رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 2

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

صد درصد حمید نمی ذاشت تنها پسر ی که هنوز یکم ازش حرف شنوی داره به این راحتی ها ولش کنه و بره پیش پسر ناخلفش و تنها زندگی کنه! .

سکوت کرد و هیچی نگفت و این سکوت بدجور در خونه به اون کوچکی به چشم می اومد.

همین بحث کوتاه و شکست تو درخواستی از برادرش داشت، میل به خوردنش رو ازبین برد اما چند قاشقی روبه زور خورد تا معدش ساکت سرجاش بشینه و حرفی واسه گفتن نداشته باشه.

_ببینم از عشقت چه خبر؟ هنوز به خانوادش خودتو معرفی نکردی؟

سر بلند کرد و به چشمایی که الان آثار شیطنت داخلش معلوم بود نگاه کرد، شاهرخ خوب می دونست نقطه ضعف این برادر خوش قلبش چیه قلبی که خیلی وقتِ در گرو دختر ی اسیرمونده.  

_خبر جدیدی نیست، میره شهرستان خونه یکی از بستگانش چند روز دیگه که بیاد می خوام برم با پدرش صحبت کنم.

شاهرخ نگاه کنجکاوی بهش انداخت و آخر سر خندید.  

_ای وای پس بگو چرا گیر دادی میگی برگرد تو خونه، غم فراغ شیرین داره اذیتت می کنه فرهاد؟ چشم غره ای حوالش کرد و صاف به مبل تکیه زد .

_من اگه میگم بیا به خاطر خودته، هنوز بابا موافق ازدواج من نیست مطمئن باش اگه بازم بخواد جلو پام سنگ بنداره منم از اون خونه دل می کنم، شده دست فروشی کنم بالاخره رو پای خودم می ایستم.  

شاهرخ نگاهی به قد و هیکل برادرش کرد و لبخندی به رویش پاچید.  

برادر کوچیک تر نسبت به خان داداش، هم لاغرتر بود و هم کوتاه تر، چقدر شاهرخ دسیسه کرد که زور ی روانه باشگاه اش کنه .

اما، با همین هیکل نه چندان دخترکش دختر ی اسیرمهربونی و قلب پاکش شد. بار ها اون دختر رو دیده بود و در این مورد شک نداشت وصلتش با شاهین به خوشبختی منجرب می شه. با لبخند اطمینان بخشی به شاهین نگاه کرد و آروم گفت:

_یه بار دیگه با بابا حرف بزن، مطمئنم دوزار رحم براش مونده که پسرش وبدبخت نکنه. اگه بازم قبول نکرد خودم باهاش حرف میزنم.  

_راضی نمی شه دو دفعه حرف زدم، تا دیشب که گفت باید فکر کنه درهرحال منم خستم دیگه واقعا بریدم.

شاهین از جاش بلند شد و نگاهی به ساعت چرم نسبتا ارزون قیمت روی دستش کرد، ساعتی که ارزشش برای حمید پول خورد بود و برای او به قدر دنیا، فرهاد بود و هدیه شیرین رو با دنیا عوض نمی کرد. با صدایی که کمی خستگی داخلش معلوم بود گفت:

_من باید برم خونه حوصله غرغر های بابا رو اصلا ندارم، بهم حتما زنگ بزن.

شاهرخ دستش رو روی مبل فشار، وازجایش بلند شد .

_برو به سلامت، هرچند زیاد نموندی، مراقب خودت باش تو نبود شیرین خودتو به باد ندی.من حوصله ندارم بیام از تیمارستان جمعت کنم، از الان گفته باشم.

مشتی به سینه سِتبر برادر زد که باعث خنده شاهرخ شد.  

_برو بچه، می خوای باهات کشتی بگیرم؟ راستی جلسه فردا رو یادت نره، کلی واسه قرارداد فردا زحمت کشیدیم، توام باید حتما باشی.

شاهین خنده ای به شوخیش کرد و آروم همون طور که به سمت بیرون قدم برمی داشت گفت:

_چشم داداشی یادم نمیره حتما میام. اصلا مگه میشه نیام؟ اون شرکت رو شاخ من می چرخه!

شاهرخ چشم غره ای حوالش کرد و خندید، شاهین سر ی تکون داد و به جای آسانسور، از پله ها به سمت بیرون راه افتاد. هوا تاریک و آسمان بیشتر از زیبایی، به کدر ی میزد.

چی می شد آسمون دلش همچنان صاف و زیبا بمونه اما، با وجود حرف های پدرش خیلی وقتا ابر ی می شد .

با لقبی که از بچگی روی دوشش انداخته بودن، بغض و گریه برای مرد نشانه ضعف ست و شاید این بحث یکم عدالت نداشت، چرا یک مرد نباید گریه کنه و دلش بگیره؟  

با صدای زنگ اس ام اس گوشیش، نگاهی به شماره ناشناسی انداخت که هیچ دلش، مایل نبود اسمش روسیو کنه.

شاید اگه می خواست نامی براش انتخاب کنه، واژه مزاحم یا خودخواه خیلی مناسب بود!

“شاهین تو روخدا بیا به این آدرسی که می فرستم، توروخدا بیا به کمکت نیاز دارم. باید باهات حرف بزنم”

ابرهایش بالا پرید، دلش می خواست پیام رو جواب نده و پاک کنه. اما  تو دلش لحظه ای ترسید که واقعا نکنه براش مشکلی پیش اومده؟ اما اگه مشکلی پیش اومده چرا به پدرش زنگ نزده؟

دو دل بود و مردد، نمی دونست کار درستی یا نه اما، بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن، با پوف کلافه ای که صداش کل اتاقک ماشین رو پر کرد، به آدرسی که سونیا براش ارسال کرده بود رفت.

جلوی آپارتمان نسبتا شیکی که از بیرون نمای قشنگی داشت و مشخص بود تازه ساز، ماشین رو پارک و با قدم های استوار همیشگیش، به سمت در اصلی رفت.

نمی دونست کدوم زنگ رو فشار بده که در، خود به خود براش باز شد، پشت بندش صدای سونیا رو از آیفون شنید:

_بیا طبقه دوم.

دهن باز کرد چیز ی بهش چیز ی بگه اما، صدای قطع شدن آیفون، باعث شد دهن نیمه بازش رو جمع کنه و با اخم و کلافگی دستی به موهای خوشحالتش بکشه، حسابی کفر ی بود که چه طور حتی زن باباش هم بهش زور میگه!

اما شاید از این زن، به عنوان زن بابا متنفر بود، ولی در هرحال ته دلش، پدر خطاکارش رو هنوز دوست داشت.

مردد از پله ها بالا رفت و در طبقه دوم، جلوی تنها واحد این طبقه ایستاد. حس خوبی نداشت، ته دلش انگار یکی بهش مدام می گفت پشت این در قهوه ای چیز خوبی در انتظارش نیست.

طبق عادت خواست در بزنه که دید در باز، کمی از گوشه بازِ در خونه رو نگاه کرد با دیدن سونیا که بی حال روی زمین افتاده بود لحظه ای ترسید.

با عجله در رو باز کرد و دوید داخل، بالاسرش نشست و از شونه هایش به سمت خودش کشید، طور ی که بالا تنه اش روی پاهای شاهین قرار گرفت.

_سونیا؟ چت شده حالت خوبه؟ چه بلایی سرت اومده؟

کمی تکونش داد تا این که سونیا چشم هاش رو باز کرد، بوی گند مشروب رو می تونست حس کنه، و با دیدن چشم های خمار و قرمز رنگش مطمئن شد که تو خوردن زیاده روی کرده.

سونیا حرفی نزد و فقط از اون فاصله به چهره اخم کرده شاهین خندید.

شاهین با حرص یک دستش روزیرکمر و پاش گذاشت.

_احمق تو که جنبه خوردن مشروب ندار ی مرض دار ی آنقدر خوردی؟ باید ببرمت بیمارستان…

اما سونیا احمق نبود، هرگز احمق نبود. تا شاهین بلندش کرد، دستاش دور گردنش حلقه شد و با لحنی که خمار ی روکاملا نشون می داد گفت:

_من خوبم، ببرتم تو اتاق نمی خوام برم بیمارستان.

شاهین مردد نگاهی به چشم های بسته اش انداخت، اما نگاهش سر خورد روی یقه لباسش که تا نزدیکی سینه اش پایین اومده بود.

چشم از صورتش گرفت و همون طور که نفس های کشدار و بلندش نشون از حال خراب درونش می داد، آروم به سمت اتاق رفت و روی تخت خوابوندتش.

لباسش زیادی نامناسب و باز بود، پیش خودش فکر کرد که معلوم نیست این چش شده یا بابا چه حرفی بهش زده که تا سرحد مرگ خورده! درهرحال از بودن تو اون خونه با وضعیت مسخره ای سونیا داشت راضی نبود، چشم گرفت و خواست بیرون بره که سونیا با دستش، دست شاهین رو گرفت.

_بمون، تنهام نذار.

چند لحظه بدون این که نگاهش کنه، پشت بهش ایستاد تو این مدت در حدی از این زن بدش می اومد که حتی دلش نمی خواست ببینتش، با این که بار ها سعی می کرد به این فکر کنه که پدرش سراغ این دلبر رفته، اما ذهن سرکشش این حرفا حالیش نبود.

_کار دارم باید برم.

اولین قدم روبرنداشته بود که به شدت، به عقب کشیده شد و روی تخت افتاد.

از تعجب و ناگهانی بودن اتفاق، تا آخرین درجه ممکن چشم های قشنگ قهوه ای رنگش باز شد و خیره، سونیا موند. این دختر که تا الان نمی تونست از جاش بلند شه، چه طور ی آنقدر سریع خوب شد؟

ا دستش روتکیه گاه بدنش کرد تا بلند شه، و درهمون هین با اخم گفت:

_هیچ معلوم هست چه غلطی می کنی؟ چته روانی؟

نیم خیز شد اما، سونیا یک دستش رو روی سینه شاهین گذاشت و کنارش رو تخت جا گرفت.مستِ یا شاید زیادی حالش خراب بود، با چشم های خمار هر لحظه صورتش نزدیک ترمی شد. آروم لب زد.

_اگه بگم از وقتی که دیدمت، دیونت شدم…

کمی جلوتر رفت.

_اگه بگم عاشقت شدم ،دست رد به سینم می زنی؟

شاهین که همچنان تو بهت به سر می برد، سعی کرد سونیا روکنار بزنه.

_خول شدی؟ این چرندیات چیه که می گی؟ عاشق من شدی یعنی چی؟ کثافط هنوز چهارماه از عقدت با بابام…

بقیه صحبت هایش به رگبار، بوس هایی از جنس هوس و آتش جهنم، نصفه موند.

حالش رو منقلب کرد و سینش با بی رحمی به دیواره قلبش می کوبید. کم کم خودش هم احساس گرمای شدیدی  و بی موقع رو حس می کرد.

اما، شاهین دل به کس دیگه ای باخته بود…

حس می کرد زیر تن ظریف این دختر درحال خرد شدنه اما، فقط یک لحظه تصویر عشقش، چنان قدرتی بهش داد که با تمام توان سونیا رو از روش کنار زد، از رو تخت بلند شد و دستی با تندی و بدون لطافت، روی لب هاش کشید.

سونیا به سمتش خیز برداشت، که صدای سیلی که به حق بود کل اتاق روپر کرد.

شاهین هرچی که بود خیانت کار نبود…

هرچی که بود رذل نبود!

سونیا با بهت و ناباور ی دستش رو روی گونه اش گذاشت، اولین قطره اشک از روی چشم هایش به روی دستش سرازیر شد.

شاهین با حالت تهدید دستش رو تکون داد و داد زد، جور ی که کل خونه لرزید:

_زنیکه احمق، چی با خودت فکر کردی که منو تو این سگ دونی آوردی؟ فکر کردی با این کثافط کاریا می تونی بیشتر از این از خانوادم بکنی؟ به ولای علی فقط ،یک باره دیگه همچین گو*هی بخور ی، چنان بلایی به سرت میارم که یادت بره، از کدوم جهنمی اومدی.

صبر نکرد تا جوابی بشنود، حس بدی داشت، حسی از جنس دوزخ و آتشی داغ که حتی خاکسترش هم ازآتشفشان داغ تر به نظر میرسه.

به سرعت باد، از اون آپارتمان نفرین شده فرار کرد و به دل جاده زد.حس بدی داشت، حسی که بدجوربه افکار و حال درونش چنگ می زد.

_لعنتی، لعنتی.

دستی به داخل موهاش فرو برد و به عقب هولشون داد.

سه ساعتی تو خیابان ها بی دلیل چرخید، فقط بنزین حروم کرد و نگاهش رو خسته، خیلی طول کشید تا اتفاقی که افتاده رو هضم کنه و دوباره آرامشش رو به دست بیاره.

وقتی به خودش اومد که ساعت روی عدد یازده شب خودنمایی می کرد. خسته از خیابان گردی های طولانی به سمت خونه روند .

جایی که خیلی وقت بود فقط اسمش خونه ست، محلی بود برای تحمل فشار روحی، یه زمانی از کار و تفریحش می زد تا زودتر برگرده، اما الان فقط می خواست فرار کنه.

با بیمیلی بوقی جلوی در زد، بلکه کسی در رو برای این پسرخسته باز کنه .

باکمی مکث بالاخره یکی از باغبان های حیاط در رو براش باز کرد و فضای نسبتا تاریک حیاط خونه به استقبالش اومد.

با خستگی از ماشین پیاده و لحظه ای خیره چند چراغ سوخته روی دیوار شد، باخود فکر کرد بایدموضوع تعویض این چراغ هارو به باغبانشان یادآور ی کنه. نفس عمیقی کشید،با این تنش و استرس مسخره ای که صبح، حالش رادر هم کوبید،دلش می خواست خودش رو به صرف یک قهوه و خواب عمیق برای  بهتر شدن حالش، دعوت کنه.

برای لحظه ای جلوی در عمارت ایستاد و نفس کشدار ی کشید آرزو می کرد کسی خونه نباشه.

یا اگرم هستن، متوجه  اومدن او نشون. زیاد علاقه ای نداشت بعد از آخرین جهرو بحثی که به خاطر عشقش کرد، با پدرش رو در رو بشه، بدتر از اون می ترسید با دیدنش، چفت دهنش رو کلا باز کند و هرچه شده روبا بدترین ترکش های موجود، حوالش کنه.

و آخرش کسی که بازنده میدون می شد، خودش بود، مثل همیشه حمید کور بود و عاشق و نمی دید.

تکانی خورد وبه سمت پله های جلوی خونه حرکت کرد.

این سه پله جلوی در چقدر براش تو کودکی دوست داشتنی بودن، به یادش بود باز ی های ساده ای که باهمین سه پله کوچک می کرد!

در با صدای قیژ آرومی باز شد و سکوت این عمارت روشکست، نگاهی با دقت به اطراف انداخت.

_چه عجب این عفریته نیست.  

لبخندی روی لباش جاخوش کرد و به سمت آشپزخونه قدم برداشت، هرچه زودتر دلش  می خواست خودش روبه قهوه ای ترک دعوت کنه که چاشنیش یکم شیر و شکر باشه!

_برای منم درست می کنی؟  

لحظه ای از صدای ظریف و جذاب این عفریته ترسید، اما به جای بروز ترسش اخم کرد، فقط همین یکی روکم داشت! بی حوصله با نفسی که طول جغرافیای هرچی نفس عمیق بود رو می شکست، لیوان قهوه اش رودر دست فشار داد و برگشت سمت زن باباش. هنوز نسبت به اون اتفاق عصبانی بود و حتی، ذره ای از اون اتفاق رو فراموش نکرده و همش جلوی چشمش در حال رقص و آواز بودن.

لباسش زیادی نامناسب بود، تاپ و دامنی کوتاه برای دختر ی که با پیرمردی ازدواج کرده که دو پسر مجرد داره آخر بی حیایی ست.  

_فکر می کردم رفتی خونه. هنوز یادم نرفته چه غلطی داشتی می کردی!

دختر تاره ای از موهای طلایی اش رو کشید و با زبان، لب های خوش فرم صورتی رنگش رو تر کرد .

_بابت چند ساعت پیش متاسفم ،یکم زیاده روی کردم.

اقرار می کرد! به اون تعرض فجیح، واژه کم رومی چسبوند؟  

شاهین اخمی کرد که سونیا، نگاهی عمیق به چشم ها و صورتش انداخت و ادامه داد.

_دوست ندار ی این جا باشم؟

چشم از هیکل ظریفش، که بدجور در اون لباس ها به تاراج گذاشته شده بود گرفت و خیره لیوان قهوه اش شد، جوابی نداد که سونیا چند قدم باقی مانده روطی کرد و رو به روش قرار گرفت.

_نگفتی، دوست ندار ی این جا باشم؟ چرا از من بدت میاد؟  

اخم کرد، الان اگر کل ظرف شکر رو هم تو قهوه ش بریزه مزه زهرمار میده.

_دفعه اولی که اومدی بهت گفتم، دور منو خط بکش. انگار حرف هایی که همین چند ساعت پیش زدم، تو گوشت نرفته! یا شاید اون سیلی که ازم خوردی برات کمه.

خواست از کنارش رد شه که دستان ظریفش رو روی سینه شاهین گذاشت و مانع رفتنش شد .

_اما من دوست دارم شاهین.  

این دختر هرز بود؟ یا زیادی پلید؟

شاهین دندون هاش رو روی هم سآبید و نگاهی از روی خشم بهش کرد، به مشامش بدجور بوی تلخ خیانت می رسید.  

_تو اومدی زن بابام بشی نه من، حدتو بفهم دختر احمق، نذار یه بلایی سرت بیارم! از سر راهم برو کنار .

خواست پسش بزنِ که احساس کرد این دختر، با این همه ظرافت اندام زیادی زورش زیادِ !  

_بابات منو فقط برای خوش گذرونی می خواد .

این بارچشم از کاشی های براق زمین گرفت و با اخم به چشمای طوسیش خیره شد .

_تو منو واسه چی می خوای؟  

با دستانش دوتا دست سونیا رومحکم پس زد و ادامه داد.

_ خیلی کثیفی، بهتره زودتر گورتو از زندگی منو پدرم گم کنی. وگرنه مطمئن باش تهدیدی که چند ساعت پیش کردم رو به بدترین شکلی که در توانم باشه، عملی می کنم.

همزمان صدای پدرش توی سالن خالی طنین انداخت.

_شاهین، چرا آنقدر دیر برگشتی جواب گوشیت رو چرا نمیدی.

شاهین نگاه پر اخمش رو از سونیا گرفت، مگه این عفریته گذاشت، حواسش رو به چیزهایی مثل زنگ موبایلش، جمع کنه؟ باحرص گفت:

_چیه؟ نکنه نگرانم شدی؟

حمید جلوی آشپزخونه ایستاد و نگاه مشکوکش رو به جفتشون انداخت .

_معلومه که شدم، این چه سوالیه! حداقل توقع دارم وقتی این همه مدت غیبت میزنه و شرکتم نمیر ی، جواب اون گوشیت رو بدی.  

با این حرفش شاهین خندید و با طعنه گفت:

_بهتر نگران من نشی، نگران زنت باش، زیادی تنوع پسنده می ترسم با این همه خرجی که می کنی، بازم براش کم باشی.  

سونیا با عصبانیت و حمید با شک نگاهش کرد.

در جواب، پوزخندی به صورت هاشون زد و به سمت اتاقش یه جورایی فرار کرد، سونیا به رفتنش خیره و همزمان اخمی به چهره اش اضافه شد، زیرلب آروم گفت:

_پشیمون میشی، هیچ کس نمی تونه منو پس بزنه .

حمید دستی به لباسش کشید و درحالی که زیر چشمی تمام زیر و بم این تن ظریف رو از نظر می گذروند گفت:

_بهش چی گفتی، چراهمچین چیز ی و گفت؟

لبخند دندون نمایی به حمید زد، جور ی که انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش داشت برای پسرش دلبر ی می کرد .

_چیز ی نبود عشقم، می خواستم باهاش حرف بزنم هرکار ی می کنم که از من خوشش بیاد خیلی موفق نیستم، دوست ندارم باعث دردسر و ناراحتی تو بشم .

و حمید چقدر ساده بود و شاید احمق، که دروغ های سرتاپای این دختر رو  باور می کرد. حمید خنده ای کرد و درحالی که دیگه کم کم کنترل خیلی از چیز ها رو داشت از دست می داد، دستش پشت کمر سونیا نشست و به سمت اتاق هدایت کرد.

شاهین کلافه و عصبی از مکالمه کوتاهش با سونیا، لباس هاش رو گوشه ای از اتاق تاریکش پرت کرد ،حتی حوصله نداشت چراغ رو روشن کنه و ببینه وضعیت از چه قراره. حسابی شاکی بود و خودش رو سرزنش می کرد که چرا لال باز ی درآورده؟ دستی به سرش کشید، باز به پدرش بگوید؟

دفعه چندم بود که این دختر آنقدر راحت دم از رابطه نا*مشر*وع می زد و پدرش مثل کپک سر رو زیر برف کرده بود؟

پوزخندی به بیچارگیش زد، حتی اگر به پدرشم می گفت شک نداشت که حرفش رو باور نمی کنه .

دستی داخل موهایش کشید و ترجیح داد بخوابه.  

ملافه رودور خود پیچید و سعی کرد حداقل برای ساعتی هم شده بی خیال این افکار بشه. خیلی خسته بود اما ترس و همون حس بد، همچنان مثل خروس بی محل مزاحم خوابش می شد.

در خواب و بیدار ی بود که حس کرد در اتاقش باز شده، خواب آلو و خسته تر از اون بود که کامل چشم هاش رو باز کنه .

برای لحظه ای حس کرد چیز ی روی صورتش ریخت، چیز ی شبیه قطرات بارون و شاید کمی آب …

بی حال چشم هاش رو بیشترباز کرد اما تنها چیز ی که دید تاریکی مطلق اتاقش و در ی  که اصلا باز نبود، به چشم می خورد. خستگی زیاد مانع کنجکاوی الکیش رو گرفت روی تخت دور ی زد و خیلی زود دوباره به خواب رفت.

به خواب رفت و این شب رو فراموش کرد ، شبی که برای آخرین بار آسوده خاطر خوابید.  

 ***

صبح بود و هوا کمی خنک، نسبت به هوای ظهر که خورشید بی رحمانه با پرتوهاش سیلی می زد ،صبح هوا دلپذیر و مطبوع تر بود.

شاهرخ زودتر از همیشه آماده از خونه بیرون زد .

قرارداد مهمی که امروز موعده امضا کردنش رسیده حسابی باعث هیجان زیادش شدِ.

والبته بسیار خوشحال بود، که بالاخره تونسته روی پای خودش بایسته بدون کمک حمیدخان بزرگ که فقط نام پدر و خان بودن رو یدک می کشید. خودخواهی بود مثل خودخواهان هزار دوره قدیم و حیف که فامیلیش به عنوان پدر مهر به شناسنامه این دو برادر بی گناه زده.

از تو آینه نگاهی به سرو وضعش کرد مثل همیشه مرتب به نظرمی رسید.  

لبخندی چاشنی صورتش کرد و وارد اتاق مدیرت شد، استرسی که این چند روز دامن گیرش شده بود به یک باره به سمتش هجوم آورد و برای آروم تر کردن حالش چند نفس عمیق برای اکسیژن بیشتر، کشید.

رو به روی میزبزرگ و بیضی شکل اتاق لحظه ای ایستاد. نگاه اجمالی به شریفی شریک جدیدش انداخت که برعکس سر ی قبل لباس هایش زیادی از حد رسمی به نظر می رسید.

_سلام و روز بخیرشرمنده بابت چند دقیقه تاخیر.  

وکیل شرکت آقای بهرامی لبخندی زد.

_بشین پسرم چند دقیقه که این حرفارو نداره. بشینید که به کارهامون برسیم و ان شالله کار قرارداد همین امروز تموم شه و به فردا نکشه .

Rating: 2.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن