خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت25

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت25

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

ظرف دو ساعت چهار, پنج جعبه ی بزرگ انواع متر رو آوردن خونه ی ما و مهبد در سوئیت رو از بیرون باز کرد و بردن اونجا ..
من حدس می زدنم می خوان چیکار کنن ..مهبد برای من توضیح هایی می داد که می دونستم دروغه ..اونا می خواستن متری درست کنن که شصت متر رو ,,چهل متر نشون بده ..
تا بتونن از شهرداری مجوز بگیرن و روی یک ساختمون رو چند طبقه ی دیگه بسازن ..
سه چهار نفری تو اون اتاق مشغول بودن …کارشون یکم طول کشید و مهبد نزدیک ساعت شش مثل آدم های دیوونه بالا و پایین می پرید ..
دیگه طاقت نداشت و با اونا دعوا می کرد …و من حیرون و سر گردون بهشون نگاه می کردم …
باید یک کاری می کردم که مهبد رو از این راه برگردونم ولی هنوز نمی تونستم قضاوت درستی داشته باشم چون فقط چند تا تلفن اونو شنیده بودم …
مهبد میرفت و میومد و به من نگاه می کرد یک سئوال الکی ازم می پرسید و من جواب می دادم انگار به من شک کرده بود یا از اینکه حرفی نمی زدم و کنجکاوی نمی کردم تعجب کرده بود ..
بچه ها از مدرسه اومدن به اونا می رسیدم و ناهار رو آماده می کردم ..وبا مهین خانم تو آشپزخونه حرف می زدم که صورت منو نبینه چون دل من با صورتم رابطه ی مستقیم داشت ..
ساده بودم و دروغ بلد نبودم …
پدرم مرد صادقی تو زندگیش بود و هرگز برای ما مشکلی بوجود نیاورد و تکیه گاه همه ی ما تو زندگی بود ..و این همه دسیسه و توطئه برای من قابل هضم نبود ….
برای همین نمی تونستم وانمود کنم که چیزی نمی دونم و معلوم می شد مهبد هم به من مشکوک شده ..
بالاخره هم طاقت نیاورد و منو صدا کرد و برد تو اتاق خواب و ازم پرسید : چی شده چرا این شکلی شدی ؟ …
گفتم : بچه داره اذیتم می کنه می ترسم زود به دنیا بیاد ….

مثل اینکه از پس این دروغ هم خوب بر نیومده بودم چون دستم رو شد و گفت : عشقم عزیزم ..تو عمر منی نفس منی ..
به من راستشو بگو از چی این طوری شدی اگر چیزی ناراحتت می کنه به من بگو ..
از اینکه اینا اومدن تو سوئیت ناراحتی ؟چاره نداشتم به خدا تو که می دونی من از این کارا نمی کنم الان مجبورم .
گفتم : نه بابا چه حرفیه خونه ی خودته اختیارشو داری ..بعدم اونا که به من کاری ندارن ….
گفت : می دونی داریم چیکار می کنیم ؟ ..
گفتم : نه هر کاری می کنین به من مربوط نیست چون این کار توست ,,من سر در نمیارم ..
الان درد دارم نمی تونم بایستم ..دیگه کار نداری ؟
گفت : می خوای ببرمت دکتر ؟
گفتم : اگر دردم ادامه داشت مجبوریم بریم چون دیگه طاقت ندارم ..
اینو گفتم تا شکش بر طرف بشه ..یکم به من نگاه کرد و انگار باورش شد و رفت و من یک نفس راحت کشیدم ..
چون بی اندازه با هوش بود و نمی شد چیزی رو ازش پنهون کنم ..اونم من که خیلی ساده بودم …
کارِ درست کردن اون متر تا نزدیک شش طول کشید مهبد عصبی شده بود و سرشون داد می زد طوری که صداش میومد که می گفت : قرار دارم بی عرضه ها زود باشین دیرم شد …
و بالاخره اونا ساعت هفت رفتن و خودشم با سرعت آماده شد و از خونه رفت ..
یکم صبر کردم تا دور بشه ..و برای اولین بار رفتم ببینم اون چیکار کرده ..درِ سوئیت رو باز کردم ..
بوی توتون فضا رو پر کرد بود ..انگار وقتی اونا مشغول کار بودن مهبد مدام کشیده بود ..
متر های اضافه رو برده بودن چیزی اونجا نبود در کمد رو باز کردم ,,یک متر خیلی بزرگ و خیلی ماهرانه درست کرده بودن که اصلا نمی شد فهمید که این ها رو بهم چسوندن ..واقعا نمی دونم با چه وسیله ای این کارو کرده بود ن ..اما چیزی که توجه منو به خودش جلب کرد تعداد ی ضبط صدا به شکل های مختلف تو کمد پیدا کردم که نمی دونستم مهبد برای چه کاری اونا رو خریده …
روی یکی از اون دستگاه ها دستور عمل کردش بود خوندمش مخصوص ضبط مکالمات تلفن ثابت از راه دور بود ….
یکی دیگه به اندازه ی یک مداد تراش بود و یکی دیگه بشکل گیره ی سر زنونه …

با خودم فکر کردم حتما اون تلفن های منم کنترل می کنه ..
یادمه که چند تا گیره ی سر به من داد بود ..با سرعت رفتم ..و اونا رو نگاه کردم ..هر چی زیر و روشون کردم مکروفونی ندیدم ..
بعد مهین خانم رو صدا کردم و با هم رفتیم تو حموم و بهش گفتم باید دنبال چیزی بگردم ازم سئوال نکن مراقب بچه ها باش از اتاقشون نیان بیرون و حرف نزنن ..
نباید امیر حسین می فهمید تو خونه ی ما چه چیزایی در جریانه چون می دونستم که به مادرش میگه ..و شروع کردم به گشتن …
همه جا رو زیر رو کردم تا لوستر ها و پایه های مبل و زیر فرش رو گشتم کابینت های آشپز خونه و پشت وسایل برقی …
تا اگر ضبطی کار گذاشته باشه پیدا کنم ..چیزی نبود که من به اون مشکوک بشم ..خسته شدم و نشستم ..
مهین خانم می پرسید : خانم دقیقا بگو دنبال چی می گردی ؟
شاید من برات پیدا کردم ؟ دستم رو گذاشتم روی بینیم و گفتم :هیس …و بهش اشاره کردم حرف نزن ..
گفتم : ساعتم ,, ساعت منو ندیدی؟ وضو گرفتم همین جا بود الان نیست ….
با تعجب به من نگاه کرد و گفت : گذاشتم رو میز اتاق خواب تون ….همین طور که کمرم رو گرفته بودم و شکمم رو داده بودم جلو داشتم فکر می کردم که کجا رو نگشتم …
به اطراف نگاه می کردم ,, باید پیداش کنم اگر نه تو خونه ی خودم احساس امنیت نمی کردم …ولی باز با خودم فکر کردم حتما به من اعتماد داره امکان نداره اون بخواد وقتی نیست حرفای منو و بچه و ها مهین خانم رو گوش کنه …
یک مرتبه چشمم افتاد به گلهای مصنوعی که از دبی آورده بودیم و تو یک گلدون بزرگ گرونقیمت نزدیک آشپز خونه تو ناهار خوری گذاشته بودیم…
من توی گلدون رو نگاه کرده بودم ولی لای گلها رو ندیدم بودم ,, اون موقع به فکرم نرسیده بود ..
از جام پریدم و به مهین خانم اشاره کردم ساکت باشه…

و تو کاسبرگ یکی از اونا یک ضبط به اندازه ی یک مکعب مستطیل دو سانت در یک و یک پیدا کردم ..
فرو کرده بود تو انتهای گل و اصلا معلوم نمی شد و فقط بلند گوی اون قسمت بالا قرار داشت که بطور ماهرانه ای با یک برگ گل پوشیده شده بود ….
نمی دونستم طرز کارش چطوریه ..یک آدامس بر داشتم و جویدم و چسبوندم روی بلند گو …
فورا گلها رو دادم به مهین خانم و گفتم بشور …و آهسته گفتم من باید برم طرز کار اینو یاد بگیرم ..تو وانمود کن من هنوز تو خونه ام ..گاهی با من حرف بزن نزار بچه ها از اتاقشون بیان بیرون ..شاید جای دیگه هم کار گذاشته باشه …
در حالیکه می ترسیدم اون هنوز صدای منو رو بشنوه ..لباس پوشیدم و رفتم ..شاید ده جا نشون دادم کسی اون ضبط رو نمی شناخت ..تا بالاخره تو یک مرکز خرید جایی رو پیدا کردم که می دونست طرز کار اون چیه و گفت : این با بلوتوث به گوشی تلفن وصل میشه ..
و مستقیم هر چی شما بگین می تونه بشنوه و ضبط هم می کنه ..با همون گوشی می تونین بر گردین عقب و تا دو ساعت حرف رو نگه می داره و بعد میره جلو….
ملتمسانه بهش گفتم میشه از گوشی قبلی جداش کنی وصل کنی به گوشی من ؟
گفت : نمی دونم اینا تو ایران نیست اگر باشه خیلی کمیابه ..صبر کنین امتحان کنم…..
گفتم آدامس رو که بر می داری دیگه حرف نزن …هر کار می کنی آهسته و با اشاره …
اون مرد جوون با مهربونی این کارو برای من انجام داد و دستگاه رو وصل کرد به گوشی من و گفت باطری ساعت بهش می خوره می خواین براتون عوض کنم ؟
گفتم عوض کن ..دیگه خیالم راحت شد و حالا می تونستم من از اون وسیله استفاده کنم …
با عجله برگشتم خونه چون مهین خانم داشت میرفت ..ولی تا موقعی که مهبد برگشت همش دنبال یک چیزی می گشتم و کاملا اعصابم از هم پاشیده بود …..
خیلی برام سخت بود و ناگوار مهبد مرتب به من حرف های دلگرم کننده برای زندگی و آینده مون می زد از عشق و دلدادگی می گفت …و اینکه تو خونه ی خودش مثل جاسوس ها رفتار می کرد غم انگیزه و تهوع آور بود و من برای خودم و انتخابِ اشتباه خودم متاسف بودم ..
ولی می دونستم که گناه من فقط سادگی و زود باوری بود …
با دو شکستی که تو زندگی خورده بودم باید حواسم رو بیشتر جمع می کردم تا دوبار به این روز نیفتم ..
من یک جایی بین زمین و آسمون رها شده بودم …
این بار دیگه نمی تونستم اسم طلاق رو بیارم باید یا با قدرت درستش می کردم یا با ضعف می سوختم و می ساختم …و اجازه نمی دادم مهبد متوجه بشه که من از کاراش خبر دارم …

وقتی از راه رسید ..با حالتی نگران به من نگاه کرد و پرسید : تو خوبی ؟ حالت بهتر شد ؟
گفتم : آره …آره خیلی خوبم از این بهتر نمیشم …
اول یک دور تو خونه زد و مثلا یک نگاه طبیعی به همه جا انداخت و گفت : این گل ها چرا این طوری شدن ؟
گفتم چطوری ؟
گفت: عشقم اونا رو شستی ؟
گفتم : من نه ,,,اصلا حالم خوب نبود ..فکر کنم مهین خانم شسته …داد زد آخه چرا مراقب نبودی ؟ نمی فهمی این گلا رو چند خریدم تو فهم و شعور نداری اینجا مترسک هم نیستی ؟ …
گفتم: مهبد لطفا مراقب حرفی که می زنی باش …
اگر نشوریم که گرد و خاک روش میشینه خراب میشه …همه این کارو می کنن ..
من اصلا نفهمیدم مهین خانم اونا رو شسته یا نه شاید م نشُسته باشه ..
با عصبانیت رفت و گلها رو زیر رو کرد ..اگر نمی دونستم داره چیکار می کنه برام مثل بقیه چیزا عجیب و باور نکردنی می شد …
با خودم گفتم نه بابا انجیلا توام اگر بخوای کاری بکنی بی عرضه نیستی …..
و اینم متوجه شدم که جای دیگه ای ضبط نگذاشته بوده که اصلا نفهمید من از خونه رفتم بیرون …
و حالا می فهمیدم که اون همه اطلاعات رو در مورد خرج کردن من و تماس هام با تبریز و دوستانم و حتی صحبت هام با مهین خانم رو از کجا می دونسته ..
تا از خونه میرفتم بیرون تماس می گرفت و می پرسید کجایی تو کدوم خیابون ..ووو
حالا کلافه بود به هوای اینکه یک تیکه از یک گل نیست تو ظرفشویی و سطل آشغال رو با دقت گشت ..
منم به روی خودم نمیاوردم ..و وانمود می کردم از چیزی خبر ندارم ….
فردا وقتی مهبد از خونه رفت بیرون ضبط رو تو سوئیت جا سازی کردم…….
ولی کاش هرگز اون ضبط رو پیدا نمی کردم ….

بعد از ظهر اون رفت تو سوئیت و درو محکم بست ..
قلبم چنان تو سینه م می کوبید که دستم رو گذاشته بودم روش و فشار می دادم ..و بدنم می لرزید ..حتی بچه ی تو شکمم بی قراری می کرد …از اینکه نمی دونستم چه چیزایی رو خواهم شنید تحملم تموم می شد ضعف می کردم و احساس می کردم هر آن ممکنه از حال برم ….
تا تو خونه بود دست به تلفنم نزدم …ومنتظر بودم که اون از خونه بره بیرون وبعد گوش کنم می ترسیدم یک وقت از اتاق بیاد بیرون و متوجه بشه ….
وقتی مطمئن شدم اون دور شده رفتم تو حموم و درو قفل کردم و گوش دادم …و این شد کار هر روز من ..
که حاصل اون برای من جز درد و رنج چیزی نداشت …اونا با یک عده ای هم دستی می کردن …
وام های کلان از بانک ها می گرفتن ..با سند های زمین های کشاورزی مردم که با هزار دوز و کلک ازچنگ اونا در میاوردن و با پولی اندک سر اونا کلاه می گذاشتن در رهن بانک قرار می دادن ..
و همه با هم از اون پول ها استفاده می کردن ..
هر کارغیر قانونی برای اونا با پول خریدنی بود …
با فهمیدن این چیزای ناگوار حالا انگار لقمه های من تو اون خونه تیغ داشتن و گلوی منو آزار می دادن ..
من و بچه هام از این پولا استفاده می کردیم ..راحت می خوردیم و می گشتیم ….
از شنیدن اون همه ظلم و بی عدالتی به خودم می لرزیدم ..می دونستم اون تنها نیست و این بازی برای یک عده زیادی مسابقه ای شده که هیچکس نمی خواست از اون مسابقه عقب بمونه ….
و من تو حرفاش می شنیدم که می گفت : نجنبیم از دستمون گرفتن …یک رشته ی محکم و کثیف همه ی اونا رو بهم وصل کرده بود که هیچکدوم نمی تونستن همدیگر رو رسوا کنن پس بشدت هوای هم رو داشتن …..
روزهای آخر بارداری من فقط به گریه و ناله هایی بود که در خلوت خودم داشتم گذشت ….
و نماز و راز و نیاز به در گاه خدا که منو ببخشه و تقاص این کار مهبد رو از من و بچه هام نگیره …
تا آنا و بابا از تبریز اومدن …بهشون نگاه می کردم و بغض گلومو می گرفت ..و تو دلم می گفتم ..
دنیای پاکی که شما به من نشون دادین همه ی دنیا نبود ..ناپاکی همه جا رو گرفته ..
زالو ها علناً دارن خون مردم رو میمکن و تو صورتشون تف می کنن …و این وسط من بیچاره تر از همیشه مونده بودم چیکار کنم تا بچه هام و خودم صدمه نبیینم و در واقع دنبال راهی می گشتم که فایده ای داشته باشه ..

آخرای ماه نه بودم چیزی به زایمانم نمونده بود ولی دائم درد می بردم و تو رختخواب افتاده بودم …و با همون حالم مرتب به مکالمات اون گوش می دادم ….و هر روز زجر و عذابم بیشتر می شد ..
تا توسط همون ضبط صوت متوجه شدم ..مهبد تو اتوبان کردستان با یک موتوری تصادف کرده و اون جوون در جا فوت شده ….فورا زنگ می زنه به یساری و اون خودشو می رسونه ..و میگه من پشت فرمون بودم …و اونجا بود که من فهمیدم مهبد حتی گواهینامه هم نداره ..
حاجی یساری میاد و همه چیز رو روبراه می کنه و این طوری از دست قانون رها میشن و باز شنیدم چهل میلیون به پدر و مادرِ اون جوونی که مرده بود به عنوان کمک و دلسوزی دادن چون پرونده ای ساخته بودن که نشون می داد مقصر موتوری بوده و وانمود می کردن که از روی مهربونی و ایثار این پول رو به اونا بخشیدن و شنیدم که چقدر پدر اون جوون از مهبد تشکر کرده …
باور نمی کردم , به همین سادگی از کشتن یک انسان خلاص شده بود و همه این حرفا ها و نقل قول ها رو با افتخار و خنده و شوخی تو تلفن باز گو می کرد …و من از همین حرف های جسته و گریخته اونا ,ماجرا رو فهمیدم ..
در حالیکه هر بار که مهبد میومد خونه منتظر بودم حرفی بزنه به روی خودش نمیاورد و چیزی نمی گفت انگار همچین اتفاقی اصلا نیفتاده ….
با شنیدن این ماجرا …از شدت ناراحتی و غمی که روی سینه ی من سنگینی می کرد با اینکه هنوز به زایمانم مونده بود …دردم گرفت و آنا زنگ زد به مهبد و اونم فورا خودشو رسوند و منو بردن بیمارستان …
همه فکر می کردن من به خاطر حاملگی و روز های سخت ماه آخر بود که حرف نمی زدم و غمگین و افسرده شده بودم ….و من تو این حال خراب دخترم به دنیا اومد ….
مهبد چون می دونست آنا نمی تونه از من مراقبت کنه اجازه داده بود که مامانش بیاد پیش من ….
زمانی که منو به بخش منتقل می کردن ..مهبد یک دسته تراول دستش گرفته بود و به همه شاد باش می داد ..یک اتاق پر از گل ..از گلهای گرون قیمت رز های قرمز و ارکیده های رنگارنگ ..
اونقدر گلها زیاد بودن که دیگه تو اتاق جا نبود و تمام راهروی بیمارستان هم پر از گل شده بود ..
بهترین و شیک ترین اتاق اون بیمارستان رو برای من گرفته بود …و مثل پروانه دور من می چرخید و قربون صدقه ی من می رفت ..
از خوشحالی روی پای خودش بند نبود ..

این شادی برای اون وقتی به اوج خودش رسید که در باز شد و یک پرستار با یک چرخ مخصوص نوزاد بچه رو آورد ..
مهبد رفت بالای سرش و تماشاش می کرد و یک مرتبه از خوشحال به هوا پرید و گفت : چشماش شکل انجیلاس ..چشمش سبزه و زرده ,مثل مال تو عزیز دلم ..همه ریختن دور بچه و خوشحالی می کردن …
وقتی دادنش بغل من ..دیدم با اینکه نوزاده و هنوز شکل اصلی خودشو نگرفته ..ولی شباهتش به من انکار نا پذیره درست مثل این بود که منو کوچیک کرده باشن اونقدر که باعث تعجب همه شده بود آنا و بابا گریه می کردن و می گفتن یاد روزی افتادیم که تو به دنیا اومدی انگار دوباره متولد شدی ….
عشقم به اون بچه وصف نا شدنی بود ..
با تمام ماجرا هایی که بر من گذشته بود حق داشتم که وقتی اونو بغل کنم تو دلم غصه و درد احساس کنم …آویسا,, …آویسای مادر,, کی میتونم تو رو هم در آغوش بگیرم که ترس از دست دادنت رو نداشته باشم ….
من هر وقت هر بچه ای رو بغل می کردم احساس اینکه به آویسا خیانت کردم آزارم می داد ….
مامان و اکرم و آذر هم بودن هر کاری از دستشون بر میومد انجام می دادن و با محبت هر چی تموم تر مراقب من و بچه ام بودن …
مهبد کنارم نشست و خم شد و منو بوسید و گفت : مرسی که منو خوشبخت ترین مرد عالم کردی مرسی که با من ازدواج کردی …
اسم دختر مون رو چی بزاریم ؟
تو دلم گفتم کاش منم الان که می تونست بهترین لحظه ی زندگیم باشه همینو به تو می گفتم ..کاش ,,,
گفتم : اگر تو دوست داشته باشی من می خوام اسمشو گیرا بزارم اونم از این اسم خوشش اومد و فورا رفت و براش شناسنامه گرفت ..

وقتی از بیمارستان مرخص شدم مهبد برای من یک مهمونی مفصل و بی نظیر گرفت ویک گردنبند برلیان با یک زمُرد درشت و گرونقیمت به من هدیه داد ..
دوست و آشنایان خودشم هر کدوم از ده تا سی یا چهل تا سکه به گیرا دادن …
من نگاه می کردم و می دونستم پشت پرده ی این سکه ها چه ماجراهایی در جریانه ,,,و چقدر راحت این سکه رو به دست میارن و راحت بذل و بخشش می کنن ..
می دونستم چطور به خاطر این ریخت و پاش های بیهوده اقتصاد این کشور رو به باد فنا میدن …..اصلا حالم خوب نبود و از هیچ کدوم اون کارایی که مهبد برای من می کرد لذت نمی بردم و احساس بدی داشتم ..
شاید احمق به نظر میومدم ولی به من یاد داده بودن و به این باور داشتم که مال حروم خوردن یک جایی تو گلوی آدم گیر می کنه که اون زمان نه راه پس داری نه راه پیش .. و وجدانم رو نمی تونستم آروم نگه دارم …
من ترجیح می دادم مهبد پول نداشت و من یک زندگی ساده داشتم ..هر دو کار می کردیم و زندگیمون رو می چرخوندیم ولی زیر بار این ننگ نمی رفتم ……
ترجیح می دادم از مردم پاکی باشم که مالم رو خورده باشن نه از کسانی که مال دیگران رو خورده ….
مادر مهبد بیشتر روزها پیش ما بود با آنا حسابی دوست شده بودن تا جایی که راز دلشون به هم می گفتن ..
از قدیم ,از چیزایی که به سرشون اومده بوده و خاطرات شون ساعت ها حرف می زدن ….
ولی تمام فکر و ذکر من دنبال این بود که بگردم و اگر مهبد ضبطی تو خونه کار گذاشته پیدا کنم ..
پس سعی کردم اولا از بودنش مطمئن بشم دوما بفهمم کجای خونه کار گذاشته ……
تصمیم گرفتم حرفایی رو که مهبد به اون حساسه تو جا های مختلف خونه به یکی بگم تا ببینم عکس العمل اون چیه …تو آشپزخونه به مهین خانم گفتم ..تو می تونی زینب خانم رو برای من پیدا کنی؟ باهاش کار دارم ..
مهین خانم از جریان با خبر بود گفت : نه والله نمی دونم و هیچوقت این کارو نمی کنم ..
بعدم با لبخند یک چشمک به من زد …بعد تو اتاق بچه ها به امیر حسین گفتم : می خوام امسال مدرسه ی تو رو عوض کنم اینجا معلم هاش زیاد خوب نیستن …
چون می دونستم مهبد به مدرسه ی اونا خیلی اهمیت میده …
تو پذیرایی از مادرش خواستم و خواهش کردم ..یک مدتی پیش من بمونه و تنهام نزاره و پرسیدم میشه یک روز من حسین آقا رو ببینم و باهاشون آشنا بشم ؟ …
اینم می دونستم که مهبد فکر می کنه من از وجود برادرش خبر ندارم ..پس اگر بشنوه حتما در موردش با من حرف می زنه ….

اونشب مهبد موقع خواب به من گفت : می دونی امروز یک درد سر بزرگ داشتم ..پرسیدم چی شده ؟
گفت : اون زنیکه زینب باز مشکل درست کرده ..امروز حرف می زنه فردا فراموش می کنه ..هر چی میگم بچه ها رو ببر پیش خودت من خرج اونا رو که میدم میگه نمی خوام ..
بعد رفته به بابام شکایت کرده که من بچه ها رو ازش گرفتم ..خیلی روباهه و حیله گره ..اگر یک وقت باهات تماس گرفت اصلا به حرفش گوش نکن ..یک روده ی راست تو شکمش نیست ….
بشنوم با هاش حرف زدی ناراحت میشم و دیگه نمی بخشمت ..
گفتم: باشه عزیزم فهمیدم کجاست ؟
با تعجب پرسید چی کجاست ؟
گفتم جایگاهم ..می دونم نباید باهاش حرف بزنم ..چشم ..
اتفاقا امروز فکر کرده بودم که این کارو بکنم ..ولی خاطرت جمع باشه به حرف تو گوش می کنم …
با حرفی که زد فهمیدم اون یک دستگاه ,,درست مثل قبلی تو آشپز خونه یا نزدیک اونجا کار گذاشته …. و جای دیگه ای هم تو خونه نیست ….
ولی هر چی گشتم پیداش نکردم ..ولی چون می دونستم مراقب بودم …
تا سه ماه بعد از زایمان من بود که آنا و بابا رفتن و من با مهین خانم تنها شدم مهبد هم گفت برای یک سفر کاری میره به دبی ..
اسم آدم های مهمی رو برده بود که با اونا هم سفره ,از جمله حاج آقا یساری ..خوب من با نرگس خانم در تماس بودم گاهی احوال همدیگر رو می پرسیدم و تو مهمونی ها هم همیشه هر دو بودیم …و چون این اولین سفر مهبد بدون من بود ..
زنگ زدم ببینم نرگس خانم هم با اونا رفته یا نه ..ولی اون گفت : سفرشون مردونه بوده و کاری ,,و اونم نرفته …خیالم راحت شد .
این سفر ده روز طول کشید ….
و در تمام این مدت مادر مهبد هر روز به ما سر می زد و مدتی می موند و کمک می کرد ..در واقع حالا من چهار تا بچه داشتم که ازشون مراقبت می کردم و از همه سخت تر امیر حسین بود واز همه آسون تر مونس که به همه چیز قانع بود از چیزی دلخور نمی شد ..حرفشو می زدو با همه راه میومد ..
فقط چون کلاس اول بود احتیاج به رسیدگی داشت ..
تو این مدت مهبد خیلی کم با من تماس می گرفت و هر وقت هم من بهش زنگ می زدم جواب نمی داد ..

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *