رمان آنجلینا

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت16

Rate this post

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

شهاب از وقتی اومده بود به من اصرار می کرد که منو و مونس رو با خودش ببره ..
می گفت : با این اوضاعی که اینجا می بینم اگر با من نیای بالاخره مجبور میشی با یکی دیگه ازدواج کنی و دوباره طعم بد بختی رو بچشی ..ولی آنا موافق نبود ..
می گفت : من نمی تونم دوری تو رو تحمل کنم همین جا یک شوهر خوب پیدا می کنیم و توام دیگه سر و سامون می گیری ..تا شوهر نکنی دست از سرت بر نمی دارن …
گفتم : آنا جون شوهرم داشتم بازم حرف بود ندارم بازم حرف هست آخه چرا منو به حال خودم نمی زارن ؟
شهاب گفت : پس حرف منو گوش کن و با من بیا بریم اگر راست میگی خسته شدی اینجا نمون …
گفتم : چطوری بچه مو اینجا بزارم و برم ؟من به امید این نشستم که آویسا به سن قانونی برسه حالا بزارم برم ؟
شهاب گفت : تو بیا بریم من به موقعش قول میدم قسم می خورم آویسا رو بیارم پیشت ….
وقتی من قول میدم رو حرفم می مونم ….نمی دونستم چیکار کنم ..دل کندن از آویسا برای من غیر ممکن بود …
تا اینکه یک خواستگار سمج و پر رو دوباره در خونه ی ما رو زد…و دوباره دیدم آنا و بابا شروع کردن ازش حمایت کردن …
به آنا گفتم : ببین آنا جون اگر یک کلمه … حتی یک کلمه در موردش با من حرف بزنین از دست شما هم فرار می کنم و میرم …دیگه طاقت یک شکست دیگه رو ندارم چرا می خواهی من زن این آدم که بیست سال از من بزرگتره بشم ؟
گفت : پس چی ؟ می خوای دوباره زن یک پسر بشی که تا حالا ازدواج نکرده باشه ؟
به خدا بیچاره داره در حق تو لطف می کنه تو دوبار طلاق گرفتی …
گفتم : می دونی اشکال کار من چیه ؟ اینکه همیشه منو کوچیک دیدی ..پس چرا میگی مردم حرف در میارن؟
بگو خودمم نظرم همینه….آنا جان ایراد کار تون رو می دونی کجاست ؟ که از اول نذاشتی رو پای خودم بایستم ..
من الان تو مرکز کار می کنم دانشگاه درس میدم ..ولی یک مشکل بزرگ دارم و این شما هستین ..
حتی نگذاشتی یک لیوان آب رو بدون نظر شما بخورم ..متکی و بی عرضه بارم آوردین,,,
اعتماد به نفس منو گرفتین ..همش به من گفتین چیکار کنم و چیکار نکنم ..چی شد ؟
از اینکه تا الان به حرفتون گوش کردم چی شد ؟ یعقوب اولین انتخاب شما بود ..و احمد دومی ؟
واقعا می خواین من بازم زندگیمو بدم دست شما؟ …

ناراحت و عصبانی شد و گفت : آره من مادر بدی بودم ….می خواستم تو بدبخت بشی ..اصلا به فکرت نبودم ..
گفتم : آنا جون قربونت برم شلوغ نکن درد من همینه چرا اینقدر به فکر منی ؟
من نگفتم که مادر بدی هستی شما در مورد تربیت من با تمام حسن نیتی که داشتی اشتباه کردی ؟ چرا هنوزم که من سی و سه سالمه نظر منو نمی خوای ؟خواسته ی من برات مهم نیست خودت یک نفر رو می پسندی به من میگی بیا زنش بشو …
گفت : وا خاک بر سرم من کی گفتم تو نظر نده ؟
گفتم : ..تو رو خدا آنا جون بفهم من چی میگم ..شما وقتی از من چیزی رو می خوای من دیگه نمی تونم انجامش ندم ..
شما از من یک آدمی ساختی که از سایه ی خودم می ترسم از دعوا وحشت دارم …از گرفتن حقم می ترسم ..حالا که خودم درس میدم و به مردم مشاوره میدم می دونم که تمام بدبختی هایی که سرم اومده از همینه ,, طرف مقابل من بعد از مدتی نا خود آگاه این ضعف رو در من می بینه و با من همون طور رفتار می کنه که هستم …
چون شما به من یاد دادین حرفمو نزنم نظرم رو نگم …چرا بابا جرات نمی کنه یک چایی بدون اجازه شما بخوره ؟
برای اینکه خیلی خوبه ؟ نه,, برای اینکه شما قوی و محکمی ,,می دونه نمی تونه در مقابل شما باشه برای همین کنارتون مونده ..
من این گله رو ازتون دارم چرا از من یکی مثل خودت نساختی ؟..چرا من هنوز اینقدر از شما می ترسم ؟..الان که دوتا بچه دارم و بزرگ شدم همیشه و هر جا میرم فکر می کنم آیا شما راضی هستی یا نه ؟…
به خدا خیلی دوستت دارم آنا و ازت به خاطر تمام خوبی هات و کارایی که برای من کردی ممنونم ..ولی دلم می خواست بیشتر از این قوی باشم ..
من اونقدر ضعف دارم که با وجود اینکه می دونم اشکال کارم در چیه بازم نمی تونم خودمو درست کنم …
بزار این بار دیگه خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم و گرنه صد بارم ازدواج کنم همین میشه …خواهش می کنم التماس می کنم ..از چیزی نترس من اگر بیوه بمونم بهتر از اینکه دوباره بدبخت بشم ..
اصلا با شهاب میرم ..با اینکه دلم نمی خواد و می دونم چند سال دیگه می تونستم آویسا رو بیارم پیش خودم ولی باید از اینجا برم …..
باید یک روز روی پای خودم بایستم فقط خودم اون زمان می تونم تصمیم بگیرم که چطور زندگی کنم …

شهاب خیلی از شنیدن موافقت من برای رفتن خوشحال شد و بالافاصله افتاد دنبال کارهای من …
ولی آنا شبانه روز گریه می کرد و به من می گفت : نرو دیگه کارت ندارم هر کاری می خوای بکن ..
ولی من می دونستم که تنها راه نجاتم همینه ….
اینکه من از اون سایه های سیاهی که روی زندگیم افتاده بود دور بشم به خصوص از پدر و مادرم که بشدت به اونا متکی بودم ……
آنا تو سن چهل و دو سالگی منو به دنیا آورده بود و بشدت به من وابسته بود ..و حالا من می فهمیدم که با من مثل یک عروسک خمیری رفتار کرده بود ..
با اینکه دل کندن از اون و بابا برای من هم کار دشواری بود… ولی باید میرفتم و خودم رو می ساختم و با این وضع امکان نداشت این بود که تصمیم رو عوض نکردم …
تا یک شب که از مرکز اومدم بیرون احمد رو جلوی در دیدم منتظرم بود بدون اینکه به من زنگ زده باشه ..
اومد جلو خیلی خراب و لاغر شده بود ..سلام کرد و گفت : می تونم یکم باهات حرف بزنم ؟
گفتم : بزن چیزی شده ؟
گفت : نه نه ..میشه بریم یکجا بشینیم ؟
گفتم : من به مونس قول دادم امشب ببرمش تولد دوستش دیرم میشه …باشه یک وقت دیگه ..کار نداری خدا حافظ ..
و درِ ماشین رو باز کردم که سوار بشم ولی اون مانع شد و گفت : مونس دوست پیدا کرده ؟
گفتم : آره تو کودکستان ..
گفت : دلم براش تنگ شده می خوام بیام ببینمش ولی می ترسم هوایی بشه ..شنیدم می خواهی با شهاب بری ؟
گفتم : شاید هنوز معلوم نیست ….
گفت : نرو من دارم روی خودم کار می کنم ازت می خوام برگردی و دوباره زندگیمون رو از اول بسازیم ..ببین یک مدتی رو از زندگیمون حذف کنیم برگردیم به روزهای اول همه چیز درست میشه …
گفتم : احمد یک چیزی بهت بگم که تا حالا نگفتم و حقیقت داره ..من از اولم دلم با تو نبود نمی خواستم با تو ازدواج کنم ..به حرف آنا و بابام گوش دادم حالا هم پشیمون نیستم که طلاق گرفتم چون می دونم که تو لیاقت منو نداشتی ..نداری و نخواهی داشت …
پس دیگه بهش فکر نکن ..هرگز من این راه رو دوباره برنمی گردم …
حالا یک سئوال ,,اگر تو جای من بودی بر می گشتی ؟

گفت : قبول دارم قدر تو رو ندونستم تو بهشت زندگی می کردم یک مرتبه نمی دونم چی شد که فکر کردم همه چیز از منه ..در حالیکه همه چیز با تو رفت …
همه از دورم پراکنده شدن ..تک و تنها موندم ….
مریضم زیاد ندارم …بیشتر تو خونه خوابم ….
گفتم : نزار این طور بمونی خودتو جمع و جور کن ..به امید منم نباش من دارم میرم رُم ….
یکم پا ,پا کردو سرشو انداخت پایین دستهاشو کرد تو جیبش و نگاهی به من کرد و گفت : مرسی خدا حافظ و رفت ..
غافل از اینکه همین ملاقات باز سر نوشت منو عوض کرد …
یکماه بعد تابستان سال 84 یک روز جمعه بود جاسم ماشین رو دم در گذاشته بود و داشت وسایل ما رو توش جا بجا می کرد …سه روز بود که میرفتم تا آویسا رو ببینم و موفق نشده بودم ….
نزدیک رفتن بود ,,دل تو دلم نبود نکنه بدون دیدن بچه ام از اونجا برم ….
همه داشتن آماده می شدن قرار بود آنا و بابا هم با ما بیان تهران و بدرقه مون کنن ..
ساعت پنج پرواز بود ..و زیاد وقت نداشتم .. زنگ زدم به بهجت خانم و ازش خواهش کردم یک طوری آویسا رو بیاره بیرون تا من اونو ببینم و بعد برم …
گفت : وای انجیلا خانم کجا می خوای بری ؟
گفتم با شهاب از ایران میرم ..تو رو خدا کمک کن آویسا رو ندیدم ..
گفت : یک هفته است که رفتن جلفا ..نیستن فکر کنم به این زودی هم نمیان …
بدنم از حس رفت ..اصلا فکر همچین چیزی رو نمی کردم ..بدون دیدن آویسا رفتن برام سخت شده بود …
شهاب اومد بالا که بقیه ی اثاث رو ببره ..
گفتم شهاب بلیط ایتالیا دقیقا برای چه روزیه ؟
گفت چهارشنبه صبح ساعت هفت و نیم ..برای چی ؟
گفتم :شما ها برین تهران من خودمو می رسونم نتونستم آویسا رو ببینم تو برو کارا رو بکن من میام …
آنا گفت : پس منم می مونم ..بابا گفت : پس من برم چیکار اگر شما ها نیاین؟ …
شهاب عصبانی شد و با پرخاش گفت : همیشه شما ها همین طورین برنامه ها رو خراب می کنین تو باید برای کارای خودت اونجا باشی من که نمی تونم از طرف توکاری بکنم …نمیشه دیگه وقت ندارم زود باشین راه بیفتین ….

با حالتی که شهاب به خودش گرفته بود جای بحث نمی موند ..من رفتم در حالیکه نیمی از قلبم رو تو تبریز جا گذاشته بودم …
شهاب هتل رزرو کرده بودو همه با هم رفتم اونجا سه تا اتاق بغل هم گرفته بود من و مونس توی یک اتاق بودیم ..
دیر وقت رسیدیم هتل مونس خواب بود گذاشتم روی تخت گریه کرد که نرو کنارش دراز کشیدم و در آغوشش گرفتم و همون طور خوابم برد ..
صبح با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم ..خواب آلود گوشی رو بر داشتم …
شهاب بود ..از صداش معلوم بود که حال خوبی نداره گفت : انجیلا زود حاضر شو بیا پایین من منتظرتم باید بریم جایی ..
پرسیدم کجا ؟
گفت: بیا پایین تا بهت بگم ..
گفتم الان بگو طاقت ندارم ..
گفت : احمد مونس رو ممنوع الخروج کرده ..نمی تونیم ببریمش باید یک کاری بکنیم …
با عجله آماده شدم و مونس رو بردم پیش آنا ..و با هم رفتیم ولی هر چی این درو اون در زدیم کاری نتونستیم بکنیم و احمد به عنوان پدر مونس جلوی رفتن اونو گرفته بود …
بابا فورا دست بکار شد و از یکی از آشنایانش به نام رفعت که وکیل پایه یک دادگستری بود تو تبریز تماس گرفت اون می تونست راه حل این مشکل رو به ما نشون بده ..
ما همه چشممون به اون مکالمه بود ….
بابا کمی توضیح داد بعد به حرفای آقای رفعت گوش دادگفت : پس شما با شهاب صحبت کنین …
شهاب گوشی رو گرفت و باهاش حرف زد و اونم گفت : این کار از راه قانونی به این زودی نمیشه و شاید اگر پدرش رضایت بده سه ماه طول می کشه …ولی یک راه هست .. کارتون به دست یکنفر که من می شناسم حل میشه این شخص هر کاری از دستش بر میاد غیر از این راه دیگه ای به نظرم نمیرسه ,, اون می تونه با یک تلفن کارتون رو راه بندازه …و شماره ی اون شخص رو که مَهبد قیاسی بود داد به شهاب …

شهاب بالافاصله زنگ زد کسی جواب نداد …چند دقیقه بعد یک شماره ی ناشناس به شهاب زنگ زد ..
جواب داد ..بله بفرمایید ..
یکی از اون طرف گفت : من قیاسی هستم شما با شماره ی من تماس گرفتین ؟…
شهاب گیج شده بود گفت: بله ولی این شماره نبود من با یک شماره ی دیگه با شما تماس گرفتم آقای قیاسی ؟
گفت : بله دیدم امری داشتین ؟
شهاب گفت : بله و با شما کار داشتم …شما رو آقای رفعت به ما معرفی کرده مشکلی داریم که شاید به دست شما حل بشه ….
گفت : بفرمایید در خدمتم ..
شهاب گفت : ما عازم رُم هستیم همه ی کارامون رو انجام دادیم امروز به من خبر دادن که خواهر زاده م توسط پدرش ممنوع الخروج شده …
گفتن به دست شما حل میشه ..
پرسید خواهرتون طلاق گرفتن ؟
گفت : بله ..
پرسید: حضانت بچه با کی بوده ؟ بدون اجازه دارن با خودشون می برن ؟
گفت: نه خیر ما هم غافل گیر شدیم حضانت با مادرشه …
گفت :بسیار خوب پس مشکلی نیست اگر با پدرش مشکل قانونی نداره کاری سختی برای من نیست من درستش می کنم ..کجا شما رو ببینم ..
شهاب گفت : خواهش می کنم من خدمت میرسم ..
گفت : نه بفرمایید من میام ..مدارکتون رو هم آماده کنین …
شهاب فورا آدرس هتل رو داد …و ساعت هشت شب قرار گذاشتن که همدیگر رو تو لابی هتل ببینم …
ما زودتر رفتیم پایین و منتظر شدیم ..
مونس یکم شیطون بود و این ور و اون رو میرفت و بازی می کرد ..حواسم پرت شد و یک مرتبه دیدم نیست ..
هراسون از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم نبود دویدم بطرف پذیرش و دیدم مونس داره از در میره بیرون ..
با سرعت رفتم که بگیرمش نفهمیدم چی شد که سینه به سینه خوردم به یک مرد ..
عذر خواهی کردم و رفتم دست مونس رو گرفتم و گفتم : دخترم گم میشی بیا بریم تو گفت می خوام اونجا رو ببینم ..
گفتم خیلی خوب بیا با هم بریم ولی بدون اجازه جایی نرو باشه مامان ؟ ..
کمی طول کشید تا برگشتم ….
از دور دیدم یکنفر اومده و داره با شهاب و بابا حرف می زنه ..
رسیدم به اونا فورا شهاب منو معرفی کرد و گفت: خواهرم انجیلا ..آقای دکتر قیاسی …اون مرد از جاش بلند شد و با ادب هر چه تمام تر دوتا دستشو گرفت روی سینه اشو با احترام سرشو خم کرد و گفت : از زیارتون خوشبختم سر کار خانم ..موید باشید ..
گفتم : ممنونم بفرمایید لطفا …

مرد ی بود بلند قد و چهار شونه و خیلی کم چاق یک پیراهن یقه سه سانتی با دوکمه ی بسته پوشیده بود ولی کت و شلوار بسیار شیک و گرونی به تن داشت ..
توی یک دست دو تا انگشتر عقیق و تو دست دیگه اش یک انگشتر با نگین فیروزه کرده بود ..
یک ته ریش مختصری هم داشت ..که گاهی دستشو می کشید به اون و زیر لب چیزی می گفت …
خوش قیافه بود با چشمانی درشت و سیاه …وقتی حرف می زد گاهی از کلمات عربی استفاده می کرد و اونم بشدت غلیظ در حالیکه می تونست کاملا راحت فارسی حرف بزنه و من نمی فهمیدم چرا از اون کلمات استفاده می کنه ….
شهاب براش کمی توضیح داد و اون می گفت : این کار مثل آب خوردنه نگران نباشید ..به حمد و حول قوه ی الهی انشالله زود درستش می کنم …. اصلا جای نگرانی نیست ..
بعد رو کرد به آنا و گفت : شما کاملا معلومه یک تبریزی اصیل و خانواده دار هستین …
آنا گفت : بله همین طوره مادر من از شازده خانم های قاجار بود و پدرم از سر شناس های تبریز بوده,, شما چی ؟ تهرانی هستین ؟
گفت : البته ,,ولی دبی بزرگ شدم ..پدر اونجا صرافی دارن و من خودم تاجرم ..به واسطه ی همین دوست و آشنایان زیادی که دارم میتونم کارمو راه بندازم ..
می دونین که تو این مملکت اگر پارتی نباشه کار پیش نمی ره ..
آنا پرسید : شما اونجا زندگی می کنین ؟
گفت : اصلا خانواده ام همه اونجا هستن ..ولی من بیشتر ایرانم ..
شهاب پرسید : ببخشید آقای دکتر ما زیاد وقت نداریم دقیقا چقدر طول می کشه این کار درست بشه ..
گفت : فردا صبح انشا ءالله ترتیبشو میدم ..شما نگران نباشین ..الحمدالله ..الحمدالله خدا رو شاکرم که دوستان خوبی دارم …
و همین طور که حرف می زد به من با دقت نگاه می کرد …
و ازم پرسید : چند وقته شما طلاق گرفتین ؟
گفتم : یکسال و سه ماه ..پرسید همین یک دونه بچه رو دارین ؟
گفتم : بله ….نه نه ,من یک دختر دیگه ام دارم ..
گفت : اون پیش پدرشه ؟
گفتم : بله ..البته ..ربطی به این موضوع نداره …ببخشید من باید مونس رو ببرم بالا داره اینجا رو شلوغ می کنه ..
شما با شهاب جان هماهنگ کنین …
از نوع نگاهش خوشم نمی اومد و احساس می کردم داره زیادی پرس و جو می کنه ..و منم از جواب هایی که باید می دادم بدم میومد ..
این بود که خدا حافظی کردم و رفتم به اتاقم …

مدتی بعد شهاب و آنا و بابا اومدن تو اتاق من که در موردش حرف بزنن ..
شهاب می گفت : یعنی می خواد چقدر بگیره ؟ بد کاری کردیم قیمت رو باهاش تموم نکردیم ..این بابا دکتره اقتصاده ..
کلی معلومات داره عربی انگیسی و حتی فرانسه بلده و از اون کلاس بالاهاست هر چی پرسیدم هزینه اش چقدر میشه نگفت ..
آقای رفعت گفته کم نمی گیره ..کارش اینه پس چرا اون گفت به خاطر دوستی با رفعت این کارو می کنه ؟ ..
بابا گفت : من فردا یک زنگ به رفعت می زنم ببینم چی میگه..نمی دونم شاید این شخص اصلا اونی که اون گفته بود نیست …
مهبد قیاسی مدارک رو از شهاب گرفته بود و با خودش برده بود ..
اما ما فردا تا غروب منتظر شدیم و ازش خبری نشد ….شهاب مرتب به دو شماره ای که ازش داشتیم زنگ می زد ..ولی می گفت دستگاه خاموشه ….برای همه ی ما معمایی درست شده بود و بیشتر از هزینه ای که باید می کردیم می ترسیدیم …
کاری جز صبر از دستمون بر نمی اومد ..همه تو اتاق آنا جمع شده بودیم …
چایی و نسکافه سفارش دادیم و مشغول خوردن بودیم که تلفن شهاب زنگ خورد ..بلافاصله با خوشحالی گفت : سلام آقای دکتر ..بله …بله ..ما الان تو اتاق بابا اینا هستیم ..
شما تو لابی بمونین میایم پایین …..آخه چرا ؟ …باشه تشریف بیارین بالا اتاق 209..نه بابا چه زحمتی ؟ ..
گوشی رو قطع کرد و با دستپاچگی گفت ..داره میاد بالا ..جمع کنین ..حتما کارو درست کرده ..
حالا ببینم چقدر می خواد بگیره …
چند دقیقه ی بعد در اتاق رو زدن ….شهاب درو باز کرد ..مهبد با یک سبد بزرگ گُل ارکیده ی سفید پشت در بود …
همه از تعجب مونده بودیم این گل برای چیه ؟ ..
با یک خنده ی از ته دل سلام کرد و گفت : من اومدم شما رو با احترام به شام دعوت کنم ..شهاب گفت : بفرمایید تو دکتر جان …
گفت : نه اصلا مزاحم نمیشم .
آنا گفت : گل برای چیه آقای دکتر ..چه دلیلی داره شما برای ما گل بیارین …
گفت : خیلی دلیل داره شما تو شهر ما مهمون هستین و من خیلی ارادت پیدا کردم به شما ..اصلا قابل شما رو نداره ..

امشب براتون جا رزرو کردم و شام افتخار بدین در خدمت شما باشم ، انا علی الیقین ..شما ..جایی رو نرفتین بگردین تا حالا ,,من باید شما رو ببرم …
من پرسیدم آقای دکتر کار مونس چی شد ؟
گفت : اونم روی چشمم اشکالاتی داشت انشالله فردا انجام میشه ..

شهاب سبد گل رو گرفت و گذاشت تو اتاق ولی قیاسی همین طور تو پاشنه ی در ایستاده بود اصرار می کرد اونشب ما رو ببره برای شام بیرون ….
بابا گفت : نه ما مزاحم شما نمیشیم همین جا تو هتل شام می خوریم شما مهمان ما باشین …
گفت : لا محال ..من شما رو دعوت کردم و خوب نیست که قبول نکنین ..
آنا گفت : لطف کردین چشم حتما میایم ..منم دلم گرفته تو این هتل ..
با اعلام موافقت آنا کار تموم شد و مهبد قیاسی خدا حافظی کرد و آدرس داد به شهاب و گفت منتظرتون هستم و نگاهی به من کرد و رفت …
شهاب می گفت این سبد گل خیلی گرونه و پول زیادی براش داده ..نمی دونم چرا ؟ شاید می خواد از ما پول زیادی بگیره ؟
پس چرا ما رو شام دعوت کرده اونم تو برج سفید ….
من گفتم :من که نمیام چون مونس خوابش میگیره ..اصلا حوصله ندارم ….
ولی با اصرار آنا و شهاب و اشتیاق مونس منم حاضر شدم ورفتم ..یک رستوران گردون تو طبقه ی آخر برج سفید تو پاسداران بود ..
میز مجللی برای ما چیده شده بود چند تا گارسون رو در خدمت ما گرفته بود و همه جور پیش غذا برای ما مهیا بود ….
مهبد خوش رو و خوش زبون و خیلی گرم و مهربون از ما پذیرایی می کرد ..وقتی ما نشستیم اومد و کنار من نشست و مونس رو گرفت روی پاش و گفت : واقعا چه دختر دوست داشتنی دارین ….

گفتم :ممنونم لطف دارین .
گفت : من عاشق دخترم ولی قسمت نبود خدا به من پسر داد خدا رو شکر ولی خیلی دلم دختر می خواد چون شیرین و مهربونه …(رو کرد به منو پرسید ) راستی منو ببخشید معنای انجیلا چیه ؟ چرا اسم شما رو انجیلا گذاشتن ؟
آنا طبق معمول به جای من جواب داد که …اسم یک باغی پر از گل بوده ..مادرم این اسم رو دوست داشت و به من گفت بزارم روی دخترم …
آخه می دونین منم دو بار پسر به دنیا آوردم ….و خیلی دختر دوست داشتم و خدا اونو بهم داد ….
نمی دونین انجیلا وقتی کوچیک بود چقدر قشنگ بود مثل عروسک موهای بور چشماهای سبز و براق ..
مردم دست به دست می بردنش ..من برای تولد یکسالگیش مجبور شدم صد و بیست تا مهمون تو باشگاه دعوت کنم و کیک سه طبقه سفارش دادم ..از بس همه دوستش داشتن …
با تندی گفتم : آنا خواهش می کنم …
گفت : ای بابا داریم حرف می زنیم …دوسالگیش هم همین کارو کردم و این دیگه عادت ما شد ..همیشه تولد هاش اونقدر برو بیا داشتیم که هر بار مثل عروسی جشن می گرفتیم ….
مهبد با اشتیاق گوش می داد و می خندید ..و می گفت :مرحبا ..مرحبا ….حالا شهاب و بابا هم از دیدن اشتیاق اون یاد خاطراتشون از من افتاده بودن ..
یکی این می گفت یکی اون ..و من داشتم آب می شدم و میرفتم تو زمین فرو ….
هر چی اشاره می کردم کسی به حرفم گوش نمی داد..
ناراحت شدم و بالاخره با تندی گفتم : تو رو خدا بسه دیگه از یک چیز دیگه حرف بزنین ….
مهبد گفت : اتقاقا خیلی برام جالب بود ..چون منم خیلی مورد توجه خانواده ام بودم وقتی رفتم امریکا درس بخونم همه اومده بودن پیش من و طاقت دوری منو نداشتن درست مثل شما عزیز دردونه بودم ….
شهاب پرسید : الان خانواده محترم تو دبی هستن ؟
گفت : بله ..مدرک دکترا مو که گرفتم با یک خانم ازدواج کردم و با هم رفتیم دبی ..یک پسر دارم هشت سالشه ولی الان دو ساله طلاق گرفتیم ..و زنم رفته نروژ پسرم پیش مادرم تو دبی زندگی می کنه ..
گفتم بچه رو از مادرش گرفتین نذاشتین با خودش ببره ؟
گفت : نه من به خاطر کار زیاد دلم می خواست پسرم با مادرش باشه اصلا بچه باید پیش مادرش باشه , ولی اون عاشق یک مرد دیگه شده بود و متاسفانه بچه رو نخواست و با اون مرد رفت ….

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن