خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت23

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت23

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

به محض اینکه دستش شل شد خودمو کشیدم کنار و رفتم سوار آسانسور شدم و رفتم بالا ….
مونس پرید بغلم ..من باید طبق معمول مدتی تو بغلم می گرفتمش بعد به کارم می رسیدم ..
به مهین خانم گفتم : شما برو دیگه ..اما نه اول ببین آقا چی آورده جا بجا کن بعدا برو من حالم خوب نیست …
پرسید : رفتین دکتر ؟ خیلی طول دادین دلواپس شدم ..
گفتم : رفته بودم برای تبریز چیزی بفرستم ..دکتر زیاد طول نکشید بهم گفت سردیت کرده ..اصلا اون چایی نباتی که شما دادین حالمو بهتر کرد ..
مهبد باز با یک عالم خرید اومد بالا زن آقا ماشالله باهاش بود …
دوتایی با مهین خانم شروع کردن به جا بجا کردن …
مهبد اخم هاش تو هم بود و بدون اینکه حرفی بزنه رفت به اتاق خواب ..
دنبالش رفتم ولی دیدم یکراست رفته تو حمام …
بر گشتم سهم مهین خانم و زن آقا ماشالله رو جدا کردم و بهشون دادم ..
خیلی جالب بود که ما دو نفر با مونس تو اون خونه بودیم و مهبد شش تا جعبه شیرینی گرفته بود ..و جالب تر اینکه کنترل می کرد و مرتب می پرسید چرا نخوردین ؟..
من بدون اینکه تو جعبه ها رو نگاه کنم دوتا شو بر داشتم و دادم به مهین خانم زن آقا ماشالله ..
و زیر لب گفتم : خدایا ما رو به خاطر این همه اسراف ببخش …
آنا همیشه ما رو از اسراف می ترسوند و می گفت : این هایی که شما ضایع می کنین حق کسانی هست که گرسنه و بی لباس هستن …
و خودشم بیشتر پولی رو که داشت در همین راه خرج می کرد …و من عادت به این نوع حیف و میل کردن نداشتم …
تا مهبد اماده شد و اومد اون دونفر رفته بودن و من داشتم میز شام رو می چیدم ..
همون طور با اوقات تلخ نشست روی مبل و گفت : الان شام میل ندارم ..چایی داریم ؟
گفتم آره عزیزم ..
گفت نون خامه ای گرفتم بیار بخوریم …

من چایی ریختم و در جعبه ها رو باز کردم نون خامه ای توش نبود ..
انگار دسته گل به آب داده بودم و بدون اینکه نگاه کنم داده بودم به یکی از اونا …باید فکری می کردم …
از همون جا با صدای بلند گفتم مهبد جان ؟دیگه نمی پرسی کجا بودم ؟
با غیظ گفت : چیه فکرا تو کردی ؟
گفتم : آره ..کردم,,حالا می خوام گولت بزنم ..صبر کن یک دیو دو سر داره میاد سراغت ….
وای ناپلئونی هم گرفتی ؟ دستت درد نکنه من عاشق این شیرینی هستم ..اینو بیارم یا تو نون خامه ای می خوای ؟
گفت : فرقی نمی کنه هر چی تو دوست داری منم همون رو می خورم مونس بابا تو چی دوست داری …
من فورا به جای مونس جواب دادم اونم ناپلئونی دوست داره ..
بعد صدامو بلند تر کردم و گفتم : بایدم اینطوری باشه به حرف من گوش کنی ..چون الان تو باید ناز منو بکشی ..
و بازم بلند تر گفتم : من دکتر بودم ..دکتر زنان …تو دوباره داری آقای پدر میشی ….
یک مرتبه از جاش پرید و فریاد شادی کشید ..
خوشحال بود و نمی دونست چیکار کنه …
منو بغل می کرد و گفت راست میگی ؟ تو رو قران ؟ بگو درست شنیدم با خنده و سر جواب دادم ..
گفت :..الهی فدات بشم ..وای عزیزززززم باورم نمیشه …بعد مونس رو بغل می کرد و دور خونه می چرخید ….
از خوشحالی اون منم به وجد اومده بودم ,,,
می گفت : الهی قربونت برم با اون بچه ای که به من دادی ..
فدای هر سه تای شما بشم ..مونسم ..زنم و بچه ام که داره میاد ….
مهبد در همون حال مراقب احساس مونس بود ..
برای اون خوشحالی خودشو توضیح می داد که چون تو می خوای خواهر دار بشی من خوشحالم ….
و این برای من خیلی ارزش داشت ..
بعدم به من گفت : پس حالا که بار دار شدی وقتشه که بریم خونه ی مادرم اینا ..
دیگه نمیشه تو این شهر تنها بمونی ….
مهبد نمی دونست که مهین خانم به من گفته بود که امروز و فردا این اتفاق میفته ….
بازم من به روی خودم نیاوردم ..و پرسیدم : واقعا ؟کی ؟خیلی مشتاق دیدارشون هستم …

گفت : هر وقت تو دلت می خواد,,, می خوای زنگ بزنم فردا بریم ؟
نگاهی بهش کردم ..آهی از ته قلبم کشیدم و گفتم بزن ..من آماده ام ..
به شرط اینکه امیر حسین امیر محمد رو هم بیاری من ببینم ..
گفت : نه خیر نمیشه ..ولشون کن اونا هم مثل مادرشون بی چشم رو هستن ..منو که می ببینن فرار می کنن ..بزار برن گمشن …همین طوری عادت کردن …
گفتم : داری منو دیگه ناراحت می کنی دلم نمی خواد از بچه خودت اینطوری یاد کنی ..از تو که این همه مهربونی بعید می دونم از دوتا بچه گله داشته باشی ..به نظرت حق با اونا نیست ؟
تو پدر اونایی ,,من فکر می کردم یک مدتی طول بکشه دلت تنگ میشه ..ولی دیگه داره طولانی میشه و من نمی تونم تحمل کنم باور کن همون طور که به فکر آویسا هستم به فکر بچه های تو هم هستم ….
یاد احساس اون دو تا بچه که از وجود پدر محروم شدن میفتم و یاد آویسای خودم که نمی دونم اصلا چطوری باهاش روبرو بشم ..من نمی تونم به بچه ام برسم اقلا خواهش می کنم به اون بچه ها بی محلی نکن اونا رو از خودت محروم نکن ..
تو که دستت بازه و می تونی شرایط بهتری براشون درست کنی ..
الان اونا تو یک مدرسه پایین شهر درس می خونن و مونس تو بهترین کودکستان چرا اگر هم مونس بچه ی تو باشه چرا فرق بزاری ؟ نکن مهبد جان خدا رو خوش نمیاد …
گفت : زینب رو دنده ی لجبازی افتاده منم زیر بار این حرفا نمیرم ..
تو فکر می کنی من به یاد بچه هام نیستم ؟ اگرآدم بی شرفی بودم ازش می گرفتمشون ولی دلم نیومد بچه ها رو از مادرشون جدا کنم …بد کردم ؟
نمی دونم چی می خواد از جون من ولم نمی کنه ..
می خواد بچه ها رو سپر بلای خودش کنه …خودم می دونم چیکار کنم ..تو لطفا دخالت نکن ..خودت می دونی آدم احساسی و با عاطفه ای هستم ..
روزی ده بار یاد شون می کنم و……آه بلندی کشید و لبشو گاز گرفت و گفت : شب منو خراب کردی ..فاتحه خوندی تو خوشی من ..عه ,عه ..بهت صد بار گفتم به کار من دخالت نکن ..
من خودم حواسم به همه چیز هست تو کاری نداشته باش..حالا اگر به خرجت رفت ؟

فردا بعد از ظهر من آماده می شدم که مهبد بیاد دنبال من و با هم برم خونه ی مادرش …
خیلی مشتاق این ملاقات بودم غیراز دیدن دوباره اونا می خواستم از مسائلی که ذهنم رو مشغول کرده بود سر در بیارم ….
وقتی با خودم فکر می کردم می دیدم اون همه دروغی که مهبد به من گفته بود یکی یکی فاش شد و اون با قیافه ای حق به جانب و یک دلیل محکم طوری وانمود کرد که مجوز گفتن اون دروغ رو داشته و اصلا چیز مهمی نشده ..و من باید ساکت باشم ..
با همه ی این احوال بازم دلم قرار نمی گرفت و می خواستم حقیقت رو بدونم..حتی اگر براش تاوان پس می دادم ….
ساعت پنج بود که مهبد اومد,,, درو که باز کردم باز یک جعبه ی جواهر دستش بود ..
آغوشش رو برای من باز کرد و گفت : بیا عزیز ترینم …دلم برات تنگ شده بود ..
رفتم تو بغلش چندین بار منو بوسید و اون جعبه رو داد به من …
گفتم : این برای چیه دیگه ؟
گفت : تو به من الماس دادی من به تو برلیان ….
در جعبه را باز کردم ,, یک انگشتر برلیان به درشتی یک فندق بزرگ روی اون بود با چند ردیف برلیان های کوچک تر ..اونقدر بزرگ بود که نمی تونستم تو دستم نگهش دارم ..با حالتی مصنوعی گفتم : میشه بگی چند خریدی ؟
گفت : چه فرق می کنه لیاقت تو بیشتر از این هاست …
ولی کاغذ خریدش توش,, حالا بگو دوستش داری ؟
گفتم: خیلی قشنگه ممنونم …
گفت دستت باشه در نیار امشب باید من همش به دست تو نگاه کنم …
گفتم : ولی مهبد جان خونه ی مادر ت اینا که جای همچین انگشتری نیست فکر می کنن من می خوام خود نمایی کنم …
گفت : غلط می کنه هر کس در مورد تو حرفی بزنه ..به اونا چه مربوط ؟..
من دوش بگیرم بریم ..

نمی دونم باز این نقشه ای بود که کسی رو آزار بده ؟یا این انگشتر رو می خواست به رخ خواهر و مادرش بکشه ؟
و یا از روی دوست داشتن من بود و می خواست به اونا ثابت کنه که برای من همه کار می کنه …
در هر حال من از هیچ کدوم این بازی ها خوشم نمی اومد ….
به خصوص وقتی کاغذ خریدش رو دیدم که دویست و پنجاه میلیون بابتش پول داده بود بیشتر از اون انگشتر بدم اومد ..
چون گفته بودم اصلا احساس تعلق به اون جواهرات نداشتم ..
و دلیلشو هم نمی دونستم ….و کلا اهلش هم نبودم ..این طور چیزا برای من ارزش زیادی در مقابل صداقت و راستی نداشت …که مهبد از من دریغ می کرد …
وقتی رسیدیم خونه ی مادر مهبد,, خانواده ی اون دم در از من استقبال گرمی کردن ..
البته اینو می فهمیدم که این محبت ساختگی نیست و از من خوششون میاد …و محبت و مهربونی از تمام کاراشون پیدا بود ..
ولی یک ترس و سکوتی بین همه ی اونا حکفرما بود که این رو می شد حس کرد …
از همون لحظه ای که وارد شدم اگرم مهین خانم نگفته بود با دقتی که من همیشه داشتم به راحتی معلوم می شد که از خونه گرفته تا اثاث و زندگی همه چیز نو و تازه بود …
و خوراکی ها و شامی که تهیه کردن بودن کار خود مهبد بود چون همه رو از جایی خریده بود که همیشه برای خودمون می خرید ,, همون طور زیاد و افراطی …
من نشستم ..
اکرم دو تا دختر داشت که با مونس مشغول بازی شدن ..و آذر یک پسر داشت که تازه راه افتاده بود مرتب از این طرف به اون طرف می دوید ..
ولی شوهرای اونا نیومده بودن …مهبد ثانیه ای از کنار من تکون نخورد ..شام خوردیم و بالا فاصله بعد از شام گفت : عزیز دلم بریم که من امشب جایی کار دارم باید برم و سر بزنم …
مادرش اعتراض کرد که بعد از مدت ها اومدین تو رو خدا به این زودی نرین ..
مهبد فقط با یک نگاه بد اونو ساکت کرد ..و ما راه افتادیم ..
خودش دست مونس رو گرفت و جلو رفت من عمدا دست ,دست کردم تا عقب بمونم ..آهسته گفتم مامان جون شماره تون رو به من میدین ؟ ..
آذر یک چشمک به من زد و دوید و یک کاغذ بر داشت ..و شماره ی مادرش و خودشو و اکرم رو روی اون نوشت و یواشکی داد به من …
از اینکه همه ی اونا از مهبد می ترسین جای هیچ تردیدی نبود …

از در که اومدیم بیرون ..مهبد مونس رو گذاشت روی صندلی عقب ..و من داشتم سوار می شدم که سه تا مرد و یک خانم چادری بهش حمله کردن نفهمیدم چی شد در یک آن صدای داد و هوار بلند شد ..
مهبد داد زد برو تو ماشین الان بهت اسید می پاشن درو ببند ..
شیشه رو بکش بالا …و خودش با اونا گلاویز شد ..
من با ترس نشستم تو ماشین و سرمو گرفتم پایین ….
اون سه تا مرد مبهد رو گرفتن به باد کتک و فحش می دادن و اون زن فریاد می زد و بهش بد و بیراه می گفت …
پدر و مادر و خواهرای مهبد آمدن که اونا رو از هم جدا کنن ..و من اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده ..و اینا کی هستن …
تا یک فرصت به دست مهبد افتاد خودشو انداخت تو ماشین و روشن کرد و با سرعت گاز داد و از اونجا دور شد ..
تنم داشت مثل بید می لرزید ..مونس رو که ترسیده بود و داشت گریه می کرد بغل کردم تا آرومش کنم …
مهبد که قسمتی از پیرهنش پاره شده بود دندون هاشو بهم فشار می داد و هیچی نمی گفت …
منم از حالتی که اون داشت ساکت بودم و هنوز حالم سر جاش نیومده بود …..
ولی می تونستم از حرفایی که شنیدم حدس بزنم که اون زن زینب بود و احتمالا اون سه مرد هم برادراش و پدرش ..و می دونستن که ما اونشب اونجا مهمون هستیم ..
زینب فریاد می زد و می گفت : بیشرف ..پس فطرت ..بی ناموس ..
بی عاطفه حق دوتا بچه ی منو نمی تونی بخوری ..
یکی از مردا با حرص یقه ی اونو گرفته بود و می گفت اگر حقشو ندی می کشمت ….و خیلی حرفای دیگه که در همین باب بود …
مهبد جلوی من شکسته بودو این کاملا از طرز رانندگی کردنش معلوم بود اون می دونست که من با وجود صبر زیادم و سکوتم حواسم به همه چیز هست و حالا فهمیدم که اونا کی بودن ..
در حالیکه قبلا مهین خانم گفته بود و من خیلی شوکه نشدم …
چشمم افتاد به صورتش از گوشه لبش خون میومد ..
یک دستمال بر داشتم و گفتم : مهبد جان دستمال بزارم ؟ لبت خون میاد ….
داد زد نه نمی خوام کاری به من نداشته باش ..
همینو می خواستی ؟ حالا فهمیدی چرا نمیارمت اینجا ؟ بس می کنی دیگه ..کلافه ام کردی ..هی به من فشار آوردی ,,
بهت میگم از اینا فاصله بگیر ,گوش نمی کنی ..
مگه اینا بودن اومدن خواستگاریت ..مگه برات خرج کردن که حالا می خواهی هر روز اونا رو ببینی ؟ ..
تمومش کن , شنیدی ؟ دوباره تکرار نکنم ..برن گمشن کثافت ها …دیگه این آخرین بارم بود ….
اگر بفمهم باهاشون تماس گرفتی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی …

با سرعت خیلی زیادی میرفت ..نفسم داشت بند میومد و مونس هم ترسیده بود …
یک مرتبه یک ماشین پلیس آژیر کشون دنبال ما افتاد ..و مرتب می گفت بزن کنار ..بزن کنار ….
مهبد سرعتشو کم کرد و ایستاد ….
وقتی پلیس مدارکشو خواست گواهینامه همراهش نبود ..به ما گفت پیاده بشین ماشین رو می خوابونن …
مهبد به جای هر کاری زنگ زد به یک نفر ..اسم اون پلیس رو داد و منتظر شد ..
فقط چند دقیقه بعد ..افسر پلیس اومد مدارک مهبد رو داد و سری با تاسف تکون داد و گفت : لطفا حاج آقا این اینقدر با سرعت نرین جون یک عده رو به خطر میندازین این بار من سفارش قبول نمی کنم …
برای اولین بار مهبد وقتی سوار شد جلوی منو و مونس فحش های رکیکی از دهنش در اومد که من هاج و واج مونده بودم ..
ما هشت ماه بود که با هم زندگی می کردیم حتی من یک کلمه حرف زشت ازش نشنیده بودم ..
حالا بطور ناگهانی تغییر شخصیت داده بود …
اون قبلا وانمود می کرد یک آدم با فرهنگ و متشخصیه ..و حالا چیزی که می دیدم درست نقطه ی مقابل اون بود …
رسیدیم خونه مونس رو بغل کرد و با هم رفتیم بالا پیرهنشو عوض کرد صورتشو شست یکم ادوکلن زد و سویچ ماشین خودشو بر داشت با عجله بدون اینکه حرفی بزنه از خونه رفت و درو چندان محکم بهم زد که از جا پریدم …
از وقتی ازدواج کرده بودیم همه جا با ماشین من میرفتیم و من هیچوقت تو ماشین اون نشسته بودم …
مونس رو بردم خوابوندم ..
حس هیچ کاری رو نداشتم و فکر می کردم از من قهر کرده و شاید من نباید اصرار می کردم که پدر و مادرشو ببینم ..خوب اینم زندگی اون بود …
قبل از من همین طور بوده و من تنها می تونستم خودم رو سر زنش کنم که خود کرده را تدبیر نیست … ..

من مهبد رو دوست داشتم نگرانش می شدم و دلم می خواست … با اون زندگی کنم …پس چرا اینقدر نگرانم ..و چرا از هیچ چیز این زندگی خوشحال نیستم ….
چرا به همه چیز شک دارم ؟ احساس می کردم هنوز خیلی چیزا ها هست که من نمی دونم …
خدایا اگر من اشتباه می کنم منو آگاه کن ….
مهبد به من گفته بود صبح ها به من زنگ نزن ..
پس فکر کردم حالا که شبه می تونم بهش زنگ بزنم نگرانش بودم .. زدم جواب نداد ..دوباره زدم ..بازم نداد …
این طور مواقع ها تنها کاری که از دستم بر میامد انجام بدم گریه کردن بود و منم تا اونجا که می تونستم بلند گریه کردم تا دلم خالی بشه …
در حالیکه خودم برای هر چیزی آماده می کردم ..
دوساعت بعد مهبد اومد ..اصلا آثار ناراحتی تو صورتش نبود انگار اتفاقی نیفتاده ….تا وارد شد گفت : عزیزم ببخشید تنهات گذاشتم کار واجبی داشتم و دیرم شده بود باید خودمو می رسوندم پای پول زیادی تو کار بود ..
گفتم : خوب تو که قرار داشتی می گفتی یک شب دیگه می رفتیم …کاش جواب تلفنم رو می دادی ؟
گفت : زنگ زدی ؟ از بس عجله داشتم ده نفر منتظرم بودن گوشی رو تو ماشین جا گذاشتم … دیدی که امشب چی شد؟ اون زن دیوونه است بابا و برادراش از ارازل و اوباشن ..بعید نیست رو صورت تو اسید بپاشن این کارا ازشون بر میاد …
گفتم : آخه چرا مگه من چیکار کردم ؟ راستش منو دیدن ولی بهم کاری نداشتن ..از تو چی می خوان ؟
گفت : پول .. می خواستی چی بخوان ؟ همه از من پول می خوان ..
چقدر باید من به اون زن باج بدم تا دست از سرم بر داره ؟نمی دونم ..مهرشو دادم ماهیانه هم برای بچه ها میدم ..بازم حرف داره …
راستی ..عشقم من می خوام مونس رو بچه ی خودم بکنم ….
گفتم:تو مطمئنی ؟ به این راحتی که نمیشه اگر این کارو بخوایم بکنیم باید با احمد حرف بزنیم ..
گفت : لازم نیست من خودم ترتیبشو میدم ..
گفتم : یعنی چی می تونی بدون رضایت اون این کارو بکنی ؟
گفت : مثل آب خوردن وا دارش می کنم قبول کنه …
گفتم : نه مهبد جان تو رو خدا برای چی ؟؟هر چیزی یک راهی داره وادارش می کنم چیه؟ قانون جنگل که نیست ..من اینطوری دوست ندارم اونم آدمه نمیشه که بدون رضایت اون این کارو بکنیم ..
یک روز احمد به خاطر من با دل و جون مونس رو قبول کرد حالا نمی خوام بدون رضایتش کاری انجام بشه ..
گفت : قانون جنگله دیگه وقتی میشه با تلفن هر کار غیر قانونی رو انجام داد چرا نکنیم … دو ساعت پیش ندیدی ؟ پلیس ماشین رو که توقیف نکرد احترام هم گذاشت با یک تلفن …
وقتی مونس رو از ممنوع الخروجی در آوردم دوست داشتی چی شد پس ؟حالا نمی خوای ؟ …
باشه با آنا حرف بزن ببین چیکار باید بکنیم تا رضایت بده ..تو خودت دخالت نکنی ها که ناراحت میشم ..دلم نمی خواد عزیز دلم با اون مرتیکه ی عوضی هم کلام بشه …

مهبد رفت خوابید و من بازم تو فکر بودم راست می گفت منم آدمی بودم که وقتی گیر کردم تن به کار خلاف داده بودم ..و حالا دفاعی نداشتم از خودم بکنم …
و حالا نمی دونستم اون واقعا می خواست که مونس رو به فرزندی قبول کنه ؟ یا می خواست حرف رو عوض کنه …
ولی من این حرف رو جدی گرفتم به خاطر مونس که می دونستم وقتی بزرگ بشه اسم احمد تو شناسنامه اش هست و می خواد بره دنبال اون و من اینو نمی خواستم …
البته اینم می دونستم برای اینکه اون بچه آشفته نشه باید برای این کار آماده اش کنم….فردا به بابا گفتم و خودم پی گیر قضیه شدم ..
اونم از احمد پرسید ..احمد اول که موافقت نکرده بود و لی با اصرار بابا و آنا گفته بود : قبول می کنم به شرط اینکه خونه و مطب و ماشین رو به نام من بزنه …
مهبد تا این حرف رو شنید عصبانی شد و گفت نمی زارم ..تو به من واگذار کن خودم درستش می کنم …
گفتم : مهبد جان نمی خوام دوست ندارم کار خلاف بکنم تازه من قبلا با اون توافق کرده بودم اگر الان به نامش نکنم فردا می کنم پس بزار همون طور که من می خوام انجام بشه ….
مهبد فورا گفت : تا پشیمون نشده پس تو یک وکالت به من بده که برم و خودم درستش کنم و برگردم نمی خوام تو با اون مرد روبرو بشی …
زنگ زد و برای سه ساعت بعد بلیط گرفت و با عجله منو برد به یک دفتر خونه ….اونجا همه اونو می شناختن احترام زیادی بهش گذاشتن مهبد یک تسبیح دستش گرفته بود و یک حالت روحانی صلوات می فرستاد …
محضر دار فورا کارشو انجام داد و چند دقیقه بعد باز با عجله یک کاغذ گذاشت جلو ی منو و گفت : امضاء کن که دیر شد ..
من نگاهی بهش انداختم ..فرصت نداد که بخونم ..
خوب به نظرم هم لازم نبود چون اون می خواست بچه ی منو به فرزندی قبول کنه ..این بود که امضاء کردم و مهبد رو رسوندم فرود گاه و برگشتم ….

ماشین رو که کنار ماشینش پارک کردم ..نگاهی به توی اون انداختم ..
روی صندلی عقب و جلو و کف ماشین پر بود از چیزایی که روش یک دستمال کشیده بود ..
نفهمیدم چی بودن و اون با این همه چیزی که تو ماشین بود هر روز کجا میرفت ؟
رفتم بالا تا سویچ رو بیارم و ببینم چی تو ماشینش گذاشته که روی همه ی اونا رو دستمال انداخته …
اما هر چی گشتم سویچ ماشین رو پیدا نکردم .. با خودشم که نباید برده باشه ….
حتی کلید گاو صندوق هم نبود ..کلید سوئیت هم نبود …
این اولین باری بود که اون تنها میرفت مسافرت … و من نمی دونستم قبلا هم این کلید ها رو قایم می کرده یا این بار جایی گذاشته من پیدا نمی کنم …..
بیست و چهار ساعت بیشتر طول نکشید که مهبد برگشت و طبق معمول اول رفت تو حمام ..من فورا رفتم سراغ کلید ها همه سر جاش بودن ..
پس متوجه ی موضوع جدیدی شده بودم که بازم معما های ذهن منو بیشتر می کرد …..
اما ظرف یک هفته مونس رسما شد دختر مهبد در حالیکه من خونه و ماشین و مطب رو به نام احمد کرده بودم …
درست فردای اون روز من تو خونه داشتم برای شام تدارک می دیدم ..که صدای زنگ در بالا اومد ..
مهبد هیچوقت زنگ نمی زد خودش کلید داشت درو باز می کرد …از پشت در پرسیدم کیه ؟ یک مرتبه در باز شد و مهبد در حالیکه دوتا پسر بچه همراهش بودن اومد تو ..
از چند تا چمدونی که همراهشون بود فهمیدم که برای موندن اومدن …
چشم های هر دو هراسون و بیقرار بود ..دلم براشون آتیش گرفت ..
در یک لحظه بغض گلومو گرفت ..ولی خودمو کنترل کردم ..
گفتم : وای عزیزان من خوش اومدین از دیدنتون خیلی خوشحالم ..اومدم امیر حسین که بزرگتر بود ببوسم دستشو زد تو سینه ی من ….
نفهمیدم چی شد که مهبد چنان کوبید تو صورت بچه که تعادلشو از دست داد و من وحشت زده اونو گرفتم ..
مهبد با عصبانیت گفت : چی بهت گفتم ؟ آدم باش ..زود معذرت بخواه ..

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *