خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت31

رمان حاکم پارت31

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

حاج صادق چشمانش را باریک کرد و نگاه دقیقی به پسرش انداخت: اینا حرفای تو نیست بهنام.من پسرمو می شناسم.دلت از یه جا پره ولی کی لبالبش کرده معلوم نیست.با کی می شینی پا میشی که تو رو اینجوری علیه داداشت شسته؟دلتو صاف کن بچه.اونی که گناه کرده امیربهادر ِ و اونی هم که توبه کرده خودشه! داری سنگ ِ کدوم گناه کبیره رو به سینه ات می زنی که کفری شدی؟!

بهنام با اخم نگاهش را از حاج صادق گرفت و سبد گوشت های بسته بندی شده را از روی میز برداشت: شما حرف منو نمی فهمی حاجی.کی بخواد منو علیه داداشم بشوره وقتی خودش ظاهر و باطنش معلومه؟رفت هر غلطی دلش خواست کرد آخرشم با یه مثلا «توبه» برگشت و همه تونو فریب داد.ولی این شب هم بالاخره صبح میشه.همه چی اینجوری نمی مونه حاجی.خیلی زود می فهمین چه اشتباه بزرگی کردین که این آدمو توی خونتون راه دادین.همین مثلا برادر همه تونو به روز سیاه می نشونه.صبر کنید و ببینید کی گفتم.

و با حرص از کنار پدرش رد شد و از درگاه گذشت.
مادرش به دنبالش قدم برداشت ولی حاج صادق دستش را بلند کرد و سد راهش شد: بذار بره.ولش کن.
–ولی حاجی…
–این آب از یه جایی داره گل میشه خانم سادات.اما از کجا نمی دونم.حال و روز ِ امیربهادر هم بد به شَکم انداخته.حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست!
همسرش با نگرانی نگاهش کرد: خدا مرگم بده.می خوای بگی یکی داره بچه هامونو اذیت می کنه؟!
–یکی این وسط داره موش دوئونی می کنه تا بین این دو تا برادر اختلاف بیافته.اینکه به اون طرف چی می رسه رو هنوز نمی دونم.تو گوش ِ بهنام انقدر حرف و حدیث خوندن که امیربهادر رو به چشم دشمن خونیش می بینه.از اون طرف هم که امیربهادر بهم ریخته و عصبی ِ !پر واضحه که یه جای کار می لنگه خانم سادات.باید بیشتر ازاینا حواستو بدی به پسرات!

زهراسادات نیم نگاهی به در ِ هال انداخت و سرش را جلو برد و زیر لب گفت: میگم شاید امیربهادر فهمیده باشه که امشب می خوایم بریم واسه پریزاد خواستگاری!شاید از این بابت جوشی شده بچه!
حاج صادق نگاهش کرد و سر تکان داد: خبرشو داره.مگه میشه ندونه؟منتهی امروز یه زمزمه هایی می کرد.
–اینم بهش گفتی که فرداشب واسه خودش قدم جلو میذاریم؟!گفتی با پریچهر هم حرف زدی!

تسبیحش را در دستش تکان داد و سری جنباند: هنوز نه.فعلا هم ندونه بهتره.بذار امشب به خوبی و خوشی بگذره بعد.امیربهادر جوونه و کله اش باد داره.اومدیم و تو مراسم ِ امشب یه آبروریزی راه انداخت.نه…فعلا ندونه بهتره.

زهراسادات سرش را عقب کشید و گلایه کرد: کاش پیشنهاد یاشار رو قبول نمی کردی.من میگم امیربهادر واسه همین ناراحته.اگه همه چی بهم بریزه و دیگه بهمون اعتماد نکنه چی حاجی؟نمی خوام یه بار دیگه بچه امو از دست بدم.امیربهادر دلش گروی پریزاده و اون وقت ما می خوایم واسه یکی دیگه…خدایا توبه.چی بگم آخه؟!

–تو آروم باش.خودم می دونم باید چکار کنم.عشق و عاشقی که به همین آسونیا نیست زن.هر چی راه و رسم خودشو داره.از قدیم هم گفتن هرکه را طاووس خواهد جور هندوستان کشد.امیربهادر باید پی ِ همه چیو به تنش بماله.یاشار قبل از امیربهادر اومد و بهم رو انداخت منم تو رودروایسی موندم و قبول کردم.اگه قبل از اون، امیربهادر پا پیش گذاشته بود شک نکن خواسته ی یاشار رو قبول نمی کردم.
–رو چه حسابی بریم خواستگاری؟پریزاد که یاشار رو نمی خواد.یه بار بهش جواب رد داده!

حاج صادق مکث کرد و سرش را تکان داد: منم رو همین حساب قبول کردم چون دلم روشنه.یاشار تو عالم فامیلی یه خواهشی کرد و منم نتونستم نه بیارم.غرور ِ پسر خواهرمم نمی تونم بشکنم خانم سادات!هر چی نباشه اونم جوونه و تو دلش هزار و یک آرزو داره.بازم هر چی صلاحشون باشه همون میشه.فقط قسمت!

زهراسادات به دفاع از پسرش ابرو در هم کشید: رفتار ِ یاشار جدیدا با امیربهادر یه جوری شده.فکر نمی کردم انقدر از هم کینه بگیرن.اون شب تو لواسون علنا گلاویز شده بودن.یاشار کلی حرف بار ِ بچه ام کرد.فریده که از اون بدتر.امیربهادر سر بلند نکرد تا بی حرمتی نشه اونوقت فریده دست روش بلند کرد و جلوی همه سکه ی یه پولش کرد پسرمو.یه کم منصف باش حاجی.پسر ِ من جوون نیست که غرور داشته باشه؟!

–هر چیزی سختیای خودشو داره.این امتحان فقط واسه امیربهادر نیست.تک تک ِ ما هم داریم پیش ِ خدا حساب پس می دیم.آخرش مهمه که کی از این امتحان سربلند بیرون بیاد.امیربهادر اگه لیاقت پریزاد رو داشته باشه این دختر حتما قسمتش میشه.تو آروم باش و همه چیزو بسپر به من.امشب که بگذره از فردا همه چیز راست و ریس میشه.

–اون همه حرفی که پشت امیربهادر زدن چی؟!هنوزم تمومی نداره.مگه ندیدی بهنامو؟بالاخره از یه جایی دارن تو گوشش می خونن یا نه؟!
–تا امروز هر کی هر چی گفته و نگفته رو می ریزیم دور.امیربهادر هم آسه آسه فراموش می کنه.اما از امروز اگه کسی کوچک ترین حرفی بزنه و بخواد احترام این خونه و آدمایی که توش هستن رو زیر پا بذاره با خودم طرفه.واسه ام فرقی هم نمی کنه خواهرم باشه یا بچه ی خواهرم.حرفای یاشار رو هم میذارم پای اینکه جوونه و خام و فکر می کنه امیربهادر رقیبشه!فریده هم وقتی ببینه امیربهادر مثل سابق سر به راه شده و برگشته زبونشو کوتاه می کنه.

–اگه نکرد؟!اگه بازم خواستن امیربهادر رو با حرفاشون زجر بدن اون وقت چی حاجی؟!
–کسی جرات همچین کاریو نداره.بالاخره یه جوری گوشی رو میدم دستشون که حساب کار خودشونو بکنن.حالا هم اینجا واینستا مهمون داریم برو پیششون تنها نباشن.پذیرایی که کردی؟!
زهراسادات سر تکان داد و نفس عمیق کشید.
قلبش کمی درد گرفته بود از بابت حرف های بهنام!

همان لحظه زنگ در به صدا در آمد.
حاج صادق تسبیحش را داخل جیب شلوارش سُر داد: شما برو تو هال خودم درو باز می کنم.احتمالا وحید ِ !
حاج صادق که پا به حیاط گذاشت زهراسادات با لبخند کنار پریچهر و پریزاد برگشت.

پروانه داخل حیاط کنار حوض نشسته بود و بازی می کرد.
پریزاد گوشی اش را روشن کرده بود.اما هیچ خبری از امیربهادر نداشت.
چند بار خواست غرورش را کنار بگذارد و به او پیام بدهد وحالش را بپرسد ولی نتوانست و هر بار گوشی را کنار پایش می چرخاند!
خیلی زود هم پشیمان می شد و دومرتبه آن را بر می داشت وبه صفحه اش نگاه می کرد.
پریچهر متوجه کلافگی دخترش بود اما چیزی نمی گفت.

پریزاد مغموم بود و گرفته!
صدای «یاالله» پدرش را شنید و سر بلند کرد.
وحید که هنوز مشغول ِ خوش و بش با حاج صادق بود به تعارف ِ او وارد هال شد و سر به زیر با زهراسادات که چادرش را سرش کشیده بود سلام و احوال پرسی کرد: شرمنده آبجی ما همیشه مزاحم ِ شماییم!
— اختیار دارین اقا وحید.کی از شما و پریچهر جون و دخترای گلتون بهتر؟صفا آوردین بفرمایین!
و با دست بالای اتاق را نشان داد.
حاج صادق با خوش رویی به وحید تعارف زد و هر دو مرد کنار هم نشستند.

زهراسادات که داخل آشپزخانه رفت پریزاد از جایش بلند شد و دنبالش روان شد.
یک جا که می نشست کلافه می شد.

سینی چای را از دستش گرفت تا خودش پذیرایی کند: بدید من می برم خاله!
–خسته میشی دخترم.بشین خودم میارم.
-نه خاله اونی که خسته شده شمایین.ببخشید. مزاحمتون هم شدیم.
–مراحمین دختر گلم.نمی دونی وقتی حاجی گفت دعوت بگیرم چقدر خوشحال شدم.یه کم دور و برمون شلوغ شد از فکر و خیال در اومدیم.

پریزاد لبخند زد.
کسی چه می دانست خودش چه فکر و خیال هایی دارد؟!
همه ی ذهنش حول و حوش امیربهادر می چرخید.
چای را جلوی حاج صادق و پدرش گرفت.
مقابل پریچهر که رسید مادرش حینی که استکان را از داخل سینی نقره ای بر می داشت زیر لب گفت: برو به پروانه بگو بیاد تو گرما زده میشه بچه.سرش نمیشه که ظهر ِ آفتاب وسط ِ آسمونه!

پریزاد سری تکان داد و سینی را جلوی مادرش گذاشت و از ساختمان بیرون رفت.
پروانه با شیطنتی کودکانه دستش را در آب تکان می داد تا ماهی ها را بگیرد.
هر از گاهی روی گل های شمعدانی کنار حوض آب می پاشید و می خندید.
پریزاد لب گزید و سمتش رفت: پروانه؟!چکار می کنی همه ی لباساتو خیس کردی که. پاشو ببینم.پاشو تا مامان ندیده.
و دستش را به نرمی گرفت و دخترک را از کنار حوض بلند کرد.
–نکن آبجی.می خوام بازی کنم.
-اینجوری؟بیا برو تو مامان صدات می کنه.بدو مگه نمی بینی هوا گرمه؟!
–آبجی؟!
–برو تو پروانه!

دخترک لب هایش را آویزان کرد و نگاهش را با حسرت از حوض و ماهی ها گرفت و داخل رفت.
پریزاد پوفی کشید و دست به کمر اطراف ِ حیاط را از نظر گذراند.
نگاهش روی موتور امیربهادر ثابت ماند.
سمتش قدم برداشت و کنارش ایستاد.
دستی به فرمانش کشید.جایی که شاید بارها انگشتان مردانه ی امیربهادر آن را لمس کرده باشند.
به این فکرش که توام با شیطنتی دخترانه بود لبخند زد.
سوئیچ نداشت.
حتما با خودش برده بود.
اگر موتورش اینجاست پس یعنی بر می گردد.

بعد از چیزی هایی که از زبان زهراسادات شنیده بود دوست داشت او را ببیند!
و از جهت دیگر بابت اتفاق دیروز هنوز دلگیر بود و ترجیح می داد همچنان از امیربهادر فاصله بگیرد.
حداقل تا زمانی که خودش بخواهد حرف بزند.
شاید هم محدودیت ها به او اجازه نمی دادند قدم پیش بگذارد.
نه می توانست آزادانه به خانه ی پریزاد رفت و آمد کند و نه پریزاد را به خانه ی خودش دعوت کند.
از هر طرف به بن بست می خورد اگر هم می خواست او را ببیند.

هیچ حس خوبی نسبت به مه لقا و حرف هایش نداشت.
انگار که به هر طریقی می خواست بهادر را تحت کنترل خود در آورد.
اما او خودساخته بود و زیر بار ِ حرف ِ هیچ کس نمی رفت.
بی شک مه لقا بلوف می زد تا پریزاد را از امیربهادر دلسرد کند.
با این حال امیربهادر یک توضیح ِ حسابی به او بدهکار بود!

عمیقا در فکر او غرق شده بود که صدای چرخش کلید را داخل قفل در حیاط شنید.
با باز شدن ِ آن نگاهش را از موتور گرفت و سرش را بلند کرد!
قامت کشیده ی امیربهادر را میان درگاه دید.
شلوار جین سرمه ای تیره و تیشرت سفید به تن داشت.
به او می آمد.

پریزاد کمی دستپاچه شد چون انتظارش را نداشت!
گویی بار اول است او را می بیند.
آب دهانش را فرو داد.
امیربهادر سرش پایین بود و ابروهایش در هم!
در را به آرامی بست.
پریزاد سر به زیر شد و قبل از اینکه بهادر متوجه حضورش شود سمت ِ ساختمان قدم تند کرد…یا به نوعی می دوید.

اما همین که از زیر درخت توت بیرون آمد امیربهادر او را دید.
تعجبش زیاد دوام نیاورد که بی محابا صدایش زد: پریزاد؟!
کنار حوض رسیده بود که از حرکت ایستاد.

صدای قدم های بهادر را از پشت سر می شنید: فرار می کنی؟!

جواب نداد.
انگشتانش را جلوی شکمش جمع کرده و در هم می فشرد.
امیربهادر درست پشت سرش ایستاد: نمی خوای برگردی؟!بذار ببینمت پریزاد!
به آرامی چرخید.
سعی کرد جدی باشد.
از این رو کمی چهره اش سخت شد با آن ابروهای گره کرده که تازه اصلاحشان کرده بود!
چشمان ِ پراشتیاق و دلتنگ ِ امیربهادر میخ شد به صورت ِ پریزاد!
و پریزاد با بی تابی نگاهش را بالا کشید تا صورت ِ او را ببیند.
گوشه ی پیشانی ِ بهادر خراشیده و کنار لبش هم خون مرده شده بود.
یک کبودی ِ خیلی کمرنگ هم روی گونه ی چپش به چشم می خورد.
نگاهش روی زخم های سطحی ِ صورت ِ او می چرخید که امیربهادر لبخند ِ خسته ای زد: فکر نمی کردم حاجی قبول کنه.اما انگار دنبال ِ همچین پیشنهادی بود که بهونه اش رو دادم دستش!
پریزاد با تعجب نگاهش کرد.
پس امیربهادر پیشنهاد کرده بود آن ها را برای ناهار دعوت کنند؟!
پسرک ِ تخس و زیرک!با چه ترفندی اینکار را کرده بود؟!

امیربهادر نگاه از چشمان او نمی گرفت.
با لحن محزونی زیر لب گفت: دیروز نتونستم بگم…نذاشتی و رفتی.ولی حالا میگم.صورتت بازم تغییر کرده.مثل همون روزی که رفته بودی آرایشگاه و تو کوچه دیدمت!
نگاهش در چشمان بی قرار دخترک می دوید که جمله ی آخرش نجوا شد در گوش پریزاد: فقط…بدون که این پری زاده ی لجباز … به دل ِ اونی که باید بشینه نشسته!

گونه ی پریزاد گل انداخت و نگاهش را پایین کشید اما صدای امیربهادر را به همان محزونی شنید: بهت میاد.من دوستش دارم!

قلبش تند می زد و باز هم بی جنبه شده بود با چند جمله ی عجیب و کوتاه و احساسی از جانب ِ امیربهادرش؟!
عقل و احساسش سخت با یکدیگر در جدال بودند.
در این شرایط دلباختن کار ِ عاقلانه ای نبود.
هر چند که خیلی وقت است دل ِ لرزانش را به چشمان ِ مردانه و پرشیطنت بهادر باخته و…

صدای گرفته ی امیربهادر رشته ی افکارش را از هم گسست!
–چرا با خودت و من لج می کنی پریزاد؟می دونستی با اون حرف داغون میشم ولی زدی و رفتی.تا این حد بی رحم نبودی!بودی پریزاد؟!
پریزاد نگاهش کرد.
لحنش برعکس امیربهادر جدی بود: صورتت چرا اینجوری شده؟!
امیربهادر پوزخند گنگی تحویلش داد: جوابم این نبود آ!
-سوال شد واسه ام!
–شب که دیدیش می فهمی!
پریزاد با تعجب نگاهش کرد: کی؟!

لبخند از روی لب های امیربهادر محو شد!
دندان قروچه کرد و زیر لب غرید: همون پست ِ بی شرفی که انقدر مرد نیست بیاد تو روم حرفشو بزنه به جاش عین خاله زنکا می شینه پشت سرم و پیش ِ تو کلی زرت و پرت در می کنه به خیالش که دست روی دست میذارم تا هر گوهی دلش خواست بخوره!

پریزاد چپ چپ نگاهش کرد و با اخم کمرنگی گفت: نگو که رفتی سراغ ِ یاشار؟!
امیربهادر شانه کشید و پوزخندش رنگ گرفت: فقط سراغش نرفتم که.حالش یه کم ناکوک بود رفتم زحمت ِ کوک کردنشو بکشم که کشیدم و ناز ِ شصتم. مِنبعد هوس حال گیری به سرش نمی زنه بی وجود!

-واقعا که امیربهادر!
–حق دادنی ِ منم رفتم که بهش بدم.اتفاقا ثواب هم داشت.دلت واسه اش نسوزه آ پریزاد!
-کدوم دلسوزی؟جای این شاخ و شونه کشیدنا می اومدی و بهم می گفتی مه لقا کیه بهتر نبود؟!
–حساب ِ یاشار به پای مه لقا نبود.رفتم بهش اولتیماتوم بدم که پاشو از کفشم بکشه بیرون منتهی یه هوا روده درازی کرد منم که تنم می خارید واسه مشت و مال دادنش کوتاهی نکردم!
-با دعوا و داد و هوار چی می خواد درست بشه؟!آدمای متمدن و منطقی با حرف مشکلشونو حل می کنن نه با خشونت!

امیربهادر لب هایش را روی هم فشرد و نفس زد: مگه به اختیار ِ من بود؟خودت که داری می بینی چکار می کنه؟دیگه چقدر دندون سر جیگر ِ بی صاحابم بذارم و کاری به کارش نداشته باشم؟رسما تو رو داره از من می گیره پریزاد می فهمی چقدر واسه ام زور داره؟!تا دم ِ شیرو لگد نکنی گازت نمی گیره.تو هم بار ِ آخرت باشه دست میذاری رو نقطه ضعفم!گرفتی چی میگم؟!

پریزاد بی آنکه خودش را ببازد محکم جوابش را داد: کاری به نقطه ضعفت ندارم.حقیقتو گفتم.اگه نگی مه لقا کیه اون وقت همه چیز یه جور ِ دیگه میشه.اون موقع هیچی رو از چشم من نبین امیربهادر.
یک قدم پیش گذاشت و با خشم جواب داد: منو تهدید نکن.آرامشمو گرفتی بس نیست که طرف ِ دشمنمو هم می گیری؟!
-معلومه تو چته؟مگه من طرف یاشارو گرفتم که بهت بر می خوره؟!فکر نکن نمی فهمم داری یه جوری منو می پیچونی که نخوای بگی مه لقا کیه!

امیربهادر سکوت کرد.
کلافه میان موهای خود پنجه کشید و نگاهش را اجمالی اطراف حیاط چرخاند و جوش زد: خود ِ لامصبش نمی خواد.نمیذاره.وگرنه من که حرفی ندارم.
پریزاد با کنجکاوی نگاهش کرد: مه لقا؟!آخه چرا نباید بخواد؟!
–قسمی ِ که خوردم.اونم به جون ِ کسی که اگه سرمم بدم محاله لب از لب باز کنم!
پریزاد یک قدم باقی مانده را برداشت و مقابلش ایستاد.
امیربهادر سر چرخاند و به چشمانش زل زد.
پریزاد نفس کشید و زیر لب گفت:واسه چی قسم خوردی؟برای کی؟به جون ِ کی که انقدر واسه ات مهمه؟
امیربهادر خیره بود به چشمانش!تکان نمی خورد.لب زد: کیو دارم که از جونم بیشتر بخوامش جز توی دیوونه که جون و عمرمو گذاشتم به پاتو نمی بینی؟!

قلب پریزاد درون سینه اش فرو ریخت.
صاف و صامت ایستاده و به چشمان ِ امیربهادر نگاه می کرد و بهادر بی حرکت با تمام وجود اجزای صورت ِ دخترک را از نظر می کاوید: قسمم داد چیزی نگم تا وقتش برسه.مجبور شدم پریزاد.برای همین هی دارم بهت میگم بذار به وقتش همه چیو توضیح میدم ولی تو لج می کنی.بهم بی اعتماد شدی.نمیذاری پریزاد نمیذاری اختیار دلم دستم بمونه و با حرفات آتیشم می زنی!

پریزاد سرش را طرفین تکان داد: من هیچ وقت بهت بی اعتماد نشدم.یاشار حرفایی بهم زد که اگه به سنگ می گفتی می شکست و هزار تیکه می شد.شاید من از سنگ هم سخت تر بودم که نشکستم و با پای خودم اومدم پیشت تا همه چیو بهم بگی.از زبون اون باور نکردم اما اگه تو می گفتی باورم می شد.اگه بهت اعتماد نداشتم حتی جواب سلامِتم نمی دادم امیربهادر.
امیربهادر چیزی نمی گفت.
پریزاد سر زبانش را روی لب خود کشید و با صدایی لرزان گفت: بهم بگو…می خوام بدونم اگه خودت جای من بودی و می اومدی خونمون و منو دست تو دست با یه مرد ِ غریبه می دیدی که داره قربون صدقه ام میره چه…

امیربهادر دندان هایش را روی هم فشار داد و حینی که خونش از غیرت و تعصب به جوش آمده و صورتش سرخ شده بود کاملا ناگهانی انگشت اشاره اش را محکم روی لب پریزاد گذاشت و غیظ کرد: هیسسسسس!باشه…نگو…نگو حرف نزن.دیگه نشنوم پریزاد.نشنوم این حرفی که زدی رو یه بار دیگه از دهنت.دیگه هیچی نمیگی.هیچی!

پریزاد که از حرکت ِ امیربهادر شوکه بود و قلبش بی محابا می کوبید و تاپ تاپ هر ضربانش را درون سینه اش می شنید یک قدم کوتاه رو به عقب برداشت و نگاهش را اطراف چرخاند: نکن.مگه نمی بینی کجاییم؟می خوای یکی ببینه؟!

امیربهادر نفس نفس می زد از حرص: کورم کردی با این عشق ِ لعنتی که به خاطرش دوره افتادم تا دلتو به دست بیارم.مگه میذاری چشم باز کنم و چیزیو ببینم؟!غیر ِ تو باشه به چشمم میاد؟!

پریزاد نگاهش را با شرم می دزدید که بهادر با همان حرص سینه به سینه اش شد.در حالی که پریزاد قدم به قدم عقب می رفت و امیربهادر به موازات ِ قدم های کوتاه او پیشروی می کرد نفس زنان گفت: چشمای من فقط تو رو می بینه پریزاد.تو رو داشته باشم آروم میشم که اگه نباشی از منه امیربهادر هیچی جز یه دیوونه باقی نمیذاری.دلم می خوادت.خیلی هم می خواد.انقدر که می خوام فقط تو رو بغل کنم.فقط تو رو ببوسم و بگیرمت و نذارم دیگه از دستم فرار کنی…می خوام دستم فقط به تو بخوره نه دختر دیگه ای.می خوام تو مال من باشی نه هیچ کس دیگه ای.می خوام من و تو مال هم باشیم پریزاد، فهمیدن یه چیز به این ساده ای انقدر واسه ات سخته که داری با لجبازیات جونمو به لبم می رسونی؟!

عرق شرم روی تیرک کمر دخترک نشسته بود و تنش در التهاب ِ اعترافات امیربهادر و صدایش آتش گرفته و می سوخت.
شاید صدها برابر بیشتر از گرمایی که مستقیم بر سرشان می تابید.
زانوانش می لرزید از بی پروایی های امیربهادر که به وضوح علنی اش کرده بود دیگر!
پریزاد که کنار در ایستاد امیربهادر نفس بریده عقب گرد کرد و از او جدا شد و سمت ِ حوض رفت.
نگاه پریزاد با شرمی دخترانه سمتش کشیده شد.
امیربهادر شیر آب را باز کرد و دستش را زیرش گرفت و مشت مشت از آن آب سرد به سر و صورت ِ خود پاشید.
چقدر دوست داشت خودش هم آبی به سر و صورتش بزند.
شاید کمی التهابش را کم می کرد.

وقتی دید حواس امیربهادر از روی او پرت شده پا به خانه گذاشت.
چند نفس عمیق پشت سرهم کشید تا آرام شود.ولی قلبش هنوز هم تند می زد.
مادرش و زهراسادات داخل آشپزخانه جلوی گاز ایستاده بودند و وحید و حاج صادق در هال صدای گفت و گو و خنده یشان می آمد.
پروانه پشت میز آشپزخانه نشسته و مشتی بادام جلویش بود و با علاقه می خورد.

در خانه ی حاج صادق همیشه انواع اجیل و خشکبار یافت می شد.
پریزاد با دیدن ِ پروانه و آن بادام های بوداده ناخودآگاه یاد کودکی خودشان افتاد.
وقتی با امیربهادر بر سر مشتی فندق دعوایشان شده بود.
امیربهادر مثل همیشه با زورگویی و شَر بازی هایش توانسته بود آن یک مشت فندق را تصاحب کند و دانه ای به پریزاد ندهد.
در نهایت اشک دخترک را در آورده بود.
از همان کودکی هم تخس و یک دنده بود این بشر!

نگاهش به پروانه بود و لب هایش بی آنکه متوجه باشد به لبخند دلنشینی از هم باز و همچنان در عالمی دیگر سیر می کرد.
زیر لب گفت: هر چند هنوزم خسیسی!

صدایی مردانه و شیطان زیر گوشش نجوا خواند: منو میگی دیگه؟!
از صدای امیربهادر درجا لرزید و برگشت.
با لبخند به پریزاد نگاه می کرد.
صورتش دیگر سرخ نبود اما رگ کنار شقیقه اش هنوز به خودی ِ خود همانطور برجسته باقی مانده بود!
رطوبت آب بر چهره اش نشسته بود.
پریزاد که هنوز تحت تاثیر حرف های امیربهادر بود و گویی همچنان در عالم کودکی شان به سر می برد و فارغ بود از هیاهوی اطرافش خیره به او لبخند زد: دقیقا با خودت بودم.یادت رفته؟بچه بودیم و شب عید هم بود.خاله بهم یه مشت فندق داد اما تا دونه ی آخرشو به زور ازم گرفتی.

صدایش نظر زهراسادات و پریچهر را به خود جلب کرد!

امیربهادر با همان لبخند گیرا دستانش را روی سینه جمع کرد و سر تکان داد: از خاله پریچهر شنیده بودم دندونت درد می کنه.منم خواستم ثواب کنم.اگه اون همه فندق رو می خوردی می دونی چه بلایی سرت می اومد؟حالا خودت بگو… بد کردم؟!
پریزاد یک تای ابرویش را بالا انداخت: دندون درد ِ من بهونه بود تا حساب ِ فندقا رو برسی که رسیدی.حتی یه دونه اشونو هم بهم ندادی.گریه ام فقط واسه فندقا بود نه درد ِ دندون!

پریچهر لبخند می زد و زهراسادات با محبتی مادرانه نگاهشان می کرد.
امیربهادر در جواب پریزاد تک خنده ای کرد و گفت: گریه اتو خوب یادمه.بعدش حاجی همچین گوشمو بین انگشتاش گرفت و پیچ و تاب داد که به جان خودم هنوز یادش می افتم دردم می گیره.درست همین بود.نگاه تا به تا شده!

و با شیطنت سرش را جلوی صورت پریزاد خم کرد و گوش ِ راستش را نشان او داد.
پریزاد که می خندید چشمانش را روی گوش و نیمرخ ِ مردانه ی امیربهادر چرخاند: اصلا هم اینجوری نیست.گوشت هیچیش نشد.فقط می خواستی هر جوری شده من…

به یکباره سکوت کرد.
لبخند رفته رفته از روی لب هایش رخت بست وقتی امیربهادر سرش را بالا برد و به چشمانش زل زد.
چه می گفت؟!
چه می کرد؟!
این چه معرکه ای بود دیگر که نمی گذاشت حواسش جمع باشد؟!

انگار که تازه به خودش آمده باشد نگاهش را از امیربهادر گرفت و با خجالت به مادرش و زهراسادات انداخت.
سر به زیر که شد امیربهادر با لبخند بدون هیچ خجالتی به صورت ِ گلگون پریزاد خیره شد و اینبار زمزمه کرد: نمی دونم اینو هم یادته یا نه…اون شب وقتی یه دل سیر گریه کردی حاجی گفت بیام از دلت در بیارم.گفت تو عالم دوستی نباید کدورتی بینمون باشه.منم فکر می کردم دارم کار خوبی می کنم.بی اجازه اش یه شاخه گل محمدی از بین بوته ها چیدم و اومدم پیشت.تو حیاط نشسته بودی.گل رو با اخم گرفتم سمتت و گفتم گریه نکن.بیا اینو حاجی گفته بدمش به تو.حالا بگو منو بخشیدی!

پریزاد لبخند محوی کنج لب نشاند و آرام سرش را بلند کرد.
بی اراده می شد وقتی امیربهادر اینطور بی پروایی هایش را به رخش می کشید: حتی یه عذرخواهی درست و حسابی هم بلد نبودی.فقط زور می گفتی.
امیربهادر لبخند پرشیطنتی زد و سرش را پایین گرفت و کف دستانش را با یک نفس عمیق روی هم سایید: عجب دورانی بود.وقتی حاجی فهمید به نصیحتش گوش کردم خوشحال شد.اما بعدش بهنام بهش گفت از محمدی هایی که واسه اولین بار گل داده بودن چیدم…چشمت روز بد نبینه… حسابی توبیخم کرد و این یکی گوشمم یه صفایی داد تا یادم بمونه که هر وقت خواستم دل یه دخترو به دست بیارم از جنم خودم مایه بذارم نه از مال ِ بابام!یادش بخیر.حتی اینم شد یه درس ِ عبرت واسه ما!

هر دو بی آنکه نگاه از هم بگیرند لبخند می زدند.
پریزاد از لحن امیربهادر وقتی که خاطره ای را تعریف می کرد خوشش می آمد که لبخندش رنگ گرفته و دلش غنج می زد تا بار دیگر در دالان به دالان ِ خاطراتِ بچگی شان قدم بزنند!
فقط او باشد و امیربهادر ولاغیر!

نگاهی بین پریچهر و زهراسادات رد و بدل شد و پریچهر با لبخند سرفه کرد!تا مثلا صدایش صاف شود ولی در واقع می خواست آن ها را متوجه اطرافشان کند!
–پریزاد بیا دخترم این سفره رو ببر پهن کن تو هال!

پریزاد نگاهش را به سرعت از امیربهادر گرفت و سمت مادرش برگشت.
نیم نگاهی به چشمان ِ پریچهر انداخت و لب گزید از نگاه معنادار مادرش!
سفره را از دستش گرفت.
اما تا چرخید امیربهادر سفره را از دستش کشید: بده من می برم.
و دیگر به پریزاد مهلت هیچ اعتراضی نداد.
با برگشتن ِ بهنام و به کمک هم سفره ی ناهار را پهن کردند.
بهنام با امیربهادر حرف نمی زد و سرسنگین بود.
امیربهادر هم کاری با او نداشت و گویی بهنام در جمعشان حضور ندارد.

زهراسادات زرشک پلو با مرغ درست کرده و بوی زعفران اعلای مشهد، کل خانه ی حاج صادق را همراه بوی برنج درجه یک ایرانی برداشته بود.
بی شک دل هر کسی را آب می انداخت که قاشقی از آن پلو و خورشت خوش رنگ و لعاب بر دهان بگذارد!

پریچهر گفت: فکر کردم از بابت ِ قربونی دعوت گرفتی زهرا. اگه اون همه اصرار نمی کردی مزاحم نمی شدیم به خدا.این همه بریز و بپاش لازم نبود آخه.
زهراسادات دیس پلو را دستش داد و لبخند زد: نشنیده می گیرم.ما و شما که دیگه این حرفا رو نداریم.والا تو از خواهر به من نزدیک تری…آقا وحید هم خدا شاهده درست عین برادرم می مونه.بریم…بریم سر سفره تا غذا از دهن نیافتاده!

پریچهر جلو افتاد و با قدردانی گفت: ان شاالله که امشب حسابی بتونیم جبران کنیم.
زهراسادات با تعصب خاصی جواب داد: امشبو ول کن خواهر خودتو اصلا خسته نکن.فرداشب مهمتره!
پریچهر که متوجه منظورش شده بود خندید و سر تکان داد.

حین صرف ناهار پریزاد مقابل ِ امیربهادر نشسته بود.
و او هم با شیطنتی زیرپوستی هر از گاهی یک چیزی از او طلب می کرد.
یک بار کاسه ی ماست و یکبار نمکدان…ظرف ِ سالاد و دیس ِ پلو و پارچ ِ نوشابه و…
هر بار هم پریزاد با آرامش به خواسته اش عمل می کرد و هر چه که می خواست را به دستش می داد.
امیربهادر در ظاهر کمی جدی و خونسرد رفتار می کرد تا مبادا وحید متوجه شیطنت هایش شود!
او هم حسابی سرش به گفتگو با حاج صادق گرم بود و از کار و کاسبی در بازار سخن به میان می آوردند و با همین حرف های مردانه سر خود را گرم می کردند!

رفتار پریزاد جوری نبود که امیربهادر حس کند این دختر هنوز همان پریزاد ِ دلگیر و ناراحت است.
در صورتی که بود ولی به روی خودش نمی آورد.
در این بین پریچهر کاملا حواسش را به آن دو دلداده داده بود و گاهی از سر شیطنت های امیربهادر لبخندی کمرنگ روی لب می نشاند و خودش را مشغول خوردن غذا نشان می داد.

بعد از صرف ِ ناهار و خوردن ِ چای و میوه مهمانان عزم رفتن کردند.
و درست همانجا بود که امیربهادر به وضوح پکر شد.
از بابت امشب می ترسید.
وقتی صبح به حاج صادق گلایه کرد که چرا قرار است وساطت یاشار را بکند؟! او به سادگی جواب داده بود که یاشار پیش از او درخواستش را مطرح کرده است و اگر نیت ِ امیربهادر را می دانست به هیچ وجه خواسته اش را نمی پذیرفت!
اما اگر هم حاج صادق به خاطر پسرش زیر قولش بزند در فامیل صورت خوشی نخواهد داشت.

آنقدر هم غیرمنطقی نبود که متوجه حرف پدرش نشود.
شاید او هم حق داشته باشد ولی دل ِ عاشق و ترسیده که این چیزها سرش نمی شد.
با رفتن ِ پریزاد او هم نماند وبه بهانه ی مغازه سوار موتورش شد و از خانه بیرون زد.
با وجود مه لقا دلش نمی خواست به خانه اش برگردد…پس ترجیح داد سر راه کارن را ببیند و تا دیروقت سرش را به مغازه گرم کند!
آن هم اگر در توانش باشد با این ذهن بهم ریخته و حال خراب!

پریچهر بسته ی گوشت قربانی را داخل فریزر گذاشت و رو به وحید گفت: حاجی دو تا گوشتی قربونی کرده بود.همه رو کامل بین در و همسایه و فقیر و مستضعف پخش کرد.به خدا که ثواب داره تو این گرونی دل ِ گرسنه ای رو سیر کنی.خدا خیرش بده.

وحید که با خستگی پشت میز آشپزخانه نشسته بود و جرعه جرعه چایش را می نوشید گفت: تو دست به خیری ِ حاجی که شکی نیست.اما حکایت ِ این قربونی واسه ام عجیبه.
–چیش عجیبه؟!واسه سلامتی بچه اش ِ خب!
–همین دیگه!یعنی حاج صادق با امیربهادر آشتی کرده؟!

پریچهر در فریزر را بست و سمت ِ سینک رفت تا دست هایش را بشوید.
وسواس داشت!مخصوصا به بوی گوشت ِ خام!
— من که میگم آره.دیدی که چقدر خوب بودن با هم؟امیربهادر ماه تا سال هم پاشو خونه ی باباش نمیذاشت و حاجی نگاه تو روش نمینداخت…اما امروز چی؟! به خاطر سلامتیش گوشتی قربونی می کنه.این به نظرت به جورایی آتش بس نیست بین پدر و پسر؟!

وحید شانه ای بالا انداخت و سر تکان داد: نمی دونم.اگه باشه که خوبه.اینجوری امیربهادرهم سر به راه میشه.حیف از جوونیش ِ که زیر ِ سایه ی حاجی نباشه.
–حالا چرا بره زیر سایه ی حاجی وقتی رو پای خودش وایساده؟ماشاالله هزار ماشاالله دستشم به دهنش می رسه.کار و بارم هر چند کم اما داره تو دست و بالش!والا تو این سن همینم خیلی ِ وحید!باور کن خدا بیشتر از اینا واسه اش می خواد.همین که دور کارای گذشته اش رو خط بکشه و سر به راه بشه خوبه!امیربهادر ذاتا بچه ی بدی نیست حاجی هم اینو فهمیده!
–اگه جز این بود حاج صادق نمی بخشید.هر چی نباشه اولادشه.هیچ پدری بد ِ بچه اش رو نمی خواد.

پریچهر که موقعیت را مناسب می دید برای اینکه حرفش را بزند و مزه ی دهان همسرش را از باب ِ خواستگاری امشب بفهمد، دستانش را با حوله خشک کرد و پشت میز نشست: به نظرت اینکه یاشار انقدر رو این ازدواج پافشاری می کنه درسته؟اونم وقتی پریزاد مستقیم بهش جواب رد داده!

وحید جرعه ی آخر از چایش را هم نوشید و استکان را روی میز گذاشت: حتما یه خیری توشه.یاشار هم پسر ِ بدی نیست.
–اما حاجی فرداشب واسه امیربهادر میاد خواستگاری.پریزاد هنوز هیچی نمی دونه.حاج صادق هم که گفته نگیم تا وقتش برسه!
— فعلا نگی بهتره، ذهنش بیخود درگیر میشه.اگه حاجی میگه صبر کنید بدون حتما فکری پشتش خوابیده.من بهش اعتماد دارم.

و پریچهر بی طاقت پرسید: حالا نظر خودت چیه؟

وحید که متوجه منظور همسرش شده بود با این حال خودش را به آن راه زد و زیر چشمی نگاهش کرد.
دستی به صورت خود کشید: چه نظری؟!
پریچهر نفسش را فوت کرد: ای بابا.وحید چرا گوش نمیدی؟میگم به نظرت پریزاد یاشار رو انتخاب می کنه یا امیربهادر رو؟!اصلا انتخاب ِ خودت کدومه؟!اینو می خوام بدونم.
وحید لبخند زد.
مرد ِ آرام و باسیاستی بود و هر حرفی را پیش نمی کشید.
یاعلی گفت و از پشت میز بلند شد: وقتی اومدن و حرفاشونو زدن اون موقع نظرمو میگم.من دیگه میرم پریچهر. تا هوا تاریک نشده بر می گردم.

پریچهر نگاهی به همسرش انداخت و مایوسانه سر تکان داد: باشه.فقط مثل اون سری دیر نکنی زشته جلوی حاجی!
وحید سری جنباند و سمت اتاقشان رفت تا آماده شود.
پریچهر مشغول تدارک شام بود و پریزاد برای شب دل دل می کرد.
هر چه می خواست امیربهادر را نادیده بگیرد باز می دید چنین چیزی امکان ندارد.
مخصوصا وقتی که امروز او را در حیاط خانه ی حاج صادق دیده و غافلگیر شده بود.
آهنگ ِ خوش ِ صدای امیربهادر هنوز در گوش هایش باقی مانده بود.

مادرش تقه ای به در اتاق زد و میان درگاه ایستاد.
پریزاد از روی تخت بلند شد و پریچهر با نیم نگاهی به او گفت: فکر کردم خوابیدی.پس چرا نمیای بیرون؟!

پریزاد به ساعت دیواری اتاقش اشاره کرد: هنوز خیلی مونده که!
پریچهر به دستپاچگی دخترش لبخند زد: اونو که نمیگم.گفتم اینجا حوصله ات می گیره بیای بیرون بهتره.
پریزاد به نشانه ی مثبت سر تکان داد و سمت مادرش رفت.
-اون که آره!راستی اگه کاری هست حتما بگو.
پریچهر نگاهی به قد و بالای او انداخت: کارامو کردم.تو فقط وقت کردی یه کم به خودت برس.چیه صورتت انقدر بی روح و پژمرده ست دختر؟!
پریزاد چیزی نگفت و پریچهر پرسید: لباس چی می خوای بپوشی؟!

پریزاد بی اختیار به کت و دامنی که روی تختش گذاشته بود نظر انداخت: همون فیروزه ای ِ که خریدیم دیگه!
پریچهر سرش را بالا انداخت و نچی کرد: نه اونو امشب نپوش.یه چیز ساده تر بپوشی بهتره.قاطی لباسات یه تونیک ِ لیمویی هم گرفته بودم.با شال سفید ِ بندازی خوشگل میشی!

پریزاد ماتش برد: اون همه گشتیم تا این لباسو خریدیم که تو خواستگاری بپوشم اون وقت حالا میگی که…
–ای بابا دخترم وقتی میگم اونو نپوش بگو چشم انقدرم رو حرفم نه نیار.تو چکار به این کارا داری؟!اصلا بیا بیرون دست تنهام سالادو حداقل تو درست کن.
پریزاد به غرولندهای مادرش لبخند زد و پشت سرش راه افتاد: من که آخرش سر از کار شما در نیاوردم.هر دقیقه یه چیزی میگین.
پریچهر خندید و چیزی نگفت!
***************
(امیربهادر)

دست ِ راستش را لب ِ تخت چوبی زد و رو به جلو خم شد.
تکه چوبی که در دست داشت را روی شیارهای باریک ِ موزائیک های حیاط می کشید.
حواسش آنجا نبود و با صورتی مغموم و ابروهای جمع شده به زمین خیره شد.

زهراسادات که چادر مشکی اش را روی دستش انداخته بود میان درگاه ایستاده و با نگرانی به نیمرخ ِ پسرش نگاه می کرد.
آهی عمیق از سینه بیرون داد و سری جنباند و حینی که زیر لب چیزی را زمزمه می کرد بدون آنکه رغبتی به رفتن داشته باشد بیرون آمد.
کفش هایش را که می پوشید باز هم نگاهش به امیربهادر بود.

برای اینکه او را به حرف گرفته باشد با لبخند گفت: کاش یه لقمه غذا می خوردی!
امیربهادر نگاهش نکرد.
سرش را بالا انداخت: گشنم نیست!
–شام نخورده که نمیشه پسرم!ضعف می کنی.
پوزخند زد: ضعف چیه مادر ِ من؟از اینکه زنده ام باید تعجب کنی!

لبخند از روی لب های زهراسادات پر کشید و رنگش سفید شد.
— زبونتو گاز بگیر بهادر.خدا اون روزو نیاره چیزیت شه.
-خدا انقدر مرامش زیاده که نخواد بیاره.اما بنده هاش تا دلت بخواد بی رحم شدن!
–بازم تو نگو.جوونی، شگون نداره مادر.غذا از ظهر مونده حتما بخوری آ.
-میلم نمی کشه.شما برو به سلامت!

اخم داشت.
روی خوش نشان نمی داد.
زهراسادات نگران پسرش بود.

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *