که دردمو می دونی نباید یه لحظه خودتو بذاری جای من؟!

–که چی مثلا؟!

-که و مرض!نمی خواستم حاجی منو تو اون حال و روز ببینه.

کارن چیزی نگفت و امیربهادر پشت گردن ِ خود پنجه انداخت و عضلاتش را کمی فشرد: می دونم یه مثقال از دلش به حال ِ منه گناهکار نسوخته.حتما کلی هم افتخار کرده که پسر ِ ناخلفشو تو اون حال و روز می بینه.میگه درس ِ عبرتی باشه واسه بقیه که گوش بگیرن و بفهمن عاقبت ِ این جفنگیات چیه!

کارن خندید و به شوخی گفت: حاجی که من دیدم عین خیالشم نبود.فقط گفت پول خواستی بگو.منم گفتم مخلصیم حاجی اما پول هست.بعدشم شتر دیدی ندیدی و راحت گذاشت رفت.

امیربهادر پوزخند زد و سرش را تکان داد.

سمت ِ در رفت و غیظ کرد: بمونه که چی بشه؟رسوایی داره واسه اش که دست پرورده ی خودشو میون ِ یه خروار مکافات ببینه!ناسلامتی یه حساب ِ دیگه داشت حاجی روی ما!

کارن پشت سرش بود.
امیربهادر مقابل در ایستاد.
حینی که سینه اش را سپر کرده و دستانش را از کنار پیراهن به کمرش زده بود کری خواند: خیلی حسابا دارم که هنوز تسویه نکردم و تا دیروز بی خیالش شده بودم.ولی حالا…یه جوری از دم ِ این جماعت بزنم که تا عمر دارن یادشون نره!معطل نکن بزن زنگو!

کارن پوفی کشید و دستش را روی زنگ ِ آیفون گذاشت…ولی قبل از اینکه آن را فشار دهد در باز شد.

امیربهادر مقابل در ایستاده و همچنان دستش را به کمر زده و با نگاهی طلبکارانه به آن خیره بود که با دیدن ِ حاج صادق میان ِ درگاه برای چند لحظه ماتش برد!

دستانش را ناخودآگاه از کنار ِ پهلو پایین انداخت!

با تعجب به صورت ِ اخم آلود و جدی ِ پدرش نگاه می کرد.

مسخ و متعجب همانطور که دهانش باز مانده بود (سلام) کرد.

و به همان سرعت هم به خودش آمد و با اخم ملایمی نگاهش را از چشمان ِ حاجی گرفت.

حاج صادق با توجه به اتفاقات امروز و حال ِ امیربهادر، نگاهی به قد و بالای او انداخت و با لحن سردی گفت: علیک سلام!

عادت نداشت سلامی را بی علیک بگذارد.

در کمال تعجب با مکث کوتاهی پرسید: حالت چطوره؟!

امیربهادر لبخند زد.

تلخ و زهرآلود و… محو!

-اِی!زنده ایم شکر!…رخصت؟!

حاج صادق کمی نگاهش کرد و در آخر دل کند تا چشمانش را سنگین و شمرده از روی پسرش بردارد!

در را همانطور نیمه باز رها کرد و پشت به او سمت ِ ساختمان رفت.

امیربهادر از همانجا بی آنکه قدمی بردارد ایستاده و نگاهش می کرد.

کارن که به پهلویش زد درجا پرید: هوی، کجایی رفیق؟برو تو دیگه!

حرص زد: عادت کردی اون انگشت لامصبتو سیخ کنی تو پَک و پهلوی ما؟!

کارن خندید و پشت سر امیربهادر وارد حیاط شد.

— حاجی هم اینجاست آ!

-خب که چی؟!

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *