خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت28

رمان حاکم پارت28

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

بی خبر از آنجایی که پریزاد تا دقایقی پیش بیهوش روی تخت افتاده بود و اگر پریچهر نگرانش نمی شد و به موقع سراغش نمی آمد همانطور بی جان می ماند تا صبح شود!
با این حال پریزاد وانمود می کرد که خوب است و فقط دچار ضعف جسمی شده که آن هم ناشی از سردردش می باشد!
ولی پریچهر حال دخترش را می دید و حقیقتا نمی دانست چه واکنشی نشان بدهد!

بر او خرده بگیرد که دست از عشق ِ پردردسر و ممنوعه اش بکشد؟!
یا سکوت کند و بگذارد جگر گوشه اش چون دانه ی برف زیر ِ تابش مستقیم ِ آفتاب، قطره قطره آب شود؟!
مگر دلش را داشت؟!
نه می توانست او را سوق بدهد…و نه منع کند!
بر سر بزرگ ترین دوراهی ِ زندگی اش مانده بود.
در چنین شرایطی که پریزاد غصه می خورد و بی تابی می کرد اگر او هم زخم زبانش بزند و ناامیدش کند حال ِ روحی اش بدتر می شود!
پس فقط می توانست به یک آرامش ِ نسبی دعوتش کند.

او را بی قرارتر از پاره ی تنش در آغوش کشیده بود و با نوازش های مادرانه اش سعی داشت پریزادش را آرام کند.
وقتی پریزاد از شربت قندی که مادرش آورده بود خورد و روی تخت دراز کشید و پلک هایش را روی هم گذاشت، به پریچهر این اطمینان را داد که حالش خیلی بهتر است!
خم شد و پیشانی اش را بوسید و از اتاق بیرون رفت تا پریزاد به آن سکوت خو بگیرد و در آرامش بخوابد!

هنوز دقایقی از رفتن پریچهر نگذشته بود که صدای زنگ ِ گوشی پریزاد بلند شد.
صدایش بلند نبود و از اتاق بیرون نمی رفت…ولی باعث شد پریزاد چشمان پوف آلود و سرخ از گریه اش را باز کند و روی تخت بنشیند.
نگاهش را گنگ اطراف ِ اتاق چرخاند.
یادش آمد که ساعتی پیش گوشی از دستش روی زمین افتاده و او متوجه نشده است.
به همین بهانه خم شد.
همراهش را کنار پایه ی عسلی دید.
آن را برداشت و چون گلویش خشک شده بود سرفه کرد.
با دیدن ِ اسم ِ امیربهادر به معنی واقعی کلمه نفسش حبس شد و برای چندمین بار دلش لرزید.
مردد بود که جوابش را بدهد یا نه؟!

اما خیلی زود قلب و احساسش بر تمام تردیدهایش قالب گشت و انگشتش را سمت ِ دکمه ی سبز رنگ ِ گوشی اش برد.
صدایی از حنجره اش بیرون نمی آمد و از بغض سرشار بود.
بهانه ای برای اینکه صدای امیربهادر را بشنود و زبان باز نکند.
هر چند حرف های ناگفته ی بسیاری به فاصله ی همین چند ساعت در دلش تلنبار شده بود که سرسختانه به دنبال جوابش می گشت و می دانست فقط نزد ِ معشوق می تواند آن را بجوید و نفسی از سر آسودگی بکشید!

هنوز همراش را کنار گوشش نگرفته بود که صدای هراسان امیربهادر را شنید.
نفس نفس می زد: الو؟!پریزاد؟!عزیزم…چرا جواب نمیدی؟!خواب بودی؟!

گفته بود (عزیزم)؟!
چقدر دوست داشت این واژه را از زبان او!
آن هم برای اولین بار!

و امیربهادر می پرسید چون شک داشت او چیزی دیده باشد.
یا اگر هم دیده باشد خیلی زود از واکنشش متوجه آن می شود.
اما سکوت ِ پریزاد به روی تمام تصورات ِ معکوسش خط باطل کشید و شصتش خبردار شد که پریزاد همه چیز را می داند.
اما چطور یک چنین موضوعی را برای او شرح دهد؟
مگر ممکن بود؟!

صدایش می لرزید و بار دیگر بغض پریزاد شکست!
-گوش میدی چی میگم؟!آره پریزاد؟به خدا اون چیزی که دیدی نیست.سوءتفاهم شده می دونم.مه لقا…
مکث کرد و پریزاد هق زد: مـ…مه لقا…کیه امیربهادر؟!
صدایش خش دار و معصوم در گوشی پیچید و همه ی جان و دل ِ امیربهادر را در هم شکست.

زانوانش سست شد و عقب رفت و به دیوار ِ خیس و باران خورده ی کوچه تکیه زد: بیا بیرون!
و باز هم سکوت ِ پریزاد و صدای جدی اما ناله وار ِ امیربهادر: بیا ببینمت…بیا پریزاد!تو رو خدا!

با تعجب نگاهش را جانب پنجره چرخاند.
از شدت باران کم شده بود…اما…
ناخودآگاه از روی تخت بلند شد: ایـ…اینجایی؟!
-پس می خواستی کجا باشم وقتی می دونم الان چه حالی داری؟!جلوی درم.میای حرف بزنیم؟!

پشت ِ پنجره ایستاد.
به کوچه دید داشت.
امیربهادر کنار ِ دیوار ایستاده بود.
موهای سیاهش خیس و پریشان روی پیشانی اش ریخته و گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود.
بی قراری می کرد کنار دیوار و پایش را به کف آسفالت می کوبید.
نگاهش به پنجره ی اتاق پریزاد بود که با دیدنش لبخند زد.

پریزاد حجاب نداشت و هیچ حواسش نبود و امیربهادر هم به رویش نیاورد که یک دل ِ سیر تماشایش کند!
از آن فاصله صدای امیربهادر خیلی واضح شنیده نمی شد.
آرام حرف می زد که مبادا همسایه ها را بیدار کند.

نجوایش در گوشی پیچید: بیا پریزاد.اینجوری نمیشه…بیا بیرون رو در رو حرف بزنیم!
پریزاد از همانجا سرد و آرام نگاهش می کرد: این وقت شب نمی تونم بیام بیرون.همینجا بگو.
مکث کرد و بغضش را فرو داد: بـ…بگو اون دختر کیه که انقدر راحت…

نتوانست…
نتوانست جمله اش را ادامه دهد و بگوید «این دختر چه نسبتی با تو دارد که آزادانه دستت را می گیرد و صورتت را می بوسد و تو به رویش لبخند می زنی؟!»
امیربهادر سرفه می کرد.
پریزاد متوجه نبود ولی تب هم داشت.
صورتش سرخ بود و در تاریک و روشنایی مهتاب و زیر نور چراغ مشخص نبود که حالش خوب نیست.
ناامید و عصبی تکیه اش را از دیوار گرفت.
سکوتش دل ِ پریزاد را به شور انداخت.
از طرفی صدای یاشار ناقوس ِ مرگ شد در گوش هایش و نمی توانست هیچ تعادلی میان عقل و احساسش برقرار کند.

صدای امیربهادر را شنید: نمی تونم.الان نمی تونم چیزی بگم.بذار به وقتش توضیح میدم.همه چیو میگم پریزاد.باشه؟!
پوزخند زد و سرش را تکان داد:چیو نمی تونی بگی؟اصلا چیزی داری که بخوای توضیح بدی؟رابطه ات با اون دختر انقدر وحشتناکه که می خوای بری و بشینی خوب فکر کنی ببینی چه جمله ای می تونی واسه اش پیدا کنی تا باهاش یه بار دیگه پریزاد ِ احمق و ساده رو فریب بدی؟!چه توضیحی داری واسه اینکه بهم بگی چرا مه لقا اجازه داره راحت بغلت کنه و صورتت رو ببوسه؟!چی امیربهادر؟!

گریه می کرد.
بی صدا و آرام اما درونش طوفانی به پا بود!
نمی توانست مانع اشک هایش شود وقتی اینطور از دل ِ شکسته اش می گفت!
امیربهادر اخم کرد و قدمی پیش گذاشت.
سرفه می کرد اما می خواست به هر طریقی پریزاد را وادار کند به حرف هایش گوش دهد: این مزخرفات چیه دختر؟!خودت می فهمی چی میگی؟!اصلا قضیه اونی نیست که تو فکر می کنی.درسته مه لقا واسه ام خیلی مهمه اما…

طاقت نداشت از علاقه ی او نسبت به مه لقا چیزی بشنود آن هم از زبان ِ خودش!
یادش رفته بود آدم ِ عاشق به شدت نسبت به معشوقش حسود می شود؟!

-بسه هیچی نگو.نگو این جواب من نیست امیربهادر.از احساست به اون هیچی نمی خوام بشنوم فقط ازاینجا برو.
–پریزاد دیوونه بازی در نیار!
-دیوونه شدم دیگه دنبال ِ چی می گردی؟نمی بینی حالمو؟الان نه حوصله ی اینو دارم که اینجا ببینمت و بشنوم که داری مه لقا رو انکار می کنی…نه طاقت ِ اینکه تو چشمام زل بزنی و بگی اون انقدر واسه ات مهمه که نمی تونی یه توضیح ِ کوچیک بابتش بهم بدی!مرسی که میذاری این اعتماد لعنتی انقدر محکم بینمون بمونه و نمی خوای ازم بگیریش!مرسی امیربهادر!
–پریزاد؟!…

با عصبانیت تماس را قطع کرد و پنجره را بست و پرده را کشید.
پشت ِ دستش را روی دهانش گذاشت و صدای هق هقش را خفه کرد تا از اتاق بیرون نرود و به گوش مادرش نرسد!
درست زیر پنجره نشست و زانوانش را بغل گرفت.
امیربهادر بی وقفه زنگ می زد.
پریزاد گوشی اش را روی سایلنت گذاشت و آن را کنار پایش انداخت تا صدایش را نشنود.
وفتی امیربهادر هیچ توضیحی برای مه لقا نداشت، به او ثابت می شد که یک جای کار ایراد دارد و او نمی خواهد دستش رو شود!وگرنه نسبتشان را آشکارا شرح می داد و نمی گذاشت پریزاد این همه عذاب بکشد!

خودش هم نفهمید که ثانیه ها چطور گذشتند و وقتی به خودش آمد که سحر شده بود.
صدای اذان از مسجد محل شنیده می شد.
چون در یک حالت مانده و تکان نمی خورد گویی تمام تنش خشک شده بود.
صورتش هنوز از اشک خیس بود.
به بهانه ی نماز از جایش بلند شد و ناخودآگاه سمت ِ پنجره چرخید.
انگار که جسمش از آهن بود و یک آهن ربای قوی آن سوی پنجره قرار داشت… که پریزاد را بی اراده سمت خود می کشید.

با غول ِ عظیم احساسات دخترانه اش می جنگید که بی تفاوت باشد اما نمی توانست.
انگار که این عشق از ازل جزوی از طبیعت ِ ذاتی او بوده است!
عجین و قوی و تاثیرگذار!

گوشه ی پرده را کمی کنار زد.قلبش به شدت می کوبید.
با دیدن ِ امیربهادر که کنار دیوار نشسته و سرش را تکیه داده و چشمانش را بسته بود همان قلبی که ضربانش بالا رفته بود و دیوانه بازی می کرد به ناگهان مچاله شد و نفسش همراه با آه بلندی از سینه اش بیرون آمد!

تمام تنش بی جان شد با دیدن صورت ِ جمع شده ی امیربهادر کنار ِ دیوار!
چهره اش نشان نمی داد که حالش خوب باشد!
پرده را انداخت و دستانش را در هم گره زد.
مستاصل و بی قرار سمت ِ گوشی اش خیز برداشت.
امیربهادر درست هفده بار با او تماس گرفته بود!

بغض کرد.
نمی دانست چه کاری به صلاحشان است!
راه ِ درست را گم کرده بود.
از طرفی هم نمی خواست غرورش را خرد کند و از خانه بیرون برود.
این امیربهادر بود که باید به خاطر اشتباهش توضیح ِ قابل قبولی به او بدهد…نه اینکه به قول مادرش، پریزاد دم به دقیقه به دنبال بهادر باشد!
کمی هم اگر غرور ِ دخترانه اش را حفظ می کرد بد نمی شد!
اما…
در چنین شرایطی واقعا لازم بود؟!

همان لحظه که اتاق را با قدم هایش متر می کرد و از وحشت می لرزید یاد کارن افتاد.
بدون اینکه به کاری که می خواست بکند خوب فکر کرده باشد شماره ی او را گرفت.
کارن دفعه ی اول جواب نداد.
بی شک خواب بود.
اما پریزاد هم بی خیال نشد و دومرتبه تماس گرفت.
لحظاتی بعد صدای خواب آلود کارن را شنید: الو؟!
پریزاد با نگرانی گوشه ی پرده را کنار زد و به امیربهادر خیره شد: الو؟!آقا کارن؟!
مکثی کرد و با تعجب پرسید: شما؟!
-پریزادم!

–هوم؟…آها!پریزاد…بله…بفرمایید!چیزی شده؟!

با ترس زمزمه کرد: ببخشید بد موقع زنگ زدم…اما…امیربهادر…!
–نه خواهش می کنم!امیربهادر چی؟!چی شده؟!حرفی زده؟!کاری کرده؟!

یک بند سوال می پرسید و تصورش این بود که امیربهادر و پریزاد حرفشان شده باشد!
پریزاد نچی کرد و حینی که صدایش گرفته بود جواب داد: امیربهادر چند ساعته که جلوی خونه ی ما نشسته.فکر نکنم حالش خوب باشه.تکیه داده به دیوار!میشه بیاین ببینین حالش خوبه یا نه؟!
–جلوی خونه ی شما چکار می کنه؟!نمی فهمم!

-خودش بعدا بهتون میگه.فقط…فقط زنگ زدم بگم تا قبل اینکه هوا روشن بشه و یکی اونو اینجا ببینه بیاین پیشش.
کارن که متوجه منظور پریزاد شده بود با عجله گفت: باشه…باشه میام.الان راه می افتم!

و تماس را قطع کرد.
پریزاد لبش را گزید و پرده را انداخت.
به نیت وضو از اتاق بیرون رفت اما تمام مدت حواسش پرت ِ امیربهادر بود.
وقتی به اتاق برگشت هنوز خبری از کارن نشده بود.
تا وقتی هم نمی شد آنجا می ماند تا تکلیف امیربهادر آن وقت از شب یا روز روشن شود.

پدرش تا دو ساعت دیگر از خانه بیرون می رفت و نمی خواست امیربهادر را با این حال و روز جلوی در ببیند!
تمام شب باران باریده و بهادر روی همان زمین ِ خیس و باران خورده نشسته بود.
بیماری اش هنوز خوب نشده بود و پشت تلفن هم سرفه می کرد.

همه ی این افکار ِ آشفته که به مغزش هجوم می آورد باعث می شد پریزاد با نگرانی همانجا کنار پنجره بایستد و با چشمان ِ خیس و حسرت بار نگاهش کند.
امیربهادر پاهایش را در شکم جمع کرده و اینبار سرش را روی زانوانش گذاشته بود.
پریزاد دیگر چهره اش را نمی دید.

با دیدن ِ کارن که سمت ِ امیربهادر می دوید تکیه اش را از پنجره گرفت.
کارن کنار ِ امیربهادر نشست و دستش را با نگرانی روی شانه ی او گذاشت: امیربهادر؟!پسر چکار می کنی با خودت؟!بهادر؟!

امیربهادر واکنشی نشان نمی داد و بی رمق بر جای مانده بود.

پریزاد ناخودآگاه یاد شبی افتاد که در لواسان بودند و بهادر همینطور کنار دیوار و در تاریکی زیر باران نشسته بود و سیگار می کشید!
اگر حالش بد شده باشد؟!

کارن که بهادر را بی حال دید دست انداخت و زیر بازویش را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد.
وقتی از آنجا دور می شدند که پریزاد پنجره را باز کرده و نگاهشان می کرد.
بارها لب هایش تکان خوردند تا از همانجا امیربهادر را صدا بزند ولی می ترسید!
که صدایش علاوه بر بهادر به گوش ِ پدرش یا یکی از همسایه ها هم برسد.
در این صورت نه برای خودش خوب می شد نه امیربهادر…
و شاید هم بیشتر برای امیربهادر که مردم آماده بودند تا چوب ِ قضاوتشان را بار دیگر دست بگیرند!

با دلی پر از درد نمازش را خواند و دقایقی با خدا راز و نیاز کرد.
دعایش تنها یک چیز بود…
سلامتی ِ امیربهادر و ختم به خیر شدن ِ این ماجرا!

اگر امیربهادر به راستی قصد فریب دادنش را کرده بود تمام شب جلوی در خانه یشان به انتظار پریزاد نمی نشست و در عوض نزد مه لقا باز می گشت!
پس قضیه چیز ِ دیگری بود و باید خیلی زودتر از این ها ته و توی همه چیز را در بیاورد!
بعد از نماز حالش کمی بهتر بود.
از نظر روحی شاید سبک شده باشد…ولی هنوز هم قلبش درون سینه سنگینی می کرد!

انگشتانش هنوز از رطوبت ِ آبی که به نیت وضو روی دستانش ریخته بود خیس بودند.
شانه وار میان موهای پرپشت و جوگندمی اش کشید و تسبیحش را از داخل جیب کتش بیرون آورد!
یاعلی گویان از خانه اش بیرون آمد و در را بست!
سر به زیر و آرام قدم بر می داشت اما محکم!

صدای اذان هنوز شنیده می شد و می خواست نماز ِ صبح را به جماعت در مسجد بخواند!
باران باریده بود و هوا شاید خنک نباشد ولی بوی نم و تازگی، حال ِ ناخوش ِ هر کسی را خوش می کرد با همه ی طراوتش آن وقت از شبانه روز!

مسیرش سمت ِ مسجد بود.
خم کوچه را رد کرد!
به یکباره با کارن و امیربهادر سینه به سینه شد و پاهایش از حرکت ایستاد!
آن هم در حالی که کارن زیر بازوی امیربهادر را گرفته بود!
با تعجب نگاهشان کرد.
کارن با دیدن ِ حاج صادق کمی دستپاچه شد: سلام حاج آقا!

نگاه ِ حاجی روی امیربهادر بود.
با صورتی خیس از عرق و ملتهب از تب مقابل پدرش ایستاده بود.
برای بار دوم او را با این حال می دید؟!

امیربهادر چشمان ِ خمارش را به حاج صادق انداخت و زیر لب چیزی گفت ولی به حدی آرام که کسی نشنید!
حاجی در جواب کارن سری جنباند و حیران گفت: علیک سلام.چی شده؟!سحری تو کوچه چکار می کنین؟!

کارن به نیم رخ امیربهادر نگاه کرد: حالش خوش نیست.دارم می برمش خونه!
–کجا بودین تا حالا؟!
–والا من که خونه بودم حاج آقا.ولی ظاهرا این شازده پسر بدجور مجنون شده، شبا راه می افته تو کوچه و خیابون دنبال ِ…

مزاح می کرد ولی با دیدن ِ صورت ِ جدی حاج صادق نیشش را که تا بناگوش در رفته بود جمع کرد و صاف ایستاد: نه!یعنی… شوخی کردم!شرمنده حاج آقا!
حاج صادق توجهی نکرد و دستش را روی بازوی پسرش گذاشت.
لحنش پدرانه بود و نگران: چته پسرجان؟!داری می سوزی!موندی زیر بارون؟!

امیربهادر تنها سر تکان داد اما چیزی نگفت!
حاج صادق رو به کارن کرد و گفت: رو پا بند نیست.کمکش کن ببریمش خونه!
کارن به سرعت زیر ِ بازوی امیربهادر را که به دیوار تکیه زده بود گرفت: رو چشمم حاجی!

و خواست عقب گرد کند و از کنار حاج صادق رد شود که دستش را گرفت: کجا؟!نگفتم خونه خودش که!
کارن با تعجب نگاهش کرد و حاج صادق با سر خانه ی خودشان را نشان داد.
کارن اطاعت ِ امر کرد.

حاجی بازوی امیربهادر را گرفت تا تعادل قدم هایش حفظ شود و میان راه نقش زمین نشود.
کلید انداخت و در را باز کرد و از همانجا با صدای بلند «یاالله» گفت.
آن هم محض حضور ِ کارن!

زهراسادات که برای نماز صبح بیدار شده بود از صدای «یاالله» همسرش تعجب کرد و چادرش را از چوب لباسی برداشت و سر کشید.
همین که پا به حیاط گذاشت و امیربهادر را روی دست ِ پدرش و کارن دید وحشت زده رنگ از رخش پرید و چنگی به صورت ِ خود زد: یا فاطمه ی زهرا!امیربهادر؟!چی شده حاجی؟!

حاج صادق که می دانست حال همسرش زیاد خوش نیست و استرس برای قلبش ضرر دارد با لحن آرامی گفت: حالش خوبه، چیزی نیست.انگار زیر بارون مونده تب کرده!برو کنار بیارمش تو.

به سرعت از جلوی در کنار رفت.
حاج صادق به کمک کارن امیربهادر را داخل هال برد و روی زمین نشاند.
مادرش به سرعت با یک بالشت و روانداز برگشت و امیربهادر را وادار کرد گوشه ی حال دراز بکشد.

کارن کمر صاف کرد و نفس زنان گفت: مریضیش هنوز خوب نشده.از بس یه دنده ست قرصاشم نمی خوره.چه کنیم حاجی؟!
–جلدی برو خونه اش و دارو مارو هر چی داره بردار بیار.اگه دیدیم با همونا رو به راه نمیشه سریع برسونیمش بیمارستان!
–چشم حاج آقا!

و به سرعت از هال بیرون رفت!
زهراسادات با بغض دستش را روی پیشانی ِ پسرش گذاشت: بچه ام تو تب داره می سوزه!خبرم صبح رفتم ببینمش اما خونه نبود.زنگ زدم بهش گفت داره میره بازار!حالشو که پرسیدم گفت خوبم.
حاج صادق نفس عمیق کشید و پایین پای امیربهادر به پشتی تکیه داد: اومده بود پیش ِ من!راست گفته بهت.اون موقع حالش خوب بود.
با اینکه از جمله ی حاجی تعجب کرده بود چرا که هیچ اطلاعی از این دیدار نداشت، ولی چون تمام حواسش را به امیربهادر داده بود با دلنگرانی گفت: تموم تنش خیسه.زیر بارون چکار می کرد که به این حال افتاده؟!
-نمی دونم والا.الله و اعلم!

زهراسادات دستی به زانویش گرفت و بلند شد: تا کارن داروهاشو میاره برم یه چیزی بیارم پاشویه اش کنم شاید تبش اومد پایین.
حاج صادق سری تکان داد و زهراسادات با عجله سمت آشپزخانه رفت!

امیربهادر به پشت دراز کشیده و چشمانش را بسته بود.
موهای جلویش خیس و پریشان به پیشانی اش چسبیده بود.

نگاه ِ حاج صادق روی صورتش مانده بود که زهراسادات با تشتی کوچک و پارچه ی سفید برگشت و کنار پسرش نشست!
دستمال را داخل آب ولرمی که با سرکه ی سیب ترکیب شده بود خیس کرد و و چلاند و روی پیشانی ِ امیربهادر گذاشت!

در همان حین با بغض زیر لب سوره ی حمد را خواند و آیه به آیه به صورت ِ پسرش فوت کرد!
بهنام برای نماز صبح بیدار نشده و خواب مانده بود.
به فکرش هم نمی رسید که امیربهادر دیوار به دیوار ِ اتاق خودش دراز کشیده باشد.

بعد از یک ربع کارن همراه پاکت داروهای امیربهادر بازگشت و آن ها را دست زهراسادات داد: ایناست خاله.دکترش همینا رو داده بود.دوتا آمپول و یه سرم هم هست که یادمه گفت هر وقت حالش بد شد باید بزنه!

زهراسادات نگاهی به داروها کرد و دستمالی که در دست داشت را داخل تشت آب انداخت: کپسولش که انگار چرک خشک کنه اما آمپول و سرم…
کارن میان حرفش آمد: اونا واسه تب و لرزشه فکر کنم!
زهراسادات مستاصل به همسرش که در سکوت نشسته و تسبیحش را میان انگشتانش می چرخاند نگاه کرد: این بچه هنوز تب داره حاجی.ببریمش درمونگاه؟کسی رو نداریم اینجا آمپولشو بزنه!

امیربهادر که از سر ِ پا شویه های مادرش توانسته بود چشمانش را باز کند صدای او را شنید و زمزمه کرد: حالم خوبه.حرف درمونگاه رو نزنین پیش ِ من.کم کم بهتر میشم!
زهراسادات با نگرانی نگاهش کرد: بهتر نمیشی مادر.باید آمپول رو بزنی تا تبت بیافته!پاشو با حاجی بریم یه دقیقه این…

سرفه کرد و دستش را روی سینه اش گذاشت و به پهلو چرخید.
صورتش جمع شد: نمی خواد.خوبم.بی خیال مادر ِ من چیزیم نیست!
حاج صادق با اخم نگاهش کرد: کله شق نباش پسر.حتما دکترت یه چیزی می دونسته که این همه دارو داده.پاشو لج نکن.
امیربهادر چیزی نگفت و حرکتی هم نکرد.
زهراسادات به صورتِ اخم آلود همسرش نظر انداخت: یادته حاجی؟!امیربهادر از همون بچگیش از درمونگاه و آمپول بدش می اومد.ولی می دونم تا نزنه تبش پایین نمیاد.

و لحظه ای انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد پاکت داروها را روی زمین گذاشت و چادرش را پیش کشید: ای دل غافل حواس ندارم که!یادم رفت بگم پریزاد این چیزا خوب سرش میشه!دختر پریچهر رو میگم! تو هلال احمر دوره اشو گذرونده.خود منم چند بار که حال نداشتم تا بیمارستان برم آمپولم رو دادم اون.دستش خوبه بچه ام!

امیربهادر که از شنیدن ِ نام پریزاد گوش هایش تیز و چشمانش باز شده بود با اینکه به شدت از آمپول بیزار بود و به قول مادرش از بچگی گریزان بود از درمانگاه، اما با فکر اینکه به این بهانه می تواند او را ببیند و حرف بزند با همان صدای خش دار و سنگینی که ناشی از تب بود گفت: نمی خواد خانم سادات…یه چند ساعت دردشو تحمل کنم خوب میشه!تب اذیتم نمی کنه فقط این سرفه ی لاکردار امونمو بریده!

پسرک ِ شیطان زرنگ بود و می دانست هر چه آن ها را منع کند بیشتر راغب به مداوای او می شوند!

امیربهادر به شدت سرفه می کرد که حاج صادق نگاهی به کارن انداخت و با لحن جدی گفت: با اینکه وقت ِ خوبی نیست ولی نمیشه کاریش کرد.این پسر هم که با این قد و هیکل حاضر نمیشه بیاد درمونگاه.یه دقیقه بپر دم ِ خونه وحید اینا.

زهراسادات لب گزید: این وقت صبح حاجی؟!خوبیت نداره!
–مگه نمی بینی حالشو؟!با همین فرمون بره جلو خدایی نکرده تا صبح دووم نمیاره بچه ات!
کارن از لحن حاج صادق که جدی بود و ظاهرش اخم آلود، ناخواسته خندید و از نگاه ِ او مجدد لب هایش جمع شد!
زهراسادات گفت: استغفرالله!لعنت به دل سیاه ِ شیطون! خدا نکنه حاج آقا زبونتو گاز بگیر!
–با این چیزا تبش پایین نمیاد.بپر پسر!تو بگو «حاجی گفته» بقیه اش حله!جلدی برگرد.

کارن که گویی گوش به فرمان بود و نمی توانست روی اوامر حاج صادق حرفی بیاورد گفت: رو چشمم حاجی.هر جوری شده میارمش!

و برگشت و بیرون رفت!
دل در دل ِ امیربهادر نبود.
شاید خواست خدا باشد که این چنین پریزاد را ببیند!
وگرنه محال است حالا حالاها آن دخترکِ معصوم و لجباز و دلگیر رخ نشانش بدهد!
اما اگر قبول نکند چه؟!
اگر بهانه بیاورد تا او را نبیند؟!
حالش خوب نبود اما با همه ی وجود می خواست پریزاد را ببیند!

وقتی کارن برگشت نگاه ِ مخمور و سرخ ِ امیربهادر تنها به در بود تا ببیند پریزاد هم همراهش آمده یا نه!
و درست زمانی که پریچهر همراه پریزاد پشت سر کارن هراسان وارد ِ هال شد ضربان قلب امیربهادر بالا رفت و نفس در سینه اش ماند!
پریچهر و پریزاد با دیدن ِ او که در بستر بیماری افتاده بود بر جای خشکشان زد.انگار که توقعش را نداشتند!

جو به حدی سنگین بود که کارن با لبخند و نگاهی شرمنده تک سرفه ای کرد و خطاب به پریچهر که حیرت زده نگاهش بین امیربهادر و زهراسادات می چرخید گفت: شرمنده خاله!دروغ ِ مصلحتی بود، مرگ ِ من به دل نگیر!جون ِ رفیقم در خطر بود و می دونستم تا اینو نگم شما قبول نمی کنی بیای!

حاج صادق و زهراسادات با شک و تعجب نگاهشان می کردند!
پریچهر نفسش را با عصبانیت بیرون داد و صورت خودش را که از ترس داغ کرده بود باد زد: خدا بگم چکارت نکنه بچه!زهر ترکم کردی!مردم و زنده شدم تا رسیدم اینجا. تازه میگی شرمنده خاله دروغ مصلحتی بود؟!الله اکبر!

کارن سر به زیر شد و زهراسادات به رسم مهمان نوازی از کنار امیربهادر بلند شد: خوش اومدی پریچهر جون.چی شده چرا ترسیدی؟!
–خوشت باشه زهرا.چی بگم از دست ِ این پسر؟!همین که زنگ ِ درو زدن دلم هُری ریخت.با خودم گفتم کیه این وقت صبح؟!تا درو باز کردم دیدم کارن ِ .با عجله بدون اینکه امون بده پشت سر هم می گفت خاله آب دستته بذار زمین و چادرتو بنداز سرت با پریزاد بیاین خونه ی حاجی که وقت تنگه!حالا هر چی بهش میگم چی شده؟!چرا این وقت صبح؟!میگه مریض اورژانسی ِ باید زحمت ِ تزریقشو پریزاد بکشه!بلا دور باشه خواهر تنت سلامت ولی یه لحظه فکر کردم خدایی نکرده واسه خودت اتفاقی افتاده.دیگه نفهمیدم چطور پریزاد رو صدا زدم و خودمو رسوندم اینجا!

و با حرص دندان هایش را روی هم سایید و به کارن چشم غره رفت که می خندید و از پریچهر فاصله می گرفت!
زهراسادات لب گزید و به خنده افتاد.
حاج صادق لبخند زد!
اما در این میان که هر کدام چیزی می گفتند و کارن را شماتت می کردند هیچ کس متوجه ِ نگاه خیره و پر از حسرت ِ امیربهادر به پریزاد نشد!
و از آن طرف پریزادی که با نگرانی مسخ ِ چشمان ِ او مانده بود!

حاج صادق زیر لب ذکر ِ یاعلی خواند و از کنار پشتی بلند شد: کم کم آفتاب می زنه.تا این نماز قضا نشده بسم الله!

و سر به زیر از کنار خانم ها رد شد و خواست از هال بیرون برود که پریچهر پیش دستی کرد و گفت: ببخشید حاج آقا.می خواستم یه مطلبی رو بهتون بگم اگه اجازه بدین!

پریزاد با تعجب به مادرش نگاه کرد و حاج صادق از حرکت ایستاد.
نظری به صورت ِ پریچهر که جدی بود انداخت و سرش را پایین گرفت.
تسبیح ِ دانه درشت را در دستش گرفت و پرسید: چیزی شده؟!خیره ان شاالله!
–چی بگم حاج آقا؟!ان شاالله که خیره!
حاج صادق سری جنباند و با دست به حیاط اشاره کرد: هر چی صلاحه.بفرمایید.
پریچهر نیم نگاهی به صورت ِ حیران دخترش انداخت و وقتی او را منتظر دید چشمانش را به آرامی روی هم گذاشت.به این معنی که نگران ِ چیزی نباشد.

اما پریزاد دستش را گرفت و سرش را زیر گوش مادرش برد و شکوه کرد: مامان من نمی تونم آ !بگم بهت!تو رو خدا به حاج آقا بگو نمیشه!
پریچهر زیر چشمی حاج صادق را که میان درگاه ایستاده بود پایید و پچ زد: چیو نمی تونی؟!

پریزاد لب فشرد!
زهراسادات که آن ها را معذب دید با لبخند گفت: بر شیطون لعنت.منم برم وضو بگیرم که الاناست هوا روشن بشه.ببخش پریچهر جون زود بر می گردم!
پریچهر لبخند زد: نه سادات این چه حرفیه؟!راحت باش!قبول باشه…ما رو هم دعا کن!
–محتاجیم به دعا!

و با نگاهی معنادار به حاج صادق از کنارش رد شد.
حاج صادق که متوجه نگاه همسرش شده بود نفسش را از سر بلاتکلیفی بیرون داد و پشت سرش قدم برداشت تا پریچهر و پریزاد راحت حرفشان را بزنند.
کارن کنار دیوار ایستاده و آن ها را تماشا می کرد و امیربهادر با همان چشمان خمار و آرامش در حضور ِ پریچهر محوِ پریزاد بود و چیزی نمی گفت.

اما پریزاد خودش را مخفی می کرد و راه به راه پشت ِ مادرش شانه می کشید که مبادا امیربهادر لب خوانی کند و متوجه چیزهایی که می گوید بشود.
دست مادرش را فشرد و زیر گوشش پچ پچه کرد: نمی تونم مامان نمیشه! نمی تونم آمپولشو بزنم.حالم خوب نیست مدام دستم داره می لرزه!خدایی نکرده اگه یه چیزیش بشه اون وقت من…
پریچهر تک سرفه ای کرد و جمله ی دخترش که مملو از تشویش و نگرانی بود را برید: هیسسسس!می دونم دخترم مگه حالیم نیست چته؟!اما میگی چکار کنم؟!مگه ندیدی؟!حاج صادق فرستاده پِی ِمون که بیایم اینجا!من چجوری برم بهش بگم پریزاد اینکارو نمی کنه؟!روم نمیشه دخترم.
-پس واسه چی می خوای باهاش حرف بزنی؟!
–بعدا بهت میگم!حاجی تا یک ساعت دیگه میره حجره اون وقت نمیشه پیداش کرد.دو دقیقه بمون همینجا زود بر می گردم.

پریزاد حیرت زده نگاهش کرد.
مادرش چه حرف خصوصی با حاج صادق داشت که برای گفتنش تا این حد عجله می کرد؟!
این پا و آن پا کرد: نمی تونم به خدا!منم آدمم، روم نمیشه خب!

پریچهر نچ کرد و لب گزید: روی چی دختر؟!مگه واسه همین روزا دوره اشو ندیدی؟!این همه پرستار صبح تا شب توی بیمارستان و مطب و کلینیک دارن به مرد و زن آمپول می زنن اون وقت تو از یه آشنا رو می گیری؟!این بنده خدا هم گناه داره!
پریزاد زیر چشمی به امیربهادر نگاه کرد: می دونم حالش بده…ولی…ولی چون اونه نمی تونم.نگاهم که می کنه هول میشم!

پریچهر به خنده افتاد: لا اله الا الله!اصلا فکر کن غریبه ست و تو فقط می خوای کمکش کنی!ثواب داره مادر اگه مشکلی چیزی بود حاج صادق نمیذاشت اینکارو بکنی!هر چند دلم از امیربهادر خیلی پره !معلوم نیست بهت چی گفته که به این حال و روز افتادی ولی دلم نمیاد تو تب بسوزه!نگاه صورتش چجوری قرمز شده؟!

پریزاد سکوت کرد.
جز این هم چیزی نمی خواست!
که بهادر حالش خوب شود…ولی به چه قیمتی؟!
پریچهر بیش از این امان نداد که پریزاد باز هم بهانه بیاورد و با نیم نگاهی سنگین به امیربهادر از اتاق بیرون رفت.

پریزاد کیف دستی اش را با استرس میان انگشتانش گرفته بود که با تکان خوردن ِ امیربهادر در جای، نگاهش را از درگاه گرفت و سمت او کشید.
اما به محض اینکه با او چشم در چشم شد دلش لرزید و سر به زیر انداخت.

بلاتکلیف مانده بود که چه کند؟!
امیربهادر فکر می کرد پریزاد مقابل ِ کارن معذب است که اینطور رو می گیرد و سکوت می کند!
با همان حالش به کارن که گوشه ی دیوار ایستاده بود نگاه کرد و سمت ِ حیاط چشم و ابرو آمد.
کارن گنگ سر تکان داد که یعنی متوجه منظورش نشده است!امیربهادر دندان سایید و زیر لب با حرص گفت: از کی انقدر خِرِفت شدی تو؟!
کارن به شوخی اخم کرد: بده بد کاری بود پرستارو آوردم بالا سرت؟!جای دستت درد نکنه ست؟!
–دمت گرم رفیق…ولی من مریضم و پریزاد هم حکما پرستاره!
اخم ِ کارن باز شد و لبخند زد: که چی؟!
–که چی و زهرمار!حتی تو درمونگاه هم نفر سومو شوت می کنن بیرون.مثل بچه ی آدم وایسا پشت ِ در تا صدات کنم!

لبخند کارن روی لبش ماسید و دهانش باز ماند!
پریزاد به لحن ِ بامزه اما مملو از حرصِ امیربهادر بی اختیار لبخند زد چرا که عصبی بودنش بیشتر به خاطر حال بدش بود!
ولی خیلی زود سرش را پایین انداخت و با گزیدن لب زیرینش آن لبخند ِ بی موقع را پس زد.
زود خودش را رسوا می کرد، چون کنترلی روی عواطفش نداشت وقتی امیربهادر با همه ی شیطنت هایش بخواهد مخاطبش قرار بگیرد!
هرچند که امیربهادر تیز بود و آن لبخند ِ محو و دلنشین از نگاهش دور نماند!

کارن که ازابتدا متوجه همه چیز شده بود و می خواست سر به سر امیربهادر بگذارد با شنیدن ِ صدایش و جدیتی که در کلامش خوابیده بود جرات نکرد بیش از آن معطل کند و در اتاق بماند!
با دستی که میان موهایش کشید مستاصل گفت: خب پس میگم که…آره دیگه منم برم که چیز کنم…
امیربهادر پوفی کشید و گفت: به والله قضا شد!
–چی؟!
-نمازت!

و با همان تک واژه ی آغشته به تحکم چشم غره ای به صورت ِ مبهوت ِ کارن رفت و پریزاد به سختی لب هایش را روی هم فشار داد که دومرتبه به لبخند از هم باز نشوند!
کارن و نماز ِ صبح؟!
پر واضح بود که امیربهادر به هر طریقی سعی دارد او را دک کند ولی پسرک شیطنت می کرد.

کارن مصلحت آمیز خندید و دستپاچه نگاه ِ خاصی به امیربهادر انداخت و ابرو بالا انداخت!
امیربهادر اخم کرد و کارن در نهایت از اتاق بیرون رفت.

بهادر که حالا اتاق را خالی از هر مزاحمی می دید نفسش را بیرون داد و چشمانش را لحظه ای روی هم گذاشت تا ریتم ضربان قلبش قدری آرام بگیرد!

پریزاد نگاهش می کرد.
صورت ِ امیربهادر ملتهب بود و سرخ!
دل اگر دل باشد و عاشق…و از بحر معشوق بجوشد که گله و شکایت سرش نمی شود وقتی امیربهادر این چنین در بستر بیماری افتاده و عذاب می کشد!
رسم ِ عاشقی جز این نبود اگر لحظاتی خودش را به آرامش دعوت نمی کرد!

قدمی پیش گذاشت اما ظاهر ِجدی خودش را حفظ کرد.
بدون ِ اینکه به صورت ِ بهادر نگاه کند کنارش نشست و کیف دستی اش را باز کرد.
وقتی به سختی با دلش می جنگید تا از وسوسه ی نگاه کردن به او گریزان باشد همان لحظه سنگینی ِ نگاه ِ امیربهادر را روی صورت خودش احساس کرد.
در این حالت فرار دردآور می شد چرا که میل به نگاه کردنش داشت!
میل به غرق شدن در چشمان مردانه اش!

دماسنج را از کاورش بیرون آورد و با تردید چشمانش را از روی دست ِ بهادر که کنارش بود تا چانه اش بالا کشید و دماسنج را مقابل ِ دهانش گرفت.
امیربهادر خیره به او چیزی نمی گفت که پریزاد تلخ کنایه زد: فکر کردم از بعد ماجرای لواسون متوجه شدی که زیر ِ بارون موندن یکی از عادت های بدته و بهتره که ترکش کنی!

امیربهادر از شنیدن ِ صدای او لبخند زد و خیره به پریزاد که نگاهش را می دزدید زمزمه کرد: می دونم که می دونی خیلی از عادتای بدمو به خاطرت گذاشتم کنار…اما این یکی نشد…بازم به خاطر ِ تو!

پریزاد اینبار چشم نچرخاند و ناخودآگاه نگاهش کرد.
و همین که نگاهش به نرمی در آن چشمان ِ مردانه ای که اشتیاقشان را داشت نشست، امیربهادر انگار به هدفش رسیده باشد دهانش را آرام باز کرد و پریزاد با دستی لرزان دماسنج را زیر زبانش گذاشت.
شکار ِ چشمان ِ دخترکی که قصد ِ فرار داشت برای شکارچی چون امیربهادر لذت بخش بود!

پریزاد سر به زیر شد و دستکش هایش را برداشت.
آن هم محض اینکه مستقیم دست امیربهادر را لمس نکند!
به حد کافی دلش بی قرار ِ او بود…اگر بناست بهادر را تنبیه کند باید محدودیتی قائل می شد که در این میان زیاد هم خوش به حال امیربهادر نشود!

فشار سنج را از داخل کیفش بیرون آورد: باید بر می گشتی خونه!پـ…پیش ِ مهمونت!

و با وسواس ِ خاصی زیر چشمی به بهادر که عجیب سکوت کرده بود نگاه کرد.
دستش را از قسمت ِ ساعد گرفت و کمی بالا برد.
فشارسنج را که دور دستش می بست صدای امیربهادر را شنید و بی هوا دستش لرزید…گویی به وسیله ی رشته های عصبی که از قلبش تا انگشتان دستش کشیده می شد!
زیادی گیرا نبود صدایش؟!
— باهام قهر کردی پریزاد؟!حتی نمی خوای نگاهم کنی!انقدر از من بدت اومده؟!

چیزی نگفت.
مگر بمیرد و از او بدش بیاید!
بدترین کارها را به سرش آورد و بدش نیامد و باز عاشقی کرد!
حالا…
اما حالا همه چیز فرق می کند!
دیگر جنس ِ این رابطه با آن زمان، زمین تا آسمان فرق می کرد!
فشار امیربهادر پایین بود.
فشارسنج را از دور دستش باز کرد: فشارت اومده پایین!باید سرم بزنی!داروهات همیناست؟!

پاکت داروها را برداشت و صدای بهادر را نشنید.
خودش را به آن راه زده بود تا در آرامش کارش را بکند وگرنه با این لرزی که در انگشتان دستش افتاده بود قطعا یک کاری دست ِ بهادر می داد.

مشغول ِ وصل کردن ِ سرمش بود که امیربهادر زیر لب گفت: ازم فرار نکن!هیچ وقت اینکارو نکن.حتی خدا هم نمی خواد تو از من برنجی پریزاد.
پریزاد نیم نگاهی به صورتش انداخت و امیربهادر لبخند زد: اونجوری هم نگاهم نکن.خدا می خواد تو پیش ِ من باشی…وگرنه الان اینجا نبودی!

به خاطر دماسنج درست نمی توانست حرف بزند.
اما با همان زبانش هم می توانست برای هزارمین بار دل ِ عاشق ِ پریزاد را به ضعف بیاندازد!

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *