خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت26

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت26

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

تا روزی که مهبد خبر داد و گفت : ساعت سه میرسم ایران و میام خونه ..تو چیزی نمی خوای سر راه بگیرم ؟
گفتم : نه تو خسته ای همه چیز هست ..یک مرتبه صدای زنی رو شنیدم که با ناز و عشوه گفت مهبد ؟
و اون فورا گوشی رو قطع کرد ….در حالیکه حسابی منقلب شده بودم دوباره زنگ زدم خاموش بود ..ولی فورا خودش زنگ زد و گفت : ببخشید عشقم فدات بشم گوشی از دستم افتاد و خاموش شد ..
پرسیدم کی بود صدات کرد ؟
گفت : مستخدم هتل …
گفتم : مستخدم هتل تو رو مهبد صدا می کنه ؟
با تندی و لحن بدی گفت : منظورت چیه ؟ هزار تا کار دارم گیر دادی به من اولا گفت آقا مهبد چون اینجا دوستام اینطوری صدام می کردن دوما کی می خواستی باشه ؟من با یک گروهی اومدم که همش کار می کنیم و جلسه داریم ..واقعا که از دست شما زن ها ,,آدم رو می کشین ..بسه دیگه حدود سه میرسم ایران میام خونه کاری نداری ؟ ….
تا حالا اینقدر بد با من حرف نزده بود …
کاملا معلوم بود که اوضاع مشکوکی داره ..نزدیک ساعت سه خودمو رسوندم فرود گاه ..پرس و جو که کردم فهمیدم این ساعت فقط یک پرواز از تایلند داریم …جایی که تو دید نباشم منتظر شدم …
از دور نگاه می کردم …مسافرا تایلند یکی یکی میومدن ..و من با حالی بدی که داشتم چشمم دنبال مهبد می گشت ..که یک مرتبه دُخی خانم رو دیدم با دوتا زن دیگه هر دو جوون و خوش آب و رنگ و حاجی یساری پشت سرش میومد ..
من اصلا مهبد رو فراموش کردم..اونقدر که از اون صحنه شوکه شده بودم …..
یساری و دخی با هم از ترمینال خارج شدن و یک ماشین با نمره ی سیاسی با راننده اومد و اونا رو سوار کرد و رفت….و اون دوتا خانم هم ماشین گرفتن و رفتن …مسافرا تموم شدن ..

هر چی دنبال مهبد گشتم نبود …
از اونجا اومدم بیرون ..و رفتم سوار ماشینم شدم در حالیکه با چشم همین طور دنبال اون می گشتم راه افتادم ..
مهبد زنگ می زد ولی من جواب نمی دادم ….
اون خیلی زرنگ تر از این حرفا بود که نفهمیده باشه من تو فرود گاه هستم ..
اگر یساری بوده اونم باید می بود ..پس بازم تونسته بود نقشه بکشه و کار منو خنثی کنه ….
از فرود گاه که دور می شدم دوباره زنگ زد ..
گفتم : کجایی؟ من اومده بودم استقبالت غافلگیر بشی ولی نبودی …
گفت : الهی فدات بشم با این همه گرفتاری که سرت ریختم اومده بودی دنبال من ؟
نفس منی عشقم …پرواز ما تاخیر داشت الان نشستیم تازه تو هواپیما هستم دارم پیاده میشم …
گفتم : پس من میرم خونه ..تو خودت بیا ….باید گیرا رو شیر بدم …
زنگ زدم خونه مهین خانم گفت : مدتی پیش حاج آقا زنگ زد و من بهش گفتم رفتین فرود گاه ….خوب دیگه همه چیز روشن بود …
مهبد نمی دونست که من حاجی یساری رو دیدم و گرنه این طور قاطع حرف نمی زد ..
اصلا نمی فهمیدم با وجود نرگس خانم که زنی زیبا و بسیار با شخصیت و با شعور بود حاجی یساری چرا باید با کسی مثل دخی بره تایلند و یا رابطه داشته باشه …
با خودم گفتم انجیلا خجالت بکش گناه کسی رو نشور تو که نمی دونی چه رابطه ای با هم دارن ..
اونقدر عصبی بودم که دلم می خواست با ماشین خودمو بزنم به یک جایی و راحت بشم …
از این که زندگی من این طور در ظاهر آروم و مورد حسادت همه بود و دورن من غوغایی وصف ناشدنی …بیشتر آزار می دیدم …
من توی اون قطار با سرعت در تاریکی به جلو میرفتم … هر بار که نوری می تابید و اطرافم رو روشن می کرد … جز غم و درد چیزی حاصلم نمی شد ..و باز با سرعت در تاریکی پیش میرفتم به امید روشنایی …

با اینکه می دونستم هر روشنایی غصه ای دیگه ای روی دل من می زاره بازم می خواستم بدونم که در اطرافم چی میگذره …
با عجله خودم رو رسوندم خونه تو پارگینگ دوباره توجه ام به ماشین اون جلب شد باز از شیشه ی ماشین نگاهی به داخل کردم ..
هیچی توش نبود …هیچی ..بعد فکر کردم خوب یا اون چیزایی که دیده بودم موقتی اونجا بودن یا چون می خواست بره مسافرت جمع کرده بود …
باید یک بار دیگه تو اون ماشین رو می دیدم …
با عجله رفتم بالا و منتظر شدم…باید خودمو جمع و جور می کردم و این زندگی رو برای خودم نگه می داشتم من نباید از مهبد هم طلاق بگیرم این کار برای من غیر ممکن بود ..
حتی دیگه نمی تونستم سرمو پیش پدر و مادرم و برادرام بلند کنم .. یک ساعتی طول کشید تا مهبد رسید و فرصتی بود که من آروم بشم و از اون حالت آشفتگی در بیارم ….
اینکه مهبد رفته بود تایلند و به من گفته بود دبی, ثابت می کرد که باید خیانتی در کار باشه …..
فقط مونده بودم چرا تقدیر من این طوری رقم خورده ..
روز گار قبلا از من این امتحان رو گرفته بود که در مقابل مردی که احساس می کردم خیانت کاره سکوت کنم و صبور باشم ..البته نمی دونستم واقعا صبورم یا نه,, چون دلم خون بود گلوم همیشه بغض داشت و فکرم آشفته بود ..و از همه بدتر همدمی نداشتم که دردم رو بهش بگم …
مهبد اومد ولی یک جور ترس تو نگاهش بود که تا اون موقع ندیده بودم خودشو آماده کرده بود تا با من بر خورد کنه ..
از در که وارد شد بر عکس همیشه فقط گفت : سلام ..
مونس دوید طرفش و با گرمی ازش استقبال کرد ..و من خیلی عادی گفتم :خوش اومدی مثل اینکه از تاخیری که داشت خیلی خسته شدی .. چرا اینطوری رفتار می کنی ؟
کمی به من نگاه کرد و تغییر حالت داد و بغلم کرد و بوسید و گفت : خیلی دلم برات تنگ شده بود تو عزیز ترین منی ..
بعد امیر حسین و امیر محمد رو بغل کرد و رفت سراغ گیرا ….

و چون مدت ها بود من نمی خندیدم و زیاد حرف نمی زدم و همیشه سرمو به کاری گرم می کردم ..دیگه برای مهبد هم عادی شده بود و زیاد متوجه نشد تو سرم چی میگذره ..
اما می دیدم که با دقت و زیر چشمی به من نگاه می کنه و هنوز باور نکرده که من چیزی متوجه نشدم …
ولی به روی خودش نمیاورد ..وقتی سوغاتی ها رو باز کرد با اینکه خیلی ماهرانه اونا رو انتخاب کرده بود کاملا معلوم بود که همه مال تایلنده و من چون دوبار رفته بودم اینو می دونستم اما به روی خودم نیاوردم ، با دلی خون ازش تشکر کردم ….
گیرا پنج ماهه شد و مهبد اونقدر حواسش جمع شده بود که کوچکترین اشتباهی نمی کرد …
ولی سردی رفتار منو کاملا درک کرده بود ..من اینطوری بودم بدون اینکه حرف بزنم از کسی که دلخور میشدم فاصله می گرفتم ….و تو این اوضاع مهبد یکشب خوشحال اومد خونه و خبر داد که بلیط گرفته ما رو ببره پاریس ….
مخالفت کردم واقعا دلم نمی خواست برم ..
بهانه آوردم که گیرا هنوز کوچیکه و نمی تونم نگهش دارم ..
گفت : اصلا نگران نباش مهین خانم رو هم می بریم …
چاره نداشتم حاکم مطلق اون بود همیشه این کارو می کرد و بدون اینکه با من مشورت کنه منو می برد سفر…. جا و مکان و موقع اون رو هم خودش تعین می کرد …..
این بود که برای مهین خانم هم بلیط گرفت و کارای پاسپورت و ویزای اونو ظرف چند روز انجام داد ..
من فکر می کردم مهبد داشت یک جور به من رشوه می داد تا اگر چیزی رو فهمیدم فراموش کنم ….
اینکه اون منو از دل و جون دوست داشت نمی تونستم شکی داشته باشم ..اصلا منو اذیت نمی کرد و احترامم رو بشدت نگه می داشت ..
هنوز بعد از سه سال و چند ماه که با هم زندگی کرده بودیم با من همون طور رفتار می کرد که روز های اول آشنایمون با من داشت ..با اینکه من دیگه اون انجیلای سابق نبودم ولی اون عشقشو مرتب به من ابراز می کرد …

و بالاخره ما با مهین خانم و چهار تا بچه قد و نیم قد رفتیم پاریس …..
تو اون سفر باز مهبد مثل ریگ بیابون پول خرج می کرد بهترین هتل و بهترین جا هایی که می تونستم بریم ما رو برد و خرید کرد و خرید کرد ..
و همش به من می گفت : تو با همه ی زن ها فرق داری برای همین دوستت دارم هر زنی جای تو بود و شوهری مثل من داشت الان سیصد تا عطر برای خودش خریده بود …
هنوز من نمی دونستم باید چیکار کنم تا اونو از این راه برگردونم نمی دونست که من از پولایی که اون با دوز و کلک به دست میاره متنفر بودم …..
مهبد حالا زیر دندونش مزه پول رو چشیده بود و به این راحتی ها نمی تونست از این کار دست بکشه .. اونم برای آدمی مثل اون …
توی اون همه سفر هایی که منو برده بود پاریس تنها جایی بود که مهبد تمام مدت با من و بچه ها بود و اصلا غیبش نزد ..
با بچه ها شوخی می کرد از اینکه چهار تا بچه داره به همه پُز می داد و احساس غرور‌ می کرد اون جدا از کاری که می کرد برای من شوهر خوبی بود و من می تونستم بدون کنجکاوی در مورد در آمد و کارایی که خارج از خونه می کرد با اون زندگی کنم ..
ولی من نمی تونستم چشممو ببندم و ساکت بمونم ..
اونقدر تو پاریس آرامش داشتم که دلم نمی خواست بر گردم ..
دلم می خواست دنیای من همون طور می موند ..
از همه ی چیزایی که آزارم می داد دور شده بودم ..و یک نفسی اونجا تازه کردم ..
روزی که رسیدم مهبد همون دم در ما رو گذاشت و سویچ ماشین رو بر داشت و گفت جایی کار دارم… تو شامت رو بخور من دیر میام …
توضیح دیگه ای هم نداد و رفت …
با مهین خانم بچه ها رو حمام کردیم و شام دادیم و خوابوندیم ..
باز دلم به شور افتاده بود اونوقت شب کجا می تونست رفته باشه ؟ دیگه نمی تونستم مثل قبل بی خیال باشم …

امیر حسین خیلی به من وابسته شده بود و دائم می خواست با من حرف بزنه ..
حتی موقع خواب ازم می خواست پیشش بمونم تا خوابش ببره در حالیکه من باید مراقب اون سه تای دیگه هم باشم ..امیر حسین سعی داشت تمام محبت منو به خودش معطوف کنه ..
اون یک پسر بچه بود و من سعی می کردم با محبت و مهربونی نزارم کمبود مادرشون رو حس کنن و اون بچه با عقده هایی که در دورنش بود حالا بیش از اندازه به من متکی شده بود ….
اونشب خوابش نمی برد ..از اتاقش اومد بیرون من تو آشپز خونه بودم از همون جا گفت : انجیلا خانم میشه یکم بیاین پیش من ؟
گفتم پسرم من کار دارم شما برو بخواب کارم که تموم شد اگر خوابت نبرده بود میام …
اومد کنار منو آهسته دستشو کرد تو دست من و گفت : اگر به مامانم زنگ بزنم شما به بابام نمیگی ؟
ترسیدم مهبد گوش کنه گفتم : برو بخواب بدون اجازه ی بابات ما کاری انجام نمیدیم ..لطفا برو سر جات ..
نبینم دیگه از این حرفا بزنی ….
دستشو گرفتم و گوشیمو از روی میز بر داشتم و در حالیکه چشمهاش گرد شده بود با خودم بردمش تو حموم در و بستم و گفتم : زنگ بزن به مامانت ..ولی من چیزی نمی دونم باشه ؟
گوشی رو ازم گرفت و گفت مرسی خیلی ممنون …
زنگ زد زینب شماره رو نمیشناخت یا خواب بود نفهمیدم ..
خیلی دیر جواب داد و با تردید گفت : بله الو ؟ امیر حسین گفت : مامان منم سلام ما بر گشتیم ..
زن بیچاره از هیجان به گریه افتاد و گفت: الهی فدای تو بشم حسینم مادرم کی اومدی؟
حالت خوبه ؟محمد چطوره مواظبش بودی؟ گفت : آره انجیلا خانم مراقبش بود منم بودم ..
پرسید :با گوشی کی حرف می زنی ؟
گفت: انجیلا خانم …
پرسید : بی اجازه ؟
گفت : نه خودشون اینجا هستن …
کمی سکوت کرد و گفت : پسرم میشه گوشی رو بدی باهاش حرف بزنم ؟
امیر حسین با تردید به من نگاه کرد …
گفتم : بده حرف می زنم ولی به شرط اینکه تو بری بخوابی قبول ؟ ….
گفت : میشه بمونم …
گفتم : نه پسرم فردا دوباره با مامانت حرف می زنی تو برو لطفا …امیر حسین که رفت …
گفتم : سلام خانم …..با صدایی لرزون و گریون گفت : سلام می خواستم شمارو جایی ببینم ولی از قاسم می ترسم ..
می دونم تلافی این کارو سر هر دومون در میاره ..
ولی باید با شما حرف بزنم ..
گفته اگر این کارو بکنم روم اسید می پاشه ..
گفتم : نه بابا این چه حرفیه امکان نداره ..
گفت :باور کنین این کارم ازش بر میاد …
گفتم : چی می خواستین به من بگین ؟

گفت : بچه هامو می خوام ..خواهش می کنم بگو نمی تونی نگه داری ..من با همین حقوق معلمی اونا رو بزرگ می کنم…
گفتم : خوب چرا مهبد که اینقدر داره چرا شما سختی بکشی ؟
گفت : ای خانم چی بگم یک خونه به نام من کرده بود که با بچه هام توش زندگی کنم از دستم در آورد و من اجاره نشین هستم ازش خواستم خونه رو بهم بده بچه ها رو هم ازم گرفت .. چی بگم والله ..
حالا هم غم دوری اونا رو دارم هم اینکه دیگه صلاح نیست پیش شما باشن …راستش یک چیزی …راستش …؟
گفتم :من کار بدی کردم ؟ بچه ها از دستم ناراحت شدن ؟
گفت : نه بر عکس دارن به شما وابسته میشن از من دور میشن دستت درد نکنه ..ولی اونا بچه های من هستن می خوام خودم مادرشون باشم .. از شما هم نمی تونم بخوام با هاشون بد رفتاری کنی .. ولی تازگی ها وقتی میان دلشون می خواد زود از پیشم برن و …و شروع کرد به گریه کردن …
گفتم تو رو خدا گریه نکنین ..علتش اینه که حتما چون گردش و تفریح بیشتری دارن اینجا رو دوست دارن .. ولی مادر یک چیز دیگه اس همش بهانه ی شما رو می گیرن من نمی خوام جای شما رو براشون بگیرم …
گفت : می دونم حسین بهم گفته باباشون وادارشون می کرده به شما بگن مامان شما زیر بار نرفتی و گفتی اونا خودشون مادر دارن ولی شما از بچه تون دور نموندین که بدونین من چی می کشم ..
گفتم نگران نباشین ..من بچه ها رو پیشتون بر می گردونم حتی اگر شده خودمو بَده کنم این کارو می کنم …
گفت : همه ازتون تعریف می کردن و من ناراحت می شدم ولی شما معلوم میشه زن مهربونی هستی خیلی دعات می کنم ..
گفتم شما مهربونی که با وجود اینکه من زن شوهرتون هستم این حرف رو به من می زنین …
گفت :آخه شما باعث بدبختی من نیستی …اون قبل از شما وقتی من هنوز زنش بودم با یکی دیگه زندگی می کرد و صیغه اش کرده بود .. ولش کن ,,ببخشید حالم از این حرفا بهم می خوره .. فقط بچه هامو بهم بده دیگه چیزی ازش نمی خوام ..
گفتم : من می تونم غیر مستقیم این کارو بکنم به خودش نمی تونم این حرف رو بزنم …ولی چشم ببینم چی میشه …
وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم امیر حسین گوش ایستاده بغلش کردم گفتم عزیزم کار خوبی نکردی دنیای ما بزرگترا به درد دل مهربون و کوچیک تو نمی خوره .
گفت : به خدا نمی خواستم گوش کنم ترسیده بودم بابام بیاد می خواستم خبر تون کنم که براتون بد نشه ….
یک بچه ی یازده ساله مگه چقدر باید دلش بزرگ باشه که همه ی اون مسائل بد و مشمئز کننده رو درک کنه؟

فردا وقتی مهبد دیر وقت از خواب بیدار شد بچه ها بازی می کردن و امیر حسین داشت نقاشی می کشید منم به گیرا شیر می دادم …
مهبد امیر حسین رو صدا کرد و گفت : بیا اینجا ببینم ,,کی می خوای ببرمتون پیش مادرت ؟ گفت : الان بریم …
گفت : از وقتی اومدیم زنگ زدی به مامانت ؟ با ترس گفت : نه ..نزدم ..
گفت از چشمت پیداست که زدی ,,چرا دروغ میگی ؟چطوری این کارو کردی؟ زود بگو …..حالا منم ترسیده بودم ..اگر اون طوری از من می پرسید ممکن بود اعتراف کنم …
امیر حسین از من بهتر بود چون داد زد اولا نزدم دوما زده باشم خوب مادرمه دلم خواسته ..
مهبد یک سیلی محکم زد تو گوشش بعد دستشو گرفت با خودش کشید و برد تو اتاقش و درو بست و قفل کرد ..تا گیرا رو از زیر سینه ام بر داشتم و دادم به مهین خانم صدای ناله ها و فریاد امیر حسین به هوا رفته بود و مهبد تا اونجایی که می تونست بچه رو زد …
من واقعا داشتم بیهوش می شدم ..از در که اومد بیرون نتونستم خودمو کنترل کنم ..و اون انجیلایی شده بودم که کسی نمی تونست جلوشو بگیره ….
خوب دلمم که از دستش پر بود ..داد می زدم : وحشی ,عوضی ..بیعشور ..برای چی بچه رو می زنی ..
تو غلط می کنی دستت رو روی این بچه دراز می کنی ..دلش می خواد به مادرش زنگ بزنه ..زود امیرحسین وسائل تو جمع کن من می برمت پیش مادرت ببینم کدوم بی شرفی جلوی منو می گیره بچه باید پیش مادرش باشه …
بی رحم ..چرا زدیش ؟ نمی بخشمت ..و شروع کردم به لرزیدن ..دندونام می خورد بهم ..و مهبد بشدت ترسیده بود ..
اون اصلا فکر نمی کرد من چنین رویی هم داشته باشم …
اومد جلو که عشقم بچه باید تریبت بشه من همین طور داد می زدم تو بی تربیتی ..تو نمی فهمی ..
دست به من نزن …خودمو می کشم همین الان …
همین الان باید اونا رو ببری پیش مادرشون خرج اونا رو بدی ..دیگه نمی زارم اینجا بمونن …..
گفت : باشه چشم می برمشون …در حالیکه نفس نفس افتاده بودم و چشمم سیاهی میرفت گفتم الان ..
همین الان می خوام بچه ها پیش مادرشون باشن …
من از بچه ام دورم نمی خوام این بچه ها و مادرشون هم مثل من زجر بکشن …و دیگه نفهمیدم چی شد …..

وقتی چشمم رو باز کردم اورژانس اومده بود تو خونه فشارم رو گرفتن و …یک سرم بهم وصل کردن و دوتا آمپول ریختن توش و رفتن ….
هنوز داشتم می لرزیدم..مهبد کنارم بود گفتم : بچه ها روببر بده به مادرشون ..
خواهش می کنم اون زن رو بیشتر از این آزار نده ..
گفت: عزیزدلم من کاری به اون ندارم خودش نمی خواد ,,تو اگر می خواستی بچه ها رو نگه نداری به خودم می گفتی من که بهت زور نگفتم …چرا اینطوری می کنی ؟ می برمشون پیش مادرم …
گفتم : نه من مشکلم این نیست خودت می دونی چقدر برای آویسا دلتنگم حال اون مادر رو می دونم من تا حالا ازت چیزی خواستم ؟ بگو, خواستم ؟
دستی کشید رو سر من و گفت : چی می خواهی نفس من هر چی باشه بگو انجامش میدم …می خوای بچه ها رو بدم به زینب ؟
ولی اون عرضه ی نگهداری از اونا رو نداره ..ندیدی چقدر بی تربیت بار اومدن ؟می خوام زیر دست تو تربیت بشن ..
گفتم : هیچکس برای اون بچه ها مثل مادرشون دلسوز نیست زینب خانم معلمه خودش می دونه بچه هاشو چطوری بزرگ کنه ..
تو رو خدا این حرف رو نزن من ناراحت میشم …
گفت باشه بزار مامانم برسه تو تنها نباشی می برمشون ..
یکم خیالم راحت شد ..
اما امیر حسین که کتک سختی خورده بود با یک نگاه غمگین و معصومانه به من خیره شده بود از نگاهش می فهمیدم که با من حرف داره …..
تو فرصتی که پیدا کردم و مهبد رفت تو سوئیت تا کاری انجام بده …
صداش کردم و دستشو گرفتم وگفتم : امیرحسین ,,عزیزم منو ببخش باور کن به خاطر خودت این کارو کردم من دلم نمی خواد تو بری ,,حالا هر وقت دوست داشتی بیا پیش من دلم برات خیلی تنگ میشه ولی مادرت خیلی تنهاست گناه داره ..
گفت : من دوست دارم پیش مامانم باشم ولی شما رو هم دوست دارم اینکه پیش شما بودم خیلی خوب بود ..ولی دلم پیش مامانمه ..
خیلی گریه می کنه و غصه می خوره ..بهش میگم شما برای ما چیکار کردین …
گفتم : کاش این عقل رو داشتم ولی چیزی که پیش اومد نا خواسته بود و من قبلا بهش فکر نکرده بودم ..
پس توام به مامانت نگو,, بین خودمون باشه بهتره …قول بده ..

اون روز مادر و اکرم اومدن تا از من مراقبت کنن …اونا هم مثل من از مهبد می ترسیدن ..
می گفت برین می رفتن می گفت بیان میومدن ..رو حرفش حرف نمی زدن و کاری رو که اون می گفت چه درست و چه غلط انجام میدادن ..
مثلا از اکرم خواسته بود بدون شوهرش بیاد اینجا و چند روز بمونه اونم بدون چون و چرا قبول کرده بود …
از دیدن اونا خوشحال شدم ..
با همون سُرمی که به دستم بود نشستم تا بد نباشه ..ولی احساس کردم نمی تونم سرمو نگه دارم ..حالم خوب نبود ..
نمی فهمیدم از غمی بود که روی دلم سنگینی می کرد یا چیز دیگه ای این طور منو خراب کرده بود …
مهبد بچه ها رو بر داشت و با خودش برد ..
امیر حسین خیلی به سختی از من و مونس جدا شد و امیر محمد که گریه می کرد نمی خواست بره ..
مهبد داشت عصبانی می شد و به من پر خاش کرد که این بچه ها نمی خوان برن این وسط تو کاسه از آش داغ تر شدی ..و با غیظ و تر اون دوتا بچه رو برد …
مامان اینجا متوجه شد که من به مهبد گفتم بچه ها رو ببره ..منم رو راست براش تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده و من چرا دلم می خواست که مهبد اونا رو بده به مادرشون ..
اکرمم نشسته بود هر دو ساکت به من گوش می دادن و یک کلمه به زبون نیاوردن ..ولی دیدم نگاهی بهم کردن و هر دو اشک شون سرازیر شد ..
دردی تو نگاه اونا دیدم که خیلی واضح و روشن بود ….
نگاهی پر از معنا که احتیاجی به کلام نداشت …اونا گله ها از ظلم و بیداد مهبد نسبت به اون زن تو سینه داشتن که نمی تونستن به زبون بیارن …
این بار هر سه بهم نگاه کردیم و سر جنباندیم ….
ولی حال من هر لحظه بدتر می شد تو سینه ام شیر جمع شده بود و بشدت درد می کرد طوری که نمی تونستم دراز بکشم و از همه بدتر تب شدیدی کردم که به حالت هذیان افتادم …

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *