خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت26

رمان حاکم پارت26

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

پریچهر سر چرخاند و گفت: هواشناسی می گفت امشب و فرداشب هوا همینه ولی بعدش حسابی قرار ِ گرم بشه.می بینی دخترم؟!آدما که هیچ… دیگه آب و هوا هم قَرَم قاطی کرده نمی دونه کی باید بباره و کی…

پریزاد می خندید که مادرش با لبخند گفت: جدی میگم.بارونش بی وقت ِ اما بازم رحمته.شکر!هر چند بارون که وقت و بی وقت نداره.بخواد سنگم بباره می باره.شده زمونه ی هَردَمبیلی که هر چی دیدی نباید تعجب کنی.
پریزاد در تایید حرف مادرش گفت: لباسا رو از روی بند جمع کنم؟!اینجوری که رعد و برق می زنه حتما بارون می گیره.
پریچهر لب گزید و پشت دست خود زد: آخ آخ اصلا حواسم نبود خوب شد گفتی.آره برو.بجنب تا بارون نگرفته.
پریزاد از آشپزخانه بیرون رفت.
آسمان ابری بود و بی شک بارش شدیدی در پی داشت.
به قول مادش عجب باران ِ بی وقتی!

لباس ها را از روی بند ِ پلاستیکی جمع کرد و داخل اتاق برد.
مشغول تا زدن آن هایی بود که نیازی به اتو نداشتند.
همراهش زنگ خورد.روی میز عسلی کنار تخت بود.
لباس ها را رها کرد و سمت گوشی رفت.
با دیدن شماره ی ناشناس ابروهایش را بالا برد.خواست جواب ندهد ولی یک دلش می گفت شاید کسی باشد که می شناسد!پس چرا شماره ناشناس است؟!
دو دل بود و کنجکاو!
انگشتش را روی دکمه ی برقراری تماس حرکت داد و گوشی را بالا آورد!
-الو؟!
–سلام پریزاد!
مکث کرد.
با شک پرسید: شما؟!
صدای تک خنده ی مردانه اش را شنید: یاشارم!نشناختی؟!
ابروهایش جمع شد و گوشی را محکم تر میان انگشتانش فشرد.
چرا بشناسد؟!حتی شماره اش را هم در گوشی اش سیو نکرده بود.آن وقت او…
چیزی نگفت که یاشار پرسید: هنوز پشت خطی؟!پریزاد؟!
نفسش را بیرون داد و آرام جواب داد: چیزی شده که زنگ زدی؟!
–جواب سلاممو نمیدی؟!
صدایش کمی شوخ بود.
پریزاد حوصله اش را نداشت.
زیر لب گفت: سلام.حالا میشه بدونم چرا زنگ زدی؟!
یاشار متوجه حرصی که در صدای دخترک نشسته بود، شد ولی به روی خودش نیاورد.
می دانست پریزاد از دستش عصبانی است و این را هم از چشم ِ امیربهادر می دید وگرنه پریزاد هیچ وقت با او اینطور تندی نمی کرد.

–در مورد فرداشب خبر داری که حاجی زنگ زده به…
میان حرفش آمد و نفس زد: من یه بار جوابتو دادم یاشار.فکر می کردم متوجه میشی که هیچ رضایتی به این ازدواج ندارم.
–می دونم.اما خواستم یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم.
-دیگه هیچ شانسی وجود نداره.
–به خاطر ِ امیربهادر؟!اون در مورد من چیزی بهت گفته درسته؟!

نیشخند زد: معلومه که نه.اون چه حرفی داره در مورد تو بزنه؟همه تا تونستن فقط در حقش نامردی کردن ولی بازم این امیربهادر ِ که کاری به کسی نداره.
–یعنی تا این حد بهش اعتماد داری؟همه رو با یه چوب نزن پریزاد!

آب پاکی را روی دست یاشار ریخت و جواب داد: بله بهش اعتماد دارم.می خواستی همینو بشنوی؟من مطمئنم که امیربهادر اشتباه نمی کنه.

صدای پوزخند یاشار را از آن سوی خط شنید: چرا انقدر ممطئن حرف می زنی پریزاد؟همه ی آدما ممکنه اشتباه کنن.من با امیربهادر هیچ دشمنی ندارم فقط اونه که داره سنگ لای چرخم میندازه.من هیچ نامردی در حقش نکردم.

-چطور می تونی همچین حرفی بزنی؟!تو جلوی همه غرورشو شکستی.پیش ِ خود من چندبار بدگوییشو کردی؟حتی مقابل ِ پدرشم کوچیکش کردی.یه دوست هیچ وقت همچین کاری نمی کنه!

یاشار مکث کرد و با خونسردی گفت: خواهش می کنم پریزاد.یه جوری حرف نزن که انگار امیربهادر بی گناهه.مطمئنم پشت سر من خیلی چیزا گفته تا نظر تو رو برگردونه!

پریزاد با افسوس لبخند زد و سر تکان داد: متاسفم یاشار.درسته امیربهادر هم مثل هر آدم دیگه ای ممکنه اشتباه کنه ولی هیچ وقت به دوستش نارو نمی زنه.
–چی می خوای بگی؟!که اون بی گناهه و من گناهکار؟!

-نه!می خوام بگم بعد از اینکه تو اومدی خواستگاری، من رفتم و با صمیمی ترین دوستت حرف زدم.با امیربهادر!ازش پرسیدم تو چجور آدمی هستی؟!اونم ازت تعریف کرد بدون اینکه بخواد بدگوییتو بکنه.درصورتی که تو شب خواستگاری یه جوری در مورد امیربهادر حرف زدی که انگار بخوای دید منو نسبت بهش عوض کنی.فرق ِ شما توی همینه یاشار.بیخود تلاش نکن از اون متنفر باشی چون امیربهادر از تو هیچی پیش ِ من نگفته!

یاشار برای چند لحظه سکوت کرد.
گفته های پریزاد را باور نمی کرد و پیش خود می گفت اینها را می گوید تا امیربهادر را بی گناه جلوه دهد!
جز این هم نمی تواند باشد.
مگر می شد وقتی خودش او را به چشم رقیب و دشمن درجه ی یک می بیند، امیربهادر دست روی دست بگذارد و چیزی نگوید تا به بهانه ی آن حریف را از میدان به در کند؟!

پریزاد داشت اغراق می کرد!
از امیربهادر دفاع می کرد تا یاشار پایش را کنار بکشد.
جز این نمی توانست باشد.
با این تصور صدایش را صاف کرد و تیر زهرآگینی که آماده کرده بود را در تاریکی رها کرد:رو چه حسابی به امیربهادر اعتماد داری پریزاد؟!مهمه که بدونم.آخه یه جوری حرف می زنی که نشون میده همه ی اشتباهاتشو فراموش کردی!

پریزاد با لحن مطمئنی گفت: امیربهادر دست از کارای گذشته اش کشیده.
–چرا انقدر مطمئن حرف می زنی؟!
-چون همینم هست.من از امیربهادر مطمئنم.اون عوض شده!
–اگه بهت ثابت کنم امیربهادر عوض نشده و فقط داره تظاهر به خوب بودن می کنه چی؟!

قلبش درون سینه فرو ریخت!
مکث کرد و پرسید: منظورت چیه؟!
–منظورم کاملا مشخصه پریزاد!بهت ثابت می کنم که امیربهادر هیچ وقت عوض نمیشه و دست از کاراش نمی کشه!حتی به خاطر ِ تو!من از بچگی با بهادر بزرگ شدم.انقدر می شناسمش که بگم کارا و حرفاش از روی تظاهر ِ و هنوزم پاش بیافته دست به هر کاری می زنه!

قلبش بنای تپیدن گذاشت.تند و دردآور!
شنیدن این مزخرف گویی های افراطی آزارش می داد!
-نمی…نمی خوام…در این مورد چیزی بشنوم.هر چی که باید می دونستم رو خیلی وقت پیش فهمیدم.من به امیربهادر اعتماد دارم.

–باشه پریزاد.حق با توئه!منم نمیگم اعتماد نکن.ولی تا کاملا مطمئن نشدی اینو نگو!
و بعد از سکوت کوتاهی ادامه داد:من…من تو رو دوست دارم پریزاد.نمی خوام با یه تصمیم اشتباه یک عمر خودتو تو دام امیربهادر بندازی و پشیمون بشی.تو که میگی می شناسیش، هیچ فکر کردی چرا یهویی دست گذاشته روی تو و انقدر داره پافشاری می کنه؟!چون من می خواستمت پریزاد.چون تو انتخاب ِ من بودی.همیشه همینه.امیربهادر دوست داره همه چیو مال ِ خودش کنه حتی اگه بتونه اونو به زور به دست میاره ولی ازش نمی گذره.ته ِ نامردی که داری میگی یعنی این پریزاد نه حرفایی که من تو روش زدم و جز واقعیت هم هیچی نگفتم.امیربهادر تو رو دوست نداره.هر چی هم که گفته دروغه تا نظر تو رو به خودش جلب کنه.اون هفت خط تر از این حرفاست که دل به یه دختر بده و خودشو بند ِ تعهد کنه.امیربهادر هیچ وقت آزادیش رو واسه یه دختر از دست نمیده پریزاد.اونو من می شناسم!

بغضش گرفته بود.
بغضی که نباید می شکست!
بغضی که آمده بود تا ته گلویش را بگیرد…اما نه از مُهملاتی که یاشار سر هم می کرد.
از اینکه سکوت کرده و می گذاشت او هر اراجیفی را به امیربهادر نسبت دهد و دلش اینطور دیوانه وار می کوبید حرصش گرفته و بغض داشت!
کاش حرمتی میانشان نبود تا هر چه از دهانش در بیاید به او بگوید.

نه!امیربهادر چنین آدمی نبود.
کسی که یاشار ادعا می کرد زیادی منفور و کریه بود…اما امیربهادر با همه ی اشتباهات گذشته اش باز هم صاف و صادق و بی ریا بود!
او واقعا عاشق پریزاد شده و قصد نامردی هم نداشت!

صدایش می لرزید: دیگه…دیگه هیچی…نگو یاشار!بسه!این…این حرفا هیچ کدوم…واقعیت ندارن!

لحن یاشار بر عکس قلبی که از کینه و نفرت پر شده بود، او را آرام نشان می داد و صبور!
و با همان آرامشی که در ظاهر به رخ پریزاد می کشید و قصد داشت روی دخترک تاثیر بگذارد…بی آنکه ذره ای غیظ و خشم و ناراحتی در صدایش بروز کند زمزمه کرد: باشه پریزاد.قبول!تو باور نکن.ولی من دلم نمیاد کسی تو رو اذیت کنه.نمی تونم ببینم امیربهادر اینقدر راحت داره با احساساتت بازی می کنه.من…من حرفی که باید می زدم رو زدم و وجدانم راحته.اما بذار آخرشم بگم و بعد خودم قطع می کنم…پریزاد؟!فکر کردی چون امیربهادر تو رو می خواد از رفاقتم باهاش دست کشیدم؟نه!رفتم کنار چون از دست کاراش خسته شده بودم.از بوالهوسی هاش زده شده بودم پریزاد.حرف حساب توی گوشش نمی رفت و فکر می کرد همه ی عالم و آدم باهاش دشمنن.حتی نمی شد بهش گفت بالای چشمت ابروئه.اگه اومده سمتت و داره با حرفاش فریبت میده به خاطر ِ منه.واسه اینم هیچ وقت خودمو نمی بخشم که تو داری اذیت میشی.قسم می خورم اگه ازت دست بکشم اونم حرفشو پس می گیره.امیربهادر اهل عشق و عاشقی نبوده، هنوزم نیست.اگه بهت گفته باشه دوستت داره واسه اینه که وابسته ات کنه.فریبشو نخور پریزاد.امیربهادر آدم مورد اعتمادی نیست!اونو حتی حاج صادق هم قبولش نداره.من رفتم با حاجی حرف زدم. گفتم تو رو می خوام و واسه ام بزرگی کنه و پا پیش بذاره.نه نیاورد و سریع به عمو وحید زنگ زد.مطمئنم می دونه که امیربهادر هم تو رو می خواد.اما پس چرا حرف ِ پسر ِ خودشو پیش نکشید و به جاش گفت واسه خواهرزاده اش میاد خواستگاری؟!اصلا به این فکر کردی؟!

صدایش دیگر به زور هم بالا نمی آمد!
یاشار کوبنده حرفش را زده بود.
به حدی مطمئن که زبان ِ هر آدمی را بند می آورد!
اما هنوز هم حرف هایش را باور نکرده و به امیربهادر و احساسش ایمان داشت.
یاشار به خاطر گذشته این ها را می گفت که خودش را آرام کند..امیربهادر به او دروغ نگفته و واقعا دوستش دارد!
نمی خواست یاشار متوجه ضعفش شود!
بغضش را به سختی فرو داد و چشمانش را بست: می…می خوام قطع کنم.دیگه…دیگه نمی تونم به حرفات گوش کنم…من به………

یاشار نفس زد و بی محابا جواب داد: خودتو توی سرابی ک امیربهادر ساخته غرق نکن پریزاد.حتی اگه منو هم نمی خوای باشه.ولی با طناب ِ پوسیده ی این پسر توی چاه نرو. اگه حرفمو باور نمی کنی امشب به یه بهونه ای برو دَم ِ خونه اش.برو ببین چه خبره!اگه این امیربهادر همون امیربهادری ِ که تو باورش کردی من دیگه حرفی ندارم.در اون صورت میام و از هر دوتون حلالیت می گیرم و میگم غلط کردم…شب بخیر!

و خودش تماس را قطع کرد.
گوشی میان انگشتان پریزاد خشک شد.
زانوانش خم شد.پاهایش می لرزید.
تاب نیاورد و حینی که روی تخت می نشست گوشی از دستش رها شد و کنار پایش روی زمین افتاد.
مات و مبهوت با صورتی خیس از اشک لب ِ تختش نشسته بود و بی هدف به کمد ِ لباس هایش نگاه می کرد.
صدای یاشار بارها و بارها در سرش تکرار شد.
تکرارش هم نحس بود و به بدگمانی های درونی اش دامن می زد!
این حرف ها مهملی بیش نبود.
دروغ است.
امیربهادر کاری نمی کند که نظر پریزاد نسبت به او عوض شود!
یاشار حرف ِ بیخود می زند.

سرش در حال انفجار بود.
آن را میان هر دو دست خود گرفت و صدای هق هقش را در گلو خفه کرد و رو به زانو خم شد!
…و باز هم آخرین صدایی که در سرش پیچید متعلق به یاشار بود: « اگه حرفمو باور نمی کنی امشب به یه بهونه ای برو دَم ِ خونه اش.برو ببین چه خبره!اگه این امیربهادر همون امیربهادری ِ که تو باورش کردی من دیگه حرفی ندارم.»

(امیربهادر _ دو ساعت قبل)

در ظرف ِ شکلات را برداشت.
از همان همیشگی ها که روکش مشکی رنگی داشت، دانه ای جدا کرد و با نفس عمیقی که از سینه بیرون داد، به پشتی مبل تکیه زد.

پایش را بالا آورد و همانطور که روکش شکلات را باز می کرد پاشنه ی پای ِ راستش را لب ِ میز گذاشت و با خستگی چندین بار پشت سر هم چشمانش را باز و بسته کرد.
پلک هایش هنوز هم تب دار بودند و تا حدی می سوختند…اما بی توجه بود و اهمیتی نمی داد.

کارن سوت زنان ظرف ِ میوه را روی میز گذاشت و با سرخوشی گفت: عجب چیزی گرفتم جون ِ تو!هلو به این درشتی تو عمرت دیده بودی؟!
امیربهادر با لبخند کجی نگاهش کرد و دانه ی شکلات را گوشه ی لپش سوق داد: نخورده ای مگه؟!
کارن خندید و یکی از همان هلوهای درشتی که داخل ظرف بود را برداشت.
با ولع گاز زد.
به حدی آبدار و پر سر و صدا که امیربهادر ابرو در هم کشید: اَه درست بِلُمبون نکبت.چه وضع خوردنه؟!
–ضدحال نزن بهادر.از بچگی دوست داشتم.مگه سالی چندبار میشه از این هلوها خورد؟!
-اینجور که تو تَناوُل می کنی دهن ِ میت هم آب میافته.پاشو برو یه جای دیگه بخور چشمم بهت نیافته.
و با پا ضربه ی محکمی به زانوی کارن زد که از روی مبل کج شد.
خندید و مشتی حواله ی امیربهادر کرد: نکن دیوونه مگه آزار داری؟حالا بزن کوفتم کن آ !بدم یکی بخوری؟!

همانطور که شکلات ِ مورد علاقه ی همچون زهرش را زیر دندان می گرفت و می جوید ابروهایش را بالا انداخت: با چیزای شیرین میونه ام جفت و جور نیست.اگه تلخشو گیر آوردی رد کن بیاد!

کارن تک خنده ای کرد و با دست به صورت بهادر اشاره زد: عین ِ همون زهرماری که تو دهنته؟!بشین تا دَر شه و بیارم واسه ات!فقط موندم چجوری می خوریش؟!
امیربهادر لبخند زد و یک تای ابرویش را بالا برد: خونه ی پرش از اون زهرمارایی که خوردیم و می خوریم یک هیچ جلوئه!اونو که فرستادم قَرَنطینه!جاش اینو می خورم جبران شه!

لبخند روی لبان کارن به نشانه ی تمسخر کش آمد: که مِی و مِی خونه تعطیل دیگه هان؟!لابد از فردا هم یقه بسته می پوشی و یه تسبیح هم می گیری دستت و راه می افتی سمت ِ حجره ی حاجی و میشی یه پا پسره ِ خوب و حرف گوش کن که…
-خفه!زیاد زر می زنی آ کارن.حواست هست؟!

کارن نیشخند زد.
با افسوس سر تکان داد و نگاهش را از او گرفت.
اما امیربهادر خیره به او براق شده بود…عبوس و جدی: گوشت با منه؟!خوش ندارم دم به دقیقه سرک بکشی تو کارم.گفتم تعطیل یعنی تعطیل.ختم ِ کلام!

کارن مردد نگاهش کرد.
حقیقتا یک چیزی پرانده بود.نمی خواست امیربهادر را عصبانی کند.
از کوره در رفتن هایش را دیده بود.
اگر به قبایش بر بخورد و قاطی کند دیگر بزرگ و کوچک و دوست و غریبه نمی شناخت.

نچی کرد و گاز دیگری به هلوی آبدار و شیرینی که میان انگشتانش گرفته بود زد: حالا ترش نکن.حق بده تعجب کنم.کم کم دارم فکر می کنم آخرش یه پا عابد و زاهد بشی!می دونم از صدقه سر ِ عشق و عاشقی که می خوای عوض بشی ولی بازم واسه ام جای سوال ِ !

امیربهادر چپ چپ نگاهش کرد.
پایش را انداخت و سمت میز خم شد: کجاش؟!بگو تا روشنت کنم!
–تو بگو کجاش نه؟!من میگم سر تا پاش!
-مثلا؟!
و پاکت سیگارش را همراه فندک از روی میز چنگ زد.
یک نخ سیگار بیرون کشید و کنج لبش گذاشت.
صدای روشن شدن فندک میان تن جدی و صدای مردانه ی کارن پیچید: یه شبه نمیشه عوض شد امیربهادر.چند سال ِ که داری این مدلی زندگی می کنی.ضرری هم بهت نرسیده و قرار هم نیست برسه.من میگم اگه پریزاد واقعا تو رو بخواد همینجوری هم قبولت می کنه.الان همه همینن.عیب و ایرادش چیه که سیگار بکشی یا هر از گاهی لبی تَر کنی و…

نگاه ِ تیز امیربهادر را که روی خود دید سکوت کرد.
جوان ِ ساده ای بود و به هر چیزی همان نگاهی را داشت که راحت طلبی و آزادی خواهی هایش بها می داد.
شاید فرق فاحش میان او و امیربهادر هم در همین بود!

چشم چرخاند و اخم کرد: بد میگم؟!
–نه!کلا چرت میگی!زر ِ مفت ِ دیگه تو هم بزن.د ِ آخه مَشَنگ، من اگه سیگاری شدم از سر ِ شکم سیری نبوده که خوشی بزنه زیر دلم.هر وقت کارد رسید به استخونم یه نخ دود کردم که مثلا آروم شم ولی نشد.اونم دوای درد ِ من نشد.به خودم که اومدم دیدم وابسته اش شدم.همینجوری هم نمیشه ترکش کنم.به پریزاد هم گفتم آسه آسه.الانم که کمش کردم و روزی یکی دو نخ بیشتر نمی کشم.اون مِی و مِی خوری هم که میگی مگه خودت باهام نبودی؟همینجوری می ریختیم تو شکم بی صاحابمون؟اگه پاش می افتاد جشنی، پارتی چیزی بود یکی دو پیک که مست نشیم می رفتیم بالا.خلوتیش هم بماند که چرا خوردم و الان نمی خورم.روشنه؟!

کارن تک خنده ای کرد و هسته ی هلو را داخل ِ بشقاب انداخت: روشن ِ روشن!عینهو روز!منتهی حرف از مهمونی و پارتی شد یه فکری زد به سرم!
امیربهادر نگاهش کرد!
کارن دستی به پای خود زد و از کنارش بلند شد: پایه ی یه ضیافت ِ دونفره هستی؟!بهونه اش هم کار و بار ِ جدید!چطوره؟!
-هنوز که شروع نکردیم!
–حرفشو که زدیم؟!نزن تو حالمون جون ِ عزیزت.

امیربهادر لبخند زد: ضیافت ِ دو نفره؟!بشین بینیم بابا دلت خوشه!
کارن خندید: پس چی؟! زنگ بزنم بگم دخترا هم پاشن بیان؟!تو که عابدی و منم داری عین خودت می کنی حالا چی میشه همین امشبو بزنیم به نام خودمون؟!غیره اینه؟!
امیربهادر چشم غره رفت و دهان باز کرد تا چیزی بگوید که کارن دستی در هوا تکان داد و مانعش شد و به سرعت از جلوی چشمان او گریخت و سمت ِ آشپزخانه قدم تند کرد.

امیربهادر نفسش را فوت کرد و با حرص سری جنباند.
پوک دیگری به سیگارش زد و همان لحظه صدای کارن را شنید: راستی اینو واسه ات نگفتم.وقتی جلو خونه ی بابک اینا بودم یاشار رو دیدم.انگاری خیلی عجله داشت.پشتمو کردم بهش و محل ندادم ولی بی شرف راهشو کشید اومد جلو و بنای سلام و علیکو گذاشت.انگار نه انگار!

گوش هایش کمی تیز شد و از همانجا پرسید: جلوی خونه ی بابک چکار می کردی؟!
شک کرده بود.
کارن فقط برای یک چیز سراغ ِ بابک می رفت.
آن هم وقتی که می خواستند برای مهمانی هایشان نوشیدنی رد و بدل کنند!

کمی بعد صدای جیرینگ جیرینگ خوردن ِ جام های بلورین رو از پشت سرش شنید.
برگشت و با نگاه ِ متعجبش کارن را دنبال کرد که لبخند به لب مبل را دور زد و بطری ِ شراب سفید را همراه دو جام روی میز گذاشت: واسه این!

امیربهادر نگاه گنگی به او انداخت و پوک محکمی به سیگارش زد.
دود را از سینه اش بیرون داده و نداده پرسید: اینو کِی آوردی تو؟!
–اومدنی ندیدی پلاستیک دستم بود؟!همون سیاهه!
-گفتم میوه ست!
–اینو هم جا دادم یه گوشه اش که دردسر نشه!
محتاط پرسید: یاشار هم دید؟!

کارن مکث کرد.
امیربهادر تاکیدوار نگاهش می کرد که شانه بالا انداخت: بابک رو که می شناسه و می دونه چه کاره ست.نمی دونم.حالا گیریم هم دیده باشه.خرش به چند من؟!

-خرش به چند من و زهرمار!همینجوریش رو حساب ِ رفاقت ِ نداشتمون یه عالم آتو گرفته دستش که هر جا رسید پشت ِ سرم زر ِ مفت بزنه!بعد تو برداشتی جلوی اون بی…لا اله الا الله.حالا هی می خوام دندون سر جیگرم بذارم و هیچی نگم…چیه؟بیشتر از این نمی تونستی تابلو کنی؟لابدم گفتی میای اینجا؟!

کارن به راستی کلافه شده بود از این همه احتیاطی که جدیدا امیربهادر جلوی دوست و آشنا به خرج می داد و دیگر مثل سابق بی تفاوت نمی گذشت: بی خیال پسر!تو معلوم هست چته؟!اتفاقا گفتم.جوری که تا فیها خالدونش آتیش بگیره. تا کور شه مرتیکه ی دوزاری که واسه من قُپی نیاد!

امیربهادر با تعجب نگاهش می کرد: بهش چی گفتی؟!

لبخند شیطانی روی لب نشاند و چشمانش برق زد:سوزوندمش حسابی.پرسید چه خبره سور و سات بهم زدین؟ منم گفتم خبر که زیاده و مناسبتشم معلومه.حکمش دودَره کردن ِ نامرداست!اخماشو کشید تو هم و گفت امیربهادر تو رو هم پخته که اینجوری حال ِ رفیقتو می گیری؟!گفتم از اول فقط رفیق ِ بهادر بودی نه من.فکر کن مناسبت ِ دورهمی ِ امشبونم اینه که از شر ِ هر چی نارفیق ِ خلاص شدیم…جون ِ بهادر بدجور سنگ ِ رو یخ شد.نمی دونست چی بگه!

امیربهادر با اخم ملایمی نگاهش می کرد.
سر چرخاند و دستی به پیشانی خود کشید: بهت گفتم سرم تو کار ِ خودمه و اونای دیگه هم که حرف می زنن حواله ی حساب و کتابشون باشه دست ِ خدا.دیگه کاری هم به مار و افعی هایی که از سر نامردی دور و برمو گرفتن ندارم تا مبادا از سر کینه زهر بپاشن طرفم.بعد تو رفتی…

–باشه امیربهادر می دونم زیاده روی کردم ولی حرصمو بالا آورده بود مرتیکه.جوری زیر زبون می کشید که انگار دزد گرفته.باور کن بدتر از اینم بهش می گفتم اگه می موند و جیم نمی زد!

امیربهادر سر بلند کرد.
با روی تلخ به میز اشاره زد و گفت: واسه چی گذاشتیشون اینجا؟!ببر هر جا که می خوای کوفت کنی!اینجا قَدِغَن ِ!

لحنش بی تفاوت بود و کارن جدی نمی گرفت.
با خنده بطری را باز کرد و هر دو جام را از آن مایع شفاف پر کرد: بی خیال پسر.نگاه…از همونی گرفتم که دوست داری. از فردا منم مثل تو میرم تو ترک.امشب آخرین شبه که لب می زنیم.حله؟!
و جام را برداشت و آن را به آرامی سمت ِ بهادر گرفت.
نگاهی به صورت ِ کارن و جامی که میان انگشتانش بود انداخت و دستش را زیرش زد و بلند شد: تو انگار زبون ِ آدمیزاد سرت نمیشه!از امشب این کوفت و زهرمارا تو خونه ی من تعطیله.جمع کن بساطو!
–خیلی خب چرا جوش میاری؟!دارم بهت میگم از فردا همه چی همونی میشه که تو می خوای.منم ترک می کنم امیربهادر.ناسلامتی می خوایم کار و بار بهم بزنیم و جدی بچسبیم به زندگی.دیگه دور این کارا رو خط می کشیم پسر.یه شب که هزار شب نمیشه.باشه؟!

امیربهادر با حرص به سیگارش پوک می زد و نگاهش را گاهی به صورت ِ کارن و گاهی هم با اخم به شیشه ی شراب و جام هایی که از نوشیدنی لبریز بودند می انداخت.
وسوسه به جانش افتاده بود ولی به شدت با آن مقابله می کرد.
خم شد و ته سیگارش را داخل ِ زیر سیگاری خاموش کرد.

صدای آهنگ فضای خانه را پر کرد.
سر چرخاند و به کارن که روی مبل لم داده بود نگاه کرد.
آهنگی را از گوشی اش پلی کرده بود که امیربهادر کنایه زد: بد نگذره؟!
خندید: جون خودم الان فقط این آهنگ فاز میده.گوش کن…ادد واسه من و تو خوندن!

و با چشم و ابرو گیلاس ِ شراب را که روی میز بود به بهادر نشان داد و از جام ِ خودش جرعه ای نوشید.
امیربهادر محل نداد و بسته ی کوچک دیگری شکلات برداشت و روکشش را باز کرد.
حینی که شکلات را گوشه ی دهان خود می انداخت و مزه مزه می کرد تا از تلخی اش وسوسه ی نوشیدن ِ مِی را پس بزند، با آه ِ عمیقی خودش را روی مبل رها کرد و سرش را به پشتی ِ آن تکیه داد!

(آهنگ عهد کردم از ایوان بند)
گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
باز کن ساقی ِ مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
عهد کردم که دگر مِی نخورم در همه عمر
به جز از امشب و فرداشب و شب های دگر
مست ِ مستم مشکن قدر خود ای پنجه ی غم

من به مِی خانه ام امشب تو برو جای دگر
عهد کردم که دگر مِی نخورم در همه عمر
به جز از امشب و فرداشب و شب های دگر
مست ِ مستم مشکن قدر خود ای پنجه ی غم
من به مِی خانه ام امشب تو برو جای دگر

صدای زنگ ِ آیفون را شنید.
با همان چشمان ِ بسته خطاب به کارن گفت: خودت باز کن.حسش نیست پاشم!

خسته بود.
صدای کارن را هم نشنید.
حتما تا الان سرش را در گوشی فرو کرده بود و با دوست دخترش چت می کرد!
او هم دلش خوش بود دیگر…

شکلات را قورت داده بود ولی هنوز مزه ی گس و تلخ ِ آن در دهانش مانده بود.
بوی تند شراب بر فضا حاکم بود.
عجیب با وسوسه ی درونی اش می جنگید که پیروز میدان نشود.
شیطان را لعنت کرد و رو به جلو خیز برداشت و سرش را میان ِ هر دو دستش گرفت.
خدا را شکر می کرد که معتاد به الکل نبود…اما چون سال ها خورده و لذتش را لمس کرده بود حالا سخت می توانست جلوی طمعش را بگیرد.با تصور ِ چهره ی پریزاد و قولی که مردانه به او داده بود تا دیگر پی ِ اشتباهات گذشته اش را نگیرد دستانش کنار ِ هر دو شقیقه اش مشت شد و به خود و وجدانش لعنت فرستاد تا آرام باشد و به آن ندای وسوسه انگیز و کریه گوش ندهد!
صدای آهنگ همچنان فضا را تحت تاثیر محتوای خود قرار داده بود.
به قول کارن گویی برای حال و روز ِ آن دو خوانده باشند.
حداقل کاش گوشی اش را با خود می برد.

از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیره این دل نتوان داد به زیبای دگر
مِی فروشان همه دانند عمادا که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر
من به مِی خانه ام امشب تو برو جای دگر
عهد کردم که دگر مِی نخورم در همه عمر
به جز از امشب و فرداشب و شب های دگر
مست ِ مستم مشکن قدر خود ای پنجه ی غم
من به مِی خانه ام امشب تو برو جای دگر

بوی عطر زنانه علاوه بر بوی الکل مشامش را نوازش داد.چشمانش را باز کرد.با دیدن ِ دو چشم روشن و خندان از تعجب پلک زد و مجدد چشم هایش را گشود و روی مبل کمر صاف کرد.

نازیلا خندید و با همان صدای ظریف و دلنشینش پرسید: خواب بودی؟!
امیربهادر دستی به صورت خود کشید: اینجا چکار می کنی؟!کی راهت داد تو؟!
و با اخم به کارن که کنار ستون ایستاده بود نگاه کرد.
شانه اش را بالا انداخت: باور کن به زور اومد تو.گفت می خواد باهات حرف بزنه!
امیربهادر از روی مبل بلند شد.
نازیلا کنارش ایستاد: نمی خوای گوش کنی؟!به خدا مجبور شدم بیام.حرفمو بزنم میرم!
پوزخند زد.
به حدی از این دختر بیزار بود که اکراه داشت به صورتش نگاه کند.
–حرف داری واسه خودت داشته باش. من واسه شنیدن ِ مزخرفای تو وقت ندارم.بزن به چاک!

نازیلا قدمی جلو رفت و بی محابا دستش را گرفت: خواهش می کنم امیربهادر!
مثل برق دستش را عقب کشید!
صورتش از خشم سرخ شد و فریاد زد: گم شو گفتم!…واینستا اونجا، بندازش بیرون اینو!

به کارن نگاه می کرد.
کارن مطیع ِ او قدمی پیش گذاشت و نازیلا گفت: حرفم در مورد پریزاد ِ !اگه مهم نبود نمی اومدم!
امیربهادر لحظه ای مکث کرد.
کارن هم متوجه شد و ایستاد.
به صورت ِ نازیلا نگاه کرد که چطور ملتمسانه به امیربهادر خیره شده بود!
بهادر با اخم گفت: حرفتو بزن و گمشو بیرون.

نازیلا به مبل نگاه کرد: بشینیم؟!
-لازم نکرده.
–اما…
-در مورد پریزاد چی هست که می خوای بگی؟!

من من کنان حینی که جرات نداشت مستقیم به چشمان او زل بزند گفت: را…راستش!پریزاد دوستیشو با من بهم زده.
-خوب کرده.بقیه اش؟!

نازیلا نگاهش کرد: واقعا که امیربهادر! یعنی واسه ات مهم نیست میونه ی من و دوستمو بهم زدی؟!
-وقتی خودت باعثش شدی نه!تو واسه پریزاد مناسب نیستی.پریزاد ِ من با امثال شماها صنمی نداره.تو هم بعد از این بپر بپر کردناتو ببر با اهلش بکن!

نازیلا دندان سایید!اما ظاهرش را حفظ کرده بود.
هدفش این نبود که او را عصبانی کند.
باید در آرامش کارش را پیش می برد تا مو لای درزش نرود!

–پریزاد خودش مقصر بود.اون دختری که تو فکر می کنی نیست. قبلا هم بهت گفتم با بهنام چه سر و سری دارن ولی تو انگار باور نکردی! فکر نکن جلوی پریزاد با یه الهه طرفی و فقط منم که دختر ِ…

امیر بهادر که نفس نفس می زد و کم کم داشت به نیت ِ این دختر شک می کرد با زیرکی و بی مقدمه پرسید: چرا الان اومدی؟!چرا نذاشتی فردا حرفتو بزنی؟!
نازیلا جا خورد.
توقع داشت امیربهادر عصبانی شود…یا از کوره در برود و آن موقع خودش کولی بازی در بیاورد!
ولی این سوال غیرمنتظره دیگر از کجا روی زبانش نشسته بود؟!

کمی دستپاچه نشان می داد:آخه… ترسیدم دیر بشه.نمی…نمی خوام تو بیخود و بی جهت منو..
امیربهادر پوزخند زد و مقابلش ایستاد و کلامش را به یکباره برید: ترسیدی دیر بشه؟!نه اتفاقا…به موقع اومدی.می بینی سور و ساتمونو که؟!اگه ندیدی خوب نگاه کن!ضیافتی ِ واسه خودش!حالا هم مثل بچه ی آدم میری و مو به مو عین ِ همینایی که دیدی رو میذاری کف ِ دست ِ اوستایی که مثل سگ شاگردیشو می کنی.بگو دست پرورده ی شیطون سلام رسوند و گفت تا تو هستی من انگشت کوچیکشم نمیشم.هِــــــری!

دهان ِ نازیلا همراه کارن باز مانده بود.
تته پته کنان گفت: تو..تو چی داری میگی؟!شیطون کیه؟!شاگرد کدومه؟!من…من نمی فهمم…

امیربهادر دندان قروچه ای کرد و با خشم بازوی نازیلا را چنگ زد.
چشمان دخترک از حدقه بیرون زد و با ترس به صورت ِ برافروخته امیربهادر نگاه کرد!
وحشت تا مغز استخوانش نفوذ کرد و تمام جانش از فشار انگشتان امیربهادر درد گرفت.
–چته؟!ول کن دستمو…آخ…بهادر با توام…

امیربهادر مقابل چشمان متعجب کارن در حالی که از عصبانیت می لرزید، نازیلا را کشان کشان از در ساختمان بیرون برد!
دندان هایش را روی هم فشار داد و غیظ کرد: گم میشی ور دست ِ اون یاشار ِ کثافت و بهش میگی بعد از این اگه مردشه بیاد و با من رو در رو بازی کنه و دست به دامن ِ خاله زنکای دگوری نشه که به خیال ِ خودش بتونه امیربهادرو دور بزنه!درسته دور ِ اشتباهام خط کشیدم و گفتم عوض میشم…اما قرار نیست عوضی بشم و پستمو از آدمیت به خریت بدم و بذارم هر گاوی خودشو هوار کنه سرم که به خیالش بتونه گند بزنه به رابطه ی من و پریزاد!گمشو بینم آشغال!

و در ِ حیاط را باز گذاشت و نازیلا را وسط کوچه رها کرد!
دخترک مات و حیرت زده در حالی که از ترس و وحشت می لرزید خودش را به دیوار آجری تکیه داد.
به امیربهادر زل زد که چطور به نفس نفس افتاده بود.
انگشت اشاره اش را بالا آورد و با عصبانیت خط و نشان کشید: به نفعته که از این لحظه به بعد دور من و پریزاد رو خط بکشی.اگه روزی روزگاری کلاغا به گوشم برسونن که خواستی اذیتش کنی یا با اون یاشار بی همه چیز دست به یکی کردی که میونه ی ما رو بهم بزنین به جدم قسم دماری از روزگار ِ جفتتون در میارم که تا عمر دارین چشمتون به من افتاد فقط بگین گوه خوردم و غلط کردم!زنده تون نمیذارم.

نازیلا لال شده بود!
حتی قادر نبود لب هایش را تکان دهد.
فکر نمی کرد به همین زودی دستش پیش ِ امیربهادر رو شود.
شاید بیش از حد تابلو رفتار کرده باشد…ظاهرا او را دست کم گرفته بود!
اینکه یاشار کارن را ببیند و آمار دورهمی امشبشان را در بیاورد و بعد هم خیلی اتفاقی نازیلا سر از آنجا در بیاورد و حرف های ضد و نقیضی راجع به پریزاد بزند هر کس ِ دیگری هم که جای امیربهادر بود قطعا به شک می افتاد که این آب از کجا گِل می شود!

شاید مقابل پریزاد ِ ساده و مهربان می توانست نقشش را خوب بازی کند…ولی مچش پیشِ امیربهادری که هوشیارتر از این حرف ها بود به همین راحتی باز می شد!
گویی فراموش کرده بود که باید قوی تر از این ها باشد تا مردی مثل امیربهادر هیچ وقت نتواند به او رو دست بزند!

آب دهانش را فرو داد و بی آنکه چیزی بگوید قبل از اینکه امیربهادر سمتش هجوم بیاورد به سرعت باد از جلوی چشمان او گذشت و شروع به دویدن کرد!

امیربهادر حتی سرک هم نکشید که ببیند او به کدام سمت می گریزد!
ناراحت و عصبی بود و…بیش از حد خسته!
نفس زنان کنار رفت و حینی که تمام تنش به شدت داغ شده و عرق کرده بود خودش را از میان درگاه حیاط عقب کشید!
هنوز در را نبسته بود که صدایی گفت: مهمون ِ ناخونده نمی خوای؟!

سرش را به آرامی بلند کرد.
با تعجب میان تاریک و روشنی ِ کوچه سایه اش را دید.
صدای پاشنه های کفشش از انعکاس برخورد آن با آسفالت کوچه باعث شد دقیق تر نگاهش کند.
همین که چهره اش داخل روشنایی، درست زیر چراغ سر در ِ حیاط قرار گرفت نفسش را از سر آسودگی بیرون داد و لبخند زد: تو کجا اینجا کجا؟!

زن لبخند زد و قدمی پیش گذاشت و با او دست داد.
بوی عطر گران قیمتش فضای کوچه را پر کرده بود.
امیربهادر در را کاملا باز کرد و با صمیمیتی خاص او را در آغوش کشید!

(پریزاد)

با حرص دستی به صورت خود کشید و حینی که سعی داشت صدایش به اتاق مشترکشان نرسد رو به پریزاد که بی صدا اشک می ریخت غر زد: می دونی ساعت چنده؟!این وقت شب پا شی بری خونه ی پسر مردم؟!نشنیده می گیرم پریزاد!
-یا…یاشار…
–یاشار غلط کرد!برو بگیر بخواب بچه.هر کی هر چی گفت باور می کنی؟!
-معلومه که نه.نه مامان نه. باور نمی کنم.امیربهادر محاله کاری کنه.اما…اما نگرانشم!

پریچهر سکوت کرد.
حالش را خوب درک می کرد.
می دانست تا پریزاد همه چیز را با چشم خود نبیند آرام نمی گیرد!
حق هم داشت.
با آن چیزایی که از زبان دخترش شنیده و یاشار تعریف کرده بود دروغ چرا الان دیگر خودش هم به شک افتاده بود.
با این حال برای آرام کردن پریزاد گفت: ول کن این حرفا رو.یاشار، امیربهادر رو به چشم رقیبش می بینه.چون داره میاد خواستگاریت خواسته اینجوری تو رو دودل کنه که شانسش بیشتر بشه!

پریزاد با بغض دستی زیر چشمان خود کشید: می خوام نرم اونجا ولی می دونم تا صبح نمی تونم چشم رو هم بذارم.به خدا دق می کنم مامان اگه نبینمش.اگه بلایی سر امیربهادر بیاد چی؟الکی که دلم شور نمی زنه، می زنه؟!می دونم…حتما یه چیزی شده.نکنه یاشار یه کاری کنه که…
–امیربهادر هیچیش نمیشه دخترم.تو رو خدا بس کن!بابات صداتو می شنوه اون موقع خر بیار و باقالی بار کن.چی می خوای جوابشو بدی؟!

ملتمسانه به آستین پیراهن ِ مادرش چنگ زد: بابا نمی شنوه.خیلی وقته خوابیده.خسته باشه خوابش سنگین میشه مامان.تو رو خدا.همه اش سه چهار تا خونه باهاش فاصله داریم.دو دقیقه می ریم و بر می گردیم.
–لااله الا الله!خدایا این چه بدبختی ِ ؟! از سر شب خونمو کردی تو شیشه بس که نق و نوق کردی دختر.هی می خوام مثل مادرای دیگه نباشم و بهت خرده نگیرم و منطقی باشم ولی نمیذاری.کدوم آدم عاقلی این وقت شب پا میشه میره دم خونه ی خواستگارش که من و تو دومیش باشیم؟!حیا هم خوب چیزیه به خدا!
بینی اش را بالا کشید و در حالی که صدایش از حرص و ناراحتی می لرزید گفت: باشه.نریم.حق با شماست اصلا کار خوبی نیست جلوی در و همسایه بریم خونه ی امیربهادر.ولی اون مریضه مامان.دلت میاد؟شک نکن تا خود صبح فقط گریه می کنم.صبح هم اگه نیمه جون پیدام کردین نگین پریزاد چرا با خودش همچین می کنه.شب بخیر!

همانطور که دستانش را مشت کرده بود لب هایش را روی هم فشار داد و سمت اتاقش دوید.
پریچهر کلافه دنبالش راه افتاد.

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *