خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت22

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت22

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

گفتم آره مگه چیه ؟
دست لرزونشو کرد لای موهاشو ..آب دهنوش قورت داد و گفت : هیچی …ولی اونا که دبی هستن و مهبد میگه تا حالا ایران نیومدن پس تو چطوری دیدیشون؟
یک مرتبه یادم افتاد که بند رو آب دادم …بابا در همین موقع به دادم رسید و اومد تو و تا چشمش افتاد به دخی بدون اینکه سلام و احوال پرسی کنه برگشت تو ایوون ولی مونس دوید تو بغل من ..و سلام کرد ..
بابا کلا از وقتی پا به سن گذاشته بود حوصله ی کسی رو نداشت …گفتم ..براتون میوه پوست بکنم ؟ ..
بعد برای اینکه حرف و عوض کرده باشم گفتم : نگفتین خانمِ کدوم دوست مهبد هستین ؟ لطفا اسمشون رو بگین شاید من بشناسم …
گفت : چه دختر نازی اسمت چیه ؟
گفتم مونس …
گفت : وای چقدرم خوشگله چرا به مامانش نرفته ؟زبونم که نداره …. مونس از اینکه می گفتن شکل من نیست ناراحت می شد و عکس العمل نشون می داد فورا با اخم گفت : من شکل مامانم هستم …
دخی از جاش بلند شد و گفت :آره هستی من شوخی کردم …خوب عزیزم من بعدا میام و مفصل با هم حرف می زنیم…حالا به کارت برس .. این آقا که رفت پدرت بود ؟
گفتم : بله ببخشید نخواستن مزاحم شما بشن …
همون موقع تلفن من زنگ خورد ، گفتم : عذر می خوام و جواب دادم مهبد با خوشحالی پرسید : خوبی عشقم ,,خسته نباشی ,, کارتو کردی ؟ یک کاری کردم که باورت نمیشه .حدس بزن ..
گفتم دستت درد نکنه زحمت کشیدی ..چی هست ؟
گفت : تو حدس بزن دیگه ,,
گفتم : مهبد جان مهمون دارم حالا میای و می بینیم ..کارت تموم شده ؟ با تعجب ..
گفت : کیه ؟ مامانم ؟
گفتم : نه خانم دوستت دخی خانم ایشون رو بی خودی تو زحمت انداختی چرا گفتی بیان کمک من کار خوبی نکردی … ؟
چرا به ایشون زحمت دادی ؟ …
گفت : اون ؟ دخی اونجاست؟ …چیزه …بده گوشی رو بهش ….صدای مهبد رو نمی شنیدم و نمی دونستم چی میگه ..اما دخی خودشو نباخت و گفت : نه بابا چه زحمتی ..کاری نداشتن منم دیگه داشتم رفع زحمت می کردم …
وا؟ چرا اینطوری می کنی ؟و گوشی رو بدون خدا حافظی قطع کرد …و با دستپاچگی در حالیکه لرزش دستش بیشتر شده بود رفت …

درو که بستم آنا عصبانی بود و از من پرسید به نظرت مشکوک نبود ؟
من باید از مهبد بپرسم این چه دوستانیه داری؟ بی خود فرستادی برای دختر من,,, ای بابا این کی بود دیگه ؟
تو می خواهی با این جور آدما رفت و آمد کنی ؟ …با اینکه خودم خیلی آشفته و پریشون شده بودم و احساس می کردم اصلا اومدن این دخی خانم به خونه ی ما عادی نیست و باید یک کاسه ای زیر نیم کاسه باشه ..
به خصوص اینکه مهبد هم از اومدن اون بشدت ناراحت شده بود و دیگه به من زنگ نزد …
مجبور بودم آنا رو آروم کنم گفتم : آنا جون اولا هیچوقت از ظاهر کسی در موردش قضاوت نکن ..
دوما اونجایی که باید حرف بزنی و مشکوک بشی ..اصلا خودت رو می زنی به ندونستن حالا که باید ساکت باشین می خواین حرف بزنین ..
نمی دونم شما چطور فکر می کنین ..ولی معلوم بود این خانم از پیش خودش اومده بود و مهبد ازش نخواسته بود ..
شما کاری نداشته باش من خودم ازش می پرسم ..لطفا …حرفی نزنین ..قبول ؟
من خودم هر چی فهمیدم به شما هم میگم ..
گفت : تو فهمیدی اومده بود اینجا چیکار ؟ این طور که پیدا بود مهبد هم از اومدنش خبر نداشت خوششم نیومد بود ..ولی این زنه می دونست تو احتیاج به کمک داری ..
نمی فهمم جریان چیه …
من فورا یکم آرایش کردم تا اگر چیزی تو صورتم باشه پشت اون پنهونش کنم …
حدس می زدم مهبد خیلی زود برسه خونه ..مهین خانم و زن آقا ماشالله اونجا بودن و اصلا درست نبود هیچ کدوم متوجه بشن که همین روز دوم حرفی بین ما شده …
(مهبد می گفت زن آقا ماشالله و ما هم همینطور صداش می کردیم )
اما یکساعتی طول کشید تا مهبد دوباره زنگ زد و گفت : عزیز دلم زن آقا ماشالله رو بگو بیاد پایین کمک کنه ….

مهبد اونقدر خرید کرده بود که آدم فکر می کرد همین امشب خونه ی ما یک عروسی مفصله ..
نمی دونستم این همه میوه و آجیل انواع سوهان و باقلوا ..شیرینی …هفت جور پنیر کره های مختلف , عسل و گردو یعنی چیزی نبود که بین اونا به مقدار زیاد نباشه ….
از راه که رسید مونس رو بغل کرد و گفت : فدات بشم بابا خوبی دختر خوشگلم که اینقدر تو رو دوست دارم …
من متعجب نگاهش می کردم پرسیدم : چرا این همه ؟
نگاهی به مهین خانم که داشت خرید ها رو می برد تو آشپز خونه انداخت و گفت : سلام مهین خانم این طرفا ؟ از کجا اینجا رو پیدا کردی ؟
مهین خانم خونسرد گفت : خانم دلشون شور می زد انجیلا خانم دست تنها نباشه تلفن کرد آدرس داد منم اومدم ..
پرسید : حالت خوبه ؟ بچه هات همه رو براهن ؟…
گفت : از لطف شما پسرم رفته سر کار خدا رو شکر میگذره …
گفت : یک مدت هر روز بیا اینجا …تا من نگفتم غایب نشی ها..
گفت : به روی چشم …
ازش پرسیدم : مهبد جان این همه چیز رو برای چی خریدی مگه ما چقدر می خوایم بخوریم ؟
رفت طرف آنا و گفت : احوال عزیز ترین مادر زن دنیا چطوره ؟
و خم شد و اونو بوسید و گفت : کو پدر زن من ؟
گفتم دراز کشیده ……..
احساس کردم نمی خواد جواب منو بده ….وقتی رفت لباس عوض کنه ..دنبالش رفتم ..
دستم رو گرفت و بغلم کرد و گفت : تو چطوری نفس من ؟ خوبی خسته نباشین …
گفتم شما هم خسته نباشین ….ولی این …دستشو گذاشت رو دهن منو گفت : ولی و اما نداریم ,,وقتی من از راه میرسم خانم خوشگل من ایراد نمی گیره …
بزار کارمو بکنم …اون طوری که دوست دارم زندگی کنم ..در مورد اون چیزا هم که خریدم همیشه همین طوره ..
من گدا بازی دوست ندارم ..دلم می خواد همه چیز تو خونه ام به وفور نعمت وجود داشته باشه ..
حالا چی دیگه می خواستی بگی عشقم ؟ آهان دخی,, در مورد اون ..
باور کن زن خوبیه ظاهرشو نگاه نکن ..البته صبح به من زنگ زد و حال و احوال کرد منم گفتم تو داری جابجا میشی سر خود اومده بود ..
چون من بهشون خیلی محبت کردم می خواست یک طوری جبران کنه …

سکوت کردم با کاری که مهبد کرد و جلوی دهنم رو گرفت ..آدمی نبودم که باز بخوام حرف بزنم ..از اتاق اومدم بیرون …
کمی بعد مهبد با یک سرویس طلا ..که پر از جواهر بود و خیلی سنگین دیده میشد اومد و جلوی بقیه بغلم کرد و بهم داد …
شاید این چیزا به نظر خوشایند بیاد ولی من نه اهل این طور طلا ها بودم نه از افراط خوشم میومد ….
نمی تونستم اون عکس العملی که مهبد ازم انتظار داره رو نشون بدم ..ولی سعی خودمو رو می کردم که ناراحتش نکنم …
چون اینا چیزایی بود که من از قبل می دونستم و باید کوتاه میومدم ….خرید هایی رو که مهبد کرده بود سه قسمت کردم و دادم به زن ماشالله و مهین خانم و بقیه رو جا بجا کردم …
وقتی شام خوردیم ..مهبد پرسید : نگفتی چی برات گرفتم ؟
گفتم : مهبد جان بهم دادی ..یادت نیست ؟
گفت : اون که چیزی نبود …کادوی اصلی رو الان می خوام بگم ..همه با هم میریم استانبول …
چهار شنبه میریم و ده روز می مونیم …..می خوام آنا و بابا رو برای ماه عسل خودمون ببریم …
آنا گفت :نه مادر ما بر می گردیم تبریز شما ها برین …
گفت : قربون مادر زنم برم می خوام با شما برم مسافرت ….راه نداره ,,قول میدم اذیت نشین …
خودم مراقب تون هستم …
پنج ماه گذشت و تقریبا ما چهار ماهشو تو سفر بودیم ..
پاریس و آلمان و مالزی و تونس …و دوباره دبی ….
سفر هایی که هر کدوم شاید بیشتر از پانصد , ششصد میلیون و گاهی یک میلیارد خرج می کرد بهترین هتل ها و بهترین گردش ها و برای هر وعده غذایی که سفارش می داد یک میز بیست نفر رو پر می کرد از غذا های مختلف که اغلب دست نخورده می موند و به من و مونس اصرار می کرد که بخوریم …
ولی چیزی که من تو این سفر ها متوجه شدم اینکه اون اصلا اهل نماز نبود و مرتب مشروب می خورد و می گفت : اینجا یک جای دیگه ی دنیاست ..همون طوری که خدا آفریده باید باهاش رفتار کرد …..
و مثل ریگ بیابون دروغ می گفت ..
زنم دکتر روانشناسه مادرم دکتره ..پدرم تاجره ..خواهرم تو امریکا استاد دانشگاه است ..و هزاران دروغ دیگه که من سعی می کردم گوش نکنم ….
چون احساس بدی وجودم رو گرفته بود ..
حس ششم,, ..حسی که وا دارم می کرد چیزی رو باور نداشته باشم ..
هنوز همه چیز به نظرم مصنوعی و موقتی میومد ..با اینکه حالا بهم ثابت شده بود اون واقعا مرد پولداریه و توان خرج کردنش نهایت نداره ..
ولی بازم دل نگران بودم…نمی دونم چرا شاید برای این بود که ذاتم با این نوع زندگی هم خونی نداشت یا چیز دیگه ای بود نمی فهمیدیم …می دونم هر زنی جای من بود از این مسافرت ها و از این زندگی اشرافی لذت می برد و خوشحال بود …
ولی من نبودم ..و از این بابت متاسف می شدم …

گاهی فکر می کردم شاید از زندگی های قبلی افسردگی گرفتم ..با خودم می گفتم : واقعا تو احمقی انجیلا ..پس یک اشکالی تو کارت هست ..
با مردی زندگی می کنی که دنیای محبت و احترام رو به تو می زاره ..این همه وضع مالیش خوبه ..
چون چند تا دروغ میگه و نماز نمی خونه تو نمی تونی تحمل کنی؟ خیلی پر رویی ..تو رو خدا این بار دیگه زندگیتو خراب نکن و حرفی نزن که بعدا پشیمون بشی …..
ولی باز اون همه افراط کاری های اون عذابم می داد .
تو تمام سفر ها مهبد تمام تلفن های کاری شو جایی می زد که من نباشم ..و می گفت : نمی خوام تو در گیر کارای خشن مردونه بشی …و وقتی هم خونه بودیم میرفت تو سوئیت و همون جا قلیون می کشید و تلفن می زد …
به من و مونس هم اجازه نمی داد بریم اونجا ..
می گفت : دوست ندارم بوی قلیون عزیزامو مریض کنه …تو سفر هایی هم که داشتیم به خصوص دبی شب یک دوساعتی میرفت جایی که قلیون بکشه ….
من اعتراضی نداشتم در مقابل اون همه کاری که مهبد برای من می کرد کار سختی نبود …
کسانی که مهبد باهاشون رفت و آمد می کرد همه آدم های سر شناس و معروف بودن و اون از من می خواست که اون طلاهای سنگین رو جلوی اونا بندازم ..چیزایی که اصلا با شخصیت من همخونی نداشت …
تو مهمونی ها این مهبد بود که تمام مدت صحبت می کرد از همه چیز اگاه بود ..
معلوماتش اونقدر در هر مورد زیاد بود که همه رو شگفت زده می کرد ..هر کس مشکلی داشت که حل نشدنی بود به اون می گفت و مهبد با یک تلفن حلش می کرد …

برای همه کار پیدا می کرد سفارش می کرد ,,کادو می خرید,, ولی اصلا به یاد دو تا پسر خودش نبود …و بر عکس من شبانه روز برای آویسا پر پر می زدم ..
تا حدی که بلیط می گرفت دوسره با هم می رفتیم تبریز و من از دور اونو می دیدم بر می گشتیم …
در حالیکه این کارو برای من می کرد خودش یاد بچه ها ش نبود ..و با وجود اصرار های من هنوز اجازه نداده بود که من به خونه ی پدر و مادرش برم یا باهاشون تماس بگیرم ..و کاملا معلوم بود که دهن مهین خانم رو هم بسته بودن چون یک کلمه بروز نمی داد ….
و شماره اونا رو هم از من مخفی می کرد …
تا یک روز مهین خانم داشت زمین رو تمیز می کرد و من داشتم غذا درست می کردم ..
یک مرتبه حالم بهم خورد و شروع کردم به عق زدن ..فورا اومد و دستپاچه شد ..
یک چایی نبات درست کرد و وقتی از دستشویی اومدم بیرون داد به من و گفت : می خوای به آقا زنگ بزنم ؟
گفتم نه صبحها کار داره و میگه به من زنگ نزنین ..چند وقت بود که حدس می زدم باردارم ..برای همین خودم نگران نبودم …
گفت : می خواین به خانم خبر بدم ؟
گفتم : نه تو که بهتر می دونی حاج آقا خوشش نمیاد من با اونا حرف بزنم ..تو می دونی چرا ؟
گفت : راستش نه ..ولی قرار نیست من اینجا خبر چینی کنم …. یک چیزی بگم از من نشنیده بگیرین.
گفتم : بگو …
گفت : قول بدین به کسی نگین ,, …
گفتم قول میدم قسم می خورم به کسی چیزی نگم ..
گفت : دو سه روز دیگه قراره برین خونه ی اونا دارن آماده میشن …
گفتم : وا ؟ مگه من کیم ؟عروس اونا هستم آمادگی نمی خواد ….
گفت : جون مونس خانم به کسی نگی من بهت گفتم آقا خونه قبلی رو فروخت و براشون یک خونه ی عالی خریده ..وسایل نو و شیک و قشنگ ..برای این که شما رو ببرن اونجا …
بیچاره زینب خانم ..طفلک ,,….
گفتم : چرا بیچاره ؟
گفت خوب این وسط حق اون ضایع شد ..طبقه ی بالا به نام زینب خانم بود ..حاج آقا حقشو نداد ..
بیچاره ها الان تو شکایت و شکایت کشی افتادن …ولی کی می تونه از حاج آقا حق بگیره ؟
اونم زینب خانم زن مظلوم,,, خیلی دلم به حالش می سوزه ..

قلبم فرو ریخت گفتم : من به کسی نمیگم بهت قول میدم ..
فقط خواهش می کنم همه چیز رو در مورد زینب خانم به من بگو …
گفت : نگران نباش خانم حسین آقا هوای اونو داره ..
پرسیدم حسین آقا کیه ؟
گفت : ای وای نمی دونی ؟ برای چی ؟ برادر آقا قاسم دیگه …
گفتم : برادر داره ؟؟اون که می گفت فقط دو تا خواهر دارم …
گفت : ای داد بیداد از این روزگار بی وفا ؟ نمی دونم چی بگم خانم جان ؟
شاید برای اینکه اصلا با هم خوب نیستن ..حسین آقا یک جور دیگه است آقا قاسم یک جور دیگه ..دوتا برادر اصلا شبیه هم نیستن …
پرسیدم : حسین آقا چجوریه که شبیه مهبد نیست ؟
گفت : والله نمی دونم ..اون از همه بزرگتره بعض آقا قاسم نباشه خیلی آقاست …
اونوقت ها میرفت جبهه و اهل نماز و روزه است خانمش هم همین طور ، یک دستشم از کار افتاده جانبازه ..خودِ حاج آقا قیاسی هم مرد مومن و خیر خواهیه ..خیلی اون زمان ,,,یعنی موقع جنگ رو می گم زحمت می کشید ..
ولی آقا قاسم تو این خط ها نبود …هیچکدومشون رو قبول نداره ..چند بار با حسین آقا هم در گیر شدن ..خدا می دونه …خودش از سر تقصیر همه بگذره من زیاد خبر ندارم ولی می گفتن که آقا قاسم کاری کرده حسین آقا دیگه با هیچکدوم رفت و آمد نمی کنه خونه ی پدرشم نمیاد …
آخه خیلی اهل حلال و حرومه…اگرم خونه ی پدرش بره لب به چیزی نمی زنه …
گفتم : چرا مگه پدرش چیکار می کنه ؟
گفت : بیچاره هیچی تو بازار یک مغازه داره و خوار و بار می فروشه…ولی همین اینکه آقا قاسم چیز میز می خره و می بره خونه ی اونا ..حسین آقا قبولشون نداره …
حالا چرا ؟من سر در نمیارم …

گفتم : میشه از زینب برام بگی اون چطور زنی هست ؟ چرا طلاق گرفت ؟
گفت : والله که اونم درست نمی دونم من هفته ای یک بار می رفتم خونه ی اونا و همین هایی هم که گفتم از حرف های اونا دستگیرم شده بود درست و غلطش هم با خداست.
شایدم درست نفهمیدم انجیلا خانم آقا به من سفارش کرده و گفته اگر بفهمم حرفی به شما زدم دودمان منو به باد میده ..البته من دود مانی هم ندارم ولی دلم نمی خواد همین روزی رو از سفره ی بچه هام بگیرم …
اگر آقا بفهمه من به شما گفتم پدرم رو در میاره …تو رو خدا یک وقت از دهنت در نره خانم …
گفتم خاطرت جمع باشه …فقط در مورد زینب بهم بگو ..
گفت : یک خونه نزدیک میدون شهدا دو طبقه خریدن آقا قاسم یک طبقه رو به اسم زینب خانم کرد …
گفتم: مهین جان لطفا نگو قاسم می دونی آقا خوشش نمیاد ..بگو مهبد عادت کنی …خونه مال آقا مهبد بود ؟
گفت : فکر کنم ..بله دیگه حاج آقا پول زیادی نداشت قبلا کرایه نشین بودن …
من از وقتی رفتم خونه ی اونا که رفته بودن تو این خونه گفتم : از کی زندگی مهبد و خانمش بهم خورده طلاق گرفتن ؟ ..
گفت : نمی دونم اینا رو من خبر ندارم …ولی زیاد دعوا می کردن آقا سه ماه سه ماه خونه نمی اومد …
زینب خانم خیلی گریه و زاری می کرد …
بالاخره هم طلاقش داد پارسال آخرای بهار بود …
دیگه چیزی نمی دونم خانم تا همین جا هم بد کاری کردم گفتم ..تو رو خدا دیگه چیزی نپرس از من ….
با وجود کنجکاوی من مهین خانم دیگه چیزی به من نگفت …

حالا ذهنم خیلی مشغول بود و پریشون شده بودم ..انگار آدم گاهی تو نا دونی زندگی کنه براش بهتره ..
من که نمی تونستم به مهبد حرفی بزنم یا باز خواستش کنم ..چرا کنجکاوی می کردم؟ چه سودی برای من داشت ؟ ..
مهبد وقتی اشتباهی می کرد و من تذکر می دادم عصبانی می شد ..
اون حتی یک وقت میرفت تو یک کوچه ی بن بست و من بهش می گفتم ..با من دعوا می کرد که چرا گفتی ..
هیچ اعتراضی رو نمی شنید و تحمل انتقاد رو نداشت تنها زمانی خوشحال بود که تایید می شد و ازش تعریف می کردن …من شخصیت اونو می شناختم و سعی می کردم تا اونجا که ممکنه با هاش بسازم ..
تا یک وقت خدای نکرده دوباره دچار مشکل نشم ..از زندگیم راضی بودم چون به من عشق می ورزید و دوستم داشت ..به من می گفت تو مثل ملکه ها می مونی دلم می خواد وقتی می برمت جایی یک تاج بزارم روی سرت …
مونس رو خیلی دوست داشت و واقعا مثل پدر باهاش رفتار می کرد …
مناسبتی لازم نبود که اون به من طلا و جواهر هدیه بده هر هفته یک تیکه ی قابل توجه برای من می خرید …ولی من نمی دونم چرا هیچ احساس مالکیت روی اون همه طلا و جواهر نمی کردم ..و هر بار به جای اینکه خوشحال بشم یک حس غریب و نا آشنا وجودم رو از نفرت پر می کرد …
و همش دنبال معما هایی بودم که تو ذهنم بوجود میومد ..با خودم حرف می زدم ..
انجیلا انرژی منفی نفرست کائنات با فکر آدم تغییر می کنه ..مثبت فکر کن تا همه چیز مطابق میلت پیش بره …ولی نمی تونستم جلوی احساسم رو بگیرم ..
نمی شد حرفای مهین خانم رو فراموش کنم ..زمانی که مهبد به من گفته بود دوسال پیش طلاق گرفتیم با زمانی که مهین خانم گفته بود خیلی فرق داشت …
نکنه زینب از دست من ناراحت باشه ..نکنه من باعث بدبختی اون باشم ….
نکنه اگر من همسر مهبد نمی شدم اونا دوباره با هم آشتی می کردن ..خدایا کمکم کن که قدمی خلاف میل تو بر ندارم ..کمک کن تا حق کسی رو پایمال نکنم ….
منو به خودم وا نگذار که ناتوانم ..و اگر نور وجود تو در من نتابه هیچم خدایا فقط ذره ای از اون نور رو در وجودم روشن کن که در تاریکی امیدی به رسیدن ندارم …..

حاضر شدم و از خونه زدم بیرون آنا برای خیریه چیزایی می خواست که به من گفته بود براش تهیه کنم و بفرستم ..قبلا این کارو تو تبریز می کردم و از وقتی اومده بودم تهران از اینجا می خریدم می فرستادم ..
گاهی مهبد هم کمک می کرد …اون روز هم باید میرفتم بازار برای خرید ..تا از عمده فروشی ها کلی و ارزو نتر بخرم …
مهبد مرتب زنگ می زد و منو چک می کرد کجایی کدوم خیابون ..از اونجا نرو از اینجا برو ….
لیستی که آنا داده بود تهیه کردم و رفتم ترمینال و اونا رو فرستادم ..
بعد از اینکه کارم تموم شد با اینکه خیلی خسته بودم و فکر و خیال زیاد اذیتم می کرد ..
رفتم دکتر که یک آزمایش بدم تا مطمئن بشم بار دارم یا نه ….دلم می خواست جواب منفی باشه ..ولی مهبد همش با ذوق و شوق منتظر بچه بود و من نمی تونستم به خاطر یک حس احمقانه از این کار خود داری کنم …
شاید باور کردنی نباشه ولی وقتی جواب مثبت بود ..
تا خونه مثل مات زده ها چیزی نمی فهمیدم …حتی مهبد تلفن کرده بود صدای زنگ رو نشنیدم ….
این بار دوم بود که من موجودی رو تو بدنم احساس می کردم,, و با خاطره ی بدی که از فراق آویسا داشتم حق با من بود که از بدنیا آوردن بچه ای دیگه وحشت داشته باشم …
ترس از دست دادن چیزی بود که من از هجده سالگی تجربه کرده بودم …
وقتی رسیدم تو پارگینگ و از ماشین پیاده شدم ..
صدای یک ماشین از پشت سرم رو شنیدم که با یک ترمز شدید و صدایی که از اون تو فضای بسته ایجاد شده بود منو به وحشت انداخت و از جام پریدم و برگشتم نور شدید چراغ ها چشمم رو زد مهبد همین طور ماشین رو روشن گذاشته و پیاده شد و اومد به طرف من ..و با صدای بلند و عصبانی گفت : کجایی برای چی جواب ندادی ؟ چرا منو ترسوندی ؟
گفتم منظورتو نمی فهمیم چی داری میگی همین نیم ساعت پیش با هم حرف زدیم …
گفت : وای مردم فکر کردم بلایی سرت اومده نگاه کن ببین چند بار زنگ زدم ؟ ..
گفتم: رانندگی می کردم تو ماشین آهنگ گذاشته بودم و نشنیدم ببخشید …
گفت : کجا بودی زود بگو ..بگو عزیزدلم کجا رفته بودی …
گفتم : این طوری نکن ..بعداً میگم ..
بازومو محکم گرفت و با تندی گفت : الان بگو ..کجا بودی که فرصت فکر کردن می خوای ؟ ..
گفتم : مهبد جان فرصت نمی خوام این جا ,جای این کار نیست دستم رو ول کن بیا بالا بهت میگم ..زود باش ولم کن …

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *