خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت15

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت15

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

آنا می دونست که من حال زیاد خوبی ندارم و دلش نمی خواست منو ناراحت کنه با تردید گفت : می خواستم یک چیزی بهت بگم ولی تو رو خدا خودتو ناراحت نکن, مجبورم تو رو در جریان بزارم ..
آخه احمد شورشو در آورده ..دارم دیوونه میشم دختر وحیده خانم رفته پیشش دندونشو درست کنه بهش نظر داشته…
دختره الان دو روزه حالش بده ..داره دیوونه میشه ..
وحیده اومد پیش من و میگه چرا با دخترم همچین کاری کرده ….آخه مادر من چی بگم به این شوهرت نمیگه ما یک عمر با احترام زندگی کردیم بابای تو تا حالا دست از پا خطا نکرده همچین چیزا تو خانواده ی ما نبوده … ندیدیم و عادت نداریم خوب تو جلوش بگیر …
اصلا از حرف آنا تعجب نکردم و گفتم : چیکار کنم ؟ چاره ای دارم؟ ..کاری نیست که نکرده باشم دیگه حریفش نمیشم آنا تو رو خدا شما دیگه بهم فشار نیارین خودم دارم خُرد میشم هر روز یکی زن زنگ می زنه و می خواد یکی رو لو بده ..
باز همون زنگ می زنه و یکی دیگه رو لو میده من به اونا چی بگم ؟ ..
احمد به این کار عادت کرده ..من می دونم که نه عادت شو ترک می کنه نه به قولش عمل ..نمی دونم باید چیکار کنم ….شما یک راهی بزار جلوی پام …
گفت : به خدا ما از این چیزا ندیدیم ..مگه میشه مرتیکه دلش دروازه است چه خبره برای چی این کارو می کنه؟
لاس زدن با دختر و زن مردم این یک افتضاحه …بابا یکی میره یک خطایی می کنه گوش تا گوش خبر دار نمیشه ..
این احمق گندش عالم رو بر داشته .. بابات داره سکته می کنه ..
می خواست بره سراغش ولی من نذاشتم گفتم تو مخالفی…… چرا انجیلا تو حرفی بهش نمی زنی ؟
منم دارم بهت شک می کنم جلوش بگیر …مردم هزار تا حرف برات در آوردن میگن حتما تو هم سرت جایی بند شده که به روی خودت نمیاری …
گفتم : بسه آنا نمی خوام بشنوم …دیگه خسته شدم ..مگه میشه جلوش در نیام هر شب دعوا داریم …
نباید جلوی چشم مردم دعوا کنم که ….آنا جان گوش نمی کنه از این گوش می گیره و از اون یکی در می کنه فایده نداره ؟
می تونم طلاق بگیرم ؟ میشه ؟ خودت می خوای من این کارو بکنم ؟ اگر شما و باباراضی باشین من از خدا می خوام …
گفت : وای نه تو رو خدا انجیلا جلوی دوست و فامیل من چی بگم برای کی توضیح بدم ..
دیگه اینبار میگن حتما خودت یک عیبی داری ..همه که بد نمیشن تقصیر میفته گردن تو ….

گفتم : پس اینقدر نگو بریم حسابشو برسیم ..فردا باید تو صورت هم نگاه کنیم ..
لطفا به روی خودتون نیارین نزاین دوباره مجبور بشم طلاق بگیرم ….چون می دونم که بازم مردم منو به حال خودم نمی زارن …
اونشب باز خیلی عصبانی و ناراحت بودم ..
وقتی از راه رسید نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دعوای مفصلی کردیم …و باز اون معذرت خواست و قول داد ….در حالیکه می دونستم فایده ای نداره ساکت شدم ….
اون روزا سرم به کارم تو مرکز گرم بود مونس بزرگ شده بود بی اندازه احمد رو دوست داشت ..و من برای اونم نگران بودم ….
حالا ده سال بود با احمد زندگی می کردم ..نه بهتره بگم جون می کندم ..زجری پایان ناپذیر …
تا یکشب وقتی از راه رسید ..دیدم دهنش بوی مشروب میده و کاملا مست کرده ..گفتم : دستت درد نکنه این کارم روی کارات اضافه کردی آره ؟..
گفت : ببخشید عزیزم ,, عشقم .. ….
صدامو بلند کردم داد زدم : به من نگو عشقم ..من عشق تو نیستم ..من عزیز تو نیستم عزیزای تو اون زن هایی هستن که شب رو باهاشون میگذرونی و با پر رویی انکار نمی کنی …توضیح بده کجا مشروب خوردی مگه تو سر کار نبودی ؟
گفت : یکی از دوستانم اومده بود مطب با خودش آورده بود,, اصرار کرد منم خوردم …
گفتم: احمد کدوم دوست تو مشروب دستش می گیره با خودش میاره تو مطب تو هیچ کس به اندازه ی تو بی شخصیت نیست که این کارو بکنه …
تازه آورده باشه مگه تو از خودت اراده نداری ؟ هیچ می فهمی چیکار می کنی؟ به خودت بیا بس کن دیگه ..تو رو خدا رحم کن …
دقت کردی چقدر مریض هات کم شدن ؟ می دونی چرا ؟ چون دیگه همه دارن تو رو میشناسن زن ها می ترسن بیان پیش تو …مردم ناموس شون رو پیش تو نمی فرستن ..
بس کن دیگه تازه اگر بفهمن تو مطب این کارم کردی دیگه کسی بهت اعتماد نمی کنه …متاسفم که تو بازم دست از اون کارات بر نداشتی ..
مگه تو معنی قول رو نمی دونی ..چی تو این دنیا برات ارزش داره؟به من بگو .. چرا برای نگه داشتن اونا تلاش نمی کنی ..
تو داری هر چی بدست آوردی از بین می بری یکم فقط یکم فکر کن,, می دونی به من چی داره میگذره؟ می فهمی چقدر دارم از دستت عذاب می کشم ؟ ..

گفت : متاسفم متاسفم …خیلی متاسفم ..من یک آشغال عوضی هستم لعنت به من ..لعنت به این زندگی …تف به هر چی زنه …
من بدم اونا چرا با من میان؟ …چرا اون زن ها با من میان ؟ اختیارم از دستم خارج میشه همش که تقصیر من نیست …..
دیگه روم نمیشه تو روت نگاه کنم ..گند زدم به زندگیم ..از خودم بدم میاد…از این زندگی متنفرم …..ای خدااااا نفرین به من ..
لعنت به من که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم …
گفتم : پس تو با این حرفات می خواهی به من بگی بازم ادامه میدی ؟
گفت : صد بار توبه کردم نشد ..نمی دونم شاید دوباره پیش اومد ….اگر بازم شد چی ؟ منه الاغ که اختیاری از خودم ندارم …
گفتم : احمد خجالت بکش تو به خیلی ها دست درازی کردی و اونا شکایت به من آوردن ..فقط گناه از توست خیلی بد کردی دیگه داری تمام در ها رو به روی خودت می بندی …
خیلی داغون شدم داشتم عذاب می کشیدم به تنگنای بدی رسیده بودم…
دست مونس رو گرفتم و بردم تو اتاقش تا دیگه حرفی نزنم که نتونم جبرانش کنم ..
حالا اون می فهمید که ما داریم بهم چی میگیم و همه رو مثل ضبط صوت تو مغزش نگه می داشت ….وقتی برگشتم روی مبل نشسته بود و دستهاشو پشت گردنش بهم گره کرده بود و یک پاشو انداخته بود روی پای دیگه اش ..
مثل اینکه اصلا اتفاقی نیفتاده …شاید فکر می کرد امشب هم من با همین تنش ساکت شدم و اون می تونه به کاراش ادامه بده …
دیگه نمی تونستم تحمل کنم که اون با پر رویی هر چه تمام تر به من بگه شاید بازم کردم و اینطور خونسرد بشینه و منو تماشا کنه …
برای اینکه بترسونمش گفتم نمی ترسی منو مونس رو از دست بدی ؟
گفت : چرا به خدا می ترسم ..خیلی زیاد… ولی مگه حالا تو رو دارم ؟ تو که به اندازه ی یک پشه هم برای من ارزش قائل نیستی … حالا که تو رو ندارم دیگه چه فرقی می کنه چیکار کنم؟ …
گفتم : تو سر براه بشو من همیشه با تو می مونم …
گفت : نه , فایده نداره من آدم بشو نیستم چون احمقم ..چون قدر تو رو ندونستم …
گفتم :پس طلاقم بده من میرم چون دیگه نمی تونم تحمل کنم …

از جاش بلند شد و بی هدف تو خونه شروع کرد به قدم زدن …پیدا بود که ناراحت شده …
دلم می خواست باز به من التماس کنه و اونشب هم ظاهرا ببخشمش ….
احمد باز اشک تو چشمش جمع شد چند تا تلو خورد و دستشو بی هدف تو هوا چرخوند و گفت : آره این راه حل خوبیه که تو بیشتر از این اذیت نشی ..
اونقدر دوستت دارم و عاشق توام که ترجیح میدم تو منجلاب من غرق نشی ….
گفتم: همینو داری بگی ؟ خونه ی خودمون رو خراب کنیم که تو نمی تونی سالم و درست زندگی کنی ؟ گفت : ای تف بر من ..تف بر پول ..کاش همون زمان بود که برای شام و ناهارمون مونده بودیم …از خوشبختی تو ابرا سِیر می کردم ..خودم با دست خودم آتیش زدم به این زندگی …
احمد بازم از روی مستی حرفایی زد ولی سر و ته نداشت و امیدی تو اون حرفا برای من نبود ..
گوشم برای شنیدن حتی یک کلمه امیدوار کنند آماده بود که منو اونجا نگه داره ولی هیچی نگفت که یکم من آروم بشم ……
رفتم با گریه خوابیدم ….
و صبح به روی خودم نیاوردم ..نمی خواستم طلاق بگیرم ..
برای همین پنج سال سکوت کرده بودم ..طلاق راه گشای زندگی من نبود ..به امید اینکه اون مست بوده و صبح پشیمون میشه و باز به من التماس می کنه که ببخشمش ..
منم وانمود می کنم بخشیدم و به زندگیم ادامه میدم ..ولی اون این کارو نکرد ..و بدون اینکه به من حرفی بزنه از خونه رفت بیرون …..
با گریه وسایل خودم و مونس رو جمع کردم و دستشو گرفتم از اون خونه اومدم بیرون ..
مونس می فهمید و گریه می کرد و می گفت: من می خوام پیش احمد باشم …مامان تو رو خدا نریم …
بغلش کردم و گفتم : عزیز دلم موقتی میرم بابا احمدت میاد دنبالمون بر می گردیم ..و به این حرف ایمان داشتم ..اون نمی تونست بدون من زندگی کنه …
حتی لباس هاشو من جور می کردم ..روی مسواکش من خمیر دندون می گذاشتم ….
و سه ماه چشمم به در خشک شد …با هر صدای زنگی از جا می پریدم و نا امید می شدم …
در حالیکه تمام این انتظار ها منو خورد می کرد چرا که من باید منتظر مردی مثل احمد باشم که منو بر گردونه تو اون زندگی پر از خواری و خفت ..چرا ؟
سئوالهایی که جوابش برای خودم معلوم بود ….روزی که رفتم حتم داشتم مادر و پدرش که بی اندازه منو دوست داشتن پا در میونی می کنن و بر می گردم ..ولی هیچ خبری از اونا هم نشد …

مرتب دستهامو بهم فشار می دادم و تکرار می کردم من طلاق نمی خوام ..
دلم نمی خواد زنی باشم که دوبار طلاق گرفته ..حاضر بودم با همون وضع زندگی کنم ولی دوباره مُهر طلاق روی پیشونی من نخوره …
باورم نمی شد ولی انگار تقدیرم این بود …
احمد نیومد و خودش اقدام کرد و وقت دادگاه رو به من اعلام کردن …دنیا در نظرم تیره و تار بود مونس احمد رو پدر خودش می دونست و حالا باز با یک بچه دوباره باید به خونه ی پدرم بر می گشتم …

غافل از اینکه دست تقدیر برای من سرنوشت دیگه ای رو رقم زده …
وقتی فهمیدم که احمد برای طلاق اقدام کرده مثل دیوونه ها شدم راه افتادم تو خیابون بی هدف ….می تونستم حدس بزنم که اون دیگه به من احتیاج نداره …
عشقی به احمد نداشتم و از اینکه دیگه مجبور نبودم اونو تحمل کنم آرومم می کرد زندگی با اون برای من مرگ تدریجی بود و از ته دلم می خواستم اون که آدم بی ارزش رو از زندگیم دور کنم تنها چیزی که منو آزار می داد این بود که اون از من و خانواده ام مثل یک پل برای رد شدن از موانع زندگیش استفاده کرده بود و دیگه نیازی به من نداشت ….
اون که دائم از پدر و مادر من طلب کمک می کرد و اونا رو پدر و مادر خودش معرفی می کرد ..حالا حتی برای عذر خواهی هم نیومده بود و من دورا دور می شنیدم که حتی تو خونه ی من داره همون کارا رو می کنه …..
ولی من نمی تونستم خودمو تا سطح اون پایین بیارم و برم وکنترلش کنم ..تازه اگرم می کردم ..بعدش چی می شد؟ ..
اون که هرگز انکار نکرده بود,, پس جز اینکه کوچیک می شدم چیزی برای من نداشت …راه می رفتم و با خودم حرف می زدم انجیلا خواست خدا بود که تو از دست اون به این راحتی خلاص بشی …برو به امید خدا زندگی خودتو بساز ..
بدون هیچ مردی ..به زودی آویسا هم بزرگ میشه میاد پیش من اون زمان با دوتا دخترم با هم زندگی می کنیم …..
که خودمو جلوی مدرسه ی اویسا دیدم ..همون جا ایستادم تا زنگ خورد ..چشمام دنبال اون می گشت و بالاخره پیداش کردم ..
زیر لب گفتم عزیز دلم پس کی می تونم تو رو بغل کنم؟ نوازشت کنم؟ ….
از کنارم رد شد و نگاهمون بهم تلاقی کرد ….من طبق معمول که اونو می دیدم چشم هام پر از اشک بود ..کمی تو صورتم خیره شد و رفت ..
قلبم داشت بطرفش پرواز می کرد ..ولی از یعقوب و جدال با اون می ترسیدم به خاطر آویسا می ترسیدم آرامش اونم بهم بزنم ..
شاید من هنوز نتونسته بودم به ترس هام غلبه کنم و اون شهامت لازم رو نداشتم ..اینو می دونستم و مرتب روی خودم کار می کردم ..

روز دادگاه نزدیک می شد من خودمو کاملا از نظر روحی آماده کرده بودم باید قوی و محکم با این موضوع کنار میومدم ..
و حالا با تمام وجودم خودم این طلاق رو می خواستم ..
بعد از این مدتی که از هم جدا بودیم تازه فهمیدم تو چه منجلابی افتاده بودم ….دیگه از حرف مردم هم نمی ترسیدم …
از نگاه های دلسوزانه و یا مشکوک اونا فرار نمی کردم دیگه برام مهم نبود ولی آنا نمی تونست با چیزایی که پشت سر من می گفتن کنار بیاد ..
دائم گوشی دستش بود و برای همه توضیح می داد ..
ولی بازم دلش قرار نمی گرفت و حرص می خورد .. اون دلش نمی خواست پشت سر من این حرفا رو بشنوه …..
هنوز مرکز می رفتم و از اونجا بود که می فهمیدم که من تنها نیستم …هر روز تعدادی مراجعه کننده ی خانم داشتیم که به نوعی دچار مشکلاتی نظیر من شده بودن …و ,,صیغه,, بیشتر اون مردها اسم خیانت و کار زشت خودشون رو با اون نام موجه جلوه می دادن .. در حالیکه ابداً معنای اونو متوجه نشده بودن ..
که در کنار این کار بدون مجوز و از روی هوس مرتکب گناهی کبیره و نا بخشودنی می شدن و من هر روز می دیدم که چه بیدادی تو بنیان خانواده ها افتاده که به نظر میاد علاجی براش نداریم ..یک مادر و زن,, وقتی خیانت ببینه همه ی نظام اون زندگی از هم می پاشه و آسیب واقعی رو بچه ها میبینن ..و این بچه ها با سایه های سیاهی که به زندگی اونا افتاده مردان و زنان آینده این مملکت میشن در حالیکه کشمش ها و توهین ها و بی اعتمادی ها سلامت روح و روانشون رو کاملا به خطر میندازه ….و دلسوزی هم برای این درد نیست ….
حتی منه نوعی هم به عنوان مشاور کار چندانی از دستم بر نمی اومد چون خیانت انجام شده ..
دلم می خواست کلاس ها و مراکزی برای زن و شوهر ها ی تازه ازدواج کرده تاسیس می شد که قبل از اینکه دچار این مشکلات بشن به دادشون می رسیدیم ..
حد اقل کلمه ی صیغه رو برای اونا از نظر قران نه حرف و حدیث توضیح می دادیم …

روز دادگاه من احمد رو جلوی در دیدم ..خیلی عادی مثل اینکه اتفاقی نیفتاده اومد جلو و گفت : چقدر زیبا شدی تو هر روز از روز قبل قشنگ تر میشی ..
بهش نگاه کردم ..سرشو تکون داد و پرسید : برای چی نگاه می کنی ..می خوای با اون چشمات دوباره منو پا گیر کنی ؟ ..من هنوز عاشقتم ولی خودت می دونی که به خاطر همین عشق نمی خوام دیگه اذیتت کنم ..,,تو خوبی ؟
گفتم : خوب کاری می کنی ,,نکن,, دیگه منو قاطی کارای خودت نکن ..
من خوبم از همیشه بهترم ازت ممنونم که بدون حرف و سخن منو طلاق میدی ….
مونس پیش خودم می مونه و تو حقی به اون نداری …
گفت چشم بهت میدم چون من لیاقت اونم ندارم .. ولی اجازه بده گاهی ببینمش ..یک شرط هم دارم گفتم شرط ؟ تو روت میشه برای من شرط بزاری ؟
گفت : خونه و مطب رو به نام من بکن .. مونس هم مال تو مهرت رو هم میدم ..
گفتم : بیشتر از این ازت انتظار نداشتم ..ولی اینو بدون منم پا به پای توکار کردم زحمت کشیدم و تو داری حق منو ومونس رو می خوری گفت : مهرتو می دم دیگه ..
گفتم : واقعا ؟ زحمت کشیدی آقای دکتر مهر حق من نبود ؟
تو می خوای بابت حضانت مونس خونه و مطب رو ازم بگیری ؟ اشکالی نداره اون یک دنیا برای من می ارزه ..من مثل تو آدم ها رو با پول معاوضه نمی کنم ..
در مقابل مونس تمام پولای دنیا برای من هیچی نیست ..
بهت ثابت می کنم ..که فقط می خوام ازت جدا بشم ..بدون جنجال و کشمش چون تحملم تموم شده ….
و همین هم شد یک هفته بیشتر طول نکشید ..
نامه گرفتیم و رفتیم محضر و طلاق صادر شد اون روز من با دکتر مرندی و خانمش رفته بودم و آنا و بابا نیومدن….

آنا می گفت :اگر چشمم بهش بیفته نمی تونم جلوی خودم رو نگه دارم و ممکنه جنجالی به پا کنم شایدم نتونم جلوی خودم بگیرم و بزنمش ….
دکتر مرندی هم همین حال رو داشت و از بابتِ خونه و مطب از دستش عصبانی بود ..همه به من می گفتن چرا این کارو کردی ؟ ما به خاطر فساد اخلاقی میتونستیم مونس ازش بگیریم …
گفتم : نمیتونم با کسی مبارزه کنم …یاد روزایی که از یعقوب جدا شده بودم میفتادم دو سال منو کشید به این دادگاه و اون دادگاه و انواع تهمت ها رو به من زد حالا دیگه دلم نمی خواست دوباره اون زجر رو تجربه کنم …
به جایی رسیده بودم که فقط آرامش می خواستم..دلم می خواستم بدون درد سر ازش جدا بشم حوصله ی هیچ تنشی رو نداشتم ..به محض اینکه کار تموم شد با عجله از دکتر و خانمش تشکر و خدا حافظی کردم و رفتم بطرف ماشینم ..
نمی خواستم حتی یک لحظه دیگه اونو ببینم ….
درِماشین رو که باز کردم منو صدا زد : انجیلا ؟ برگشتم دیدم پشت سرم ایستاده با یک لبخند چندش آور و مسخره گفت : میای بریم خونه یکم با هم حرف بزنیم ؟…یکم صبر کردم ,,یک نفس عمیق کشیدم,, ..و گفتم : خدایا صبرم بده …
احمد تو بیشعور تر و بی شرف تر از اونی هستی که فکر می کردم خدا رو شکر از دستت خلاص شدم ..
گمشو عوضی ِآشغال ..تو منو اشتباه گرفتی .. توی ده سال منو نشناختی متاسفم که تو فقط مثل یک خر کتاب بارت کردی و چیزی از اون علم و دانشت یاد نگرفتی ..
کاش یکم ..فقط یکم معرفت داشتی ..و سوار شدم …
خودشو انداخت جلوی ماشین و گفت ..توام بی تقصیر نبودی پنج ساله با من رابطه نداشتی …
گفتم برو کنار می خوام برم عوضی ..ببخشید که کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد …و یک گاز محکم به ماشین دادم ….
و اون خودشو کشید کنار و با سرعت از اونجا دور شدم …
شاید اگر در شرایط دیگه ای بود خیلی ناراحت می شدم ولی مرتب با خودم تکرار می کردم ..ناراحت نشو انجیلا احمقه خوب شد از دستش راحت شدی ..و در واقع هم همین طور بود اون اونقدر نفهم بود که حتی در موقع جدایی هم نمی دونست عکس العملی درستی از خودش نشون بده …
من خودم بهتر از هر کس می دونستم که هر کاری از دستم بر میومد برای اون کرده بودم ..
ولی هر بار فقط یکماه طول می کشید و بر می گشت سر جای اولش …خدا رو شکر که از دستش خلاص شدم …
و من رفتم بسوی سرنوشت تازه ای که برای من رقم خورده بود …

فصل سوم :
فردا زمانی که می دونستم احمد میره مطب و خونه نیست رفتم تا اثاثم رو جمع کنم …
آنا و بابا همراهم بودن … کلید انداختم و در باز کردم ..
نگاهی به اونچه که با عشق و علاقه درست کرده بودم به امید خوشبختی انداختم …همه چیز به نظرم پوچ و بی معنا بود اون خونه ای نبود که من ترک کرده بودم بازار شامی بود از ریخت و پاش های احمد ,,کثافت از سر و روی خونه میریخت …
با نفرتی وصف نا شدنی هر چیزی رو که فکر می کردم مال منو و مونس بود جمع کردم و یک وانت گرفتم و بار زدم از اون خونه اومدم بیرون چیز زیادی با خودم بر نداشتم چون آنا خونه رو عوض کرده بود و دیگه اون زیر زمین وجود نداشت که من بتونم اسباب اضافه با خودم ببرم فقط اتاق مونس رو بطور کامل بر داشتم و چیزایی که بهش علاقه داشتم و مربوط به من می شد …
حتی دوتا قالی دست باف گرون قیمت آنا به من کادو داده بود اونا رو هم بر نداشتم …از اینکه می دونستم زن های زیادی رو تو اون خونه آورده و روی اون فرش ها راه رفتن از همه چیز متنفر بودم ……
درو بستم و پشت سرمو هم نگاه نکردم آه و افسوسی نبود ..یک حس رهایی و آزادی داشتم ..
دیگه کارای احمد روی سینه ی من سنگینی نمی کرد ..همه ی اون فشار های روحی تموم شده بود و این فقط جای شکر گذاری داشت و بس ….
به محض اینکه رسیدم خونه ی آنا اولین کاری که کردم وضو گرفتم و ایستادم به نماز ..و به در گاه خدا شکر کردم ..که حداقل زنی نیستم که از روی فقر و تنگدستی مجبور باشم تو خونه ی اون بمونم …که از این نوع زندگی ها هم تو مرکز بسیار دیده بودم …
خونه ی جدید آنا سه تا اتاق خواب بیشتر نداشت ..
یک آپارتمان تو طبقه ی سوم خریده بودن که من یکی از اونا که حموم و سرویس داشت و اتاق بزرگی بود برای خودم و مونس بر داشتم ..
امکان اینکه خودم به تنهایی خونه بگیرم وجود نداشت چون می دونستم این کار حرف و حدیث های زیادی برای من به بار میاره و اینکه زنی بودم که دوبار طلاق گرفته و هنوز جوون بودم و بر رویی داشتم ترجیح می دادم پیش پدر و مادرم زندگی کنم تا کسی به من تهمتی نزنه …

مونس از اینکه حالا با من توی یک اتاق زندگی می کرد و می خوابید خوشحال بود ولی بهانه ی احمد رو می گرفت و همش چشم انتظار اون بود …
راستش با اینکه من خودم دیگه کامل دل از اون زندگی کنده بودم فکر می کردم احمد دوام نمیاره و به زودی پشیمون میشه و میاد دنبالم و اون زمان من چنین می کنم و چنان …ولی اون حتی برای دیدن مونس هم نیومد …
بابا توسط دوستانش به من کمک کردن تا صبح ها تو دانشگاه درس بدم و بعد از ظهر ها هم میرفتم مرکز و این طوری وقتم کاملا پر بود و فکر خیال نمی کردم …..
در آمد خوبی داشتم پول مهریه هم گذاشته بودم بانک و هر ماه سود اونو می گرفتم و راحت و بدون دغدغه زندگی می کردم ..تازه تو خونه ی آنا خرج زیادی هم نداشتم ..و بیشتر پولام پس انداز می شد …
ولی این آسایش من خیلی طول نکشید ..
من به این زندگی راضی بودم و دلم می خواست کسی کاری به کارم نداشته باشه …اما دوباره ماجرا های نفرت انگیز خواستگار های عجیب و غریب برای من شروع شد ..
تو دانشگاه ,تو مرکز , و در و همسایه ..
مرد های شصت,, هفتاد ساله با داشتن نوه و عروس و داماد به خواستگاری من میومدن و اصرار هم می کردن و جالب اینجا بود که بعضی ها منت هم سرم داشتن که چون دوبار طلاق گرفتم حق انتخاب ندارم ..
ولی چه خوب و چه بد جوون و یا پیر قصد نداشتم دیگه ازدواج کنم ..و اینو محکم و قاطع عنوان می کردم …
و این بار دلم نمی خواست زندگی دیگه ای رو تجربه کنم …و یکسال به این منوال گذشت
با اومدن شهاب زندگی من دوباره عوض شد …
خوشحال بودم اغلب جاسم و فریبا با دو پسرشون میومدن و دور هم خوش بودیم ..حالا با اینکه خونه ای از خودم نداشتم ولی تنها غم دلم آویسا بود که حتی بیشتر وقت ها از به یاد آوردن دوری اون خنده روی لبم خشک می شد ..
چون شنیده بودم که یعقوب همون اخلاق های تند و متعصبانه شو در مورد آویسا و زنش بکار می بره ….
حالا آویسا سیزده سالش بود و من همچنان اونو از دور زیر نظر داشتم ..هر بار که به دیدنش میرفتم ..به امید این بودم که خودمو بهش معرفی کنم ..
ولی چطور این کارو می کردم نمی دونستم و دیگه جراتشو نداشتم ..نمی دونستم در مورد من چی فکر می کنه و آیا از وجود من خبر داره ؟ آیا می دونه که مادری داره که سالهاست در آرزوی یک بار بغل کردن و بوسیدن اون منتظر مونده و در غم فراقش سوخته ؟

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *