خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت25

رمان حاکم پارت25

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

(امیربهادر)

ماشین حساب را روی میز چوبی و بزرگش هول داد و با رخوت به پشتی صندلی تکیه زد.
تسبیحش را روی میز گذاشت!
انگشت شصت و اشاره اش را پشت پلک های خسته ی خود گذاشت و کمی فشار داد!
–بفرما حاج آقا!تازه دَمه!

به آرامی چشمانش را باز کرد و نیم نگاهی به رحیم، آبدارچی ِ حجره اش انداخت.
لبخندی از سر رضایت روی لب هایش نقش بست: عطر خوش ِ هل کل حجره رو برداشته پسر!دستت درد نکنه.به موقع آوردی.

رحیم خوشحال از تعریفی که شنیده بود لبخند زد: نوش جان حاجی.دیدم خسته این گفتم اینجور موقع ها فقط یه استکان چای می چسبه!

نفسش را عمیق بیرون داد و نعلبکی را پیش کشید و استکان چای را برداشت.
رنگ ِ آلبالویی و حرارت دلچسب و رایحه ی هل مانند چای کمی از خستگی اش کم کرد.
خطاب به رحیم که گوش به فرمان ایستاده بود گفت: صبح حاج خلیل قرار بود زنگ بزنه واسه اون تخت فرش مشهد که قولشو گرفته بودم!خبری نشد؟!
–زنگ زد حاجی.گفت عصری یه سر میاد دم ِ حجره.
سرش را تکان داد و حبه ای قند کنج دهان برد.حینی که جرعه جرعه از چایش را می نوشید گفت: خوبه!برو به کارت برس.
–چشم حاجی.

با رفتن ِ رحیم تسبیحش را برداشت.
استکان را درون نعلبکی برگرداند و در همان حال که متفکرانه ابروهایش را جمع کرده بود با هر دانه ای از تسبیح که می انداخت، نام امیربهادر یک گوشه از افکارش نقش پررنگی را به خود می گرفت.
پدر بود و با همه ی این حرف ها باز هم نمی توانست بی خیال ِ پسرش شود!حتی اگر او ادعایی جز این داشته باشد!

–سلام دایی جان!
رشته ی افکارش با شنیدن صدای یاشار پاره شد و نگاهش را از روی دانه های تسبیح گرفت و سری بالا برد!
یاشار با لبخند دستش را پیش برد و محترمانه با او دست داد.
حاج صادق به احترام مهمان کمی نیمخیز شد و یاالله گویان دست ِ خواهرزاده اش را فشرد!
–به به!خوش اومدی پسر.کی برگشتین؟!
یاشار نفسی تازه کرد و با تعارف ِ حاج صادق روی صندلی مقابل او نشست: شما که صبح عزم رفتن کردین ما هم کم کم راه افتادیم.راستش عمو وحید و خانمش هم می خواستن برگردن.موندنمون دیگه تو لواسون لطفی نداشت!
–که اینطور!چه عجب از اینورا؟راه گم کردی؟!

یاشار خندید و سر به زیر شد: شرمنده حاجی.کوتاهی کردیم این مدت.کار تو شرکت و از اون طرف هم حساب و کتاب ِ مغازه وقتی واسه آدم نمیذاره!
حاج صادق مردانه لبخند زد: اینم حرفیه!تو این گرونی و بازار کسادی که شغل آزاد داره همین که کار و بار خوب پیش بره جای شکرش باقیه!
–همینه والا!حرفت حقه حاجی!

حاج صادق هر دو دستش را روی میز گذاشت و مشکوفانه پرسید: خب پسر؟نگفتی چی شد سر از حجره در آوردی؟!
یاشار مکث کرد.
حاج صادق دقیق نگاهش می کرد که گفت: شما بزرگ مایی حاجی.حقیقتش در مورد یه موضوع مهمی می خواستم باهاتون حرف بزنم.یعنی صلاح و مشورت کنم ببینیم بعدش خدا چی می خواد!
–ان شاالله که خیره!
–خیره حاجی!
سری جنباند و گفت: پس تعریف کن!
یاشار کمی این پا و آن پا کرد.آمده بود که حرفش را بزند و اینبار حاج صادق را پیش قدم کند!
بی شک وحید روی حرف ِ حاجی نه نمی آورد و پریزاد هم در نهایت تابع ِ پدرش خواهد بود.

از این رو با لبخندی به ظاهر محجوب نگاه از او گرفت و زمزمه کرد: می دونم در جریان ِ خواستگاری ِ من از دختر عمو وحید هستی حاج آقا!تو مراسم با خود پریزاد هم حرف زدم.قرار بر این شد بعد از سفر بهم جواب بده.ولی رو حساب ماجرایی که سر امیربهادر پیش اومد پریزاد دچار سوتفاهم شد و فکر کرد من دارم از فرصت سواستفاده می کنم.امیربهادر به خاطر پریزاد برای همیشه دوستی و رفاقتشو با من بهم زد حاجی.با اینکه نخواستم همچین اتفاقی بینمون بیافته ولی شده و کاریشم نمیشه کرد.امیربهادر عین برادرمه ولی مثل همیشه مرغش یه پا داره حاج آقا.به هیچ صراطی هم مستقیم نیست و حرف گوش نمیده.کارایی که می کنه بدجور نگرانم کرده !می دونم بازم ممکنه اشتباه کنه ولی بحث من و پریزاد از اون و رفاقتمون جداست.نمی خوام تحت تاثیر حرفای امیربهادر و کارایی که می کنه این دختر رو از دست بدم!جسارته حاجی که رک حرفمو زدم!شرمنده!

و سر به زیر شد!
حاج صادق در سکوت به میز خیره شده بود.
هر زمان که در فکر فرو می رفت ناخودآگاه ابروانش را جمع می کرد.
لحظاتی هر چند سخت، در خاموشی سپری شد.دل در دل یاشار نبود که هر چه زودتر دایی اش لب بگشاید و به دفاع از او چیزی بگوید.
در نهایت انتظار به پایان رسید و صدای محکم و با ابهت ِ حاج صادق به گوشش رسید!
–از خدا که پنهون نیست، از تو هم نباشه پسرجان!وقتی با پریزاد حرف می زدم گفت بهت جواب منفی داده!تعجب کردم و ازش دلیلشم پرسیدم.منتهی این دختر…
یاشار مضطرب بود و چشم به دهان حاجی دوخته بود: چی گفت حاج آقا؟!

حاج صادق نفس عمیق کشید و تسبیح را میان انگشتانش مشت کرد!سر تکان داد و گفت: تا اونجایی که من فهمیدم این دختر دلش گروی امیربهادر ِ !
یاشار ابرو بالا انداخت و پرسید: خودش به شما گفت که…که امیربهادر رو…
ادامه نداد.
حاج صادق سری جنباند و نگاهش کرد: وقتی ازش پرسیدم سکوت کرد!
یاشار لبخند زد: خب با این حساب…شاید سکوتش علامت رضایت نبوده حاجی!
–دفاع کرد ازش!هر چی در مورد امیربهادر گفتم یه چیزی داشت که جوابمو بده.به حدی مطمئن حرف می زد که دهنمو مهر و موم کرد این دختر!یه جاهایی هم حرف حقو زد!نتونستم چیزی بگم.
صدای یاشار محسوس می لرزید: از کجا مطمئن باشم که دلش پیش ِ امیربهادر ِ حاجی؟!پریزاد و بهادر حتی طرز فکرشونم مثل هم نیست!
–من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم پسرجان!یه چیزی می دونم که بهت میگم.طرز فکرشونم با هم نخونه دلشون به اسم هم خورده.عشق و عاشقی کار ِ خداست و هوا و هوس زهر و زور ِ شیطون.دست من و تو نیست که به زور از هم دورشون کنم.

یاشار مردد به حاج صادق نگاه کرد و بی پروا پرسید: یعنی شما راضی ای به این وصلت حاجی؟!اونم با سابقه ای که امیربهادر داره؟با اون همه گناه و کار ِ اشتباه و سر به هوایی، حاضری دختری مثل پریزاد سیاه بخت بشه؟!
حاج صادق تک خنده ای عصبی تحویلش داد اما صورتش آرام بود و صدایش محکم!
–سفید بختی و سیاه بختی آدما دست ِ خودشونه!امیربهادر یه جاهایی اشتباه کرده ولی بالاخره یه روز راهشو پیدا می کنه.پسری که من بزرگ کردم هر کجا و هر وقت که باشه سرش به سنگ می خوره و بر می گرده.من این دخترو یه نشونه می دونم.پریزاد نجیب و اصیل ِ !شاید تونست این پسر ِ سر به هوای ما رو سر به زیر و آرومش کنه!

از لحن و گفته های حاج صادق بوی دفاع از پسرش به مشام می رسید!
این برای یاشار زنگ ِ خطر به حساب می آمد.
یعنی حاج صادق هم برای سر به راه کردن ِ امیربهادر خواب هایی دیده بود و می خواست پریزاد را معجزه ی او خطاب کند!
اگر این اتفاق می افتاد دیگر دستش به هیچ کجا بند نبود!
حاج صادق که پشت ِ پسرش را بگیرد و حمایتش کند کار ِ یاشار تمام است و دیگر هیچ امیدی به وصالش با پریزاد نباید داشته باشد!

هم زدن دیگی که توسط حاج صادق آن هم برای خوشبختی امیربهادر می جوشید، صرفا کار را خراب تر می کرد!

برای همین با همان سیاست ِ خاص خودش لبخند زد و حینی که لحنش توام با آرامش بود گفت: همیشه و همه جا گفتم حرف حرف ِ خودته حاجی!خدا شاهده نه نیاوردم!یه جاهایی از بابای خودم کوتاهی دیدم ولی از شما نه، پس اینبارم واسه ام پدری کن!من باورم نمیشه پریزاد دلش گروی امیربهادر باشه حاج آقا!همیشه می گفتی منو عین پسرت دوست داری پس رومو زمین ننداز و واسه آخرین بار پریزاد رو از پدرش خواستگاری کن.اینبار هر چی که جواب داد چون در حضور ِ شماست چشم بسته قبول می کنم!باشه حاجی؟!

لحنش به حدی ملتمسانه بود که حاج صادق مجبور به سکوت شد!
نمی خواست حرفش را پس بگیرد اما از طرفی هم مطمئن بود که پریزاد باز هم به او جواب رد می دهد!
دختری که حاج صادق دیده و حرف هایش را شنیده و پی به احساسش نسبت به امیربهادر برده بود، محال است جز همان چیزی که به زبان آورده را پیش بکشد!
به همین خاطر سرش را رو به پایین تکان داد و با لحن سنگینی گفت: به وحید زنگ می زنم و واسه پس فرداشب قرار ِ خواستگاری میذارم.دیگه بقیه اش با خداست!

لبخند روی لبان یاشار رنگ گرفت.
ازروی صندلی بلند شد و سمت ِ حاج صادق رفت.
حاجی از جایش بلند شد و یاشار او را در آغوش کشید!
شانه اش را بوسید: ممنونم حاج آقا!پدری رو در حقم تموم کردی!نمی دونی چقدر خوشحال شدم اینو گفتی!

حاج صادق بی آنکه لبخند بزند دستی به بازوی او زد و زیر لب مردانه گفت: هر چی خیر و صلاحه!

یاشار نگاهش کرد و دست ِ دایی اش را فشرد: پس من میرم که خبرشو به مامان اینا بدم!
–عجله نکن پسر.بذار به وحید زنگ بزنم، خودم به مادرت میگم.
یاشار سر تکان داد!
در حالی که خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت بعد از دقایقی از حاج صادق خداحافظی کرد و از حجره بیرون آمد!

لبخند لحظه ای از صورتش کنار نمی رفت و در فکرش صدها برنامه برای آن شب چیده بود که سر ِ پیچ ِ بازار با امیربهادر سینه به سینه شد!

اول متوجه او نشد و خواست چیزی بگوید ولی با دیدن ِ صورت اخم آلود بهادر تعجب کرد!
–تو و بازار، اونم نزدیک ِ حجره ی حاجی؟!چه خبر شده؟!

پوزخندش برای تحریک کردن ِ اعصاب ِ امیربهادر کفایت می کرد که دیگر به جمله ی نیش دارش نرسد!
امیربهادر نگاهش را با همان اخم روی او چرخاند و گفت: حجره که از خودمونه فضولیشم به کسی نیومده!از تو چه خبر که اینورا آفتابی شدی؟!
یاشار با همان پوزخند جواب داد: اگه داری میری پیش ِ حاجی از خودش بپرسی واسه چی اومده بودم اینجا بهت میگه!

اخم های امیربهادر از هم باز شد و تک خنده ای کرد.نگاهی به اطراف ِ بازارچه انداخت و قدمی پیش گذاشت!لبخند از روی لبان یاشار آرام آرام محو شد.
بهادر پشت ِ دستش را تخت ِ سینه ی یاشار زد و با لحن آرامی گفت: از دور و بر ِ خودم کَندَمت انداختم یه گوشه که چشمم به نارفیقی مثل تو نیافته ولی می بینم نه!بدجور چسبیدی بیخ ِ ریش ِ ما و ول کنمونم نیستی!حالا خودت بگو…چکار کنم به کل بی خیال ِ ما شی و بتمرگی سر جات؟!

یاشار در سکوت نگاهش می کرد.حرص زد: گفته بودم چکار کنی!منتهی انگار زبون ِ آدمیزاد سرت نمیشه!
امیربهادر سری جنباند و نیشخند زد: تو که آدمی و سرت میشه؟!آره؟!پس دیگه نبینمت اینورا یا هر وری که من هستم و می خوام تو نباشی!افتاد یا بندازمش واسه ات؟!
یاشار مکث کرد.
مشکوک بود به حضور ِ ناگهانی امیربهادر آن هم جایی که قسم خورده بود دیگر قدم نگذارد!
امیربهادر نزدیک ِ حجره ی حاج صادق چه می کرد؟!
نکند جدی جدی قصد داشت با پدرش آشتی کند؟!
–اینجا بازار ِ و یه کم اونورترشم مغازه ی داییم که هر از گاهی بهش سر می زنم.دست بر قضا خوردیم به پست هم.حرفیه؟!
-حرف که زیاده…منتهی وقتش نیست درست و حسابی روشنت کنم که مِنبعد اون هر از گاهی رو هم نداریم و نبایدم داشته باشیم!
یاشار با تعجب نگاهش کرد و پرسید: یعنی چی؟!نکنه می خوای پیش حاجی…
امیربهادر پوزخند زد و جمله اش را برید: من کار و بار ِ خودمو دارم اخوی!اینورا میام چون گیر ِ حاجی ام و رخصتش!
–رخصت؟!می خوای چکار کنی امیربهادر؟!

-خیلی کارا که اگه ببینی بهتر ِ تا بشنوی!اینجوری لطفی نداره واسه ات!
یاشار دندان سایید و سینه به سینه اش ایستاد: حدتو بدون امیربهادر!اگه بخوای ریگ شی تو کفشم بد می بینی پسر!ببین کِی دارم بهت میگم!
امیربهادر اخم کرد و سرش را بالا گرفت.زیر چشمی او را نگاه می کرد: بد بیار واسه ام ببینم چه غلطی می کنی؟!من هنوز همون پسر حاجی ام که بودم.تهدید کنی نمی کشم کارو به تهدید و بدجور باهات تا می کنم پسرعمه قلابی!حالیته؟!

صورت ِ یاشار از فرط عصبانیت سرخ شده بود.
امیربهادر بی توجه به او کف دستش را محکم به شانه ی یاشار زد.
یاشار که حواسش نبود شوکه شد و امیربهادر او را از سر راه خود کنار زد و رد شد!یاشار برگشت و با خشم به او که راهش را سمت ِ حجره ی حاج صادق کج کرده بود نگاه کرد!
حرف های حاجی و امیربهادر و پریزاد را بار دیگر در ذهن مرور کرد!
اگر فقط به یک خواستگاری ساده بسنده می کرد در نهایت باخت با او بود و امیربهادر پیروز میدان می شد!
برای اینکه او را برای همیشه از سر راه خودش کنار بزند باید فکر ِ دیگری می کرد!

رفاقتشان که به کل پایمال شده بود!
حالا رقابت کمی هم رنگ دشمنی به خود بگیرد!
به اینکه نهایت پریزاد از آن ِ خودش می شود و امیربهادر عاقبت در منجلابی که او به پا می کند فرو می رود فکر کرد و کمی آرام شد!

با این تصور لبخند ِ پیروزمندانه ای روی لب زد و گوشی اش را در آورد و زیر لب با غیظ نجوا کرد: گفته بودم اگه ریگ شی تو کفشم چه بلایی به سرت میارم رفیق!تا اینجا هم کاریت نداشتم چون گفتم خسته میشی و می کشی کنار!بعدشو عمرا بتونی حدس بزنی!
با همان لبخند نیم نگاهی به در ِ حجره انداخت و همزمان که سمت ماشینش می رفت شماره ای که می خواست را گرفت!
پرده ی ضخیم و تاریکی از کینه و نفرت روی چشم و دلش سایه انداخته بود!
به حدی که بی پروا شده و پا می گذاشت رو همه ی حرمت های پیش از اینی که بین خودش و امیربهادر ریشه دوانده و حالا از فرط بی معرفتی و نیرنگ رو به خشکی و پژمردگی می رفت!
امیربهادر را پیش ِ چشم خود شیطان تلقی کرده و خودش را پاک می شمرد که اگر این شیطان را هر چه زودتر از سر راه خود کنار نزند بر او غلبه می کند!
کورکورانه خودش را در دام و وسوسه ی شیطان درون خود گرفتار می کرد بی آنکه به ذات ِ واقعی آدم های اطرافش پی ببرد!آن هم امیربهادری که اگر از سوی یاشار، نارفیقی و ریا و دروغ نمی دید هیچ وقت روی نامش خط نمی کشید!
امیربهادر و پریزاد دل در گروی یکدیگر داشتند و اگر غول ِ حسادت بر ذهن و قلب یاشار چیره نمی شد و او را تسخیر ِ افکار شیطانی خود نمی کرد این را می فهمید و درک می کرد که نباید میان دو عاشق قرار بگیرد!باید از او می گذشت و اجازه می داد پریزادی را که دوست دارد، تنها با معشوق خود بماند و آرامش بگیرد!
اما برای یاشاری که در میان امتحانی سخت گیر افتاده و خودش هم از وجود آن به درستی آگاه نبود، در چنین شرایطی از خودگذشتگی برایش هیچ معنایی نداشت!
در حال حاضر شکست دادن ِ امیربهادر برایش مهم بود و تصاحب ِ پریزاد!
آن هم به هر قیمتی!
حتی اگر آخر ِ این راه به آتش کشیدن ِهست و نیست و جان ِ بهادر باشد!

نگاهش را اطراف حجره چرخاند و استکان چایش را بالا برد و جرعه ای نوشید!
حاج صادق همچنان نگاهش می کرد.ساکت، آرام…و منتظر!
جو ِ مغازه به حدی سنگین بود که با کوچک ترین حرکتی صدای قیژ قیژ پایه های صندلی چوبی بلند می شد و داخل حجره می پیچید!
امیربهادر استکانش را داخل سینی گذاشت و زیر چشمی نگاهی به پدرش انداخت!
چشمان ِ او را که روی خود دید تک سرفه ای کرد و دستی به گردنش کشید: اگه مزاحمم برم؟!

حاج صادق نفسش را بیرون داد.نگاهش را با اخم به تسبیحش انداخت: گفتم مزاحمی؟!
امیربهادر لبخند زد: والا اینجور که شما زل زدی به ما، دست ِ آخر یه چیزی هم بدهکار نشیم خیلی ِ حاجی!

حاج صادق از گوشه ی چشم نگاهی به او انداخت و چیزی نگفت!
نگاهی که به امیربهادر تفهیم می کرد سخن کوتاه کند و یک راست برود سر اصل مطلب!

کمی خودش را روی صندلی جمع و جور کرد و جدی گفت: وقتش بود بیام یه سری حرفا رو بزنم که بعضی چیزا روشن بشه!نمی دونم مامان بهتون گفته یا نه ولی از زبون خودم همه چیو بشنوین هم بد نیست!

حاج صادق سری جنباند و سرد پرسید: راجع به؟!
امیربهادر نیم نگاهی به صورت جدی پدرش انداخت و خیلی صاف و پوست کنده جواب داد: پریزاد…یعنی دختر ِ عمو وحید!
و به دنبال ِ این حرف دستی به صورت ِ خود کشید و نگاهش را از حاج صادق گرفت!
به عمد سکوت کرده بود تا امیربهادر با جرات بیشتری حرفش را بزند.شنیدن ِ همه ی این ها از زبان ِ او لطف دیگری داشت!

امیربهادر انگشت ِ اشاره اش را لب ِ سینی حرکت می داد.
آب دهانش را فرو داد و با اخم ملایمی که میان دو ابرویش چین انداخته بود گفت: راستش چند سالی میشه که اسم این دختر شده ورد زبونم!خاطرش خیلی وقته واسه ام عزیز شده حاجی.اون زمان خودش نمی دونست.حالیم بود عمو وحید دختر به پسری با شرایط من نمیده.پریزاد واقعا پاک و محجوب بود.روشو نداشتم برم با باباش حرف بزنم این شد که کلا بی خیالش شدم.ولی…ولی چند وقتی ِ که…

نفس عمیق کشید.
نگاهش را از حاج صادق می گرفت.
آنطور که او به صورت ِ امیربهادر زل زده بود هر کسی هم که بود از ابهت ِ چشمانش حساب می برد.اما بهادر پروایی نداشت تا راز دل نهان کند!

-بدجور می خوامش حاجی!چجوری بگم که اصل مطلبو همونجور که هست برسونم؟!…حقیقتش…پای رقیب که اومد وسط چشمم ترسید.انگار همون لحظه یکی یه پس گردنی زد پس کله ام و گفت دِ بجنب پسر، وَاِلا بد قافیه رو می بازی.بماند حاجی…بماند اولش چقدر اذیتش کردم!

حاج صادق که با دقت گوش می داد از شنیدن جمله ی آخر او اخم کرد.
امیربهادر متوجه شد و سریع جمله اش را اصلاح کرد: حالا اونقدرام نه که حاجی!حرصم بالا اومده بود از سکوتش.می گفتم این دختر محاله منو بخواد.کیه که یاشارو با اون همه کبکبه و دبدبه ول کنه و بچسبه به منی که آه در بساط ندارم؟!حداقل اندازه ی اون ندارم.همین فکر و خیالا که خوره می شد و می خواست مغزمو سوراخ کنه خُلقمو تنگ می کرد.می خواستم پریزادو حاجی منتهی با رقیبی مثل یاشار کارم سخت شد.وقتی با خود پریزاد حرف می زدم یه چیزایی حس می کردم.انگار که اونم خیلی نسبت بهم بی میل نبود.همین بهونه ای شد که کشیده شم سمتش و بپیچم به دست و پای خودش و خاله پریچهر تا بفهمم چند چندم و پریزاد میاد تو زندگیم یا نه؟!با خاله حرف زدم.گفت شرطم رضایت ِ پریزاد ِ !

کناره ی انگشت اشاره اش را پشت لب بالایی اش کشید و لبخند محوی کنج لب نشاند!
نگاهش را کوتاه و خودمانی به چشمان پدرش انداخت و باز همان نگاه سرکش معطوف به سینی نقره ای چای شد!
فکر نمی کرد روزی این ها را به حاج صادق بگوید.
آن هم جوری که استرس به جانش بیافتد و امانش را ببرد!
سخت بود جلوی حاجی پرده از راز دل برداشتن!

نفسش را فوت کرد و سرش را تکان داد.
صدایش قدری محزون بود: فهمیدم اگه خاطرخواهی هم این وسط هست دوطرفه ست.مِهر ِ اون به دل ِ من و مِهر من به دل ِ پریزاد افتاده بود و منه احمق تموم این سالا هیچی نمی دونستم.وقتی فهمیدم نیت کردم که هر جور شده پریزاد رو از عمو وحید خواستگاری کنم.منتهی پریزاد قبل از خواستگاری شرط گذاشت جلو پام!

اینبار سر بلند کرد و به صورت ِ پدرش نگاهی انداخت.
اهل دورویی نبود و اگر هم محض کاری قدم بر می داشت صادقانه پیش می رفت!
از سدآقا آموخته بود که پای صداقت به هر معامله ای باز شود دست خالی باز نمی گردد!
و حالا چه معامله ای صادقانه تر از اینکه بداند با انجامش روزی پریزاد از آن ِ خودش می شود و لاغیر؟!

حاج صادق که مستقیم نگاهش می کرد تاب نیاورد و لب باز کرد و پرسید: شرط ِ پریزاد چی بود؟!
امیربهادر سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد.
بعد از مکث کوتاهی با لحنی کاملا مطمئن جواب داد: گفت دست از کارایی که اشتباهه بکشم و بچسبم به زندگیم.گفت…گفت حلالیت بگیرم.

حاج صادق کاملا غیرمنتظره پوزخند زد و از روی صندلی اش بلند شد.
به همان فاصله نگاه ِ امیربهادر هم رو به بالا قد کشید!
حاجی چشمش را از بهادر گرفت و کنایه زد: حلالیت؟!اونم تو؟!یه چیزی بگو که تو عقل بگنجه پسر!

امیربهادر اخم کرد و مقابل پدرش، درست آن سوی میز ایستاد: چرا «من» نه حاجی؟!کافر که نیستم استغفرالله نگاهتو می کشی یه طرف!

از گوشه ی چشم براق شد به پسرش: پسری که سر سفره ی حاج صادق طباطبایی بزرگ شده باشه حکمش حکم ِ کافر نیست که اگه باشه از ما نیست!منتهی چند ساله ورد زبونم حلال و حرومی شده که می خونم تو گوشت و تو درو به دروازه گرفتی و انگار نه انگار!حالا می خوای باور کنم که محض ِ حلالیت راهتو کشیدی و سر از حجره ی بابات در آوردی؟!

نگاه ِ امیربهادر مملو از غرور بود.
غروری که نشان از جوانی اش داشت!
نمی خواست پدرش بعد از سال ها شاهد سرگشتگی و ندامتش باشد!چیزی که واقعا نبود!
-محض ِ حلالیت نیومدم حاجی!

حاج صادق با تعجب نگاهش کرد!
امیربهادر همانطور جسور و جدی به چشمان پدرش خیره شد: اومدنم فقط محض ِ خاطرخواهی ِ و دلی که دادمش دست ِ اون دختر!گفت برو و منم اومدم.حق ِ عاشقی رو ادا کردم پس دست خالی هم بر نمی گردم که اگه همینجوری راهیم کنی شک می کنم به اون همه مهری که ریختی به پای خانم سادات و گفتی عشق و عاشقی کار خداست نه شیطون!منم پسر ِ خودتم حاجی.نمک پروده ایم!شرمنده مون نکن!

در سکوت به صورت امیربهادر خیره مانده بود.
هر چه خواست دهان باز کند و جوابی به او بدهد دید یارایش را ندارد.
امیربهادر با چند جمله جوری کوبنده حرف دلش را زده بود که نمی دانست چه باید بگوید که بعد از این جنجال برانگیز نباشد و امیربهادر آرام بماند!

سکوت پدرش را که دید هر دو دستش را لب ِ میز گذاشت و کمی رو به جلو گردن کشید.
حاج صادق چشم از او نمی گرفت و مشکوفانه نگاهش می کرد.
امیربهادر خیره به چشمان ِ پدرش زمزمه کرد: اومدم پای معامله حاجی!یه معامله ی دوجانبه ی درست و حسابی که از کنارش نه سیخ بسوزه نه کباب!پر واضحه این مدت هم تو ضرر کردی هم من.کم از دوست و آشنا و فامیل زهر کلام نشنیدی جای تعریف و منم کم ندیدم از این قوم ِ ظالمین که حتم به یقین نقل محفلشون ناخلفی ِ امیربهادر بوده و تفریحشون پچ پچک کردن زیر گوش ریز و درشتشون که بگن پسر ِ حاجی دست شیطونم از پشت بسته و باباشو رو سیاه کرده!خسته ام از این همه حرف ِ مفتی که بهم گرون تموم شد!می دونم تو هم خسته ای حاجی، تو رو به جدت نه نیار!

حاج صادق با همان لبخند کجی که گوشه ی لب داشت پرسید: از کجا مطمئنی که خستگی حرف مفت این جماعت به تن ِ من مونده نه تو؟!
امیربهادر لبخند زد و با زرنگی تمام جواب داد: از اونجایی که اگه نمی خواستی و از این همه دری وری و حرف و حدیث خسته نبودی اجازه نمی دادی پامم از در حجره ات تو بذارم حاج صادق!

لبخند به آهستگی از روی لب های حاجی محو شد و سکوت اختیار کرد.
خیلی زود دستش آمد که مقابل امیربهادر باید خودت باشی و اگر دو رنگی کنی سریع دستت را می خواند و سفره ی دلت را رو می کند!
تک سرفه ای مصلحتی کرد و با اخم کمرنگی پرسید: حرف ِ حساب ِ تو چیه پسر؟!
-حرف حساب ِ من پریزاد ِ !اگه اینجام فقط واسه خاطر ِ اونه!
–که چی بشه؟!
-مال ِ من بشه!
–پس یاشار چی؟!

امیربهادر اخم کرد و سریع رگ غیرتش به جوش آمد: روزی ِ اون جای دیگه ست نه اینجا!من و پریزاد همو دوست داریم و دختری رو که بیارم تو دلم هیچ مرد و نامردی حق نداره حتی گوشه چشمی بهش بندازه!اون موقع با من طرفه حاجی!از حالا واضحه که کی باید پاشو جفت کنه کنار و از معرکه گمشه بیرون!

–امیــربـــهادر؟!

حرصش گرفته بود و باید قاطعانه جواب می داد: دروغ میگم مگه که خلقت تلخ میشه حاجی؟!بسه هر چی حرمت گرفتم جلوی خودش و مادرش!رفیقم بود و محرم ِ رازم…ولی از همین نامحرمای به ظاهر محرم باید ترسید حاجی که اگه یه روزی راهشون به بیراهه کشیده بشه و دنیا به حالشون ساز مخالف بزنه دیگه خدا رو هم بنده نیستن و میشن نامرد ِ روزگار!یاشار خواهرزاده ات ِ درست…ولی با من هیچ صنمی نداره حاجی.این بابا حتی رقیبمم نیست چون پریزاد فقط منو می خواد!مگه میشه دختر رو به زور عقد یکی دیگه کرد؟!

نفس نفس می زد و حاج صادق ساکت و باسیاست ایستاده و حرص و جوش زدن های پسرش را تماشا می کرد!
بر خلاف ظاهرش به هیچ عنوان از حرف های امیربهادر بدش نیامده بود.
از خدایش بود پسرک شر و تخس و شیطانش سر وسامان بگیرد و راه درست را در زندگی اش پیشه کند!
چی از این بهتر که عروسش پریزاد باشد و امیربهادر به واسطه ی عشقش به این دختر دور ِ اشتباهات گذشته اش را خط بکشد؟!

امیربهادر همه ی حرف هایش را مرد و مردانه زده و حالا منتظر ِ نتیجه بود.
خیره به صورت ِ جدی پدرش!
حاج صادق میز را با قدم های محکم و آرام دور زد و حینی که دانه های سرخ و درخشان تسبیح را با طمانینه میان انگشتانش گرفته و می چرخاند، متفکرانه سر تکان داد و گفت: حرف از معامله زدی پسر!بدم نشد!حداقل می دونیم کار ِ خیر ِ و تو کار خیر هم که حاجت هیچ استخاره ای نیست!اما…

امیربهادر که کم کم به حرف ها پدرش امید بسته بود از «اما»ی آخر ِ او تعجب کرد و پرسید: اما چی؟!
حاج صادق نگاهش کرد و با مکث کوتاهی ادامه داد: مرد و مردونه قول میدی سر به راه شی و همه ی هم و غم و فکر و ذکرت بشه اون دختر؟!می خوام بچسبی به کار و یه زندگی درست و حسابی واسه خودت دست و پا کنی امیربهادر؟!می خوام ببینم جربزه اشو داری یانه؟!

امیربهادر بعد از سکوت کوتاهی مردد جواب داد: نمیام آ تو حجره حاجی.می خوام رو پای خودم وایسم.جنمشو دارم و می دونم که می تونم کار کنم!

حاج صادق بی اراده لبخند زد و پدرانه گفت: حالا چرا حرف ِ حجره رو پیش کشیدی؟!
-قدیما که حرفت همین بود حاجی!می گفتی الا و بلا باید بیای ور دست خودم!یه سر این رشته ی وامصیبت به همین جریان ِ حجره…

میان حرفش آمد و سر بالا انداخت: اون واسه وقتی بود که فکر می کردم نمی تونی از پس خودت بر بیای.گفتم یه وقت در نمونی که از زور بی پولی نیافتی تو کار خلاف.رو این حساب پافشاری کردم که تو حجره کار کنی! خیلی وقته حواسم بهت هست و می بینم رو پای خودت وایسادی و دنبال ِ یه لقمه نون ِ حلالی!

امیربهادر بی اختیار خندید و تخس سر تکان داد: عجیبا غریبا! واسه ام به پا گذاشته بودی؟!دست خوش حاجی!
–به پا می خوام چکار پسر؟خدا رو شکر چهارستون بدنم سالمه خودم می افتم دنبال ِ بچه ام که فکر نکنه از چاله در اومده و با سر رفته ته چاه!می دونستم پسری که من بزرگ کنم دنبال نون حروم نیست ولی دوره و زمونه فرق کرده.شکم ِ گشنه که دین و ایمون سرش نمیشه.گفتم محض ِ جوونی ممکنه نادونی کنی و فریب ِ نااهلشو بخوری که کمم نریخته تو این جامعه ی درندشت!به حال خودت گذاشتمت و زیر پر و بالتو نگرفتم که بزرگ شی و ببینی بزرگ شدن چقدر سخته!مخصوصا اگه تنها باشی!

امیربهادر با نگاهی معنادار که پر بود از حرف های ناگفته و درد به او خیره بود.
آخر هم طاقت نیاورد و پرسید: عاق والدینی که نسل در نسل افتاده سر زبون ِ این قوم ظالمین چی حاجی؟!بد آفتی ِ !

حاج صادق تسبیحش را در دست راستش مشت کرد و نفسش را بیرون داد: پدر تنبیه می کنه بچه شو پسر جان…عاق کدومه؟!اون حرفایی رو هم که این طایفه انداختن سر زبونا از خودشون بوده نه من.هنوز پدر نشدی بفهمی چی میگم پس بمونه به وقتش پسرجان!

امیربهادر منظور پدرش را خوب می فهمید!خودش هم به عینه دیده بود که چه حرف هایی را خودساخته سر زبان ها می اندازن و یک به یک می شنوند و باور می کنند!
با لحن آرام و پخته ای گفت: اختلاف ِ ما باعث شد بین خودمون کدورت باشه و میون ِ بقیه جنگ!از چشم ِ من و شما تنبیه بود و از چشم ِ فک و فامیل بی حرمتی و گناه کبیره!همین حرف بردن و حرف آوردنا کارو خراب کرد!

— نشنیده گرفتم خیلی حرفا رو.دستشون چند صباحی ِ پیشم رو شده.
امیربهادر با لبخند دستش را مردانه جلوی پدرش گرفت و مطمئن گفت: پس یاعلی؟!
حاج صادق نگاهی به پسرش انداخت و دست ِ راستش را به دست او داد!
سری جنباند و جدی و محکم گفت: یاعلی!

امیربهادربرای چند لحظه به صورت ِ حاج صادق خیره شد.ناخودآگاه بود برایش!
انگار برای چند ثانیه کنترل دل از کفش پرید و حرکاتش دست خودش نبود.
از فرط خوشحالی بود یا هر چیز دیگری که باعث شد قدمی پیش بگذارد و پدرش را در آغوش بگیرد.
اما با همه ی این ها غرورش تنها برای چند لحظه این اجازه را به او داد و به سرعت رهایش کرد و سر به زیر بی آنکه به صورت حاج صادق نگاه کند حینی که دستپاچگی ِ محسوسی در رفتارش پیدا بود زیر لب گفت:خداحافظ حاجی!

و بدون اینکه منتظر جواب باشد سمت ِ در حجره گام برداشت.
حاج صادق مات و مبهوت ایستاده و رفتنش را نظاره می کرد که به آهستگی نجوا کرد:دست خدا به همرات!
امیربهادر با قدم های بلند از مغازه بیرون آمد و خم ِ کوچه را رد کرد!
نفسش را حبس کرده بود.
ایستاد و تکیه به دیوار نفسش را بیرون داد!

با هر دم و بازدم عضلات سینه اش تنگ می شد و قلبش به کوبش می افتاد و نفس نفس می زد.
دستی به صورت خود کشید و بی هوا لبخند زد.
چرا حس خوبی داشت؟!
مگر به زور و جبر پریزاد نیامده بود؟!
پس این همه احساس رضایتی از کجا می آمد؟!

انگار ساعت ها دویده و حالا خسته و لب خشکیده گوشه ای ایستاده بود تا آرام بگیرد!
به راستی خستگی ِ واقعی را الان احساس می کرد نه وقتی که با حاج صادق حرف می زد.
همه ی این سال ها برایش درد بود و غم!
و این به ظاهر معامله ای که در بطن همان صلح و آشتی و آرامش واقعی تجسم می شد، داغی و حرارت جریان خون درون رگ هایش را مشهود می کرد و ضربان قلبش را از فرط هیجان بالا می برد!
همه چیز به ظاهر تمام شده بود اما ساده نبود!
شکستن غرورش پیش چشمان حاج صادق همان چیزی بود که سال ها از آن بیم داشت!
ولی احساسش به پریزاد به حدی قوی بود که چشم روی غرورش ببندد!
می دانست که ارزشش را دارد!
لیاقت پریزاد بیشتر از این حرف ها بود!

(پریزاد)

مقابل تلویزیون نشسته بود و با بی حوصلگی کنترل را میان انگشتانش می چرخاند.
هر از گاهی شبکه را عوض می کرد اما هیچ برنامه ی خاصی نداشت.
به فکرش رسید پروانه را صدا بزند.ولی خواهرش هم داخل اتاق خواب بود.دلش نیامد.
خسته و کسل از جای بلند شد.
سمت اتاقش رفت که با باز شدن ِ در هال ایستاد و آن طرف را نگاه کرد.

با دیدن مادرش میان درگاه که کیسه های خرید را به سختی حمل می کرد با تعجب سمتش قدم تند کرد و لبخند زد: سلام.وای چقدر خرید کردی مامان؟!مگه جنگه؟!
پریچهر هن هن کنان گفت: درو ببند دخترم.چه می دونم، نیاز داشتیم دیگه!
-کاش می گفتی می اومدم کمکت.نمی دونستم قرار ِ اینقدر خرید کنی!

پریزاد کیسه ها را روی زمین گذاشت و در را بست.
مادرش چادر از سر برداشت و حینی که از گرما هلاک و صورتش سرخ بود روسری را از سر پایین کشید و روی مبل انداخت.
پریزاد که یک به یک کیسه ها را با کنجکاوی وارسی می کرد پرسید: ببرم تو آشپزخونه؟!

پریچهر که دکمه های مانتویش را باز می کرد سر تکان داد: آره ببر. یهو بلند نکن کمرت درد می گیره!
پریزاد لبخند زد و پلاستیکی که حاوی هندوانه بود را برداشت: پس خودت چجوری تا اینجا آوردی؟!خیلی زیادن.
–زنگ زدم آژانس.خدا خیر بده شوهر ِ مریم خانم رو.تا جلوی در ماشین آورد وگرنه که زیر آفتاب از پا می افتادم.

و مانتویش را هم در آورد و روی مبل انداخت.
همانطور که جلوی تیشرتش را گرفته و تکان می داد تا خنک شود پا به آشپزخانه گذاشت.
پریزاد در حال بیرون آوردن خرید های مادرش از داخل بسته های پلاستیکی بود.
طاقت نیاورد و با کنجکاوی پرسید: بعضیاشونو تو خونه داشتیم مامان.هنوز تموم نشدن.نکنه مهمون داریم؟!

و تا سر بالا برد پریچهر نگاهش را از صورت دخترش گرفت و اخم ملایمی روی پیشانی نشاند: چی بگم والا!
دست ِ پریزاد روی خریدها خشک شد.
این لفظ و جمله یعنی چیزی شده و مادرش نمی خواهد به زبان بیاورد!
با تعجب پرسید: چیزی شده؟!کی قرار ِ بیاد؟!
–من گفتم کسی قرار ِ بیاد؟!

و بطری های روغن را داخل کابینت گذاشت.
پریزاد ایستاده و با استرس نگاهش می کرد: مامان؟!معلومه که این خریدا الکی انقدر زیاد نیست.مهمون داریم درسته؟!

نیم نگاهی به صورت پریزاد انداخت.
دیر یا زود می فهمید.چرا انقدر دخترش را با جواب های سر بالا اذیت کند؟!
سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و قبل از اینکه پریزاد بپرسد «کی؟!» جواب داد: حاجی زنگ زده به بابات.گفته فرداشب میان واسه خواستگاری.بابات هم با کلی اصرار واسه شام دعوت گرفته.این خریدا هم واسه فرداشبه عزیزم.

لبخند و برق خوشحالی به حدی غیرمنتظره روی لب ها و درون چشمان پریزاد نشست که پریچهر ماتش برد و زبان به کام گرفت.
ذوق و شوق ِ خاصی در صدای لرزان پریزاد نشسته بود: واقعا؟!وای مامان!یعنی…یعنی حاج صادق…به خاطر ِ …
پریچهر از درون می سوخت تا زبان باز کند و حقیقت را بگوید اما بعد از آن دخترش را پژمرده و پریشان نبیند.
آب دهانش را فرو داد و بسته های حبوبات را برداشت و سمت کابینت چرخید: یاشار رفته پِیِ حاج صادق و بهش گفته بزرگی کنه و پا پیش بذاره.می خوان یه بار دیگه بیان خواستگاری که جلوی حاجی اینبار از بابات جواب بگیرن.گفتن جوابمون هر که چی باشه اون…

رنگ از رخ ِ پریزاد جوری پریده و بی جان مقابل مادرش آن سوی میز آشپزخانه ایستاده بود که پریچهر جمله اش را ناتمام گذاشت و سمتش رفت.

بازوی پریزاد را که گرفت با لرز خفیفی دخترک به خودش آمد و نگاهش را سمت ِ مادرش کشید.
پریچهر با نگرانی گفت: نترس عزیزم.به خدا منم وقتی از زبون ِ بابات شنیدم شوکه شدم.توقع داشتم حاجی زنگ بزنه و بگه واسه امیربهادر میان…ولی…پریزاد؟!حالت خوبه دخترم؟!

پریزاد چیزی نمی گفت.
نگاهش مسخ شده و غمگین روی میز مانده بود.
پریچهر برق اشک را درون چشمان دخترش دید.
چانه ی دخترک لرزید و قطره ی اشک روی گونه اش چکید و غلتید تا زیر چانه اش!

پریچهر دستش را گرفت و او را روی صندلی نشاند.
با لحنی مادرانه سعی داشت آرامش کند: همه چی درست میشه.بذار بیان حرفاشونو بزنن تو که جوابتو به یاشار دادی پس حرفی نمی مونه.بابات هم در جریان ِ !نمی دونم چرا یاشار انقدر داره تقلا می کنه تا جواب تو مثبت باشه.ولی بذار فرداشب با خوبی و خوشی همه چی تموم شه.باشه دخترم؟ بزرگترا بیان و حرفاشونو بزنن تو هم جوابتو میدی و قضیه تموم میشه!
دست لرزانش را بالا آورد و زیر چشمان ِ خود کشید.
سر بالا گرفت و به مادرش خیره شد: اگه…بابا قبول کنه؟!…اگه بگه یاشار…
–نمیگه.بابات اول نظر تو رو می پرسه.من که دخترمو به زور شوهر نمیدم از چی می ترسی؟

لحن مادرش به حدی مطمئن بود که دلش قرص شد.به او تا پای جان اعتماد داشت.
نگاه ِ منتظر پریچهر را که دید میان بغض لبخند محوی زد و سر تکان داد.
پریچهر با لبخند دستش را فشرد: پاشو دخترم.پاشو کمک کن خریدا رو جمع و جور کنیم بعدشم یه شام خوشمزه واسه بابات بذار که تا دو سه ساعت دیگه خسته و گرسنه پیداش میشه.
و همانطور که سعی داشت حال و هوای پریزاد را عوض کند با تک خنده ای گفت: مادر خدا بیامرزم می گفت راه اینکه بتونی به دل ِ شوهرت بشینی و حرفتو گوش کنه فقط شکمه.حالا از من به تو نصیحت که یه دختر هم می تونه اینجوری دل باباشو به دست بیاره…پاشو دخترم شام ِ امشب با تو.می دونی که بابات ماکارونی های تو رو چقدر دوست داره؟!

پریزاد با لبخند از پشت میز بلند شد و دستی به چشمان خیس خود کشید: چشم.درست می کنم.
پریچهر نفس عمیق کشید و سمت ِ یخچال رفت: چشمت بی بلا مادر.پروانه کجاست؟!
-عصری انقدر ورجه وورجه کرد که خسته شد رفت تو اتاق خوابید.

پریچهر سری جنباند و قابلمه ای را تا نصفه آب کرد و روی گاز گذاشت.
پریزاد کنار مادرش مشغول شد.
ثانیه ای از فکر فرداشب بیرون نمی آمد.
تمام مدت این جمله در ذهنش بود که آیا امیربهادر هم از موضوع خواستگاری فرداشب خبر دارد؟!
اگر خبر نداشته باشد و از جایی به گوشش برسد چه اتفاقی می افتد؟!
با شناختی که از او داشت می دانست ساکت نمی نشیند و مراسم را بهم می زند.

با این فکر اضطرابش بیشتر می شد.
هیچ دوست نداشت درگیری میانشان پیش بیاید.
صدای رعد و برق را که شنید سر چرخاند و از پنجره بیرون را نگاه کرد.

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *