خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت27

رمان حاکم پارت27

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

پریزاد وارد اتاقش شد و هق هق کنان روی تخت نشست.
مادرش میان درگاه ایستاد و انگشتش را سر ِ بینی خود گذاشت: هیسسسسسس!بابات بیدار میشه.چه خبرته؟
پریزاد به آرامی گریه می کرد.
زانوانش را بغل گرفته و وسط تختش نشسته بود.
پریچهر هم ناراحت بود…و هم نگران!
دیگر نمی دانست چکار باید بکند.
نه طاقت داشت که دخترش را در این حال و روز ببیند…و نه می توانست از عقایدش بگذارد و کاری خلاف میل باطنی اش انجام دهد!

–به خدا قسم اینکارا رو که می کنی آ میگم این عشق ِ لعنتی کدوم گوری بود اومد یقه ی بچه ی منو چسبید تا به این حال و روز بیافته؟!
پریزاد نگاهش کرد.
دل پریچهر آتش گرفت از دیدن چشمان معصوم و بارانی ِ او!

پوفی کشید و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت: صبر کن چادرمو بردارم.بی سر و صدا میری تو حیاط تا بیام. فهمیدی؟!

پریزاد میان اشک و گریه لبخند زد و پایش را صاف کرد: و…وا…واقعا؟!
پریچهر چیزی نگفت و حینی که سرش را تکان می داد و به حال دخترکش افسوس می خورد چادرش را از روی چوب لباسی برداشت و روی سرش انداخت: خدا عاقبت همه مون رو با این کارا ختم به خیر کنه.عشق و عاشقی نیست که…رسوایی ِ رسوایی!

پریزاد که دکمه های مانتویش را می بست از اتاقش بیرون آمد و همراه مادرش از خانه بیرون رفت.
پریچهر در را به آرامی بست و با اوقات تلخی گفت: به خدا که اشتباهه.انقدر خودتو کوچیک نکن دخترم.چه معنی داره دم به دقیقه راه بیافتی دنبال این پسر؟!موندم تو این سن و سال با چه رویی دارم پا به پای تو میام؟!

به هیچ وجه حواسش جمع اطراف نبود.
حتی چیزهایی که مادرش با حرص و عصبانیت می گفت و غرولندهایی که زیر لب می خواند.
ذهنش سمت و سوی امیربهادر می چرخید و اینکه مبادا ضرری از جانب یاشار متوجهش باشد!
-حا…حالش هنوز…خوب نشده!اینجوری…انگار یه…عیادتی هم…کردیم!کجاش…بده؟!
–کلاه نذار سرم.اگه دنبالت میام برای اینه که جیگر گوشه ام واسه ام مهمه و نمی تونم ببینم به پای اون بچه داره اشک می ریزه.هنوز مادر نشدی بفهمی چی میگم.
پریزاد با لبخند نگاهش کرد.
صدایش از بغض گرفته بود: می دونم خودتم…نگرانشی!برای…همین داری…باهام میای!مگه نه؟!

پریچهر چپ چپ نگاهش کرد و لب گزید: استغفرالله.کم که نمیاری از زبون.
پریزاد خندید و لحظاتی بعد جلوی خانه ی امیربهادر ایستادند.
پریچهر نیم نگاهی به دیوارهای خانه انداخت: صدایی که از تو نمیاد.احتمالا خوابیده.

قبل از اینکه مادرش پشیمان شود و بخواهد عزم رفتن کند دستش را پیش برد و روی زنگ گذاشت: پس ببینیمش بعد بریم.
پریچهر نفسش را فوت کرد و زیر لب غر زد…و پریزاد دل دل می کرد تا در هر چه زودتر باز شود!
انگشتانش را در هم فشار می داد و پریچهر متوجه حال دگرگون دخترش بود.

خیلی زود در توسط کارن باز شد.حاضر و آماده جوری که انگار قصد بیرون آمدن داشته باشد.
با دیدن پریزاد ابروهایش خود به خود از تعجب بالا پریدن و نگاهی به پریچهر انداخت: سلام خاله.

پریچهر چادرش را کمی جلو کشید و گفت: سلام پسرم.امیربهادر خونه ست؟!
کارن کمی دست و پایش را جمع کرد.
هنوز هم از حضور ناگهانی آن ها جلوی در متعجب بود: بله هستش.بفرمایید تو!
–نه دیگه مزاحم نمیشیم.بهش بگو یه سر…
-بریم تو مامان.اینجا که خوب نیست!

پریچهر نگاهش کرد و ابروهایش جمع شد.
پریزاد با لبخندی مصلحتی سرش را زیر گوش مادرش برد: تو کوچه ایم.اگه یکی ببینه بد نمیشه؟!
نقطه ضعف مادرش دستش آمده بود دیگر!

صدایش می لرزید.
استرس داشت که هر چه زودتر امیربهادر را ببیند.
کارن که متوجه پچ پچه های آن دو بود در را کامل باز گذاشت و جلو رفت: بفرمایین تو.منم دیگه داشتم می رفتم.بهادر هم تو خونه ست.
و در حالی که معذب نشان می داد از کنار پریچهر و پریزاد گذشت و زیر لب خداحافظی کرد.

با رفتن ِ او جو به ناگهان آرام گرفت.
هر دو پا به حیاط گذاشتند و پریچهر در را بست.
پریزاد که لرزان قدم بر می داشت میان راه ایستاد.
چرا دلش گواه خوبی نمی داد؟!
چش شده بود؟!
آب دهانش را قورت داد و سمت مادرش برگشت.
رویش نمی شد ولی باید می گفت.قلبش تند می زد.
پریچهر که او را مستاصل دید پرسید: پس چرا وایسادی؟!
سر به زیر انداخت: میشه….
–میشه چی؟!
-که تنها ببینمش؟!

پریچهر با تعجب نگاهش کرد: دیوونه شدی؟!برو تو حرف نزن.
-به خدا زود میام بیرون.قول میدم.شما هم که اینجایی و نگران نمیشی.
–پریزاد؟!
-خواهش می کنم!

می ترسید.نگران بود.
از اینکه چیزی باشد و چیزی را ببیند که نباید و مادرش را ناخواسته شاهد بگیرد و بعدها نتواند جبرانش کند.
می خواست او را تنها ببیند و اگر هم حرفی میانشان رد و بدل می شود در خفا باقی بماند.
پریچهر هر چه هم بخواهد به او اعتماد کند، باز هم ذاتا مادر است و در نهایت تحت تاثیر غرایز و عقاید خودش قرار می گیرد.

پریزاد با تیزهوشی سعی داشت او را از ادامه ی راه منع کند.
پریچهر که عجله داشت تا هر چه سریع تر به خانه بازگردند، با اینکه اصلا تمایلی به اینکار نداشت بیش از آن اصرار نکرد و با لحن جدی گفت: بیشتر از دو دقیقه نشه.فهمیدی؟!
پریزاد لبخند زد و سر تکان داد.
لبخندی تلخ که از ترس بود…نه حاصل رضایت مادرش!
از ترس صدای یاشار و لحن مصیبت بارش.
از اینکه امیربهادر حالش خوب است یا نه؟!
قدم هایش را بی رمق بر می داشت!
پر از شک…پر از دلهره!

در راهرو نیمه باز مانده بود.
صدای امیربهادر را میان موزیک بلند اما ملایمی شنید.
ضبط را روشن گذاشته بودند؟!
امیربهادر با چه کسی حرف می زد؟!
پس تنها نبود!

قلبش تند می زد.
بی آنکه سر و صدا کند و چیزی بگوید از راهرو رد شد.
پریچهر چند قدم پیش رفت و با اینکه خواسته ی دخترش را پذیرفته بود باز هم نزدیک ِ در ورودی ایستاد.
او هم نگران فرزندش بود و از طرفی بی قراری هایش را می دید.
روزگاری خودش هم همین لحظات ِ پر تشویش و دلهره آور را پشت سر گذاشته بود.
شاید برای همین بود که دل به دلش می داد و می گذاشت اینطور بی پروا عاشقی کند.

پریزاد کنار دیوار مجاور ِ هال ایستاده بود و از همانجا صدای گفتگوی آن ها را می شنید.
در کمال تعجب متوجه شد که مخاطب امیربهادر یک زن است!
صدای جوان و زیبایی داشت: اولا اینجوری نبودی.جدیدا خیلی بی معرفت شدی.نه زنگ می زنی یه حالی ازم بپرسی نه میای خونه ام.از حاجی می ترسی؟!

صدای سرخوش و خندان امیربهادر مغزش را خراش داد یا دلش را؟!
–به حاجی چکار داری؟! سرم شلوغ بود نرسیدم بیام پیشت.به جان خودم تو فکرش بودم آخر هفته یه سر بهت بزنم.

صدای خنده ی زیبا و دلفریب دختر بند دل پریزاد را پاره کرد: از این وعده وعیدای سر خرمنی زیاد دادی که پای هیچ کدومشم نموندی.دلم خیلی واسه ات تنگ شده بود امیربهادر.فکر می کردم تو دیگه مثل اون بی معرفت نمیشی!می دونی که تو رو یه جور دیگه دوست دارم؟!

جانی در پاهایش نمانده بود.
به سختی از کنار دیوار رد شد و داخل هال سرک کشید.
جوری که کسی از داخل متوجهش نباشد!
امیربهادر را ایستاده کنار زن ِ جوانی دید.
قد بلند بود و خوش اندام.
موهای خرمایی و بلندش را آزادانه روی شانه رها کرده بود.بلندی شان تا پایین کمرش می رسید.
به شدت جذاب بود و چهره ی گیرایی هم داشت!

مانتوی کوتاه و تنگ مشکی و ساپورت خاکستری که هم رنگ شالش بود.
شالی که روی شانه هایش افتاده و ابایی برای پوشیدنش نداشت!
بی پروا و شاید هم کمی لوند از بازوی امیربهادر آویزان شده و با لبخند دلنشینی محو ِ صورت ِ امیربهادر بود.

نگاهش به میز وسط هال افتاد.
بطری شراب سفید و جام های پر شده از محتویات آن!
بغضش گرفت.

صدای مردانه ی بهادر به راستی تنش را لرزاند:شاید باور نکنی ولی دل من بیشتر از این حرفا واسه ات تنگ شده بود مه لقا!مخصوصا این روزا که اوضاعم تا دلت بخواد هر کی هر کی شده و نمی دونم باید چکار کنم.یکی رو می خواستم باهاش حرف بزنم.یکی که دوستانه دل به حرفام بده و دردمو بفهمه!

زیر لب نام «مه لقا» را زمزمه کرد.
چشمانش از اشک خیس شد.
نگاهش هیچ کجا را نمی دید جز آن دو نفری که اینطور نزدیک به هم ایستاده بودند و با صمیمیت خاصی در نگاه یک دیگر حرف می زدند و می خندیدند.

مه لقایی که تا به امروز حتی برای یک بار هم اسمش را نشنیده بود!
این دختر چه کسی بود که امیربهادر بخواهد برای دیدنش دلتنگی کند و حرف دلش را آزادانه به او بزند؟!

وقتی که مه لقا با شیطنت خندید و دستش را بالا آورد و گونه ی بهادر را کشید و سمت دیگر صورتش را بوسید، قلب پریزاد درون سینه هزار تکه شد.
صدای شکسته شدنش بد به جانش افتاد!

— پسرک ِ شیطون.همینجوریشم خاطرت عزیز ِ!می دونی که تو کل دنیا بگردی سنگ صبور بهتر از من نمی تونی واسه خودت پیدا کنی.اگه می دونستم باهام حرف داری آ زودتر از اینا می اومدم پیشت!

امیربهادر مردانه خندید و سر تکان داد.
مه لقا بازویش را رها کرد و با لبخند روی مبل نشست: خب عزیزم؟بشین تعریف کن ببینم چه خبر شده؟!

پریزاد که گیج و منگ ِ آن بوسه و جمله ی دلنشین مه لقا مانده بود، با دست راست محکم جلوی دهان خود را گرفت که صدای هق هقش بلند نشود!
امیربهادر که کنار مه لقا نشست سرش را برگرداند و به دیوار تکیه داد.
قفسه ی سینه اش به سختی بالا و پایین می شد از حجم زیاد اکسیژن!
قلبش تیر می کشید و احساس خفگی می کرد که به سرعت از درگاه رد شد و خودش را داخل حیاط انداخت.
دستش را به شدت از جلوی لب هایش برداشت و مقابل چشمان وحشت زده ی پریچهر چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید.سینه اش به خس خس افتاده بود.
پریچهر بازویش را گرفت: چی شده؟مگه روح دیدی دختر؟داری پس می افتی!

دست مادرش را گرفت.به زور قدم بر می داشت. سمت در حیاط رفت: بریم…فـ…فقط…بریم!خواهش می کنم.
–پریزاد؟!

تا آن موقع هیچ سر و صدایی نکرده بود.
از طرفی هم صدای موزیک به حدی بلند بود که امیربهادر متوجهشان نشود.
هر دو از در بیرون آمدند و پریچهر زیر بازوی دخترش را گرفت!

تا وقتی به خانه برسند هیچ کدام چیزی نگفتند.
اما همین که پریزاد پا به اتاق خود گذاشت بی تاب و بی قرار خودش را در آغوش مادرش رها کرد و بنای گریه و ناله را سر داد.
پریچهر که از چیزی خبر نداشت سرگردان و پریشان حال سر دخترکش را به سینه گرفت و نوازشش کرد.
به عمد سکوت کره بود تا پریزاد آرام شود و همه چیز را بگوید!

–نمیگی چی شده؟!
هق هق کنان سرش را تکان داد و از مادرش جدا شد.
پریچهر دستش را روی شانه ی دخترش گذاشت: اینجوری که نمیشه.بالاخره رفتی تو یه چیزی دیدی یا یه حرفی زدین که به این حال و روز افتادی؟!کاش خودم…

تند تند اشک هایش را با پشت دست پاک کرد.
نمی خواست مادرش چیزی بفهمد.
شاید در آن شرایط به صلاح هیچ کدام نبود: خوبم مامان، هیچیم نیست.فقط یه کم از حرفاش رنجیدم!همین!
پریچهر اخم کرد: سر بچه رو که شیره نمی مالی دختر.یه کم رنجیدنت اینه؟!پس وای به حال ِ همه اش.مگه چی بهت گفته؟!

مکث کرد.تردید داشت و هنوز هم بی صدا اشک می ریخت.
دلش می سوخت از جفای معشوق…
سر به زیر شد: د…درست…جوابمو نداد!مـ…منم…عصبی شدم و…اومدم بیرون!
–اگه عصبی شدی پس چرا گریه می کنی؟من تو رو اینجوری بار آوردم؟که ضعیف باشی و نتونی جواب ِ…
نالید: نه مامان!فقط حساس شدم.تاب نیاوردم.حس کردم نمی خواد راستشو بگه و همین باعث شد بیام بیرون…ولی…ولی یهو بغضم ترکید و…

باز هم به گریه افتاد.
زودرنج شده بود دیگر…
از عوارض ِ همان ترک های دردآوری که دل ِ عاشقش برداشته بود!
پریچهر که قانع نشده بود دهان باز کرد تا دنبال ِ حرف را از جای دیگری بگیرد و پریزاد را سوال پیچ کند…ولی با صدای وحید از پشت سر که میان درگاه اتاق ایستاده بود سرچرخاند!
–چی شده پریچهر؟!این بچه چرا گریه می کنه؟!

پریزاد نگاهش را از پدرش که با اخم به او زل زده بود گرفت و پریچهر در جوابش گفت: اِ وا.تو چرا بیدار شدی؟!
–خواستم برم آشپزخونه که صدای گریه ی پریزادو شنیدم.
جلو رفت و نزدیک تخت ایستاد و به صورت ِ دخترش دقیق شد: جاییت درد می کنه بابا؟!پریچهر حاضرش کن ببریمش درمونگاه اگه حالش…
لبخند زد و با دستپاچگی میان حرفش آمد: نه عزیزم حالش خوبه چیزی نیست.یه کم معده اش درد می کرد.بخوابه تا صبح خوب میشه!

نگاهی به همسرش انداخت و پرسید: مطمئنی؟!
پریچهر سری جنباند و به صورت پریزاد چشم دوخت.
نامحسوس که همسرش متوجه نشود با چشم و ابرو به تخت اشاره کرد و کمکش کرد دراز بکشد: بخواب دخترم.کم کم دردت آروم میشه!

پریزاد چیزی نمی گفت و بی صدا بغضی در گلو داشت به اندازه ی تمام عالم!
در دل گفت «کاش آرام می شد!»
پریچهر که نمی خواست وحید، پریزاد را در آن حال و روز ببیند و به چیزی شک کند از کنار دخترش بلند شد: الان استراحت کن ولی فردا مفصل حرف می زنیم.باشه؟!

پریزاد با چشمان بارانی نیم نگاهی به هردوی آن ها انداخت و سرش را تکان داد.
پریچهر دست ِ همسرش را گرفت: بریم عزیزم!
–هنوز که داره گریه می کنه؟!این بچه یه چیزیش هست پریچهر.برو حاضرش کن برسونیمش درمونگاهی جایی!شاید مسموم شده باشه.
پریچهر با لبخند و لحنی آرام دست ِ شوهرش را کشید و سمت در برد: نه بابا مسمومیت کدومه؟جز غذای خونه مگه چیز دیگه هم خورده که بخواد مسموم بشه؟اینا تمومش به خاطر استرس ِ.تا صبح خوب میشه ول کن بچه رو، بریم تا…

از اتاق که بیرون رفتند و پریچهر در را بست دیگر صدایشان به گوش پریزاد نرسید!

با رفتنِ آن ها آه کشید و روی تختش نشست.
نگاهش را از در گرفت و چشمانش را بست و لب ِ زیرینش را همراه با بغض گزید که صدای هق هقش بلند نشود.
چشم چرخاند و به در و دیوارهای اتاقش نگاه کرد.
انگار که داخل یک قفس آجری گرفتار شده باشد.
نفسش تنگ شده بود.
از جای بلند شد و پنجره را باز کرد.

بوی رطوبت باران!
صدای بارش و هوایی که دم کرده و سنگین از پنجره، همراه دانه های باران به داخل هجوم می آورد!
شاید آرامش بخش باشد…اما نه برای او!
نه برای دل ِ شکسته اش!
نه…
چطور ممکن است که امیربهادر او را فریب داده باشد؟!
همه ی این سال ها حالش را دیده بود.
حرف هایش را شنیده بود.
وقتی لواسان بودند پا به پای درد و دل هایش نشسته و دلدادگی هایش را صادقانه شاهد گرفته بود!

امیربهادری که او می شناسد این کار را نمی کند.
او اهل خیانت نیست.
هر چه هم خطا برود و مرتکب ِ اشتباه شود باز هم در مرامش خیانت به معشوق نمی گنجد!

اما پس این دختر که بود؟!
نسبتش با امیربهادر چه بود که اینطور از بازویش آویزان می شد و به خیال او دلبری می کرد و گونه اش را می بوسید؟!
و امیربهادر به راحتی در جوابش لبخند می زد؟!

مه لقا!
حتی برای یک بار هم تا به امروز نامش را از زبان ِ هیچ کس نشنیده بود.
او که از تمام علایق و آداب بد و خوب ِ امیربهادر به خوبی آگاه بود، مگر می شد که متوجه ِ مه لقا نشده باشد؟!

از تصور ِ تمام چیزهایی که با چشمان خودش دیده بود هق زد و صورتش را با هر دو دست پوشاند.
باور نمی کرد.
امیربهادر هیچ وقت دروغ نمی گوید و آن دختر هم نمی تواند میانشان قرار بگیرد!
تصمیم خودش را گرفته بود.
فردا هرطور که شده باشد امیربهادر را می ببیند و همه چیز را از زبان خودش جویا می شود.
امشب با دیدن آن صحنه به حدی حالش بد شده بود که نتوانست ثانیه ای آنجا بماند و صدایشان را بشنود!
فردا معلوم می شود که مه لقای تازه از راه رسیده کجای رابطه ی عاشقانه یشان قرار دارد!

لحظه ای بعد صدای زنگ ِ پیامک گوشی اش بلند شد.
دستش را از روی صورتش پایین آورد.
خیس از اشک بود!
بینی اش را بالا کشید.
گوشی داخل جیب مانتویش بود که بار دیگر لرزید.
آب دهانش را فرو داد.ناخودآگاه لبخند زد.تلخ و کمرنگ!
به هر سختی بود گوشی را از جیبش بیرون آورد.
به این امید که شاید امیربهادر باشد!
حتما کارن همه چیز را به او گفته بود!
او هم نگرانش شده و می خواهد از دلش در بیاورد!
شاید هم همین امشب همه چیز را توضیح بدهد و غائله ختم به خیر شود!

ولی با دیدن شماره ی ناشناس دست و دلش لرزید و شک به جانش افتاد.
نفس نفس می زد از ترس…
پیامش را باز کرد و با خواندنش آه از نهادش بلند شد: «رفتی و همه چیزو با چشمای خودت دیدی؟!فهمیدی که من دروغ نمیگم و اونی که داره در حقت نامردی می کنه امیربهادر ِ ؟!»
نگاهش از پشت پرده ی تار از اشکی که پیش ِ چشمانش نقش بسته بود روی پیامک دوم لغزید: «می دونم که مه لقا رو تو خونه اش دیدی.حالا باورت شد که امیربهادر هیچ وقت عوض نمیشه و دست از کاراش نمی کشه؟!اگه هم بخواد نمی تونه چون ذاتش خرابه.اون لعنتی فریبت داد چون می خواست از من انتقام بگیره.ولی تو قربانی شدی.منو ببخش پریزاد!»

دستش می لرزید.
سرش را طرفین تکان داد.
ناباورانه و دلشکسته!
این امکان نداشت!
امیربهادر…

گویی عقل و احساسش با هم در ستیز باشند.
گیج بود و عصبی!
یاشار اسم مه لقا را در پیامش آورده بود؟!
پس می دانست این دختر چه نسبتی با امیربهادر دارد!
هق هق نمی کرد…اما اشک هایش پی در پی راه خودشان را از چشمان ِ ناامیدش پیدا کرده و روی صورتش روان شده و گونه برجسته اش را خیس می کردند.
با یک تصمیم ِ آنی همان شماره را گرفت.
بعد از اولین بوق یاشار جواب داد: نمی خواستم اینجوری بشه پریزاد!ولی بیشتر از اینم نمی تونستم ساکت بمونم.

صدایش گرفته بود.
پریزاد هم بدتر از آن…
با کوهی از بغض و آه: تو…تو مه لقا رو…می شناسی؟!
–این چه سوالی ِ ؟!معلومه که می شناسم.ناسلامتی من و امیربهادر مثلا یه زمانی رفیق بودیم پریزاد.جدای از او پسر دایی ِ منه.حرف ِ پنهونی از هم نداریم.
با گریه ای بی صدا نالید: بگو…بگو اون کیه؟!مه لقا کیه؟!چه…چه نسبتی با…امیربهادر داره؟!

لکنت گرفته بود!
از ترس…
از وحشت ِ چیزی که نمی خواست بشنود ولی به آن پافشاری می کرد!
–باشه میگم.اما تو حالت خوبه؟!گریه نکن اینجوری ناراحتم می کنی پریزاد.می دونی که طاقت نمیارم؟!
بی توجه به لحن آرام و ملتمسانه ی یاشار اصرار کرد: فقط می خوام…می خوام بدونم اون…دختر کیه؟!حرف بزن…
–یکی که امیربهادر خیلی دوستش داره.از هر کسی بیشتر بهش اعتماد داره.مه لقا هم همینطور.جونش بند ِ امیربهادر ِ !اونا سال هاست با همن.محاله به همین راحتیا ولش کنه!

دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و مشت کرد.
لب هایش را از بس که روی هم فشار داده بود فک و چانه اش درد می کرد!

سکوتش به یاشار اجازه می داد تا می تواند جولان بدهد و همه چیز را بگوید: قضیه اش مفصله اما بذار اینجوری واسه ات بگم…اونا یه گذشته ای با هم داشتن و هنوزم دارن.مه لقا تنها زندگی می کنه و امیربهادر هم واسه یه مدت می رفت پیشش.فکر کنم حتی این آخریا بین خودشون صیغه خونده بودن که مه لقا تو دردسر نیافته.البته اینطور که امیربهادر به من گفته بود، بقیه اشو خدا می دونه.منم امروز صبح اتفاقی تو پاساژ جلوی مغازه امیربهادر رو دیدم که داشت تلفنی با مه لقا حرف می زد.می گفت امشب بره پیشش.فهمیدم یه مدت می خواد پیش بهادر بمونه.فکر کنم دیدیش…دختر خیلی خوشگلیه.ممکن نیست امیربهادر بی خیالش بشه پریزاد.واسه همینم وقتی با وجود عشقش به مه لقا اومد سمت تو تعجب کردم و دنبالشو گرفتم و فهمیدم به خاطر من داره اینکارو می کنه.بهادر به حدی کینه ای ِ که حاضر ِ دست به هر کاری بزنه ولی آخرش همونی بشه که می خواد.می دونم حرفامو قبول نداری و هنوزم بهش اعتماد داری بس که تو گوشت دروغ گفته.ولی واسه اینکه باورت بشه اینو میگم…من حتی جریان ِ نازیلا رو هم می دونستم.اینکه امیربهادر می خواست با باباش شریک بشه و رو همین حساب نازیلا رو دور می زنه.پس بدون هیچ حرف پنهونی بین من و امیربهادر نبوده و نیست.به نظرت پسری که رو حساب شراکت میاد یه دخترو فریب میده نمی تونه بازم همون کارو تکرار کنه؟!امیربهادر آدم ِ درستی نیست پریزاد!واسه همینم من راهمو ازش جدا کردم.اگه بری و ازش بپرسی هم شک نکن راستشو بهت نمیگه.حتی ممکنه بخواد بیشتر از اینا اذیتت کنه.من جای تو باشم هیچی نمیگم و برای همیشه می کشم کنار که حساب کار دستش بیاد.می شنوی پریزاد؟!اون مثل آب ِ خوردن دروغ میگه و سر این و اون کلاه میذاره ولی بازم…..الو؟!…پریزاد صدامو می شنوی؟!….الو؟!…

دستش خود به خود پایین افتاد و گوشی میان انگشتانش ماند.
مات و مبهوت و سرد زیر نور ِ چراغ خواب به کف ِ اتاقش خیره بود و صدای شرشر باران در گوشش می پیچید.
خشکش زده بود و تکان نمی خورد.
پلک نمی زد!
فقط لب هایش نیمه باز مانده بودند و با زبانی کم جان زمزمه می کرد: نه…نمیشه…امیربهادر…اون…منو…منو…..

و در همان حال می دید که سرش به ناگهان سنگین شده و اتاق دور سرش می چرخد!
گوشی از دستش رها شد و زیر ِ پایه ی عسلی افتاد.
انگار که درونش زلزله ای به پا شده باشد و بخواهد همه ی وجودش را به یکباره ویران کند!
پلک هایش آرام آرام روی هم افتادند و زمزمه اش که نام ِ «امیربهادر» بود رو به خاموشی رفت و با نفسی که از فرط بغض درون سینه اش مانده بود به پهلو روی تخت افتاد!

*************
(امیربهادر)

با تعجب نچی کرد و سرش را تکان داد: اصلا باورم نمیشه.یعنی جدی جدی به خاطر یه دختر قید ِ رفاتتو با یاشار زدی؟!چطور ممکنه؟!

پوزخند محوی گوشه ی لب داشت.پوک دیگری به سیگارش زد.
بعد از رفتن کارن، این دومین سیگاری بود که میان انگشتانش می گرفت و دود می کرد.
دست خودش نبود.
امشب نبود…
مگر می شد؟!
حرف یاشار و تمام نامردی هایش در میان باشد و نخواهد همه ی حرص و عصبانیتش را میان ِ غلظت ِ دود ِ سیگارش خالی کند؟!

نفسش را با آه عمیقی از سینه بیرون داد: پریزاد بهونه شد.بهش میگم معجزه که کمتر از اونم نیست واسه من.معجزه ای که باعث شد دست ِ اون نارفیق ِ عوضی خیلی زود رو بشه!دمش گرم اتفاقا!نذاشت بیشتر از اون فریب ِ دروغای یاشارو بخورم!واسه اولین بار تو همه ی عمرم خریت کردم و به یه آدم ِ توزرد اعتماد…پوف!ولش کن.آدم از چیزی حرف می زنه که پشیزی بیارزه…نه از نخاله هاش!

مه لقا بر خلاف ادعاهای امیربهادر، به دفاع از یاشار بر آمد: پریزاد دختری ِ که دوستش داری مگه نه؟!باشه قبول!ولی یه طرف ِ قضیه یاشار ِ امیربهادر.تو نمی تونی به خاطر عشقت به اون دختر روی رفاقتتون پا بذاری و همه چیو بهم بریزی.شماها از بچگی با هم بزرگ شدین.یاشار آدمی نیست که به کسی نارو بزنه اونم تو که می دونم چقدر واسه اش عزیزی!

کلافه از کنارش بلند شد و زیر لب غرید!
با یک پوک محکم نفسش را همراه دود خاکستری رنگ سیگار از سینه بیرون داد و کلامش تلخ شد: دیگه اسم ِ اون احمقو پیش ِ من نمیاری.حرمتی بین من و اون نیست که نگهش دارم و به احترام تو هم که شده هیچی نگم، پس دهنمو باز نکن مه لقا.

مه لقا لبخند تلخی زد و پا روی پا انداخت: به خاطر اون دختر؟!اسمش چی بود؟!آها…پریزاد!واقعا فکر می کنی ارزششو داره؟!

امیربهادر با اخم و از گوشه ی چشم به او نگاه کرد…تند و عصبی: از کسی که نمی شناسی و ندیدیش حرف نزن که اوقاتمو سگ کنی!بیخود طرف ِ یاشار رو نگیر که تا دلت بخواد از دستش شکارم!پریزاد بیشتر از اینا واسه ام ارزش داره.دیگه از جون که عزیزتر نداریم، داریم؟!گذاشتم به پاش و به یه مو بند کردم، فقط کافیه اشاره کنه و بخواد!

مه لقا بهت زده نگاهش می کرد!
این مرد واقعا خود ِ بهادر بود که اینطور برای یک دختر بی قراری می کرد؟!

باور کردنی نیست که امیربهادر تا این حد عوض شده باشد: قبلا اسم هیچ دختری روی زبونت نبود.حتی نگاهشونم نمی کردی مگه اینکه بخوای مسخره شون کنی.اون وقت الان ورد ِ زبونت شده پریزاد؟!

امیربهادر نیشخند زد: پس بذار اینجوری واسه ات بگم…هر چی از «قبل» و «دیروز» و «گذشته» رو زبونم بودو هی و حاضر چال کردم و خوابوندم سینه ی قبرستون و فاتحه اشم خوندم و خلاص!
و انگشت اشاره اش را روی سینه ی خود زد و سرش را کج کرد و به چشمان متعجب مه لقا خیره شد: پریزاد مال ِ منه!تا ابدم مال من می مونه!یاشار هم بهتره لقمه ای که قد و قاعده ی دهنشه رو برداره و چشم نگیره رو ناموس ِ این و اون!

مه لقا که متوجه عصبانیت ِ او شده بود از جای بلند شد: انقدر دوستش داری که از الان اونو ناموس خودت می دونی؟!پس خوش به حال ِ پریزاد!
امیربهادر در سکوت نگاهش را از او گرفت.
مه لقا لبخند ِ مصلحتی زد تا آرامش کند.سمتش قدم برداشت: چرا انقدر زود از کوره در میری امیربهادر؟!من که حرفی نزدم.زدم؟!
و دستش را روی بازوی او گذاشت.
امیربهادر همچنان اخم هایش در هم بود.
از مه لقا فاصله گرفت و سیگارش را خاموش کرد: اسم ِ اون کثافت که میاد آتیش می گیرم بس که ازش جفا دیدم بی همه چیزو!نبودی و ندیدی چه بلایی سرم آورد همین نارفیق ِ در به در!

و سمت ِ ضبط خیز برداشت و با حرص خاموشش کرد.
مه لقا دستانش را روی سینه جمع کرد و به امیربهادر و خشونتی که در حرکاتش نمایان بود خیره شد: هیچ فکر کردی که شاید همه ی اینا یه مشت سوتفاهم باشه؟!شماها از برادر به هم نزدیک تر بودین.جدای از دوستی با هم رابطه ی فامیلی هم دارین. باور کن خوب نیست جلوی چشم ِ مردم اینجوری بیافتین به جون هم.یاشار پسر ِ بدی نیست واسه همین تعجب می کنم بخواد در حق بهترین دوستش نامردی کنه.به نظر من یه شب دعوتش کن اینجا.بشینین با هم حرف بزنین شاید همه چی درست شد.به خاطر ِ یه دختر پا روی رفاقتتون نذار امیربهادر که بعد پشیمونیش واسه جفتتون بمونه.هر چی هم می خوای عصبانی شی مختاری…ولی من بازم حرف ِ خودمو می زنم!اون دختر هم چون داره سد ِ رفاقت ِ شما دو تا میشه میگم که اصلا ارزششو نداره.

امیربهادر با خشم برگشت و نگاهش کرد.
خشمی که سرکوبش می کرد تا دهان باز نکند و حرمت ِ مه لقا را نگه دارد.
همیشه روی او جور دیگری حساب کرده بود: پشت ِ سر دختری که نمی شناسی حرف نزن.حرف ِ تو هم که حرف نیست سر تا پاش قضاوته.از کجا می دونی ارزششو نداره؟!

تیز بود… اما هیچ وقت متوجه ِ اینکه چرا مه لقا به این دوستی ِ از هم پاشیده شده اصرار دارد نمی شد!
نه تا وقتی مه لقا نخواهد.
هر چند از سوال امیربهادر یکه خورده بود اما به روی خود نیاورد و جواب داد: من اصلا کاری به دختری که میگی عاشقشی ندارم.حرف ِ من یاشار ِ و دوستی که بینتون بوده و می خوام که بازم باشه.نمی تونم ببینم سر ِ چیزای الکی میونه تون اینجوری داره بهم می خوره.

امیربهادر نفسش را بیرون داد و دستانش را به کمر زد: چیزی شنیدی؟!کسی حرفی زده؟!اگه هست بگو…
مه لقا خونسردتر از این حرف ها بود که چیزی را لو بدهد.
لبخند زد: نه عزیزم من که یه راست اومدم اینجا.کسی رو ندیدم که بخواد بهم حرفی بزنه.الانم که از زبون ِ خودت شنیدم میونه ات با یاشار شکراب شده!اصلا من اومدم اینجا که یه مدت پیشت بمونم.هم دلم واسه ات تنگ شده بود هم نیاز داشتم یه کم باهات حرف بزنم.چمدونمم تو ماشین ِ !دوستام یه مدت رفتن سفر من مونده بودم تو اون خونه تک و تنها.این شد که گفتم بیام پیشت…اما اگه دلت نمی خواد می تونم همین الان بـ……

با کلافگی سرش را بالا انداخت.اخم هایش از هم باز شد.
حینی که از کنار ِ مه لقا رد می شد و سمت آشپزخانه می رفت گفت: نه بابا توام.نقل ِ این حرفا نیست.تا هر وقت که دلت خواست می تونی اینجا بمونی!ولی خواهشا دیگه حرف ِ اون نکبتو پیش ِ من نزن!
–امیربهادر؟!

-همین که گفتم…
همان لحظه نگاهش به میز کنار مبل افتاد.
گوشی اش به شارژ بود و صفحه اش روشن!
جلو رفت.متوجه شماره ی کارن شد!
گوشی را از شارژ کشید و پا به آشپزخانه گذاشت.
بیش از ده تماس ِ بی پاسخ از جانب ِ کارن؟!
با تعجب شماره اش را گرفت و لیوان را از روی میز برداشت.
با دومین بوق تماس برقرار شد که امیربهادر امان نداد: چه خبرته پسر؟!نرفته دلت تنگ شد؟!خفه کردی این ماس ماسکو!

و با لبخند لیوان را زیر شیر آب گرفت.

جسمش کمی داغ بود و باید قرصش را می خورد.
سیگار که می کشید التهاب تن تب دارش بیشتر می شد!
صدای کارن را بلافاصله شنید. کمی تند بود و شتاب زده: معلوم هست کدوم گوری هستی تو؟!چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!خواب به خواب رفتی مگه؟!
لیوان را در دست نگه داشت: یابو حرف دهنتو بفهم.رو سایلنت بود.چی شده حالا که نفس نفس می زنی؟!

بی وقفه و پشت سر هم گفت: پریزاد رو دیدی؟!حتما شراب و بند و بساط رو هم روی میز دید آره؟!دِ حرف بزن امیربهادر!

از همان جمله ی اول و بی مقدمه ی کارن ماتش برد تا آخرین کلمه ای که از زبانش شنید!
جدی نگرفت و تمسخرآمیز گفت: لابد خوابشو؟!دلت خوشه؟!
–جدی میگم بهادر. اِ ! دیدیش یا نه؟!شیشه و لیوانا رو که روی میز ندید؟!مردشور ِ این شانسو ببرن.همین که از در رفتم بیرون تازه یاد گندی که زدم افتادم و بهت زنگ زدم که از رو میز جمعشون کنی ولی تو هم که ….

گیج و منگ با صورتی که جمع شده بود میان حرفش آمد: چرا پشت ِ سر هم چرت می بافی؟!پریزاد کدومه؟!بساط چیه؟!درست حرف بزن ببینم چی میگی نصف شبی؟!

کارن مکث کرد: گرفتی ما رو؟!خودم درو واسه شون باز کردم.پریزاد و خاله پریچهر اومده بودن اونجا.یادته داشتم می رفتم.یکی زنگ زد گفتم من باز می کنم.
سردرگم و گرفته…با قلبی که تند می زد زیر لب گفت: کسی نیومد تو… فکر کردم مزاحم بوده.

–مزاحم چیه برادر ِ من؟!پریزاد و مامانش بودن.تعارف زدم اومدن تو.سر ِ کوچه وایساده بودم و داشتم بهت زنگ می زدم که بعد چند لحظه یهو دیدم هر دوشون با عجله از در اومدن بیرون.فکر کنم پریزاد حالش بد بود چون خاله پریچهر دستشو…

به حدی ذهنش درگیر حرف های او شده بود که متوجه لرزش دستش نشد و تعادلش را از دست داد و لیوان از میان انگشتانش رها شد.
صدای شکسته شدن ِ جسم شیشه ای روی سرامیک های آشپزخانه به حدی بلند بود که مه لقا سراسیمه و وحشت زده خودش را به آنجا رساند و میان درگاه ایستاد: چی شد؟!امیربهادر؟!

نگاهش حیرت زده روی امیربهادر مانده بود.
مثل مجسمه خشکش زده و گوشی را میان انگشتانش فشار می داد.

ذهنش موتور وار به کار افتاد .
لحظه ای که کارن از آنجا رفته بود تا به آن موقع را به سرعت مرور کرد.
رفتنش درست همان لحظه ای بود که با مه لقا وسط هال ایستاده بودند و حرف می زدند.
مکالماتشان…
چه می گفتند؟!

دستش به ناگهان همراه گوشی پایین آمد و صدای کارن که تلاش می کرد با امیربهادر حرف بزند میان ِ زمزمه ای که زیر لب می خواند گم شد.
و نگاه ِ مسخ شده ای که روی سرامیک ها مانده بود و نفسی که سنگین بالا می آمد: اون لحظه…وقتی کارن رفت…چی…چی داشتیم می گفتیم؟…پریزاد…
در آن حالتی که خودش و مه لقا قرار گرفته بودند و حرف هایی که میانشان رد و بدل شده بود…اگر یک کدام از آن ها را پریزاد شنیده و یا دیده باشد؟!

دستی روی بازویش نشست.
لرزید و سر چرخاند.
مه لقا با نگرانی چشم به او دوخته بود.
امیربهادر نفس نفس می زد و رنگ به چهره نداشت: بیچاره شدم!پریزاد…
–پریزاد چی؟!چت شده بهادر؟چرا حرف نمی زنی؟!
-دید…
–چیو؟!
-همه چی…هر چی که نباید می دید…بدبخت شدم مه لقا!

آب دهانش را فرو داد و مه لقا را به تندی کنار زد و با دو قدم بلند از آشپزخانه بیرون رفت.
مه لقا نیم نگاهی به خرده شیشه های روی زمین انداخت و پشت سرش دوید: امیربهادر؟!صبر کن با توام!

صدای بسته شدن ِ در و لرزش شدید ِ شیشه ها بند دلش را پاره کرد.قدم هایش سست شد و همانجا جلوی آشپزخانه ایستاد!

باران ِ بی موقعی که از سر شب شروع به باریدن گرفته بود و تا دقایقی پیش نرم نرمک می بارید، حالا تند شده بود و امیربهادر بدون چتر، با همان تیشرت آستین کوتاه مشکی و شلوار ورزشی از در کوچه بیرون زد.
انگشتانش می لرزیدند.
شماره ی پریزاد را گرفت.
بوق های ممتدی که میان تشویش و کوبش قلبش درون سینه، بی نتیجه می ماند و پاسخی نمی گرفت.

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *