شکالات تلخ30

رمان کامل شکلات تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

حس بدی داشتم. نمی خواستم حرف بزنم. اصلا همین که فهمیدم حالش خوب است دیگر کافی بود. باید می رفتم. می رفتم توی اتاقم و در را هم می بستم. من حرفی نداشتم با او بزنم. نمی خواستم حرف بزنم. اشتباه کردم اصرار کردم حرف بزند. همان اول باید به اتاقم می رفتم. من این اردیان را دوست نداشتم. نمی خواستم با او حرف بزنم. نمی خواستم! پاهایم بر عکس احساسم پیش رفتند و کنارش نشستند. خیره به میز مقابلمان شمرده شمرده شروع به حرف زدن کرد:
– ببین فریال، بین من و تو دیشب یه اتفاقی افتاد که … خب نباید می افتاد. به هزار و یک دلیل. چند تایی از اونا رو می گم تا فکر نکنی من خیلی آدم بدی هستم. نه این طور نیست. ولی بالاخره منم آدمم و گاهی ممکنه خطایی ازم سر بزنه. من این جا یه کاری دارم انجام می دم که تا حدودی ازش خبر داری. کارم که تموم بشه هم بر می گردم تهران. همون شهری که تو هرگز حاضر نیستی پاتو توش بذاری. علاوه بر این، من غیرتم به قول تو بیشتر از حد عادیه. من هیچ وقت نمی تونم برای تو شوهر مناسبی باشم فریال. امیدوارم اینا رو درک کنی.
به این جا که رسید مکث کرد. انگار داشت جانش بالا می آمد تا جمله اش را تکمیل کند. همان طور که جان من داشت با شنیدن آن حرف ها بالا می آمد. حالت تهوع بدی پیدا کرده بودم و کم مانده بود هر چه خورده و نخورده بودم را روی او بالا بیاورم. بالاخره حرفش را ادامه داد:
– تو باید همسری داشته باشی که مثل خودت باشه. از قماش خودت باشه. تو یاد گرفتی آزاد و رها باشی. نمی تونی با کسی که محدودت می کنه خوشبخت باشی. دیشب هم بهت گفتم تو دختر خوبی هستی و لیاقت بهترین ها رو داری. ولی با من اون بهترین ها نصیبت نمی شه. پس …
به این جا که رسید سرش را بالا آورد و به منی که رنگ به رویم نمانده بود و هر لحظه امکان داشت از حال بروم نگاه کرد و گفت:
– لطفا به خاطر دیشب پیش خودت رویا بافی نکن و چیزی نساز. بین من و تو قرار نیست چیزی به وجود بیاد. ما راهمون از هم جداست …
حرفش که به این جا رسید بالاخره طاقتم تمام شد. من نمی گذاشتم او بیش تر از آن خوردم کند. اگر له شده بودم، اگر جانم بالا آمده بود، اگر نفسم بریده بود، اگر دلم می خواست خون گریه کنم، تمام این حالاتم را باید فقط و فقط برای خودم نگه می داشتم. جلوی این مرد باید استوار باقی می ماندم. نمی خواستم تا ابد تصویر شکستن من در ذهنش بماند. اگر روزی هم کسی قرار بود بشکند او من نبودم. برای همین هم میان حرف هایش پوزخندی زدم و گفتم:
– چی فکر کردی پیش خودت؟ که با یه رابطه من تصمیم می گیرم برای همیشه زن تو بمونم؟ زن تو؟ واقعا ساده ای. شاید بهت وابسته شده باشم که اون هم طبیعیه. دو تا چوب هم یه مدت کنار هم باشن به هم عادت می کنن ولی این وابستگی دلیلی نمی شه که بخوام همسر تو بمونم. بی صبرانه منتظر روزی هستم که سند آزادیمو امضا کنی و بتونم پر بزنم و برم. تو اینا رو هم برای من نمی گفتی من پیش خودم هیچ فکری نمی کردم. واقعا متاسفم برای طرز تفکرت … می رم بخوابم. شب خوش …
حتی دیگر نماندم که جواب شب بخیرش را بشنوم. نماندم که با دیدن نگاه متعجبش دلم خنک شود. دیگر نماندم چون نمی توانستم بیش از آن خوددار بمانم. وارد اتاقم شدم و در را به آرامی بستم. همین که در بسته شد همان جا پشت در کمرم شکست. خم شدم. روی زمین افتادم. چنگ زدم بر زمین. هق هق خفه ام از اعماق سینه ام برخاست. صورتم را روی زمین سرد چسباندم. اشک از چشمانم مثل رود جاری شد و من بی صدا فقط صدا زدم:
– خدا …
***

فصل چهل و چهارم

چند روزی از آن قضیه گذشته بود. رابطه من و اردیان دقیقا شده بود شبیه همان اوایلی که من به خانه اش آمده بودم. نه من کاری به کار او داشتم و نه او کاری به کار من داشت. تنها تفاوتی که با آن زمان داشت یکی نگاه های گاه و بیگاه پنهانی او به من بود و یکی گریه های شبانه من در اتاق و خلوت خودم. شب ها این قدر زار می زدم که روزها بتوانم به بهترین شکل برای حفظ غرورم نقش بازی کنم. هر صبح با کلی سر و صدا و شوخی و خنده همراه کژال در آشپزخانه مشغول پخت و پر می شدم و روزی دو غذا توسط او یاد می گرفتم. به قول خودش چه افتضاح هایی که به خوردشان نداده بودم. یک بار شور بود. یک بار بی نمک بود. یک بار ته گرفته بود. یک بار آبش تمام شده بود. یه بار مثل آش وا رفته بود. اردیان اکثر مواقع خانه نبود و نمی توانست از غذاهای من فیض ببرد. یک روز که طبق معمول همراه کژال داخل آشپزخانه بودیم و داشت به من طرز تهیه کیک را آموزش می داد با صدای اردیان تقریبا نیم متر از جا پریدم و تخم مرغ از دستم رها شد کف آشپزخانه:
– فریال یه دقیقه می آی؟ باید صحبت کنیم.
هنوز هم صدایش می توانست قلبم را به لرزه در بیاورد. اما برایم مهم نبود. دیگر مهم نبود. من در قلبم را تخته می کردم اگر تصمیم می گرفت به غرورم لطمه ای بزند. بی توجه به گندی که زده بودم نیم نگاهی به او انداختم و بعد خیلی خونسرد گفتم:
– نه کار دارم. می بینی که.
اصلا توقع نداشت چنین نه قاطعی بشنود. این اواخر این قدر من را رام دیده بود که یادش رفته من اگر دلم نخواهد کاری را بکنم بدجور چموش می شوم. قدمی جلو آمد و با تحکم گفت:
– خانم فریال، خواهشا تشریف بیارین. کار واجبی دارم.
خواهشا! هه جناب التماس هم بکنی دلم نخواهد کاری را انجام نمی دهم. کژال سرش را پایین انداخته بود و داشت ریز ریز می خندید. در این چند روز که حسابی با او صمیمی شده بودم گفته بودم رابطه ام با اردیان بدجور شکرآب است. بی توجه به اردیان تخم مرغ دیگری برداشتم و خطاب به کژال که سعی می کرد پشتش به اردیان باشد تا خنده هایش لو نرود گفتم:
– گفتی چند تا تخم مرغ …
هنوز حرفم تمام نشده بود که بازویم در دست های قوی اردیان اسیر شد و چنان فشرده شد که دادم در آمد:
– آی!
چنان من را کشید به سمت نشمین که دوباره تخم مرغ از دستم ول شد کف آشپزخانه و شکست. دادم بلند شد:
– چته وحشی؟ همه عالم و آدم باید بفهمن خوی وحشی گری …
از نشیمن هم رد شد. وارد اتاق من شد و هولم داد وسط اتاق و بعد در اتاق را با غیظ بست. نگاهی به چهره بر افروخته اش کردم و برای این که بیشتر حرصش را در بیاورم گفتم:
– درو محکم می بندی فکر می کنی من از جذبه ت می ترسم؟ نه جناب کرک و پرت واس من ریخته.
بعد از آن راه افتادم سمت در کمد. بازش کردم و گفتم:
– اگه قراره با سر و صدا همو بترسونیم پس بفرما شما هم یه کم بترس!

درکمد را محکم به هم کوبیدم. او که بی حرکت همان جلوی در ایستاده بود، دستش را روی صورتش کشید و زیر لب گفت:
– لا اله الا الله.
از این که دوباره داشتم حرصش می دادم لذت می بردم. او لیاقت نداشت من برایش رام و آرام شوم. باید همیشه همین طور دقش می دادم. یک بار گذاشتم تحقیرم کند. قرار نبود هر بار این اجازه را به او بدهم. به هیچ عنوان نمی گذاشتم این را بفهمد که دل به او بسته ام و بخواهد مثل آن شب در چشمانم نگاه کند و بگوید:
– اشتباه کردی! من هیچ علاقه ای به تو ندارم …
کورخوانده بود. هرگز نمی گذاشتم این را بفهمد. جلو آمد. نشست لب تخت و گفت:
– به جای این بچه بازی ها بیا بشین. می خوام یه چیزی رو برات بگم.
تازه کنجکاوی ام گل کرد. چه شده بود که او این قدر اصرار داشت با من حرف بزند؟ با این حال دلم هم نمی خواست این قدر زود حرف گوش کن شوم. باز راه افتادم سمت در و گفتم:
– آقا جان زوره؟ من نمی خوام با تو حرف بزن …
هنوز به در نرسیده بود که کمرم را از پشت گرفت و از روی زمین کندم. جیغم بلند شد و او بدون رحم من را روی تخت انداخت و خودش هم کنارم نشست و دادش بلند شد:
– تکون بخوری، حرف اضافه بزنی به خدای احد و واحد دست و پات رو می بندم تا مجبور شی به حرفام گوش کنی. فهمیدی یا نه؟
اه لعنتی. فقط زور می گفت. ادایش را در آوردم و همراه با شکلکی که ضمیمه اش کردم گفتم:
– وحشی ای دیگه. انتظار دیگه ای نمی شه ازت داشت.
همین که دید دیگر نمی خواهم از جا برخیزم، نفس عمیقی کشید و باز لا اله الا اللهی زیر لبی گفت. بعد از گذشت چند ثانیه رفت سر اصل مطلبی که به خاطرش این قدر با من کشتی گرفته بود. بی مقدمه گفت:
– یه ماموریتی دارم. پنج شنبه همین هفته. باید همراهم بیای.
دهانم باز ماند. ماموریت داشت؟ من باید همراهش می رفتم؟ دوباره؟ متعجب گفتم:
– آدم کشی؟
سرش را به نشان مثبت تکان داد و گفت:
– ولی خواهشا باز جیغ و داد راه ننداز. طرف قاچاقچی مواد مخدره. گیر قانون بیفته اعدام می شه.
من کاری به این که شخص مورد نظر چه کسی بود نداشتم. کار به این داشتم که دیگر خسته شده بودم دائم از من سو استفاده شود. برای همین هم دادم بلند شد:
– به من چه؟ آقا جان! به من چه ربطی داره که هی جور کش کارای تو بشم. من پامم نمی ذارم جایی که تو بخوای توش آدم بکشی. مرتیکه قاتل نکبت.
چشم هایش را بست. داشت کظم غیظ می کرد. به جهنم. می مردم هم این کار را نمی کردم. خواستم ار جا برخیزم و دوباره به آشپزخانه بروم که چشم هایش را باز کرد و دستم را گرفت و زل زد توی چشم هایم و گفت:
– منم علاقه ای نداشتم تو توی این پروژه باشی. ولی ناچار شدم قبول کنم. گروه خواستن تو باشی. با این گروه هم نمی شه مخالفت کرد فریال. هم برای تو بد می شه و هم من. تازه چند وقته امنیت به زندگیمون برگشته. می خوای باز بیفتن دنبالمون؟ می خوای باز کابوس شب و روزت بشن؟

لرز به تنم نشست. مسلما این را نمی خواستم. هنوز یادم نرفته شب عروسی ام را چه طور به گند کشیدند. ترسی که از آن شب به جانم افتاده بود هنوز هم با من بود و کامل بر طرف نشده بود. اما دلم هم نمی خواست به اردیان کمک کنم. لجم می گرفت. باید چه کار می کردم؟ او که تردیدم را متوجه شده بود گفت:
– تو قرار نیست هیچ کاری بکنی. من فقط باید برای کشتن این یارو وارد یه مهمونی بشم. وارد شدن به اون مهمونی هم یه سری شرط و شروط داره که یکیش اینه که باید همراه داشته باشیم. تو به عنوان همراه من می آی و بعدم یه گوشه که جلب توجه نکنی می مونی تا من کارو تموم کنم و بعدش دوتایی از مهمونی می زنیم بیرون. به همین راحتی.
خب زیاد هم سخت نبود. اما مهم این بود که من دلم نمی خواست جلوی او کوتاه بیایم. دیگر دلم نمی خواست! برای همین هم ابرویی بالا انداختم و گفتم:
– چی گیر من می آد اون وقت؟
متعجب گفت:
– یعنی چی؟ چیزی باید گیرت بیاد مگه؟ همین که امنیتت تضمین بشه کافی نیست؟
نوچی گفتم و ادامه دادم:
– خیر. من محض رضای خدا موش نمی گیرم. اگه می خوای تو این راه همراهیت کنم باید یه سودی هم برای من داشته باشه. وگرنه نمی آم. توام هر کار دوست داری بکن. کژال هم توی خونه می تونه از من محافظت کنه. کسی نمی تونه بلایی سر من بیاره.
پوفی کرد و کلافه زیر لبی گفت:
– وای فریال از دست تو. تا منو دیوونه نکنی ول نمی کنی …
بعد با صدای بلند گفت:
– چی می خوای؟
انگشتانم را بالا آوردم و عدد دو را نشان دادم و گفتم:
– دو تا چیز. اول این که می خوام یه مدت برم تهران. پیش خونوادم. دلم تنگه براشون.
سرش را تکان داد و گفت:
– قبوله. البته بیشتر از یه هفته نمی شه. دیگه چی؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
– مدتش رو خودم تعیین می کنم نه تو. دوم این که من نیاز دارم باز برگردم توی جمع دوستام. خیلی ازشون دور شدم و فاصله گرفتم. برای این کار هم لازمه یه مهمونی بگیرم و همه رو دور هم جمع کنم. همین جا می خوام مهمونی ….
وسط حرفم آمد و گفت:
– ابدا حرفشم نزن. امکان نداره.
از جا برخاستم و گفتم:
– پس توام ابدا حرفشو نزن.

دوباره دستم را چسبید و در حالی که من را می کشید تا بنشینم دادش بلند شد:
– یعنی چه؟ تو چیو به چی ربط می دی آخه. من دلم نمی خواد یه مشت لندهور بیان توی خونه من بتمرگن و مشروب کوفت کنن.
بینی ام را خاراندم و گفتم:
– اگه مشکلت فقط همینه یه مهمونی بدون نوشیدنی می گیرم. حله؟
فقط نگاهم کرد. مشخص بود نمی خواهد. راضی نبود. اما مجبور بود قبول کند. کارش گیر بود. برای همین هم بعد از چند لحظه سکوت بالاخره دهان باز کرد و گفت:
– باشه! ولی خودمم باید باشم.
این بار نوبت من که دهانم باز ماند. او واقعا می خواست در جمع دوستان من باشد؟ برای این که فرصت مخالفت به من ندهد، از جا بلند شد و بی توجه به دهان باز مانده از تعجب من گفت:
– همین که گفتم. حرفی هم باقی نمی مونه. شما هم برای پنج شنبه آماده باش. سعی کن یه لباس مناسب هم تهیه کنی. پول می زنم به کارتت. البته خودت که نمی شه بری بیرون. بگو دوستات برات بخرن.
بعد از این این حرف دیگر نماند تا چیزی بشنود و از اتاق بیرون زد. باید در مورد او چه چیزی را باور می کردم؟ با دست پس می زد و با پا پیش می کشید. او که علنا به من گفت بین ما چیزی نمی تواند باشد و به او دل خوش نکنم، چرا روی من حساس بود؟ برای او چه فرقی می کرد که من کجا و با چه افرادی معاشرت کنم. چرا این طور من را دچار دوگانگی می کرد و روحم را آزار می داد؟ مشتم را روی تخت کوبیدم و غریدم:
– لعنت به تو اردیان! لعنت به تو! توی قلبم می کشمت لعنتی. می کشمت. من بازیچه تو نیستم!
***

فصل چهل و پنجم

کژال لب تخت نشسته و به من خیره نگاه می کرد. چرخیدم به سمتش و گفتم:
– چرا اون جوری نگاه می کنی؟
شانه ای بالا انداخت و گفت:
– راستشو بخوای نگرانم. تو همین مدت کم خیلی بهت وابسته شدم. با همه وجودم دلم می خواد به آقای فانی بگم بی‌خیال بردن تو بشن. اما از طرفی هم می دونم اجباریه و کاریش نمی شه کرد.
زیپ لباسم را تا بالا کشیده بودم. فقط چند سانتیمتر آخر گیر کرده بود و بالا نمی آمد. همین طور که زور می زدم زیپ را بالا بکشم با صدایی که تحت تاثیر تقلاهایم بم شده بود گفتم:
– چرا خودم اصلا نگران نیستم؟ بادمجون بم آفت نداره. توام نگران نباش الکی. توی دل منو خالی می کنی. یه مهمونیه دیگه.
از جا برخاست، آمد پشت سرم ایستاد و در حالی که دستم را کنار می زد گفت:
– بذار من ببندم … ببین من نمی خوام تو دلت رو خالی کنم که! فقط اینا رو می گم تا بیشتر مراقب خودت باشی. تا جایی که می تونی با هیچ کس هم کلام نشو.
او در جریان کل ماموریت نبود. فقط می دانست که اردیان برای یکی از ماموریت هایش به همراهی من نیاز پیدا کرده. اگر اصل ماجرا را می فهمید دیگر می خواست چه قدر نگران بشود. رژ لب هلویی روشن براقم را برداشتم و جلوی آینه کمی خم شدم و روی لب هایم کشیدم. موهایم را به صورت یک گلوله شل و ول سمت راست سرم ، نزدیک گردنم جمع کرده بودم. کار کردن با رامیلا باعث شده بودم خودم هم کمی از فنون مربوط به مو سر در بیارم. آرایشم هم کمرنگ ولی بی نقص بود. کژال زد به میز آرایشم و گفت:
– بزنم به تخته، خیلی خوب شدی. فقط این لباسه خیلی وسوسه انگیزت کرده. با این که کامل پوشیده اس، ولی بازم چشمو خیره می کنه.

حق با او بود. از عمد این لباس را انتخاب کرده بود. لباس طلایی که یقه اش سه سانتی بود و آستین های بلندش تا روی دستم را می پوشاند. تمام تنگ بود تا زانوام و از آن جا مدل ماهی کلوش می شد. دنباله کوتاهی هم داشت. پوشیده ولی وسوسه انگیز. شاید یک روزی به خاطر اردیان تصمیم گرفتم لباس های پوشیده تنم کنم ولی دیگر به خاطر او نبود. به خاطر خودم بود! تازه داشتم به این نتیجه می رسیدم که من خیلی ارزان خودم را فروخته بودم. خیلی ارزان بدنم را به حراج گذاشته بودم. وقتی می شد هم پوشیده باشم و هم وسوسه انگیز چرا که نه؟ این سبک زندگی را بیشتر دوست داشتم. کیف دستی طلایی رنگم را برداشتم و مانتوی بلند حریر مشکی ام را روی لباسم پوشیدم و شال طلایی پر زرق و برقم را سرم کردم. عطرم را برداشتم بزنم که صدای اردیان از بیرون شنیده شد:
– فریال حاضری؟
تند تند عطر را روی خودم خالی کردم و گفتم:
– آره، اومدم.
من به سمت در راه افتادم و فریال هم از لب تخت برخاست و دنبالم آمد و گفت:
– مراقب خودت باش.
سری برایش تکان دادم و از اتاق خارج شدم. اردیان نزدیک در خروجی ایستاده بود. با دیدنش کم مانده بود سوت بزنم! چه کرده بود!!! موهایش را که بلند شده بود این قدر زیبا به یک طرف سرش فرم داده بود که شده بود شبیه پسر های شاخ اینستا. بدتر از همه لباسش بود! کت شلوار مشکی و پیراهن سفید و پاپیون مشکی با کفش های براق. داشت خنده ام می گرفت. او را چه به این تیپ ها و این مهمانی ها! همین که مرا دید سرتا پایم را برانداز کرد. قبلا لباسم را دیده بود ولی توی کاور، وقت نشده بود برایش بپوشم. کمی نگاهش روی من طولانی شد ولی قبل از این که بتوانم حرفی بزنم نفس عمیقی کشید و گفت:
– بریم. دیره …
تند با کژال خداحافظی کردم و همراه او از خانه خارج شدیم. کفش هایم پاشنه های خیلی بلندی داشت و کمی راه رفتن را برایم سخت می کرد. با این حال به هیچ عنوان نمی خواستم ا زاو کمکی بگیرم. سوار آسانسور که شدیم دستش را به سمت پاپیونش برد و در حالی که کمی در جا تکان تکانش می داد گفت:
– نمی شد کم تر عطر بزنی؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
– من همیشه همین قدر عطر می زنم.
پوزخندی زد و گفت:
– مثل این که باورت شده داریم می ریم مهمونی.
ابرویی بالا دادم و گفتم:
– تو رو نمی دونم ولی من دارم می رم مهمونی. من که قرار نیست دنبال تو راه بیفتم. پس اقلا کاری می کنم بهم خوش بگذره.
آسانسور ایستاد. همین طور که از آسانسور بیرون می رفت با صدایی که تمسخر در آن موج می زد گفت:
– باشه اگه تونستی خوش بگذرون!

چند لحظه ای سر جا ماندم و با چشم های گرد شده به او که دور می شد نگاه کردم. منظورش چه بود؟ به همین راحتی برای من خط و نشان می کشید. تند تند پشت سرش راه افتادم و در حالی که قدم هایم را محکم روی زمین می کوبیدم گفتم:
– هان چیه؟ فکر کردی وایمیسم منتظر اجازه تو؟ فقط قرار شد من همراهیت ….
همین که با ریموت درهای مازراتی مشکی رنگی را که کنار ماشین خودش پارک شده بود باز کرد حرف در دهانم ماسید و با دهان باز به ماشین خیره ماندم. رفت سمت در راننده و با اشاره ای به من که با دهان باز سر جایم خشکم زده بود گفت:
– اول دهنت رو ببند، بعد هم سوار شو. دیره!
حیرت زده جیغم بلند شد:
– وای این عروسک کجا بوده؟!! خریدیش؟ مرگ من مال خودته؟
در سمت من را از داخل باز کرد و با تحکم گفت:
– فریال بیا سوار شو! تو راه هم می تونی حرف بزنی.
بی معطلی پریدم بالا و در را بستم و خیره به دم و دستگاه پیچیده ماشین دست هایم را جلوی دهانم گرفتم و گفتم:
– اَاَاَ!! این جا رو ببین! قشنگ آدم لوچ می شه! چه خبره؟
بعد یک دفعه ای چرخیدم سمت اردیان و دوباره هیجان زده گفتم:
– تو رو خدا بگو که مال خودته! مال خودته؟ هان؟
از پارکینگ خارج شد و کوتاه گفت:
– خیر، کرایه اس. اینم یکی دیگه از شرایط حضور توی این مهمونیه.
پنچر شدم. اگر مال خودش بود حتما یک روز کش می رفتم که بروم با دوستانم دور دور. شانس که نداشتیم. اردیان بعد از این که با حرفش توی ذوق من زد، عینک دودی اش را از جلوی فرمان برداشت و به چشم زد و من دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و سوت بلندی زدم و گفتم:
– بابا!!! کی می ره این همه راهو! عینک ریبنت تو حلق من!
خنده اش گرفت. ولی خیلی زود خنده اش را قورت داد و گفت:
– خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.
گوشی ام را از جیبم در آوردم. دیگر لازم بود با او یک عکس مکش مرگ ما بگیرم و در پیجم بگذارم. این موقعیت و این ماشین و این تیپ اردیان چیزی نبود که بشود از آن گذشت! دوربین را روی حالت سلفی گذاشتم و بردمش سمت صندلی های عقب و خودم چرخیدم به سمتش. می خواستم طوری عکس بگیرم که خودم بیفتم و فرمان ماشین و نیم رخ اردیان! همین که عکس را گرفتم صاف نشستم و به شاهکارم خیره شدم. واقعا عالی شده بود. اردیان از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت:
– چی کار می کنی؟
می دانستم او از پیج اینستای من خبر ندارد. چون اگر خبر داشت تا الان بابت عکس های برهنه ام تکه و پاره ام کرده بود. برای همین هم هیچ حرفی از گذاشتن عکس نزدم و فقط گفتم:
– هیچی. آدم مگه چند بار قسمتش می شه سوار مازراتی بشه؟ یه عکس گرفتم همش.

پوفی کرد و گفت:
– امان از شما دخترا.
باید یک عکس دیگر هم می گرفتم. اصلا اگر آن عکس را نمی گرفتم روزم شب نمی شد. هم می ترسیدم هم شیطنتم بدجور گل کرده بود. برای همین هم بیخیال اخم و تخم او دستم را جلو بردم و دستش را گرفتم و روی دنده ماشین گذاشتم. قبل از این که بیاید به خودش بیاید و بپرسد هدفم از این کار چیست دست خودم را هم روی دستش گذاشتم و سریع عکسی گرفتم و دستم را برداشتم و خودم را هم کنار کشیدم. متعجب نگاهم کرد و گفت:
– فریال خوبی؟
گوشی ام را بالا آوردم، چسباندم به چانه ام و خودم را مظلوم کردم و گفتم:
– دوست داشتم یه عکس این جوری بگیرم.
سرش را به چپ و راست تکان داد و دیگر حرفی نزد. از خدا خواسته صاف نشستم و سریع وارد اینستایم شدم و هر دو عکس را با هم به اشتراک گذاشتم و نوشتم:
– در راه یک مهمانی سوپر لاکچری با عزیز دلم که قلبش سوپر لاکچریه!
می دانستم با دیدن این عکس چشم خیلی ها از کاسه در می آید. هدفم هم همین بود. کارم که تمام شد صفحه گوشی را قفل کردم و انداختمش داخل کیفم. ته دلم قند بود که کیلو کیلو آب می شد. خیلی وقت بود برای فالوورها و رقیبان مجازی ام ازاین کرم ها نریخته بودم. خیلی وقت بود با دوست پسر هایم شو آف نکرده بودم و چشمانشان را در نیاورده بودم. اردیان تیر خلاص همه آن ها بود. نگاهی به ضبط عجیب غریب ماشین انداختم و گفتم:
– این چه جوری روشن می شه؟
نگاهی به ضبط انداخت و گفت:
– فلشم رو نیاوردم که بخوای روشنش کنی.
خم شدم سمت و جلو و خوب به ضبط نگاه کردم تا بالاخره موفق شدم روشنش کردم. در همان حال گفتم:
– تکنولوژی پیشرفت کرده بابا. فلش لازم نیست. با بلوتوث وصلش می کنم به گوشیم.
هیچ حرفی نزد و من با خیال راحت کار خودم را کردم. وقتی گوشی ام را به ضبط وصل کردم وارد لیست آهنگ هایم شدم و همان آهنگی که این روز ها عجیب به دلم چسبیده بود را پلی کردم. دلم می خواست همان آهنگ را بار ها و بار ها بشنوم …صدای موسیقی که بلند شد صدای او هم بلند شد:
– داره بارون می آد!
باران! باران در اهواز کیمیا بود و شدید دوست داشتنی. با لذت و شوق شیشه ام را پایین دادم و دستم را بیرون بردم. دانه های درشت باران روی شیشه جلو می کوبید و من با لمس آن قطرات روی دست هایم عرش را سیر می کردم. صدای خواننده بلند شد:
– امشب به یاد اون روزای تلخ
می‌زنم آلبومو ورق
تو رو می‌بینم هر طرف
چی داره می‌آد به سرم
اینه اوضاع هر شبم
قید احساسمو زدم
از این به بعد دیگه بدم
بوی سیگارش که در ماشین پیچید نگاهم به سمتش کشیده شد. کی سیگار روشن کرده بود؟ این قدر غرق باران شده بودم که او را از یاد برده بودم. بدجور اخم هایش در هم بود. می دانستم به فکر ماموریتش است. همان طور که من کم کم داشت در دلم استرس به وجود می آمد. کار او خیلی خیلی حساس تر و وحشتناک تر از کاری بود که من قرار بود بکنم. من در اصل قرار نبود هیچ کاری بکنم. اما او بار اصلی را به دوش می کشید. نمی دانستم این کار چه قدر سخت یا حساس است. اما در دلم داشتم برایش دعا می کردم. دست خودم نبود. می توانستم احساسم را خفه کنم اما نمی توانستم در دلم نگرانش نباشم!

– چشمام می‌افته توی چشم
تو می‌لرزونه این قلبمو
نفهمیدی تو حرفمو
ندیدی اشکای منو
می‌گفتم از پیشم نرو
روز به روز شدی بدترو
بهم می‌ریختی خونه رو
بازم نگام همش به ساعته
دورم سیگارو پاکته
ندارم دیگه طاقت نبودتو که عادته
دوریم واست چه راحته
تو نیستی حال من بده
حسی که دارم این روزا حماقته!
صدای این خواننده به من آرامش می داد. نمی دانستم او هم چنین حسی دارد یا نه. ولی شاید او هم همین طور بود. چون اگر نبود حتما درخواست می داد که قطعش کنم. آهنگ را روی تکرار گذاشته بودم. هر چه قدر هم که آن آهنگ را می شنیدم باز هم برایم کم بود. مصرع آخر آهنگ مدام در ذهنم تکرار می شد. مثل تمام چند شب گذشته. حسی که دارم این روزا حماقته! حماقته! حماقته! زیر لبی و آهسته اولین سوال ذهنم را به زبان آوردم:
– کار امشبت سخته؟
نفس عمیقی کشید و سیگارش را پرت کرد از شیشه بازش بیرون. این قدر سکوتش طولانی شد که مطمئن شدم قصد ندارد جواب بدهد. داشتم نگاه از او می گرفتم تا باز هم به بیرون خیره شوم که بالاخره به حرف آمد و گفت:
– شاید سخت تر از همه کار های قبلی.
ترس در دلم چند برابر شد. پس چرا داشت به تنهایی سر این کار می رفت؟ چرا کیانوش یا بقیه گروه همراهی اش نمی کردند؟ خودش به تنهایی از پس کار بر می آمد؟
– نه نمی‌شه باور خودم عاشق چی تو شدم
با این‌که دور من پرن کسایی که شکل تو ان
واسم سواله که چرا هنوزم درگیر تو ام
می‌کشم دوره تو یه خط
نبینمت دیگه دورم
آب دهانم را قورت دادم و آهسته گفتم:
– ممکنه از پسش بر نیای؟
دستش راستش را از دور فرمان جدا کرد. دست چپش را دور فرمان حلقه کرد و دست راستش را کشید روی صورتش. کلافه اش کرده بودم؟ یا افکار خودش را برایش پر رنگ کرده بودم؟ نگاهش به سمتم چرخید. باز نگاهش مهربان شده بود. از همان نگاه هایی که قبلا به من می کرد و بعد یک دفعه … بومب! همه چیز نابود شده بود. لبخند محوی روی صورتش نشست و گفت:
– تو به این چیزا فکر نکن. کیانوش هم امشب اون جائه. بهش سپردم در صورتی که بلایی سر من اومد یا هر اتفاق دیگه ای افتاد فقط تو رو از اون جا خارج کنه و به فکر من نباشه.
کیانوش هم بود! این خودش کمی خیالم را راحت می کرد. ولی حرفش بدجور برایم گران تمام شده بود. خواستم دهان باز کنم و اعتراض کنم که اعتراضم در نطفه خفه شد. اعتراض می کردم که چه؟ که بفهمد نگرانش هستم؟ که بفهمد به او اهمیت می دهم؟ بفهمد که چه؟ نه من هرگز این کار را نمی کردم. دستم را بالا آوردم و ناخنم را به دندان گرفتم.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

شکالات تلخ31

رمان کامل شکلات تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *