رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 1

Rate this post

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

سلام دوستان عزیزم قبل از خوندن رمان عرض کوچکی، باهاتون داشتم و لازم هست قبل از شروع چند تا مورد توضیح بدم که در خوندن گیج نشید.

اول که رمان به زمان محاوره ای و به قول معروف عامیانس و بهصورت اول شخص تهیه شده. فقط یه بخش از ابتدای رمان، با سوم شخص نوشته شده که دائمی نیست چندتا صفحه به این شکله و من سعی کردم این بخش رو یکم خلاصه تر بنویسم تا زودتر تموم شه چون اکثر شما سوم شخص رو دوست ندارید.

دوم رمان تخیلی است و من همین جا بگم هیچ یک از شخصیت هایی که من در رمان استفاده کردم و خالق شخصیتشون بودم از جایی کپی نیست و زاده ذهن خودمه و شما نمی تونید هیچ کجا چیز ی به اسم تبدیلشونده و بالِست پیدا کنید و بگید اینارو کپی کردی!

دوستانی که رمان آخرین تکشاخ ایرانی رو خوندن با شخصیت هایی که ساختم کاملا آشنا هستند اما الان طرف صحبتم با اون عزیزانی است که اولین بارشونه رمان های تخیلی من رو می خونن.

تعریف اصلاح ها:

تبدیل شونده: انسان هایی که دار ی قدرت درونی هستند و با استفاده از قدرتشون که کاملا دائمی، می تونند بجنگن و شکل ظاهر ی خود رو به یک موجود افسانه ای منحصر به فرد  تغییر بدن.

} دوستان این رمان ادامه فصل دوم آخرین تکشاخ نیست و بحث ترس از مه کاملا جداست{

بالسِت: خون آشام های دورگه که ضعیف تر از خون آشام های اصیل هستند. تنها چیز هایی که متمایزشون میکنه بال هایی که دارند که ظاهر و پنهان کردنشون رو می تونند کنترل کنند و همین بال هم بزرگ ترین نقطه ضعفشون هست و دوم این که با خوردن خون تبدیل شونده ها قدرت بدنیشون به صورت موقت زیاد می شه.

یه قسمت هایی اسم انجمن میاد، این جا منظور از انجمن همون دولتی که مخفیانه و بدون جلب توجه مردم عادی تبدیلشونده هارو کنترل می کنه.

دوستان، این رمان اصلا بچه باز ی نیست و من قول میدم موضوع مسخره ای نخواهد داشت.

چالش و معما و طعم شیرین عشق در کنار فضای فانتز ی تخیل، امیدوارم لذت ببرید.

با تشکر.

یاسمن فرح زاد.

مقدمه

من قول میدم که فراموشت کنم اما قول نمی دم زیر قولم نزنم.

سرگردانم سرگردان!

همانند بچه آهوی بی دفاع که در جنگلی مه آلود، در پی مادر اش است و شکارچیان در فکر صید کردنش.

دو پای کوچک دارم و قلبی بزرگ که می تپد برای تو و کل معادلات زمین و زمان رو ویران میکند.

آنقدر بزرگ هست که هنوز هم، عشقت را درون صندقچه ای از جنس لطافت در اتاقکی کاهگلی، همراه خاطرات، پنهان کردم، که مبادا طعمه راهزنان شود.

به عشقی که از اولین نگاه، به چشم هایت پیدا کردم قسم…

به ذره ذره خونی که ریختم و گناهش رونفهمیدم، به دلی که ازآن عزیزترین کس زندگیم بود قسم ،پشیمانم.

خودخواه بودم که برای نجات از شکارچی، خود هم صیاد شدم.

خودخواه بودم وقتی تو بره آهو بودی، من شکارچی شدم .

خواستم فراموشت کنم  بین انبوهی از فکر خیال مجهول، خودم را هم گم کردم.

خواستم خودم را بسازم ویرانه ای در بیابان شدم.

خواستم تنها باشم، دیدم توبه گرگ مرگ است.

نگاهم کن؛ بال هایم را نگاه کن، ببین چه گونه شکست؟ نگاهم کن؛ خونی که از چشم هایم میچکد را میبینی؟

نگاهم کن که چگونه ترس از مه، سببِ گم شدنم در این جنگل تاریک و سیاه شد؟  من میگویم برو  اما تو گوش نکن!

نرو نذار بیشتر این خورد شَوَم.  

نرو نذار تو این جنگل مه گرفته گم شوم .

به پاکی آب، به طراوت آسمان، به گرمی خورشید  به شیرینی خون داخل رگ قسم، عشقم دوستت دارم.

*** ترس از مه

 

دستی به کت و شلوار مارک دارش کشید، عجیب در این لباس ها جذاب تر به نظرمی اومد.

خسته از انتظار برای برادرش که از راه برسه، سوئیچ ماشین رو تاب داد و به سمت ماشینش که گوشه ترین نقطه حیاط پارک شده بود رفت.

حیاط به این بزرگی و عظمت، همیشه زیر درخت های گردو و خرمالوجای پارک  ماشینش بود. سرش رو کمی به سمت درخت های بلند کنار دیوار که به خاطر تابش نور خورشید کمی می درخشیدن

چرخوند و همزمان که در ماشینش روباز کرد، در ویلا هم بازشد. نگاهش ناخواسته از درخت های زیبایی که واقعا از دیدنشون لذت می برد به سمت ماشین پدرش رفت .

با دیدن مهمان ناخونده ای که چند وقتیِ  حسابی به مزاجش ناخوش اومدِ، اخمی کرد. دست هاش کمی روی دستگیره ماشینش سفت تر شد و چند لحظه چشم هاش رو بست، با نفس عمیقی که همراه با رایحه شیرین گل ها وارد ریه اش می شود زیر لب زمزمه وار گفت:

_لعنت بهت .

اصلا حوصله بحث نداشت، فرار رو به قرار ترجیح داد قبل از این که پدرش متوجه حضورش بشه اما ،انگار امروز کلا شانس نداشت.

قبل از این که بتونه سوار ماشینش بشه، حمید دست در دست معشوقه جوون و زیباش به سمتش اومدن .

از کی این قدر متنفرشده بود از پدر ی که تمام ارثش رو براش گذاشته؟ پدر ی که تنها نیاز بچه هاش رو تو پول می دید؟

پوف کلافه ای کشید با هرقدمی که اون دوتا بهش نزدیک تر می شدن ،یک نفس عمیق واسه آرامش درونیش می کشید روبه روی این پیرخوش سیما ایستاد. لحظه ای نگاهش به دستان گره خورده پدرش با این معشوقه دلربا افتاد که باعث شد اخم کنه.

هیچ دوست نداشت کس دیگه ای رو به جای مادرش با این مرد ببینه، به خصوص این معشوقه کم سن و سال که سنش از خودشم کمترست .

_سلام بابا .

صداش از ته چاه درمی اومد، حمید اخمی به روش پاچید. یکم به سمتش خم شد و درحالی که کمی از گوشه لبش کش می اومد گفت:

_جایی می رفتی؟

اخم روی پیشونیش همچنان حاکی از ناراضی بودن از شرایط فعلی رو نشون می داد، آروم زمزمه کرد.

_بله میرم شرکت کار دارم .

بهونه ای برای فرار کردن از پدر بود، وگرنه حمید خوب می دونست این روزا شرکت خلوتِ و کار ی نیست که پسرش لازم باشه تو این ساعت از روز به شرکت بره، آمار دوپسرش رو کامل داشت، مگه می شه اونا ازجاشون تکون بخورن وحمید نفهمه؟

با صدای نازک و پرعشوه این دختر کم سن و سال اخم هاش بیشتر درهم کشیده شد. اما برای پنهان کردنش هم که شده سرش رو پایین انداخت تا بیشتر از این حرص نخوره.

_حمید جون انگار قدم ما شور بوده که تا ما میایم آقا شاهین تشیف میبرن.

آنقدر لحن این زن پر از ناز و عشوه بود که ناخواسته سربلند کرد و به چشمای طوسیش خیره شد ،زیادی زیبا بود و زیادی طماع .

خیلیم قدمت شوره! همون اول کار ی باعث شدی برادر از برادر و پدر از بچه هاش دور بشه!

توجهی بهش نکرد، از توجه کردن به همچین زنی متنفره، تو این چند هفته با تمام سر به زیر بودن و فرار ی بودنش از خونه متوجه حرکات و عشوه خرکی های سونیا نسبت به خودش شده بود. سینه اش رو صاف کرد و با لحنی که سعی می کرد خونسرد باشه گفت:

_درهرحال من کار دارم باید برم، شب میام فعلا .

مجال نداد و به سمت ماشینش رفت، تحمل این دختر درکنار پدرش براش از فرو کردن میخ در سنگم سخت ترِ.  

تا موقع خروجش، حمید بااخم بدرقش کرد .

پسرش این چند وقت زیادی سرناسازگار ی کوک می کنه، کم کم صبرحمید درحال تموم شدن بود.

_حمید…

با حرص نگاه از در ی که همین چند لحظه پیش پسرش ازش فرار کرد گرفت و برگشت به چشمای وحشیش نگاه کرد، عاشق چشم های این دخترشده. برعکس حالتی که برای پسرش داشت، بهش لبخندی زد .

_جون حمید.

دختر تاره موهای بیرون زده از شالش رو بین دست های ظریفش کشید و با صدایی که به نظر ناراحت می اومد لب زد.

_شاهین از من خوشش نمیاد، برای همین هروقت من میام اون میره!

حمید دست برد و دست های ظریفش رو گرفت، نمی دید یا شاید نمی فهمید که تموم وجود این دخترشیطانی ست، دقیقا مثل  گرگی در لباس میش…  

_قربون اون چشمای قشنگ برم سونیا! شاهین غلط کرده، اصلا اون چه کارست؟ مهم منم که عاشقتم .

عاشق بود؟ آره بود. به قول قدیمی ها سر پیر ی، معرکه گیر ی راه انداخته.

سونیا لبخند محوی زد و آروم گفت:

_دلم نمی خواد رابطت با پسرابه خاطر من خراب بشه.

سر ی تکان داد:

_اونا هیچ کاره تو زندگی من هستن…  

دست پشت کمرش گذاشت و به سمت جلو هدایتش کرد.

_بریم تو عزیزم یه چیز ی باهم بخوریم.  

چه راحت از هیچ بودن دوپسرش حرف می زد، پسرهایی که تنها  یادگارهمسرش بودن، همسر ی که عاشقانه حمید رودوست داشت .

اما حس حمید رو میشه برعکس عشق دونست، حسی مثل غرور و تکبر، حسی مثل بی اهمیت بودن .

چه راحت یک سال از مرگ همسرش نگذشته سراغ این دختر دلفریب رفت.

جلوی در شرکت زد رو ترمز و ثانیه برای بیرون رفتن ازماشین مکث کرد، عصبی و شاید دلگیر بود.

دلش برای مادرش تنگ شدِ بارها در دل آرزو می کرد کاشکی کمی بیشتر می تونست آغوش گرم و پر مهر مادرش روداشته باشه.

حوصله شرکت رونداشت، خودشم می دونست اومدنش به این جا یه خصوص با این وضعیت شرکت الکی.

بی دلیل به بیرون خیره شد .

فکر می کرد و شاید خیال می بافت، تاکی باید صبرکنه؟ تاکی تحمل کنه پدر ی که حق خودش می دونست با دختر ی بیست و پنج سال از خود کوچیک تر ازدواج کنه، اما اوحق نداره بادختر ی سطح پایین تراز خودش وصلت کنه.  

ناعادلانه بود وشاید ناراحت کنند، مسئله ای که خیلی وقته عذابش میده و هیچی فکر درست و حسابی به ذهنش نمی رسه.

با صدای گوشیش بی حوصله نگاهی به اسم گیرنده تماس انداخت .

ناخوداگاه لبخندی گوشه لبش مهمان شد .

_سلام خان داداش، چه طور ی؟  

رسم ادب بود وشاید شرم، وگرنه سه سال اختلاف سنی که داشت، آنقدر زیاد نیست که یکی خان و اون یکی نوکر باشه.

_سلام شاهین، ببینم چرا جلوی در شرکت ماتت برده؟  متعجب به بیرون نگاهی کرد .

_مگه توشرکتی؟ از کجا منو دیدی؟  

صدای خنده برادرش از پشت گوشی به مزاج ناخوشی که داشت، حسابی چسبید.  

_نه شرکت نیستم، اومدم خونه خودم، از تو دوربین جلوی در شرکت دارم نگاهت می کنم، همین سه روز پیش سیستمشو رو گوشیم نصب کردم جون تو خیلی حال میده.  

سر ی تکون داد و لبخندش بیشتر کش اومد .

_ اَی  اَی، پس بگو دار ی ملت رو دید میزنی دیگه، باشه بی حیا. میگم مهمون نمی خوای؟ نفس کشدار ی کشید:

_اگه مهمونم تو باشی از خدامه، همین الان از جلوی شرکت دل بکن خراب شو این جا زنگ بزنم شام برامون بیارن.  

همون طور که گوشی رو بیشتر به خودش فشار میداد آروم استارت زد .

_نیم ساعت دیگه اون جام .

با قطع گوشی با اشتیاق بیشتر ی رانندگی کرد، کی از دل این نوجوون بیست و سه ساله خبر داشت؟ بعد از مادرش دلخوشیش برادرش بود که با دنیا، حمایت های بی منتش رو عوض نمی کرد.

کسی که همه جوره پشتش بود و می دونست اگر روز ی به زمین بخوره اولین دستی که به سمتش دراز میشه مال برادرشه.

جلوی آپارتمان جای پارکی پیدا کرد و آسوده از نظر امنیتی که محل داشت به سمت خونه حرکت کرد .

حوصله پله بالا رفتن رو اصلا نداشت، دکمه آسانسور رو فشرد و چند لحظه ای منتظر رسیدن و باز شدن درش شد.

از آینه آسانسور نگاهی به چهرش انداخت که کمی ژولیده به نظر می رسید، دستی داخل موهای پرکلاغیش کشید و کمی مرتبش کرد. با توقف آسانسور یکراست به سمت واحد پانزده قدم برداشت  .

دستش به زنگ نرسیده بود در باز شد و قامت برادرش جلوی در خونه پیدا شد، لبخندی به رویش پاچید.  

چند وقت می شد که از دیدنش محروم بود، نگاهی به تیپش کرد. ته ریش تازه اصلاح شدش مردانگی برادرش رو زیاد تر نشون می داد .

_همون جور ی ماتت نبره نمی خوای بیای تو؟

سر ی تکون داد و باقدم های آروم و سر ی پایین کسب اجازه از بزرگترش کرد و وارد خونه نه چندان بزرگ شد .

خونه مجردی به این کوچکی رو چه به پسرای حمید خان؟  

کسی که به عمارت به اون بزرگی میگه سراخ موش، به این خونه نقلی که بیشتر شبیه پناه گاه بچه هاش بود چی میگه؟

پناهگاهی واسه فرار از روزهای سختی که براش خاطرات تلخ رقم زد .

_بیا اول غذا بخوریم من واقعا گرسنمه .

شاهین سری تکون داد و رو کاناپه رو به روی میز نشست، خودشم گرسنه بود شاید اون صبحونه مفصلی که مینا خاتون براش تدارک دید با دیدن پدرش با اون دختر کلا صرف حرص خوردن شد .

_نمی خوای برگردی خونه؟  

شاهرخ بی تفاوت ظرف غذا و مخلفات روجلوی برادرش گذاشت و آروم گفت:

_اون خونه دیگه جای من نیست، دیگه هیچ وقت برنمی گردم .

سربلند کرد وبه چشمای قهوه ایش که آثار خستگی موج می زد خیره شد، نمی دونست چه طور بگه نبود تو دراون خونه آنقدر عذاب آور هست که نمی تونه تحمل کنه، نمی تونه زن دیگه ای که سنش از خودشم کمترِ رو به عنوان زن بابا تحمل کنه.  

جوان بود و غرور داشت اما، نه برای تنها کسی که در زندگی براش مونده .

_ولی شاهرخ نبود تو باعث آزار منه، باور کن تو نیستی نمی تونم رفتار و حرف های بابا رو تحمل کنم!

قاشقی از برنج روبدون کباب در دهنش گذاشت و مزمزه کرد .

پوزخندی زد .

_بیا پیش من زندگی کن! مگه براش مهمه؟ درهرحال من دیگه برنمی گردم تو اون خراب شده.

نگاه دیگه ای به چهره بی تفاوت برادرش انداخت، خودشم دوست داشت هرچه زودتر از اون خونه با تمام خاطرات تلخ و شیرینش دل بکنه و بره .

بارها باخودش کنار می اومد که پیش برادرش زندگی کنه اما، هربار پشیمون می شد .

دوست نداشت بیشترازاین پدرش رو نسبت به کارهایی که می کرد حساس کنه به اندازه کافی بهش زور می گفت…  

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن