خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت29

رمان حاکم پارت29

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

وقتی تب می کرد و چشمانش خمار می شد از نگاه ِ پریزاد جذابیت های مردانه اش تازه یک به یک رو می شدند!
شاید هم به دل ِ او اینطور افتاده باشد.

سرمش را وصل کرد و دماسنج را از گوشه ی دهانش برداشت.
ابروهایش کمی جمع شد: تبت خیلی بالاست.حتما باید آمپولتو بزنی!

امیربهادر که از دیدن ِ پریزاد خوش بود و رگ شیطنتش مثل همیشه گل کرده بود با لبخند کم جانی گفت: واسه همین اینجایی دیگه خانم موشه!بجنب معطلش نکن!
پریزاد خودش را به آن راه زد که مبادا سرخ و سفید شود.
جدی بود: می دونم که از آمپول بدت میاد.پس لطفا خودتو مشتاق نشون نده که می تونی منو متقاعد کنی اینکارو بکنم!
-می کنی!
–حرفشم نزن!
-می زنم.اصلا از اول نیت تب کردنم به همین بوده که تو بیای آمپول منو بزنی.اون وقت فکر می کنی نزده میذارم بری؟!

–خیلی پررویی امیربهادر!
از خنده سرفه اش گرفت.صدایش آرام بود و سنگین: خب باشم!به قول ِ شاعر گفتنی که میگه الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی!حالا هم که تب کردم و تو اینجایی میگی از خیرش بگذرم؟! اینکارو می کنی و خوبم می کنی…زدی جوون دسته گل مردمو ناکار کردی الانم باید یه جوری جبرانش کنی یا نه؟!

پریزاد با تعجب و عصبانیت نگاهش می کرد و امیربهادر لبخند می زد تا خوب لجش را در بیاورد.
سکوتش را که دید شیطنت کرد: بزن!تو بزنی بدم نمیاد.ولی اگه فکر کردی می تونی حاجی رو با این ناز و اداهات راضی کنی تا واسه یه آمپول ِ ناقابل منو ببره درمونگاه سخت در اشتباهی.تشنج می کنم…اما از در ِ اینجا آمپول نخورده بیرون نمیرم.اونم از دست تو.دیگه خود دانی!

و در کمال ِ آرامش سرش را روی بالشت جا به جا کرد و چشمانش را بست.
تب داشت و تنش می سوخت و حالش خوب نبود ولی نمی خواست از خیر ِ پریزاد هم بگذرد بس که لجباز بود و عاشق!
پریزاد که از یک دندگی های امیربهادر خونش به جوش آمده بود زبانش را روی لب خشکیده اش کشید و گفت: تا…تا وقتی نگی…اون دختره کیه…و باهات…چه…چه نسبتی داره…ممکن نیست اینکارو بکنم!

با چشمان بسته لبخند زد: سوزنت که باز گیر کرد؟!ترسیدی یا هول شدی؟!
— چرا بترسم؟!فقط خوشم نمیاد اینکارو بکنم.فـ…فکر کردی الکیه؟!
-من غلط بکنم.خیلی هم راستکی ِ !بردار بزن.
–نگو امیربهادر!
-باشه من هیچی نمیگم!تو به کارت برس.
–مه لقا کیه؟!
-یه بنده خدا!

پوزخند زد و از حرص و حسادت زبانش کار افتاد: نه بابا؟!خوب شد گفتی.از قضا منم یه بنده خدام منتهی می دونم کی ام و چی ام و از کجا اومدم!پس درست جوابمو بده!
امیربهادر چشم باز کرد و مردانه خندید.
صدایش خش دار بود: انصاف نیست؟!قربون ِ اون خدایی که همچین بنده ای خلق کرده و فرستاده تو بغل ِ خلق الله ای مثل من برم که چی گذاشته سر راهم!اصلا مــــاه!فرشته!پــــری!ای مصبتو شکر!

پریزاد که شدیدا اخم کرده بود از شنیدن ِ صدای بهادر با آن معرکه ی شیرینی که راه انداخته بود نتوانست جلوی باز شدن ابروها و لبخندش را بگیرد.
ولی باید یک جوری حرصش را سر ِ او خالی می کرد یا نه؟!
چون کنارش بود مشتی پهلوی رانش زد و گفت: لوس نشو بهادر!بگو مه لقا کیه؟!
–لوس چی چیه؟!دیگه از این فحشای ناموسی ندی که اگه بدی کلاهمون بد میره تو هم آ!
-امیـــربهادر؟!
–زهرمارو امیربهادر!اصلا اینجوری که صدام می کنی آ حالم بهتر میشه.یه چند بار دیگه بگی کار به قرص و آمپول هم نمی کشه!امتحان کن به جان خودم ضرر نداره!

دستان پریزاد مشت شد و لب هایش را روی هم فشار داد و چپ چپ نگاهش کرد: نمی خوای بگی اون کیه؟!
امیربهادر در چشمان ِ او مکث کرد و ابرو بالا انداخت: الان نه!گفتم که…بذار واسه بعد!
-کی؟!
–نمی دونم!

غیظ کرد: تو…تو اصلا می دونی من چی دارم می کشم؟!
-خوشم باشه!چی می کشی؟!
–شوخی نکن امیربهادر حالم خوب نیست.چجوری می تونی اینقدر بی خیال باشی ؟!
-نیستم!نمیذاری باشم!
–واقعا که خیلی روت زیاده!با اون چیزایی که من دیدم و شنیدم هر کس دیگه ای جای من بود الان تو رو…
–منو چی؟!قیمه قیمه ام می کرد؟!زنده زنده آتیشم می زد؟!باشه…بیا این گردن من از مو باریک تره بگیر از بیخ و بن بزن خیالت راحت بشه!هر کاری دوست داری باهام بکن ولی بازم حرف ِ من همونه که گفتم.وقتش که شد میگم مه لقا کیه و واسه چی اومده ولی الان نمی تونم!

دندان سایید.
دمای بدنش بالا رفته و گر گرفته بود از عصبانیت: فکر می کردم انقدر مرد باشی که اشتباهتو قبول کنی و بابتش بهم توضیح بدی!جای من نیستی که اگه بودی زمین و زمانو می ریختی بهم!
امیربهادر به چشمانش که می رفت تا نرم نرمک بارانی شود زل زد.جدی بود: بهم اعتماد نداری؟!

پریزاد نفس نفس می زد اما منطق هنوز هم میانشان قاضی بود: حیف…حیف که دارم و اگه نداشتم الان حتی به چشمات نگاه هم نمی کردم چه برسه بخوام جوابتو بدم.ولی..ولی با اینکارت باعث میشی به همه چی شک کنم.مخصوصا به همه ی اون حرفایی که بهم زدی و گفتی باهام صادقی ولی انگار نبودی!
–دیوونه نشو پریزاد!انقدر عقلم کمه که بیام به تو خیانت کنم؟!به تو آخه؟!تویی که از جونم هم بیشتر می خوام؟!

پریزاد پوزخند زد: اگه به شما مرداست که شک ندارم همه تون تو همچین موقعیتی همینو میگین.انقدر از خودتون مطمئنین که انگار هیچ وقت اشتباه نمی کنین.با همین چشمای خودم دیدم که مه لقا دستتو گرفته بود و داشت قربون صدقه ات می رفت.تازه گذاشتی صورتتم ببوسه.بعد میگی شک نکنم؟! فکر کردی آدم ِ خائن شاخ و دم داره که بگم فرق می کنی؟!تو هم یه مردی!

امیربهادر لبخند زد: مردا خیانت نمی کنن!خیانت فقط کار ِ نامرداست!
پریزاد در سکوت نگاهش کرد.
بغض داشت!

امیربهادر به چشمان ِ بی قرار و پر گلایه ی معشوقش خیره شد و پر غیظ نفس زد: حسودی کردن بهت میاد لعنتی!خیلی هم بهت میاد!انقدر که دوست دارم تا آخر عمر هیچی نگم و تو رو اینجوری ببینم!نمی دونی چه حالی میده که!نمی دونی…

پریزاد با تعجب نگاهش کرد و سقلمه ای به پهلویش زد که امیربهادر دردش آمد و صورتش با خنده جمع شد.
پریزاد حرصش گرفته بود: خیلی بیشعوری امیربهادر!با نگفتنت عذابم بدی که خوشت بیاد؟!

–د ِتو که شعور داری نزن لامصب.قلوه ام رو از جا کندی!دختر هم انقدر قصی القلب میشه آخه؟!
نیشخند زد: بدترم می تونم باشم ولی حیف که مراعات ِ حاج صادق و حرمت ِ خونه و خونواده اش رو می کنم هیچی بهت نمیگم!
امیربهادر با لبخند به او چشمک زد: جون ِ من؟! بدتر شو ببینم چجوریه؟!

پریزاد به راستی داغ کرده بود!
اگر به اندازه ی امیربهادر نباشد کمتر از او هم احساس گرما نمی کرد بس که از دست ِ شیطنت هایش حرص و جوش می خورد!

با اینکه تا قبل از آن شرمش می شد و قصد نداشت اینکار را بکند ولی برای اینکه یک جوری عصبانیتش را نشان داده باشد با یک تصمیم آنی دستش را داخل پاکت ِ داروها برد و سرنگ را برداشت و ماهرانه سر ِ شیشه ی آمپول را با پوشش سرنگ شکست!

سوزن را که داخل ِ شیشه فرو برد امیربهادر با شک و تعجب پرسید: جدی جدی می خوای بزنی؟!
پریزاد با پوزخند ِ محوی که گوشه ی لب داشت نگاهش کرد.
از همان نگاه هایی که به امیربهادر حالی می کرد پوست از سرش می کند!تا او باشد که اینطور احساساتش رابه بازی نگیرد!

-که من حسودی کنم و تو حالشو ببری و تا آخرعمر هم بهم نگی مه لقا کیه!آره؟!
–شوخی شوخی جدیش نکن پریزاد قرص می خورم تبم می افته آمپول چه صیغه ای ِ دیگه؟!
-مگه واسه همین نفرستادی دنبالم؟!
–حاجی فرستاد!
-که تو هم اصلا دلت نمی خواست!
–معلومه که می خواست.بدم می خواست.منتهی آمپول بهونه بود!نزنی آ!
امیربهادر از آمپول هیچ خوشش نمی آمد.

پریزاد سرنگ را از محلول پر کرد.سر سوزن را بالا گرفت و سرنگ را کمی فشار داد تا هوای داخلش گرفته شود!
-آروم می زنم دردت نیاد!
امیربهادر با اخم به سرنگ نگاه می کرد: درد که به درک، اومدم اومد!کلا از خودش بدم میاد.
پریزاد با زیرکی نگاهش کرد: شاید اگه بگی مه لقا کیه نزنم و جاش بهت قرص بدم!هوم؟!

امیربهادر نگاهش را از سرنگ گرفت و با تردید به چشمان پریزاد انداخت.

سکوت کرده بود که پریزاد سر تکان داد: میگی؟!
امیربهادر بی حرکت نگاهش می کرد.
در نهایت تک سرفه ای کرد و جدی گفت: پشت یا رو؟!
پریزاد ابرویش را از تعجب بالا برد: چی پشت یا رو؟!
امیربهادر با حرکت ِ چشم رو به پایین به خودش اشاره کرد: به دستم می زنی یا برگردم؟!

پریزاد چیزی نگفت!
حقیقتا ماتش برده بود.
یعنی مسئله اینقدر مهم بود که امیربهادر حاضر شود آمپولی که به شدت از آن بیزار بود را به خودش تزریق کند ولی حرفی از نسبتش با مه لقا نزند؟!
پس با این حساب التماس و قسم و گلایه هم بینشان بی نتیجه می ماند!
نمی دانست چطور باید عصبانیتش را بروز بدهد!
قطعا آرام نمی شد.

چیزی نمانده بود سرم امیربهادر تمام شود…و او منتظر به لب های پریزاد خیره بود که بگوید چکار کند!
پریزاد از خشم لبریز بود!
تمام تنش اینبار فقط از سر عصبانیت می لرزید!
سوزن را در آورد و با غیظ داخل ِ تشتی که زهراسادات آورده بود انداخت.
محتویات داخل ِ سرنگ را روی لباس ِ امیربهادر پاشید که صدایش بلند شد: اِ!نکن!پریزاد؟!اِ با توام دختر نکن میگم!

سرنگ را روی سینه اش پرت کرد و از جایش بلند شد و کیف دستی اش را برداشت: اینم از آمپولی که می خواستی.حالا بشین تا تبت بیافته!
امیربهادر با همان سرمی که به دستش بود به پهلو نیم خیز شد: چرا عصبانی میشی؟هیچی هم نگم از کوره در میری؟!کجا میری پریزاد؟!

لحنش نگران بود.
پریزاد زیپ ِ کیفش را بست: جایی که باید باشم.میرم که خوب استراحت کنی تا زود برگردی پیش ِ مهمونت تنها نباشه!
–جایی که باید باشی همینجاست.اینجوری نکن پریزاد!بشین بذار حرف بزنیم!
پوزخند زد و به صورت ِ امیربهادر خیره شد: حرف بزنیم نه…بهتره بگی بشینم و التماستو کنم و تو هم فقط از زیر جواب دادن بهم شونه خالی کنی.اگه می خواستی بگی تا الان اونی که باید از دهنت می شنیدم و به زبون میاوردی.اگه نمیگی یعنی حرفی نداریم که بزنیم.بلا دور باشه.خداحافظ!

و به سرعت سمت ِ درگاه رفت و به امیربهادر که میان سرفه های پی در پی با صدای خش دار از او می خواست برگردد هم توجهی نکرد.
جلوی در با زهراسادات رو در رو شد.
با تعجب به صورت ِ ناراحت پریزاد نگاه کرد:چی شده دخترم؟!امیربهادر حالش چطوره؟!چرا سرفه می کنه؟!

–چیزیش نیست خاله…خیلی هم حالش خوبه!فقط همین الان یه قرص استامینوفن بدین بخوره…بعد از شیش ساعت یکی دیگه بهش بدین تا تبش بیافته.راستی پاشویه ی سرکه سیب هم جواب میده!من دیگه برم…خداحافظ خاله!
و از کنارش رد شد و ازدر بیرون رفت.

–دستت درد نکنه عزیزم ببخش تو زحمت افتادی!
-زحمتی نبود خاله.همسایگی به درد همین روزا می خوره دیگه.ان شاالله بلا دور باشه!
–ممنونم دخترم.چرا عجله می کنی؟!بیا صبحونه حاضر کردم یه چیزی بخور…ناشتا نرو!
کفش هایش را پوشید و ایستاد: میل ندارم خاله مرسی.

پریچهر هنوز داخل ِ حیاط ایستاده بود و با حاج صادق حرف می زد که نظرش به پریزاد جلب شد!
به شدت کنجکاو بود که از موضوع بحث ِ آن دو سر در آورد!
حتما انقدر مهم بود که تمام مدت در موردش حرف می زدند.
کمی بعد پریچهر با حاج صادق خداحافظی کرد و وقتی حاجی از در حیاط بیرون رفت پریچهر سمت دخترش آمد.
خبری از کارن نبود.

(پریزاد)

–کارت تموم شد پریزاد؟!بریم؟!
سرش را رو به پایین حرکت داد و در حالی که هنوز اوقاتش از بابت رفتار امیربهادر تلخ بود لب زد: آره مامان بریم.فکر کنم بابا هم کلی منتظر مونده برگردیم!
–همین چند لحظه پیش رو گوشیم زنگ زد.اون بنده خدا هم عین من نگران شده بود.

زهرا سادات با لبخند ماتی نگاهشان می کرد: به خدا شرمنده ام پریچهر.سر صبحی شما رو هم زا به راه کردیم.از آقا وحید هم حلالیت بگیر.
–ای بابا این چه حرفیه؟!ناسلامتی همسایه ایم.بالاخره باید یه روزی به درد هم بخوریم یا نه؟!ان شاالله امیربهادر هم خیلی زود حالش خوب میشه.

–ان شاالله!به حاجی گفتم واسه اش قربونی کنه!بچه ام راه به راه مریض میشه!تو لواسون که حالش خیلی بد بود.الهی خدا به هیچ بنده ای درد نده و تو هیچ خونه ای غم و غصه نباشه!
–الهی آمین.خدا از دهنت بشنوه خواهر.

–انقدر که اونجا بودیم بهنام و فخرالسادات بهم آرام بخش می دادن دائم خواب بودم.وقتی هم بیدار می شدم می خواستم برم پیش ِ امیربهادربهنام نمیذاشت.می گفت حالش خوبه تو میری حرفتون میشه حال و روزت بهم می ریزه!دیروز هم خواستم برم یه سر بهش بزنم که خونه نبود.خواست ِ خدا بود حاجی واسه نماز صبح بخواد بره مسجد و بچه امو تو کوچه ببینه و بیاردش اینجا!

و با مکث ِ کوتاهی حینی که بغض کرده بود دست روی دست گذاشت و ادامه داد: یعنی میشه حاجی این بچه رو به جوونیش ببخشه و همه چی ختم ِ به خیر بشه؟!

پریچهر با آرامش لبخند زد: چرا نشه؟!پدر و پسرن.به قول خواهرشوهرت سیب پای درخت ِ خودش می افته.اگه گله و شکوه ای هم میونشون باشه آروم آروم رفع میشه.میگن تو هر شری یه خیری خوابیده.شک به دلت راه نده که کار ِ خدا روی حساب و کتابه زهراسادات.شاید قسمت بوده امیربهادر مریض بشه و حاجی اونو ببینه و بیاره خونه ی خودش.بقیه اش هم درست میشه ان شاالله غصه نخور!

نور ِ امید در چشمان ِ زهراسادات نشست و با محبت دست پریچهر را گرفت: خدا کنه!به حق امام زمان اگه این دوتا از خر شیطون پیاده شن و رو به هم نشون بدن و آشتی کنن آ ، تو اولین جمعه یه دیگ آش نذری بار میذارم!

پریچهر لبخند زد و پریزاد ناخودآگاه یاد ِ روزی افتاد که زهراسادات در همین حیاط نذری پزان داشت و آن ها هم دعوت بودند.
یادآوری ِ آن نگاه های بی قرار و دزدکی و بی پروایی های امیربهادر که به وضوح سر به سرش می گذاشت با همه ی شور و هیجانش باز هم کمی از نظرش شیرین نمی آمد؟!
حتی آن شکلات هایی که برای او آورده بود و امیربهادر گمان می کرد متعلق به یاشار است!
چقدر هم بد تلافی اش را سر پریزاد در آورده بود…آن هم با خوراندن ِ یک دانه از همان شکلات هایی که حکم ِ زهرمار را داشت برای پریزاد!
گویی مزه ی تلخش را هنوز زیر دندان داشت!
و بعد هم امیربهادر بود و شیطنت هایی که قلب ِ بی تاب و عاشق ِ پریزاد را دیوانه تر می کرد!

–پریزاد؟!پریزاد با توام دختر؟!حواست کجاست؟!
با تکان ِ دست پریچهر به خود آمد و گنگ نگاهش کرد:هوم؟!
پریچهر لب گزید: وا…کجایی تو یه ریز دارم صدات می زنم؟!

پریزاد نگاه متعجبش را از چشمان ِ منتظر مادرش گرفت و نیم نگاهی به زهراسادات که با لبخند مهربانی به او چشم دوخته بود انداخت و لکنت گرفت: هیـ…هیچی!چیـ…چیزی نیست!بریم؟!

پریچهر چادرش را پیش کشید و زهراسادات بار دیگر اصرار کرد: به خدا تعارف نداریم پریچهر.صبحونه بخورین بعد برین.
–نه دیگه زحمت نمیدیم.وحید هم منتظر ِ برگردیم که بره سرکار.پروانه خونه تنهاست.
زهراسادات که مجاب شده بود سر تکان داد و پریزاد با کم رویی تاکید کرد: خاله حتما قرصی که گفتمو بهش بدین.تبش خیلی بالاست ولی نگران نباشید زود پایین میاد.بلدین سرمشو بکشین؟!
–آره دخترم بلدم.کشیدنش که کاری نداره.
-ما که رفتیم سرمشو بکشین.کمی پنبه بذارید جای سوزن سرم و یه چسب هم بزنید روش که خونریزی نکنه.حتما آب میوه مخصوصا پرتقال و سیب بهش بدین چون باید چرک خشک کناش رو سر ساعت بخوره!اگه..اگه مشکلی بود… یعنی منظورم اینه که…می تونین به من…

خجالت می کشید بگوید اگر کاری بود با او تماس بگیرد.
حس می کرد با گفتن ِ این حرف یک جورایی خودش را تحمیل می کند پس سکوت کرد.
دخترک ِ محتاط و زیرکی که پریچهر بار آورده بود جز این اگر رفتار می کرد جای تعجب داشت.
زهراسادات که متوجه شرم ِ دخترانه ی او شده بود با توجه به سفارشات ِ دقیقی که به خاطر امیربهادر می کرد لبخند زد: باشه عزیزم.خیالت راحته راحت.اگه امیربهادر ِ منه که تا شب به امید خدا سر پا میشه!

پریزاد با شرم لبخند زد.
گفته بود خیالش راحت باشد؟!
زهراسادات هم خوب بلد بود نامحسوس حرف ِ دلش را بزند!
بعد از لحظاتی مادر و دختر از او خداحافظی کردند و بیرون آمدند.

پریزاد رو به مادرش کرد و پرسید: حرفتون با حاج آقا خیلی طول کشید.یعنی انقدرمهم بود؟!
پریچهر نگاه ِ کوتاهی به او انداخت: بالاخره حرف، حرف میاره دخترم!یه چیزایی بود که باید بهش می گفتم.حاج صادق مرد ِ منطقی و خوبیه.
پریزاد ناخواسته کنایه زد: خوب که آره.اما اگه منطقی بود امیربهادر رو درک می کرد!

–اِ وا!نگی جایی این حرفو؟!هر پدری از دید خودش صلاح بچه اشو می خواد.این شما جوونا هستین که حرف ِ ما بزرگ ترا رو یه جوری برداشت می کنین انگار با دشمن ِ خونیتون طرفین!کی میشه همه ی جوونا تو زندگیشون راه درست رو پیدا کنن و انقدر با کاراشون خون به دل ما پدر و مادرا نکنن؟!مگه اینکه معجزه بشه!

پریزاد به لحن گلایه آمیز مادرش لبخند زد: من که همیشه به حرفتون گوش کردم.چرا جمع می بندین؟!
–تو هم جوونی.خطا می کنی.یه وقتایی هم شده به حرفم گوش نکردی ولی گذاشتم پای خامی و بی تجربگیت!
-مگه چکار کردم؟!

پریچهر با اخم کمرنگی چپ چپ نگاهش کرد: فکر نکن خبر ندارم اون شب تو لواسون رفته بودی پشت بوم که امیربهادر رو ببینی.صبحش هم واسه اینکه زیر بارون مونده بودی تب کردی اما به روم نیاوردم.امیربهادر هم بدتر از تو به اون حال افتاده بود که آخرشم کارش به بیمارستان کشید.من مادرم و حواسم شیش دونگ به بچه ام هست.درست عین ِ حاج صادق که با همه ی کدورتا بازم امیربهادر رو که ببینه دلش به هوای پسرش می لرزه.وگرنه سر صبحی تو این حال دستشو نمی گرفت بیاردش خونه اش!

پریزاد مات و مبهوت به صورت مادرش نگاه می کرد.
انگار که با همان جمله ی اول یک سطل آب سرد روی سرش خالی کرده باشند: شـ…شما…از…از کجا…فهمیدین که…

همه ی ترسش از این بود مادرش همه چیز را با چشمان خودش دیده باشد!
اما نه…
اگر دیده بود که اینقدر آرام رفتار نمی کرد.
امان از دست ِ امیربهادر که مراعات ِ هیچ چیز را نمی کرد!

–صبح چترتو روی پشت بوم پیدا کردم.انقدر هول بودی که جاش گذاشتی؟!
پریزاد سکوت کرد.
پس مادرش آنجا نبوده و قاعدتا چیزی هم ندیده است.
در دلش خدا را شکر کرد و به سرعت هم شرمش آمد از این حرف!
چرا که نمی خواست هیچ چیز را از او پنهان کند ولی مجبور بود.
اگر با گفتن حقیقت نگاه پریچهر نسبت به امیربهادر تغییر کند چه؟!

–چرا ساکتی؟!مگه من نگفتم تا بهت اجازه ندادم نباید بهادر رو ببینی؟!با خودت فکرنکردی اگه نصف شب فریده یا یاشار تو رو روی پشت بوم ببینن که به خاطر امیربهادر رفتی اونجا یه عالم لغز بارمون می کنن؟!اون موقع چجوری می خواستی جلوی باباتو بگیری؟!این جماعت به پاره ی تن خودشونم رحم نکردن و امیربهادر طفل معصوم تو اوج جوونی آواره ی کوچه و خیابون شد و از چشم ِ هزار کس افتاد فقط واسه اینکه بخواد به میل خودش زندگی کنه!دیگه ببین واسه یه دختر چه حرفای صد من یه غازی می تونن بسازن.چرا بیخود و بی جهت بهونه میدی دستشون؟!

پریزاد در سکوت قدم بر می داشت و سربه زیر بود: نتونستم…نشد…خیلی…خیلی نگرانش بودم!
نفسش را با عصبانیت بیرون داد و پر چادرش را که عقب رفته بود کمی جلو کشید: آخه اینم شد دلیل؟!با این حرفا فقط می تونی دل عاشقتو آروم کنی دخترم.باهاش نمی تونی دهن ِ یه مشت آدم ِ حرافو ببندی.بعد از این حواستو بیشتر جمع کن.باشه؟!

سرش را تکان داد.
دل پریچهر به شدت از دست سر به هوایی های دخترکش پر بود.
پریزاد در فکر امیربهادر بود و اینکه به هیچ وجه حاضر نمی شد از نسبتش با مه لقا چیزی بگوید!
مگر چه رابطه ای میانشان بود که یک توضیح ِ کوچک هم بابتش نمی داد و مرتب آن را به بعد موکول می کرد؟!
یعنی تا این حد از بازگوی حقیقت واهمه داشت؟!
نکند واقعا چیزی میانشان باشد که او می ترسد به زبان بیاورد؟!

**************
وحید بعد از صبحانه به نیت کار از خانه بیرون رفت.
پروانه از خواب بیدار شده بود و داخل آشپزخانه کنار پریزاد نشسته و صبحانه اش را می خورد.
پریزاد لقمه ی کوچکی برای خواهرش گرفت و آن را با لبخند دستش داد.
مادرش کنار کابینت ایستاده و برنج هایی که داخل سینی ریخته بود را پاک می کرد.

پریزاد که لقمه را به پروانه داد استکان خودش را برداشت و جرعه ای چای نوشید.
در همان حال هم زیر زیرکی مادرش را می پایید.
استکان را داخل نعلبکی گذاشت و با تک سرفه ای گلویش را صاف کرد: مامان؟!
پریچهر بی آنکه سرش را از روی سینی برنج بلند کند جواب داد: جانم؟!
-به حاج صادق چی می گفتی؟!

پریچهر سکوت کرد.
نگاهش را از سینی گرفت و نظری به دخترش انداخت: چطور؟!
-همینجوری پرسیدم. دیدم تو اتاق داشتی واسه بابا تعریف می کردی.ولی درست نشنیدم.
–اون موقع تو هال بودی؟!

سرش را تکان داد و پریچهر نفس عمیق کشید.
برنج ها را داخل ظرف ریخت و جلوی سینک ایستاد.
شیر آب را باز کرد و حینی که دستش را میان برنج ها حرکت می داد تا خوب شسته شوند گفت: به حاج آقا گفتم با یاشار و مادرش حرف بزنه که یکی دو شب خواستگاری رو عقب بندازن.
پریزاد با دهان نیمه باز به او نگاه می کرد.
بهت زده پرسید: واقعا؟!آخه چرا؟!

–چرا نداره دخترم!یه نگاه به خودت تو آینه انداختی؟!تو همین چند ساعت یه بند انگشت زیر چشمات گود افتاده.به حاجی گفتم پریزاد یه کم ناخوش احوال ِ و خودمون هم فعلا آمادگیشو نداریم.یه کم هم در مورد تو پرسید و…این شد که رشته ی صحبتمون طولانی شد.
-اون وقت…حاج صادق چی گفت؟!
–چی بگه بنده خدا؟!گفت هر جور شما راحت باشین ما هم همون کارو می کنیم!

پریزاد سکوت کرده بود.
پریچهر ظرفی که در آن برنج ها را خیسانده بود را روی کابینت گذاشت و به صورت ِ آرام دخترش که به استکان چای خیره بود نگاه کرد: چی شد؟!می بینم که زیادم خوشحال نشدی؟!

پریزاد به سرعت سر بلند کرد: چی؟!نه…نه اینجوری نیست!
–چرا نیست؟!قشنگ معلومه دمغ شدی.نکنه دوست داشتی یاشار همین امشب بیاد خواستگاریت؟!اگه آره بگو که به حاج صادق بگم قرارو کنسـ…

-نه مامان.به خدا فقط تعجب کردم.آخه اصلا توقعشو نداشتم اینکارو بکنید.اتفاقا خیلی هم بهتر شد.حداقل تو این فاصله خوب فکرامو می کنم!
پریچهر حیران پیش رفت و کنار میز ایستاد: دختر تو مگه دیوونه شدی؟!دیگه چه فکری می خوای بکنی؟!مگه نگفتی جوابت بهش منفیه؟!

پریزاد با اخم کمرنگی نگاهش را از چشمان ِ متعجب مادرش گرفت: نمی…نمی دونم!شا…شایدم…نظرم عوض شد!آدم که از فرداش…خـ…خبر…نداره!
–مثل اینکه جدی جدی زده به سرت؟!پس امیربهادر چی؟!ببینم نکنه حرفتون شده باشه و تو به من چیزی نمیگی؟!

کمی هول شد و برای همین هم به لکنت افتاد: نه…نه مامان..اصلا مسئله..ایـ…این نیست!
–پس چیه؟!تعریف کن ببینم چی شده؟!
-هیچی…فقط می خوام واسه چند روز…به…به هیچی و هیچ کس…فکر نکنم…حتی…حتی امیـ…امیربهادر!

پریچهر پوفی کرد و با ناراحتی دستش را به کمر زد: تو یه چیزیت هست.فقط نمی دونم چرا نمی خوای بگی؟!باشه دخترم این زندگی مال ِ خودته.هر گلی هم زدی به سر خودت زدی.هر تصمیمی بگیری بدون من و بابات پشتتیم.ولی اگه بخوای عجولانه کاری کنی یا حرفی بزنی بدون بعدش اونی که می خواستی و انتظارشو داشتی نمیشه.فقط یه عمر باید پشیمونیش رو به جون بکشی و صداتم در نیاد.من نمیگم یاشار پسر ِ بدیه چون چیزی ازش ندیدم که بخوام رو جوون ِ مردم عیب و ایراد بذارم…منتهی امیربهادر هم واسه من به همون اندازه محترمه!نه جلوی من خطایی کرده که بخوام قضاوتش کنم نه حرفی زده.ازدواج که خاله بازی نیست امروز بگی اینو می خوام و فردا هم بگی نظرم عوض شده و اون یکی بهتر…….

پریزاد که کلافه و عصبی شده بود با بغض میان حرف مادرش آمد و از پشت میز بلند شد: من نگفتم جوابم به یاشار مثبته!فقط گفتم واسه یه مدت نه می خوام به یاشار فکر کنم نه به امیربهادر.این روزا انقدر بهم ریخته و پریشونم مامان که از خودمم سیر شدم چه برسه بخوام به آینده ام حتی فکر کنم.اتفاقا دستتم می بوسم که خواستگاری رو عقب انداختی.بدون انقدر خوشحالم که حد نداره.ولی تو رو خدا…تو رو جون هر کی که دوست داری بذار واسه چند روز تو خودم باشم.ازم هیچی نپرس مامان.یه کم که آروم شم همه چیو واسه ات تعریف می کنم ولی الان نه!خواهش می کنم!

می لرزید.
پریچهر حالش را می دید و نمی توانست بی تفاوت بگذرد!
پروانه با تعجب به آن دو نگاه می کرد!
پریچهر خواست چیزی بگوید که پریزاد از آشپزخانه بیرون رفت و مستقیم سمت اتاقش دوید!
پریچهر از همانجا صدایش زد ولی پریزاد جوابی نداد و در اتاق را محکم بست و قفلش را هم زد که مزاحمش نشوند!

لب هایش را که تا آن موقع محکم روی هم نگه داشته بود تا صدای گریه اش بلند نشود با بغضی که آماده ی باریدن بود لرزید و به هق هق افتاد.
سمت ِ تختش رفت و لب آن نشست.
با هر دو دست صورتش را پوشاند و گریه کرد.
انقدر دلش از امیربهادر پر بود که نمی دانست چه می گوید.
فکر می کرد با گفتن این حرف ها که می دانست محال است و غیرممکن، می تواند در خفا خودش را آرام کند و یک انتقام کوچک اما مصلحتی از امیربهادرش بگیرد!
زمانی که امیربهادر را باور نداشت و عشقش را قبول نمی کرد در پی آن بود که بهادر احساسش را نسبت به او به اثبات برساند.
همین هم شد و او ثابت کرد که در عشق حرف اول را می زند.

اما حالا با وجود مه لقا و رابطه ی نزدیکش با امیربهادر آن اعتماد شاید هنوز هم پابرجا باشد چرا که عشقش به بهادر حقیقی بود…ولی حس می کرد قلبش شکسته و جایی میان سینه اش از درد ِ عشق می سوزد و درد می کند!

لحظه ای به این فکر کرد می تواند محض انتقام هم که شده به یاشار جواب مثبت بدهد؟!
دستانش را از روی صورتش برداشت و مستاصل نگاهش را اطراف اتاق چرخاند.
با بغض سر تکان داد: نه…نمی تونم…نمیشه…اگه با امیربهادر نتونم باشم…با…با هیچ کس ِ دیگه هم…

آن بغض سنگین امانش نداد.
مثل ابر بهار می بارید و در دل ناله می کرد!

یک آن از روی تخت بلند شد و با دو قدم بلند سمت کمد لباس هایش خیز برداشت.
هنوز هم گلی که شب خواستگاری با خودش آورده بود را به رسم یادگار نگه داشته بود.
آن را از گوشه ی کمدش برداشت و با گریه نگاهش کرد.

چرا با نگاه کردن به تک تک گلبرگ های خشکیده اش یک گوشه از آن خاطره ی منحوس برایش زنده می شد؟!
مه لقا و قربان صدقه رفتن هایش…
نزدیکی اش به امیربهادر و بوسه ای که به صورتش زده بود.
هر بار که به آن فکر می کرد قلبش بیشتر از قبل تیر می کشید و دردش آزاردهنده تر می شد!

به حدی عصبانی بود که نمی فهمید چه کار می کند.
شاخه های گل را میان انگشتانش مچاله کرد و ریز کرد و تکه تکه روی زمین انداخت!
با هق هق پایش را بلند کرد که لگدشان کند ولی برای لحظه ای پشیمان شد.
مسخ شده و نالان به آن ها نگاه می کرد.
روی زانو افتاد و سمتشان خم شد.
آن ها را در مشتش گرفت و نگاهشان کرد.
دیگر زیبایی سابق را نداشتند!
هر چند خشک شده بودند ولی چون برای اولین بار از امیربهادر گل گرفته بود ارزش هر چیزی را داشتند!حتی اگر بخواهد تا ابد نگهشان دارد!
حتی اگر این آخرین گلی باشد که از دستان او می گیرد…

یک جعبه ی کوچک فانتزی از داخل کمدش برداشت و گل های پر پر شده را داخلش ریخت.
آن را جای اینکه داخل کمد برگرداند اینبار روی عسلی کنار تختش گذاشت!
که جلوی چشمش باشد.
که هر ثانیه نگاهش به آن بیافتد و باور کند همه ی امیدهایش از بین رفته و دیگر هیچ چیزی برایش نمانده است تا به آن دل خوش کند!

به این امید که امیربهادر با او تماس گرفته باشد گوشی اش را چک کرد.
شاید دلش به رحم آمده و پیامی فرستاده و در آن توضیح داده باشد که مه لقا کیست!

اما با دیدن باکس خالی پیام هایش و اینکه هیچ تماسی از جانب او نداشت قلبش زیر و رو شد و گوشی اش را روی تخت پرت کرد.
موهایش را چنگ زد و کشید و پایش را با گریه بر زمین کوبید!
داشت دیوانه می شد از این همه قساوت!

مغزش دیگر کار نمی کرد.
نمی دانست چکار باید بکند.
امیربهادر که حرفی نمی زد و یاشار هم دم به ثانیه از جانب ِ او ذکر ِ مصیبت می خواند.
می خواست حرف هایش را باور نکند ولی او هم زیاد از حد مطمئن حرف می زد.
از طرفی امیربهادر با سکوتش به این شک و شبهه ها دامن می زد.
پریزاد رو حساب ِ چه چیز باید اعتماد می کرد وقتی امیربهادر هیچ توضیحی بابت آن غریبه به او نمی داد؟!
نه اطمینانی به گفته های یاشار داشت و نه می توانست به امیربهادر و انکارهای زیرپوستی اش بسنده کند!
*************

پریچهر نگاهی به صورت ناراحت دخترش انداخت و لبخند زد: چرا سگرمه هاتو کشیدی تو هم؟!مگه همیشه دوست نداشتی بیای آرایشگاه؟!
پریزاد دستی به صورت خود کشید: نیازی نبود.اصلا حوصله شو نداشتم.
–اتفاقا خیلی هم خوب شد دوتایی اومدیم.
-یه روز دیگه هم می شد بیایم.حالا چرا امروز؟!
–فرداشب قرار ِ خواستگار بیاد!می خوای همینجوری بری جلوشون؟تازه این دفعه حاج صادق هم باهاشون هست.
-خب باشه!چیش عجیبه؟!
–حاج آقا که باشه مجلس رسمی تر میشه.اون سری حکمش بیشتر مهمونی بود تا خواستگاری.یه دورهمی گرفته بودیم انگار!

پریزاد چیزی نگفت.
به زورمادرش آمده بود و هیچ دل خوشی نسبت به این مراسم نداشت.

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *