خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت28

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت28

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

حالا بر خلاف هر روز دلم می خواست زود تر از خونه بره بیرون اون روز ناهار خورد و یکم دراز کشید و از خواب که بیدار شد ازم پرسید عشقم تو جایی نمی خوای بری ؟
گفتم : نه هیچ کجا نمیرم …
گفت : ببین الان بهت میگم اگر دکتری یا جای دیگه ای می خوای بری بگو با هم بریم من می تونم جلسه مو عقب بندازم ..باز من رفتم راه نیفتی که حسابی از دستت ناراحت میشم …
در حالیکه گیرا بغلم بود و می خواستم عوضش کنم گفتم نه خاطرت جمع باشه خونه می مونم ..
بعد نگاهی به مهین خانم کرد و گفت : تو چته ؟ تو چرا با من سر سنگینی ؟
مهین خانم دستپاچه شد و گفت : نه آقا دیشب نرفتم خونه دلواپسم …
سرشو انداخت پایین و درو زد بهم و رفت …
اون رفت و این قلب بی قرار من دوباره شروع کرد به تند تپیدن ..
نمی دونستم می خوام چی بشنوم ..ولی هر چی بود می دونستم که ارمغان خوبی برای من نداره ….
بازم می ترسیدم بر گرده و یا اینکه مونس متوجه بشه من دارم به حرفای مهبد گوش می کنم ..این بود که رفتم تو حمام و منتظر شدم …
صدای باز شدن در ماشین ..
و بسته شدن اون نشون می داد صدا خوب ضبظ میشه …
قبل از اینکه حرکت کنه ..سر و صدا هایی اومد ..
با مشت زدم تو سینه ام و گفتم خفه شو بزار گوش کنم …تلفن کرد ..
عشقم دارم میام چیزی لازم نداری ؟
خدا می دونه من چه حالی شدم ..ادامه داد ..و گفت: نمی دونم چی فهمیده خفه شده و صداش در نمیاد ..نه بابا ساده تر از این حرفاست ..اصلا خنگه برای همین باهاش ازدواج کردم ….
حالا اونو ول کن تو خوبی عزیز دلم ؟ ……..
و حرفایی رو که نباید می شنیدم , شنیدم …..
لحنش و گفتارش چندش آور و قبیح بود خیلی بد تر از اونی که فکرشو می کردم ..
قطع کرد ..ماشین رو روشن کرد و دوباره تماس گرفت ..
عزیز دلمی نفسمی ..کجایی ؟ الان که نمی تونم می خوام این زنیکه انجیلا رو ببرم دکتر همش مریضه لعنتی .. حالم ازش بهم می خوره ..حدود نه میام ..
گفتم میوه و شیرینی برات بیارن در خونه دیگه امری فرمایشی غلام حلقه به گوشم خوشگل من …

دیگه درست نمی فهمیدم چی میگه ولی با تمام اون تلفن ها یکی یکی تماس گرفت و من فهمیدم که اوضاع از اونیم که فکر می کردم خراب تره ..
خیلی ..فاجعه ای نا گفتنی بود ..
شرمم میشه چیزایی رو که شنیدم باز گو کنم ..
ولی از بین اون مکالمات فهمیدم ..که هر بار که ما رو می برد سفر یکی از اون زن ها رو هم با خودش می برد و براش هتل می گرفت و شب ها که به هوای کار و یا قلیون کشیدن می رفت برای چه کاری بود …
برای همه ی اون زن ها ماشین های آخرین مدل خونه ..لباس های آنچنانی و عطر ها وگل های گرونقیمت می گرفت و این طوری با رنگ و ریا به اصطلاح خودش خوش میگذروند …و اون پول های باد آورده رو خرج می کرد ……
اونقدر موندم تا ماشین رو پارک کرد و پیاده شد از مسافتی که رفته بود فهمیده بودم کجاست …
شروع کردم به استفراع کردن ..دل و روده ام داشت از دهنم میومد بیرون ..
مهین خانم نمی دونست چیکار کنه ..من با صدای بلند عق می زدم و مونس گریه می کرد ..بچه ام ترسیده بود حواسم نبود گوشی رو بر داشته بود و به مهبد زنگ زده بود ..
اما اون جواب نداد ..وقتی فهمیدم دعواش کردم و گفتم : دیگه این کارو نمی کنی …
بچه ها رو سپردم به مهین خانم و رفتم تو اتاق خواب ..
تا تونستم گریه کردم ..من می تونستم یک خیانت رو تحمل کنم ..و دم نزنم ولی این کثافت کاری بود افتضاح بود ..
چیزی نبود که در تحمل من باشه ..ولی بچه هام ..
خدای من چیکار کنم ..کاش سر جام نشسته بودم و چیزی نمی دونستم حالا من چطور به صورت اون نگاه کنم …چطور این غم و درد رو تو سینه ام نگه دارم …

اونشب مهبد دیر وقت اومد ..من همین طور تو خونه راه میرفتم و گریه می کردم و می دونستم که اون می دونه که من چیزایی رو متوجه شدم و نمی خواست با من روبرو بشه …
اون زرنگ تر از این بود که خودشو آماده نکرده باشه ..وقتی که رسید هم بدون اینکه به کسی نگاه کنه دستشو گذاشته بود رو قلبش و گفت : انجیلا درد دارم حالم خیلی بده به دادم برس دارم میمیرم فکر کنم یک بلایی سرم اومده ..
می خواستم برم دکتر یک فکری بکن ….
اومدم حرفی بزنم ولی دوبار حالت تهوع بهم دست داد و نتونستم باهاش حرف بزنم ..مهین خانم به عقل خودش آب قند درست کرد و بهش داد ..و من تو دسشویی عق می زدم …
اونقدر که دیگه نفسم داشت بند میومد ..نمی دونستم واقعا حالش بده یا بازم داره تظاهر می کنه ..و خیلی برای خودم متاسف بودم که نگرانش شدم و تو اون حال با خودم فکر می کردم نکنه راست بگه پشیمون شده و قلبش گرفته …
اونشب اون یک طرف افتاده بود و من طرف دیگه مرتب حالم بهم می خورد و نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم و انگار اون می دونست که یک چیزایی رو من فهمیدم و دیگه راه چاره ای نداره …
ولی اصلا فکر نمی کرد که تو ماشینش من شنود گذاشته باشم ..
تا از خونه رفت بیرون و سوار ماشینش شد دوباره شروع کرد به همون کارای چندش آور ..
خیلی چیزا دیگه فهمیدم …که باید می فهمیدم ..
زندگی کردن با مهبد برای من دیگه تموم شده بود ..
خودمو میشناختم و توان ایستادگی در مقابل اون همه رنگ و ریا رو نداشتم ..
ولی یک لحظه که گیرا رو بغل می کردم دنیا دور سرم می چرخید …
واقعا از اینکه اونو هم مثل آویسا از دست بدم برام غیر قابل تحمل بود …
اما نمی تونستم دیگه تو خودم بزیرم و باید باهاش حرف می زدم ..
شب بازم دیر وقت برگشت ..باز تا دیدمش همون حال به من دست داد ….

اومد جلو تا بغلم کنه ..
گفتم دست به من نزن باید باهات حرف بزنم …
به مهین خانم گفتم مراقب بچه هام باش تو رو خدا امشب نرو حالم خیلی بده ..و با گریه رفتم تو سوئیت ..
دنبالم اومد…با خودم گفتم باید قوی باشی تا بتونی حرفتو بزنی …
سعی کردم گریه نکنم ولی نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم ..
چون اون از گریه متنفر بود و عصبانی می شد ..تا درو بست ازم پرسید : عشقم کسی بهت حرفی زده ؟ در مورد من چیزی بهت گفته به خدا دروغ میگن ..
من تو رو خیلی دوست دارم ..باور نکن ..
گفتم : مهبد انکارنکن قسم بی خودی نخور ..از کجا شروع کنم ؟
از کدومش بگم اگر نگم دیوونه میشم ..
تو صورتم با وحشت نگاه می کرد ..احساس کردم شده همون قاسمی که من تو عکس هاش دیدم …
در مونده شد بود ..و آروم نشست رو زمین ..منم نشستم روبروش و گفتم : چرا رفتی تایلند و به من گفتی دبی هستم ..
اگر می گفتی رفتم تایلند بهت شک نمی کردم … چرا ؟ چرا بهم خیانت می کنی مگه بهم قول ندادی خوشبختم کنی …
چرا کارایی می کنی که خلاف شرع و عرفه ….
پرسید از کجا می دونی کی بهت گفته ؟
گفتم خوب وقتی میوه ها رو آوردن اینجا تحقیق کردم و پیدا کردم اون کسی رو که باید بهم اطلاعات می داد اونقدر ها هم که تو فکر می کنی ساده و بی عقل نیستم …
من از ترس بهم خوردن دوباره ی زندگیم خیلی چیزار رو که می فهمم به روی خودم نمیارم ..
ولی این چیزایی که حالا فهمیدم از حد من خارج شده …
گفت : عزیز دلم ..به خدا نمی خواستم اذیت بشی خیلی سعی کردم که نفهمی ..ولی زندگی من اینطوریه …
من بیشتر کارایی که می کنم در راه رضای خداست …
عصبانی شدم و گفتم راه رضای خدا ؟ تو در راه رضای خدا با سندهایی که از مردم به زور گرفتی برای یک زن ماشین آخرین مدل و خونه ی آنچنانی می خری ؟
تو در راه رضای خدا منو می بردی دبی و یکی از اون زن ها رو با خودت می بردی ؟
می خوای راه انفاق و نیکی کردن رو بهت یاد بدم ؟..شاید بلد نیستی …تو در راه رضای خدا می خواستی خونه ی زینب رو از دستش در نیاری تا اقلا با خیال راحت بچه هاشو بزرگ کنه …

گفت : این حرفا رو کی بهت گفته؟
گفتم : مهبد چه فرقی می کنه ..مهم اینه که تو داری این کارارو می کنی ..
با خشم گفت : حالا چی میگی همین که هست من نمی تونم به خاطر تو خودمو عوض کنم راه افتادی در مورد من تحقیق می کنی ؟ تو به چه حقی این کارو کردی ..
همش شعار بود که به زندگی خصوصی و هم کار نداشته باشیم مگه من تا حالا ازت پرسیدم با شوهر اولت چیکار کردی ؟
یا با اون احمد چه طوری بودی / تو برای چی تو زندگی منو و زینب دخالت می کنی ؟ چرا دنبال اون می گشتی ؟
چرا باهاش تماس گرفتی ؟ به تو چه مربوطه من چیکار می کنم ..وقتی می برمت مسافرت می خوری و می گردی صد نفر جلوت خم و راست می شدن طلا و جواهر بهت می دادم اعتراضی نمی کردی خوشحال می شدی و قربون صدقه ام می رفتی ..
حالا چی شد ؟ سیر شدی دیگه دلتو زد حالا شروع کردی به بامبول در آوردن ؟
تو غلط کردی تو کار من تجسس کردی ..
گفتم : چی داری میگی ؟ به جای اینکه جواب منو بدی یک چیزی هم منو بدهکار کردی ؟
گفت : همین که هست می خوای بخواه می خوای نخواه این تو بودی که بر خلاف حرفی که اول زندگیموم زدی که گفتی به زندگی قبلی هم کار نداشته باشیم راه افتادی دنبال من به زینب زنگ می زنی ..
از مادرم پرس و جو می کنی ..به تو چه این چه کاریه داری می کنی ؟تو زدی زیر قول و قرارمون ..و حالا اومدی با این همه گرفتاری که من دارم از من چرت و پرت می پرسی …
دیگه صدام بلند شده بود گفتم مهبد تو اول زندگی به من گفتی می خوای به من خیانت کنی ؟
گفت : نه ولی گفتم یک زندگی خصوصی دارم و نمی خوام تو و پدر و مادرم تو اون وارد بشین …
زندگی به این خوبی داری همه چیز برات فراهم کردم چه مرگت بود که پاشدی درد سر درست کردی و زندگیمون که به این قشنگی بود خراب کردی ؟..

گفتم : تو واقعا نمی فهمی چی میگی من نمی دونستم تو اینقدر گند و کثافت دور ورت جمع کردی …و بشدت گریه ام گرفت ..
داد زد سرم بس کن ضجه و مویه راه انداختی خفه شو همین که هست ….
ای بابا اون ساعت دستت رو صد و پنجاه میلیون خریدم چرا دستت می کنی ؟ فکر می کنی من بیل می زنم پول در میارم ؟ نه جونم تو این مملکت این طور پولا در نمیاد منم می خوام خوب زندگی کنم ..
دوست ندارم گدا باشم و برای نون شب زن و بچه ام بمونم …
ساعت رو در آوردم و پرت کردم طرفشو گفتم :این ساعت و بقیه چیزایی که برای من خریدی مهم نیست ..تو برای همه ی اون زن ها همین کارو می کنی ..
نمی خوام من فقط از تو صداقت می خواستم ..
این همه دروغ و ریا اصلا نمی تونم تو رو درک کنم پس تو نظرت اینه که نون رو از سفره زن بچه های مردم بگیری و اینطوری خرج زن هایی بکنی که با هاشون رابطه داری ؟ یا به قول خودت ساعت صد و پنجاه میلیونی بخری چه لزومی داره ؟
اگر آدم ساعت ارزون دستش کنه و با شرف زندگی کنه چی میشه ؟
می خوام بدونم واقعا به حرفی که می زنی اعتقاد داری یا می خوای دهن منو ببندی ؟
گفت : برو بابا من کی باشم که از سر سفره ی کسی نون بر دارم ..اونقدر هستن که من توش گمم ..من نکنم هزاران نفر دیگه این کارو می کنن ..
همه دنبال این هستن که بارشون رو ببندن ..منم دارم همین کارو می کنم .. آره بهش اعتقاد دارم حق خودم رو از این مملکت می گیرم ..
چون عرضه دارم می تونم و می کنم آدم های بی عرضه هم حقشون همونه و به من ربطی نداره …
گفتم : در مورد خیانت هات هم همین نظر رو داری ؟ باید باشه ؟ ادامه میدی؟؟
گفت : کدوم خیانت تو از خودت در آوردی من برای کمک به اونا ازشون حمایت می کنم ..
گفتم : تو برای دخی خونه گرفتی برای چی می خوای ازش حمایت کنی ؟ ..
یک مرتبه به من نگاه کرد و با تعجب گفت: این حرفت هم مثل بقیه مزخرفه ..دخی ؟ کی بهت گفته من برای دخی خونه گرفتم ..اون زن یکی از دوستامه …
گفتم جز تو و یساری کسی باهاتون تایلند نبود ؟ گفت : خوب زن یساریه به من چه …
گفتم یساری که زن به اون خوبی داره دخی رو می خواد چیکار ؟
گفت : دلش براش می سوزه زن صیغه ای اونو نرگس خانم هم می دونه به روی خودش نمیاره همه زن ها که مثل تو بی عقل نیستن …

گفتم : وای خدای من وارد چه زندگی شدم ..تو خانواده ی ما اگر یکی از این کارا بکنه از فامیل بیرونش می کنن ..
مهبد من واقعا نمی تونم این طور زندگی رو تحمل کنم ..
تو بگو باید چیکار کنم ..این وضع رو برام قابل دوام نیست …
لحنش عوض شد و گفت : از همون روزی که منو دیدی باید می فهمیدی من چطور آدمی هستم تو خنگی تقصیر منه ؟ حالا هم عزیزم تو زندگی خودتو بکن ..
اگر به نظرت من کار بدی می کنم به تو ربطی نداره ..تو نه می دونستی نه توش دخالت داشتی پس کاری نکن که زندگی به هر دومون زهر مار بشه …
دیدم حرف زدن با مهبد فایده ای نداره اون خر مراد رو سوار شده و پیاده کردنش کار من نیست …
در مونده و نا امید تر از قبل برگشتم به اتاقم ..و باز لب تخت خوابیدم ..
انگار قسمت من این بوده …با خودم فکر می کردم با همه ی این احوال این بار اگر طوفان نوح بسرم بیاد حاضر نیستم از بچه ام جدا بشم ..
باید اول شرایط گرفتن اونا رو مهیا می کردم …
این بود که سکوت کردم و لی نمی تونستم تو صورت مهبد نگاه کنم خیلی نفرت انگیز شده بود ..
اون تنها کسی بود که من اونقدر دوستش داشتم و برای همین خیلی ناگوارم شده بود ….
چون می دیدم که هر روز که از خونه میره به همون تلفن های چندش آور ش با زن های مختلف ادامه میده و توی اون حرف ها ,رکیک ترین فحش ها رو به من میداد که باورم نمی شد …
اون حرفایی که در مورد من به اون زن ها می زد باور کردنی نبود …در حالیکه همیشه حرمت منو داشت و بهم احترام میذاشت …
تا یک روز شنیدم که به یکی از اون زن ها می گفت : ازش بدم میاد و منتظرم صداش در بیاد تا طلاقش بدم دیگه خسته شدم ….
این حرف اون خیلی برای من ناگوار و بد بود ..
همیشه فکرم این بود که دوستم داره ولی حالا می فهمیدم مردایی که تو زندگی من بودن منو تا موقعی که خوب و سر حال بودم دوست داشتن و خود واقعی منو نمی خواستن ..
کسی برای من پیدا نشده بود که منو برای خودم بخواد یک عشق واقعی تنها چیزیه که یک زن رو خوشبخت می کنه و متاسفانه در این مورد من شانسی نداشتم …
شاید خودمم عیبی داشتم ..شایدم تقدیرم این بود به هر حال شدم مثل یک بمب,,,

می دونستم که اونم با گوشی صدای منو میشنوه هنوز از در پارگینگ بیرون نرفته بود که شروع کردم به فریاد زدن و گریه کردن نه که دست خودم باشه دیگه طاقتم تموم شده بود ..
چند دقیقه ی دیگه اومد بالا ..و منو به اون حال و روز دید …عصبانی شده بود و مثل وحشی ها به من حمله کرد و اونجا بود که برای اولین بار به من توهین های بدی کرد …
همینطور که گریه می کردم برای اینکه روش به من بیشتر باز نشه کیفم رو بر داشتم و از خونه رفتم بیرون …..
راستش دلم می خواست بیاد دنبالم ..جایی رو نداشتم که برم ..
ولی نیومد ..رفتم تو ماشین نشستم و گریه کردم اونقدر که داشتم از حال میرفتم ..ولی خبری از مهبد نشد …
دیدم جایی رو که ندارم برم و دلم برای گیرا شور می زد ..باز خودمو آروم کردم و رفتم بالا ..
درو از تو قفل کرده بود و منو راه نداد ..
محکم زدم به در و گفتم باز کن ..مهبد درو باز کن بچه ها گناه دارن …
صدای فحش های مهبد رو می شنیدیم و صدای گریه ی مونس و التماس های مهین خانم که تو رو خدا آقا گناه داره به خدا ..غریبه جایی رو نداره بره ….
ولی اون درو باز نکرد و من بعد از دوساعت که پشت در موندم برگشتم پایین تو ماشین خوابیدم …
صبح دوباره رفتم بالا …ولی مهبد قفل درو از تو بسته بود ..
یک مرتبه یادم اومد کلید سوئیت رو دارم ..
انداختم باز شد رفتم تو خونه تا چشمش به من افتاد اومد جلو و زد تخت سینه ی من گفت : ببین اگر می خوای تو این خونه بمونی باید خفه بشی بشین بچه هات رو بزرگ کن بزار منم کار خودمو بکنم همین شنیدی ؟
تو کی باشی که پشتتو به من بکنی من مهبد قیاسی هستم کسی حق نداره به من توهین کنه ..
گفتم : باشه می خوای طلاقم بدی بده …ولی بچه هام رو دیگه ازم نگیر هیچی ازت نمی خوام فقط همین …
گفت : برو گمشو ..برو بیرون …و دستم رو گرفت و از همون دری که اومده بودم تو بیرونم کرد و در آخرین لحظه یکی کوبید تو سرم و درو زد بهم ….
دیگه کاری نمی تونستم بکنم ..باز رفتم تو ماشین نشستم ..
تا از خونه بیاد بیرون ..آقا ماشالله چند بار منو دید ..
سلام کرد و رفت ..ولی طرفای غروب زن ماشالله که دلش برام سوخته بود اومد دنبالم و منو برد به اتاق خودشون …..

گوشه ی اتاق آقا ماشالله کز کرده بودم و نمی دونستم چه بلایی می خواد سرم بیاد ..
هیچوقت چنین روزی رو برای خودم پیش بینی نمی کردم ..زنگ زدم به جاسم و موضوع رو براش تعریف کردم ..همون شبونه بابا و جاسم اومدن تهران و منو بر داشتن و رفتیم هتل …
جاسم هر کاری کرد نتونست با مهبد تماس بگیره و سه تایی مونده بودیم چیکار کنیم ….
مهبد می دونست که من دیگه زنی نیستم که اونو ببخشم و یا بعد از این بتونه با من با تظاهر زندگی کنه ..
اون باید قاسم می شد و از این کار اصلا خوشش نمیومد …
فردا سه تایی رفتیم در خونه ..مهبد اومد تو راهرو و ما رو تو خونه راه نداد ..با بابا و جاسم دست داد و ابراز شرمندگی کرد و گفت : تو انجیلا دو راه داری یا همه چیز رو ندید می گیری و با بچه هات زندگی می کنی چون من نمی تونم زندگیمو عوض کنم ..نه که نمی خوام نمی تونم …یا از هم جدا میشیم ..
گفتم : بچه هام چی اونا رو بده من بهت قول میدم هر وقت تو خواستی میارم اونا رو ببینی تو رو خدا اذیتم نکن خودت می دونی برای آویسا چقدر غصه خوردم و می خورم ..
گفت : نه بچه ها جون من هستن نمی دم ….
جاسم گفت : مهبد تو که نمی تونی هر کاری دلت می خواد بکنی اصلا یک ذره این زن رو دوست داشتی ؟ اون همه عشق و علاقه که یکشبه تموم نمی شه ..اگر نداشتی برای چی دروغ گفتی ؟
گفت : داشتم دوستش داشتم هنوزم دارم من تا آخر عمرم انجیلا رو دوست خواهم داشت ولی دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم خودش با دست خودش این زندگی رو بهم زد …
جاسم گفت : کافی بود تو بهش قول بدی که دست از اون کارات بر داری انجیلا می خواد پیش بچه هاش باشه …
گفت : پس می خواست تو کار من دخالت نکنه ..
من یک جاسوس تو خونه ام نمی خوام ..نمی دونم از کجا و چطور دست تو دماغم می کنم می فهمه ..با این زن میشه زندگی کرد ؟؟دیگه بهش اعتماد ندارم اونم به من ..
وگرنه من هنوزم دلم می خواست پیشم باشه اما همون طور مثل قبل نه این انجیلایی که منو می ببینه استفراغ می کنه ..منم حالا از دیدن اون استفراغ می کنم …

اینجا جاسم عصبانی شد و از کوره در رفت و گفت : یعنی تو اینقدر بی شرف بودی و ما نمی دونستیم ..
اینقدر بی ناموس ؟ خجالت نمی کشی که این طور با وقاحت تو صورت پدر و من نگاه می کنی و این حرفا رو می زنی ؟ من از اول می دونستم ریگی تو کفش توباید باشه ….
مهبد با پر رویی هر چه تمام تر گفت : پس غلط کردی گذاشتی این کار بشه …وقتی تو دبی جوجه و کباب می خوردی چرا نفهمیدی ؟ برو خشت خودتو جمع کن من اینم,, دوست ندارین برین دنبال کارتون ….
یک مرتبه با هم گلاویز شدن و برای هم خط و نشون کشیدن …و من تو این فرصت خودمو انداختم تو خونه تا بچه ها رو بر دارم ..
ولی نبودن ..مهبد تو خونه تنها بود …
بعدم با عصبانیت رفت تو و درو محکم بست و گفت حالا که مثل آدم رفتار نکردین منتظر عواقب اونم باشین ….منو دست کم گرفتین ..
ما فورا یک وکیل گرفتیم ..
آنا هم دلش طاقت نیاورد و اومد تهران ..دختر برادرش یعنی دختر دایی من ازدواج کرده بود مدتی رفتیم اونجا …
جاسم باید میرفت سر کارش و من در به در به دنبال بچه ها می گشتم خونه ی مادرش رفتم نبودن خونه ی زینب .رو پیدا کردم ولی اونجا هم نبودن ..
بعد مهبد رو تعقیبش کردم چیزی دستگیرم نشد ..از راه همون شنود که تو ماشینش بود استفاده کردم ولی نتونستم چیزی بفهمم …
با مهین خانم تماس گرفتم می گفت : آقا قاسم همون روز بچه ها رو با خودش برد و به منم گفت نمی خواد بیای …
تا روزی که برای دادگاه طلاق رفتیم ..
من و بابا بودیم و یک وکیل ..اما مهبد اومد با چه تشریفاتی ..
سه تا وکیل زن با خودش آورده بود و دو تا بادی گارد همه دور و برشو داشتن و حاج آقا حاج آقا بهش بسته بودن ..احترام می کردن و اون دستور می داد …
مردم تو دادگاه مونده بودن این کیه که با این وضع اومده ….
از دیدن اونا همه جا خورده بودن و بهشون نگاه می کردن ….اون سه تا خانم که باهاش به عنوان وکیل اومده بودن طوری آرایش داشتن و که فکر می کردی الان می خوان برن عروسی ..
با لحن بدی با من حرف زدن که بی سر و صدا رضایت بده و گرنه چنین می کنن و چنان می کنن ….
طوری رفتار می کرد که من همون جا از گرفتن بچه هام نا امید شدم …

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *