خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت24

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت24

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

گفتم : نه ,نه ..اشکالی نداره ..
گفت :تو دخالت نکن باید یاد بگیره که مودب باشه ..
امیر حسین چشم هاش پر از اشک شده بود و دستش روی صورتش بود ..بدون اینکه به من نگاه کنه ، گفت : معذرت می خوام ..
مهبد گفت : باید درست رفتار کنین مونس جان بیا بابا … مونس از این به بعد خواهر شماست ..
ازش ادب یاد بگیرین …
لبم رو از شدت ناراحتی محکم گاز گرفتم ..نمی خواستم جلوی بچه ها حرفی بزنم …دست امیر محمد رو گرفتم و بردم تو ..فورا براشون خوراکی آوردم ..
ولی هر دو احساس غریبی می کردن و معلوم بود بغض دارن ..
امیر محمد خودشو به برادرش چسبونده بود و زیر چشمی به ما نگاه می کرد …
مهبد منو کشید کنار و گفت : تو رو خدا ببخشید یک دفعه ای شد ..مادرش میگه نمی تونم نگهشون دارم ..
چون تو رو میشناسم و می دونم چقدر مهربونی آوردمشون اما اگر ناراحتی, رو دروایسی نکن, همین الان بگو می برم پیش مامانم ..
اصلا مشکلی نیست …
گفتم نه ,نه من حرفی ندارم ولی تو مطمئنی که مادرشون راضی هست اونا رو آوردی پیش من ؟
گفت : قراره آخر هفته ها ببرمشون پیش اون تا دل تنگ نشن ..تو چی میگی قبول می کنی از اونا مراقبت کنی ؟
گفتم : البته فقط به شرط رضایت مادرشون ….
می خوام خاطر جمع باشم دلش نشکنه و از من دلگیر نباشه …
گفت :حالا بشکنه مثلا چی میشه ؟
گفتم اگر تو اعتقاد نداری من دارم دلم نمی خواد دل کسی رو برنجونم
گفت : چشم , باشه می تونی از مادرم بپرسی ؟
فورا یک اتاق رو برای اونا آماده کردم و شام خوردن و بدون اینکه یک کلمه حرف بزنن و یا حتی به ما نگاه کنن خوابیدن …و تلاش مونس برای اینکه یخ اونا رو آب کنه نتیجه ای نداشت ….
من رفتم کنار تخت امیر محمد که یکسالم از مونس کوچیک تر بود نشستم و ازش پرسیدم می خوای برات قصه بگم ..
با سر گفت : نه ..
گفتم چرا بچه ها که قصه دوست دارن …
گفت : نمی خوام خوابم میاد …پتو رو کشیدم روش و چراغ رو خاموش کردم به امیر حسین گفتم : پسرم ..من نمی خوام جای مادرت رو بگیرم هر کاری رو تو دوست داری به من بگو من انجام میدم ولی تو رو خدا ناراحت نباش تو نور کمی که از بیرون به صورتش می تابید فقط یک نگاه پر از غم و درد به من کرد ….

اشکم سرازیر شد دلم به حال قلب کوچولوی اون که باید این همه غصه رو تحمل می کرد سوخت …
اون بی گناه به آتیش اشتباهات پدر و مادرش می سوخت ….
پشت در ایستادم و سرم رو به دیوار زدم ..وای ما آدم ها داریم با هم چیکار می کنیم …چرا این طفل معصوم ها بازیچه ی دست ما شدن ..این بچه ها این همه عقده و ناراحتی رو چطوری هضم کنن و چطور با زندگی آینده شون کنار بیان …
وقتی ما اونا رو به دنیا آوردیم مسئول شدیم ..
من خودم با دخترم چیکار کردم ؟و مهبد با این دوتا بچه و دلم بشدت برای آویسا تنگ شد ..از خدا خواستم که هر چی زود تر اونو به من برسونه …
و زیر لب گفتم خدایا تنهام نزار کمکم کن …
فردا تا مهبد از خونه رفت زنگ زدم به مادر ش و سلام کردم ..
با خوشرویی گفت : سلام دخترم ,,خوبی ؟ ببخشید اونشب با حال بد از اینجا رفتین ..
گفتم : نه تقصیر شما که نبود ..ببخشید دیر زنگ زدم …
خیلی زحمت کشیدین دستتون درد نکنه ..می خواستم برای بچه ها بپرسم شما با زینب خانم صحبت کردین ؟ راضی هستن که بچه هاشون اینجا پیش من باشن؟ …
گفت : فدات بشم مادر ..آره نگران نباش چاره نداره طفلک …مسائلی هست که تو ازش خبر نداری مثل اینکه با قاسم اینطوری توافق کردن …
شما ناراحت نیستی بچه ها اونجان ؟ اذیت نمی کنن ؟
گفتم نه بابا این چه حرفیه ..قدمشون روی چشمم فقط نگران مادرشون بودم ..نمی خوام آه کسی پشت سرم باشه ..
گفت : نه نیست نگران نباش خودش گفته نمی تونم بچه ها رو مراقبت کنم ..ولی شما از من نشنیده بگیرین ..
گفتم : منظورتون مهبده ؟..ولی اون خودش گفت از شما بپرسم …
گفت : خدا رو شکر دستت درد نکنه الهی خیر ببینی مادر ….
پرسیدم : مامان ؟ میشه ازتون بپرسم چرا مهبد نمی زاره با شما رفت و آمد کنم ؟..
.گفت: نه همچین چیزی نیست .. مادر جون شما هر وقت دلتون می خواد تشریف بیارین قدمتون روی چشم من به خدا خیلی شما رو دوست داریم …اتفاقا همین دیشب با اکرم و آذر ذکر خیرتون بود ….
و من فهمیدم که نمی تونم از مامان چیزی بیشتری بشنوم ….

در حالیکه دوماه بیشتر به پایان سال نمونده بود مهبد اسم امیر حسین و امیر محمد رو تو کودکستانی که مونس میرفت و دبستان و راهنمایی هم داشت نوشت …
فورا براشون تخت و وسایل جدید خریدم و برای هر کدومشون یک اتاق درست کردم ..و هر چی سلیقه داشتم بکار بردم تا همه چیز برای اونا بهترین باشه …
ازشون در مورد مادرشون با اینکه کنجکاو بودم اصلا نپرسیدم ..طوری رفتا ر می کردم که انگار اونا بچه ی خودم هستن و از اول تو این خونه زندگی کردن …
امیر محمد که بچه تر بود خیلی زود خوشحالی خودشو نشون داد و از اسباب بازی هایی که براش خریده بودم استفاده کرد ..
ولی امیر حسین ..هنوز با نگاهی غمگین و در مونده به اون وسایل نگاه می کرد و غم دنیا رو به دل من میاورد …
نمی دونستم چیکار کنم تا اون بچه خوشحال بشه ….نباید عجله می کردم ..چون می دونستم که نتیجه ی عکس داره باید کاری می کردم که اون خودش منو باور کنه …..
یک هفته بود که بچه ها اونجا بودن ..ولی امیر حسین چند کلمه ی لازم بیشتر به زبون نیاورده بود ..
بعد از ظهر بود و من مشغول کار بودم ..ازش پرسیدم ..می خوای تو تکلیف هات بهت کمک کنم ؟
گفت : نه لازم نیست ..حرفی نزدم و رفتم تو آشپز خونه ..
یکم بعد رفتم بهشون سر بزنم دیدم سه تایی با مونس دارن بازی می کنن ..
مونس از بس دختر خونگرمی بود و با همه می جوشید و اصلا با کسی غریبی نمی کرد و شیرین و دوست داشتی بود تونسته بود هر دوی اونا رو به خودش جلب کنه ..از دور نگاهشون کردم و نور امیدی تو دلم روشن شد وقتی که دیدم امیر حسین هم داره می خنده …
بیرون رو نگاه کردم مغرب بود وضو گرفتم و ایستادم به نماز ..نزدیک اتاق بچه ها جا نماز پهن کردم که مراقبشون باشم …
امیر حسین اومد و نزدیک من نشست و ذل زد به من ..
نمازم رو که سلام دادم پرسیدم : خوبی عزیزم ؟ چیزی می خوای بگو هر چی باشه بهت میدم …
گفت : شما نماز می خونی ؟
گفتم : خوب بله من مسلمونم ..
گفت : آخه مامانم و دایی میگن تو بی دین و ایمونی ..
گفتم : آخه اونا منو نمی شناسن انشالله آشنا میشیم شما نماز بلدی ؟
گفت : بلدم ولی برای من زوده قران بلدم تو مدرسه با صوت قرائت می کنم …
گفتم : خیلی دوست دارم بشنوم میشه یک روز برای منم بخونی ؟
گفت : باشه هر وقت شما میگین …

مهبد اونشب زود تر از همیشه اومد معمولا حدود نه می رسید خونه ..ولی هنوز هشت نشده بود که کلید انداخت اومد تو ..
تنها فکری که داشتم این بود که بهش بگم امیر حسین با من حرف زد ….
باز مقدار زیادی خرید کرده بود …مهین خانم هنوز نرفته بود و کمک کرد …مهبد که رسید مونس دوید طرفش و گفت : بابا جونم سلام خوش اومدی ..
امیر محمد هم رفت بطرف مهبد و مثل مونس ابراز احساسات کرد ولی امیر حسین رفت تو اتاقِ خودشو درو بست …
مهبد صدا زد امیر حسین ,,بیا بیرون احمقِ بی تربیت ..
گفتم : ولش کن مهبد صبر داشته باش اول بهش ثابت کن که دوستش داری ..
گفت : غلط کرده بیا بیرون گفتم ….و رفت درِ اتاق رو باز کرد و دست امیر حسین رو گرفت و بکش بکش اونو برد تو حموم اتاق خواب ..و درو بست ..
دنبالش دویدم و گفتم : مهبد تو رو به جون هر کس دوست داری کاریش نداشته باش خواهش می کنم …
صدای گریه ضربات کتکی که امیر حسین می خورد قلبم رو آتیش زده بود به در می کوبیدم التماس می کردم که درو باز کنه ..
مونس و امیر محمد هم ترسیده بودن و گریه می کردن ..
وقتی اومد بیرون سر من داد زد که قرار نبود تو کار تربیت من دخالت کنی اون باید بفهمه که کار درست چیه ….با غیظ زدمش کنار و دست امیر حسین رو گرفتم و بردمش تو اتاقش ..
در حالیکه مثل ابر بهار اشک می ریختم ..دستی به سر و صورتش کشیدم که از شدت نفرت پره های دماغش باز شده بود …انگار با نگاهش برای مهبد خط و نشون می کشید ..
چیزی به ذهنم برای آروم کردن اون نمی رسید تا دردی رو که تو سینه داشت رو فراموش کنه ..
مهبد حق به جانب بود و فکر می کرد کار درستی کرده و این منم که بیخودی دخالت کردم اون بچه رو من دارم خراب می کنم ..
اما این تنها به امیر حسین ختم نشد و اون کم کم دستشو روی مونس و امیر محمد هم بلند می کرد ..تا اونجا که اگر بشقاب غذاشون تموم نمی شد بی هوا یک سیلی نثارشون می کرد …و هر بار انگار شعله ای در وجود من زبونه می کشید که وجودم رو داشت می سوزند ….
واقعا وقتی با اون آشنا شدم تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که مهبد مردی باشه که دست روی یک بچه بلند کنه ….

من سعی می کردم در هر فرصتی عواقب کا رو بهش گوشزد کنم ..
ولی اون طور دیگه ای فکر می کرد و متاسفانه روش به من باز شده بود .. از همون شب که من چهره ی واقعی اونو دیده بودم اونم سعی نمی کرد اون مهبدی باشه که من باهاش آشنا شدم یعنی تظاهر به چیزی نمی کرد …
دیگه تو خونه گاهی فحش می داد و چون خودش این شخصیت رو دوست نداشت از ما فرار می کرد …
با تمام این احوال به تنها کسی که احترام میذاشت و باهاش مهربون بود من بودم ..
هنوز همون احترام و زبون خوش سابق رو با من داشت ولی طوری رفتار می کرد که گاهی ازش می ترسیدم ….شب ها اغلب تا ده و یازده شب بیرون بود و می گفت : کار من اینطوری تازه جلسه ها و مذاکراتم سر شب شروع میشه …و من در حالیکه یا بافتنی می بافتم یا تذهیب که نقاشی مورد علاقه ی من بود کار می کردم , منتظر و چشم براهش می موندم ..
روز ها هم اصلا جواب تلفنم رو نمی داد..و این دلشوره و نگرانی منو از این که اون داره چیکار می کنه تو دلم انداخته بود …
سرم با اون سه تا بچه گرم بود ..و امیر حسین و امیر محمد خیلی زود تر از اون چیزی که فکر می کردم با من مهربون شدن و درست مثل مادرشون با من رفتار می کردن به خصوص امیر محمد …
به محض این که امیر حسین امتحاناتش تموم شد ..مهبد فورا بلیط گرفت و ما رو برد دبی ..
می گفت یک سفر کاریه شما ها رو هم میبرم که یک آب و هوایی عوض کنین …این بار پسرا هم با ما بودن …و هم سفر های ما دوتا از خانواده ی معروف تهران بودن که با خانم هاشون اومده بودن ….
مهبد دوباره شده بود همون حاج آقای شیک و تر و تمیز با لحجه ی عربی ..و معلوماتی که پایان نا پذیر بود با هر کس مواجه می شد بنا بر اینکه اون شخص چیکاره باشه باهاش همون طور حرف می زد ….و با ما هم با محبت و مودبانه رفتار می کرد ..
دیگه نمی تونستم اونو بشناسم …راست و دروغش رو از هم تشخیص نمی دادم ..و حتی شخصیت شو نمیشناختم …
پیچیدگی رفتار اون منو سر در گم کرده بود ..تنها نقطه ی ضعف اون تایید و تحسین شدن از دیگران بود …
وقتی تو دبی بودیم ..یک بعد از ظهر ما رو برد به یک مرکز خرید ..
مونس هنوز شیطون بود مرتب می دوید این ور اون ور و امیر حسین عجیب نسبت به اون احساس مسئولیت می کرد ..گاهی لای لباس های فروشگاه گمش می کردم ..و مدتی طول می کشید تا پیداش کنیم اون از این کار خوشش میومد …
مهبد داشت برای امیر حسین و امیر محمد کفش می خرید ..
مونس گفت : می خوام برم دستشویی ..
مهبد بچه هارو ول کرد و اونو بغل کرد رفت ….

امیر حسین گفت : انجیلا خانم من از این کفش خوشم نمیاد , دوست ندارم بابا اصرار داره بخرم ..
گفتم : ولش کن بریم من خودم می برمت تا مطابق میل خودت بخری با پدرت هم حرف می زنم ..
اون فکر می کنه این به صلاح توست خوبی تو رو می خواد و دوستت داره این کفش برند خوبیه و پدر ت دوست داره تو داشته باشی … دست بچه ها را گرفتم و رفتیم دنبال مهبد ..و جلوی در ایستادم ..
درست پشت در بود شنیدم که با تلفن حرف می زنه ..
گوش دادم ..می گفت : شب میام عشقم ..الان دستم بنده ..چشم قربونت برم ..سر ساعت اونجام …
تمام اون ساختمون رو به یک باره تو سرم کوبیدن ..در همون موقع مهبد اومد بیرون و چشمش به من افتاد ..و پرسید اینجا چیکار می کنین ؟ در حالیکه حسی به تنم نبود به زحمت آب دهنم رو قورت دادم وگفتم : حالم بد شده میشه منو از اینجا ببری …
گفت : فدات بشم چرا عزیز دلم چی شدی ؟ … می خوای برسونمت دکتر ؟
گفتم : نه بابا مال حاملگیه کلافه شدم ….
گفت : زدی تو ذوقم داشتم با مهندس آرا یی حرف می زدم و شوخی می کردم یک دفعه که تو رو دیدم خورد تو ذوقم …دیدیش که مهندس آرایی رو ؟مثل اِوا خواهر ها حرف می زنه ..منم سر بسرش می زارم و قربون صدقه اش میرم ..
شنیدی داشتم چی می گفتم ؟
گفتم نه بابا من حالم بد بود تازه رسیدم که تو اومدی بیرون …..
نمی دونم باور کرد یا نه ..ولی رفتارش عادی نبود ..
قصدم این بود که وقتی از هتل رفت تعقیبش کنم …ولی اون اصلا اونشب از پیش من جایی نرفت ..و من فکر کردم که راست میگه و من اشتباه کردم ….
اما تا وقتی برگشتیم تهران صدای مهبد که داشت قربون صدقه ی یک نفر میرفت تو گوشم می پیچید ..و نمی تونستم فراموش کنم …

تا اینجا من ساکت بودم و هر چی دروغ و تظاهر از مهبد می دیدم فقط تو دلم میریختم و سعی می کردم حرمت بین ما از بین نره ترس از دست دادن صدای منو تو گلو خفه کرده بود از هر حرکتی که باز منو به سوی جدایی بکشه وحشت داشتم ….
می خواستم اون زندگی رو برای خودم نگه دارم …ولی حس غریبی نسبت به همه چیز داشتم که وا دارم می کرد پریشون باشم …چون حالا من با همه ی چیزایی که از مهبد می دونستم بشدت دوستش داشتم و این درد منو چند برابر می کرد…
ولی به جایی رسیده بودم که دیگه باید می فهمیدم مهبد چیکار می کنه که اینقدر منو از زندگی شخصی خودش دور نگه می داره …
برای همین بدون اراده شخصیتم عوض شده بود وسائلشو می گشتم به تلفن هاش گوش می کردم ..و از هر کس که می تونستم اطلاعات می گرفتم ..
در حالیکه من می دونستم و اعتقادم بر این بود که این زشت ترین کاری که یک شخص به حریم خصوصی کسی وارد بشه …ولی انگار سوار قطاری شده بودم که با سرعت به جلو می رفت ولی همه جا تاریک و مه آلود بود و من نمی دونستم به کجا میرم و در اطرافم چی میگذره …
هر آن انتظار داشتم این قطار با صدای مهیبی با چیزی بر خورد کنه و همه چیز از بین بره …..
می خواستم بدونم و تا شاید جلوی هر اتفاقی رو بگیرم و در این راه چاره ای جز این نداشتم ….
حالا تنها همدم من مهین خانم بود و گاهی هم زن آقا ماشالله ..
منم تا اونجایی که از دستم بر میومد به هر دوشون کمک می کردم ..
اما پول زیادی نداشتم ..چون مهبد به اندازه ای پول به من می داد که خرج کنم و حساب بقیه اش رو هم داشت ..و به دلیلی که نمی دونستم و غرورم اجازه نمی داد ازش بپرسم نمیذاشت پولی برای من بمونه ..
و تا مطمئن نمی شد که خرجشون کردم دوباره نمی داد …
اما هر چی می گفتم به بهترین شکل برام می خرید ..اگر با هم بیرون میرفتیم کافی بود چشمم چیزی رو بگیره,, تا اونو نمی خرید آروم نمی شد …
و دست کم هفته ای یک بار یک تیکه طلا ی گرونقیمت برای من می خرید …

یکشب من داشتم نقاشی می کشیدم ..امیر حسین اومد کنارم و یکم نگاه کرد و گفت : به من یاد میدین ؟
دستشو با مهربونی گرفتم و گفتم : اگر دوست داری چرا که نه خوشحالم میشم ..
از فردا برات وسایلشو می خرم و بهت یاد میدم ….
گفت : انجیلا خانم بابام به شما هم خیانت می کنه ؟
گفتم نه عزیزم این چه حرفیه اصلا پدرت اهل این کارا نیست شما نباید از این حرفا بزنی …
گفت :ولی به مامانم خیانت کرد .. شما زن خوبی هستی با بقیه ی زن پدر ها فرق داری ..
با اونی که مامانم میگه فرق داری ….
گفتم : مثلا چه فرقی پسرم ؟
گفت : مامانم همیشه از شما بد میگه ولی من قبول ندارم تا حالا ازتون بدی ندیدم …
گفتم : مامانت حق داره شاید اگرم من جای اون بودم همین طور می شدم ..
آخه من می دونم که مادرت زن مومن با خداییه ولی ظاهرا دلش شکسته …آدما پسرم اینطورین الهی دل تو هیچوقت نشکنه ولی وقتی دل آدم شکست خیلی نمی تونه درست فکر کنه ..
از قول من به مامانت بگو ..دلی که صدای شکستنش رو همه بشنون بهتر از دلیه که بشکنه و کسی صداشو نشنوه ..
نه همدردی هست نه ناله ای …
امیر حسین گفت : ببخشید انجیلا خانم ولی اون شب که تو دبی تو دسشویی صدای بابام رو شنیدم فکر کردم ….
فورا وسط حرفش دویدم و گفتم : عزیز دلم چیزی نبود با دوستش شوخی می کرد به من گفت با کی حرف می زده شما هم دیگه حرفشو نزن ..به من اعتماد کن ..
اصلا فکر این چیزا رو نکن ..برام قران با صوت می خونی ..
گفت فکر کردم یادتون رفته …
گفتم : نه همش منتظر بودم خودت حوصله کنی و برام بخونی دلم نمی خواست بهت فشار بیارم ..
با خوشحالی رفت و قران رو آورد و برام اول سوره ی بقره رو خوند ..با اون صدای زیبا و کلام خدا من تا عمق ابر ها پرواز کردم ..و همون روز براش به عنوان جایزه وسایل نقاشی خریدم و شروع کردم به تعلیم دادن اون …
حالا احساس می کردم امیر حسین منو خیلی دوست داره و با هم رفیقِ رفیق شده بودیم …

یک روز به خودم جرات دادم و رفتم پشت در سوئیت یواشکی سرمو به در چسبوندم و حرفاشو گوش کردم …
در حالیکه بدنم می لرزید و صدای قلبم اجازه نمی داد درست بشنوم … منتظر این بودم که اون به یک زن زنگ بزنه …اما چیزایی که شنیدم منو شوکه کرده بود و چشمم روی خیلی مسائل باز شد ..و تمام اون چیزی رو که من در موردش حساسیت به خرج می دادم خنثی کرد و همه ی اونا در مقابل چیزیی که می شنیدم مسخره به نظر میومد …
تلفش زنگ خورد ..
گوشی رو جواب داد و گفت : جانم ..نه دادم برات امضاء کردن ..آره عین امضاء خودش بود …
نه بابا تا بیاد بفهمه کار تمومه زمین از دستش در اومده …..آره اقلا بیست میلیارد می تونیم ضمانت بانک بزاریم ..خیلی عالی شد بقیه ی کاراش با من …..
تلفن بعدی : سلام چطوری دکتر جان ؟ …..آره ..آره خوب کردین بزار انتخاب بشه ما باید کمک کنیم وگرنه معلوم نیست کس دیگه ای که بیاد همین امکانات رو داشته باشیم در مورد اون موضوع که اصلا نگران نباش پول که واریز شد با سه شماره مدارک از بین رفته …تا بیاد به خودش به جُنبه ,,دار و ندارش رفته ..
پدری از ش در بیارم که مثل زن گریه کنه …فدای تو ..خبر میدم ..
آره, آره فلان شده می خواست پولی پیشنهادی ما رو قبول کنه حقش بود حالا دو زارم کف دستش نمی زارم …
تلفن بعدی …جانم؟ قربونت برم …..خوبم چیکار کردی ؟……
نه عزیزجان الان برو اداره ی ثبت همین الان ..ببین چی میگم هماهنگ کردم ..ای بابا چرا تو اینقدر خنگی میگم حرف زدم منتظرن تو بری کارو تموم کنی.. تابلو نکنی؟ لو بریم ….
گوش کن ..بهت میگم سیبلشونو حسابی چرب کردم ریششون پیشم گیره ..
موقع پول دادن ازش عکس گرفتم و صداشو ضبط کردم …
دهنش بسته است بگم اونجا رو آتیش بزنه مجبوره بزنه خاطرت جمع برو به امید خدا …
من تا آخر این هفته باید بیست میلیارد سند بزارم … تمومش کن خبر بده ….
تلفن بعدی : چی شده هان بگو …ای بی عرضه …
غلط کرده مرتیکه فلان …فلان شده ..چیزی حالیش نیست ..نه نه سند رو که امضاء کرد زنگ بزن به من ..می دونم چطوری بپیچونمش …اون با من ,,,..منتظرم ها دیر نکنی ؟
بهش وعده بده ..اصلا ببین یک کیف بر دار فکر کنه پول توشه بگو اینجاست ..درشو قفل کن ….بگیر تو بغلت و از خودت جدا نکن وانمود کن از همه می ترسی ..هی دور برت رو نگاه کن به بیرون نگاه کن …و بگو عجله کنین و زود باشین ..
اینطوری باور می کنن که تو کیف پول گذاشتی ..تسبیح بنداز و زیر لب ورد بخون و فوت کن به کیف …زودتر خر میشه ….

تلفن بعدی …جانم …چند متره؟ شصت متر؟؟ خوب …خوب ,, بیشتر نباشه چیه ..ما باید روی اون ساختمون یک طبقه بسازیم می دونی دویست میلیون خرج کنیم صد میلیارد می ارزه ……
باشه گفتی شصت متر ؟ خوب پس بیست متر اضافه است… کارشناس کی میاد برای اندازه گیری ؟…..
برو پیدا ش کن ببین کیه ..خریدنی نیست ؟…. خوب پس باید یک فکر دیگه بکنم …خیلی خوب درستش می کنم …
گوش هامو گرفتم ..
نمی خواستم بیشتر از این چیزی بشنوم ..نمی خواستم باور کنم اون یک اختلاس گر بود ..
پس بی خود نبود که اون همه دوست و رفیق کله گنده داشت …
من بیشتر از این امکان نداشت ناراحت باشم .. فکر می کردم اون یک تاجره و با کار و تلاشش به این جا رسیده نمی دونستم با مردی ازدواج کردم که مثل زالو داره خونِ مردم این مملکت رو میمکه …
به اطرافم نگاه کردم پر از شیک ترین و لوکس ترین وسایلی که تو دبی وجود داشت دور و برم بود …
به نظرم می اومد هر کدومشون دو تا چشم پیدا کرده بودن و منو نگاه می کردن ….
انگار به من می گفتم احمق ..بی عرضه ..چرا اینقدر تو ساده ای ..چرا حرف هر کس رو به عنوان حقیقت قبول می کنی ؟ مثل مات زده ها تو خونه راه میرفتم ….
من فقط نیم ساعت از حرفای اونو گوش داده بودم ولی خیلی چیزا ها دستگیرم شده بود …ای خدا حالا چیکار کنم ….مهین خانم حال زار منو دید اومد جلو و مثل بچه ها خودمو انداختم تو بغلش و گریه کردم …
سر گردون تو خونه راه میرفتم ..
گوشی دستش بود از اتاق اومد بیرون انگار می خواست اون مکالمه رو من بشنوم چون با صدای بلند حرف می زد …داشت به یک نفر می گفت : من هفتاد تا متر یک جور می خوام ..سه چهار نفری برین دنبالش هر کس هر چی گیر آورد بخره و بیاره اینجا …
برو فرشاد هم بیار …تا ساعت چهار اینجا باش دیر نکنی که کلاهمون میره تو هم …

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *