رمان قاصدک

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار پارت 4

Rate this post

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

مامانم پشت سر بابا جون بود ,,دایی محسن اونم بغل کرد …
نمی فهمیدم حالا که اومده چرا همه گریه می کنن ..
مامانی که صورتش خیس اشک شده بود و هق و هق می زد از جاش تکون نخورد ..
دایی محسن خودشو رسوند بهش و بغلش کرد ولی اون نه حرفی می زد و نه از روی صندلی بلند می شد …انگار گلوش درد می کرد چون با دو دست اونو گرفته و فشار می داد …
بعد دایی اومد سراغ من و گفت : فدات بشه دایی چقدر بزرگ شدی ؟ و از زمین بلندم کرد و بوسید ..
دست انداختم دور گردنش و گفتم : دایی ؟من و مامانی به قاصدک فوت کردیم تو بیای ..برای همین اومدی …
گفت : آره دیگه تا چشمم افتاد به پرهای قاصدک بهش گفتم وای لعیا خانم و مامانم منتظر من هستن دویدم و دویدم تا اینجا رسیدم …و من بلند بلند خندیدم ..
خوشحال بودم از اینکه آرزو کرده بودم اون بیاد …
مامانی بعد از اینکه یک دل سیر دایی رو بوسید و نوازش کرد ..و از حالش پرسید رفت تا با دلی خوش براش غذای مورد علاقه اش قورمه سبزی بپزه …
نزدیک ناهار دایی رفته بود حموم و مامانم داشت سفره رو پهن می کرد که دوباره صدای زنگ در اومد ..
مامان گفت : لعیا برو در و باز کن حتما دایی مسعود یا خاله ات اومده ، بدو …
با سرعت رفتم و درو باز کردم ولی بابا رو پشت در دیدم ..
مثل یک پرنده پرواز کردم و خودمو تو آغوشش انداختم چقدر دلم براش تنگ شده بود …گردنش رو چنان محکم گرفته بودم که دلم می خواست تا ابد به همون حال بمونم …
با وجود اینکه خوشحال شده بودم باز بغض کردم و گفتم : دلم برات تنگ شده بود چرا نیومدی ؟
گفت : اومدم دیگه بابا ..منم دلم برات تنگ شده بود ..
گفتم : تو که خودت نیومدی ,,منو و مامانی قاصدک فرستادیم توام بدو بدو اومدی تا اینجا رسیدی …

منو بوسید و گفت : فدای دخترم بشم که برای من قاصدک فرستاده ..پس من دیدم دارم تا اینجا با سر میام برای همین بود …
گفتم : بابا قاصدک که فرستادیم دایی محسن هم اومد ..
با خوشحال گفت : واقعا ..بیا پایین ببینم ,, چه خوب ..الهی شکر ..خدایا شکرت چرا زود تر نگفتی ؟..
.مامانی تو پاشنه در منتظر بود ..با خوشحالی گفت : خوش اومدی مادر,, بیا که محسن هم اومده …
بابا گفت : به خدا مامان جون هیچی نمی تونست منو این قدر خوشحال کنه ..
مامانی در حالیکه بابا رو می بوسید یواش گفت : توام خوشحالی ما رو کامل کن و این قهر رو تموم کن پسرم به فکر خودتون نیستین به فکر لعیا باشین ….
دستشو گذاشت رو چشمش و گفت رو چشمم مامان جون …خوب این رزمنده ی شجاع ما کجاست ؟
مامانی گفت : تازه رسیده تو حمومه الان میاد توام خوش اومدی مادر ……
بابا جونم از جاش بلند شد و با بابا دست داد و گفت چشممون روشن امروز همه ی گمشده ها پیدا شدن …..
بابا خندید و گفت : آقا جون کوچیک شمام ,واقعا چشمتون روشن خدا رو شکر محسن اومد …
بابا جون گفت : چه فایده دوباره میره ؛؛مگه میشه اینجا نگهش داشت ..می شینیم دعا می کنیم ,دعا می کنیم بیاد ,وقتی میاد عزای رفتنش رو می گیریم ..به خدا دیگه خسته شدم …
اما مامان تو آشپز خونه مونده بود و بیرون نمی اومد …
رفتم و بهش گفتم : مامان تو رو خدا ,,جون من,, بابا اومده بیا باهاش حرف بزن ..تو رو خدا ؛ مامان جان دوباره قهر می کنه میره ها …به خاطر من ,,
ولی مامان با یک حلقه اشک تو چشمش و بغضی که تو گلو داشت و اون شادی که از اومدن دایی تو صورتش نشسته بود محو شده بود و تردید و دو دلی از ظاهرش پیدا بود که حتی منم که بچه بودم اینو می فهمیدم ..
سر خودشو به گذاشتن سبزی خوردن تو بشقاب گرم کرده بود ..
بالاخره مامانی اومد و راضیش کرد که بره و بابا رو ببینه ..
هم زمان با بیرون اومدن مامان از آشپز خونه دایی هم از حموم اومد …
از دیدن بابا خوشحال شد و گفت : به به آقا محمد گل و بلبل و سنبل ..و دست در گردن هم کردن و مامانم این وسط موند چیکار کنه ..
دوباره برگشت تو آشپز خونه و شروع کرد به کشیدن غذا ..و من با هراس از اینکه نکنه آشتی نکنن مونده بودم چیکار کنم ….

با همون قهر ناهار خوردیم ..انگار نه انگار اون دونفر همدیگر رو می شناختن …
بابای من با خونسردی خاص خودش با بابا جون و دایی حرف می زدن …و نگاه مضطرب من و صورت غمگین مامان باعث نمیشد که اون پشت سر هم قاشق های پلو و قورمه سبزی رو تو دهنش نزاره و قورت نده اصلا عین خیالش نبود …
از جنگ می گفتن و از اوضاع مملکت ..و من در فکر آشتی دادن اونا ….
وقتی دیدم دایی و بابا با هم اینقدر خوبن ..دلم گرم شد و فکر کردم فقط دایی محسن می تونه اونا رو آشتی بده ..
برای همین یک مرتبه بلند گفتم : دایی مامانم با بابام قهر کرده دعوا کردن شما آشتی شون میدی ؟
دایی لقمه تو دهش موند همین طور که دهنش پر بود نگاهی به مامان و نگاهی به بابام کرد و غذاشو قورت داد وگفت : نه دایی جون تو اشتباه فکر کردی ..و یک چشمک زد به بابا که من دیدم و معنی شو فهمیدم ..
مامان گفت : اشتباه فکر نکرده بچه ام اون می دونه که برای چی یک هفته است از خونه اومدیم بیرون و دیگه ام نمی خوایم برگردیم …
مامانی با اخم گفت: هیس بسه دیگه بزارین منو و لعیا وقتی رفتیم ظرف ها رو بشوریم شما ها حرف بزنین ….
یک سکوت سنگین بر قرار شد و دل تو دلم نبود که بفهمم اونا چی می خوان بهم بگن ولی ظاهرا باید با مامانی میرفتم …
همینطور که مامانی ظرف ها رو میشست و می داد به من تا بزارم تو جا ظرفی ..
صدای اونا رو مبهم می شنیدم که هر لحظه بالا تر و بالاتر میرفت ..از روی صندلی اومدم پایین و در آشپز خونه رو باز کردم که برم ..مامانی دستم رو گرفت ..
گفتم : بزار برم مامانی جلوی من دعوا نمی کنن ..تو رو خدا مامانی…تو رو خدا ….
بغلم کرد و گفت : الهی من بمیرم برای تو ,,,برای دلِ کوچیکت …. متوجه ی حرفای اونا نمیشی اشتباه بر داشت می کنی ..
صبر کن عزیز دل مادر ,,تو نری بهتره ….
گفتم : مامانی به خدا جلوی من دعوا نمی کنن …
گفت : ولشون کن همه ی حرفاشون از روی غرور و خودخواهی زده میشه و پایه و اساس نداره یکم دعوا می کنن بعد خوب میشن …
من بهت قول میدم دوباره آشتی می کنن …چون در باز بود صدای بابا اومد که می گفت من لعیا رو به تو نمیدم بچه مو خودمو بزرگ می کنم ….
مامان داد زد : کور خوندی لعیا قانونن مال منه دختر باید پیش مادرش بزرگ بشه …

دایی گفت : چقدر شما ها به فکر این بچه هستین …
لعیا هر دوتون رو می خواد خواهشا یکم کوتاه بیاین ….
مامان گفت : من نمی تونم محسن جان دیگه فایده نداره راهمون از هم جدا شده ….
بابا گفت : این یک هفته نیومدم تا تو آروم بشی ..به خدا قسم دلم پیش شما ها بود ..تک و تنها تو خونه بودم دلم برای بچه ام تنگ شده بود .. یکم خودتو اصلاح کن مدام به من توهین می کنی من که کاری باهات ندارم …
مامان گفت : به خدا جلوی شما ها خودشو زده به موش مردگی …محمد تو دوساله با من قهری روانیم کردی اونوقت میگی کاری با من نداری ؟ … اگر دردی داری بگو ,, می خوای زندگی نکنیم بگو,, چه مرگته آخه ؟ من چه گناه کبیره ای کردم که قابل بخشش نیست .. بسه دیگه این شکنجه یک روز تموم بشه …
محسن ,, آقا جون ,,باور کنین الان جلوی شما اینطوری میگه ..ولی من می دونم وقتی برگردم حالا حالاها برای این اومدن اینجا باید تقاص پس بدم .. به جون یک دونه بچه ام نمی تونم دیگه..قدرت مبارزه با این آدم رو من ندارم … تحملم حدی داره …
مامانی دوباره درو بست و منو از اونجا دور کرد …. وقتی برگشتیم بابا بدون خداحافظی از من رفته بود …
و تو دلِ منه دختر هفت ساله پر شده بود از غصه و نگرانی … که نمی تونستم به زبون بیارم ..
مامان از بس گریه کرده بود می خواست خودشو از چشم من پنهون کنه رفت تو اتاق عقبی و درو بست ..
مامانی نگاهی به دایی محسن کرد و پرسید : چی شد ؟ چرا محمد رفت ؟ نباید میذاشتی خوب آشتی شون می دادی دیگه ….
بابا جون به جای اون گفت : چی میگی زن حالا که اینقدر بچه ات ناراحته برای چی برگرده تو اون خونه ؟ این محمد هم اینجا داره دو دوزه بازی می کنه معلوم بود ..
محسنم اینو فهمید ..این طور که من متوجه شدم نمی خواد روش زندگیشو عوض کنه ..اصلا (..) می خورده دوسال با بچه ی من قهر می کنه ..
مثل اینکه از اول زندگی کارش همین بوده ..حالا الهام به ما میگه …آخه برای چی ؟ این کار انسانی نیست ,, مثل شکنجه می مونه …
الهام داره زجر کش میشه خودتو بزار جای اون بد دهنی که هیچی زیر و روی منو می گفتی ..نه ولش کن بزار بره یکم دیگه اینجا می موند تو روی هم در میومدیم …
من فورا رفتم گوشه اتاق و سرمو به بازی گرم کردم در غیر صورت جلوی من حرف نمی زدن ….

از اون دور دیدم دایی محسن سرش پایین بود و معلوم میشد خیلی ناراحته چون گاهی پیشونیشو فشار می داد …
مامانی گفت : خوب حرف حسابش چی بود ؟
بابا جون اومد حرف بزنه که مامانم دوباره برگشت و با گریه گفت : مامان جان دلتون خوشه ؟ اگر حرف حساب حالیش بود که کارمون به اینجا نمی کشید ..
اون داره منو تنبیه می کنه …اگر یک استکان بشکنم یک هفته با من قهره و نمی گه برای چی حرف نمی زنه,, نمیگه چرا قهر کرده ..
من خودم اونقدر فکر می کنم تا به یک نتیجه می رسم درست یا غلط سعی می کنم دیگه اون کارو نکنم ..و این شده حربه ی اون,, برای اینکه به قول خودش منو مطابق میلش بکنه ..این کار تموم نمیشه مادر من ..
اخلاقشه .وگرنه من که مرض ندارم خودمو بچه ام رو آواره کنم ..خوب زندگی می کردم …
الانم داشت یکه زیاد می گفت .. یکی از روش هاش اینه ,,که فورا به طرف مقابلش تهمت می زنه و اونو مجبور می کنه از خودش دفاع کنه و این وسط کار اون فراموش میشه …و اینطوری خودشو موجه جلوه میده ….
مامانی عصبانی شد و گفت : باشه ..باشه اینا رو صد بار گفتی ,, بسه دیگه …بسه …پس این بچه چی میشه این وسط ؟ می خواین نابودش کنین ؟ تو مادری برای همین بهت میگن مادر …
وقتی بچه دار شدی دیگه مال خودت نیستی در مقابل اون وظیفه داری ..
به خواست خودش نیومد که شما ها بدبختش کنین ..می دونی چیه ؟ تو نمی خوای آشتی کنی ..
همش خودتو می رسونی به بن بست …حتما یک راهی داره که بتونی با آرامش زندگی کنی یا محلش نزار بزار قهر کنه یا ببین دردش چیه ؟ …
از بابات زور گو تر و بد اخلاق تر کسی رو میشناسی ؟ یک لیوان آب خودش نمی خوره .. اگر خجالت نمی کشید می گفت بزار دهنم … آسون نبود ولی ساختم ..منم یک عیب هایی دارم و بابات با من ساخت …
خانواده یعنی همین ..زود بهم بزنیم؟ ..این شد حرف ؟ لعیا چی اون چیکار کنه ؟ …
دایی محسن یک مرتبه دست منو گرفت و گفت : پاشو می خوام ببرمت جایی دایی جون,, بغضی که تو گلوم نگه داشته بودم ترکید و خودمو انداختم تو بغلش ..
دستی به سرم کشید و گفت : حاضر شو با هم بریم بیرون لعیا خانم …

من نفهمیدم چرا دایی محسن نظری در مورد زندگی مامانم نداد …
اما وقتی با هم رفتیم بیرون با من حرف زد و گفت : دایی جون من تو چشمای تو می خونم که بزرگتر از سن خودت فکر می کنی ….
تو یک دختر خوب و دانایی ..حالا بگو از کجا فهمیدم ؟
گفتم : از چشمام ؟ ..
گفت : اون که بله ..ولی از اینکه دیدم در مقابل اون همه حرفی که خوشایند نبود صبر کردی ..از اینکه دیدم می تونی خودتو نگه داری و گوش کنی .. خیلی ازت خوشم اومد ..لعیا خانم ! یک راز بهت بگم به کسی نمیگی ؟
گفتم : نمیگم …
گفت : فقط بین من و تو می مونه ؟
گفتم میمونه …
گفت : …مامان و بابات این صبرِ تو رو ندارن .. اگر داشتن این حرفاها رو بهم نمی زدن و بهم فرصت می دادن ….حالا یک سئوال ازت می کنم دوست داری با کسی که مدام باهاش دعوا می کنی یک جا زندگی کنی ؟
گفتم : نه ولی مامانم و بابام دعوا می کنن …
گفت : مامانت هم دوست نداره دیگه مثل تو,, مثل همه ی آدم هایی که دلشون می خواد خوب و سالم زندگی کنن …
پرسیدم : دایی من دارم فرصت میدم ؟ ….
دستم که تو دستش بود فشار داد و گفت : آفرین .. می دونستم دختر دانایی هستی آره …
گفتم : فرصت چیه من نمی فهمم …
گفت : اینکه خودتو آماده کنی که تو این وضعیت ,,ممکنه هر اتفاقی بیفته و تو شجاع باشی و خودتو نبازی مراقب خودت باشی و غصه نخوری …و اگر مامان و باباتو دوست داری به تصمیمشون احترام بزاری ..
دعا کن که هر چی خیره برای تو و اونا پیش بیاد …. یکم رفتم تو فکر ..زیاد از حرفای دایی چیزی نفهمیدم ولی احساس کردم اون داره منو آماده می کنه …..
پرسیدم دایی من دارم آواره میشم ؟
یک مرتبه ایستاد و به من نگاه کرد ..مهربون ولی غمگین ..انگار دلش برای من می سوخت …
گفت : نه ..دیگه این حرف رو نزن ..اونا هر دوشون تو رو دوست دارن نمی زارن تو سختی بکشی .. توام یکم تحمل کن و با روزگار بساز ..به امید خدا آشتی می کنن و این ماجرا ختم به خیر میشه انشالله …

سال 76
صدای کلفتِ اقدس رو شنیدم که می گفت : لعیا … امروز از خونه بیرون نرو ..درو هم رو کسی باز نکن صالح بد کینه است یک وقت میاد سراغت ..
صبر کن آتیشش بخوابه؛؛ گلهاش که رو دستش موند خودش نازتم می کشه …
خواب آلود سرمو بلند کردم آفتاب افتاده بود روم …
نشستم دیدم ..لباس گدایی پوشیده بود و اون چادر کهنه ای که سالها بود سرش مینداخت تو دستش گرفته بود ..
گفتم : می خوای بری سر کار ؟
گفت آره ..امید هم رفته ..دیشب برای من کباب نگرفتین ؟ ..
بالش و تشکم رو بر داشتم که برم تو اتاق بخوابم ..
گفتم : چرا تو آشپز خونه است تو قابلمه گذاشتیم گربه نبره …
اما وقتی اقدس رفت هر چی از این دنده به اون دنده شدم خوابم نبرد ..
از جام بلند شدم ..یک دیگ آب جوش آوردم و گوشه ی حیاط حموم کردم …یکم پنیر و انگور گذاشتم تو سینی و نشستم جلوی تلویزیونِ چهارده انیچ سیاه و سفید ی که اقدس اونو از کنار خیابون بر داشته بود و امید داده بود درستش کنن و برای روشن نگه داشتنش مدام باید می زدیم تو سرش تا دوباره تصوریش بیاد …
با خودم گفتم آخ اقدس ..از دست تو این چیه آخه؟ پول داره ها نمی دونم چرا خرج نمی کنه …
یک مرتبه یاد پولای اقدس افتادم ..بهترین موقع بود که دنبالش بگردم..ببینم چقدر پول جمع کرده ..
قصد نداشتم اونا رو بر دارم فقط می خواستم بدونم ….
همین طور که پنیر رو میذاشتتم لای نون و با انگور می خوردم حساب و کتاب می کردم که ممکنه گنج اقدس کجای خونه باشه ..
مسلما جلوی دست و جایی که به فکر ما برسه نذاشته بود …اما من از همون جا توی اتاق شروع کردم کنار سمت راست یک جایی بود که انگار مخصوص کمد ساخته بودن ولی اقدس خرت و پرت هاشو اونجا میذاشت و جلوش پرده کشیده بود مثل انباری …
اون عادت داشت هر چیز بی ارزشی رو از تو خیابون پیدا می کرد با خودش میاورد و اونجا جمع می کرد ..من و امید اینو می دونستم و هیچ وقت دست به اون آشغال ها نمی زدیم ..

پرده رو کنار زدم ..چندتا گونی بزرگ و مقدار زیادی بقچه و کیسه های پلاستکی پر بود ..
با اینکه فکر نمی کردم پولا توی اونا باشه ..بازم یکی شو خالی کردم وسط اتاق ….
آیینه ی شکسته ..یک تیکه آهن بی خوردی ..روژ لب های خراب یا تموم شده ..
درِ شیشه های سُس ..تلق سماور سوخته شده ..
حتی لباس زیر کهنه و پاره که تو آشغال ها انداخته بودن رو بدون اینکه استفاده ای از اونا بکنه جمع کرده بود ..
اقدس یک گدای واقعی بود ..
خودش می گفت : (از وقتی خودمو شناختم با بابای گور به گور شدام گدایی می کردم خدا نیامرزه اونو آخرم شهرداری جمعش کرد) …
پس اون بی گناهی بود که هر چی از زندگی و دنیا یاد گرفته بود انجام می داد .
نزدیک دوساعتی اون کیسه ها رو یکی یکی خالی کردم و دوباره ریختم سر جاش ..
چیز به درد بخوری پیدا نکردم ..یک مرتبه چشمم افتاد ..به یک جعبه ی لوازم آرایش آبی رنگ که زیر همه ی اون خرت و پرت ها گذاشته بود ..
درش کنده شده بود و موقتی روش قرار داشت ..
جعبه رو بر داشتم با اینکه فکر می کردم پولای اقدس خیلی بیشتر از این هاست اونو باز کردم …
مقداری کاغذ ..توش دیدم ..شناسنامه ی خودش اون رو بود ..
بعد شناسنامه ی فاطمه که هنوز باطل نشده بود ..و شناسنامه ی من که گفته بود گم شده و فقط چند تا فتو کپی ازش داشت …
زیر اونا تعداد زیادی بریده ی روزنامه جمع کرده بود ..نگاهی کردم که بزارم سر جاش چون فکر می کردم اینا هم مثل بقیه آشغالن …
چشمم افتاد به آگهی بچه های گمشده .. بین اونا فاطمه رو دیدم که پدر و مادرش با التماس از مردم خواسته بودن اگر خبری از بچه دارن بهشون خبر بدن …که اقدس می گفت پیداش کردم …
آه از دلم بلند شد و دوباره یاد فاطمه افتادم ….و زیر اون هم اگهی گمشدن امید ..
با شماره ی تلفن …بدنم داغ شد مونده بودم خوابم یا بیدار ….
با شنیدن صدای درِ حیاط از جام پریدم ….
فورا شناسنامه خودمو و اگهی گم شدن امید رو با سرعت گذاشتم تو پیرهنم جعبه رو با لگد زدم و کردمش زیر گونی ها ..و پرده رو انداختم ..

www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن