رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت35

Rate this post

رمان شب سیاه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

پدرام نگاهی بهم انداخت و همین طور که کتش در می اورد اروم گفت

-مانا اینجا چیکار میکنی؟

عین خر مونده بودم توی گل.. واقعا هم راست میگفت .. من اینجا مثلا چه غلطی میکردم ؟ تندی آب دهنمو غورت دادم و گفتم ..

– اممم.. اخه .. چیزه.. نه اینکه من خیلی توی بیماریستان حالم گرفته شده بود .. امدم رو تخت تو یکم دراز کشیدم چون هم فضاش بهتره هم نور کافی میرسه ..

دستشو توی جیبش فرو کرد و یکی از ابروهاش بالا انداخت

– اتاق های دیگه هم بود که نور دهی خوبی داشته باشه

لبخندی زدم و گفتم

-اخه من اجازه ورود به اونارو ندارم .. تا الانم نرفتم داخلشون .. گفتم شاید ناراحت بشی!

انگار قانع شده بود چون سری تکون داد و کمی نزدیک تر امد

دفترچه بی صاحاب بد جوری توی لباسم بازی میکرد و فقط خدا خدا میکردم که یهویی از اون زیر نیوفته پایین

همین طور که توی فکر بودم و هی داشم با خودم کلنجار میرفتم یهو با فرو رفتن توی به جای گرم نفسمو حبس کردم و چشم هامو بستم

-ببخش مانا ولی خیلی مظلوم شده بودی نتونستم جلوی خودمو بگیرم

سرمو روی شونش گذاشتم و سعی کردم این بغل توی تک تک سلول هام مثل مسکن تزریق کنم

نمیدونم چند ثانیه یا چند دقیقه توی بغلش بودم .. اما انگار برای من یک عمر بود

دستمو دور کمرش گره کردم و بیشتر سرمو توی سینش فشار دادم .. پدرام هم اروم موهامو نوازش میکرد و گاهی روی سرمو میبوسید

محو کار هاش بودم که منو از خودش جدا کرد و به شوخی گفت

-خب خب میبینم آقاتون امده نمی خوای خستگیش در بیاری؟

چشم هامو ریز کردم و گفتم

-چطوری در بیارم ؟؟

خنده بلندی کرد و به لپش اشاره کرد ..

-مثلا با یه بوس..

از خجالت سرمو پایین انداختم و خواستم بگم نه ..که سریع پرید وسط و تند گفت

-بدو بدو از الان باید یاد بگیری برای بعدا

آهی کوتاهی کشیدم و سریع روی پام بلند شدم و لبامو روی لپش گذاشتم

ولی هنوز کامل بوسش نکرده بودم که سرشو برگردوند و لباش بین لبم گذاشت .

توی آشپزخونه درگیر پیدا کردن وسایل سوپ بودم که یهو با جیغ گلی هراسون از جا پریدم و دستمو روی قلبم گذاشتم

-واییییییی خانومممممممم شما اینجا چیکار میکنید؟؟؟

همین طور ک تند تند نفس میکشیدم تا حالم بهتر بشه با حرص گفتم

-گلی مردم و زنده شدم .. اه
چرا این طوری رفتار میکنی،،؟؟

-خب شما نباید بیاید اینجا .. اقا ورودتون ممنوع کرده

تازه یکم بهتر شده بودم .. لبخندی زدم و گفتم

-پدرام بالاس..خودش گفت هوس دست پختمو کرده حالا هم لطفا برو تو نمی خواد اینجا باشی

خیره نگاهم کرد و نچی گفت

-نه خانوم منم هستم دم دستت

کلافه سرمو پایین انداختم و به ادامه کارم رسیدم .. اصلا خوشم نمی امد موقع کار یکی کنارم. بشه مخصوصا گلی که هی میگفت اینو بریز .. اونو نریز .. این بده اون خوبه

دستمال روی اپن پرت کردم و تکیه دادم بهش .. می خواستم ببینم چقدر این آدم پررو هستش

اما بدبختی بدتر از این حرفا بود و اصلا هم به روی خودش نیورد و به ادامه کارش میرسید

چندتا فش خواستم نثارش کنم ولی بعد لعنت به شیطونی فرستادم و از آشپز خونه بیرون امدم

همین طور که داشتم غر میزدم و بیرون می امدم یهویی با حلقه شدن دست کسی جیغی کشیدم و طرفش برگشتم ..

ولی بعد با دیدن پدرام اخم هامو جمع کردم و گفتم

-آخر امروز منو به کشتن میدین.. این چه کاریه ؟؟

-بغل کردم دیگه ..

لبامو جمع کردم و گفتم

-آدم این جوری بغل میکنه؟؟

-من خانومم هرجور بخوام بغل میکنم

با حرفش دلم زیر و رو شد و دستمو دور گردنش انداختم .. ای کاش پدرام بعد از اینکه موضوع دزدیدن دفتر بفهمه هم همین طوری مهربون رفتار کنه!

بعد از خوردن ناهار و یکم گپ زدن با پدرام
بلاخره تصمیم به رفتن گرفت و طرف اتاقش رفت تا لباس هاشو عوض کنه

نگاهی به کل خونه انداختم و با ندیدن گلی سریع دست توی سوتینم کردم و دفترچه بدبخت در اوردم

از ترس مونده بودم که کجا مخفیش کنم .. بی فکر همون وسط مبل فشارش دادم و روش نشستم .. حداقل اینجا بهتر از جاهای دیگس

با پایین امدن پدرام سیخ زده از جام بلند شدم و گفتم

-پدرام کجا میری؟؟

نگاهی بهم انداخت و با تعجب دستشو بالا اورد

-امم منظورم اینه می خوام شام درست کنم گفتم ببینم کی میای

ولی بعد پیش خودم گفتم مرض خب..میمیری بگی کجا میری؟

-مشخص نیست.. اگه امدم که شام باهم میخوریم اگه نه که خودت بخور

سری تکون دادم که جلو امد و دوباره به لپش اشاره کرد ، این بار بدون حرف تند و سریع لپشو بوس کردم و عقب امدم

پدرام هم از اون لبخند های نادرش روی لب اورد و خدافظی کوتاهی کرد

دل تو دلم نبود برای دیدن دفترچه .. سریع از لای مبل بیرون کشیدمش و بدو بدو از پله ها بالا رفتم

با رسیدن به اتاق نفسی راحت کشیدم و درو قفل کردم ..

برام جالب بود که باز خودمو توی اتاق پدرام انداخته بودم چون به نظرم تنها جایی بود که از همه جا امنیتش بیشتر بود.. روی تخت خودمو انداختم و دفترچه باز کردم

صفحه اولش جز نوشتن چندتا حساب کوچیک چیز دیگه ای ندیدم .. اما هرچی جلو تر میرفتم انگار تعداد نوشته ها بیشتر میشد

اینکه چندتا کار انجام داده و با کیا کار میکرده همگی نوشته شده بود

موهامو پشت گوشم دادم و تند تند صفحه هارو زدم جلو .. حتی داخلش از ماموریت های پلیسیش هم نوشته بود

ولی چطور ممکنه یه پلیس خلافکار هم باشه ؟؟ واقعا نمیشد به هیچکس اعتماد کرد

تا آخر دفترچه نگاه کردم و جزع به جزعش خوندم .. گاهی وقتا واقعا نا امید میشدم از اینکه همچین آدمی دوس دارم

کار هایی که حتی شیطون هم فکرش نمیرسید ولی بازم به نظرم این تمومش نبود ..

از افسوس آهی کشیدم و دفترچه توی مشتم گرفتم می خواستم زود تر با امیر تماس بگیرم و بگم که کار نیمه تمومش تموم کردم ..
باید هرچه زودتر خانوادمو میدیدم حالا به هر قیمتی

سمت در رفتم و بازش کردم که یهو گلی از پایین صدام زد

ارامشمو حفظ کردم و داد زدم

-جانم گلی

-خانووووم اقا گفتن شب میان منتظرش باشین

از نرده ها یکم خم شدم و گفتم

-باشه باشه..

با اسمش تازه فهمیدم که اگه این مدارک به دست امیر بیوفته باید برای همیشه با پدرام خدافظی کنم..

ظرف پفکو جلوی خودم کشیدم و بالشت کنارم تنظیم کردم و روش حسابی لم دادم

تند تند پفک هارو میخوردم و به زمین خیره شده بودم

تا حالا انقدر به مرض دوگانگی نرسیده بودم .. از یه طرف پدرام و کار های بدش و از یه طرف هم خانوادم

مونده بودم سر دو راهی هیچ غلطی هم نمی تونستم بکنم

دوباره ‌پفکی توی دهنم گذاشتم که با حس لب های داغی روی گردنم هراسون از توی فکر بیرون امدم و به عقب برگشتم

-عهههه پدرامم این چه کاریه؟

به صفحه تلویزیون اشاره کرد و گفت

-والا تو زل زدی چشم هم بر نمیداری من چیکار میکنم؟؟

رومو سمت تلویزیون برگردوندم و با دیدن صحنه لب تو لب دختر و پسره هینی کشیدم و دستمو روی چشمم گذاشتم

-اه این چیه پدرام بزن یه کانال دیگه

خنده ای کرد و خودشو روی مبل کنارم انداخت و گفت

-نه دیگه تا الان ک خیلی محوش بودی حالا هم قراره باهم نگاه کنیم

آب دهنمو غورت دادم و زل زدم به تصویر
پسره بد جوری افتاده بود روی دختره و داشت میبوسیدش یا شاید هم داشت میخوردش

کم کم پایین رفت و تاپش پاره کرد و خودشو روش انداخت

یکی از چشم هامو بستم و با اون یکی به پدرام نگاه کردم

همچین داشت لبخند ملیح میزد که شیطونه میگفت پاشم با متکا بزنم توی صورتش..

همین طور که زل زده بودم بهش یهو گفت

-اووووف جونننننن چه عشقی میکنه پسره با این حوری

از حرص دندون هامو فشار دادم و خم شدم تلویزیون کلا خاموش کردم

پسره احمق خجالت نمیکشه جلو من از اون دختره تعریف میکنه.. حالا حالیت میکنم اقا پدرام وایسا..

با دیدن تلویزیون خاموش اخم هاشو جمع کرد و گفت

-عههه برای چی تلویزیون خاموش میکنی؟؟ تازه داشتن وارد مرحله میشدن

چشم غوره ای بهش رفتم و گفتم

-که وارد مرحله میشدن !؟

لبخندی زد و گفت

-ارررره دیگه .. اولش لب تو لب و بعدشم یکم مالش و در اوردن لباس ها

به اینجاش که رسید مکثی کرد و گفت

-البته اگه من بودم که لباساشو جر میدادم .. وحشی بهتره !

ظرف پفک کوبیدم توی سینش و کنترل پرت کردم طرفش

-بگیر اینو بشین نگاه کن خودت.. تمام رفتاراشم حفظ کن که با دوس دخترت رفتار کنی

بعد از حرفم بلند شدم ک سمت اتاق برم ولی بین راه دستمو گرفت و طرف خودش کشید

پرسشی بهش نگاه کردم ک گفت

-خب چرا خودت کامل نمیکنی برام که برم با دوس دخترم؟

دندون هامو فشار دادم و گفتم

-اخه سایز من به اونا نمیخوره .. ماشالله اونا همگی هشتاد و پنج و نود و پنجم

بعد حرفم تازه فهمیدم چی گفتم سریع دستمو روی دهنم گذاشتم و سرمو پایین انداختم

پدرام با خنده دستشو از زیر لباسم بالا اورد و گفت

-ولی اینارو بیشتر دوس دارم چون خوش دست تره

با خنده پسش زدم و خواستم چیزی بگم که یهو یکی از نگهبان ها وارد خونه شد و با استرس تند گفت

-اقا پدرام میشه یه لحظه بیاید

پدرام زیر لب استغفراللهی گفت و با دست اشاره کرد که برو خودم میام

هم خندم گرفته بود از قیافش و هم فضولیم گل کرده بود که این چه کاری داشته؟

-شیطونه میگه برم بزنم پدرشو در بیارم که عین یابو سرشو انداخت پایین و امد تو ! اه اه
دستمو روی دستش گذاشتم تا آرومش کنم ولی از جاش بلند شد و همین طور که غر میزد طرف در رفت

تندی دنبالش رفتم و جلوش وایسادم

-پدرام نری کاری انجام بدی ها! ببین همین الانشم ابروم رفت به خاطر تو

اخم ریزی کرد و در جوابم گفت :

-با من بودن برات بی ابرویی هست ؟؟

اه خدا این پسر چقدر خنگه یدونه زدم توی پیشونیم و گفتم

-نه منظورم این نیست.. اخه این کار ها مال اتاق خوابه ! بعدشم شاید کار مهمی داره ..

شیطون زبونشو روی لبش کشید و گفت

-پس یعنی اگه ببرمت توی اتاق خواب همه چیز حله؟

پوفی کشیدم و برای اروم شدنش ناچار گفتم

-اره اره

باشه گفت و با لبخند سمت حیاط رفت
لبخندی به این شیطنتش زدم و سریع خودمو به اتاقم رسوندم تا دفترچه سر جاش بزارم

فعلا خیلی زود بود تا بخوام همه چیز برای امیر افشا کنم

داشتم از پله ها بالا میرفتم که سر و کله گلی پیدا شد و بین راه صدام زد

سوالی نگاش کردم که به میز غذا اشاره ای کرد و گفت

-خانوم غذا میخوردید بعد میرفتید بالا ..

سری تکون دادم و گفتم

-ولی پدرام که هنوز نیومده

-اقا پیغام دادن که خودتون بخورید .. نمیرسه برای شام

خواستم اعتراض کنم ولی خب چه فایده؟ وقتی براش مهم نیست دیگه چی می تونم بهش بگم؟

خودمو به میز رسوندم و مقداری توی بشقاب کشیدم .. شده بودم مثل این بی کس و کار ها که هیچ کسیو ندارن

حتی پدرام هم نبود تا باهم غذا بخوریم .. پوفی کشیدم و قاشق دیگه ای از غذام خوردم که با صدای زنگ تلفن به هوای اینکه پدرام باشه با لبخند بلند شدم و داد زدم

-گلی من خودم جواببب میدم

سریع تلفن برداشتم و با شوق گفتم

-الووو سلام

-…
با نشنیدن صدایی دوباره گفتم

-الوووو

-مانا؟

با شنیدن اسمم اونم از صدای یه غریبه ای دهنمو غورت دادم و گفتم

-شما؟؟

-امیرم شناختی؟

نفسمو بیرون فرستادم و گفتم

-اره شناختم خوبی؟

-مرسی چه خبر؟

-هیچی .. چیزی شده زنگ زدی؟

-اره.. می خواستم با خودت حرف بزنم که انگار شانس این بار باهم بود وگرنه قبلا هم زنگ زده بودم ولی خود پدرام جواب داد

با شنیدن اسم پدرام یه جوری شدم که داشتم بی خبر ازش با امیر حرف میزدم!

-الو مانا هستی؟؟

افکار توی سرمو پس زدم و تند گفتم

-اره اره ..

-میگم چیشد تونستی گیر بیاری؟؟

-نه هنوز ..

-باشه پس . گیر اوردی حتما بهم زنگ بزن ..

به خاطر دروغی که گفته بودم کمی استرس داشتم ولی باشه ای گفتم و خواستم قطع کنم که با شنیدن صدای پدرام
مو به تنم سیخ شد

-مانا با کی داری حرف میزنی ؟

سمت پدرام برگشتم و با تته پته گفتم

-با امیر

دستی به چونش کشید و گفت

-خب چرا اون وقت ؟

پوفی کشیدم ‌و سرمو پایین انداختم .. مونده بودم چی بگم !!
با امدن فکری توی ذهنم سریع گفتم

-اخه نگران سارا شده بود ! زنگ زد ببینه پیش من امده یا نه

-مگه خودش گوشی نداره؟

کلافه گفتم

-اه من چمیدونم پدرام . هی وایسادی و داری منو باز خواست میکنی

رو ازش برگردوندم و سمت میز رفتم تا ادامه غذامو بخورم

نگاهی به پدرام کردم و گفتم

– نمی خوری مگه ؟

و بعد یه قاشق پر توی دهنم گذاشتم

-نه .. بیرون یه چیزی خوردم

با همون دهن پر دوباره گفتم

– چیکارت داشت این پسره؟

-هیچی یکم حرف راجب کار

شونه هامو بالا انداختم و یکم نوشیدنی توی لیوان ریختم
این سری رنگش فرق داشت و یه بویی هم میداد .. ولی خب بعد پیش خودم گفتم
لابد گلی فکر کرده پدرام هم شاید بیاد برای همین از اون نوشابه مارک ها برام گذاشته

لیوانو به دهنم نزدیک کردم و کمی ازش خوردم

بر خلاف بوی گندس ولی طعم باحالی داشت
تازه اشتهامم انگار داشت باز میکرد

دوباره تند تند چند قاشق خوردم و پشتش از همون نوشیدنی خوردم .. دیگه تهش داشت در می امد

با تموم شدن بشقابم خواستم یه دیس دیگه بکشم ولی یهو سرم گیج رفت و دوباره روی صندلی نشستم

نگاهی به اطراف کردم تا حالم کمی بهتر شه ولی با دیدن پدرام یه لحظه حس کردم داغ شدم

سه دکمه اول پیرهنشو باز کرده بود و اون سینه سفید و وزشکاریش انداخته بود بیرون

نا خود آگاه از پشت میز بلند شدم و سمتش رفتم

دلم می خواست دست بزارم روی اون عضله ها .. نوازششون کنم .. سرمو بزارم روشون و بخوابم

دست کشیدم روی سینش و زل زدم توی چشماش

پدرام تعجب زده نگاهی بهم انداخت و گفت

-مانا چیکار میکنی؟

سرمو توی گودی گردنش فرو کردم و اروم گفتم

-اومممم چه بوی خوبی میدی ..

منو از خودش جدا کرد و با چندشی صورتشو جمع کرد و گفت

-دهنت چه بویی میده.. مشروب خوردی؟

نوچچچچ کش داری گفتم و رومو سمت میز کردم

-فقط از اون نوشابه خوشمزه ها خوردمممم

دست خودم نبود ولی هی موقع حرف زدن کلمات میکشیدم و چشم هامو خمار میکردم

-گیج اون شراب بوده .. نه نوشابه …

-نه نوشااااااابه بوددددد خودم فهمیدم

پوفی کشید و روی مبل نشوندم ..

-بشین همین جا من برم چایی بریزم

سری ستکون دادم و سرمو روی مبل گذاشتم ولی بعد با دیدن دستگاه تلویزیون روشنش کردم و روی شاد ترین موسیقی کانال گذاشتم

زنه عرب بود و مدام به کمرش پیچ و خم میداد و سینه هاش میلرزوند..
آهنگش لنتی انقدر قر داشت که کمر منم به رقص گرفته بود

از خدا خواسته بلند شدم و مثل زنه کمرمو تکون دادم ولی بعد به یاد لباس عربی که توی کمد دارم اهنگ روی استوپ گذاشتم و با دو سمت اتاق رفتم

دلم می خواست انرژیم کامللل خالی کنم و این گرمای درونمو بریزم بیرون

پامو روی پله اول گذاشتم و زنجیر های دور کمرم صدایی داد و دوباره بهم خوردند

اهنگ انقدر زیاد بود که حتی صدا هم به صدا نمیرسید
تند تند پله هارو پایین امدم و همین طور هم بدنمو تکون دادم

ضرب اهنگ به قدری بالا بود که منم شارژ میکرد و می خواستم خودمو توی گم کنم

تند تند کمرمو میچرخوندم و با دستم مو هامو بالای سرم میبردم

رقص عربی یادمه از بچگی توی خانواده زبون زد بودم .. همه دوس داشتن رقصیدنمو اما خب این اتفاق ها همگی باعث شده بود که هیچ وقت اینجا نرقصم
تا امشب ک بد جوری دلم می خواست خودمو خالی کنم

یه سینه هام چرخشی دادم و خواستم پای سمت راستمو بالا بیارم که چشم هام قفل صورت پدرام شد

همچین محور شده بود که حتی پلک هم نمی خواست بزنه
لبخندی زدم و با ریتم بدنمو تکون میدادم و سعی میکردم با حرکاتم جذبش کنم

نگاهش بد جوری خیره بدنم بود .. اهنگ عربی کمی اروم تر شد ولی با ضرب ریز

تند تند شروع کردم به لرزوندن بدنم و موهامو با دستمو بازی میدادم

میدونستم مست حرکاتم شده .. خمار نگاهش کردم و چشمکی بهش زدم

پدرام بدجوری طاقتش از دست داده بود
فنجون قهوه روی میز گذاشت و دستی به صورتش کشید

از فرصت استفاده کردم و با ناز روی پاش نشستم و دستامو دور گردنش انداختم

می خواستم امشب هم مال من بشه
خم شدم و داغ لب هاشو بوسیدم که دست انداخت و بند لباسمو در اورد

محو گرمای بدنش شده بودم ..
هردو بد جوری نفس نفس میزدیم ولی بازم یک لحظه لب هامون ول نمیشد

دستمو از روی سینش کشیدم تا به زیپ شلوارش رسیدم .. می خواستم هرطور شده این عطش مسخره تموم شه

ولی قبل از باز کردن پدرام دستشو روی دستم گذاشت و کنار گوشم لب زد

-نمی خوام با این حالت کاری انجام بودیم

خنده مستانه ای کردم و به شوخی گفتم

-حالم چطوریه مگه؟؟ خیلیم خوبم.. یالا پدرام خرابش نکن

بوسه دیگه ای به گردنم زد وگفت

-یادت رفته دکتر چی گفت ؟

منم مثل خودش گازی از پایین گوشش گرفتم و با عشوه گفتم

-پدرام یکممممم که اشکالی نداره..

خیلی براش سخت بود ولی هر طوری که بود منو از روی پاش بلند کرد و نفس کلافه ای کشید

-باید اول بریم دوش آب سرد بگیری ..

عین بچه تخس ها نوچی کردم و گفتم

-اول کارمونو تموم میکنیم بعدش حموم

دستمو توی دستش گرفت و گفت

-ببین مانا اصلا الان حالت خوب نیست بعدش ک بیدار شی خیلی ازم ناراحت میشی .. بیا اول بریم حموم بعدش هر چی که تو بگی

بی خیال شونه هامو بالا انداختم و گفتم

-پس خودت منو ببر بالا

پدرام اولش کمی با گنگی ولی بعد لعنتی فرستاد و دستشو زیر پام انداخت

توی بغلش مدام لباسه صدا میداد که باعث خندم میشد

همین طور که میخندیدم به نیم رخش نگاهی کردم و آروم دستمو روی ته ریشش کشیدم

پدرام هم با عشق نگاهم کرد و با لبخند گفت

-دوس داری؟

خمیازه ای کشیدم و خمار گفتم

-اهوم تورم خیلی دوس دارم ..

از حموم بیرون امدم و حوله رو دورم محکم پیچیدم
خیلی سرم درد میکرد .. دلم می خواست فقط بخوابم یه گوشه ای و اروم چشم هامو ببیندم

نگاهی به پاهای خوش فرمم انداختم و بیخیال سمت تخت برگشتم

ولی یهو با دیدن پدرام سیخ وایسادم و با تعجب گفتم

-تو اینجا چیکار میکنی؟

با حرص نگاهی بهم کرد و گفت

-خانوم وقتی مست بودی به زور میگفتی بیا تو اتاقم حالا آخر شبی میگی تو اتاقم چیکار میکنی !؟

دوباره متفکر نگاهی به قیافه پنچر شدش انداختم و آهی کشیدم
نمیدونم چرا یه لحظه دلم بد جوری براش سوخت ..

لبخندی زدم و کنارش نشستم .. دستی به موهای مشکیش کشیدم و گفتم

– چرا انقدر داغون به نظر میای؟

-چون یکی دیگه خورده و یکی دیگه حال کرده و یکی دیگه رقصش کرده
آخرم من باید خودمو نگه دارم و آدم بده نشم !

با تعجب نگاش کردم که دکمه های پیرهنشو با حرص باز کرد و به پشتی تخت تکیه داد ..

-اون وقت خانوم با حوله نشسته رو به رو من میگه اینجا چیکار میکنی! اینه جواب خوبی هام

و بعد باز با بغض قیافش جمع کرد
با دیدنش پقی زدم زیر خنده و محکم لپش بوس کردممم

دلم برای این شیرین زبونیش یه لحظه ضعف رفت ..
خواستم پاشم تا سریع تر لباسمو عوض کنم ولی یهو بند حولمو سمت خودش کشید که برابر شد با باز شدن کاملش..

تازه متوجه موقعیتمون شدم جیغی زدم و سریع دو لبه حوله بهم چسبوندم که یک دفعه دستمو گرفت و روی تخت پرتم کرد خودشم روم قرار گرفت

از یه طرف خندم گرفته بود و از یه طرفی هم قلبم داشت از هیجان میترکید

خواستم حرفی بزنم که دوتا دستمو بالا برد و هیکلشو روم انداخت

آخ بلندی گفتم که لبخند جذابی زد و خمار گفت

-سر شب که مست بودی و مراعاتتو کردم ولی حالا که نیستی .. دیگه مراعاتی نداریم

تند تند ابروهام بالا انداختم و گفتم

-ولی دکترم تاکید کرد که باید مراعات کنی

خودمم نفهمیدم چرا همچین چیزیو گفتم چون حرفم انگار یه جور اجازه دادن بود .. پدرام هم انگار تازه متوجه حرفم شد چون هی نیشش باز و‌باز تر داشت میشد خواستم بزنم توی ذوقش و بگم داداش نخند کرمای دندونت پیدا میشن

ولی خب کی جرعت همچین حرفی داشت؟
حرفمو خوردم و تندی گفتم

-منظورم اینه .. دکتر گفت که اصلااااااااا..

انگشتش روی لبم گذاشت و اروم و کشیده گفت

-هیسسسس خرابش نکن دیگه.. خودت حرفتو زدی ..

-نههه من بخدا منظورم اون نبودددد

با فرو رفتن سرش توی گردنم و قرار گرفتن زبونش روی لاله گوشم صدام توی گلوم خفه شد و آهی کشیدم

خواست پایین تر بره ولی یهو با صدای گلی که انگار داشت به خدمه ها آدرس اتاق منو برای نظافت میداد .. به یاد دفترچه سریع پدرام پس زدم و با همون وضع سمت در دویدمم

در اتاقو عین گاو باز کردم و پریدم توی راهرو
انقدر ناجور و ضایع بود که با محض باز کردن در همگی طرفم برگشتن و با تعجب نگاهی بهم انداختن

اروم اروم رد نگاهشونو گرفتم و در آخر رسیدم با حوله کج شدم که تازه بندشم بازه و خلاصه هر چی داشتم زده بود بیرون

آب دهنمو غورت دادم و بدون اینکه بروی خودم بیارم حوله رو جمع کردم و گفتم

-کجا داری میری گلی؟

گلی تازه با حرفم به خودش امد و با لپ های گوجه شده گفت

-خانوم جان میریم اتاقتو تمیز کنیم !

خودمو به در اتاق رسوندم و گفتم

-لازم نکرده .. اینجا تمیزه .. هر وقتم که برای نظافت خواستم خودم میام صداتون میکنم

انقدر حرفمو محکم و با تندی گفته بودم که جای حرفی براشون نزارم

گلی خواست دوباره اعتراضی کنه که با صدای پدرام همگی طرفش برگشتیم ..

-معلوم هست اینجا چه خبره؟

و بعد با تاسف نگاهی به وضعم کرد

-پدرام نمی خوام که اینا اتاقمو تمیز کنن..

با حرفم ابرویی بالا انداخت و شروع کرد به قدم زدن .. دقیقا مقابلم قرار گرفت و گفت

-اون وقت چرا؟

نفسمو حبس کردم و روی پنجه ی پام بلند شدم و اروم کنار گوشش گفتم

-لباس زیر هام .. با اون وضع خونی همه توی اتاق پخشه .. نمی خوام کسی ببینه و بفهمه که چه بیماری دارم

بعدشم الکی بغض کردم و سرمو پایین انداختم

پدرام خم شد و روی سرمو بوسید و کنار گوشم گفت

-اشکالی نداره خانومی الان ردشون میکنم که برن ..

نگاه قدر شناسنامه ای بهش کردم و بعد اروم خودمو طرف اتاقش کشیدم

نمی خواستم بیشتر از این حساسش کنم .. خودمم مونده بودم این چند روز چطوری این دروغ هارو در می اوردم و تند تند به همه میگفتم

پدرام با فرستادن خدمه سمت اتاق امد و با لبخند گفت

-خب اینم از خدمه .. بریم سر سفارش دکتر ..

میدونستم دیگه طاقت نداره و خیلی داره اذیت میشه
به خاطر عشقی که بهش داشتم لبخندی زدم و به معنی اره چشم هامو بستم و دستمو دور گردنش انداختم

نفس های تندمون توی هم دیگه قاطی شده بود و هیچ جوره دوتامون نمی تونستیم اروم باشیم

یخ منم انگار آب شده بود که حس خواستن بد جوری توی تک به تک سلول هام حس میکردم ..

پدرام نفس عمیقی کشید و همین طور که حوله رو پرت میکرد کنار گفت

-از کجات شروع کنم ؟

دستش روی لبم گذاشت و با داغی گفت

-از اینجا ؟

دهنمو باز کردم و لیسی به انگشتش زدم که جوووون کش داری گفت و حمله ور شد روی لب هام

انگار بدجوری تشنه هم بودیم .. من به خاطر خوبی های که این چند وقت از پدرام دیده بودم و عاشق ترش شده بودم و اون هم برای امروز که خیلی خودشو نگه داشته بود .. و چقدر این کارش برام شیرین بود

با کم اوردن نفس ،، هر دو لب های همو ول کردیم و پدرام از گردنم تا وسط شکممو با زبونش لیس زد

دستشو پشتم برد و فشاری به لپ های با**نم اورد و خمار گفت

-وقتی میرقصیدی بیش‌ترین چیزی که توی چشم بود اینا بودن

و بعد سیلی محکمی روشون زد

آخ بلندی گفتم و چشم هامو از درد و لذت بستم .. میدونستم دیگه الان نوبت من بود تا اونو آماده کنم

دستمو سمت کش شلوارش بردم و اروم از تنش در اوردم

انگشتشو بین پام کشید و شروع کرد به نوازش کردن .. بد جوری بی قرار شده بودم و فقط می خواستم هر چه زود تر حسش کنم

خودمو روش انداختم و پاهامو دو طرف تنش گذاشتم .. پدرام هم همین طور که مشغول بوسیدنم بود پاهامو بیشتر باز کرد و با یه فشار ..

صبح با خوردن نور خورشید توی چشم هام خمیازه ای کشیدم و غلتی روی تخت زدم ولی با فرورفتن سرمو تو یه جای سفت چشم هامو باز کردم و پدرامو کنارم دیدم

با یاد اتفاقات دیشب سرمو روی بازوش گذاشتم و محکم بغلش کردم چقدر ممنون دارش بودم به خاطر دیشب .. و مراعاتی که به خاطرم کرد

با ویبره گوشیم نفس عمیقی کشیدم و روی تخت جا به جا شدم ..
به زور دستمو به میز رسوندم و قطع کن گوشی فشار دادم

از جام بلند شدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم و دوش سریعی گرفتم .. میدونستم امروز خیلی مهمه و بدجوری هم دیرم شده

حوله رو دورم پیچیدم و کمی موهامو حالت دادم و از اتاق بیرون رفتم .. که یهو مانا هم همزمان در اتاقش باز کرد و باهم چشم تو چشم شدیم ولی اون زود تر از من نگاهشو گرفت و سریع از پله ها پایین رفت

به یاد دیشب لبخند عمیقی زدم و سرمو تکون دادم
بیشرف چه تیپی هم زده بود .. شورتک کوتاه و تاپ دو بنده .. بدجوری هیکل خاصش تحریکم میکرد که برم سراغش ولی به خاطر نداشتن وقت بیخیال شدم ..

توی اتاق برگشتم و پیرهن قهوه ای مارکمو و شلوار جذب کرمی رنگمو پام کرد کفش های کالجمم که هم خونی قشنگی با لباس هام داشت از کمد در اوردم و پام کردم

و در آخر خودمو با اتکلن خفه کردم و سویچ و تلفنمو برداشتم .. امشب یه شب خاص بود برای آدمی مثل من

سریع به طبقه پایین رفتم و خواستم از در خارج شم که گلی از پشت صدام کرد

با عجله سمتش برگشتم و گفتم

-بله؟ بگو سریع گلی!!

– آقا همش یه نفر تماس میگیره ولی تا من جواب میدم گوشی قطع میکنه

ذهنم کشید به چند روز پیش .. که چند بار تلفن زنگ خورد و تا جواب دادم قطع شد

سری تکون دادم و نگاهی به مانا که بیخیال داشت توی آشپز خونه یه کار هایی میکرد انداختم و گفتم

-یکی از بچه هارو میفرستم بفهمن از کجا زنگ میزنه .. خودم پیداش میکنم تو نگران نباش

لبخندی زد و درو برام باز نگه داشت

خدافظی هول هولکی کردم و توی ماشین نشستم فقط امید وار بودم امشب همه چیز اون جوری اتاق بیوفته که می خوام

www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن