شکالات تلخ31

رمان کامل شکلات تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

– بارون بهم می‌ده یه حس بد
تو رو می‌آره یاد من می‌آره یادم عاشقم
یادم می‌آره لحظه های تلخ
می‌زنه بارون روی چتر
انگار هنوز کنارتم
بارون بارون بارون
دستم را از دهانم بیرون کشیدم. تازه ناخن هایم را ترمیم کرده بودم. نمی خواستم باز خرابشان کنم. نگاهی به ناخن هایم کردم. بلند بودند ولی نه بلند غیر عادی. لاک طلایی روی آن ها حسابی دلبری می کرد. دستم را مشت کردم و ناخن هایم را کف دستم فرو کردم. در دلم نالیدم:
– خدایا بلایی سرش نیاد. خدایا خودت مراقبش باش. اگه بلایی سر من بیاد مهم نیست ولی بلایی سر اون نیاد. من طاقتش رو ندارم. واقعا طاقتش رو ندارم!
ناخن هایم داشت کف دستم را زخم می کرد. دستم را باز کردم و به جای ناخن هایم خیره شدم. صدایش را شنیدم:
– فریال، خواهش می کنم! یه امشب رو بیخیال لجبازی با من بیچاره شو و کاری نکن که فکرم پیشت بمونه. بذار به کارم برسم.
واقعا نامردی بود اگر باز هم با او سر ناسازگاری می گذاشتم. این جا دیگر شوخی بردار نبود. باید شمشیرم را غلاف می کردم و فعلا آتش بس می دادم. برای همین هم سریع گفتم:
– مگه دیوونه ام! تو حواست به کارت باشه. من کاری نمی کنم که دردسر درست بشه.
نفس بلندی که کشید بیانگر خیالی بود که راحت شده بود.
– امشب به یاد اون روزای تلخ
می‌زنم آلبومو ورق تو رو می‌بینم هر طرف
چی داره می‌آد به سرم اینه اوضاع هر شبم
قید احساسمو زدم
از این به بعد دیگه بدم
باز صدایش را شنیدم:
– وقتی ازت جدا می شم یه گوشه بشین. نه با کسی حرف بزن و نه اجازه بده کسی بهت نزدیک بشه. کیانوش هم دورادور هوات رو داره. حسابی سفارشت رو بهش کردم. اما سمت کیانوش هم نرو! انگار که نمی شناسیش. باشه؟
متعجب چرخیدم به سمتش و نگاهش کردم. یعنی حتی قرار نبود کیانوش همراهی امان کند؟ پس برای چه می آمد؟ توجهی به نگاهم نکرد و من با دلهره پرسیدم:
– کیانوش قرار نیست به تو کمک کنه؟ خودت یه تنه باید چنین کاری بکنی؟
– کمک می کنه. اما به یه شکل دیگه. شما نگران نباش.
پوفی کردم و تکیه دادم به صندلی. چه شبی قرار بود بشود آن شب. همین یک قلم را در زندگی ام کم داشتم! هم دستی در قتل! اگر خبر نداشتم که اردیان خودش نیروی نفوذی پلیس است حتی اگر جنازه ام را هم پهن زمین می کردند حاضر نبودم با او همراه شوم. دلم فقط به همین خوش بود که اردیان کار اشتباهی نمی کند. بالاخره به باغ مورد نظر رسیدیم. باغی که شبیهش را تا به حال هیچ جایی ندیده بودم. در باز باز بود و دو نگهبان جلوی در کشیک می کشیدند. با دیدن ماشین ما سری خم کردند و داخل ماشین را برانداز کردند. اردیان حتی نگاهشان هم نکرد. اما من کنجکاو به مردی که داشت داخل ماشین سرک می کشید زل زدم. همین که چشمش به من افتاد اشاره ای به نگهبان دوم کرد و هر دو از جلوی در کنار رفتند و سری تکان دادند. اردیان پایش را روی گاز فشرد و وارد شد. باغ بزرگ بی سر و تهی بود! از جلوی در آسفالت شده بود تا قسمتی که مخصوص پارک ماشین ها در نظر گرفته شده بود و مسقف بود. چند نگهبان هم در قسمت پارکینگ ایستاده بودند و مشخص بود مسئولیت پارک ماشین ها را خودشان بر عهده می گیرند. با دیدن ماشین هایی که در پارکینگ پارک شده بود مخم سوت کشید. چه خبر بود؟!!! همین که خواستم چیزی بگویم صدای اردیان را شنیدم:
– سعی کن طوری رفتار کنی که انگار همه این چیزا برات عادیه. اصلا نباید به این شک کنن که ما از طبقه خودشون نیستیم.

سرم را به نشان فهمیدن تکان دادم. راننده پورشه ای که جلوی ما بود سوئیچ ماشینش را به یکی از نگهبانان تحویل داد و همراه دختری که با او آمده بود به سمت ورودی ساختمان باغ راه افتادند. پورشه که جلو رفت اردیان ماشین را جلوتر برد و همین که توقف کرد خطاب به من گفت:
– پیاده شو.
نفس عمیقی کشیدم و زیر لبی گفتم:
– خدایا خودمو به خودت می سپارم. امشب شب آخر عمرم نباشه صلوات!
از ماشین پیاده شدم و منتظر ماندم تا اردیان سوئیچ را تحویل بدهد و کنارم بیاید. کارش زیاد هم طول نکشید. دیدم که خطاب به مردی که سوئیچ را گرفت چیزی گفت و بعد از این که مرد سرش را تکان داد به سمت من آمد. همین که به من رسید دستش را بالا آورد تا بازویش را بگیرم. بازویش را چسبیدم و کنجکاو گفتم:
– چی می گفتی به یارو؟
راه افتاد به سمت ساختمان و گفت:
– گفتم ماشین ما رو دم پارک کنه چون احتمال زیاد زودتر از بقیه می ریم.
سرم را تکان دادم و در حالی که سعی می کردم تعادلم را با آن کفش های ناراحت حفظ کنم غر زدم:
– نمی شد کل باغ رو آسفالت کنن؟ چیه این سنگ و کلوخا! پاشنه ام نابود شد.
دست دیگرش را روی دست من که دور بازویش پیچیده شده بود گذاشت و گفت:
– یه کم پاشنه کوتاه تر می پوشیدی.
پوفی کردم و گفتم:
– نداشتم طلایی پاشنه کوتاه تر.
نگاهم خیره به رو به رو بود. ساختمان باغ دور تا دورش شیشه بود! رقص نور ها و افرادی که در هم می لولیدند از این فاصله هم مشخص بود. زیر لبی گفتم:
– تو این شلوغی تو چه جوری می خوای همچین کاری بکنی؟
دستم را فشرد و گفت:
– هیش! دیگه در این مورد حرفی نزن.
دلم بدجور داشت شور می زد. من که هیچ استرسی نداشتم حالا دلم می خواست بهانه ای پیدا کنم و در بروم. واقعا پشیمان شده بودم از آمدنم. می ترسیدم. اگر یک درصد اتفاقی می افتاد باید چه می کردم؟ رسیدیم به در ساختمان. اردیان دستش را به سمت دستگیره در برد و گفت:
– یه کم طبیعی باش. قشنگ مشخصه ترسیدی. قرار شد خیال من از بابت تو راحت باشه. نه؟
در باز شد و من سریع گفتم:
– من خوبم.
پشت در هم دو نگهبان دیگر ایستاده بودند. هر دو از بالا تا پایین من و اردیان را رصد کردند و از جلوی در کنار رفتند و گفتند:
– خوش آمدید.

می خواستم بگویم چه خوشی برادر ما داریم به عمق ناخوشی قدم می گذاریم. اما جوابم فقط یک لبخند پر غرور بود. از همان ها که روزی فریال به همه تحویل می داد. سرم را هم بالا گرفتم. شبیه همان روزهایم. مگر دلم تنگ نشده بود برای خودم بودنم؟ حالا می توانستم در این جمع خودم باشم. همان فریال مغرور که حتی قدم هایش را هم با غرور بر می داشت. همین که وارد شدیم موجی از انواع بوها به همراه صدای موسیقی کر کننده توی صورتمان خورد. دیگر نمی توانستیم با اردیان پچ پچ کنیم. صدایمان به گوش هم نمی رسید. یک زن به ما نزدیک شد و دستش را جلو آورد تا لباس هایم را بگیرد. بی حرف مانتوام را در آوردم و شالم را هم برداشتم و به دستش دادم. اردیان نگاهم کرد. سرم را به معنی چه شده تکان دادم و او بی هیچ حرفی فقط دستش را دور کمرم انداخت. لبخند روی لبم نشست و نگاهم را دور تا دور چرخاندم. داشتم پیش خودم فکر می کردم تا به حال این همه آدم مایه دار یک جا ندیده ام! اردیان هم نگاهش بین جمعیت تاب می خورد و مطمئن بودم به دنبال سوژه مورد نظرش می گردد. چه طور می خواست کسی را در این جمعیت پیدا کند؟ دستش را که از دور کمرم برداشت نگاهم را از جمعیت برداشتم و به او خیره شدم. داشت گوشی اش را از جیب کتش در می آورد. با دیدن گوشی اش متوجه شدم زنگ می خورده. این صدا واقعا نمی گذاشت من چیزی بشنوم. یکی از دست هایش را روی گوش سمت چپش گذاشت و توی گوشی داد کشید:
– الو؟
چند لحظه ای مکث کرد و گفت:
– آهان. حله.
بعد از آن تماس را قطع کرد و گوشی را دوباره داخل جیبش برگرداند و خطاب به من گفت:
– دنبالم بیا.
مگر راهی هم به جز این داشتم. سریع بازویش را دوباره چسبیدم و همراهش راه افتادم. سالن خیلی بزرگی بود! جمعیت خیلی زیادی آن جا نبود، ولی همان هایی هم که بودند بدجور داشتند شلوغ می کردند. همراه اردیان راه افتادم و او جایی خلوت تر ایستاد و نگاهش را دوخت به یک سمت دیگر. نگاهش را دنبال کردم و رسیدم به آخر سالن. جایی که با دو پله از بقیه سالن جدا شده و بالا تر قرار گرفته بود. صندلی بزرگی روی آن قسمت قرار داشت و پسر فوق العاده خوش تیپی روی آن صندلی نشسته و این طرف آن طرفش دو مرد خیلی قوی هیکل ایستاده بودند. خدای من! این همان سوژه ای بود که اردیان به دنبالش می گشت؟ چرا در ذهنم فکر کرده بودم سوژه مورد نظر پیر است؟! این پسر جوان قاچاقچی بود؟ از آن بدتر بادیگارد هایش بودند. با وجود آن ها اردیان چه طور می توانست او را بکشد؟! این کار از نظر من تقریبا غیر ممکن به نظر می رسید. همین را هم به زبان آوردم. به صورتی که بشنود گفتم:
– چه طوری می خوای این کار رو بکنی؟
نمی خواستم کلمه مشکوکی به کار ببرم. همین طور که به همان سمت خیره مانده بود با دست راستش پوست لبش را کند و آهسته گفت:
– هنوز نمی دونم.
درست همان لحظه پسر جوان اشاره ای کرد و خیلی سریع مرد دیگری به او نزدیک شد. در گوش او چیزی گفت و مرد بعد از تعظیمی کوتاه راه افتاد بین مهمان ها. نگاهم به دنبال او می رفت تا ببینم می خواهد چه کند. چیزی طول نکشید که مرد جلوی دو نفر از مهمان ها ایستاد. یک پسر و دختر جوان بودند. مرد خطاب به آن ها چیزی گفت و چهره پسر چنان بر افروخته شد که گفتم الان دعوا می شود. مرد سعی می کرد چیزی را به او حالی کند و پسر هر لحظه بر افروخته تر می شد و در جواب مرد چیزی می گفت. آخر سر هم دادش بلند شد و آن لحظه بود که فهمیدم چه می گوید:
– مرتیکه دارم می گم نامزدمه!!! تو می گی آقای نفیسی گفتن یه ساعت بره بشینه کنارشون؟ آقای نفیسی گه خورده با تو با همدیگه!

ابروهایم چسبید به طاق آسمان. اردیان هم داشت به آن ها نگاه می کرد و اخم هایش بدجور در هم بود. مطمئن بودم او هم داشت به همان چیزی فکر می کرد که من می کردم. این مردک آن بالا نشسته بود و مهمان ها را زیر نظر داشت و بعد از هر کدام که خوشش می آمد او را پیش خودش فرا می خواند. لعنت به ذات خرابش! حالم از او به هم خورد و دلم خنک شد که به زودی قرار بود به درک واصل شود. همین که داد پسر بلند شد سریع چند نگهبان وسط ریختند و پسر و دختر همراهش را دوره کردند و به سمت در بردند. مشخص بود می خواهند بیرون بیندازندشان. نفسم را فوت کردم و بلند گفتم:
– چه قدر عوضیه!
اردیان هم بدتر از خودم غرید:
– حرومزاده س!
همان لحظه باز گوشی اش زنگ زد. حدس زدم این تماس ها از جانب کیانوش باشد. گوشی را در گوشش گذاشت و گفت:
– بله؟
باز چند لحظه ای مکث کرد و سپس گفت:
– نمی دونم، ولی یه کاریش می کنم.
باز چند لحظه ای سکوت و بعد با صدای به نسبت آهسته تری گفت:
– باید به یه شکلی بکشونمش یه جای خلوت.
فکری داشت در ذهنم پر رنگ و پر رنگ تر می شد. من احمق بودم که حتی به ذهنم اجازه می دادم چنین فکرهایی را پرورش بدهد اما آن لحظه به نظرم بهترین و تنها ترین کار همان بود. نمی دانستم درست است با اردیان مطرحش کنم یا نه. جزئتش را نداشتم. تماسش با کیانوش تمام شده بود. شدیدا در فکر بود و صدایش در نمی آمد. سرفه ای کردم شاید حواسش معطوف من شود. اما فایده ای نداشت. خودم را به خدا سپردم و آهسته به بازویش زدم. از فکر بیرون آمد و نگاهم کرد. اشاره به سمت دیگری از سالن که هم دورتر بود و هم خلوت تر کردم و گفتم:
– بریم اون جا؟
نگاهش به آن سمت چرخید. آن جا را شبیه کافی شاپ درست کرده بودند و درست عین کافی شاپ هم از مهمان های آن قسمت پذیرایی می کردند. چون از باند حسابی دور می شد مطمئن بودم صدای موسیقی کمتر است. برای همین هم آن جا را انتخاب کردم تا حرفم را به او بزنم. او که نیاز به کمی آرامش و سکون داشت تا فکر کند از پیشنهادم استقبال کرد و دو نفری به سمت آن جا راه افتادیم. همین که پشت یکی از میز ها نشستیم سیگارش را از جیبش بیرون کشید و آتش زد. غر زدم:
– این قدر نکش این وامونده رو!
من باز حرفی زدم که نشان بدهم او برایم اهمیت دارد؟ احمق بودم دیگر. دست خودم هم نبود. دودش را از دهانش بیرون فرستاد و گفت:
– فکرم رو باز می کنه.
خب وقتش بود که پیشنهادم را بگویم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
– اردیان من یه فکری کردم.

بی حرف فقط نگاهم کرد. چنان با سیگارش ژست گرفته بود که مطمئن بودم چشم خیلی ها را به جز من خیره خودش کرده. سریع نگاه از او گرفتم تا حرف زدنم یادم نرود و گفتم:
– دیدی اون جا چی شد؟ جریان اون دختر پسره.
پکی به سیگارش زد و همین طور که دودش را بیرون می فرستاد فقط گفت:
– خب؟
دست هایم را روی میز گذاشتم، انگشت هایم را در هم قفل کردم و گفتم:
– خب من فکر کردم که، بریم یه جایی که جلوی چشم اون باشیم. اون ما رو ببینه. یعنی منو …
چنان پرید وسط حرفم که نیم متر از جا پریدم:
– حرفشم نزن!
سریع خودم را کمی جلو کشیدم و گفتم:
– خب چرا اردیان؟ قرار نیست اتفاقی برام بیفته که! تو هستی …
این بار فریاد کشید:
– می گم حرفشم نزن. همینم مونده برای این کار از زنم استفاده کنم!
چشمانم را در کاسه سرم چرخاندم و گفتم:
– خودت هم می دونی تنهایی از پس این کار بر نمی آی. یه نفر باید اونو بکشونه یه جای خلوت. تو نمی تونی ولی من می تونم! بذار این کار رو بکنیم.
قبل از این که باز اردیان بتواند حرفی بزند صدایی از پشت سرم باعث شد باز از جا بپرم:
– راست می گه این دختره رگ کوتاه اردیان.
اردیان سرش را بالا گرفت و من چرخیدم. کیانوش پشت سرم بود. او هم لعبتی شده بود برای خودش! کلا خوش قیافه بود. اردیان دستی روی صورتش کشید و گفت:
– شماها نمی فهمین! هیچی نمی فهمین! وقتی می گم نه یعنی نه!
پوفی کردم و گفتم:
– ای بابا غلاف کن دو دقیقه اون غیرتتو دیگه! می خوای کارت راه بیفته یا نه؟! من راهشو بلدم. هیچ اتفاقی هم برام نمی افته. شما دو تا هستین. مراقبین. من فقط می کشونمش یه جای خلوت و بعدش شما وارد عمل بشین. تمام.
سرش را کمی به من نزدیک کرد و در حالی که به چشمانم خیره شده بود با تحکم گفت:
– شرمنده غیرت من دکمه آن و آف نداره که هر وقت دلم خواست خاموشش کنم. برای این که اجازه چنین کاری بهت بدم هم …
کیانوش سریع صندلی ای آورد و کنار اردیان نشست و با هیجان گفت:
– پسر! چرا می خوای گند بزنی به همه چی؟ ما هیچ راهی به جز این نداریم!مطمئن باش اگه می دونستم این لندهور این جا هم می تمرگه کنار بادیگارداش حتما یکی دو نفر دیگه رو هم می آوردم که این جا مجبور نشیم پای فریال رو وسط بکشیم. اما مجبوریم! دست از لجبازی بردار. این جا فقط صلاح تو وسط نیست.

اردیان کلافه باز دستی روی صورتش کشید و به روی میز خیره شد. مشخص بود با خودش درگیر است. به کمکش شتافتم و گفتم:
– قول می دم زود تمومش کنم. همین که رفتم کنارش کاری می کنم خیلی زود پاشه باهام بیاد یه جای خلوت …
داد اردیان بلند شد:
– د گه می خوره با تو با همدیگه! من باید بشینم همچین چیزی رو ببینم با چشای خودم؟
کیانوش به من چشم غره ای رفت و من لال شدم. مثلا خواستم کمک کنم. کیانوش گفت:
– اگه بهش دست زد تو بیا منو بکش اصلا. خوبه؟ برادر من ما حواسمون هست. ببین از وقتی اومدین هم من مثل عقاب حواسم بهتون بود. الانم این دختره که باهام بود رو پیچوندم فقط واسه این که بیام ببینم می خواین چه خاکی تو سر من کنین. این دختره رگ کوتاه …
دادم بلند شد:
– د عمته رگ کوتاه! هر چی هیچیش نمی گم …
خنده اش گرفت و گفت:
– خیلی خب ببخشید. می گفتم، این دختره بازم عقلش از من و تو بهتر کار کرد. باید بذاریم این کار رو بکنه. هیچ راهی به جز این نیست.
اردیان کلافه دستی به پاپیونش کشید و در حالی که مشتش را آرام آرام روی میز می کوبید گفت:
– ولش کن. بیخیالش می شیم. بعدا یه فکر دیگه براش …
این بار داد کیانوش بلند شد:
– د چیو بیخیالش شیم. می خوای جفتمونو بندازن بیرون از گروه؟ وقتی یم تونیم امشب تمومش کنیم چرا این جوری می کنی مرد حسابی.
می فهمیدم اردیان چه قدر کلافه و درمانده است. هم می خواست این کار را بکند و هم اخلاق های خاصش به او این اجازه را نمی داد. من هم ترجیح می دادم دیگر حرفی نزنم که باز دادش بلند نشود. کیانوش بهتر از پس او بر می آمد. این قدر حرف زد و حرف زد و حرف زد تا بالاخره توانست اردیان را راضی کند. البته با هزار شرط و شروط! اشاره به من کرد و خطاب به کیانوش گفت:
– فقط پر انگشتش بگیره بهش به خدا قید همه چیو می زنما!
کیانوش قیافه اش را در هم کرد و گفت:
– پاشو جمعش کن مرتیکه! دارم می گم حواسمون هست دیگه. اونم این وسط همچین گهی نمی خوره. خیالت راحت. پاشیم بریم که دیره …
هوا تازه کامل تاریک شده بود. دیر نبود ولی آن ها این قدر استرس داشتند که می خواستند هر چه سریع تر کار را یک سره کنند. اردیان چشم هایش را بست. چند بار نفس عمیق کشید و بعد از آن چشم هایش را باز کرد و خطاب به من گفت:
– باید چی کار کنیم؟
لبم را گاز گرفتم و کمی به فکر فرو رفتم و بعد از آن گفتم:
– مردها شیفته زن هایی می شن که غیر قابل دسترسن. ببین اگه دقت کنی می بینی که اون مرتیکه نگاهش اصلا سمت زنایی که دارن اون وسط خودشون رو تیکه پاره می کنن نمی ره. شکارش زن هاییه که بیشتر توی تاریکی و گوشه و کنار ایستادن. زن هایی که خودشون رو به نمایش نذاشتن. برای همین باید بریم جایی که ما رو ببینه. وایسیم جلوش و خب … بقیه اش با من.
باز مشتش را چند بار روی میز کوبید و گفت:
– سکته نکنم امشب فقط … پاشو بریم.
خوشحال از این که موفق شده ام حرفم را به کرسی بنشانم از جا پریدم و علامت وی را به کیانوش که همان جا نشسته بود نشان دادم. او هم چشمکی زد و شستش را نشانم داد. اردیان با قدم هایی سریع از بین جمعیت رد می شد و فقط من می توانستم بفهمم تا چه حد عصبانیست. حق هم داشت. من می دانستم او چه قدر غیرتی و مغرور است! قرار بود این جا هر دو را زیر پا بگذارد. نزدیک تخت پادشاهی مرد مورد نظر که رسیدیم گفتم:
– خب، حالا یه جوری بایستیم که روی من به اون باشه و تو پشتت بهش باشه. تو رو نبینه ولی منو قشنگ ببینه.
پوفی کرد و گفت:
– لا اله الاه الله.
خنده ام هم گرفته بود. هم داشتم از استرس می مردم و هم از دست اردیان دلم می خواست غش غش بخندم.

نویسنده :هما پور اصفهانی

این رمان تا این پارت ادامه داشت , به نا به در خواست نویسنده از قرار دادن مابقی پارت ها معذور خواهیم  بود دوستانی که مشتاق به خواندن ادامه این رمان هستند میتوانند با نویسنده این اثر هما پور اصفهانی در ارتباط بوده و نسخه چاپی ان را تهیه فرمایند.

صفحه ایناستاگرامی نویسنده:homapuresfehani

Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

شکالات تلخ30

رمان کامل شکلات تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی …

6 دیدگاه

  1. ای بابا این چه وضعشه اخه

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    • با عرض سلام اگه مشکل خاصی در سایت موجوده بفرمایید تا برطرف کنیم با تشکر.

      Rating: 4.0/5. From 1 vote.
      Please wait...
  2. رمان رو نصفه گذاشته واسه اون گفتم..اعصاب نمیذارن برا ادم
    ممنون از سایتتون
    فقط رمان توهمیشه بودی جرا نمیذارید الی هم پرسید جواب ندادید

    Rating: 5.0/5. From 2 votes.
    Please wait...
    • متاسفانه بعضا همچین مشکلاتی پیش میاد مثل رمان شکلات تلخ و حاکم بسیاری از رمان نویسان برای حفظ قدرت قلم خود تا حدی پیش میرن و بعد از پارت گذاری عمومی انصراف میدن و باید به عقیده نویسندگان احترام گذاشت و اما بعضی از رمان ها رمان هایی هستند که به اتمام نرسیده اند و در حال تایپ هستند که به اصطلاح رمان انلاین گفته میشه متاسفانه بعضا بسیار کند نویسنده ادامه میده و به محض انتشار حتما ماهم در سایت قرار میدهیم و هدفمان اذیت کردن کاربران نیست و در اخر از همراهی شما متشکریم. رمان تو همیشه بودی پارت جدید فردا قرار داده خواهد شد.

      No votes yet.
      Please wait...
  3. سلام خسته نباشید ممنون از سایت خوبتون دیگه رمان حاکم رو ادامه نمیدید؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • با عرض سلام چرا حتما ادامه اش منتشر میشه از شنبه یا یکشنبه ممنون از نظراتتون

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *