رمان قاصدک

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار پارت 2

Rate this post

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار پارت 2

آخر شب که همه رفتن و من با کلی اسباب بازی و مداد رنگی و لباس های جور و واجور به کمک بابام رفتم به اتاقم ,,منو بوسید و تو بغلش گرفت و گفت : عزیزدلم دیر وقته اینا رو بزار صبح باهاش بازی کن الان بخواب ..
انشالله خوابای خوب ببینی بابا جون ..
گفتم : بابا ؟ میشه دیگه همینطور با مامان مهربون باشی دعوا نکنی ؟ ..
گفت : هستیم که بابا ؛؛..مهربونیم,, نگران نباش من مامانت رو دوست دارم آدم بزرگ ها یک وقت با هم اختلاف پیدا می کنن تو بهش فکر نکن ..باشه گل قشنگم ؟ حالا برو بخواب شب بخیر ….
اون رفت و داشتم فکر می کردم کاش بابا با مامان هم همینطور حرف می زد اونوقت اونم مثل من بابا رو دوست داشت ……
تا بابا پاشو از در اتاق من گذاشت بیرون,,,
صدای مامان که داشت جمع و جور می کرد بلند شد …
محض رضای خدا بیا کمک کن ..شعور داری بفهمی از خستگی نای حرف زدن ندارم ؟
بابا گفت : ظاهرا هنوز فکت خوب کار می کنه …خوب منم خسته ام اگر بزاری صبح چی میشه ؟ قران خدا غلط میشه؟ …
ولش کن بزار بخوابیم زن , صبح کمکت می کنم …
مامان گفت : تو که تا لنگ ظهر خوابی چطوری کمک می کنی؟ …
بیا حداقل غذا ها رو جا بجا کنیم یک جمع و جور هم بکنیم فردا گیج نشیم ….
بابا گفت : تو همیشه گیجی فرقی برات نمی کنه …من مثل تو دیوونه نیستم خوابم میاد .. خودت می دونی من که میرم بخوابم …..
تا اینجا فقط صداشون رو می شنیدم و داشتم اسباب بازی هامو جا بجا می کردم و ازشون لذت می بردم ..
که مامان گفت : از تو بیشعور تر ندیدم تا حالا ….
این یعنی شروع دعوا گوشم تیز شد قلبم شروع کرد به تند زدن …..
بابا بدون اینکه دیگه حرفی بزنه رفت به اتاق خواب و درو زد بهم …
مامان فریاد زد ..عوضی ,,بیشعور , یک روز تقاص این کارتو میدی …
بابا درو باز کرد و گفت : زر زیادی می زنی خفه شو دیگه باز شروع کرد ؛؛..من می دونم از کجا دلت پُره ..می خوای بدونی چرا محلت نمی زارم؟پیشت نمی خوابم ؟ چون بی تربیتی ..
زخم زبون می زنی …داره حالم ازت بهم می خوره …تو فحش میدی منم بهت محل نمی زارم ..هر وقت دهنت رو بستی درست میشه ..مار بگزه اون زبون تند و تیز تو رو …

مامان گفت : خدا مرگم بده خاک بر سر من که تو بخوای محل من بزاری ….برو گمشو تو کی هستی که من محتاج تو باشم ؟
هزاران نفر آرزوی منو دارن فکر کردی مرد اول و آخر این دنیایی ؟نباید این حرف رو می زدی ..محمد خیلی بد بود ,,
بد جوری بهم توهین کردی ….نباید می زدی ..آدم به زن نجیبش همچین حرفی می زنه ؟ خیلی احمقی ..حرمت منو ریختی …حالا بهت ثابت می کنم ….
اگر طلاق نگرفتم و زن یک آدم حسابی نشدم تا هفت لای جیگرت بسوزه ……
بابا گفت : اونم زود طلاقت میده پرتت می کنه بیرون از بس زبون دراز و بی چشم رویی ..هر کاری برات می کنم به چشمت نمیاد ….
حالا من پشت در ، گوش ایستاده بودم و دست و پام می لرزید …
مامان تا اونجایی که می تونست صداشو بلند کرده بود و داد می زد : مثلا چیکار کردی برام ؟لباس های آنچنانی خریدی ؟ مسافرت منو بردی ؟ ..اون زخم زبون های مادر ت .. اونم دعوایی که خواهرات شب عروسی راه انداختن …به چی دلمو خوش کنم ؟
یک سرویس طلا خریدی که اونم بردی فروختی تا این خونه رو بخریم ,, خرم کردی و گفتی سه دانگ اونو به نام من می کنی ..کردی ؟
من چطوری شریک زندگی توام ؟ مگه من به اندازه ی تو حقوق ندارم ؟ مگه تو این خونه خرج نمی کنم ؟ به چی این زندگی دلم خوش باشه ؟ فردا منو نخواستی از این خونه بیرونم کردی ,, دستم به کجا بنده ؟ … به زبون خوبت؟ ..به پول زیادت ؟..به مهر و محبتی که بهم داری ؟
تازه آقا از من زبون خوشم می خواد که بغلم بخوابه کثافت حرف دهنت رو نمی فهمی می زنی … ؟
تف به روت بیاد …محمد تا حالا خیلی حرف بار من کردی ,,ولی این بار خیلی بهم بر خورده نمی تونم ازت بگذرم ….
در حالیکه قلبم مثل گنجشک تو سینه ام می کوبید و اشک میریختم از اتاق رفتم بیرون تا شاید جلوی من کوتاه بیان و دعوا تموم بشه …
با گریه گفتم : مامان تو رو خدا دعوا نکن داد نزن می ترسم ……
سرم داد زد برو تو اتاقت درم ببند …به جای من بابا با غیظ رفت به اتاقشو درو محکم زد بهم …..

مامان دوباره سرم داد زد تو اینجا چیکار می کنی؟
بهت گفتم برو بخواب ..به بچه ی آدم یکبار حرف می زنن …
فورا دویدم رفتم تو تختم …دیگه صدایی جز بهم خوردن ظرف ها که معلوم می شد مامان داره با غیظ و تر می شوره نمی اومد ..
هر چی بیدار موندم ,,کار مامان تموم نمیشد … به ماه نگاه می کردم و لی نمی تونستم برم اونجا و بازی کنم ..فقط اشکم از گوشه ی چشمم میومد پایین و با یاد غصه های مامانم خوابم برد .
صبح از سر و صدا هایی که تو اتاقم میومد بیدار شدم هنوز خوابم میومد ..
مامان گفت : پاشو دخترم برو صورتت رو بشور میریم خونه ی مامانی …
این تنها چیزی بود که می تونست منو از رختخواب بکشه بیرون …..
از خدا خواسته گفتم : آخ جون ..واقعا میریم ؟
گفت : آره زود باش حاضر شو …..
از اتاق که اومدم بیرون دیدم دوتا چمدون دم درِ برگشتم تو اتاق تا اعتراض کنم دیدم مامان تند و تند داره وسایل منو داره جمع می کنه و از کشو ی کمدم میریزه تو یک چمدون دیگه …
مثل یخ وارفتم …
بابا هنوز خواب بود و جمعه ها تا دیر وقت که نه؛ تا ساعت یک و دو بعد از ظهر می خوابید و مامان مدام بهش غر می زد……
اون روزم خواب بود …با سرعت خودمو رسوندم بهش و شونه هاشو گرفتم وتکونش دادم .. و با هراس گفتم : بابا ؟ بابا ؟ مامان داره قهر می کنه ..بابا ؟ خواب آلود چشمش رو باز کرد و گفت : چی شده عزیزم ؟ بیا پیش من بخواب …
گفتم :مامان داره قهر می کنه …
بلند شد و تو رختخواب نشست ..
دستی به سرش کشید و نوچی کرد و گفت : چیکار کنم بابا ؟ دفعه ی اولش که نیست , کارش همینه ..تو ناراحت نباش ..ولش کن خودش دوباره بر می گرده…
گفتم : منو هم داره میبره …
گفت : برو تنهاش نزار قول میدم بیام دنبالتون ..برو بابا ..یک بوس بده …
منو بوسید دوباره سرشو گذاشت رو بالش و چشمش رو هم گذاشت …
اون راست می گفت من این منظره رو بار ها و بارها دیده بودم ..
قول اونو قبول کردم ..
با هزار زحمت چمدون ها رو از پله ها بردیم پایین و سوار تاکسی شدیم که جلوی در ایستاده بود …

مامانی از دیدن ما تعجب نکرد انگار منتظرمون بود چون سفره ی صبحانه پهن بود و با بابا جون نشسته بودن تا ما برسیم …و به محض اینکه چشمش به مامانم افتاد گفت : اینقدر بکن تا زندگیتو نابود کنی و این بچه رو آواره ….
این حرف مامانی تو گوش من نشست و دلمو سخت غمگین کرد ..انگار داشتم آواره میشدم ….
با اینکه دلم پر ازغم بود ولی در کنار مامانی هیچی برام مهم نبود ..
از دل جون دوستم داشت وقتی پیش اون بودم هر کاری دلم می خواست می کردم و کسی نمی تونست مانع من بشه …. و مواقعی که اون کار داشت دنبال بابا جونم میفتادم و مدام می پرسیدم …
سئوالاتی که گاهی بی ربط و غیر منطقی بود ولی اون همه رو یک طوری با حوصله جواب میداد که منطقی به نظر برسه و من از این کار لذت می بردم که توجه کامل اونو داشته باشم …..

سال 76
….صدای صالح منو به خودم آورد … که گفت : خوابی ؟ من اومدم پاشو برو دیگه …از جام بلند شدم …
گفت : پولا رو بده بعد برو …..
یکم عقب عقب رفتم و پا گذاشتم به فرار …
دنبالم دوید و فورا منو گرفت وگفت : کثافت بهت گفتم پولارو بده بازی در آوردی ؟ ….
گفتم : صالح به خدا بچه ها گناه دارن بزار امشب خوش باشن سرور مادرش مریضه رحم کن …
نذاشت حرفم تموم بشه .. یک سیلی زد تو گوشم و سرم داد زد وگفت : دروغ میگی کثافت پولا پیش توست , بده وگرنه همین جا میدمت بی صورتت کنن ..
یک لگد محکم زدم وسط پاش و در حالیکه به خودش می پیچید , نشست رو زمین پا گذاشتم به فرار ..
یکم که رفتم برگشتم دیدم دنبالمه بلند شد ه بود و …با ناله داد زد …وایستا می دونی که ازت می گیرم …
همینطور که می دویدم فریاد زدم به خدا دست من نیست بخشیدم به بچه ها لازم داشتن …..
صالح جنس های فردا رو آورده بود در حالیکه فکر نمی کردم مقر رو رها کنه و دنبال من بیاد همین طور پشت سرم میومد و می خواست منو بگیره و بزنه …
با تمام قوا می دویدم به پشت سرم نگاه می کردم ..یک مرتبه دیدم نیست ..
خیالم راحت شد که دیگه دنبالم نمیاد سوار اتوبوس شدم …
تا میدون شوش رفتم و از اونجا پیاده راه افتادم …
با خودم فکر کردم ,,,دیدی هیچ غلطی نکرد فقط هارت و هورت داره ..
سه تا کوچه بیشتر نمونده بود تا به خونه ی اقدس برسم ..که احساس کردم کسی داره دنبالمه ….
برگشتم و صالح رو دیدم ….کوچه هایی که همه تنگ و باریک بودن و اگر گیرم میاورد دیگه راه نجاتی نداشتم …
ترس تمام وجودم رو گرفت …با سرعت خودمو رسوندم به در خونه … بسته بود؛؛ با شدت کوبیدم و فریاد زدم …اقدس ؟ منم ..اقدس به دادم برس …..

صالح به من رسید و چنگ انداخت و گردنم رو گرفت و پرتم کرد روی زمین ..و یک گلد زد تو پهلوم نفس تو دلم پیچید ..
.همزمان اقدس درو باز کرد ودر حالیکه با دو دست می زد تو سر و کله ی صالح داد زد مرتیکه ی قورم دنگ چیکارش داری وامونده .. پدر سگ ..گمشو ..و باهاش گلاویز شد ..و منم فرصت رو غنیمت شمردم و خودمو انداختم تو خونه …
صالح داد می زد ..اقدس ولم کن بزار حسابشو برسم این دختره آدم نمیشه باز دسته گل به آب داده بیچارم کرده ..
دیگه حق نداری اونو بفرستی پیش من,, الانم خسارتش رو تو باید بدی …
اقدس گفت :گمشو زر نزن …..برو ببینم,, تو بیشتر از اینا از قبال این بچه خوردی ؛کم برات کار کرده؟ گورت رو گم کن,, هررری این بارم دست روش بلند کردی می کشمت حیوون ..
برو گمشو دیگه نمی زارم پیش تو کار کنه ..می فرستمش پیش تقی ..خیلی از تو بهتره ..
گفت : به درک …برین به جهنم لیاقت شما ها همون تقی شله است ..اگر از قبال اون چیزی گیر شما ها اومد این ریش رو من می تراشم جاش (..) می مالم …
ولی لعیا دیگه حق نداره دور و بر من پیداش بشه ..
اقدس گفت : هرررریییییییی ..مرده شور خودتو کارت رو ببرن ..
و اومد تو و در بست ..من داشتم کنار حوض صورتم رو میشستم ..
با خنده گفت : باز چیکارکردی تخم سگ صالح داشت آتیش می گرفت …
پولشو کش رفتی ؟
گفتم : اقدس ؟ منو و دزدی ؟
نشست لب ایوون و گفت : چرا که نه ؟ توام خوب دستت کجه …ولی پول صالح از شیر مادر حلال تره …تا دست اونه حرومه بیاد دست ما میشه پاک و مطهر ….
از جام بلند شدم و با گوشه ی دامنم صورتم رو خشک کردم و گفتم : مقر رو سپرده بود به من ..
پول گلها رو بخشیدم به دخترا و رفتن …اومد و فهمید ,, جوش آورد ..می دونی همش چقدر می شد؟
خاک بر سرش کنن برای چندر قاز آل و آشوب راه انداخت منم با یک لگد زدم وسط پاش ولو شد رو زمین و فرار کردم ..
اونم دنبالم کرد ….
اقدس زد زیر خنده حالا نخند کی بخند ..ریسه رفت , از چشمش آب اومد ..ولی بازم می خندید ..گفت : آخیش دلم خنک شد ..مرتیکه لات …

بعدهمینطور که خنده رو لبش بود با افسوس زد رو پاشو و گفت : حیف ..حیف پیر شدم ..وگرنه الان خودم یک پا رئیس بودم ..
تو یادت نمیاد یک تنه صد تا مرد رو حریف می شدم …..حالا دیگه نمی تونم ..توام سر بسرش نزار دختر آخر اونو از مردی میندازی ..
هر چند که همچین مردِ مرد هم نبود ,,,می دونی که چاک و دهن نداره ,دست بزن هم داره یکبار که لت و پارت کرده عبرت نگرفتی ؟ ..
می دونی که تقی چه مرتیکه ی کثیفیه نمی خوام با اون کار کنی …
تو دیگه بزرگ شدی نمی تونم تو رو دست هر کسی بدم ..صالح از همه شون بهتره ….(و بلند و دندون نما خندید و ادامه داد) ..
چون مردونگی نداره …خیالم راحته …
با بی تفاوتی رفتم و تو ایوون روی یک پلاس کهنه دراز کشیدم …..
اقدس واقعا داشت پیر میشد ..وقتی منو پیدا کرد سر حال بود و تمیز تر ,,,,اون درست مثل یک هنر پیشه ماهر می تونست گریه کنه و بالافاصله بخنده ..
دروغ بگه به چه راستی ….قسم بخوره به چه دروغی ……
وقتی گدایی می کرد هر کس نگاهش به اون می افتاد دلش می سوخت,, لبها ی کلفتشو می داد جلو و بغض می کرد ..و از ته دلش هق و هق می زد …
و وقتی تو خونه بود مدام بشکن می زد می رقصید و آواز هایی رو که خودش بلد بود می خوند …و می گفت گوگوش شدم ..
ما اولا نمی دونستم معنی این چیه بعدم فهمیدیم که آهنگ های این خواننده رو دوست داره و همه رو از حفظ شده ….
مثلا از در که میومد تو با صدای بلند و یک قر تو کمر می گفت : من آمده ام وای وای من آمده ام ..
عشق فریاد کنه …من آمده ام ….
اونقدر مسخره بود که ما از خنده سیاه و کبود می شدیم …اگر امید خونه بود دم می گرفت و دست می زدیم و اون می رقصید ..
با اون هیبت وحشتناک خیلی بزن و برقص رو دوست داشت ….
در واقع اون دنیا رو طور دیگه ای می دید …و من و امید با تمام غمی که تو دلمون بود سر به سرش میذاشتیم و می خندیدیم ….
ولی حالا با اون هیکل درشت و پوست سیاهش و لبهای کلفت و دستهای زمخت شکل هیولا شده بود ….
اما نمی دونم چرا من دوستش داشتم شاید برای این که به من پناه داده بود و اگر اون نبود نمی دونستم چی به سرم میومد ,,
شاید م اون باعث شده بود که این نه سال رو اینطوری زندگی کنم ….ولی با وجود اینکه خیلی هم اذیتم کرده بود ازش کینه ای به دل نداشتم ….

همینطور که سرشو می خاروند اومد نزدیک منو گفت :نکنه باز دست خالی اومدی ؟ پولا رو که کش رفتی بده به من زود باش …زود باش !!..
یک مرتبه چشمش افتاد به گردن من و ادامه داد …
الهی بشکنه دستت صالح …زده گردن بچه رو زخمی کرده .. ..درد بگیری الهی ؟ اگر قلم پاشو خورد نکردم ….
نفهمیدی گردنت اینطوری شده ؟
گفتم :نه بابا عادت کردم به کتک خوردن …تو خودت کم منو زدی ؟
گفت : ازبس خیره سری دست از سر صلاح بر دار می زنه ناقصت می کنه ها …آخر تو منو قاتل می کنی …..
گفتم : ..اقدس ولش کن دیگه دارم از گشنگی میمیرم چی درست کردی ؟ ….
بازم سرشو خاروند و..گفت: امشب تخم مرغ بخوریم دوتا دیگه مونده ,,نیمرو می کنم ….
فکر کنم ماست هم داریم ..ولی نون بیات شده ,,می خوری ؟
گفتم : نه صبر کن امید بیاد می گم بره بخره …
بعد می خورم ,,اما چهار تا بشکن ..
گفت : نداریم ..گفتم تو بشکن فردا می خرم قول میدم ….مگه تو امروز از خونه بیرون نرفتی ؟
گفت : نه ..دیگه جون ندارم تا دم دانشگاه خیلی راه بود ..تازگی به گدا ها زیاد پول نمیدن ..دیروز رفتم بازار خودمو زدم به چلاقی ..تا شب بیست تومن گیرم اومد …
یادش بخیر قدیما وقتی دم مسجد میرفتی هر کس رد میشد یک پولی می داد .. حالا خیر و برکت از مسجدم رفته ….
گفتم : اقدس ؟ منو خر نکن ..اون پولارو جمع می کنی که چی بشه ؟ پس برای چی میری گدایی ؟
تو که یک قرون خرج نمی کنی … اقلا بزار خوب بخوریم …
گفت : باز میگه پول ,,دلت خوشه ؟ از کجا جمع کردم ؟ مردم دیگه پول به گدا نمیدن …پول ماشینم در نمیاد …
دستم رو گذاشتم زیر سرمو و نیم ور شدم و با خنده گفتم : جون من بگو کجا قایم می کنی ..یک وقت دیدی مُردی ، هیچ کس خبر نداره پولات کجاست اقلا به من بگو ,,این همه سال خرج تو رو دادم یک ارثی برای من بمونه …
گفت : سرتق ..تو منتظر مرگ منی ؟پولم کجا بود ؟ تازه من حالا حالاها قصد مردن ندارم .. …..
و ‌بلند شد و شروع کرد به قر دادن و خوندن بشکن زدن …لب کارون ,, چه گل بارون میشه وقتی که میشنن دلدارون …تو ام بیا …
بیییییا , بیا یک قر بده …..
گفتم برو بابا بگو پولا کجاست ؟
دامنشو جمع کرد و نشست کنار ایوون و گفت : اینقدر نگو پول ,پول یکی میشنوه میاد سراغمون به هوای اون سرِ هر دومون رو گوش تا گوش می بُره می زاره کف دستمون و میره …..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن