خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت30

رمان حاکم پارت30

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

راهشان را سمت ِ پاساژ کج کردند تا باز هم به اصرار و تاکید مادرش برای فرداشب لباس مناسبی تهیه کنند.
پریزاد کلافه بود: من لباس نمی خوام مامان.یکی از همونایی که دارمو می پوشم.
پریچهر اخم کرد: بسه دختر چقدر ساز مخالف می زنی؟میگم باید بگیری بگو چشم.هم واسه تو و هم واسه پروانه باید یه دست لباس خوب و آبرومند بگیرم.دختر مثل دسته گلمو با یه مشت لباس کهنه بنشونم جلوی خواستگار؟!
-غریبه که نیستن. قبلا هم اومده بودن خواستگاری.جوابشونم معلومه.دیگه این همه دنگ و فنگ می خواد چکار!
–دنگ و فنگ ِ چی؟!هر چیزی آداب و رسوم ِ خودشو داره دخترم.حتی اگه جوابتم بهشون منفی باشه بازم باید حفظ آبرو کنیم.

همان لحظه وارد پاساژ شدند.
پاهای پریزاد می لرزید.
ناخودآگاه نگاهش به طبقه ی بالا افتاد.
جایی که مغازه ی امیربهادر قرار داشت.
قلبش تند می زد.

از دیروز نه صدایش را شنیده و نه حتی پیامی از او گرفته بود که خیالش راحت شود.
حتی زنگ هم نزده بود و پریزاد بیشتر از این بابت گله مند بود و مرتب به جان مادرش نق می زد و بهانه می گرفت!
باز هم جای شکرش باقی بود که پریچهر همان شب به زهراسادات زنگ زده و در عالم همسایگی جویای حال امیربهادر شده بود.

خوشبختانه تبش افتاده و دیگر می توانست راه برود.
پریزاد از شنیدن خبر سلامتی ِ او نفس راحتی کشید.
همان شب در خفا دو رکعت نماز حاجت به نیت سلامتی امیربهادر خواند.
با اینکه از دستش ناراحت بود و وانمود می کرد دیگر به او فکر نمی کند ولی در تنهایی وقتی خودش بود و خدای خودش همه ی فکر و ذکرش امیربهادر می شد و یک خبر ِ خوش از جانب او!

اما عجیب بود که امیربهادر تا این حد در حقش کوتاهی می کرد!
نه زنگی می زد و نه پیامی می داد تا پریزاد را از نگرانی در بیاورد.
با خود فکر می کرد که او هم لج کرده و می خواهد تا ابد به سکوتش ادامه دهد!
اما بر سر چه چیزی لج کند وقتی با گفتن تنها یک جمله می توانست پریزاد را برای همیشه از آن خود داشته باشد؟!
امیربهادر زرنگ تر از این حرف ها بود که با یک عمل بچگانه پریزاد را از دست بدهد!
همان یک جمله ای که نمی گفت تا خیال دخترک راحت شود و دیگر خودخوری نکند!

بعد از اینکه به انتخاب مادرش یک کت و دامن ِ مجلسی زیبا به رنگ آبی فیروزه ای انتخاب کرد در حالی که تمام مدت فکرش حول و حوش طبقه ی بالا و نزد ِ امیربهادر می چرخید و خدا خدا می کرد داخل مغازه باشد به مادرش که در حال خرید لباس برای پروانه بود گفت: من میرم مغازه کناری یه چندتا لوازم واسه نقاشی بگیرم.چند روزه رنگام تموم شدن!

پریچهر با لبخند نگاهش کرد: باز هوس نقاشی کردی؟!
پریزاد لبخند مصلحتی زد: از بیکاری که بهتره!
پریچهر سری جنباند و گفت: باشه برو!
پریزاد از مغازه بیرون آمد.
دروغ هم نگفته بود چرا که به آن لوازم واقعا نیاز داشت.
چیزهایی که می خواست را به سرعت خرید و ازمغازه بیرون آمد.
مادرش همچنان مشغول خرید بود و چانه زدن بر سر قیمت!

دلش برای امیربهادر به شدت تنگ شده بود.
می خواست که حتی اگر از پشت شیشه هم شده او را یک نظر ببیند و نزد مادرش بازگردد!

از پله ها بالا رفت و با قدم هایی لرزان سمت مغازه ی امیربهادر گام برداشت.
قلبش جوری خودش را به در و دیوار سینه اش می کوبید که صدای کوبش ِ آن در تمام تنش می پیچید!
نفس نفس می زد.
انگار که برای رسیدن به او مسیر طولانی را پیموده باشد.

با دیدن ِ مغازه که کرکره اش بالا بود و چراغ های داخلش هم روشن، لبخند زد.
این یعنی حالش انقدری خوب شده که سرکارش برگردد.

در مغازه بسته بود.
نگاهش را از ویترین گرفت و از کنار ِ درگاه به داخل سرک کشید.
مردد بود که پا به مغازه بگذارد یا به همان نگاه های دزدکی کفایت کند؟!
دل عاشق و دلتنگش که دیگر حجب و حیا سرش نمی شد.
اگر هم بناست رسوا شود بگذار بشود.
حداقل او را یک دل سیر نگاه می کند.

در نگاه اول امیربهادر را پشت پیشخوان دید که یکی از پیراهن های مردانه را تا می زد تا داخل قفسه بگذارد.
وقتی پریزاد از پشت دیوار بیرون آمد تا دستگیره ی در را بکشد نگاهش به زنی افتاد که روی صندلی مقابل پیشخوان نشسته و پا روی پا انداخته بود.

چشمانش که به چهره ی زن جوان افتاد متوجه شد او همان مه لقا است!
با لبخندی کاملا صمیمی مشغول گپ و گفت با امیربهادر بود و یک لبخند کج هم گوشه ی لب بهادر به وضوح خودنمایی می کرد.

امیربهادر لباس را داخل قفسه گذاشت و پیشخوان را دور زد و مقابل ِ مه لقا روی چهارپایه ی چوبی نشست.
مه لقا با همان لبخند رو به جلو مایل شده و با امیربهادر حرف می زد و گه گاه می خندید.

خون پریزاد با دیدن این صحنه به جوش آمد.
نفس درون سینه اش مانده بود و از حسادت راه نداشت فریاد بزند یا سمتشان هجوم ببرد و هر چه از دهانش بیرون می آید بار ِ آن زن و علی الخصوص امیربهادر کند!
به چه حقی داخل مغازه به خوش و بش با امیربهادر می نشست؟!
جدای از این ها با وقاحت ِ تمام برای اینکه کسی مزاحمشان نشود در مغازه را می بستند؟!

حالش بد شده بود و باز هم میل به فرار داشت ولی نه…
وقتی یاد انکارهای امیربهادر و سکوتش می افتاد عزمش جزم می شد که تا پای جان بماند و از حقش دفاع کند!
حقی که از سر عشق و احساسش به او بر گردن داشت و نمی خواست آن را با دروغ های امیربهادر به نابودی بکشاند!

دستگیره ی در را با دست لرزانش به یکباره باز کرد و داخل رفت.
از باز شدن ناگهانی در امیربهادر برگشت و لبخند روی لب های مه لقا ماسید.
هر دو سمت در برگشته بودند و با تعجب به پریزاد نگاه می کردند که چطور با صورتی برافروخته از خشم و چشمانی بارانی به آن دو نگاه می کرد!

امیربهادر از جای بلند شد و یک قدم سمت پریزاد برداشت.
هم مبهوت مانده بود از ورود ِ سر زده ی پریزاد…و هم از دیدنش به حدی خوشحال بود و دلتنگ، که چشمانش را با شوق خاصی به نگاه او دوخت و زمزمه کرد: پریزاد…باورم نمیشه اینجایی!

وقتی این جمله را ادا می کرد که اشتیاقش را پنهان کرده بود و با تعجب نگاهش می کرد.
پریزاد پوزخند زد و حینی که از عصبانیت می لرزید نیم نگاهی به او و مه لقا انداخت:معلومه!نباید هم باورت بشه. تو خوابم نمی دیدی من بیام اینجا و چشمم به توئه خیانتکار بیافته وقتی داری با یه دختر ِ دیگه…!خیلی پستی امیربهادر…خیلی نامردی!

امیربهادر که خشکش زده بود و درک نمی کرد پریزاد از چه چیزی حرف می زند حیران نگاهش کرد: چی داری میگی؟!خودت می فهمی حرفاتو یا مزه می کنی بعد می ریزی بیرون؟!خیانت کدومه؟پست و نامرد چیه؟!بیا بشین اینجا ببینم چته؟!

یک قدم دیگر سمتش برداشت که پریزاد با خشم خودش را عقب کشید و به در تکیه داد!
امیربهادر بی پروا مقابلش ایستاد.
پریزاد از همان فاصله با چشمان پربار و عصیانش به او خیره بود و نالید: نیا جلو!نیا وگرنه جیغ می زنم آبروتو پیش ِ همه می برم.اون همه التماستو کردم.قهر کردم…بی محلی کردم گفتم شاید به غیرت و شرفت بربخوره و دلت به رحم بیاد و همه چیزو واسه ام توضیح بدی.بیای بهم بگی پریزاد تمومش سوتفاهم بود و هنوزم تو رو از ته دل می خوام.ولی نشد…اینکارو نکردی لعنتی نکردی اینکارو نکردی خدا لعنتت کنه امیربهادر…چرا؟آخه چرا من؟!

و با مشت های گره کرده و کم جانش به سینه ی امیربهادر می کوبید و پشت سر هم جمله اش را تکرار می کرد.
می لرزید و روی پا بند نبود تا توان ایستادن داشته باشد.
نتوانست جلوی هق هقش را بگیرد.
امیربهادر با ابروهای در هم ایستاده و نگاهش می کرد…اما چشمش که به اشک های روان شده روی گونه ی پریزاد افتاد دستی که می لرزید را پیش برد و صورتش را قاب گرفت بی آنکه ابایی از دیده شدن داشته باشد: تو رو خدا، تو رو به علی، تو رو به جدم قسمت میدم پریزاد گوش کن ببین چی می خوام بگم.من کاری نکردم. بهت خیانت نکردم هیچ وقتم نمی کنم!مگه خرم بعد اون همه بدبختی که کشیدم و خواستم اعتمادتو داشته باشم و جلوی دوست و دشمن وایسادم حالا بیام پشت ِ پا بزنم به همه چی؟!نکن پریزاد نکن لامصب.با توام میگم گریه نکن!

جمله ی آخرش را محکم تر زمزمه کرد.
با یک تحکم ِ خاص که تن و بدن ِ پریزاد لرزید و سرش را بالا گرفت.
امیربهادر دستش را از کنار صورت ِ دخترک پایین آورد و با نگاهی مطمئن به چشمان ِ خیس و بارانی ِ او خیره شد.
مه لقا که تمام مدت شاهد ِ همه چیز بود دو قدم پیش گذاشت و خطاب به امیربهادر گفت: من همه چیو بهت گفتم بهادر.بد و خوبه این رابطه رو هم واسه ات روشن کردم.ولی انگار تو نمی خوای کاری که درسته رو انجام بدی!

امیربهادر هیچ عکس العملی نشان نداد.
پریزاد از کنار ِ بازوی امیربهادر نظرش به مه لقا جلب شده بود و مستقیم نگاهش می کرد!
مه لقا که چشمان ِ او را روی خود دید با لبخند ِ کمرنگی کنایه زد: من از تو بدم نمیاد پریزاد.دشمنتم نیستم.شاید واقعا هم دختر خوبی باشی ولی مناسب امیربهادر نیستی.ازش فاصله بگیر.این به نفع ِ هردوتونه.شماها از هر جهت با هم متفاوتین اینو وقتی می فهمید که دیگه دیر شده.هیچ تفاهمی با هم ندارین که به آینده تون امید داشته باشین.این عشق درسته اولش هیجان داره و حرارتش جذبتون می کنه ولی رفته رفته اختلافا خودشونو نشون میدن و اون موقع ست که می فهمین چقدر با هم فرق می کنین.پس تا دیر نشده خودتو بکش کنار پریزاد و بذار امیربهادر سرش به کار خودش باشه.استقلال و موفقیتی که می تونه تو آینده داشته باشه رو با خودخواهیات ازش نگیر.اون به خاطر ِ تو داره از همه…

امیربهادرکه نفس نفس می زد میان چشمان بهت زده ی پریزاد خطاب به مه لقا تشر زد: بسه دیگه!حرفاتو زدی و حرفامو زدم و شنیدی که چیا گفتم.اینایی هم که می ریزی بیرون یه مشت حرف ِ اضافه ست.احترامت واجبه پس نگهش دار.
مه لقا جلو رفت و دستش را روی بازوی امیربهادر گذاشت و با لحنی پر گلایه گفت: یعنی می خوای منی که انقدر بهت اهمیت میدم و به فکر خودت و آینده ات هستم رو نادیده بگیری؟تو که همیشه به من اعتماد داشتی و می گفتی هر چی بگم درسته و مو لای درزش نمیره پس حالا چی شده که کار خودتو می کنی؟تا این حد یه دنده نبودی امیربهادر!من مثل دوستتم دشمنت که نیستم.

پریزاد نگاهش به دست مه لقا بود که بازوی بهادر را می فشرد و امیربهادر واکنشی نشان نمی داد!
و آن جمله ی کذایی که مه لقا به زبان آورده بود!

خونش به جوش آمد و قدمی دیگر از آن ها فاصله گرفت و نگاه امیربهادر را هم همراه خود رو به عقب کشید.
پریزاد گریه نمی کرد ولی حلقه ی اشک به وضوح درون چشمانش هویدا بود که با سر به مه لقا اشاره کرد و پرسید: این دختر کیه؟!باهات چه نسبتی داره که میذاری این حرفا رو بزنه؟!کیه که جرات می کنه بگه ما به درد هم نمی خوریم و…میـ…میذاری تو رابطه مون دخالت کنه؟!تو…تو که هیچ وقت نمیذاشتی کسی بینمون قرار بگیره امیربهادر.چرا ساکتی؟!چرا حرف نمی زنی؟!با توام بهادر یه چیزی بگو!

مه لقا که از لحن پریزاد خوشش نیامده بود یک تای ابرویش را بالا انداخت: چرا ازخودم نمی پرسی؟! من کسی ام که امیربهادر تا امروز روی حرفش نه نیاورده.اون هیچ وقت حاضر نمیشه زیر سلطه ی کسی باشه.تا بوده رئیس ِ خودش بوده و شاگردی ِ هیچ کسم نکرده.نه حاجی، نه تو و نه هیچ کس ِ دیگه.امیربهادر اگه بخواد تو کارش موفق باشه و سری تو سرا در بیاره و همه بهش احترام بذارن باید کاری که من میگمو بکنه وگرنه به هیچ جا نمی رسه مخصوصا اگه بخواد یکی بشه لنگه ی حاج صادق!بهادر با تو زمین تا آسمون فرق می کنه دخترجون.بهتره خودت اینو بفهمی و…

امیربهادر باز هم با آوردن ِ اسم «مه لقا» به او هشدارداد سکوت کند.
پریزاد حیران مانده بود که چرا امیربهادر با او تندی نمی کند و می گذارد مه لقا هر چه دلش می خواهد بارش کند.
یعنی تا این حد به او اهمیت می داد که قصد ناراحت کردنش را نداشته باشد؟!

دیرش شده بود و اگر هر چه زودتر بر نمی گشت مادرش دلواپس می شد بنابراین در حالی که دلش آتش گرفته و بغض گلویش را می فشرد، رو به امیربهادر کرد تا حرف آخرش را بزند: پس هر چی پشتت می گفتن درست بود آره؟! همه ی اون حرفا رو زدی که از یاشار انتقام بگیری.اومدی جلو و خواستی منو به خودت وابسته کنی تا مبادا به یاشار جواب مثبت بدم.وگرنه به قول همین دختری که میگه همه جوره قبولش داری من کجا و تو کجا؟!آره فاصله ی بین من و تو به اندازه ی زمین تا آسمونه ولی بازم می خواستمت چون می دونستم عوض میشی. احمق بودم که حرفاتو باور کردم.پس یاشار راست می گفت.تو می خوای منو فریب بدی یا بهتره بگم اینکارو هم کردی.حالا خوشحالی؟به چیزی که می خواستی رسیدی؟هیچ وقت…هیچ وقت نمی بخشمت امیربهادر!

و حینی که با پشت دست اشک هایش را پاک می کرد خواست عقب گرد کند که امیربهادر بی هوا پنجه انداخت و بازویش را گرفت و او را سمت خود کشید: وایسا ببینم کجا؟!چی شد حرف یاشار رو کشیدی وسط؟!بینم باز چه زر ِ مفتی پشت ِ سرم زده؟دیده آب گل شده افتاده به ماهی گیری؟چی گفته بهت؟با توام پریزاد میگم اون بی شرف باز چه گوهی خورده؟!
همان لحظه صدای زنگ موبایل پریزاد بلند شد!
اعتنایی نکرد.
اگر می خواست هم نمی توانست.
بی شک مادرش بود.
دستش را با خشم از میان انگشتان امیربهادر بیرون کشید: حرفاشو باور نکردم چون قبولش نداشتم.چون می دونستم داره اذیتت می کنه.اون شب تو و مه لقا رو با هم دیدم حتی اون شیشه ی مشروبی که رو میز گذاشته بودین.بهم قول داده بودی دیگه سمت این چیزا نری ولی رفتی.همه چیزو با چشمای خودم دیدم بازم حرفای یاشار رو باور نکردم و خواستم بهت اعتماد کنم.شک افتاد تو دلم اما پسش زدم و اومدم تا از خودت بپرسم…ولی نگفتی.سکوت کردی.حالا هم که اینجا با این دختر خلوت کردی بدون اینکه از حرف و حدیث این جماعت بترسی پس معلومه دلت حسابی بهش قرصه.فقط منم که اضافی ام.منم که فریبتو خوردم و عین احمقا به روم نیاوردم و خواستم بهت اعتماد کنم.بسه دیگه امیربهادر بسه به خدا خسته شدم.همه چی تموم شد.

امیربهادر دندان سایید و چشم غره ای به صورت ِ ناراحت و خیس از اشک او رفت.
چشمانش سرخ بود از عصبانیت: چی چیو همه چی تموم شد؟ نرو رو اعصابم پریزاد بد قاطی می کنم آ !من حتی لب به اون زهرماری نزدم.اون نارفیق ِ بی همه چیز ِ من چی زیر گوشت خونده؟که من دارم بهت خیانت می کنم؟با توام؟آره؟!

پریزاد میان بغض نیشخند زد و با دست مه لقا را نشان داد: می خوای بگی دروغه؟!شاهد هم که حی و حاضر کنارت وایساده.تو هم که هیچی نمیگی پس معلومه کی راست میگه و کی دروغ!
همراهش بارها زنگ خورد اما نمی توانست جواب بدهد.
اگر صدای مادرش را می شنید بغضش با صدای بلند می ترکید و رسوایش می کرد.
امیربهادر بازویش را با غیظ از دست مه لقا بیرون کشید و به پریزاد نگاه کرد: خر نشو این حرفا چیه می زنی؟!این وصله های ناجور چیه می چسبونی به من؟!اصلا می فهمی خودت؟!من و مه لقا فقط با هم…

مه لقا میان حرفش آمد و با صدایی رسا در جواب پریزاد گفت: به کسی مربوط نیست من و امیربهادر چه نسبتی با هم داریم.امیربهادر واسه من خیلی عزیزه اینو خودشم می دونه برای خوشبختیش هر کاری می کنم.هر کی هم بخواد اونو از چیزی که هست دور کنه جلوشو می گیرم اینو مطمئن باش.

امیربهادر با خشم سمتش چرخید تا جوابش را کوبنده بدهد.
باورش نمی شد این حرف ها را مه لقای منطقی و آرامی به زبان می آورد که روزی بهترین راه حل ها را سر راهش می گذاشت.
آخر با چه نیتی؟!

اما لحظه ای که خواست زبان باز کند پریزاد که چیزی نمانده بود خم شود و همانجا از درد ِ دل ِ شکسته اش روی دو زانو بیافتد با صدایی لرزان بدون اینکه حتی ثانیه ای به جمله ای که می خواست به زبان بیاورد فکر کرده باشد گفت: نمی دونم خبرشو به گوشت رسوندن یا نه.ولی از زبون منم بشنوی بد نمیشه.فرداشب یاشار داره میاد خواستگاریم.اگه تا اون موقع همه چیزو بهم گفتی و ثابت کردی که تمومش سوتفاهم بوده همه ی این جریانا تموم میشن.قول میدم فراموش کنم که چی دیدم و چی شنیدم…ولی…ولی اگه با پای خودت نیای و بهم نگی این دختر کیه و نسبتش باهات چیه اون وقت…من…

امیربهادر سر چرخاند و با چشمان سرخ و فک منقبض شده به او زل زد!
ولی پریزاد با همان بغض و نگاه ِ سرگردان و دلگیر ادامه داد: اگه این بازی که راه انداختی رو خیلی زود تمومش نکنی…اونی که بازنده میشه تویی امیربهادر.اگه باهام صادق نباشی قسم می خورم بدترین تصمیم ِ عمرمو می گیرم.اون موقع انتخابم میشه یاشار.این حرف ِ آخرمه!

دهان امیربهادر باز مانده بود!
مبهوت از چیزهایی که می شنید و باورش نمی شد!
در حالی که تمام تنش از فرط عصبانیت می لرزید دستش مشت شد و تا آمد خشمش را فریاد بزند پریزاد به سرعت ازدر مغازه بیرون رفت.
امیربهادر سمتش کشیده شد که مه لقا دستش را گرفت: ولش کن.مگه ندیدی حالشو؟بذار بره بعد تو آرامش…

— خــفـــــه شــــــو!
و با غرشی عظیم دستش را بیرون کشید و از در مغازه بیرون دوید و پریزاد را صدا زد.
اما او رفته بود.
امیربهادر از نرده ها آویزون شد و بار دیگر صدایش زد بی آنکه از دیده شدن مقابل کسبه و هم صنفی هایش نگران باشد و دخترک را سر زبان ها بیاندازد.
صدایش کل پاساژ را برداشته بود.
هر کس از داخل مغازه ها با کنجکاوی سرک می کشید تا بفهمد آنجا چه خبر است و امیربهادر چه کسی را این چنین هراسان صدا می زند؟!

در این بین مه لقا مات و مبهوت به پیشخوان مغازه تکیه زده و دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و به این فکر می کرد که امیربهادر برای اولین بار به خاطر یک دختر به او توهین کرده بود.
پس یاشار درست می گفت که بهادر دیگر امیربهادر سابق نیست.
آن هم به خاطر یک دختر؟!
زیبایی خیره کننده ای هم نداشت که احساس امیربهادر را پای هوس یا یک رابطه ی چند روزه بگذارد.
اگر دخترک ظاهر فریبنده ای داشت بهتر می توانست با تغییر رفتار امیربهادر کنار بیاید.
اما او به راستی جذبِ چه چیز ِ این دختر شده بود که به خاطرش بی قراری می کرد؟!

فکرش را هم نمی کرد که امیربهادر ِ سرکش و خودرای و باهوشی که مه لقا غبطه ی زرنگی و سیاستش را می خورد امروز این چنین برای داشتن اعتماد آن دختر خودش را به آب و آتش بزند و به خاطرش زمین و زمان را بهم بریزد!
اگر یاشار همان روز با او تماس نمی گرفت و از این همه نابسامانی مطلعش نمی کرد چطور می توانست متوجه یک چنین چالش بزرگی در زندگی ِ بهادر شود؟!
امیربهادرهیچ وقت نباید به حاج صادق نزدیک می شد.این کدورت و دوری باید تا آخر عمر دوام می آورد.ولی پریزاد این اجازه را به او نداد.
امیربهادر باید خود واقعی اش را پیدا کند و همانی باشد که مه لقا می خواست.

عشق مرد را ضعیف می کند و مه لقا نمی خواست امیربهادر ضعیف باشد.
یاشار به موقع چشمش را به روی حقایق باز کرده بود.
شاید هنوز هم امیدی به بازگشت ِ امیربهادر باشد اگر پریزاد از میدان به در شود که آن هم تنها از پس ِ یاشار بر می آمد و بس!

با خود فکر کرد دیدار ِ امروز زیاد هم بد نشد!
هر چند اتفاقی…
اما برای اینکه پریزاد یک قدم از بهادر دورتر و گامی به یاشار نزدیک شود لازم بود.

پریزاد که از پله ها پایین آمد مادرش را داخل پاساژ ندید.
به سرعت از آنجا بیرون زد اما صدای امیربهادر را می شنید و این فریادهای بی امان بغضش را سنگین تر می کرد.
خواست شماره ی مادرش را بگیرد که او را کمی آن طرف تر از پاساژ رو به روی یک مجتمع دید که اطراف را در جستجوی دخترش می پایید. گوشی اش دستش بود.
سمتش قدم تند کرد: مامان؟!

پریچهر به یکباره برگشت.
با ابروهای گره خورده سمتش آمد: معلوم هست کجایی؟!چرا گوشیتو جواب نمیدی هر چی زنگ می زنم هیچی به…

با دیدن چشمان و بینی قرمز پریزاد و حال ِ پریشانش زبان به کام گرفت و با نگرانی پرسید: چی شده؟این چه حالیه؟! خوردی زمین؟!
و نگاهی به قد و بالای دخترکش انداخت.
پریزاد بی اختیار لبخند زد: مگه بچه ام مامان؟چیزیم نیست!

پریچهر با اخم نگاهش می کرد: واسه منه مادر توی اولاد همیشه بچه ای حتی اگه شصت سالت باشه!چرا گریه کردی؟!
بینی اش را بالا کشید و سر تکان داد: گریه نکردم.حساسیته.دو سه تا عطسه زدم اینجوری شدم!

چقدر بدش می آمد که به صلاح ِ دیگری و مقابل مادرش به دروغ متوسل شود!
اما مگر می توانست بگوید که به خاطر امیربهادر هق هق کرده و کل مغازه و پاساژ را روی سرشان گذاشته اند؟!
دلش که هیچ…جرات گفتنش را هم نداشت!
بی شک مادرش عصبانی می شد و هر چه احترام میانشان بود را زیر پا می گذاشت و امیربهادر را تنبیه می کرد!
اگر او را می دید معلوم نبود چه حرف هایی که از سر عصبانیت به او نمی زند!
هنوز هم دل ِ وامانده اش می گرفت برای امیربهادر ِ بی وفایش!

پریچهر دقیق نگاهش می کرد: مطمئنی از حساسیته؟! صبح که خوب بودی؟!
– فک کنم به خاطر محیط آرایشگاهه!انقدر تافت و اسپری و عطر استفاده می کنن که آدم نخوادم آلرژی می گیره!

چون سابقه ی آلرژی داشت و حرفش هم پر بیراه نبود پریچهر تا حدی باورش کرد اما باز هم کوتاه نیامد: شاید اینی که میگی راست باشه…ولی مطمئنم این روزا یه چیزیت شده.فقط اینکه چرا اعتماد نمی کنی و راستشو بهم نمیگی رو توش موندم!
پریزاد لبخند تلخی زد و همانطور که کنار مادرش قدم بر می داشت با صدایی که گرفته بود جواب داد: اصلا بحث اعتماد نیست مامان.بعضی اوقات یه حرفایی تو دل آدم هست که می خوای بگی ولی هر کار می کنی نمی تونی.برای همینم که دل و زبون ِ گفتنشو نداری تو خودت می ریزی و سکوت می کنی!چون چاره ای واسه ات نمی مونه!
–حرفای پنهونی نداشتیم آ دختر!من مادرتم!
-می دونم.اما دست خودم نیست.بذار همینجوری بمونه.
— روز به روز داری جلوی چشمم آب میشی.چطورمی تونم هیچی نگم؟!

پریزاد سکوت کرد.
شاید با سکوتش مادرش را مجبور کند قدری کوتاه بیاید و چیزی نپرسد!
شاید هر چیزی را به راحتی می توانست با او در میان بگذارد ولی این مسئله را حتی برای خودش هم به سختی بازگو می کرد چه رسد به مادرش!

آن شب پریزاد همراهش را خاموش کرد و روی عسلی کنار تختش انداخت.
اگر امیربهادر بخواهد چیزی را توضیح بدهد باید حضوری حرف هایش را بزند.
کاملا رو در رو بدون هیچ ترس و واهمه ای!

اما او نیامد.
شاید هم خواست و نگذاشتند که قدم از قدم بردارد و پریزاد از همه جا بی خبر تا دم دمای سحر پلک روی هم نگذاشت!

از فکر امیربهادر بیرون نمی آمد و هر چند لحظه یک بار موهایش را میان پنجه هایش می گرفت و می کشید و در دل به خود و احساسش ناسزا می گفت.
برای چندمین بار اتفاقات امروز را در ذهنش مرور کرد.مه لقا حرف های ضد و نقیض ِ زیادی زده بود که پریزاد از هیچ کدامشان سر در نمی آورد.
ولی امیربهادر هم بیش از حد مقابل ِ او سکوت می کرد.
دیگر چقدر باید التماسش را کند تا حقیقت را بگوید؟!

یادش آمد که لحظه ی آخر بهادر را تهدید کرده بود.
این را گفت بدون اینکه روی حرفش تامل کند ولی حالا می دید زیاد هم بد نمی شد اگر امیربهادر به واسطه ی تعصب و عصبانیت افراطی اش، کمی به خودش بیاید!
اگر این موضوع باعث می شود که قفل لب هایش را باز کند خوب بود.
دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.
اگر امیربهادر کله شقی کند و همچنان به سکوتش ادامه دهد چه می شود؟!
واقعا می توانست تهدیدش را عملی کند و به یاشار جواب مثبت بدهد؟!

با همین فکر و خیال ها تا خود ِ صبح چشم روی هم نگذاشت و در آخر به بهانه ی سردرد مسکن خورد و روی تخت دراز کشید.
اگر طاقتش را داشت همان مسکن را هم نمی خورد ولی چاره ای نداشت.
به حدی گیج و منگ بود که متوجه نشد چه زمان چشمانش گرم شد و پلک هایش روی هم افتادند.

با صدای مادرش و کشیده شدن پرده ی اتاق چشم هایش را باز کرد.
در سرش احساس سنگینی می کرد!
حس می کرد چشمانش از فرط بی خوابی می سوزد و پشت پلک هایش سوزن سوزن می شود!
–پریزاد؟!پاشو لنگه ظهر ِ دخترم.
پریزاد غلتی زد و برگشت اما چشمانش هنوز بسته بود.
پریچهر پنجره ی اتاقش را گشود: دیشب قرص حساسیت خوردی که اینجوری خوابت گرفته؟!

دستی به پلک هایش کشید و با صدای خش داری پرسید: ساعت چنده؟!
–ده و نیم!چیزی تا ظهر نمونده پاشو باید بریم!
چشمانش را تنگ کرد و روی تخت نیمخیز شد.
در حالی که موهایش را از جلوی صورتش کنار می زد بی تفاوت پرسید: کجا بریم؟!
–اگه زودتر بیدار می شدی می فهمیدی صبح کی زنگ زده بود.پاشو بریم خونه ی حاج صادق.سر صبح زهراسادات زنگ زد ناهار دعوتمون کرد.

پریزاد که هنوز خواب آلود بود به یکباره بر جای ماند و مات به مادرش نگاه کرد.
چشمانش باز شده و نشده پرسید: چرا یهویی؟!
پریچهر لبخند زد و چند تکه لباسی که روی زمین افتاده بود را برداشت: حاجی واسه امیربهادر قربونی کرده.خودمونیم مثل اینکه داره آروم آروم میونه شون خوب میشه.نمی دونی زهراسادات چقدر پشت تلفن ذوق می کرد که.الهی بمیرم زن ِ بیچاره از شوقش نمی تونست حرف بزنه.می گفت یا نذرش قبول شده یا داره معجزه میشه.والا راستم میگه.من یکی به خواب هم نمی دیدم حاج صادق یه روز امیربهادر رو ببخشه.

و شانه اش را بالا انداخت!
لباس ها را که تا زده بود داخل کمد گذاشت و جمله ی همیشگی اش را تکرار کرد: قشنگ معلوم شد اون حرفایی که ایل و طایفه ی بهادر پشت سرش می زدن همه اش دروغ بود!هر چند حاجی هم یه پدره.آدم سنگ بشه اما پدر و مادر نه.هر چی هم اولاد کوتاهی کنه بازم پاش که بیافته دل و جیگر ِ پدر و مادر می سوزه و پر پر می زنه واسه اش.هعی…چی بگم والا!پاشو دخترم هنوز که نشستی؟پاشو یه مشت آب به سر و صورتت بزن تا یه لقمه ای چیزی واسه ات بگیرم بخوری ناشتا نمونی.

پریزاد بی رمق از تخت پایین آمد.
سردردش خوب شده بود ولی حس و حال ِ بیرون رفتن نداشت.

آن هم کجا؟!
خانه ی حاج صادق!
حتما امیربهادر هم آنجا بود!

-اشتها ندارم مامان.بعدشم میشه من نیام؟!
–وا…چرا نیای؟!زشته دختر.زهراسادات همه مون رو دعوت گرفته بابات هم از سرکارش میاد اونجا.پاشو پروانه رو از کی آماده کردم بیرون منتظره.
مادرش به حدی روی رفتن به خانه ی حاجی تاکید داشت که پریزاد دیگر چیزی نگفت.
پریچهر را می شناخت.اگر تا شب هم اصرار به نیامدنش می کرد باز او حرف خودش را می زد تا پریزاد را متقاعد کند!

به شستن صورتش بسنده نکرد.اگر یک دوش نمی گرفت سرحال نمی شد.
بعد از ده دقیقه از حمام بیرون آمد.
نگاهش روی تخت افتاد.
پریچهر لقمه ای نسبتا متوسط نان و مربا به همراه یک لیوان شیر داخل سینی گذاشته بود.
از توجه مادرش لبخند گرمی روی لب هایش نقش بست.
انصافا هم احساس گرسنگی می کرد مخصوصا که دیشب هم غذایش را کامل نخورده بود.

لقمه را با اشتها خورد و لیوان شیر را تا نیمه سر کشید.
موهایش را خشک کرد و سشوار را از برق کشید.
پنجه هایش را لا به لای موهای خود فرو برد و با گیره پشت سرش بست که از شال بیرون نریزد.
کمی ضد آفتاب به صورتش زد و مانتوی ساده ی یشمی و شال و شلوار سفیدش را پوشید.
بدون اینکه کیفش را بردارد همراهش را که از دیشب خاموش بود از روی میز چنگ زد و از اتاق بیرون رفت.

مادرش و پروانه داخل حیاط به انتظار او بودند.
صدای پریچهر را شنید: اومدی پریزاد؟!بجنب دختر ظهر شد.
از در بیرون زد و کفش هایش را جلوی پاهایش انداخت و حینی که می پوشید گفت: همه اش چند تا خونه اونورتره.شما می رفتین خودم می اومدم.
پریچهر چیزی نگفت.
مشغول بستن ِ موهای پروانه بود.
پریزاد کفش هایش را پوشید و کنار مادرش ایستاد.
وقتی از خانه بیرون رفتند و پریچهر در را بست، پریزاد با لحن خونسردی پرسید: به نظرت امیربهادر هم خونه ی حاجی ِ ؟!
پریچهر نیم نگاهی به او انداخت:حتما هست دیگه.ناسلامتی قربونی از طرف حاجی واسه اونه!

و نفسش را عمیق بیرون داد و صادقانه گفت: شاید یه کم بی انصافی باشه ولی می دونی چی دلم می خواد؟!
با تعجب به مادرش نگاه کرد که با حسرت خاصی نفسش را از سینه بیرون داده بود!
-چی؟!
پریچهر لبخند زد:خیلی دوست دارم قیافه ی فخرالسادات و فریده رو بعد از اینکه فهمیدن حاجی با امیربهادر آشتی کرده رو ببینم.از صبح تو فکرشم که وقتی بفهمن عکس العملشون چیه؟!مخصوصا فریده که نمی دونم چه پدرکشتگی با این بچه داره.پوف…حالا هر چی…لعنت به دل سیاه شیطون!آدمیزاد گاهی به چه چیزایی که فکر نمی کنه!

پریزاد چیزی نمی گفت.
اما او هم بدش نمی آمد واکنش اطرافیان امیربهادر وقتی که حاج صادق به او توجه می کند را ببیند.
حتما یک چنین محفلی تماشایی می شد!
اما هیچ دل و دماغش را نداشت و با خود می گفت که کاش با مادرش نمی آمد و همچنان اصرار می کرد که خانه یشان بماند.
اما وقتی که پریچهر دستش را روی زنگ در خانه ی حاج صادق گذاشت تمام این فکرها از ذهنش پر کشیدند و ناامید به در بسته خیره شد.

زهراسادات در را باز کرد.
همانطور که با دو انگشت شصت و اشاره گوشه ی چادرش را روی سرش نگه داشته بود از دیدن آن ها خوشحال شد و با روی خوش و صمیمی استقبال کرد.
بعد از سلام و علیک های مرسوم همیشگی به تعارف ِ زهراسادات داخل آمدند.
حیاط ِ باصفای خانه ی حاج صادق تازه آب و جارو شده بود.
بوی نم و رطوبت مشام پریزاد را نوازش داد.نگاهش را بی اختیار اطراف حیاط چرخاند.
ظاهرا مراسم تمام شده بود و آن ها دیر رسیده بودند.
اسم امیربهادر را که از زبان زهراسادات شنید گوش هایش تیز شد!
–هر کاری کردم تا ظهر نموند. گفت کار داره اما میره و زود بر می گرده. خیلی نگرانم پریچهر!
پریچهر نچی کرد و گفت: چرا نگران؟!مگه چیزی شده؟!

–خودش که هیچی نمیگه فقط یه گوشه ساکت می شینه.نمی دونم تو حیاط با حاجی چی پچ پچ می کردن که یهو سراسیمه پاشد گفت می خواد بره بیرون کار واجب داره.صبح نبودی ببینیش خواهر.تا چشمم بهش افتاد بند دلم پاره شد.
–چرا؟!

–سر و صورتش زخمی بود.حالا هر چی من و حاجی میگیم چی شده بچه حرف بزن؟!انگار نه انگار با کی هستی.فقط یه کلام گفت با موتور تصادف کردم.ولی موتورش سالم بود.خدا عاقبت این بچه رو با این سر به هوایی هاش به خیر کنه.تا منو جون به سر نکنه که ول کن نیست.
–دور از جون زهرا نزن این حرفو.

قلب پریزاد تند و بی وقفه می کوبید.
ظاهرا خودش را بی تفاوت نشان می داد ولی چه کسی جز خدا از آن طوفان عظیم درون سینه اش خبر داشت؟!
موتور امیربهادر گوشه ی حیاط بود و به قول زهراسادات صحیح و سالم!
حتی یک خط هم به بدنه اش نیافتاده بود.
اگر تصادف کرده بود حداقل یک کدام از چراغ هایش که باید می شکست؟!

–بریم تو پریچهر.حاجی و بهنام هم خونه ان!بفرما…بفرما تو.پریزاد تو هم بیا دخترم.
پریچهر شانه به شانه ی زهراسادات قدم برداشت: کسی رو دعوت نگرفتین؟!

زهراسادات سر بالا انداخت.چادرش روی شانه هایش افتاده بود: حاجی نذاشت.سپرده بهنام واسه شون گوشت بسته کنه ببره ثواب داره هر چی نباشه قربونی ِ !
و کمی صدایش را پایین آورد و سمت پریچهر خم شد: بین خودمون باشه همون بهتر که خبر نداشته باشن.میان اینجا باز یه حرفی می زنن اوقات همه رو تلخ می کنن.امیربهادر هم ازصبح برزخی ِ یه چی اونا میگن این بچه هم که زبونش چفت و بس ِ درست و درمونی نداره یه چیزی می پرونه باز همه چی بهم می ریزه.

پریچهر سر تکان داد.
با این حساب هنوز هیچ یک از اقوام خبر نداشتند که حاج صادق برای سلامتی امیربهادر قربانی کرده است.
اما با بردن گوشت حتم به یقین می فهمیدند.

وارد خانه که شدند با حاج صادق و بهنام سلام و احوال پرسی کردند و حاجی سراغ ِ وحید را گرفت که پریچهر گفت تا نیم ساعت دیگر او هم پیدایش می شود!
حاج صادق داخل حیاط روی تخت چوبی نشسته بود و حینی که تسبیحش را میان انگشتانش گرفته، به درخت ِ توت خیره شده بود.

فکر ِ امیربهادر عجیب به سرش افتاده و بیرون نمی رفت.
امیربهادری که چند روز پیش داخل حجره دیده بود با این پسرک ِ ساکت و ناآرام توفیر داشت.
حس می کرد خبری شده و این هم آرامش قبل از طوفان است.
امیربهادر شبیه به کوه آتشفشانی شده بود که هر آن ممکن است فعال شود و اطرافیانش را تر و خشک با هم بسوزاند.
پسرش بود و او را خوب می شناخت.
اما اینکه حرفی نمی زد و تودار بود باعث می شد مشکل بزرگ تر از این ها جلوه کند.

بهنام اخم هایش را جمع کرده و بسته های گوشت را آماده می کرد.
وقتی حاج صادق صبح با دو گوسفند قربانی به خانه آمد و بهنام از مادرش شنید که آن ها را به نیت ِ سلامتی امیربهادر گرفته اند باورش نمی شد.
مگر ممکن بود حاج صادق امیربهادر را به همین سادگی ببخشد؟!

آن هم پسری که راحت به او پشت کرده و از راه ِ خیر و درستی که حاجی پیش ِ پایش گذاشته خارج شده بود؟!
مگر تمام ارزش های پدرش را زیر قدم هایش له نکرده بود؟!
پس آن همه حرف و نفرت و کینه از سر چه بود که خیلی ساده هم فراموش شد؟!

از این بابت هیچ دل خوشی نداشت.
رفت و آمدهای امیربهادر به این خانه را دوست نداشت.
خیلی وقت بود که نسبت به برادر بزرگ ترش حس حسادت ِ مزمن و زیرپوستی داشت که نشانه هایش را علنی بروز می داد.

پریچهر و پریزاد درون هال نشسته بودند.
زهراسادات داخل آشپزخانه آمد تا گوشت ها را در سبد بگذارد و به رسم پخش کردن ِ آن ها بین فقرا و نیازمندان و همچنین اقوام و دوست و آشنا به دست بهنام بدهد.

بهنام با دیدن مادرش با همان روی ترش گفت: همه چیو ول کرد اینجا و خودش کدوم گوری رفت؟!خوبه این همه بریز و بپاش واسه حضرت آقا ست.هر چند لیاقت اینم نداره.

زهراسادات هراسان انگشت اشاره اش را سر بینی خود گذاشت: هیسسسسس!صدات می رسه به گوش ِ حاجی بلوا به پا میشه بچه.بیکاری آتیش به پا می کنی؟مگه ندیدی حال و روز داداشتو؟!
–مگه چش بود؟کم لی لی به لالاش بذارین.رفت هر کثافتکاری که دلش خواست کرد آخرشم خوش و خرم برگشت پیش ِ حاجی و انگار نه انگار چه غلطی کرده؟!دست خوش به حاجی.فکر نمی کردم انقدر…

–بسه بهنام.والا حیا هم خوب چیزیه.امیربهادر داداش ِ بزرگتر ِ توئه.این چه طرز حرف زدنه؟!
بهنام از پشت میز بلند شد و دستانش را تکان داد: مگه بیراه میگم؟فقط موندم حاجی چجوری تونسته اونو با همه ی گندکاریاش ببخشه؟مگه نمی گفت امیربهادر ناخلفه؟پس کجاست اون همه حرف که بارش کرد؟تمومش کشک بود؟!
–زبونتو گاز بگیر بچه.حاجی کی به امیربهادر گفت ناخلف؟!چرا از خودت حرف در میاری؟!
–کجای کاری؟فقط من نمیگم!یاشار، عمه فریده و بقیه هم حرفشون همینه.امیربهادر جایی تو این خونه نداره که حاجی محض ِ سلامتیش قربونی می کنه و…

–این خونه مال ِ تو نیست پسر که تکلیفش بیافته دستت و بگی کی توش باید و کی نیاد!روشنه؟!
صدای پر صلابت ِ حاج صادق از میان درگاه باعث شد هر دو برگردند و به او نگاه کنند.
حاجی نگاهی به بهنام انداخت و با ابروهای درهم و لحن جدی گفت: سدآقا خدابیامرز اینجور مواقع حرف خوبی می زد.می گفت نقل شده که از حضرت علی (ع) معنی ِ توبه ی نصوح رو پرسیدن!حضرت فرمود: پشیمانی دل…استغفار زبان و تصمیم بر ترک گناه!

بهنام سر به زیر انداخت و دستش را مشت کرد.
صدای پدرش را با همان صلابت قبل شنید: امیربهادر هر سه رو به جا آورده.از کرده اش پشیمونه.پیش ِ خودم استغفار کرد و گفت همه ی خطاهاشو جبران می کنه.خدا هم بزرگ ترین گناهان ِ بنده هاشو با یه توبه، آنی می بخشه! من و تو کی باشیم که بخوایم خرده بگیریم پسر؟!

بهنام سر بلند کرد و به تلخی گفت: اما حاجی…امیربهادر دست از کاراش نمی کشه.مگه نمی بینی چکار می کنه؟اون شب خودت نبودی ولی مامان دید چجوری افتاده بود به جون ِ یاشار و عمه فریده!اون چه می دونه عزت و احترام چیه؟!
–تو طرف ِ یاشار رو می گیری یا همخون و پاره ی تن ِ خودتو؟امیربهادر برادرته.فردا روز که دست به زانو گرفتی و کمر خم کردی اونه که زیر بازوتو می گیره از غریبه چه توقعی داری؟!

بهنام پوزخند زد: کی؟امیربهادر؟اون مگه به جز خودش به کس دیگه هم فکر می کنه؟
–خواستی و فکر نکرد؟ازش خواستی و کمکت نکرد؟!چرا ساکتی؟جواب بده دیگه.به برادرت رو انداختی و دست رد به سینه ات زد؟!

بهنام چیزی نمی گفت و همچنان عصبی بود!

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *