خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت24

رمان حاکم پارت24

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

–فکر کنم امشبو بی خیال شی بهتره.جلوی حاجی خوب نیست.

-تو فکرشم.منتهی هرجوری شده باید پریزاد رو ببینم!بعدشم فردا از اینجا میرم!

–خل شدی؟دخترو بخوای ببینی اونم جلوی باباش؟!

امیربهادر شیطنت کرد و لبخند زد: بذارن پریزاد بیاد اونور هم من راضی ام.دو کلوم حرف ِ دیگه.بگیر و ببند نداره که!

خودش هم خنده اش گرفته بود که کارن با قهقهه ای آرام گفت: روتو برم هی!

–سلام!

صدا از سمت ِ چپ بود.

درست کنار حوض ِ کوچکی که وسط ِ حیاط بود!

هر دو با تعجب برگشتند.

امیربهادر با دیدن ِ پریزاد که زیر درخت ایستاده بود لبخند زد: وَعَلِیکُم!تو اینجا چکار می کنی؟

پریزاد با لبخند نیم نگاهی به کارن انداخت و چیزی نگفت.

امیربهادر نگاهش به پریزاد بود.با آرنجش خیلی نرم به بازوی کارن که کنارش ایستاده بود زد و زیر لب گفت: چیه عین شلغم وایسادی اینجا؟د ِ برو د ِ!

کارن که خنده اش گرفته بود و از طرفی حرص ِ جمله ی امیربهادر را می زد گفت: که چی بشه؟تنها ولت کنم اینجا؟می خوای مثل ِ دیشب…

-کـــارن؟!

–خیلی خب بابا رفتم کم جوش بزن.نمی مونم اینجا.میرم ویلای خودمون، تو هم زود بیا.با وجود ِ حاجی نمونی بهتر ِ !

امیربهادر همه ی حواسش را فقط به پریزادی داده بود که نگاهش را از نگاه ِ او می دزدید.

در جواب ِ کارن چیزی نگفت!

کارن نگاهش را از آن دو گرفت و با لبخند ِ خاصی سمت در رفت.

با رفتن ِ او و بسته شدن ِ در، بهادر قدمی پیش گذاشت و مقابل ِ پریزاد ایستاد: حالت خوبه؟

حس می کرد پریزاد نگاهش نمی کند و سرد است!

دیگر از آن لبخند ِ ملیح هم خبری نبود: نمی دونم.این سوال رو من باید ازت می پرسیدم.منتهی اگه میذاشتی بیام کلینیک!

-که بخواد چی بشه؟مگه تنها می اومدی؟!یه ایل آدمو دنبال ِ خودت راه مینداختی دختر.غیر از اینه؟

پریزاد در سکوتی گلایه آمیز نگاهش کرد.

نگاه ِ امیربهادر برعکس ِ او برقی از شیطنت داشت: می خواستم اگه هم بناست ببینمت جوری باشه که بتونم باهات حرف بزنم.وقتی بیای و کنارم باشی ولی دو کلمه حرف از این دهن لعنتی بیرون نیاد چه فایده؟با اومدنت فقط دل ِ لامصب ِ منو می سوزوندی پریزاد!

پریزاد می خواست به شیطنتی که در کلام ِ او پنهان شده بود لبخند بزند اما به موقع جلوی خودش را گرفت و با گره ای که میان ابروانش می انداخت گفت: اصلا هر چی!بازم نباید کارتو توجیه کنی!

-ازم ناراحتی؟!

–معلومه!

-چرا؟!

اخم کرد و نگاهش را گرفت: خودت می دونی دیشب چکار کردی!

امیربهادر با تعجب و کاملا خونسرد پرسید: دیشب چرا؟آها!منظورت پشت ِ بومه؟!

پریزاد کمی دستپاچه شد!

انگشتش را سر بینی خود گذاشت: هیسسسس!می خوای همه بفهمن؟

-آره می خوام!

–خیلی پررویی!

-خب باشم!

–امیـــربهــــادر؟!

خندید و گفت: زهرمارو امیربهادر!

پریزاد هر کار کرد نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

لب گزید و زمزمه کنان از کنار ِ امیربهادر رد شد: بسه دیگه!با تو نمیشه دو کلمه مثل آدم حرف زد.

امیربهادر بی هوا دست انداخت و بازوی پریزاد را گرفت و او را سمت خود کشید.

اما پریزاد خیلی زود خودش را عقب کشید و به پنجره ی ویلا نگاه کرد: دیوونه شدی؟!

نفس زد: دیوونه ام کردی.دیوونه ام می کنی..دیوونه ام پریزاد یه دیوونه ی روانی!میگی چکار کنم که آروم شم؟!

از شور و اشتیاقی که در صدای بهادر بود با شرم نگاهش کرد: دیگه اون کارو تکرار نمی کنی.باشه؟قول بده!

امیربهادر میان نفس نفس زدن هایش تخس شد و چشمک زد: کدوم کارو میگی خانم موشه؟!

پریزاد چپ چپ نگاهش کرد و غر زد: یعنی چی کدوم کار؟همونی که به خاطرش انقدر از دستت عصبانی ام!

امیربهادر نگاهش را اجمالی روی او چرخاند: اگه عصبانیتت اینه من ترجیح میدم حداقل روزی یه بار اون کارو…

–امیربهــــــادر؟!لطفـــــا!

لبخند روی لبانش کش آمد و چیزی نگفت.

پریزاد نفسش را فوت کرد: دارم جدی میگم.نمی خوام منو تو معذوریت بذاری.اگه…اگه اینکارو کنی دیگه باهات حرف نمی زنم.

امیربهادر خونسرد بود!

با لبخند دستانش را بالا برد: بگم غلط کردم خوبه؟

پریزاد به چشمانش خیره شد.

امیربهادر توجیه کرد: دست خودم نبود.دیدی که حالمو؟

پریزاد باز هم چیزی نگفت.

سرش را زیر انداخت.

امیربهادر قدمی پیش رفت.

انگشت ِ اشاره اش را با لبخند زیر چانه ی پریزاد گذاشت و سرش را بلند کرد…ولی خیلی زود هم دستش را عقب کشید.دیگر به اخلاق و عقاید ِ این دخترک ِ چموش کاملا واقف بود!

نگاه ِ پریزاد که در چشمانش نشست گفت:جدی خیلی از دستم ناراحت شدی؟

پریزاد سرش را تکان داد.

امیربهادر نفسش را کلافه بیرون داد: اینطوری نکن!

پریزاد با تعجب نگاهش کرد.

امیربهادر شرورانه به او زل زد.لبخند ِ جذابی کنج لبش خودنمایی می کرد: گفته بودم که دختر!من راه و رسم ِ خودمو دارم.یه وقتایی بزنه به سرم همون کاریو می کنم که دلم می خواد.

پریزاد ابرو بالا انداخت: شاید من دلم نخواد!

-اونم می خواد.من می دونم.منتهی تو جلوشو می گیری.

–اینکارا درست نیست امیربهادر.

-درست و غلطش از نظر ِ تو به چی بستگی داره پریزاد؟دنیا دو روزه اینو که قبول داری؟خود ِ من امروز حالم جوری بود که وقتی افتادم دیگه امید نداشتم چشممو باز کنم و فردامو ببینم…ولی برخلاف آرزوی یه عده جوونمرگی قسمتم نبود و نشد.می بینی که اینجا و جلو روت وایسادم.نمی خوام این دو روز از عمرمو پای حرفای صدمن یه غاز ِ این مردم حروم کنم.خدا به سر شاهده که من دیشب تو حال خودم نبودم.حالا یه غلطی کردم ولی بد نبود.گناه نبود.برای من نبود پریزاد پس سعی نکن چیزی رو عوض کنی!

پریزاد که محو ِ صدای او بود دستانش را روی سینه جمع کرد: باشه.تو راست میگی.اما حداقل نه تا وقتی که چیزی بینمون رسمی نشده.

امیربهادر تک خنده ای کرد و سرش را کمی جانب دخترک خم کرد.نگاهش شر بود و شیطان!

-یعنی جلوم باشی و دیوونه ی رفتارای ساده و دخترونه ات بشم و هیچ کاری نکنم؟من امیربهادرم آ پریزاد.یه چیزی بخواه که بشه.

پریزاد با شرم لبخند زد:من ازت می خوام.پس سعی کن بشه.

امیربهادر ابرو بالا انداخت:نچ!وصف العیش، نصف العیش!ملتفتی؟!من به نصفه و نیمه ی هیچ چیزی راضی نیستم.بعد ِ این همه سال تازه دارم به عشقم می رسم.جای حال، ضدحال نزن جون ِ بهادر!

پریزاد آرام خندید: اِ ! چه ضدحالی؟بد میگم که همه چی به جا و تو چهارچوب ِ خودش باشه؟!

امیربهادر اخم کرد!کمی به او نزدیک تر شد: نامردم اگه بخوام خارج از اون چیزی که خوابوندم پشت ِ مرام و معرفتم بیام سمتت!از بعد ِ اون شب گفتم که دیگه کاری نمی کنم اذیت بشی پریزاد.نه حالا که فهمیدم اینی که بینمونه دوطرفه ست!

پریزاد خیره به چشمان ِ او پرسید: قبل از اون دوست داشتی اذیتم کنی؟!

لبخند زد.پر از شیطنت: اوه!چه جــــورم!

پریزاد از گوشه ی چشم با لبخند نگاهش کرد و عقب رفت:ممکنه یکی بیاد. الان همه می دونن من و تو بیرون داریم حرف می زنیم.

-اصلش خاله پریچهر ِ که در جریانه!

–اینجوری امیربهادر؟!

–کی به کیه؟تاریکی ِ !

پریزاد کمی سرخ و سفید شد و لبخند زد: واقعا که!یه ساعت ِ پس دارم چی بهت میگم؟اینطوری می خوای گوش کنی؟

امیربهادر مقابلش ایستاد و بی محابا به چشمانش زل زد: اگه گوشی واسه شنیدن نداشته باشم چکار می کنی؟

— میشه که نداشته باشی؟!

سرش را رو به پایین حرکت داد: گوش من از این بکن نکنا پره پریزاد.یاد گرفتم همون کاری رو بکنم که می دونم درسته.حداقلش اگه ضررم ببینم خیالم راحته خودم کردم و به نصیحت ِ یکی دیگه نیاز ندارم!

–منظورت منم؟!

لبخند زد و سرش را بالا گرفت و زیر چشمی او را پایید:اونش بماند!کلی گفتم.

نگاهش به لبخند روی لبان پریزاد افتاد!

با حرصی که در صدایش مشهود بود آرام جوری که فقط او صدایش را می شنید نفس زد: موش موشک داری بد، تا می کنی با این دل ِ بی صاحاب!متوجهی خودت؟!آسه بیا و آسه برو که این گربه ی شر و تخس شاخت نزنه! واسه یه لقمه ی چپ کردن معشوقش هلاکه پریزاد!

لبخند از روی لب های دخترک محو شد.

قدم به قدم عقب رفت و امیربهادر به همان فاصله قدم هایش را پر می کرد.

–اینجوری نباش امیربهادر.دوست داری معذب بشم؟

-دوست دارم چون حتی معذب شدن هم بهت میاد.

در سکوت به صورت ِ امیربهادر نظر انداخت!

مسخ چشمان ِ طناز و معصوم ِ پریزاد بود: آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری!چرا؟!

–امیربهادر؟!نکن!

-چجوری؟مگه می تونم؟!دارم حرف ِ دلمو بهت می زنم دختر.میگن شاید فردایی نباشه!

به سرعت اخم کرد:چرا نباشه؟توی دلمو خالی نکن بهادر.خواهش می کنم.

پریزاد کنار ِ نرده ها و روی اولین پله ایستاد.

امیربهادر جلویش ایستاد و دستش را به نرده ی فلزی گرفت.

نگاهشان در هم گره خورده بود.

بهادر با همان نفسی که به عشق ِ پریزاد درون سینه تنگ شده بود و همسان با ضربان قلبش به دل دل افتاده بود زیر لب با لحنی مردانه گفت: تو مال ِ خودمی پریزاد.یا نصیب و یا قسمت!

و با لبخندی محو، صورتش را کمی پیش برد و از آن فاصله اجزای صورت ِ پریزاد را از نظر کاوید: جفتش می رسه به سید امیربهادری که هی و حاضر جلو روت وایساده و می دونم که عجیب دوست داری پسش بزنی!دیگه دور موندن از تو توی کتم نمیره پریزاد.تو بگو یه ثانیه.خودش یه عمر ِ !

پریزاد که مست بود از حرف ها و کنایه های زیبای امیربهادر نفس زنان پرسید: می…می خوای چکار کنی؟!

-همون کاری رو می کنم که می دونم تو هم می خوای!اما الان نخواه چیزی بگم.

پریزاد به چشمانش خیره بود.

امیربهادر به پشت ِ سرش اشاره کرد و پوزخند زد: آتیش اول خودشو می سوزنه!اگه التماس ِ این جماعتو کنی روشون از اینی که هست بیشتر میشه.نمی خوام منم به آتیش ِ کینه ی این طایفه بسوزم!اونا نمی تونن تو رو از من بگیرن.سر و تهش خیال ِ خام ِ !

پریزاد آب دهانش را فرو داد و با صدای آرامی گفت: میشه درستش کرد.اگه بهشون محل ندی دیگه کاری به کارت ندارن.

-تا قبل اینکه تو رو بیارم تو زندگیم همین بود.سالی یه بارم به زور می دیدمشون.اونم به واسطه ی یاشار…ولی حالا همه چی فرق کرده.

–به خاطر ِ من؟

-تو چرا؟!مقصر خودمم که از اول جلوشونو نگرفتم. این عین ِ واقعیت ِ دختر!زخم ِ شمشیر خوب میشه…ولی زخم ِ زبون این قوم نه!همینه که دردش هنوز به جونمه!جلوی فک و فامیلای هزار رنگ ِ من شل بدی سفت می خوری!

پریزاد با شک نگاهش کرد و پرسید: نمی خوای به من بگی؟می دونم یه چیزی تو سرته ولی همونه که نگرانم می کنه!

امیربهادر خندید و بی هوا گونه ی برجسته ی پریزاد را بین دو انگشت گرفت و کشید: خدا دَم ِ مارو هم داره منتهی به وقتش!فعلا با دوستان مروت و با دشمنان مدارا!

پریزاد که کمی دردش گرفته بود دستش را روی گونه ی خود گذاشت و با سر انگشت لمس کرد:اما اونا مدارا نمی کنن بهادر.تو یه قدم برداری اونا هم برمی دارن.به این فکر کن که گذشته دیگه بر نمی گرده.

امیربهادر سری جنباند و از او فاصله گرفت: منم نمی خوام برگرده!به وقتش همه امیربهادر ِ واقعی رو می شناسن!

نگاهش را سنگین از روی چهره ی متعجب پریزاد برداشت.

لبخند داشت.

همانطور که سمت در حیاط می رفت گفت: فردا بر می گردم تهرون.سعی کن تو هم خونواده ات رو راضی کنی که برگردن.میون ِ طایفه ی ما هیچی جز جنگ و دعوا پیدا نمیشه تا بتونه سر ِ کسی رو گرم کنه!

پریزاد قدمی سمتش برداشت و پرسید: واقعا می خوای برگردی؟

امیربهادر کنار ِ در ایستاد.

برگشت و با لبخند نگاهش کرد: زمان واسه من طلاست پریزاد.وقتی قرار ِ تهش به تو ختم بشه نمی خوام از دستش بدم.

پس امشب هم اینجا بود.

فقط یک شب؟!

به اندازه ی چند ساعت؟!

هنوز نگاهش روی امیربهادر بود که با بسته شدن در به خودش آمد.

لرزید و نگاهش را از در گرفت.

–پریزاد؟!

برگشت.

با دیدن ِ مادرش به آرامی از پله ها بالا رفت.

پریچهر نگاهی سمت در انداخت و پرسید: امیربهادر اینجا بود؟!

پریزاد سر تکان داد: آره بود!تو هم دیدیش؟!

–نازیلا خواست بیاد پیشت که می بینه تو و امیربهادر دارین تو حیاط حرف می زنین.از اون شنیدم.حالش چطور بود؟

-به نظرم خوب بود.گفت فردا بر می گرده تهران!

پریچهر مکثی کرد و گفت: اینجوری که اینا میگن تبش خیلی بالا بوده.فکر کنم تو کلینیک به زور ِ آمپول و سرم دمای بدنشو آوردن پایین.

پریزاد کمی نگاهش کرد و با احتیاط پرسید: چطور مگه؟!

لحن ِ پریچهر مادرانه بود: اگه بدنش عفونت کرده باشه ممکنه تبش برگرده.باز خوبه کارن پیشش هست.

پریزاد با دلواپسی گفت: یعنی ممکنه باز حالش بد بشه؟!

پریچهر لبخند زد و دستش را گرفت: واسه چی می ترسی؟اگه حالش خوب نبود که مرخصش نمی کردن!بیا بریم تو.

-بابا فهمید که…دارم با امیربهادر حرف می زنم؟!

–نه!تو که با حاجی رفتی بیرون، اونقدر جو ِ خونه سنگین شد که بابات به بهونه ی سر درد رفت تو اتاق. اعصابش از بابت ِ یاشار و مادرش بهم ریخته.میگه صبح بهت گفتم برگردیم ولی تو نذاشتی.تا کی داشتم باهاش حرف می زدم.

-من می دونم.بریم تهران تازه ماجراها شروع میشه.

–پس چی فکر کردی؟الان بابات هیچی نمیگه داره حرمت ِ صاحبخونه رو نگه میداره.همین که برسیم تهران شروع می کنه.چی بگم والا؟!خدا آخر و عاقبت ِ همه مون رو ختم به خیر کنه…بریم تو، اینجا نمون.

(پریزاد)

پارچ را از روی میز برداشت و کمی آب داخل لیوان ریخت.

خسته و بی حوصله لیوان را نزدیک لب هایش برد و آب را لاجرعه سر کشید.

نفس گرفت و لیوان را روی میز گذاشت.

نازیلا کنارش بود و مشکوفانه نگاهش می کرد.

از همان نگاه هایی که کمی آدم را اذیت می کرد.

میخ می شد و در تنش فرو می رفت.

پر واضح بود که حرف های زیادی در دل دارد اما حیف پریزاد حال و حوصله ی شنیدنشان را نداشت.

نه بعد از آن چیزهایی که در مورد عزیزترین دوستش شنیده بود.

با این وجود صبوری می کرد و به قول امیربهادر مدارا!

نازیلا عجول و کم طاقت با لبخند پرسید: بریم تو حیاط یه کم حرف بزنیم؟!

پریزاد برگشت.

چشمانش از فرط خواب آلودگی قرمز بود.

لبخند ِ کمرنگی روی لب نشاند: الان؟!

نازیلا سری جنباند: خوابت که نمیاد؟!

همان لحظه پریزاد بی اختیار خمیازه کشید و دستش را جلوی دهان خود گذاشت!

سرش را طرفین تکان داد: نه!بریم.

نازیلا به خنده افتاد: آره، دارم می بینم.دیشب مگه نخوابیدی؟چشمات بدجوری پوف کردن!تازه قرمز هم شدن!

پریزاد دستی به پشت پلک هایش کشید و مخمور جواب داد: نه دیشب تونستم بخوابم، نه امروز!هلاکم واسه دو ساعت که چشمامو بذارم رو هم و تخت بخوابم.

نازیلا نچی کرد و لب هایش آویزان شد: اَه!حیف!می خواستم باهات حرف بزنم.اصلا تا نگم نمیذارم بخوابی.

پریزاد خندید و مثل همیشه صبر پیشه کرد حتی اگر خسته باشد.

دستش را گرفت: باشه بابا هر چی تو بگی.بریم تو حیاط.الان همه خوابیدن اینجا حرف نزنیم بهتره!

نازیلا به نشانه ی موافقت سرش را تکان داد و همراه ِ پریزاد رفت.

هر دو روی پله های ایوان نشستند.

پریزاد دستی به صورت خود کشید و نفسش را بیرون داد.

به نازیلا که اطراف را نگاه می کرد و پایش را تکان می داد نظر انداخت: خب؟چی می خواستی بگی؟!

نگاهش به همان درختی بود که ساعاتی پیش پریزاد و امیربهادر کنارش ایستاده و حرف می زدند: می دونم اهل دروغ نیستی و هر چی بپرسم راستشو میگی.

نظرش جلب شد و به او زل زد: چطور مگه؟!

–حاج صادق بهت چی می گفت؟تا حالا ندیده بودم باهاش حرف بزنی…یعنی…رفتارش انقدر با آدم سرسنگین ِ که من خودم بیشتر از یه سلام و علیک چیزی نمیگم.

پریزاد لبخند زد.لحنش آرام بود: کنجکاویت واسه همین بود؟!

نازیلا نگاهش کرد.از آرامش پریزاد حرصش می گرفت.

شانه بالا انداخت: نه خب!در مورد امیربهادر هم می خوام بدونم.دیدم تو حیاط داشتین حرف می زدین واسه همین یه ذره کنجکاو شدم!

از شنیدن نام امیربهادر لبخند روی لبان پریزاد محو شد وسرش را پایین انداخت.

انگشتانش را در هم قلاب کرده و به هم می فشرد: اینکه من و امیربهادر داشتیم حرف می زدیم اهمیت نداره نازیلا…راستش…من باید یه چیز ِ مهم تری رو بهت بگم که…

نازیلا با دقت نگاهش می کرد…اما تاب نیاورد و یک دستی زد: تو و امیربهادر به هم علاقه دارین!همینو می خوای بگی دیگه؟!

حیران سرش را بالا گرفت و به او خیره شد!

نازیلا لبخند ِ ماتی کنج لب داشت.

نگاه ِ پریزاد را که روی خود دید سری جنباند: ممکنه از این حرفم بدت بیاد ولی من…از همون اول می دونستم دلت پیش ِ امیربهادر ِ !

پریزاد دهانش باز مانده بود و به معنی واقعی کلمه حیرت زده و پریشان بود از چیزی که می شنید!

نازیلا همه ی این مدت خبر داشت و به روی خودش نمی آورد؟!

به سختی لب زد: می دونستی؟!

بدون آنکه ذره ای دستپاچه شود شانه ی راستش را کمی بالا آورد و سرش را به همان سمت مایل کرد: معلومه که می دونستم.هر کسی نمی تونست بفهمه چی تو دلته اما من متوجه شدم. وقتی با امیربهادر تلفنی حرف می زدم می دیدم چجوری رنگت می پره و دستات می لرزه.برای همین از قصد کشش می دادم تا بفهمم عکس العملت چیه؟آخه خودت هیچی نمی گفتی.چرا هیچ وقت نخواستی احساستو به زبون بیاری؟!

بی توجه به سوال ِ نازیلا که چندان اهمیتی نداشت…آن هم وقتی الان از حس ِ امیربهادر به خودش مطمئن بود، همه ی حواسش آنجایی مانده بود که نازیلا همه چیز را می دانست و باز خودش را به امیربهادر چسبانده بود؟!

چیزی که عینا امیربهادر به زبان آورد مگر جز این بود؟!

صدایش می لرزید اما باید تمام شک و شبهه ها را از میان بر می داشت: تو…تو می دونستی…اما بازم…رفتی سمت ِ امیر…امیربهادر؟!

نازیلا کاملا عادی و بی توجه به حال ِ پریزاد سرش را رو به پایین حرکت داد: آره ولی دلیل نمی شد کار ِ خودمو نکنم.تو رو خدا ناراحت نشو پریزاد.اون موقع پیش ِ خودم می گفتم از کجا معلوم امیربهادر هم پریزاد رو بخواد؟درسته خودم بهش پیشنهاد دادم ولی اونم رد نکرد!هر چند…

سکوت کرد.

پریزاد احساس سرگیجه داشت.

نه از ضعف ِ جسمی…بلکه از چیزهایی که می شنید و نمی توانست باور کند.

باورکردنی هم نبود.

انگار با یک غریبه صحبت می کرد و این دختری که کنارش نشسته دوست ِچندین و چندساله اش نیست.

دختری که مثل خواهرش دوستش داشت نبود.

این نازیلای همیشگی نبود.

آب دهانش را فرو داد و به نرده های سمت ِ راست که کناره های پله ی قدیمی حصار کشیده بودند تکیه کرد.

به نازیلا نگاه نمی کرد ولی او اصرار داشت حرفش را بزند.

آن هم با لحنی آرام…بدون دستپاچگی!

اما باز هم کمی سنگینی چاشنی اش شده بود که پریزاد حسش می کرد.

–غروب بود که امیربهادر بهم زنگ زد.بعد از مدت ها زنگ زده بود.واقعا تعجب کرده بودم.سرفه می کرد و مشخص بود حالش خوب نیست ولی می خواست هر جا که هستم به حرفش گوش کنم.فکر کردم می خواد بابت رفتارش معذرت خواهی کنه و برگرده پیشم.گفتم اگه اینکارو بکنه آب پاکی رو می ریزم رو دستش و میگم دیگه نمی خوامش و یکی دیگه رو انتخاب کردم!اما…اما بهم گفت که چرا پیشنهادمو قبول کرده.گفت نمی خواسته همینم بهم بگه ولی به خاطر تو مجبور شده صداقت به خرج بده و حلالیت بطلبه.گفت پریزاد همه چیو می دونه و ازم خواسته بهت بگم که حلالم کنی.خیلی پروئه این بشر.مثلا می خواست حلالش کنم؟! در شده میگه فقط واسه همین بهت زنگ زدم یه وقت خیال ِ خام نکنی که پیش ِ خودت بگی امیربهادر سرش خورده به سنگ و به غلط کردن افتاده آ.برو دعاشو به جون ِ پریزاد کن!اِ اِ اِ پسره ی بیشعور!دیگه حتی دوست ندارم چشمم به قیافه ی نحسش بیافته نکبتو!

پریزاد در سکوت گوش می داد و چیزی نمی گفت.

نازیلا به حد کافی دلش پر بود.

پوزخند زد و به پریزاد خیره شد: آره پریزاد؟!تو بهش گفته بودی؟!می خوای باور کنم امیربهادر ِ غد و یه دنده و لجباز و پررو، انقدر به حرفت گوش می کنه که فقط کافی ِ اشاره کنی تا سریع…

ادامه نداد.

می گفت امیربهادر برایش اهمیتی ندارد ولی باز هم حسادت و بخل در صدایش مشهود بود.

پریزاد بی آنکه نگاهش کند چون او را منتظر دید چشمانش را به آهستگی بست و سرش را تکان داد.

قبل از اینکه نازیلا جبهه بگیرد و رجز ِ جدیدی بخواند، پریزاد زمزمه کرد: باورم نمیشه می دونستی و باز اینکارو کردی نازیلا.یعنی این همه سال بین من و تو چیزی به اسم اعتماد و احترام نبوده که قبلش بخوای بهم بگی و بعد بری سراغ ِ امیربهادر؟!

پوفی کشید و بی حوصله جواب داد: حالا چه فرقی می کرد؟اگه می گفتم چیزی عوض می شد؟تو همینطور به سکوتت ادامه می دادی دیگه غیر از اینه؟الان امیربهادر واسه ام مهم نیست ولی اون موقع بود.اینکه چشم ِ خیلیا دنبالش می دوئه باعث شد ازش خوشم بیاد.پسر ِ حاج صادق طباطبایی بود و به احدی رو نمی داد!منم لجم گرفته بود و دوست داشتم شانسمو امتحان کنم.دیگه خبر نداشتم امیربهادر انقدر هفت خط و زرنگه که پیش پیش می خواسته با بابام شریک بشه!نمی خوام بهت دروغ بگم…اگه می دونستمم رو چه حسابی می خواد پیشنهادمو قبول کنه بازم می رفتم سمتش.در حالی که این همه مدت تو بدون ِ اینکه بخوای، میون ِ من و بهادر قرار می گرفتی و نمیذاشتی من اونو درست و حسابی بکشم سمت ِ خودم!اگه حواسش پِی ِ تو نبود تا الان افتاده بود تو چنگم!

پریزاد نفسش تنگ شده بود.

راه ِ فرار نداشت.

باید می ماند و می شنید و کاملا روشن می شد تا بفهمد با چه کسی طرف است.

با لحنی که دلخوری و گلایه چاشنی اش بود پرسید: از کجا فهمیدی امیربهادر به من یه حسی داره؟!خودش بهت گفت؟!

نازیلا نفس عمیق کشید و با لبخند ِ تلخی از روی پله بلند شد: تو مهمونی که بودیم به پیشنهاد ِ کارن اونقدر خورد که مست شد! بچه ها تو بازی ازش پرسیدن عاشق شدی؟!اونم نه گذاشت و نه برداشت تو مستی با خنده گفت شدم!از همونجا ذهنم درگیرش شد.فهمیده بودم تو هم یه کششی نسبت بهش داری ولی بیشتر می خواستم بفهمم اونی که امیربهادر عاشقش شده کیه؟!وقتی بچه ها رفتن من از قصد پیش ِ امیربهادر موندم.سرشو به صندلی تکیه داده بود و چشماشم بسته بود.می دونستم چون خیلی مسته هر چی ازش بپرسم ممکنه حالیش نباشه و بگه.منم اونقدر حرف زدم تا بحث کشیده شد به عشق و عاشقی.ازش پرسیدم کیو از همه بیشتر دوست داری؟!یه کم مکث کرد…بعدشم با چشمای بسته زیر لب جسته و گریخته گفت یه پری زاده که مثل فرشته ها مهربونه ولی پدر ِ منو در آورده!… دل تو دلم نبود و از هیجان دستام می لرزید.تیر خلاص رو زدم و صاف و پوست کنده پرسیدم اسمش پریزاد ِ ؟!وقتی سرشو تکون داد نفسمو بیرون دادم و رو صندلیم وا رفتم.فکرشو می کردم تو عاشقش باشی ولی عمرا باورم نمی شد امیربهادر هم همون حسو به تو داشته باشه.آخه منه احمق همیشه فکر می کردم اون از دخترای امروزی و خوشگل و خوش هیکل خوشش میاد که خیلی به خودشون می رسن و…

متوجه ِ اخم ِ ملایم و دلخوری ِ چهره ی پریزاد که شد زبان کوتاه کرد و ادامه ی حرفش را در دهان مزه کرد و آن را درسته قورت داد.

با لبخند توهینش را ماست مالی کرد: منظورم اینه فکر نمی کردم مردی مثل امیربهادر از دخترای ساده خوشش بیاد.خب آخه بهش نمی اومد.از حرفم که ناراحت نشدی؟!

پریزاد نگاهش را از او گرفت و حرکتی نکرد.

اگر ناراحت نمی شد به انسان بودن خودش باید شک می کرد.

گفته های نازیلا از هر سو یک جور توهین به شعورش تلقی می شد!

نازیلا منتظر نگاهش می کرد که پریزاد با لحن جدی پرسید: چرا به امیربهادر خیانت کردی؟!درسته که اون به خاطر شراکتش با مهندس شکوهی پیشنهادتو قبول می کنه اما تو که اینو نمی دونستی.پس چرا وقتی ادعا می کردی با اونی، در آن ِ واحد با چند نفر دیگه هم رابطه داشتی؟!

لحن ِ پریزاد سرد بود و نازیلا متعجب از چیزی که می شنید حیرت زده بر جای مانده بود.

پریزاد به طرز ماهرانه ای کیش و ماتش کرده بود.

باورش نمی شد امیربهادر تا این حد جلوی پریزاد صادق باشد که دست ِ او را با همه ی گذشته و حال تاریکش رو کند!

–ایـ…اینا رو… امیربهادر بهت گفته؟!تو هم باور کردی؟!

پوزخند زد.

او هم نیش زدن به حریف را خیلی خوب از امیربهادر یاد گرفته بود: فکر کنم تو این شرایط بهتر ِ حرف اونی رو باور کنم که حداقل می دونم امتحانشو تو روراستی و صداقت پس داده.نه دوستی که این همه سال با زرنگی بازیم می داده تا به اون چیزی که می خواسته و می دونسته می تونه باهاش هوس کثیفش رو ارضا کنه برسه!تو بودی جانب ِ کدومشونو می گرفتی؟!

نازیلا نفس نفس می زد.به سرعت دست پیش را گرفت: من زرنگ بازی در نیاوردم.فقط ازش خوشم اومد و رفتم بهش گفتم…همین!

-از حس ِ من به اون خبر داشتی و اینکارو کردی؟من…من به خاطر ِ توعذاب وجدان گرفته بودم نازیلا.با اینکه قبل از تو امیربهادر رو می خواستم بازم شب تا صبح خواب نداشتم.حس می کردم اگه بخوام به امیربهادر فکر کنم به تو و دوستیمون خیانت کردم در صورتی که سال هاست مهر ِ بهادر به دلم افتاده.حتی قبل از اینکه تو بخوای اون پیشنهاد ِ مسخره رو بهش بدی.یادت نره اونی که باعث شد تو با امیربهادر آشنا بشی من بودم.کاش اون روز نمی رفتم مغازه اش تا تو بخوای اونو ببینی و…

نفسش گرفته بود.

صدایش از بغض می لرزید.

نازیلا که می دید همه ی درها یک به یک به رویش بسته می شود اینبار از در ِ توجیه بر آمد: باشه تو اسمشو بذار هوس یا هر چی که دوست داری.اما پریزاد من کسی رو به این آشنایی پوچ و مثلا الکی که مجبور نکردم.تو اگه انقدر که ادعا می کنی دوستش داری واقعا عاشقش بودی همون موقع که دیدی من می خوام برم سمتش یه کاری می کردی.پس معلومه اونقدرا هم نمی خواستیش!

پریزاد با همان درد ِ گنگ و مبهمی که در سینه داشت لبخند غمگینی روی لب نشاند و به آرامی از روی پله بلند شد.

سعی کرد محکم باشد و دل ِ لرزانش را از چشمان ِ حریص ِ به ظاهر دوستش پنهان کند!

مقابل نازیلا ایستاد و به او نگاه کرد.

با همان لبخند و لحن معناداری که نازیلا تاب شنیدنش را نداشت!

-تو از عشق چی می دونی نازیلا؟اونقدر که من می دونم…اونقدرکه من تونستم باهاش انس بگیرم…اونقدر که واسه ام مقدسه و بهش احترام میذارم، تو می تونی درکش کنی؟!از بچگی هر چی که می خواستی واسه ات فراهم بوده پس تعجبی نداره که تلاش نمی کنی.همین الانشم کافی ِ لب تر کنی تا پدر و مادرت همون چیزی که می خوای رو جلوت بذارن بدون اینکه بدونن واسه ات خوبه یا بد.بدون اینکه آینده ات واسه شون مهم باشه.بدون اینکه درست و حسابی به دخترشون توجه کنن فقط فکر می کنن همین که نیازاشو رفع می کنن تا چشمش به دست ِ کسی نباشه کفایت می کنه.تو اینجوری می خوای عشق واقعی رو درک کنی؟!بزرگ که شدی فکر می کردی دست رو هر چی که بذاری الا و بلا باید مال تو بشه حتی اگه بدونی بده و بهت آسیب می زنه.حتی اگه خارج از عرف و نجابت و پاکی جسم و روحت باشه نازیلا بازم حاضر بودی بری سمتش!من عاشق امیربهادر بودم ولی از حسش به خودم چیزی نمی دونستم که بخوام به خاطرش منکرغرورم بشم و هر چی تو دلم ازش دارمو بهش بگم.تو شاید اینکار بکنی ولی من نه.با اینکه به خاطرش حاضر بودم بمیرم و شب تا صبح تو آتیش عشقش می سوختم بازم روی دلم پا گذاشتم و هیچی نگفتم.

نازیلا ساکت بود و پریزاد بغض داشت.

سرش را طرفین تکان داد و به چشمان ِ مبهوت ِ نازیلا خیره شد: تو هیچی از عشق نمی دونی.یاد گرفتی همون کاری رو بکنی که می دونی بده ولی بازم میری سمتش چون ازش خوشت میاد.واسه همین خیلی راحت به امیربهادر خیانت کردی.اینکه با چند نفر بودی و هیچ ترسی از اینکار نداشتی به خودت مربوطه منم نمی خوام هیچی در موردش بگم ولی بدون خیلی دوستت داشتم.انقدر که تو رو مثل خواهرم می دونستم.انقدر که با وجود عشقم به بهادر وقتی رفتی سمتش سعی کردم فراموشش کنم.نتونستم اما به زبون نیاوردم تا تو رو از دست ندم.آره وقتی باهاش حرف می زدی و جلوی من قربون صدقه اش می رفتی داغ دلم تازه می شد و خون گریه می کردم.آره وقتی تو رو با اون می دیدم هر روز ِ هر روز کارم می شد اشک ریختن و ناله کردن ولی دردمو تو خودم می ریختم.خودمو زجر می دادم و هیچی نمی گفتم فقط چون دوستت داشتم.اگه عاشق امیربهادر بودم تو رو هم می خواستم.اما تو…تو با وجود اینکه از احساس من خبر داشتی رفتی پیش ِ اون و بهش پیشنهاد دوستی دادی.بدون اینکه به روی من بیاری و ازش حرفی بزنی.

نازیلا دهانش همچون ماهی که از آب بیرون افتاده آرام تکان می خورد و لب هایش بی هدف باز و بسته می شد.

نمی توانست حرفی بزند و داشت عذاب می کشید.

هر لحظه بیشتر ماتش می برد و زبان به سقش می چسبید.

پریزاد بی صدا اشک می ریخت و داغ دلش را با همان لحن و صدای آرام در صورت ِ دوستش فریاد می زد…بی آنکه صدایش را بالا ببرد.وقتی جملات را ادا می کرد صدایش می لرزید: امیربهادر…یه شب…یه شب بهم تهمت زد و گفت با بهنام بودم!مردی که عاشقش بودم…بهم…بهم انگ ِ هرزگی زد نازیلا.گفت مطمئنه که…من…دختر نیستم!این چیزا دیگه گفتن نداره ولی می خوام بگم که بدونی هیچ کس جز تویی که عزیزترین دوستم بودی از اون موضوع کذایی و مسخره خبر نداشت.از دروغی که خودت گفتی و خواستی سر به سرم بذاری ولی من گفتم دیگه ادامه اش ندی…چرا؟چرا حرفمو جدی نگرفتی و خواستی آبرومو پیش ِ امیربهادر ببری؟!شوخی یا جدی نمی دونم نازیلا…نمی دونم…جوری به امیربهادر گفته بودی که فکر می کرد من با بهنام رابطه داشتم!می فهمی اینو؟!تموم این مدت می دونستم و به روت نمی آوردم.می فهمی یا نه نازیلا؟آره…آره انقدر بی جربزه ام که دوستم یه همچین خیانتی در حقم می کنه ولی من بازم دوستش دارم.انقدر…انقدر احمقم که هنوزم به این رابطه ی دوستی که خیلی وقته از هم پاشیده اصرار دارم در حالی که تو…

بغض و گریه مجالش نداد تا حرفش را بزند.

هق هقش را در گلو خفه کرد و پشت به نازیلا ایستاد.

دستی زیر ِ چشمانش کشید.

نازیلا با صورتی مچاله شده، نادم و پشیمان سمتش قدم برداشت و بازویش را گرفت: به خدا قصدی نداشتم پریزاد.اصلا دست ِ خودم نبود.خریت کردم می دونم ولی اون شب که امیربهادر اسم تو رو گفت حسودیم شد. اون همه خودمو نشونش دادم که نظرشو جلب کنم ولی نشد…بعد که فهمیدم از همون اول چشمش دنبال تو بوده داغون شدم.فرداش که بحثمون شد یه دفعه بهش گفتم تو با بهنام بودی و دوستش داری.دارم میگم به خدا پریزاد.یه لحظه خر شدم و از دهنم در رفت…ولی… ولی بعدش پشیمون شدم.

پریزاد که می لرزید با غیظ بازویش را از دست او بیرون کشید: وقتی از حرفت پشیمون شدی رفتی حقیقتو بهش بگی؟یا گذاشتی امیربهادر ازم متنفر بشه و به فکر تلافی بیافته؟!

تلافی اش همان شبی بود که امیربهادر پریزاد را به خانه اش کشانده بود.

پس آن همه نفرت از اینجا سرچشمه می گرفت.

از حسادت ِ نازیلا!

از حرف ِ بی ربط و تهمت ِ بزرگش!

نازیلا با دو قدم بلند مقابل ِ پریزاد ایستاد.

لحنش تا حدودی ملتمسانه بود: معذرت می خوام.تو رو خدا نگو دوستیمون بهم خورده.باور کن نمی خواستم این اتفاق بیافته.اصلا همه چیزو فراموش کنیم باشه؟تو و امیربهادر که بهم رسیدین منم الان با افشین دوستم.گذشته رو یادمون بره.باشه؟پریزاد خواهش می کنم!

پریزاد اشک هایش را پاک کرد و سرش را به نرمی بالا گرفت.

به چشمان ِ نازیلا خیره شد!

ندامت درش هویدا بود!

با کوهی از غم و حینی که تمام فکرش جای دیگر بود لب زد: تازه الان می فهمم امیربهادر چه حسی داشت وقتی یاشار اونجوری بهش پشت کرد.الان می فهمم اون چه دردی رو تحمل کرده.خیانت ِ رفیق انقدر بده و انقدر اذیتت می کنه و جوری عذابت میده که از دردش می خوای فریاد بزنی ولی نمی تونی!

–پریزاد!…

-ازم می خوای چیو فراموش کنم؟علاوه بر اینکه به دوستیمون خیانت کردی رفتی به امیربهادر گفتی من یه هرزه ام و با برادرش ریختم رو هم که خودتو پاک نشون بدی و منو یکی لنگه ی الان ِ خودت؟!چیو فراموش کنم نازیلا؟تا امروز هر چی سکوت کردم واسه این بود که می دونستم یه روز همه چی معلوم میشه.نه می خواستم تو رو قضاوت کنم نه امیربهادر رو.ولی وقتی امیربهادر گفت تو چکار کردی و امشب از زبون خودت همه چیو شنیدم فهمیدم واقعیت داشته و اونی که دروغ می گفته تو بودی نه امیربهادر.حالا ازم می خوای گذشته رو فراموش کنم؟!گذشته ای که خودت خرابش کردی؟!

لحنش عصبی بود و مملو از بغض و گلایه.

نازیلا که می دید تیرش به سنگ خورده و حتی ناله و التماس هم دیگر روی او جواب نمی دهد سعی کرد خودش را تا جایی که می تواند توجیه کند: امیربهادر حتی نمیذاشت بهش دست بزنم.فکر می کردم چون راحته و هر کاری می کنه بدش نمیاد با من باشه ولی اون هر خط قرمزی که می خواست رو رد می کرد جز این که بخواد با یه دختر رابطه داشته باشه.من قبل از اونم دوست پسر داشتم ولی از جوونمردی ِ امیربهادر خوشم اومده بود و می خواستم هرجوری شده باهاش ازدواج کنم.اینکه جنم داشت و حد خودشو می دونست حریصم می کرد پریزاد.هر کاری کردم تا نظرش جلب بشه جلو نیومد.خسته شده بودم.برای همین وقتی با رامین که از مشتری های ثابت ِ امیربهادر ِ آشنا شدم پیشنهادشو قبول کردم.از طرفی هم نمی خواستم امیربهادر بفهمه.خودشم مقصر بود پریزاد.خودش بهم محل نمی داد.می خواستم تحریکش کنم تا غیرتش به جوش بیاد برای همین وقتی با افشین آشنا شدم گذاشتم بفهمه.فکر می کردم میاد و جلومو می گیره و میگه منو می خواد ولی خیلی راحت رو همه چی خط کشید و گفت دیگه اسمشم نیارم.اون تو رو می خواست همینم باعث می شد حسودیم بشه…انگار چشمم کور شده بود!

نگاهش را مردد از چشمان ِ پریزاد گرفت و با لحن زیری گفت: می خواستم واسه یه بارم که شده باهاش باشم تا دست از غرورش بکشه…اما نشد!هیچ وقت اونی که می خواستم نشد!

پریزاد میان اشک و بغض لبخند زد.

تلخ به مانند زهر: با چه رویی داری اینا رو به من میگی؟این همه سال دوستم بودی و فکر می کردم نهایت یه شیطنت ساده می کنی ولی نمی دونستم خیلی وقته که خودت و زندگیتو به اسم آزادی و لذت و هوس به گند کشیدی و جلوم ادعای پاک بودن می کنی.اما برای تو متاسف نیستم نازیلا.تو همونجوری زندگی کردی که دوست داشتی.فقط برای خودم متاسفم که این همه سال نازیلای واقعی رو نشناختم و گذاشتم تا این حد بهم نزدیک بشی.

دندان هایش را روی هم فشرد و در حالی که از شدت گریه می لرزید انگشت ِ اشاره اش را تخت ِ سینه ی نازیلا زد: فقط خدا کنه وقتی به خودت میای اونقدر دیر نشده باشه که نتونی خودتو از کثافتی که توش گیر افتادی بیرون بکشی.از من که گذشت و همه چی تموم شد.فقط نذار لجن تا خرخره اتو بگیره!

و دستش را پایین انداخت و نگاهش را به تندی از روی او برداشت.

بی آنکه توجهی به نازیلا و نگاه ِ متعجب و التماس آمیزش بکند قدم تند کرد و از پله های ایوان بالا رفت.

نازیلا عجولانه پشت سرش گام برداشت و با صدای آرامی که اهالی خانه را بیدار نکند صدایش زد…ولی پریزاد بی توجه وارد ِ ساختمان شد و تا خود ِ اتاق یک نفس دوید.

نازیلا در میان ِ آن جمع ِ حراف به دنبال ِ هیچ حاشیه ای برای خود و خانواده اش نمی گشت و نمی خواست دید ِ کسی را نسبت به خودش تغییر دهد!

بنابراین بیش از آن دنبالش را نگرفت و بی سر و صدا و با دنیایی از عصبانیت وارد ِ اتاق مادرش شد.

پریزاد تکیه به در، سُر خورد و روی زمین چنباتمه زد.

سرش را روی زانوانش گذاشت و اشک ریخت.

دوست نداشت هیچ یک از این اتفاق ها برای امیربهادر و خودش و نازیلا بیافتد!

نمی خواست دوستی چندین ساله یشان این چنین به چالش کشیده شود.

ولی خودش را هم می شناخت.

با همچین مسئله ای هیچ وقت کنار نمی آمد.

اگر هم می خواست با نازیلا رابطه اش را حفظ کند باز می دید نطفه ی شک و تردید در جانش جوری ریشه دوانده که نمی تواند به مانند سابق با او رفتار کند.

به هیچ وجه از خیانت و تهمت و دروغگویی ِ نازیلا چشم پوشی نمی کرد و بعد از این تا جایی که بتواند از او فاصله می گیرد.

قطعا این به نفع ِ همه ی آن ها بود.

دیگر فقط و فقط امیربهادر برایش مهم بود!

او و همه ی احساسی که از این پسرک ِ شر و شیطان و عاشق در سینه داشت و این چنین دست و دلش را می لرزاند!

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *