خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت27

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت27

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

مهبد اومد منو برد دکتر ..اون می گفت تا حالا ندیدم زنی بعد از نه ماه شیر دادن این طوری بشه ….
دارو و ماساژ و کمپرس آب داغ هم فایده ای نداشت دردی غیر قابل تحمل بود که فریادم رو به آسمون می برد ..و حتی نمی تونستم به گیرا شیر بدم …
این وضع یک هفته ادامه داشت تا کم کم حالم بهتر شد ..
اما فکرایی که داشتم و باعث پریشونی خیالم می شد بهتر نشد …
گوشیم کنار دستم بود آنا و بابا پشت سر هم زنگ می زدن و فریبا و جاسم ..نگرانم شده بودن …و دیدم که چند بار زینب برای من پیغام فرستاد ..
اونو خوندم و زود پاک کردم …
پیام می داد : ممنونم الهی هر چی از خدا می خوای بهت بده …..
بعدی,, حالتون خوبه دردسری براتون درست نشد ؟ …..
بعدی ,, ,اگر خوبین یک خبر از خودتون به من بدین احساس گناه می کنم شنیدم مریض شدین حتما به خاطر من بوده ..
قاسم که اذیت تون نکرده ؟ ممنون میشم خبر بدین دلم براتون شور می زنه امیر حسین سلام می رسونه ….
وقتی حالم بهتر شد براش پیام دادم ..
سلام من خوبم شما ناراحت نباشین چون به خاطر شما مریض نشدم ..التماس دعا دارم …
دلم می خواست با زینب خانم حرف بزنم ولی نمی خواستم جلوی مامان و اکرم این کارو بکنم …
با اینکه من حالم خوب شده بود ولی مهبد اجازه نمی داد اونا برن خونه ی خودشون و هر بار که حرف رفتن رو می زدن با لحن بدی با هاشون دعوا می کرد …و انگار به زور اونا را نگه داشته بود …
واقعا از کاراش سر در نمیاوردم نمی دونستم به خاطر منه که نمی زاره اونا برن یا می خواد اینطوری سر منو گرم کنه و به کارای خودش برسه …به هر حال من بهش خوش بین نبودم …
و درست بیست روز اونا رو نگه داشت.

تو این مدت نتونسته بودم صدا ی ضبط شده ی مهبد رو گوش کنم و نمی دونستم داره چیکار می کنه ….فکر می کردم با کاری که باها ش کردم تلافی در میاره و رفتارش با من عوض میشه ولی نشد می تونم بگم مهربونترم شده بود ..
چند روز بعد از اینکه مامان و اکرم رفتن ..زنگ زدن و مهین خانم آیفون رو بر داشت و گفت : از میوه فروشی میوه آوردن گفتم : ای بابا هنوز این همه میوه داریم ….
صادق پسر جوونی بود که تقریبا دو سه روز یک بار به سفارش مهبد ,مقدار زیادی میوه برای ما میاورد ..در حالیکه اونقدر زیاد بود که نمی دونستم با اونا چیکار کنم …
این بارم صادق میوه ها آورد و به کمک مهین خانم بردن تو آشپز خونه تابستون بود انواع میوه ها از هلو و آلو گیلاس و شلیل انگور و …و هر کدوم سه کیلو و چهار کیلو ..
من رفتم نگاه کرد دیدم این بار بطور وحشتناکی میوه زیاده ..دقت کردم دیدم از هر کدوم دوبار آورده شده مثلا دوتا چهار کیلویی انگور بود ..
صادق داشت میرفت صداش کرد و پرسیدم چرا از هر کدوم دوتا کیسه آوردی …
یک مرتبه زد رو دستشو گفت : وای ببخشید اشتباه کردم یک سریش مال اون خونه ی حاج آقاست حواس که برای آدم نمی مونه ..
همیشه اول اون می بردم اشتباه کردم همه رو آوردم بالا ….
پرسیدم : کدوم خونه کجا رو میگی ؟
گفت : همون که تو برج نگینه …
من قدرت حرف زدن نداشتم تازه می دونستم مهبد صدای ما رو میشنوه ..فورا میوه ها رو جمع کرد و با خودش برد ..
با سرعت لباس پوشیدم مهین خانم گیرا رو گرفته بود تو بغلش و دنبال من میومد اونم متوجه شده بود که چه اتفاقی افتاده ..و حرف های الکی می زد که خانم شما مواظب گیرا باشین من شام رو درست می کنم …
اون داشت مثلا با من حرف می زد که مهبد نفهمه من دارم میرم بیرون ….و من که حسی تو تنم نبود دنبال صادق از آسانسور رفتم پایین ..
اون با یک وانت میوه ها رو می رسوند در خونه ها ..
وقتی ماشین رو از تو پارگینگ در آوردم دیگه رفته بود ..
مهبد زنگ زد دویدم تو پارگینگ که سر و صدای بیرون رو نشنوه ..
چون می دونستم که شنیده صادق چی گفته …
گفتم: مهبد صادق تو برج نگین برای کی میوه می بره ؟
گفت : خوب معلومه برای دفتر یساری مگه نمی دونستی اونجا دفتر داره ؟ گفتم : نه نمی دونستم باشه براشون برد …

خودمو رسونم دم میوه فروشی و منتظرش شدم ..مهبد دوباره پشت سر هم زنگ می زد ..و من جواب نمی دادم ..
به محض اینکه صادق اومد ازش پرسیدم ..آدرس اون خونه رو به من بده ..با تعجب گفت : چشم ولی مثل اینکه من درد سر درست کردم ببخشید تو رو خدا (..و آدرس رو داد)…
پرسیدم میوه ها رو معمولا به کی میدی ؟
گفت : یک خانم جا افتاده هست و دوتا دختر جوون ..هر بار یکی میاد و می گیره ..تو رو خدا از من نشنیده بگیرین …
یک تراول بهش دادم و گفتم : نترس نمیگم از تو شنیدم ….
مهبد پشت سر هم زنگ می زد ..بی امان ,,,و من نمی خواستم تا نفهمیدم جریان چیه حرفی بهش بزنم ..
ولی اون ول کن نبود ..بالاخره در حالیکه دهنم خشک شده بود و نمی تونستم حرف بزنم ..
گفتم بله مهبد …
گفت عشقم کجایی من اومدم خونه تو نبودی نگرانت شدم …
گفتم جایی کار دارم میرم و بر می گردم ..
گفت : بیا با هم میریم ..گفتم باشه الان میام ..
ولی رفتم دنبال اون آدرس ..و پیدا کردم ..اما هر چی فکر کردم زنگ بزنم چی بگم ؟دیدم بی فایده است وقتی مهبد خونه است کاری از دستم بر نمی اومد و نمیشد چیزی رو ثابت کرد پس بد تر اوضاع رو خراب می کردم ..من که می دونم مهبد الان نقشه ی خنثی کردن این افتضاح رو هم کشیده …برگشتم خونه ..
اون می دیدکه من حال خوبی ندارم و می دونست رفتم دنبال اون خونه چون وانمود می کرد نمی فهمه و من پیرو مریضیم رنگ به روم ندارم و آشفته و بیقرارم …
زنگ زد از یک جای بسیار خوب شام سفارش داد بازم به مقدار زیاد ..و سرشو به بازی با مونس و گیرا گرم کرد اما می دیدم که تمام حواسش به منه ….
اونشب با اینکه زود اومده بود خونه قلیون هم نکشید و یک لحظه منو تنها نذاشت ..
لقمه درست می کرد و میذاشت دهن من و به زور می گفت بخور …اون نمی دونست که اون لقمه ها چطور با درد و رنج از گلوی من پایین میره …
فردا ..بر خلاف هر روز صبح ساعت هشت بیدار شد و مدام دور و بر من بود و گاهی به یکی پیام می داد …و تا بعد از ظهر از کنار من تکون نخورد …
تا وقتی که رفت ..

من فورا رفتم به اون آدرس ..حالا چه حالی داشتم خدا می دونه …
مجسم می کردم وقتی برم تو اون خونه و اونو با یک زن گیر بندازم چه اتفاقی میفته ..قلبم باز تو سینه ام بی قراری می کرد ..
وقتی رسیدم زنگ زدم ..و باز دوباره زدم با کلید کوبیدم به در …..
کسی درو باز نمی کرد ..از یکی از خونه ها یک آقایی اومد بیرون و گفت : با کی کار دارین ؟
گفتم با حاج آقا قیاسی ..
پرسید همون آقا که عربه ؟ دبی زندگی می کنه ؟
گفتم : بله ..
گفت دیشب به طور ناگهانی اسباب کشی کردن و رفتن ..هنوز خونه رو هم پس ندادن …
گفتم : شما می دونین کجا رفتن ..
گفت : نه من که نمی دونم ولی اینو فهمیدم که همین نزدیکی ها باید رفته باشن چون با ماشین خودشون میرفتن زود بر می گشتن …. یک بنگاه تو خیابون بغلی هست از اونا بپرسین …
اما یه چیزی بهتون بگم خواهر من,,, با این حالی که شما دارین به نظر من دنبال این کار نرین بهتره ..سخت نگیر ولش کن …
آدرس بنگاه رو گرفتم و رفتم تو بنگاه ..
یک مرد میون سال تنها نشسته بود ..خواستم حرفی بزنم ..ولی قدرت نداشتم ..
نشستم روی صندلی و شروع کردم به گریه کردن ..
مرد بیچاره ترسیده بود و پرسید : چیزی شده دخترم می خواین براتون آب بیارم ؟
با نگاهی ملتمسانه که از میون اشکهام بهش انداختم پرسیدم:حاج آقای قیاسی کجا خونه گرفته ؟
گفت : شما دارین می لرزین تو رو خدا آروم باشین ..اتفاقی افتاده ؟
گفتم تو رو خدا بهم بگین …
گفت : آخه ما نباید اطلاعات مردم رو به کسی بدیم ….
گفتم : تو رو خدا ,, تو رو جون بچه تون …من زنشم ….انگار دلش برام سوخت و گفت : ولی از من نشنیده بگیرین …راستش یک خونه داشتم با اثاث ,, صد میلیون ماهی پنج میلیون ..دیشب با یک خانم اومدن اینجا دنبال خونه می گشتن بهشون گفتم ندیده همو ن جا رو گرفتن و من خانم رو بردم و حاج آقا رفت ..همون شبونه هم اثاث کشی کردن ……و آدرس رو به من داد ….
مرد بنگاهی خودش همه چیز رو از حال و روز من فهمیده بود ….
فکر می کنم کار خدا بود در عرض نیم ساعت من خونه ای رو که اونا اسباب کشی کرده بودن پیدا کردم …
ماشین مهبد پایین اون آپارتمان بود با دیدن ماشین نزدیک بود دوباره غش کنم ..نمی تونستم نفس بکشم .

دیگه جای شکی نبود …همین طور که گریه می کردم برگشتم خونه ..
چون هر چی فکر کردم تاب تحمل روبرو شدن با اونو نداشتم ..
تازه اگرم می داشتم چه حاصلی برای من داشت ؟ من چندین سال تو مرکز مشاوره همه ی زن ها رو که پیشم میومدن نصیحت می کردم که اگر سر و صدا راه بندازین باعث میشه زندگیتون رو از دست بدین ..
با آرامش باید با این مشکل روبرو شد ….
ولی حالا احتیاج داشتم یکی به من بگه چیکار کنم ؟و منو به آرامش دعوت کنه و به دادم برسه …
فکر کردم زنگ بزنم آنا بیاد ..ولی پیشمون شدم ..
به جاسم بگم ؟ بازم نمی خواستم شلوغش کنم زندگیم رو بهم بزنم و دوباره طلاق بگیرم …
حالا یک بچه ی دیگم داشتم که نمی خواستم بلایی که سر آویسا اومد سر اونم بیاد ….
این بار طرف حساب من مهبد بود که با اتکا به پولی که داشت می تونست خیلی کارا بکنه …
از راه که رسیدم خونه رفتم زیر دوش . ….
آبِ خیلی سرد روی خودم ول کردم ..هرچی آب سرد تر می شد من بیشتر احساس آرامش می کردم چون داشتم می سوختم نه تنها قلبم بلکه پوست بدنم هم می سوخت ….
یک مرتبه فکری به خاطرم رسید ..از اون ضبط استفاده کنم و ببینم رابطه ی مهبد با این زن چیه ؟
می گفتن حدود پنجاه سال داره پس شاید موضوع چیز دیگه ای باشه نکنه اون زن دخی بوده ..آره ..
حتما همون بوده و تو سفر تایلند با خودش برده …
اگر اون باشه که مهبد آدمی نیست به اون زن نگاه کنه ….
پس جریان چیه ؟ حتما یک طوری مجبور شده ..
نباید اون زن برای مهبد جاذبه ای داشته باشه که اون همه براش هزینه کنه …این طوری خودمو گول زدم تا کمی آروم بشم …
فکر کردم بعد به ذهنم رسید ضبط رو اونشب ببرم و بزارم تو ماشینش …
برای این کار باید اونو می خوابوندم چون شب ها به محض اینکه تکون می خوردم بیدار میشدو می پرسید کجا میری ؟ فرصتی نبود که بتونم این کارو بکنم …

مهین خانم بشدت نگرانم بود اونم پا به پای من گریه می کرد و افسوس می خورد …روی تخت نشسته بودم و گیرا و مونس رو گرفته بودم تو بغلم و اشک میریختم ..
ترس از دست دادن بچه هام وجودم رو گرفته بود ..
با این غمی که تو دلم داشتم هم نمی تونستم زیاد دوام بیارم …
مهین خانم اومد تو اتاقم تا حالم رو بپرسه بهش گفتم امشب اینجا بمون کارت دارم گفت آقا ده بار زنگ زده خونه ..
به شما هم زده جواب ندادی نگران شده تو رو خدا بهم بگو چی شده دلم داره می ترکه …
جریان رو با گریه براش تعریف کردم ..
گفت :به خدا با شما خوبه ..همین کارارو با زینب خانم بدترشو می کرد ..
با ده تا زن رابطه داشت پولاشو خرج همین کارا می کرد ..زن بیچاره وقتی امیر محمد رو حامله بود با اون شکمش در بدر تو کوچه و خیابون دنبال اون می گشت تازه با شما جونم و قربون رفتار می کنه براتون چیزای خوب می خره ..
اون بیچاره رو می زد و فحش می داد اما شما رو تاج سرش کرده …نمی دونی چقدر به اون زن ظلم کرد ..
فقط خدا باید به آقا قاسم رحم کنه و تقاص شما ها رو ازش بد جوری نگیره …
گفتم : ازت پرسیدم امشب اینجا می مونی به من کمک کنی؟
گفت : چشم می مونم به شرط اینکه اینقدر گریه نکنی …
مهبد بازم زود اومد ..به صورت من نگاه کرد و فهمید باید یک چیزایی فهمیده باشم ولی نمی دونست تا کجا پیش رفتم ..
گفت : عشقم باز چرا این شکلی شدی ؟
گفتم : دوباره سینه ام درد گرفته بود رفتم دکتر ….
عصبانی شد و گفت : ای بابا تو چرا اینطوری می کنی برای چی منو خبر نکردی؟ خودم می برمت صد بار بهت گفتم بدون خبر من جایی نرو ..
آدم غمش می گیره وقتی تو رو نگاه می کنه … تو گریه کردی ؟ برای چی ؟
کجا رفته بودی راست بگو .. حرف بزن …
گفتم : دکتر ..لطفا مهبد سر به سرم نزار درد دارم …

مهبد دیگه بروی خودش نیاورد و سعی داشت بفهمه من از چه موضوعی خبر دار شدم و مرتب به من محبت می کرد ..
شاید باورش نمی شد که من تونسته باشم به همین راحتی خونه ی اون زن رو پیدا کنم …
شام که خورد من داشتم مونس رو می خوابوندم که رفت تو سوئیت یکم قلیون بکشه ..
همیشه من فورا براش چایی تازه دم درست می کردم و می بردم اون شب هم چایی دم کردم یک قرص قوی انداختم تو قوری و دو تا هم هل که یک وقت متوجه نشه …
چایی رو با نبات بردم براش ..
همیشه به من می گفت تو اینجا نمون بوی قلیون ناراحتت نکنه اما اون شب اصرار داشت پیشش بشینم …
یکم موندم و گیرا رو بهانه کردم و اومدم بیرون ….
هنوز نیم ساعت نشده بود که با حالتی خواب آلوده اومد و گفت : عشقم من میرم می خوابم …
در حالیکه کلید گاو صندوق سویچ ماشین رو هنوز قایم نکرده بود رفت افتاد روی تخت و به خواب عمیقی فرو رفت …..
ساعت نزدیک ده شب بود …
باید مطمئن می شدم که بیدار نمیشه صداش کردم ..
تکونش دادم ولی اصلا نفهمید ..با عجله سوئیچ رو بر داشتم و به مهین خانم گفتم ..احتیاطاً اگر بیدار شد بگو رفتم به زن ماشالله سر بزنم …
صدای قلبم اجازه نمی داد تمرکز کنم .
می کوبید به قفسه ی سینه ام ..تا آسانسور به پارگینگ رسید احساس می کردم دیگه نای حرکت ندارم …
من می خواستم دستگاه رو توی ماشین کار بزارم و بر گردم …
ولی از حیرت و ناباوری ماتم برده بود …اون تو ماشینش دوازده تا خط تلفن داشت که روی هر کدوم اسم یک زن نوشته شده بود و عین اون اسم ها روی ریموت های پارگینگ..تلفن ها رو روی صندلی جلو و ریموت ها روی صندلی عقب گذاشته بود و روی اونا رو یک دستمال کشیده بود …
حالا می فهمیدم که چرا سوئیچ رو از من مخفی می کرد ..و تو این چند سال هیچوقت ما رو با ماشین خودش جایی نبرده بود …..

توی داشبورت ماشین تعداد زیادی شناسنامه بود با عکس اون و بیشتر اونا با فامیل خودش ولی به نام های مختلف ..که یکی هم قاسم بود که اسم زینب و دوتا پسرا توش نوشته شده بود ..
نه مهر طلاقی روش بود نه اسم من و بچه ها …
صندوق عقب رو باز کردم یک جعبه اونجا بود که درش قفل بود و من نفهمیدم تو اون چی رو قایم کرده بود …
ولی مقداری لباس زنونه گرونقیمت و مارک دار با دو جفت کفش پاشنه بلند …و تعدادی عطر های گرون ….و لوازم آرایش ..
گوشی های آخرین مدل که هنوز تو جعبه هاش بودن پیدا کردم …و یک شیشه بزرگ سس که پر از سیم کارت بود ..
فکر می کنم از اونا قبلا استفاده کرده بود ….
با خودم گفتم دیگه چی میخوای بدونی انجیلا تمومش کن دیگه طاقت نمیاری ..
نمی خواد دستگاه رو بزاری بیشتر دونستن یعنی یک جنجال بزرگ و جدایی,, بس کن دیگه خفه شو نرو جلوتر بچه هات چی میشن ؟ جواب مردم رو چی میدی ؟ …
ولی نتوستم خودم رو قانع کنم همون قدر که پیش میرفتم و از کاراش سر در میاوردم بیشتر دلم می خواست بدونم …..
در حالیکه دستم می لرزید دستگاه رو پشت صندلی راننده طوری جا سازی کردم که هم راحت صدا رو ضبط کنه هم دیده نشه …
بر گشتم بالا ..
مهین خانم پرسید : چیکار کردی مادر شکل روح شدی رفتی و برگشتی صورتت آب شد تو را خدا بگو چی دیدی ؟
گفتم بیدار نشد ؟
گفت : نه خوابه …حالا باید میرفتم سراغ گاو صندوق که توی کمد سوئیت کار گذاشته بود …
کلید گاو صندوق رو بر داشتم و رفتم درشو باز کردم ..رمزشو بلد بودم تاریخ تولد من رو گذاشته بود ..
ولی هرگز کلید رو جایی نمیذاشت که من بدونم ..
هر جا می خواستیم بریم طلا هایی رو که من باید استفاده کنم خودش میاورد و بعدم تحویل می گرفت و می گذاشت سر جاش ….
یک طبقه مخصوص طلاهایی و سرویس هایی بود که به من کادو داده بود ..یک جعبه در بسته و باز قفل دار هم در طبقه ی پایین بود و من متوجه شدم کلید کوچکی که کنار کلید درِ گاو صندوق هست مال اون جعبه باید باشه …
کنار جعبه تعداد خیلی زیادی سند دیدم ..نمی دونم چند تا بود شاید چهل یا پنجاه تا که هیچکدوم به اسم اون نبود …و اسامی به گوشم هم نخورده بود …
شش یا هفت تا از اونا به نام چند تا زن بود و بقیه مرد بودن …و همه در رهن بانک ,,, وبین اونا سند ها ,,سندخونه ای رو که به نام من خریده بود رو دیدم .. اون خونه هم با بیست میلیارد تومن در رهن بانک بود ..نمی دونستم اون چطور این کارو می کنه که یک خونه ای رو که سه میلیار خریده بیست میلیارد تومن رهن بزاره …

کاغذ هایی که نشون می داد فیش های بانکی هستن که پول واریز کرده به حساب های با اسامی که تو اون شناسنامه ها داشت با رقم ها ی بالا و میلیاردی هماهنگ بود …و فتو کپی وکالت بلاعزل و تام الا ختیار از من…
و سند سه تا ماشین BMW .که هر سه ی اونا در یک روز خریده شده بودن یکی من و دوتا زن دیگه …..
در جعبه رو باز کردم …..
خدای من اینجا بر خلاف چیزایی که تا حالا دیده بودم چیز نا پاکی نبود بلکه از معصومیت گذشته ی مهبد حرف می زد …
عکس های بچگی ..با پدر و مادرش و برادر و خواهر هاش ..عکسی که با یک شلوار پارچه ای گشاد و موی از ته تراشیده زیر یک درخت دست به سینه ایستاده بود ..
عکسی که تو دوران مدرسه در حال خندیدن بود ….و یک نامه….با انشایی بد ولی عاشقانه و صادقانه که برای دختری نوشته بود …و کارنامه ی سال دوم راهنمایی که با شش تا تجدید قبول شده بود …
یک زندگی ساده و معصومانه در لابلای اون عکس ها خودشو نشون می داد …
مهین خانم می ترسید و مرتب نق میزد بسه دیگه خانم نکنه بیدار میشه هر دوی ما رو می کشه ..
باور کن خطر ناکه بزار سر جاش بریم …
بهش گفتم تو رو خدا از اینجا برو بزار یکم تنها باشم ..درو بستم و دهنم رو گذاشتم روی پشتی و فشار دادم و جیغ کشیدم …اونقدر این کارو کردم که داشت نفسم بند میومد ..
واقعا باورم نمی شد توی همچین دامی خودمو انداخته باشم ..فکر می کردم منو دوست داره و دوستش داشتم ..
بهش اعتماد می کردم ..مونسم رو برده بودم تو شناسنامه اون و رسماً پدرش شده بود ..حالا چه خاکی باید تو سرم میریختم نمی دونستم …

همون جا نشستم و فکر کردم باید خودمو جمع و جور می کردم …
باید چیزایی رو که در اطرافم می گذشت بررسی می کردم ..تا دوباره دچار اشتباه نشم …..
مهبد به نظرم سگ هاری میومد که با اون پولا حال خودشو نمی فهمه,,, از کجا و کی به این راه کشیده شده بود نمی دونم چه کسی و چرا معصومیت اونو از بین برده بود و تبدیلش کرده بود به یک گرگ وحشی ….
اون با وجود پدر و مادر مومن و با تقوا اهل نماز و قران و برادری که ایثارگر بود و می گفتن جانبازه …و دوتا خواهر ساده و مهربون ..
چرا به این راه رفته بود ؟ چه کسی مسیر این راه پر از فساد رو براش هموار کرد؟ ..
چرا کسی نیست که رسیدگی کنه چطور یک شخص با داشتن پشتیبان گردن کلفت می تونه سند مردم رو از چنگ شون در بیاره و با مبالغ نجومی در رهن بانک قرار بده ..و این کلاه بزرگ و گشاد رو سر ملتی بزاره که اغلب اونا برای نون شب موندن ….
اونا چطور راضی میشن این طور اقتصاد این کشور رو با سود جویی های خودشون به خطر بندازن …
اینجا حق یک نفر و دونفر نیست ..من و زینب و ده تا زن دیگه با هم میشم دوازده تا ولی کاری که اونا می کنن ما ورای تصور ، غیر انسانی و غیر اخلاقی بود ..
تا صبح نخوابیدم ..
و فکر می کردم مهبد هم نتونه به اون زودی از خواب بیدار بشه ..
ولی وقتی بیدار شد سر حال بود و می گفت : دیشب برای تو ناراحت بودم قلیون رو پشت سر هم پوک زدم مثل اینکه منو گرفته بود و نفهمیدم چطوری رفتم تو تختم و خوابیدم …

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *